امام جواد (عليه السلام) الگوى دانشمندان جوان
پيشواى نهم شيعيان حضرت امام محمد تقى (عليه السلام) نخستين رهبر الهى است كه در ميان امامان شيعه در خردسالى مسئوليت مقام رفيع امامت را عهده دار گرديد.آن گرامى در سال 203 قمرى و در سن هفت سالگى بعد از شهادت پدر بزرگوارش اين مسؤوليت را پذيرفته و عملاً به هدايت و ارشاد مردم پرداخت.
در آن هنگام برخى اين سؤال را مطرح مى كردند كه آيا مى توان رهبرى جامعه را به يك كودك هفت ساله سپرد؟ آيا يك كودك هفت ساله مديريت، دورانديشى و درايت يك مرد كامل را دارد؟
از منظر باورهاى شيعه كه موضوع امامت را يك موهبت الهى مى داند، پاسخ اين پرسش روشن است، چرا كه از اين ديدگاه خداوند متعال هر كسى را كه شايسته اين مقام بداند، به منصب پيشوايى امت بر مى گزيند؛ حتى اگر در سنين كودكى باشد. مقياس سن بالا، گرچه در ميان مردم مقياسى براى رسيدن به كمال محسوب مى شود، اما در بينش وحيانى قرآن ممكن است يك فرد در سن كودكى فضائل و كمالات و شرائط رهبرى جامعه را دارا باشد و امتيازات ويژه اى را كه لازمه رهبرى و امامت و نبوت است در او موجود باشد و خداوند متعال موهبت رسالت و امامت را به او عنايت كند و اطاعت از وى را بر مردم واجب و لازم گرداند.
البته خداوند متعال از اين طريق مى خواهد به مردم بفهماند كه مقام نبوت و امامت، كه تداوم راه نبوت است، همانند منصب هاى معمولى نيست كه با زمينه ها و شرايط عادى انجام پذيرد، بلكه مقام معنوى نبوت و امامت مافوق اين مناصب بوده و زمينه ها و شرايط ويژه اى مى طلبد.
در عصرى كه زمينه امامت پيشواى نهم فراهم آمده بود و آن حضرت در دوران كودكى اين منصب آسمانى را عهده دار گرديد، از اين دست سؤالات زياد مطرح مى شد و پاسخهاى مناسب نيز ارائه مى گرديد. به همين دليل چون مسئله تقريباً در زمان امام جواد(عليه السلام) حل شده تلقى شده بود، ديگر در مورد امام هادى(عليه السلام) كه در سن 8 سالگى و امام زمان (عليه السلام) كه در 5 سالگى به امامت رسيدند، اين پرسشها تكرار نگرديد.
نقل يكى از رواياتى كه در اين زمينه وارد شده است، در اينجا مناسب مى نمايد :
روزى يكى از شيعيان در محضر امام رضا(عليه السلام) پرسيد: مولاى من! اگر خداى ناكرده براى وجود مقدس شما حادثه اى پيش آيد، به چه كسى رجوع كنيم؟ امام رضا(عليه السلام) با كمال صراحت فرمودند: به پسرم ابوجعفر (امام جواد(عليه السلام)). آن مرد از شنيدن اين سخن تعجب كرد، چرا كه امام نهم (عليه السلام) كودكى بيش نبود و آن مرد وى را كم سن و سال ديد. امام رضا(عليه السلام) از سيماى متعجب و نگاه هاى ترديد آميز او، انديشه ناباورانه اش را دريافت و به او فرمود: اى مرد! خداى سبحان عيسى بن مريم (عليه السلام) را به عنوان پيامبر و فرستاده خود برگزيد و او را صاحب شريعت معرفى كرد، در حالى كه خيلى كوچكتر از فرزندم ابوجعفر بود.(1)
امام هشتم (عليه السلام) براى اثبات امامت حضرت جواد(عليه السلام) و پاسخ به شبهات طرح شده، گاه از آيات قرآن و دلايل تاريخى بهره مى گرفت و گاهى نيز از تفضلات الهى و تأييدات غيبى استفاده مى كرد.
در اين رابطه حسن بن جهم مى گويد: در حضور امام هشتم(عليه السلام) نشسته بودم كه فرزند خردسالش را صدا كرد. آن سلاله پاك نبوى نيز در پاسخ به نداى پدر به جمع ما پيوست. امام رضا(عليه السلام) لباس آن كودك را كنار زده و به من فرمود: ميان دو شانه اش را بنگر! چون به ميان دو كتف او نگاه كردم، چشمم به يكى از شانه هايش به مهر امامت افتاد كه در ميان گوشت بدن قرار داشت. فرمود: آيا اين مهر امامت را مى بينى؟ شبيه همين در روى شانه پدرم نيز وجود داشت.(2)
نوجوانى در قلّه رفيع دانش
امام نهم(عليه السلام) در مقام رهبرى امت اسلام، به عنوان الگوى دانشمندان جوان چنان در عرصه علم و دانش درخشيد كه دوست و دشمن را به تعجب و شگفتى واداشت. گفتگوها، مناظرات،پاسخ به شبهات عصر، گفتارهاى حكيمانه و خطابه هاى آن گرامى، گواه روشنى بر اين مدعاست.
