به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

  چند روز پس از آغاز عملیات «رمضان»، در منطقه کانال ماهی بودم؛ صبح که به منطقه رفتیم، عراقی‌ها تانک‌های خودشان را روشن گذاشته و فرار کرده بودند.

 
خبرگزاری فارس: عملیات رمضان به روایت یک عکاس + تصاویر

 

 «محمدحسین حیدری» مدیر انجمن عکاسان انقلاب و دفاع مقدس که خود از عکاسان دفاع مقدس است، خاطرات و عکس‌های متعددی از عملیات‌ها دارد. وی در سالروز عملیات «رمضان» ضمن بیان خاطره‌ای از این عملیات، عکس‌هایی را در اختیار خبرگزاری فارس قرار داده است.

***

عملیات رمضان؛ عکس از محمدحسین حیدری

چند روز پس از آغاز عملیات «رمضان»، در منطقه کانال ماهی بودم؛ صبح که به منطقه رفتیم، عراقی‌ها تانک‌های خودشان را روشن گذاشته و فرار کرده بودند؛ عراق تا ساعت 10 صبح نیروهایش را منسجم کرد و توسط توپخانه، آتش بسیار سنگینی را روی بچه‌ها ریخت و ما مجبور به عقب‌نشینی شدیم؛ در آن محور بنده آخرین نفری بودم که عقب‌نشینی کردم.

عملیات رمضان؛ عکس از محمدحسین حیدری

در کانال ماهی، توپی به نزدیکی من اصابت کرد و موج انفجار مرا گرفت؛ آقای جوادیان از عکاسانی بود که با هم به جبهه می‌رفتیم؛ چشم‌هایم ضعیف بود؛ گرد و غبار، منطقه عملیاتی رمضان را فرا گرفت؛ احساس کردم کسی همراهم نیست؛ به طرف کانال ماهی دقت کردم، دیدم چند نفر در حالی که به سمت ما تیراندازی می‌کنند، نزدیک می‌شوند.

فکر کردم برای جوادیان اتفاقی افتاده است و بچه‌ها به دنبال او می‌گردند؛ اما چون تیرها مستقیماً به طرف ما بود، متوجه شدم نیروهای دشمن هستند بنابراین از کانال فرار کردم؛ یکی از رزمنده‌ها که ترکشی به پایش خورده بود، در داخل کانال مرا دید و گفت «اگر من اینجا بمانم، اسیر می‌شوم، مرا هم با خودت ببر»

نمی‌توانستم او را رها کنم، با اینکه هیکل درشتی داشت او را روی شانه‌ام گذاشتم و همراه خود ‌بردم؛ نیروهای دشمن پشت سرم بودند؛ یک خمپاره در نزدیکی ما به زمین اصابت کرد. احساس کردم آن مجروح خیلی سنگین شد؛ به او گفتم «خودت هم کمک کن» یک لحظه صورتم را برگرداندم و دیدم ترکش خمپاره به سر او اصابت کرده و شهید شده است. در واقع آن رزمنده سپری برای محافظت از من شد. او را همان جا گذاشتم و عقب آمدم.

عملیات رمضان؛ عکس از محمدحسین حیدری

در عین حال که عقب‌نشینی می‌کردم، هر جا شهیدی را می‌دیدم، قسمتی از پلاک‌ها او را می‌کندم و می‌آوردم؛ دنبال آقای جوادیان گشتم، خیلی دلواپس او بودم، از اولین خاکریز عبور کردم و دیدم آقای جوادیان در حال خوردن هندوانه است.

ادامه مطلب
سه شنبه 27 تیر 1391  - 11:11 PM

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 6004002
تعداد کل پست ها : 30564
تعداد کل نظرات : 1029
تاریخ ایجاد بلاگ : پنج شنبه 19 شهریور 1388 
آخرین بروز رسانی : دوشنبه 19 آذر 1397 

نویسندگان

ابوالفضل اقایی