رفتن به حج،وقتی پولش به جیب وهابیت می رود چگونه است؟
در اين رابطه به دو پاسخ بسنده ميكنم :
الف ) اينكه وظيفه ما در امور ديني اين است كه از مراجع تقليد پيروي كنيم خيلي ها با بحث هاي احساسي كاسه داغتر از آش شده و بدون دليل بر يك مساله پافشاري مي كنند كه اين بيمعني است. نظر 4 تن از مراجع بزرگوار در زير آورده مي شود:
متن اين استفتاء به شرح زير است:
با سلام و احترام
با توجه به اعلام بانك جهاني مبني بر درآمد 30 ميليارد دلاري دولت عربستان بهواسطه حج و از طرف ديگر، كمك اقتصادي اين دولت به آمريكا و اسراييل در راستاي اعمال معاندانه عليه شيعيان، آيا رفتن به حج، مصداق كمك به ظالم است؟ توصيه حضرتعالي براي تشرف به عمره و تمتع (با توجه به شرايط فعلي)، چيست؟
نظر حضرت آيتالله خامنهاي:
بسمه تعالي
سلام عليكم و رحمة الله و بركاته
تا وقتي از طرف نهادهاي مسئول منعي اعلام نشده، انجام عمره و فريضه حج مانعي ندارد.
موفق و مؤيد باشيد.
نظر آيتالله مكارم شيرازي
بسم الله الرحمن الرحيم
در تمام طول تاريخ زيارت بيتالله الحرام و بسياري از مراقد ائمه(ع) غالباً مستلزم پرداخت وجوهي به ظالمين بوده است. اگر اين گونه كمكها اشكال داشته باشد، بايد هم زيارت خانه خدا تعطيل شود و هم زيارت مراقد ائمه(ع) و اين كار هرگز به مصلحت اسلام نيست.
هميشه موفق باشيد.
نظر آيتالله نوري همداني
بسمه تعالي
سلام عليكم
حج و عمره در شرائط فعلي بلامانع است.
نظر آيتالله سيستاني
بسمه تعالى
براي كسي كه شرايط استطاعت داشته باشد، حج واجب است.
موفق باشيد.
ب( بايد ديد كه حضور شيعيان در مدينه و مكه چه فوايدي دارد كه علم به اين تاثيرات باعث رغبت به انجام اين سفر ميگردد. اين فوايد به طور خلاصه ذكر مي گردد:
1- با ترك و تحريم سفر حج و عمره يك عمل از اعمال مستحب و واجب ترك مي شود و اين كار راه را براي فشار بيشتر بر روي شيعه باز ميكند كه :شيعه اعتقادي به پيامبر و خانه خدا نداريد وگر نه به زيارت آن مي آمد و شروع به تبليغات منفي بر عليه تشيع ميكنند.
2- با حضور شيعيان در تجمعات مسلمانان و مذاهب مختلف اسلامي بسياري از آنها كه بر اثر تبليغات مسمومي كه بر عليه تشيع صورت گرفته نسبت به تشيع ديد خوبي ندارند، با اصل تشيع آشنا شده و بسياري از دروغ هاي رسانه ها فاش شده و مظلوميت و حقانيت تشيع آشكار مي شود.
3- در صورتي كه تشيع در اين اماكن كه بسياري از آثار مربوط به تشيع و اهل بيت در اين سرزمين است حضور نداشته باشد وهابيت كج فهم و گمراه به راحتي در محو اين آثار تلاشش را چند برابر ميكند زيرا راي مخالفي در آن سرزمين وجود نخواهد داشت . اين نكته را در نظر بگيريد كه حضور خيل كثيري از شيعيان در اين سرزمين اين اجازه را به آنها نخواهد داد .ان شاء الله.
4- در عربستان و مخصوصا مدينه شيعه بسيار مظلوم است و حضور شيعه در چنين شرايطي در عربستان باعث دلگرمي و قوت قلب شيعيان اين سرزمين خواهد بود. و سخت گيري بيش از اين بر شيعه در اين كشور با حضور خيل عظيم شيعيان جهان منتفي خواهد بود.
5- حضور شيعه در اين كشور و ارتباط با مسلمانان مختلف جهان مي تواند بزرگترين مكان و فرصت جهت تبليغ تشيع و افشاي حقانيت اهل بيت و همچنين تبليغي براي نظام مقدس جمهوري اسلامي باشد .
دلايل ديگري نيز ميتوان بر اين امر شمرد كه نفي كننده هر گونه شبهه در جهت تحريم سفر حج وعمره باشد.
علاوه :
اين مسئله مربو ط به سيا ستها وروابط خارجي نظام جمهوري اسلامي، ونظر مبارك مقام معظم رهبري مربو ط است كه مسئله اهم ومهم را ملا حضه ودر نظر مي گيرند .
ادامه مطلب
وجود وهابیت
جدیدا وهابیون در شبکه ها و سایت های خود می گویند:چیزی به نام وهابیت وجود ندارد،این نام را شیعیان بر اهل سنت گذاشته اند و در واقع،وهابی،همان اهل سنت و جماعت است!
این ادعا را وهابیون در حالی ارائه می دهند که بن باز،عالم بزرگ اینها و مفتی سابق عربستان،در پاسخ به سوالی درمورد وهابیت می گوید:
الوهابیة منسوبة إلى الشیخ الإمام محمد بن عبد الوهاب رحمه الله المتوفى سنة 1206 هـ ، وهو الذی قام بالدعوة إلى الله سبحانه فی نجد....
وهابیت، به محمد ابن عبد الوهاب منسوب هستند که متوفی سال1206 بوده و او کسی است که در نجد قیام کرد تا مردم را به سوی خداوند سبحان دعوت کند.
مجموع فتاوی بن باز ج9 ص 230
علاوه بر اینکه دهها کتاب از علمای اهل سنت و شیعه در رد وهابیت نگارش شده است حال با وجود این همه دلیل و مدرک باز هم می گویید وهابیت وجود ندارد؟


ادامه مطلب
قیاس شیعه و سنی
يكى از مسائلى كه از دير باز مورد اختلاف شيعه و اهل سنت بوده , سنديت قياس است . يعنى اين كه آيا قياس مى تواند جزء منابع فقه باشد يا خير ؟
مخالفت با قياس از شعارهاى شيعه بوده و از سوى علماى اماميه در طول تاريخ پيگيرانه مطرح شده است , از طرف ديگر در ميان اهل سنت فرقه ظاهريه كه از پيروان داود بن خلف هستند و نيز حنبلى ها چندان ارزشى براى قياس قائل نيستند .
اولين كسى كه به قياس اهميت داد ابوحنيفه بود و به نفع حجيت قياس موضعگيرى كرد .
ابوحنيفه در اين جهت تا آنجا پيش رفت كه به رأس القياسيين مشهور است .
بعد از او فرقه مالكى و شافعى نيز كم و بيش به حجيت قياس معتقد شدند . فرق طرفدار قياس در حجيت آن آنقدر مبالغه كردند كه با وجود اجماع , نتايج حاصله از قياس را بر آن رجحان دادند . كار اين فرق بالا گرفت و بتدريج به اهميت و حجيت قياس افزوده شد , به طورى كه در حالت تعارض نتايج حاصله از قياس با اخبار و احاديث , قياس را راجح دانستند . حتى در برخى از موارد كه قياس با ظاهر كتاب مغايرت نشان مى داد با ترجيح دادن قياس , ظاهر كتاب را تأويل مى كردند . در مقابل , فرقه اماميه به پيروى از رهبران راستين خود سخت با قياس مخالف شدند و اين موضع را تا هم اكنون نيز حفظ كرده اند
اينك به نقل چند حديث از اهل بيت عليهم السلام در مورد قياس مى پردازيم :
1- حضرت امام صادق ( ع ) كلامى دارد كه مى فرمايد : ان الدين اذا قيست محقق - اگر در امور دينى قياس رائج بشود , دين از بين مى رود .
2 - روايتى ديگر از امام صادق ( ع ): نهى رسول الله عن الحكم بالرأى و القياس . قال : و اول من قاس ابليس و من حكم فى شىء من دين الله برأيه خرج من دين الله . رسول الله از حكم كردن با رأى و قياس نهى نموده و فرموده است : اول كسى كه قياس كرده شيطان بود و هر كس در چيزى از دين خدا با رأى خود حكم كند , از دين خدا خارج شده است .
3 - على عليه السلام مى فرمايد : من نصب نفسه للقياس لم يزل دهره فى التباس - هر كس خودش را با قياس آشنا سازد همواره در اشتباه خواهد بود .
4 - على بن الحسين ( ع ) مى فرمايد : من كان يعمل بالقياس هلك - هر كس به قياس عمل كند هلاك مى گردد .
5 - امام صادق ( ع ) مى فرمايد : ان السنة لا تقاس , الا ترى ان المرأة تقضى صومها و لا تقضى صلوتها ان السنة اذا قيست محقت - سنت قابل قياس نيست , مگر نمى بينيد كه زن روزه خود را قضا مى كند ولى نماز خويش را قضا نمى كند , سنت اگر قياس شود از بين مى رود .
چرا اهل سنت به قياس متوسل شدند و در باب حجيت آن مبالغه كردند ؟
اهل سنت به جهت اين كه از سرچشمه علوم اهل بيت فيض كامل نبردند و بعلت عدم اعتقاد به امامت از اين فيض عظيم محروم شدند و منبع احكام را به كتاب و سنت رسول الله منحصر دانستند , آنجا كه در برخورد با مسايل و حوادث روز پاسخى در كتاب و سنت پيغمبر ( ص ) نيافتند بناچار براى جبران اين نقيصه به قياس توسل جسته و نام اين عمل را اجتهاد به رأى گذاشتند .
تا قرن پنجم مفهوم اجتهاد مترادف با قياس بود و آنها كه به قياس و استحسان و استصلاح عمل مى كردند مجتهد ناميده مى شدند . و چون شيعه به قياس استناد نمى جست بنابر اين از اجتهاد به معناى فوق الذكربرى بود . از قرن پنجم به بعد اجتهاد نزد شيعه چهره حقيقى خود را باز يافت , يعنى اجتهاد واقعى كه همان حمل فروع بر اصول است .
اجتهاد اهل سنت دست مجتهد را تا حد زيادى براى افتاء باز مى گذاشت و درصد بالايى از خطاهاى مجتهد را قابل قبول و گذشت مى دانست . براى نمونه , عامه يزيد بن معاويه را با وجود ارتكاب آن همه عمل شنيع , خليفه مى دانند و با سيستم توجيه اشتباهات و خطاهاى مجتهدين , عمل او را در كشتن اولاد پيغمبر ( ص ) توجيه مى كنند . وقتى پرسيده مى شود اين عمل چگونه قابل توجيه است ؟ پاسخ مى دهند : اجتهد و اخطأ - يعنى اجتهاد كرد و به خطا رفت .
