
کودکی بیش نبود اما کف دستانش را بهم چسبانیده بود ...
کمی گندم مابین نگاه داشته بود و چشم در چشم پدر ...
پدرجان، اینها را به مردم بدهید ... گرسنه تر از منند
پدر پیشانی دخترک را در میان شعب ابی طالب بوسید ...
آنجا بود که شد بغضة منی ...
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 10 دی 1392 ساعت 10:22 PM | نظرات (0)
RSS