موضوع قابل اغماض بودن خطاى مجتهد داراى سابقه تاريخى است و منشأ آن به صدر اسلام مى رسد . در زمان خليفه اول , كه بدنبال جريان سقيفه به خلافت برگزيده شد , خالد بن وليد كه يكى از عناصر مؤثر در بقدرت رسيدن ابوبكر بود جهت اخذ زكوة و ماليات به اطراف اعزام شد , خالد به قبيله اى مى رسد و از آنها مطالبه زكوة مى كند ولى آن قبيله كه به حقانيت و خلافت على ( ع ) عقيده داشتند مى گويند چون چندى پيش حضرت رسول ( ص ) على ( ع ) را به جانشينى برگزيده ما او را به رسميت و خلافت مى شناسيم , لذا به فرستاده ابوبكر زكوة نمى دهيم , خالد بن وليد كه جوانى خشن و شهوتران و بيرحم بود در قبال اين موضعگيرى بر حق و عادلانه به يكى از سياهكاريهاى شرمآور تاريخ دست مى زند , تفصيل ماجرا از اين قرار است كه خالد دستور مى دهد رئيس قبيله را گردن بزنند و همان شب با همسر او عروسى و زفاف مى كند و براى طبخ گوسفندى كه بمناسبت اين پيروزى ذبح شده بود دستور مى دهد كه سر مالك بن نويره ( همان رئيس قبيله ) را زير ديگ بگذارند و با آن غذا بپزند , پس از بازگشت خالد اظهار مى دارد چون اين قبيله كافر شده بودند دست به چنين عملى زده است , ولى سرانجام واقع مكشوف مى گردد و پس از كشف اين جنايت هولناك , براى تبرئه خالد كه در جريان سقيفه نقش مؤثرى داشت در صدد توجيه عملش بر مىآيند , عمر مى گويد : اجتهد و اخطأ . بعد از اين ماجرا عبارت مزبور بارها مورد استعمال اهل تسنن واقع شده است
تعريف قياس
قياس اين طور تعريف شده است : اثبات حكم فى محل بعلة لثبوته فى محل آخر بتلك العله
براى فهم بيشتر , توضيح عبارت فوق چنين است : حكمى در موردى صادر شده است , فرضا در شرع مقدس آب انگور جوشيده حرام گرديده و بيش از اين نيز شارع توضيحى نداده است , و فقط گفته است : الخمر حرام , حال مى خواهيم بدانيم كه آيا آبجوهم حرام است يا خير ؟
براى اينكار اين طور استدلال مى كنيم : آب انگور جوشيده چون مسكر است حرام است , و بعد نتيجه مى گيريم چون آبجوهم مسكر است پس حرام است . اين را در اصطلاح اصول قياس مى گويند .
با توضيحاتى كه داده شد ترجمه جزء بجزء عبارت مذكور بدين قرار است : اثبات حكم فى محل، يعنى قياس عبارت است از اثبات نمودن حكمى ( مثل حرمت ) در يك موردى ( مثلا آبجو ) ( لعلة ) به خاطر علتى ( مانند اسكار ) لثبوته فى محل آخر ) به خاطر ثبوت همان حكم ( حرمت ) در محلى ديگر ( آب انگور ) , ( بتلك العله ) به واسطه همان علت ( اسكار ) اين بود تعريف و چگونگى دليل قياس و چنانچه آشكار گشت شيعه اينگونه استدلال را قبول ندارد و لذا مستند قائلين به حرمت آبجو ادله ديگرى است نه قياس .
اركان قياس :
در قياس چهار ركن ملحوظ است :
ركن اول مقيس يا فرع كه آن را محل اول نيز مى گويند ( مانند آبجو در مثال گذشته )
ركن دوم مقيس عليه يا محل ثانى , يعنى آنچه به آن قياس شده است و به تعبير ديگر اصل و ريشه قياس ( همانند خمر در آن مثال )
ركن سوم يك علت مشترك كه جامع بين دو محل باشد ( در مثال بالا مسكر بودن است )
ركن چهارم نتيجه كه همان حكم حرمت آبجو است .
قياس اصولى با قياس منطقى تفاوت بسيار دارد , قياس اصولى معادل تمثيل در منطق است و قطع آور نيست , ولى قياس منطقى اطمينان بخش است . توضيحا مى گوئيم اگر علت حرمت در مثال بالا منصوص باشد , يعنى چنانچه شارع فرموده باشد : الخمر حرام لانه مسكر - خمر حرام است چون مسكر است ، در مورد هر ماده سست كننده ديگرى از جمله آبجو بواسطه داشتن ملاك و ضابطه روشن يعنى علت حرمت كه همان سستى و اسكار است , به راحتى حكم به حرمت مى داديم . اين را در اصول مى گويند قياس منصوص العله كه نزد شيعه داراى اعتبار بوده زيرا كه موجب قطع و يقين است .
دلائل حجيت قياس از نظر عامه :
اهل سنت براى حجيت قياس به اكثر ادله اربعه يعنى كتاب و سنت و اجماع تمسك جسته اند . در استدلال قرآنى به آياتى نظير آيات آخر سوره ياسين استناد مى كنند . قرآن مى فرمايد : و ضرب لنا مثلا و نسى خلقه قال من يحيى العضام و هى رميم . قل يحييها الذى انشأها اول مرة و هو بكل خلق عليم (سوره يس آيه 78 و 79 )
ترجمه : آن مرد مثلى براى ما زد و آفرينش خود را فراموش نمود استخوان پوسيده اى را آورد و بهم ماليد و خاك نرم كرد و فوت كرد و رو به پيغمبر اكرم نمود و گفت چه كسى مى تواند اين استخوان را دوباره زنده كند , در حاليكه الان يك خاك نرم است ؟ قرآن نقل ميكند كه خدا به پيغمبر مى فرمايد : قل يحييها الذى انشاها اول مرة و هو بكل خلق عليم
يعنى اى پيغمبر در جواب اين مرد بگو اين استخوان را زنده خواهد كرد همان كسى كه اولين بار زنده كرده و حيات به آن داده است .
اهل سنت به اين آيه تمسك مى كنند و آن را دليل قياس مى دانند . و مى گويند خدا در قبال سؤال با يك قياس پاسخ داده است[ . ( همان خدايى كه بار اول ، اين يك قياس است , در حالى كه به هيچ وجه قابل توجيه نيست و ناگفته پيداست كه مفاد آيه مزبور هرگز از مصاديق قياس محسوب نمى گردد .
مثال ديگر : فاعتبروا يا اولى الابصار ( سوره حشر آيه 2 ) اى صاحبان بصيرت عبرت بگيريد . اهل سنت اعتبار را از ماده " عبور " گرفته و با تمسك به اين آيه مى گويند خدا دستور داده است كه بايد از مواردى كه حكم آن نازل شده است عبور كرده و به مورد ديگر سرايت داد . در حالى كه مى دانيم " اعتبار " مصدر باب افتعال و مصدر ثلاثى مجرد آن " عبرة " است , در اين صورت هيچ ارتباطى به مسئله مورد بحث آنها ندارد .
عامه براى حجيت قياس به رواياتى نيز استناد كرده اند : از جمله : مكالمه حضرت رسول اكرم ( ص ) با معاذ بن جبل است . آن بزرگوار هنگاميكه مى خواست او را براى قضاوت به يمن بفرستد ضمن سؤالاتى از وى پرسيد : اگر آنچه را كه مى خواهى در كتاب خدا و سنت رسول الله نيافتى چه مى كنى ؟ معاذ عرض مى كند : اجتهاد به رأى مى كنم ، سپس حضرت با عبارتى كوتاه از وى تمجيد مى نمايد ( ملل و نحل شهرستانى , عدة الاصول شيخ طوسى ) . اهل سنت مى گويند منظور معاذ از اين گفته عمل كردن طبق قياس بوده كه پيامبر اكرم ( ص ) نيز عمل او را مورد تأييد قرار داده است .
البته بايد متذكر گشت كه بدلائل بسيار نيرومندى اين استناد نيز مردود بوده كه بحث تفصيلى آن در حوصله اين گفتار نيست .
اهل سنت از اجماع نيز براى اثبات حجيت قياس استمداد مى جويند , و مى گويند پيشوايان و علماى دين قياس مى كرده اند . و براى اثبات اين مدعا به عمل خليفه دوم استناد مى نمايند كه اجتهاد به رأى مى نموده . چنانكه گفته است : متعتان كانتا محللتان فى زمن رسول الله فانا احرمها - ترجمه : دو متعه در زمان پيغمبر بود كه پيغمبر آنها را حلال دانسته و من آنها را حرام مى كنم ( يكى حج تمتع و ديگرى متعه نكاح اين از مصاديق اجتهاد به رأى است . و چون اجتهاد به رأى همان قياس است , پس به همين دليل قياس نيز حجيت دارد .
البته در اين جهت بحثى نيست , بلكه مورد مناقشه بين شيعه و اهل سنت اين است كه اين اجتهاد به رأى بمعنى قياس نيست و اين دو مربوط به دو مقوله متفاوتند . و چه بسا از اصحاب و پيشوايان مذهبى اجتهاد برأى مى نمودند ولى با قياس مخالف بوده اند . مثلا حضرت على ( ع ) كه به تصديق اهل سنت از افراد بارز اهل حل و عقد است , با اين وجود شديدا با قياس مخالف بود . پس اين چگونه اجماعى است كه علماى بزرگ صدر اسلام نظير على ( ع ) عليه آن موضعگيرى مى كردند . بنا به مراتب بالا اين دليل هم استحكامى ندارد و هم تاب دفاع را دارا نيست .
قياس منصوص العله :
معناى قياس نزد شيعه و اهل سنت متفاوت است . قياس مورد قبول شيعه قياس منصوص العله يا قياس منطقى است كه قطع آور است . در اين نوع قياس شارع علت و فلسفه حكم را بيان مى كند و جائى براى اجتهاد شخصى باقى نمى ماند . مثلا اگر گفته شد : الخمر حرام لانه مسكر , علت حرمت خمر به دنبال حكم آمده است , به همين جهت آن را منصوص العلة مى گويند . با يك استنتاج منطقى مى توانيم افراد و مصاديقى را كه تحت حكم فوق قرار مى گيرند مشمول حرمت بدانيم . مثلا حكم كلى داريم كه كل مسكر حرام ، مى خواهيم بدانيم آيا نبيذ ( شراب خرما ) هم حرام است يا نه ؟ چون ملاك و علت و فلسفه حرمت اسكار است , با برقرارى و ترتيب يك كبرا و صغراى منطقى به نتيجه مطلوب مى رسيم , و در مثال بالا صورت قياس بشرح زير خواهد بود :
صغرى : نبيذ مسكر است
كبرى : هر مسكرى حرام است
حكم : پس نبيذ حرام است
قياس مورد نظر اهل سنت معادل تمثيل منطقى است و قطع آور نيست . زيرا تشخيص و استخراج فلسفه حكم در اين مورد توسط بشر صورت مى گيرد . و مسلم است كه نمى تواند كامل باشد و با منظور شارع مغايرت خواهد داشت . به همين جهت قياس منصوص العله نزد شيعه حجيت دارد و قياس مورد نظر اهل سنت حجيتى نداشته و باطل است .
قياس اولويت :
اين قياس هم در علم فقه و هم در علم اصول حجت بوده و كاربرد وسيعى دارد . قياس اولويت همان است كه در منطق به فحواى دليل مشهور است
مثال فقهى آن اين آيه شريفه است : لا تقل لهما اف (قرآن مجيد سوره اسراء آيه 23 ) ، به پدر و مادر اف مگو , وقتى حرف سرد و درشت به پدر و مادر زدن حرام است , به طريق اولى ضرب و شتم آنها ممنوع خواهد بود . مى بينيم بدون اينكه حرمت ضرب و شتم پدر و مادر در منطوق عبارت موجود باشد , بنابر مفهوم موافق جمله , اين معنا به راحتى از جمله استنباط مى شود .
در حقوق مى گويند اگر اجازه تصرف در ملكى داده شود , بطريق اولى و بنابر قياس اولويت , اجازه استفاده از حقوق ارتفاعى آنهم داده شده است . اين اولويت با قاعده اذن در شىء , اذن در لوازم آنهم هست نبايد اشتباه شود , زيرا در مورد اخير به دلالت التزامى , اذن در لواحق وجود دارد كه ممكن است اولويتى هم در آن ملحوظ نباشد , بلكه از لوازم مقارن و برابر آن به حساب آيد . در حالى كه در قياس اولويت حتما وجه رجحان و برترى امر ثانى بايد موجود باشد . اگر قياس اولويت از فحواى خطاب يعنى از مدلول چهار چوبه لفظ بدست آيد صحيح است ولى اگر از فحواى خطاب استفاده نشود باطل بوده . اگر چه از اولويت نيز استفاده شود . مواردى هست كه مطلب مورد نظر از فحواى خطاب مستفاد نمى گردد بلكه از يك نوع اولويت خاص بدست می آید .
مثال زير مسئله را روشن مى كند .
ابان بن تغلب طبق روايت كتاب كافى خدمت امام صادق ( ع ) مىآيد و عرض مى كند : يابن رسول الله , مردى كه انگشت زنى را قطع كرده چقدر بايد ديده بدهد ؟
امام صادق مى فرمايد: ( ده شتر بايد ديه بدهد )
ابان: ( اگر دو انگشت قطع كرد ؟ (
امام: ( بيست شتر بايد ديه بدهد)
ابان: ( اگر سه انگشت قطع كرد چه مقدار بايد ديه بدهد )
امام: ( سى شتر )
ابان: ( اگر چهار انگشت زنى را قطع كرد چند شتر بايد ديه بدهد ؟ )
امام: ( بيست شتر)
ابان بن تغلب در شگفت مى شود و مى گويد: ( يابن رسول الله علت اين عدم تناسب چيست ؟ )
حضرت در پاسخ مى فرمايد :
مهلا يا ابان هذا حكم رسول الله , ان المرئة تعاقل الرجل الى ثلث الديه فاذا بلغت الثلث رجعت الى النصف. يعنى ساكت اى ابان ! اين حكم رسول الله است , همانا ديه زن موازن ديه مرد تا ثلث پيش مى رود ولى پس از رسيدن به ثلث بر مى گردد به نصف . و سپس ادامه مى دهد : يا ابان انك اخذتنى بالقياس والسنة اذا قيست محق الدين ، يعنى اى ابان , مرا با قياس مؤاخذه مى كنى ! سنت رسول الله اگر مورد قياس قرار گيرد , دين خدا از بين خواهد رفت ! ( كافى چاپ تهران ج 7 ص 299 )
بنابر اين همان طور كه گفته شد , نتيجه مى گيريم كه فقط قياس اولويت و قياس منصوص العله داراى اعتبار و يقين و قطع آور است , و بقيه انواع قياس كه نزد اهل سنت معتبر است طنى هستند و قطعيت ندارند .
قياس مستنبط العله ( تنقيح مناط )
بين قياس صحيح ( منصوص العله و اولويت ) و قياسهاى باطل ، يك نوع قياس وجود دارد كه به قياس مستنبط العله يا تنقيح مناط مشهور است .
منظور از اين نوع قياس اين است كه علت حكم در ذيل آن از طرف شارع بيان نمى شود ولى مجتهد با قدرت فهم و تشهيذ ذهن خود , نزديكترين علت را استنباط نموده و بر اساس آن قياس مى كند . مثلا مى دانيم حضرت رسول ( ص ) فرموده است : در هنگام سفر سوار بر شتر جايز است كه نماز نافله خوانده شود , مجتهد در اين جا مى بيند كه شتر خصوصيتى ندارد , بلكه بنظر مى رسد كه مطلق " مركب " منظور حضرت بوده است , در اين صورت نتيجه مى گيرد كه در حالت سوارى چه سوار بر اتوموبيل و چه هواپيما نيز مى توان نماز نافله را بجاى آورد .
علماى فقه در برخورد با اين نوع قياس رعايت حداكثر احتياط را ضرورى مى دانند . زيرا با اندك بى احتياطى و زياده روى , به جهت ابهام , ممكن است مجتهد راه ناصواب را بپيمايد و بر اساس قياسات باطل به نتايجى دست يابد كه منطبق با موازين شرعى نباشد.
ادامه مطلب
کرامات امام رضا(ع) به روايت اهل سنت
دوران پر برکت و همراه با کرامات و وقيعي که قبل و بعد از ولادت امام رضا (عليه السلام) از مدينه تا مرو و مدت امامت ايشان رخ داد، جملگي دلالت بر عظمت بيکران امام رضا (عليه السلام) دارد. روايت آن از زبان بزرگان اهل سنّت جالب و شنيدني و البته شگفتانگيز است.
آنچه پيش روي داريد، گوشهاي از سخنان بزرگان اهل سنت درباره امام رضا است که در منابع معتبر آنها نقل شده و تأثير به سزايي در نزديک کردن ديدگاه اهل سنت به ديدگاه شيعه درباره کرامت، شفاعت، توسل و زيارت قبور و ... دارد.
بزرگان اهل سنت با اعتراف به جايگاه والاي امام رضا (عليه السلام)، سخنان و اعترافهاي شگفتي درباره ابعاد معنوي آن حضرت داشتهاند که آنها را نقل ميکنيم.
1) مجدالدين ابن اثير جَزَري (606ق): «ابوالحسن علي بن موسي ... معروف به رضا...، مقام و منزلت ايشان همانند پدرشان موسي بن جعفر است. امامت شيعه در زمان علي بن موسي به ايشان منتهي ميشد، فضايل وي قابل شمارش نيست. خداوند رحمت خود و رضوان خود را بر ايشان بفرست.[1]
2) محمد بن طلحه شافعي(652ق): «سخن در اميرالمؤمنين علي و زين العابدين علي گذشت و ايشان علي الرضا سومين آنهاست. کسي که در شخصيت ايشان تأمل کند، در مييابد که علي بن موسي وارث اميرالمؤمنين علي و زين العابدين علي است، و حکم ميکند که ايشان سومين علي است. ايمان و جايگاه و منزلت ايشان فراواني اصحاب ايشان، باعث شد تا مأمون وي را در امور حکومت شريک کند و ولايت عهدي را به ايشان بسپارد....[2]
3) عبدالله بن اسعد يافعي شافعي (768ق): «وي امام جليل و بزرگوار از سلاله بزرگان و اهل کرم ابوالحسن علي بن موسي الکاظم است . وي يکي از دوازده امام شيعيان است که اساس مذهب بر نظريات ايشان است. وي صاحب مناقب و فضايل است.[3]
4) ابن صبّاغ مالکي (855ق) به نقل از بعضي از اهل علم : «علي بن موسي الرضا داري والاترين و وافرترين فضايل و کرامات و برخوردار از برترين اخلاق و صورت و سيرت است که از پدرانش به ارث برده است....[4]
5) عبدالله بن محمد عامر شبراوي شافعي (1172ق): «هشتمين امام علي بن موسي الرضاست که مناقب والا و صفات اوليا و کرامت نبوي وي قابل شمارش و توصيف نيست... .[5]
6) يوسف بن اسماعيل نبهاني (1350ق): «علي بن موسي از بزرگان ائمه و چراغان امت از اهل بيت نبوي و معدن علم و عرفان و کرم و جوانمردي بود. وي جايگاه والايي دارد و نام وي شهره است و کرامات زيادي دارد... .[6]
7) شيخ ياسين بن ابراهيم سنهوتي شافعي: « امام علي بن موسي الرضا (رضي الله عنه) از بزرگان و از بهترين سلاله است و خداوند با خلق چنين فردي قدرت خود را به نمايش گذاشته. هيچ فردي علي بن موسي را نميتواند درک کند. وي والا مقام و در فضايل شهره است و کرامات بسياري دارد ... .[7]
8) ابوالفوز محمد بن امين بغدادي سُوِيدي: «ايشان در مدينه به دنيا آمد و کرامات ايشان بسيار و مناقبش مشهور است؛ به گونهي که قلم از وصف تمامي آن عاجز است... .[8]
9) عباس بن علي بن نور الدين مکّي: «فضايل علي بن موسي هيچ حد و حصري نداشته... .[9]
گوشهي از کرامات امام رضا (عليه السلام)
▪ بشارت پيامبر به حميده
امام رضا به برکت سفارش پيغمبر و عنايت ايشان به دنيا آمدند. در نقلهاي اهل سنت چنين آمده: زماني که حميده مادر امام کاظم، کنيزي به نام نجمه را از بازار خريداري کرد، پيامبر را در خواب ديد که به ايشان فرمود: «اين کنيز را به فرزندت (امام کاظم) هديه کن؛ همانا از اين کنيز، فرزندي به دنيا خواهد آمد که بهترين اهل زمين است. حميده نيز چنين کرد و امام، نام نجمه را به طاهره تغيير داد.[10]
▪ معجزهي در دوران حمل
مادر بزرگوار ايشان ميفرميد: هنگام حاملگي، سنگيني حمل را احساس نکردم و هنگام خواب، صداي تسبيح و تهليل و تقديس وي را ميشنيدم.[11]
▪ مناجات امام در دوران طفوليت
مادر بزرگوار امام در ادامه ميفرمايد: زماني که ايشان به دنيا آمد، در حالي که دستانش را روي زمين گذاشته و سر مبارکشان را به طرف آسمان بلند کرده بود، لبانش تکان ميخورد، گويا مناجات خدا ميکرد. در اين حال پدر بزرگوارش آمد و به من گفت: «هنيئا لک کرامة ربَّکِ عزّوجل؛ مبارک باد بر تو کرامت خداوند. در اين حال فرزند را به ايشان داد و ايشان در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه خواند و با آب فرات کام دهانش را برداشت.[12]
▪ هارون بر من چيره نميشود
صفوان بن يحيي ميگويد: بعد از شهادت امام کاظم و امامت علي بن موسي الرضا (عليه السلام) از توطئه دوباره هارون عليه امام رضا (عليه السلام) ميترسيديم. موضوع را به امام گفتيم. امام فرمود: هارون تلاش خود را انجام ميدهد، ولي کاري از پيش نميبرد.
صفوان ميگويد: يکي از معتمدين برايم نقل کرد: يحيي بن خالد برمکي به هارون الرشيد گفت: علي بن موسي ادعاي امامت ميکند (و با اين سخن قصد تحريک هارون را داشت). هارون در جواب گفت: آنچه با پدرش انجام داديم، بس است. آيا ميخواهيم همه آنها را بکشيم؟![13]
▪ محل دفن من و هارون يکي است
موسي بن عمران ميگويد: روزي علي بن موسي الرضا را در مسجد مدينه، در حالي ديدم که هارون مشغول سخنراني بوده امام به من فرمود: روزي را خواهي ديد که من و هارون در يک جا به خاک سپرده ميشويم.[14]
امام در مکه نيز به اين مهم اشاره ميکند. حمزه بن جعفر ارجاني ميگويد: هارون الرشيد از يک درب و علي بن موسي الرضا از در ديگر مسجد الحرام خارج شدند. در اين هنگام امام رضا (عليه السلام) به هارون اشاره کرد و فرمود: الآن از هم دور هستيم، ولي ملاقاتمان نزديک است. اي طوس! همانا من و او را يک جا جمع ميکني.[15]
▪ مأمون، امين را ميکشد
حسين بن ياسر ميگويد: روزي علي بن موسي الرضا به من فرمود: همانا عبدالله (مأمون) برادرش محمد (امين) را خواهد کشت. از امام پرسيدم: يعني عبدالله بن هارون، محمد بن هارون را خواهد کشت؟ امام فرمودند: بله، عبدالله مأمون، محمد امين را خواهد کشت. طبق پيشگويي امام اين اتفاق افتاد.[16]
▪ همسرت دوقلو ميزايد
بکر بن صالح ميگويد: نزد امام رضا (عليه السلام) رفتم و به وي گفتم: همسرم ـ که خواهر محمد بن سنان از خواص و شيعيان شماست ـ حامله است و از شما ميخواهم دعا کنيد تا خداوند فرزند پسري به من دهد. امام فرمود: دو فرزند در راه است. از نزد امام رفتم و پيش خود گفتم: اسم يکي را محمد و ديگري را علي ميگذارم. در اين هنگام امام مرا فراخواند و بدون اينکه از من چيزي بپرسد، به من فرمود: اسم يکي را علي و ديگري را امّ عمرو بگذار. وقتي که به کوفه رسيدم، همسرم يک پسر و يک دختر به دنيا آورده بود و اسم آنها را همان گونه که امام فرموده بود، گذاشتم. به مادرم گفتم: معني امّ عمرو چيست؟ پاسخ داد: مادر بزرگت امّ عمرو نام داشت.[17]
▪ جعفر به زودي ثروتمند ميشود
حسين بن موسي ميگويد: عدهي از جوانان بني هاشم بوديم که نزد امام رضا نشسته بوديم که جعفر بن عمر علوي با شکل و قيافه فقيرانه بر ما گذشت. بعضي از ما با نگاه مسخرهآميزي به حالت وي نگريستيم. امام رضا (عليه السلام) فرمود: به زودي ميبينيد زندگي وي تغيير کرده، اموالش زياد، خادمانش بسيار و ظاهرش آراسته شده است.
حسين بن موسي ميگويد: پس از گذشت يک ماه، والي مدينه عوض شد و او نزد ين والي مقام و منزلت خاصي پيدا کرد و زندگياش همانگونه که امام فرموده بود، تغيير کرد و بعد از آن جعفر بن عمر علوي را احترام و براي وي دعا ميکرديم.[18]
▪ خود را بري مرگ آماده کن!
حاکم نيشابوري به سند خودش از سعيد بن سعد نقل ميکند که روزي امام رضا (عليه السلام) به مردي نگهاي کرد و به او فرمود:
«يا عبدالله اوص بما تريد و استعد لما لابد منه فمات الرجل بعد ذلک بثلاثة يام[19]؛ ي بنده خدا! وصيت خود را بکن و خود را بري چيزي که گريزي از آن نيست (مرگ)، آماده کن. راوي ميگويد: آن مرد پس از سه روز از دنيا رفت.
▪ خواب ابوحبيب
حاکم نيشابوري به سند خود از ابوحبيب نقل ميکند: روزي رسول الله را در خواب ـ در منزلي که حجاج در آن اتراق ميکنند ـ ديدم، به ايشان سلام کردم. نزد ايشان ظرفي از خرمي مدينه ـ که خرمي صيحاني نام داشت ـ بود. ايشان به من هيجده خرما دادند و من خوردم. پس از پايدار شدن مزه خرما در دهانم بود و آرزو ميکردم دوباره از آن بخورم.
پس از بيست روز ابوالحسن علي بن موسي الرضا از مدينه به مکه آمد و در آن مکان نزول کرد و مردم براي ديدار وي شتافتند. من نيز به آنجا رفتم و ديدم يشان در همانجايي که پيامبر را در خواب ديدم، نشسته است: در حالي که ظرفي پر از خرمهاي مدينه و خرمي صيحاني نزد او بود. به امام سلام کردم و يشان مرا نزد خود فراخواند و مشتي از خرما به همان مقداري که پيامبر در خواب به من عطا فرموده بود، به من داد. به ايشان عرض کردم: زيادتر خرما بدهيد. امام فرمود: اگر رسول الله زيادتر ميداد، من هم به تو زيادتر ميدادم.[20]
▪ سقوط دولت برمکيان
مسافر ميگويد: در سرزمين مني نزد امام نشسته بوديم. ناگهان يحيي بن خالد برمکي، در حالي که صورتش پوشيده و گرد و غبار بر آن نشسته بود، وارد مجلس شد. امام خطاب به ما فرمود: اينها بيچارگاني هستند که نميدانند در اين سال چه اتفاقي بري آنها رخ خواهد داد. مسافر ميگويد: در همان سال برمکيان سقوط کردند و پيشگويي امام محقق شد. مسافر در ادامه ميگويد: امام فرمودند: و از ين عجيبتر من و هارون هستيم که شبيه اين دو انگشت هستيم (و امام انگشت سبابه و انگشت وسط را کنار هم گذاشتند). مسافر گفت: معني سخن امام در مورد هارون را نفهميدم؛ تا اينکه امام رضا (عليه السلام) رحلت کرد و کنار هارون به خاک سپرده شد.[21]
▪ وليتعهدي من پيدار نيست
مديني ميگويد: هنگامي که امام رضا (عليه السلام) در مجلس بيعت وليتعهدي با لباس مخصوص نشسته بودند و سخنرانان صحبت ميکردند، نگهاي به بعضي از اصحاب خود کردند و ديدند يکي از اصحابشان از اين جريان (ولايتعهدي امام) بسيار خرسند و خوشحال است. امام به وي اشاره کرد و او را نزد خود طلبيد و درگوشي فرمودند: قلب خود را به اين وليتعهدي مشغول نکن و به آن دل نبند و خوشحالي نکن؛ چرا که اين امر باقي نميماند.[22]
▪ توطئهگران رسوا ميشوند
زماني که مأمون، امام رضا (عليه السلام) را وليعهد و خليفه بعد از خود قرار داد، اطرافيان مأمون از کار خليفه ناراضي بودند و ميترسيدند که خلافت از بني عباس خارج شود و به بني فاطمه بازگردد. لذا کينه و نفرت از امام رضا داشتند و منتظر فرصت بري ابراز ين نفرت و کينه بودند؛ تا اينکه قرار گذاشتند امام رضا هرگاه وارد بر خليفه ميشود و خادمان پرده را کنار ميزنند تا آن حضرت وارد شود، احدي به امام سلام نکند و به ايشان احترام نگذارند و پرده را برندارند. بعد از ين تصميم، امام رضا طبق عادت روزانه وارد دالان شدند، اما آنان برخلاف تصميم خود، ناخودآگاه پرده را کنار زدند تا امام عبور کند.
آنها همديگر را ملامت کردند که چرا پرده را کنار زدهاند. قرار شد که روز بعد چنين نکنند. روز بعد امام رضا وارد شد و بر وي سلام کردند؛ اما پرده را برنداشتند. در اين هنگام باد شديدي وزيد و پرده را از حد معمول خود نيز بالاتر زد و امام وارد شد و هنگام خروج نيز همين اتفاق افتاد. آنان دانستند که امام نزد خداوند جايگاه ويژهي دارد و سپس قرار گذاشتند که به آن حضرت خدمت کنند.[23]
▪ رام شدن درندگان در برابر امام
قضيه زينب کذاب مورد اتفاق ناقلان شيعه و سني است و گوشهي از عظمت و مقام والي امامت و وليت تکويني را به نميش ميگذارد. در نقل اين جريان اختلافاتي وجود دارد که به اصل آن لطمه وارد نميکند. اختلاف در اين است که يا اين جريان در دوران امام رضا (ع) رخ داده يا امام هادي(ع)؟
در خراسان زني به نام زينب ادعا ميکرد که علوي و از نسل فاطمه زهرا(س) است. اين خبر به امام رضا (عليه السلام) رسيد. امام آن زن را احضار کرد و علوي بودن وي را تاييد نفرمود. آن زن امام را مسخره کرد و با کمال بيادبي به امام گفت: تو نسب مرا زير سؤال بردي، من نيز نسب تو را زير سؤال ميبرم. در آن دوران سلطان مکاني داشت که در آن درندگان بودند. آن مکان براي انتقام گرفتن از مفسدان و مجرمان بود. امام رضا (عليه السلام) آن زن را نزد سلطان حاضر کرد و فرمود: اين زن دروغگوست و بر علي و فاطمه دروغ ميبندد و از نسل اين دو نيست. اگر اين زن راست گفته و پاره تن فاطمه و علي باشد، بدنش بر درندگان حرام است. پس او را در ميان درندگان بيندازيد. اگر راستگو باشد، درندگان به وي نزديک نميشوند و اگر دروغگو باشد، وي را ميدرند.
وقتي که زينب کذاب اين سخن را شنيد، پيش دستي کرد و به امام گفت: اگر راست ميگويي، خود تو داخل اين گودال شو. امام نيز بيهيچ سخني وارد گودال شد. مردم و سلطان از بالا نظارهگر اين جريان بودند. زماني که امام وارد گودال شد، گويا درندگان رام شدند و يک يک نزد امام آمدند و دمهاي خودشان را به نشانه تسليم در برابر امام به زمين گذاشتند و دست و پا و صورت امام را بوسيدند. امام از آنجا بيرون آمد و سلطان دستور داد تا زن را داخل گودال بيندازند. زن امتناع کرد. سلطان دستور داد تا وي را داخل گودال بيندازند و طعمه درندگان شود. بعدها اين زن در خراسان به زينب کذاب مشهور شد.[24]
مسعودي معتقد است: اين قضيه براي امام هادي اتفاق افتاده است.[25] با اين حال اين واقعه به تعبير اهل سنت، خبر مشهور نزد شيعه است.[26] بزرگان اهل سنت از جمله ابن حجر هيثمي اين قضيه را از بعضي حفاظ اهل سنت نقل کرده[27] و ابو علي عمر بن يحيي علوي نيز اين جريان را قطعي دانسته و نقل آن از طريق اهل سنت را تاييد کرده است.[28]
البته با توجه به بعضي قرائن ممکن است گفته شود اين جريان دو مرتبه (هم در زمان امام رضا (عليه السلام) و هم در زمان امام هادي7) اتفاق افتاده است.
▪ پيشگويي چگونگي شهادت
زماني که مأمون به سبب بيماري نتوانست نماز عيد را بخواند، از امام رضا (عليه السلام) درخواست کرد تا نماز را اقامه کند. امام در حالي که پيراهن کوتاه سفيد و عمامه سفيد پوشيده و در دستش عصا بود، روانه نماز شد و در ميان راه با صداي بلند ميفرمود: «السلام علي ابوي آدم و نوح، السلام علي ابوي ابراهيم و اسماعيل، السلام علي ابوي محمد و علي، السلام علي عباد الله الصالحين. مردم به طرف امام هجوم ميآوردند و دست ايشان را ميبوسيدند و ازايشان تجليل ميکردند.
در اين هنگام به خليفه خبر رسيد که اگر اين وضعيت ادامه يابد، خلافت از دست تو خارج ميشود. مأمون خود را به سرعت به امام رسانيد و نگذاشت امام نماز را بخواند. آن گاه امام مطالبي مهم به هرثمة بن اعين ـ که از خادمان مأمون، اما محب اهل بيت و در خدمت امام رضا (عليه السلام) بود ـ فرمود. هرثمه ميگويد: روزي سرورم ابوالحسن رضا مرا طلبيد و فرمود: اي هرثمه! ميخواهم تو را از مطلبي آگاه سازم که بايد نزد تو پنهان بماند و تا زماني که زنده هستم، آن را بري کسي فاش نکني، اگر فاش کني، من دشمن تو پيش خدا خواهم بود. هرثمه گفت: قسم خوردم که تا او زنده است، سخني نگويم. امام فرمود: اي هرثمه! سفر آخرت و ملحق شدنم به جدم و پدرانم نزديک شده. همانا من بر اثر خوردن انگور و انار مسموم از دنيا خواهم رفت. خليفه ميخواهد قبر مرا پشت قبر پدرش هارون الرشيد قرار دهد، اما خداوند نميگذارد و زمين اجازه چنين کاري را نميدهد و هر چه بکوشند تا زمين را حفر کنند (و مرا پشت قبر هارون دفن کنند)، نميتوانند و اين مطلب را بعد خواهي ديد.
اي هرثمه! همانا محل دفن من در فلان جهت است. پس بعد از وفات و تجهيز من براي دفن، مأمون را از اين مسائلي که گفتم، آگاه کن تا مرا بيشتر بشناسد و به مأمون بگو که هر گاه مرا در تابوت گذاشتند و آماده نماز کردند، کسي بر من نماز نخواند؛ تا اينکه عرب ناشناسي به سرعت از صحرا به طرف جنازه من آيد و در حالي که گرد و غبار سفر بر چهره دارد و مرکبش ناله ميزند، بر جنازه من نماز ميخواند. شما نيز با او به نماز بايستيد و پس از نماز مرا در مکاني که مشخص کردهام، دفن کنيد. اي هرثمه! واي بر تو که اين مطالب را قبل از وفاتم به کسي بگويي.
هرثمه ميگويد: مدتي نگذشت که تمامي اين جريانات اتفاق افتاد و (امام) رضا نزد خليفه انگور و انار مسموم خورد و از دنيا رفت. هرثمه ميگويد: طبق فرمايش امام رضا (که فرمود بعد از وفات و تجهيز جنازهام اين مطالب را به مأمون بگو) بر مأمون وارد شده، ديدم که وي در فراق امام رضا (عليه السلام) دستمال در دست دارد و گريه ميکند. به وي گفتم: اي خليفه! اجازه ميدهيد مطلبي را بگويم؟ مأمون اجازه سخن گفتن داد. گفتم (امام) رضا سرّي را در دوران حياتش به من فرمود و از من عهد گرفت که آن را تا هنگامي که زنده است، براي کسي بازگو نکنم. آن گاه قضيه را براي مأمون تعريف کردم.
وقتي که مأمون از اين قضيه خبردار شد، شگفت زده شد و سپس دستور داد جنازه امام تجهيز و آماده شود و همراه وي آماده خواندن نماز بر ايشان شديم. در اين هنگام فردي ناشناس با همان مشخصاتي که امام گفته بود، از طرف صحرا به سمت جنازه مطهر آمد و با هيچ کس صحبتي نکرد و بر امام نماز خواند و مردم نيز با وي نماز خواندند. خليفه دستور داد که وي را شناسايي کنند و نزد وي بياورند، اما اثري از وي و شتر او نبود.
سپس خليفه دستور داد پشت قبر هارون الرشيد قبري حفر کنند. هرثمه به خليفه گفت: يا شما را به سخنان علي بن موسي الرضا آگاه نساختم؟ مأمون گفت: ميخواهم ببينم سخن وي راست است يا خير.
در اين هنگام نتوانستند قبر را حفر کنند و گويا زمين از صخره سختتر شده بود؛ به گونهي که تعجب حاضران را برانگيخت. مأمون به صدق سخن علي بن موسي الرضا پيبرد و به من گفت مکاني را که علي بن موسي الرضا از آن خبر داده، به من نشان بده. محل را به وي نشان دادم و همين که خاک را کنار زديم، قبرهاي طبقه بندي شده و آماده را ديديم، با همان مشخصاتي که علي بن موسي الرضا فرموده بود.
زماني که مأمون اين وضعيت را ديد، بسيار شگفت زده شد. ناگهان آب به اعماق زمين فرو رفت و آن مکان خشکيد. سپس امام را داخل قبر گذاشتيم و خاک روي آن ريختيم. بعد از اين جريان خليفه هميشه از چيزي که ديده و از من شنيده بود، با شگفتي ياد ميکرد و تأسف و حسرت ميخورد و هر گاه با وي خلوت ميکردم، از من تقاضا ميکرد تا قضيه را تعريف کنم و با تأسف ميگفت: )انا لله و انا اليه راجعون(.[29]
● مشهد الرضا در کلام اهل سنت
ذهبي در مواضع متعدد از تأليفات خود دربارهي مشهد الرضا چنين اظهار نظر ميکند: «و لعلي بن موسي مشهدٌ بطوس يقصدونه بالزياره»[30]، «و له مشهدٌٍ کبير بطوس يزار»[31]، «و مشهد مقصودٌ بالزياره»[32].
ابن عماد حنبلي دمشقي نيز ميگويد: «و له مشهدٌ کبير بطوس يزار.[33]
برخورد بزرگان اهل سنت با مزار امام رضا (عليه السلام) نيز جالب و شگفتانگيز است؛ مانند بسيار زيارت کردن قبر امام رضااز سوي ابن حبان بستي (354ق) و ابو علي ثقفي (328ق) و تواضع و تضرعات بسيار ابوبکر بن خُزيمه (311ق) که موجب شگفتي شاگردان وي شده بود.
1) ابوبکر بن خزيمه (311ق) و ابو علي ثقفي (328ق): حاکم نيشابوري ميگويد:
«سَمِعتُ محمد بن المؤمل بن حسين بن عيسي يقول خرجنا مع امام اهل الحديث ابي بکر بن خزيمه و عديله ابو علي الثقفي مع جماعة من مشيخنا و هم اذ ذلک متوافرون الي زيارة قبر علي بن موسي الرضا بطوس، قال: فريت من تعظيمه (ابن خُزَيمه) لتلک البقعه و تواضعه لها و تضرعه عندها ماتحيرنا؛[34] حاکم ميگويد: از محمد بن مؤمل شنيدم: روزي با پيشوي اهل حديث ابوبکر بن خزيمه و ابو علي ثقفي و ديگر مشيخ خود به زيارت قبر علي بن موسي الرضا به طوس رفتيم؛ در حالي که آنها بسيار به زيارت قبر يشان ميرفتند. محمد بن مومل ميگويد: احترام و بزرگداشت و تواضع و گريه و زاري ابن خزيمه نزد قبر علي بن موسي همگي را شگفتزده کرده بود.
ابن خزيمه نزد اهل سنت جايگاه ويژهي دارد؛ به گونهي که از وي «شيخ الاسلام، امام الائمه، حافظ، حجه، فقيه، بينظير، زنده کننده سنت رسول الله»، تعبير کردهاند و او در علم حديث و فقه و اتقان ضرب المثل است.[35]
در مورد ابو علي ثقفي نيز ـ که از نوادگان حجاج بن يوسف است ـ تعابيري چون: «امام، محدث، فقيه، علامه، شيخ خراسان، مدرس فقه شافعي در خراسان، امام در اکثر علوم شرعي، حجت خدا بر خلق در دوران خودش»[36] به کار رفته که نشان دهنده اهميت و جايگاه اين شخصيت نزد عامه است.
2) ابن حبّان بُستي (354ق): «علي بن موسي الرضا از بزرگان و عقلا و نخبگان و بزرگواران اهل بيت و بني هاشم است. اگر از وي روايتي شود، واجب است حديثش معتبر شناخته شود.... . من به دفعات قبر يشان را زيارت کردهام. زماني که در طوس بودم، هر مشکلي برايم رخ ميداد، قبر علي بن موسي الرضا را ـ که درود خدا بر جدش و خودش باد ـ زيارت ميکردم و براي برطرف شدن مشکلم دعا ميکردم و دعايم مستجاب و مشکلم حل ميشد. اين کار را به دفعات تجربه کردم و جواب گرفتم. خداوند ما را بر محبت مصطفي و اهل بيتش ـ که درود خدا بر او اهل بيتش باد ـ بميراند.[37]
ابن حبان بستي نيز از اهل سنت جايگاه والايي دارد؛ به گونهي که از وي به «امام، علامه، حافظ، شيخ خراسان، يکي از استوانههاي علم در فقه و لغت و حديث، و از عقلي رجال» تعبير کردهاند.[38]
اين جملات حاکي از نفوذ معنوي امام رضا (عليه السلام) بر قلوب است و پس از گذشت ساليان از شهادت ايشان، قبر و بارگاه ملکوتي ايشان مورد توجه خاص و عام است و کساني چون ابن خزيمه و ابن حبان علاوه بر زيارت قبر امام رضا (عليه السلام) به ايشان متوسل ميشدند و براي رفع مشکلات مادي و معنوي خود به اين مکان مقدس پناه ميبردند.
● سخن پاياني
از مطالب ياد شده به دست ميآيد که نه تنها ساخت بنا بر قبور و زيارت و توسل، امري جايز و کاملاً مرسوم بوده، بلکه مورد تاييد قولي و عملي بزرگان اهل سنت از جمله ابن خزيمه و ابن حبان بستي و ... بوده و مکرر اين اعمال از آنها سر ميزده است و آنان از خوان گسترده کرامات آن امام همام نيز بهرهمند ميشدند و اين امر اساساً به عنوان يک باور و فرهنگ صحيح در ميان مسلمين مطرح بوده و اين موارد بهترين گواه بر واهي بودن تفکرات و باورهاي سست حزب سياسي وهابيت است. از طرف ديگر، جايگاه اهل پيامبر(ص) و ميزان درخشندگي اين خاندان پاک را در ميان امت اسلامي به ويژه علماي اهل سنت آشکار ميسازد.
پي نوشت:
[1] . تتمي جامع الاصول، ابن اثير جزري، مکتبي النجاريي، مکه، عربستان، چاپ دوم، ج2، ص715،1403ق.
[2] . مطالب السؤول، محمد بن طلحه شافعي، مؤسسه البلاغ، بيروت، لبنان، چاپ اول، ص295، 1419ق.
[3] . مرآة الجنان، يافعي، دارالکتب العلميي، بيروت لبنان، چاپ اول، ج2، ص10، 1417ق.
[4] . الفصول المهمي، ابن صباغ مالکي، اعلمي، تهران، يران، ص263.
[5] . الاتحاف بحب الاشراف، شبراوي شافعي، دارالکتاب قم، يران، چاپ اول1423ق.
[6] . جامع کرامات الاولياء، نبهاني، ص311، دارالفکر، بيروت، لبنان، چاپ اول، ص312و313،1414ق.
[7] . الانوار القدسيه، سنهوتي شافعي، ص39، انتشارات السعادي، مصر.
[8] . سبائک الذهب في معرفي قبائل العرب، ابوالفوز سؤيدي، المکتبه، بيروت، لبنان، چاپ دوم، ص334.
[9] . نزهة الجليس، عباس بن نور الدين مکّي، قاهره، مصر، ج2، ص105.
[10] . روضة الاحباب، عطاء الله بن فضل الله شيرازي، ص43، استامبول، ترکيه؛ مفتاح النجاة في مناقب آل العبا، محمد خان بن رستم بدخشي، مخطوط، ص176، به نقل از احقاق الحق، ج12، ص364؛ تاريخ الاسلام و الرجال، شيخ عثمان سراج الدين حنفي، ص369، مخطوط، به نقل از احقاق الحق، ج12، ص348.
[11] . روضة الاحباب، ج4، ص43؛ مفتاح المعارف، مولوي عبد الفتاح حنفي هندي، مخطوط، ص79، بنقل از احقاق الحق، ج12،ص553.
[12] . احقاق الحق، شهايد قاضي نور الله شوشتري، ج12، ص343، به نقل از محمد خواجه پارسي بخاري، فصل الخطاب.
[13] . الفصول المهمي، ص245؛ نور الابصار، دارالکتب العلميه، بيروت، لبنان، چاپ اول1418ق، ص243؛ جامع کرامات الاولياء، ج2، ص311؛ الاتحاف بحب الاشراف، ص314.
[14] . الفصول المهمه، ص246؛ نور الابصار، ص244؛ جامع کرامات الاولياء، ج2، ص312.
[15] . نورالابصار، ص244؛ جامع کرامات الاولياء، ج2، ص313؛ الاتحاف بحب الاشراف، ص315،316.
[16] . الفصول المهمه، ص247؛ نورالابصار، ص243؛ الاتحاف بحب الاشراف، ص319.
[17] . الفصول المهمه، ص246، نورالابصار، ص243؛ اخبار الدول و آثار الاول، بغداد، عراق، بيتا، ص114؛ جامع کرامات الاولياء، ج2، ص313، الاتحاف، بحب الاشراف، ص316.
[18] . نور الابصار، ص243؛ مفتاح النجاة، ص76؛ اخبار الدول و آثار الاول، ص114؛ الاتحاف، بحب الاشراف، ص318.
[19] . الصواعق المحرقه، ابن حجر هايثمي، دارالفکر، بيروت، لبنان، ص122؛ الفصول المهمه، ص247؛ نورالابصار، ص243؛ اخبار الدول و آثار الاول، ص114؛ جامع کرامات الاولياء، ج2، ص311؛ نتيج الافکار القدسيه، سيد مصطفي بن محمد العروس مصري، دمشق، سوريه، بيتا، ج1، ص80؛ الاتحاف، بحب الاشراف، ص318؛ الانوار القدسيه، ص39.
[20] . الصواعق المحرقه، ص122؛ الفصول المهمه، ص246؛ اخبار الدول و آثار الاول، ص114؛ مفتاح النجاة، ص376؛ وسيلة المال، ابن کثير حضرمي، مکتبه الظاهريه، دمشق، سوريه، بيتا، ص212؛ نورالابصار، ص243؛ جامع کرامات الاوليا، ج2، ص311؛ نتيج الافکار القدسيه، ج1، ص80؛ الاتحاف بحب الاشراف، ص316؛ وسيلة النجاة، محمد مبين هندي، الکهنو، هند، بيتا.
[21] . الفصول المهمه، ص245؛ نورالابصار، ص243؛ جامع کرامات الاولياء، ج2، ص312؛ الاتحاف بحب الاشراف، ص314.
[22] . الفصول المهمه، ص256؛ مفتاح النجاة، ص178.
[23] . نور الابصار، ص244؛ جامع کرامات الاولياء، ج2، ص312؛ مطالب السؤول، ص297؛ الفصول المهمه، ص244 ـ 245؛ اخبار الدول و آثار الاول، ص114؛ الاتحاف، بحب الاشراف، ص313.
[24] . لفرج بعد الشدي، قاضي ابو علي تنوخي، دارالصباعي المحمديي قاهره، مصر، چاپ اول 1375ق، ج4، 172ـ173؛ مطالب السؤول، ص297.
[25] . مروج الذهب، علي بن حسين مسعودي، دارالکتب العلميه، بيروت، لبنان، چاپ اول، ج4، ص86.
[26] . الفرج بعد الشده، ج4، ص172.
[27] . الصواعق المحرقه، ص205.
[28] . الفرج بعد الشده، ج4، ص173.
[29] . الفصول المهمه، ص261؛ نورالابصار، ص244؛ مطالب السؤول، ص300؛ الکواکب الدريه، شيخ عبد الرؤوف مناوي، الازهريي، مصر، بيتا، ج1، ص256؛ مفتاح النجاة، ص82؛ الانوار القدسيه، ص39.
[30] . سير اعلام النبلاء، موسسه الرساله ، بيروت، لبنان، چاپ يازدهم 1417ق، ج9، 393.
[31] . العبر، دارالکتب العلميه، بيروت، لبنان، ج1، ص266.
[32] . تاريخ الاسلام، حوادث، 201 تا210، دارالکتاب العربي، بيروت، لبنان، چاپ اول 1420ق، ص272.
[33] . شذارت الذهب، دار بن کثير، دمشق، بيروت، چاپ اول 1406ق، ج3، ص14.
[34] . تهذيب التهذيب، ابن حجر عسقلاني، دارالفکر، بيروت، لبنان، چاپ اول، 1404ق، ج7، 339.
[35] . سير اعلام النبلاء، شمس الدين ذهبي، ج14، ص365و377.
[36] . سير اعلام النبلاء، ج15، ص280ـ282.
[37] . کتاب الثقات، ابن حبان بستي، دارالفکر، بيروت، لبنان، چاپ اول، 1393ق، ج8، ص475.
[38] . سير اعلام النبلاء، ج16، ص92؛ النجوم الزاهره، ابن تغري، دار الکتب العلميه، بيروت، لبنان، چاپ اول، 1413ق، ج3، ص342؛ الوافي بالوفيات، صفدي، جمعي از مستشرقين، بيتا، 1411ق، ج2، ص317؛ الطبقات الشافعيه، سبکي، دار احياء الکتب العربية، بيروت، لبنان، بيتا، ج3، ص131؛ الانساب، سمعاني، دار الکتب العلميه، بيروت، لبنان، چاپ اول،1408ق، ج2، ص209.
به نقل از سایت ولی عصر عج
ادامه مطلب
پیامبر اکرم شهید شد یا رحلت کردند؟
درباره اين موضوع در ميان نويسندگان و مورخان اختلاف مي باشد و بعضي از نويسندگان فقط به بيان اين جمله که مريض شد و از دنيا رفت اکتفاء کرده اند. و بعضي قائلند که حضرت مسموم شده و به شهادت رسيدند. که اکثرا هم همين قول دوم را قبول دارند.
در کتب تاريخي نقل شده است که يهوديان چندين مرتبه تصميم گرفتند که پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ را به شهادت برسانند ولي هر مرتبه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ توسط جبرييل از اين توطئه آگاه مي شد و يهوديان به مقصود خود نمي رسيدند و در پايان جنگ خيبر نيز گروهي از بزرگان قوم يهود زينب دختر حارث را که از اشراف يهود بود و پدر خود حارث و برادر خود مرحب و شوهر خود سلام بن مشکم را از دست داده بود تحريک کردند تا شايد به مقصود خود که نابودي رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ و در نتيجه نابودي دين تازه تأسيس اسلام بود نايل شوند ولي اگر چه اين عمل نيز به شهادت آني و فوري آن حضرت منجر نشد ولي باعث مسموميت آن حضرت گرديد و در نهايت در درازمدت به شهادت آن حضرت انجاميد.
مورخ بزرگ «محمد بن عمر واقدي» در مغازي، واقعه رحلت پيامبر را چنين نقل مي کند:
چون رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ خيبر را گشود و آرام گرفت، زينب، دختر حارث شروع به پرس و جو کرد که محمد کدام قسمت گوسفند را بيشتر دوست دارد؟ گفتند: شانه و سردست را، زينب گوسفندي را کشت، و سپس زهر کشندة تب آوري را که با مشورت يهود فراهم آورده بود به تمام گوشت و مخصوصاً شانه و سردست آن زد و آن را مسموم کرد. چون غروب شد و رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ به منزل خود آمد پس متوجّه زينب شد از او پرسيد، کاري داري؟ او گفت: اي ابوالقاسم! هديه اي برايت آورده ام ـ اگر چيزي را به پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ هديه مي کردند از آن مي خوردند و اگر صدقه بود از آن نمي خوردند ـ پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ دستور فرمود تا هديه او را گرفتند و در برابر آن حضرت نهادند. آن گاه فرمود: نزديک بياييد و شام بخوريد! ياران آن حضرت که حاضر بودند نشستند و شروع به خوردن کردند. پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ از گوشت بازو خوردند و «بُشْر بن براء» هم لرزيد. همين که پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ و بشر لقمه هاي خود را خوردند، پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ به ياران خود فرمود: از خوردن اين گوشت دست برداريد که اين بازو به من خبر مي دهد که مسموم است. و «بشر بن براء» گفت: اي رسول خدا، به خدا سوگند که من هم از همين يک لقمه فهميدم، و علّت آن که آن را از دهان بيرون نينداختم براي اين بود که خوراک شما را ناگوار نسازم، و چون شما لقمه خود را خورديد جان خودم را عزيزتر از جان شما نديدم. وانگهي اميدوار بودم که اين لقمه کشنده نباشد، بشر هنوز از جاي خود برنخاسته بود که رنگش مانند عباي سياه شد و يک سال بيمار بود و نمي توانست حرکت کند و بعد هم به همين علّت مرد. همچنين گفته اند که «بشر بن براء» هماندم مُرد و پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ پس از سه سال ديگر زنده ماندند.
رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ زينب را فرا خواندند و پرسيدند: شانه و بازوي گوسفند را مسموم کرده بودي؟ گفت: چه کسي به تو خبر داد؟ فرمود: خود گوشت. گفت آري. پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ فرمود: چه چيزي تو را به اين کار واداشت؟ گفت: پدر و عمو و همسرم را کشتي و بر قوم من رساندي آن چه رساندي. با خود گفتم اگر پيامبر باشد که خود گوشت به او خبر مي دهد که چه کرده ام، و اگر پادشاه باشد از او خلاص مي شويم.
در مورد سرنوشت زينب مطالب مختلفي نقل شده است. برخي از راويان گفته اند: رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ دستور فرمود تا او را کشتند و برخي از راويان گفته اند: پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ او را عفو فرمود. سه نفر هم دست بر طعام برده ولي چيزي از آن نخورده بودند. پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ به اصحاب خود دستور داد تا خون بگيرند و آنها ميان سر خود را تيغ زدند و پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ هم زير کتف چپ خود را خون گرفت و هم گفته اند که از پس گردن خود خون گرفت.
گويند: مادر بُشْر بن براء مي گفت: در مرضي که منجر به مرگ پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ شد به ديدنش رفتم رسول خدا تب شديدي داشت، پيامبر فرمود: همان طور که اجر و پاداش ما دو برابر است بلا و سختي ما هم دو چندان است. مردم مي پندارند که من گرفتار ذات الجنب شده ام، و حال آن که چنين نيست و خداوند آن بيماري را بر من مسلط نکرده است و اين ريشخندي شيطاني است. اين اثر لقمه اي است که من و پسرت خورديم، از آن روز بيماري در من ريشه دوانده است. تاکنون که پاره شدن رگ قلبم نزديک شده است. بنابراين رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ از دنيا رفت در حالي که شهيد بود... (محمد بن عمر واقدي، مغازي، ترجمه دکتر مهدوي دامغاني، نشر دانشگاهي، ج2، ص517 الي 519. )
علاوه بر «واقدي»، «ابن هشام»( ابن هشام، السيرهَ النبويّه، بيروت، دارالقلم، ج3، ص352) ، «طبري»( محمد بن جرير طبري، تاريخ الطبري، دارالکتب العلميه، ج2، ص138) و «ابن اثير»( ابن اثير، الکامل في التاريخ، دارالاحياء التراث العربي، ج1، ص598ـ599؛ نويسنده در پاورقي اين کتاب اين واقعه را از قول ديگر مورّخان و محدثّان نيز نقل مي کند بعد از نقل اين مطلب که اين روايت از ابن اسحاق مي باشد مي گويد: بيهقي در کتاب دلايل النبوه اين مطلب را از طريق ابي نفره از جابر نقل مي کند. و عبدالرزاق در تأليف خود از معمر از زهري و ابن حجر در الفتح و مسلم در کتب خود و النووي در شرح مسلم و... اين حادثه را بيان مي کنند (رجوع شود به پاورقي کتاب الکامل في التاريخ، ج1، ص598 ) اين واقعه را نقل کرده اند ولي اين سه مورّخ بيان کرده اند که رسول خدا لقمه را بيرون انداختند و از آن گوشت چيزي تناول نکردند ولي آن زهر خطرناک به آب دهان پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ مخلوط شد و همين باعث شهادت آن حضرت گرديد. (ظاهراً اسناد اين سه مورخ از يک فرد و آن هم ابن اسحاق مي باشد).
«يعقوبي» مورّخ بزرگ ديگر جهان اسلام نيز اين جريان را در تاريخ خود ذکر مي کند ولي فقط به مسموميت آن حضرت اشاره مي کند ولي از شهادت آن حضرت سخن نمي گويد.( تاريخ يعقوبي، ترجمه محمد ابراهيم آيتي، انتشارات علمي و فرهنگي، ج1، ص416)
مورّخان و محدّثان شيعه نيز بيشتر به اين سمت رفته اند که علت مرگ رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ همان گوشت مسمومي بوده است که زينب «دختر حارث» به آن حضرت خورانيده بود.
علامه مجلسي (ره) در کتاب «جلاء العيون» نقل مي کند که:
«در احاديث معتبر وارد شده است، آن حضرت به شهادت از دنيا رفت. چنان چه «صفار» به سند معتبر از حضرت صادق ـ عليه السلام ـ روايت کرده است. (مجلسي، محمد باقر، جلاءُ العيون، ص82ـ83) مرحوم «ثقة الاسلام کليني» نيز در کتاب با ارزش «اصول کافي» به اصل توطئه از قول امام باقر ـ عليه السلام ـ اشاره مي کند. (کليني، اصول کافي؛ مجلسي، بحارالانوار، ج2؛ و در کتب ديگر خود در باره اين واقعه احاديثي نقل نموده است که دلالت بر شهادت آن حضرت دارند)
برخي از اخبار و نقل ها نيز حکايت از آن دارند که پيامبر گرامي اسلام توسط برخي منافقين در ميان مسلمين مسموم گرديده و به شهادت رسيدند.
در کتاب «فروغ ابديت» نيز بعد از نقل اين واقعه در پاورقي آمده است:
«معروف اين است که پيامبر در کسالت وفات خود مي فرمود : اين بيماري از آثار غذاي مسمومي است که آن زن يهودي پس از فتح براي من آورد. زيرا اگرچه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ اولين لقمه را بيرون انداخت ولي آن زهر خطرناک با آب دهان پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ کمي مخلوط شد و روي دستگاه هاي بدن آن حضرت اثر خود را گذاشت.( سبحاني، جعفر، فروغ ابديت، قم، دفتر تبليغات اسلامي، ج2، ص664)
مرحوم شيخ طوسي در كتاب تهذيب الأحكام مينويسد :
محمد بن عبد الله (صلي الله عليه وآله وسلم ) ... در روز دوشنبه 28 صفر سال دهم هجري در حالي از دنيا رفت كه مسموم شده بود .( تهذيب الأحكام - الشيخ الطوسي - ج 6 - ص 2 )
و نيز مرحوم علامه حلي در كتاب المنتهي مينويسد :
اما اين كه چه كسي و در چه زماني آن حضرت را سمّ داده است ، همانند بسيار ديگر از زواياي زندگي آن حضرت براي ما روشن نيست .( منتهى المطلب (ط.ق) - العلامة الحلي - ج 2 - ص 887 )
در نتيجه اين كه چه كسي پيامبر را سمّ داده و اين سمّ در چه زماني بوده است ، براي ما به صورت دقيق روشن نيست و تنها مي توان از مجموع آنچه بيان شد نتيجه گرفت که مرگ پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ طبيعي نبوده است و آن حضرت با شهادت از دنيا رفته است .
ادامه مطلب
محل دفن پیامبر(ص)
برای رسیدن به پاسخی کامل در این زمینه ابتدا پاسخی اجمالی و سپس پاسخ تفصیلی خدمتتان عرض می شود:
پاسخ اجمالي :
1 .در خصوص محل دفن پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله وسلم اختلاف نظر وجود دارد .
2 . اهل سنت بر اين عقيده است كه آن حضرت در حجره عائشه دفن گرديده است .
3 . امّا برخي از محققان شيعه بر اين اعتقاد هستند كه به شهادت اسناد معتبر از كتب اهل سنت آنچه كه قدر متيقن است اين كه آن حضرت در حجره عائشه دفن نگرديده است
و در اين راستا ادلّه اي را ارائه مي كند كه در پاسخ تفصيلي به آن اشاره مي شود .
4 . مناظره زيبائي كه بين فضّال شاگرد مكتب امام صادق با ابو حنيفه صورت گرفته است و در آن به غصبي بودن مكان دفن عمر و ابوبكر اشاره گرديده .
پاسخ تفصيلي :
در خصوص محل دفن نبي اکرم صلّي الله عليه و آله وسلّم اختلاف نظر وجود دارد :
1 . نظر اهل سنت :
آنچه که در نزد اهل سنت مشهور است اين مطلب است که آن حضرت در حجره عائشه دفن گرديده و براي اثبات ادعاي خويش به نقل بخاري از عائشه استناد مي کنند که :
وچون پيامبر احساس سنگيني نمود و درد آن حضرت شدت يافت از ديگر همسرانش اجازه خواست تا ايام بيماريش را در منزل من سپري نمايد و آنان نيز اجازه دادند ، آنگاه در حالي که دست بر شانه عباس و شخص ديگري داشت و پاهايش بر زمين کشيده مي شد خارج شد .
عبد الله ابن عباس مي گويد وقتي مطلب عائشه را براي ابن عباس نقل کردم به من گفت مي داني آن شخصي که عائشه نام او را ذکر نکرد چه کسي است ؟ گفتم : نه . گفت : او علي بن ابي طالب است .( صحيح بخاري ، ج1 ، ص162 ، ح 665 .)
البته بخاري اين مطلب را در چند جاي صحيح خود تکرار نموده است که تماما َ از عائشه نقل شده و براي اثبات ادعايش تفصيلاتي را ذکر نموده که از لا به لاي آنها مي توان به تناقضاتي پي برد که خود قرينه اي براي تضعيف مطلب محسوب مي شود که اکنون مجال بحث آن نيست .
همين جا لازم است از متن روايت فوق اکراه معنا دار عائشه از بردن نام امير المومنين علي ابن ابي طالب عليه افضل صلوات المصلين را متذکر شويم ؛ همانگونه که
احمد بن حنبل نقل كرده:
هُوَ عَلِيٌّ وَلَكِنَّ عَائِشَةَ لَا تَطِيبُ لَهُ نَفْسًا .
آن شخص( كه در روايت عائشه به نام آن اشاره نمي شود ) علي بن ابي طالب است كه عائشه خوش نداشته نام او را ذکر نمايد .
مسند أحمد حنبل ، ج6 ، ص 228 .
وهم چنين ابن سعد در طبقات آورده:
هو علي ، إن عائشة لا تطيب له نفسا بخير .
آن شخص( كه در روايت عائشه به نام آن اشاره نمي شود ) علي بن ابي طالب است لکن عائشه خوش نداشته نام او را به نيکي ياد کند.
الطبقات الکبري ، ج 2 ، ص 232 .
2 . نظر شيعه :
نظر برخي از محققان شيعه اين است که حضرت رسول در حجره عائشه دفن نگرديده است ؛چون :
اولا ّ: هر گاه گفته مي شود : بيت النبي ، حجرة النبي ، دار النبي ، مقصود خانه و حجره اختصاصي حضرت ميباشد و الا آن را به اسم يکي از همسران مثلا َ خانه عائشه يا خانه ام سلمه وغيره مي ناميده اند.
أَنَّ النَّبِيَّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ كَانَ يُصَلِّي ذَاتَ لَيْلَةٍ فِي حُجْرَتِهِ فَجَاءَ أُنَاسٌ فَصَلَّوْا بِصَلَاتِهِ فَخَفَّفَ فَدَخَلَ الْبَيْتَ
شبي رسول اکرم در حجره خود نماز ميخواند كه گروهي آمدند وپشت سر حضرت اقتدا نمودند از اينرو حضرت نماز خود را سريعتر خواند و داخل خانه خود گرديد .
مسند أحمد ،ج 3، ص 103 ، ح 11567
عن ربيعة بن كعب الأسلمي : كنت أبيت عند حجرة النبي فكنت أسمعه إذا قام من الليل يقول : سبحان الله رب العالمين .
ربيعه ميگويد : شبي را در حجره رسول اکرم سپري کردم ...
سنن النسائي ، ج 3 ص 209
ثانيا ّ: نزديک ترين خانه ها به خانه رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم خانه حضرت علي عليه السلام بوده که درب آن در کنار خانه رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم قرار داشته است.
جاء رجل إلى ابن عمر فسأله عن عثمان ... ثُمَّ سَأَلَهُ عَنْ عَلِىٍّ ، فَذَكَرَ مَحَاسِنَ عَمَلِهِ قَالَ هُوَ ذَاكَ ، بَيْتُهُ أَوْسَطُ بُيُوتِ النَّبِىِّ - صلى الله عليه وسلم - . ثُمَّ قَالَ لَعَلَّ ذَاكَ يَسُوؤُكَ . قَالَ أَجَلْ . قَالَ فَأَرْغَمَ اللَّهُ بِأَنْفِكَ ، انْطَلِقْ فَاجْهَدْ عَلَىَّ جَهْدَكَ .
شخصي نزد ابن عمر آمد و راجع به عثمان سئوال كرد ، سپس در باره علي از او سئوال نمود و او از محاسن و نيکي اعمال علي سخن گفت و افزود : خانه علي نزديک ترين خانه ها به خانه پيامبر است . واز او سئوال کرد : شايد اين مطلب چندان خوشايند تو نباشد ؟ گفت : آري . گفت : ولي علي رغم ميل باطني تو اين چنين است .
صحيح بخاري ، ج4 ، ص 208 ، ح3704
رواية العلاء بن عيزار قال : سالت ابن عمر عن علي . فقال : انظر الي منزله من نبي الله ليس في المسجد غير بيته .
علاء بن عيزار مي گويد :از فرزند عمر در باره علي سئوال کردم گفت :به منزل علي نسبت به منزل رسول خدا بنگر که هيچ منزلي به نزديکي منزل او به رسول خدا نيست .
فتح الباري ج 7 ، ص 59
ثمّ قال الا احدّثک عن علي ؟ هذا بيت رسول الله في المسجد و هذا بيت علي ّ.
اين خانه رسول خدا و اين هم خانه علي .
مستدرک حاکم نيشابوري ، ج3 ، ص 51
پس استفاده مي شود که خانه حضرت علي عليه السلام و حضرت فاطمه سلام الله عليها نزديک ترين خانه به خانه پيامبر اکرم صلي الله عليه وآله وسلم بوده
و البته براي حضرت فاطمه سلام الله عليها در خانه رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم نيز حجره اي جدا گانه وجود داشته که همچنان تا امروز به اسم آن حضرت در مسجد النبي باقي مانده است .
ثالثا ّ: با استناد به مصادر اهل سنّت وفات رسول خدا در حجره اختصاصي و در منزل خود آن حضرت بوده است :
در حديث عمر راجع به مکاني که پيامبر در آن قبض روح گرديد آمده است :
فبينما نحن في منزل رسول الله إذا رجل ينادي من وراء الجدار أن أخرج إليّ يا ابن الخطاب . . . فإن الأنصار اجتمعوا في سقيفة بني ساعدة ، فأدركوهم قبل أن يحدثوا أمرا ... .
در حالي که ما در خانه رسول خدا بوديم شخصي از پشت ديوار خانه حضرت صدا زد : اي عمر بن خطاب ! خارج شو ... که انصار در سقيفه بني ساعده گرد هم آمده اند ، به آنها بپيوند قبل از آن که اتفاقي بيافتد ...
فتح الباري ، ج 7 ، ص 23 ، تاريخ دمشق ، ج 30 ، ص 282 ، وفي رواية ابن حبان ، ج2 ، ص 155
رابعا َ : اعتراف عائشه بر مطلبي که دلالت مي نمايد وفات رسول خدا در حجره او نبوده است :
« لقد نزلت آية الرجم ورضاعة الكبير عشرا ولقد كانت في صحيفة تحت سريري ، فلما مات رسول الله وتشاغلنا بموته دخل داجن فأكلها ! »
آيه رجم وايجاد رضاع به ده بار شير دادن نازل شد و من آن را در صحفه کاغذي زير تخت خود نگه داري مي کردم اما در روزي که مشغول امورات مربوط به وفات رسول خدا بوديم گوسفندي داخل حجره شد و آن را خورد .
سنن ابن ماجة ، ج1 ، ص 625 ،أوسط الطبراني ، ج 8 ،ص 12 ، مسند أبي يعلى، ج 8 ،ص 64 ، المحلى ، ج11 ،ص 236 ، وقال : هذا حديث صحيح . وفي لسان العرب ، ج 7 ، ص 33 ، ونهاية ابن الأثير ، ج 2 ، ص 87 .
که از متن فوق استفاده مي شود که اگر بيماري حضرت و وفات رسول خدا در حجره عائشه اتفاق افتاده بود ديگر امکان نداشت در همان روزي که حجره او مملوّ از جمعيت است گوسفندي داخل حجره شده و آن صفحه کاغذ را بخورد .
خامساً: متون مختلفي بر اين مطلب شهادت ميدهد که حجره رسول خدا دو در داشته که وقتي مسلمانان مي خواستند بر پيکر مطهر رسول خدا نماز گذارند گروه گروه از يک در داخل و از در ديگر خارج مي شدند در حالي كه همان گونه كه در دليل بعد معلوم مي گردد خانه عائشه فقط يك در داشته آن هم در جهتي غير از جهتي كه خانه مستقل حضرت قرار داشته است
قَالُوا كَيْفَ نُصَلِّي عَلَيْهِ قَالَ ادْخُلُوا أَرْسَالًا أَرْسَالًا قَالَ فَكَانُوا يَدْخُلُونَ مِنْ هَذَا الْبَابِ فَيُصَلُّونَ عَلَيْهِ ثُمَّ يَخْرُجُونَ مِنْ الْبَابِ الْآخَر .
و چون رسول خدا قبض روح گرديد گروهي گفتند : چگونه بر آن حضرت نماز گذاريم ؟ در جواب گفتند : گروه گروه از اين در وارد شده و نماز گذارده و از درب ديگر خارج شوند.
مسند أحمد ، ج 5 ، ص 81 ، ح 19838 و تاريخ دمشق ، ج 4 ، ص 296 ، أسد الغابة ، ج 5 ، ص 254 .
هيثمي بعد از نقل روايت ميگويد :
ورجاله رجال الصحيح .
مجمع الزوائد ، ج 9 ، ص 37 .
سادسا َ: حجره عائشه به خلاف خانه رسول خدا يك در داشته آن هم در جهت مواجه با شام يعني درب آن در مقابل جهت شام بوده است ( يعني در ضلع جنوبي مسجد و طرف قبله كه درب آن به سوي مسجد باز مي شده است)
فسألته عن بيت عائشة فقال : كان بابه من وجهة الشام فقلت : مصراعا كان أو مصراعين ؟ قال : كان بابا واحدا . قلت : من أي شئ كان ؟ قال : من عرعر أو ساج .
از او در باره خانه عائشه سئوال کردم گفت : يک در بيشتر ندارد و آن هم مواجه با شام است ...
الأدب المفرد للبخاري ، ص 168 و إمتاع الأسماع ، ج 10 ص 92 و سبل الهدى ، ج 3 ،ص 349 و سمط النجوم العوالي ، ص 218 .
از کلام فوق به چند مطلب ديگر نيز مي توان پي برد :
الف : آن بخش از حديث که مي گويد : « در باره مکان حجره عائشه سئوال نمودم » دلالت بر اين مطلب دارد که سائل يقين داشته که حجره عائشه همين مکاني که امروزه به عنوان مدفن پيامبر مي شناسند نميباشد فلذا از مکان حجره عائشه سئوال مي کند .
ب : از روايت مشخص مي شود که جهت شامي مسجد همان جهت شمالي مسجد ميباشد.
سابعاً : مطلبي را که بخاري و احمد و طبقات از انس بن مالک خادم رسول خدا نقل کرده اند و در آن وليمه و ميهماني منزل رسول خدا به مناسبت ازدواج حضرت با زينب بنت جحش را توصيف مي کند که از آن استفاده مي شود فاصله مکان پذيرائي در حجره اختصاصي رسول خدا از ميهمانان و خانه عائشه فاصله نسبتاّ قابل توجهي بوده و خانه عائشه خارج از مسجد قرار داشته است که بعد از صرف غذا حضرت به طرف خانه عائشه مي روند اما بعد متوجه مي شوند که هنوز بعضي از ميهمانان سنگين شده و در حجره رسول خدا آرميده اند لذا رسول خدا مجدداّ از در حجره عائشه به در حجره اختصاصي خود باز مي گردند و آن گاه است که آيه حجاب نازل مي شود که اي اهل ايمان ... هنگامي که براي ميهماني به منزل رسول خدا دعوت شديد اجابت کرده و پس از تناول طعام خارج شده و به منزل خود برويد .( احزاب/ 52)
بخاری و دیگران می نویسند:پس رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم رفت و من هم با او رفتم تا اين كه به آستانه حجره عائشه رسيديم...
صحيح بخاري ، ج 6 ، ص 26 ، ح 6238 و مسند أحمد ، ج 3 ، ص 168 و الطبقات الکبري ، ج 8 ، ص 104
ثامنا َ: عائشه بعد از وفات رسول خدا حجره خود را به معاويه فروخت لذا حجره محل دفن رسول خدا نمي تواند همان حجره عائشه که به فروش رسيده است باشد .
واشترى ( معاوية ) من عائشة منزلها ، يقولون بمائة وثمانين ألف درهم ويقال بمائتي ألف درهم وشرط لها سكناها حياتها
معاويه منزل عائشه را به صد و هشتاد هزار درهم و بعضي گفته اند به دويست هزار درهم خريداري نمود مشروط به اين كه عائشه تا آخر عمر در آنجا سكونت داشته باشد
الطبقات الکبري ، ج 8 ، ص 165
نتيجه گيري نظر :
نتيجه اين که منزل رسول خدا که در متون فوق آمده همان حجره اي است که در خانه اختصاصي حضرت بوده و حضرت در آن وفات نموده است و معناي آن اين است که بعدها حکومت همان گونه که روي مسجد النبي تسلط پيدا نمود و روي آن دست گذاشت تا بني هاشم نتوانند در پناه آن به ترويج اهداف خود دست يازند . بلکه در اين بين دختر رئيس حکومت ( عائشه ) ادعاي تسلط و مالکيت حجره پيامبر را نمود و حکومت نيز آن را پذيرفته و دختر رسول خدا و حضرت علي را از آن خلع يد نمود و اين در حالي است که حجره عائشه در منزل اختصاصي خود ودر جهت ديگر مسجد يعني جهت قبله مسجد بوده است .
و دليل سکوت اميرالمومنين علي ابن ابي طالب عليهما السلام و اهل بيت عليهم السلام از تحريک مردم عليه حکومت در خصوص اين موضوع دقيقا همان موضعي است که در باره اصل خلافت و حکومت داشتند يعني امر به صبر از جانب رسول خدا تا زماني که فرزند قائمشان حجه بن الحسن عليه السلام ظهور فرمايد و از آنچه که بر اجداد طاهرينشان رفته کشف اسرار نمايد .
مناظره فضّال با ابو حنيفه :
شايد بتوان يكي از ظريف ترين و در عين حال جامع ترين كلمات را در خصوص موضوع مورد بحث گفتگو و مناظره زير كه بين فضّال از شاگردان مكتب امام صادق عليه السلام و ابو حنيفه صورت گرفته دانست كه در آن به بهترين شكل بر غصبي بودن مكان دفن عمر و ابوبكر اشاره شده است :
روزي فضّال بن حسن فضال كوفي به همراه يكي از دوستانش با ابوحنيفه(رئیس مذهب حنفی اهل سنت) برخورد نمود درحالي كه جمع كثيري از شاگردانش در فقه و حديث گرداگرد او را گرفته بودند .
فضّال به دوست همراهش گفت : والله دست از سر او بر نمي دارم مگر اين كه جلو رفته و او را سر افكنده نمايم . دوستش به او گفت : تو كه ابو حنيفه را ميشناسي و از جايگاه و منزلت علمي و توان احتجاج او با خبري .
فضّال گفت : ساكت شو ! هيچ ديده اي حجت گمراهي برحجت مومن برتري و علوّ پيدا كند؟
فضّال جلو رفت و سلام كرد ، جمعيّت حاضر نيز همه جواب سلام او را دادند .
فضّال رو به ابو حنيفه كرد و گفت : خدا رحمتت كند ! من برادري دارم كه مي گويد : بهترين خلق بعد از رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم علي بن ابي طالب عليه السلام است امّا من به او مي گويم : اين گونه نيست بلكه بهترين مردم بعد از رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم ابو بكر و بعد از او عمر است . شما نظرتان چيست ؟
ابو حنيفه اندكي تامل كرد و سپس سر بلند كرد و گفت : ( به او بگو) در مكانت و منزلت و افتخار براي ابو بكر و عمر همين بس كه آن دونفر در كنار قبر رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم مدفونند ( در حالي كه علي بن ابي طالب فرسنگ ها دور تر در نجف خاك شده است) آيا حجت و دليل بر افضليت و برتري آن دو بر علي از اين بهتر ؟
فضّال گفت : من همين نكته را به او گفته ام امّا او در پاسخ من گفته : والله ! اگر براي حقانيّت و منزلت آن دو به مكان دفنشان در كنار قبر پيامبر حجت مي آوري بايد بگويم : كه آنها با دفن شدنشان در مكاني كه هيچ حقي نسبت به آن نداشته اند در حقيقت به رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم ظلم نموده اند ، چرا كه اگر آن مكان از خود ابوبكر وعمر بوده و آن را به رسول خدا هبه و هديه نموده اند پس با دفن شدنشان در آن مكان كار خيلي زشتي كردند چون با اين كار هديه اي را كه به آن حضرت بخشيدند را پس گرفتند و در آن تصرف نموده اند و اين در حقيقت نوعي خلف وعده و شكستن پيمان محسوب مي گردد .
ابو حنيفه دوباره مدتي را ساكت ماند و سر به زير افكند و گفت : به برادرت بگو : اين مكان نه براي آن دو نفر و نه براي رسول خدا بلكه با توجّه به حقي كه حفصه و عائشه در اين زمين داشتند در اين زمين دفن گرديده اند .
فضال به ابو حنيفه گفت : ( اتفاقا َ) من همين مطلب را نيز به برادرم گفته ام اما او در پاسخ من گفت : تو مي داني كه وقتي رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم از دنيا رفت صاحب نه همسر بود و در حالي كه هر يك از آن نه نفر نسبت به آن مكان يك هشتم بيشتر سهم الارث نداشته در نتيجه براي هر كدام يك وجب در يك وجب مسافت جا بيشتر نمي ماند . آن وقت چگونه آن دو نفر اين مقدار مكان اضافه را اشغال و غصب نموده اند ؟
و آن گاه از سوي ديگر چه شده است كه فاطمه زهرا سلام الله عليها دختر رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم از پدرش ارث نمي برد ؟ ( و ابوبكر به اين بهانه كه پيامبران از خود ارث به جا نمي گذارند حضرت فاطمه سلام الله عليها را از فدك محروم مي كند ) امّا عائشه و حفصه كه همسران آن حضرت بودند ارث مي برند .
ابو حنيفه چون اين مطالب را شنيد به اطرافيانش گفت : او را از من دور سازيد كه او خود رافضي خبيث ميباشد
الفصول المختاره ، سيّد مرتضي ، ص74 ، كنز الفوائد ، ابو الفتوح كراجكي ، ص 135 - احتجاج طبرسي ج2 ص149 و ...
ادامه مطلب