على بن ابراهيم از پدرش نقل كرده است كه: بعد از شهادت امام هشتم(عليه السلام) ما به زيارت خانه خدا مشرف شديم و آنگاه به محضر امام جواد (عليه السلام) رفتيم. بسيارى از شيعيان نيز در آنجا گرد آمده بودند تا امام جواد(عليه السلام) را زيارت كنند. عبد اللّه بن موسى عموى حضرت جواد(عليه السلام) كه پيرمرد بزرگوارى بود و در پيشانى اش آثار عبادت ديده مى شد، به آنجا آمد و به امام (عليه السلام) احترام فراوانى كرده و وسط پيشانى حضرت را بوسيد.
امام نهم برجايگاه خويش قرار گرفت. همه مردم به علت خردسال بودن حضرت با تعجب به همديگر نگاه مى كردند كه آيا اين نوجوان مى تواند از عهده مشكلات دينى و اجتماعى مردم در جايگاه رهبرى و امامت آنان برآيد؟! مردى از ميان جمع بلند شده از عبداللّه بن موسى، عموى امام جواد(عليه السلام) پرسيد: حكم مردى كه با چهارپايى آميزش نموده است چيست؟ و او پاسخ داد: بعد از قطع دست راست اش به او حد مى زنند.
امام جواد(عليه السلام) با شنيدن اين پاسخ ناراحت شد و به عبداللّه بن موسى فرمود: عموجان از خدا بترس! از خدا بترس! خيلى كار سخت و بزرگى است كه در روز قيامت در برابر خداوند متعال قرار بگيرى و پروردگار متعال بفرمايد: چرا بدون اطلاع و آگاهى به مردم فتوا دادى؟ عمويش گفت: سرورم! آيا پدرت - كه درود خدا بر او باد - اين گونه پاسخ نداده است؟!
امام جواد(عليه السلام) فرمود: از پدرم پرسيدند: مردى قبر زنى را نبش كرده و با او درآميخته است، حكم اين مرد فاجر چيست؟ و پدرم در پاسخ فرمود: به خاطر نبش قبر دست راست او را قطع مى كنند و حد زنا بر او جارى مى گردد، چرا كه حرمت مرده مسلمان همانند زنده اوست.
عبداللّه بن موسى گفت: راست گفتى سرورم! من استغفار مى كنم.
مردم حاضر، از اين گفت و شنود علمى شگفت زده شدند و گفتند: اى آقاى ما! آيا اجازه مى فرمايى مسائل و مشكلات خودمان را از محضرتان بپرسيم؟
امام جواد(عليه السلام) فرمود: بلى. آنان سى هزار مسئله پرسيدند و امام جواد(عليه السلام) بدون درنگ و اطمينان كامل همه را پاسخ گفت. اين گفتگوى علمى در نه سالگى حضرت رخ داد.(3)
امام جواد(عليه السلام) در سنين نوجوانى عالم ترين و آگاه ترين دانشمند عصر خود بود و مردم از دور و نزديك به حضورش شتافته و پاسخ مشكلات علمى خود را از او دريافت مى كردند.
اينك نظر برخى از دانشمندان مخالف و موافق را در اين زمينه باهم مى خوانيم :
ابن حجر هيثمى در كتاب الصوائق المحرقه مى گويد: مأمون او را به دامادى انتخاب كرد، زيرا با وجود كمى سن، از نظر علم و آگاهى و حلم بر همه دانشمندان برترى داشت.
شبلنجى در نورالابصار آورده است: مأمون پيوسته شيفته او بود، زيرا با وجود سن اندك، فضل و علم و كمال خود را نشان داده و برهان عظمت خود را آشكار ساخت.
جاحظ معتزلى كه از مخالفان خاندان على(عليه السلام) بود، به اين حقيقت اعتراف كرده است كه: امام جواد(عليه السلام) در شمار ده تن از «طالبيان» است كه هر يك از آنان عالم، زاهد، عبادت پيشه، شجاع، بخشنده، پاك و پاك نهادند و هيچ يك از خاندانهاى عرب داراى نسب شريفى همانند امامان شيعه نيست.(4)
فتال نيشابورى نيز مى گويد: مأمون شيفته او شد، چون مشاهده كرد كه آن حضرت با سن كم خود، از نظر علم و حكمت و ادب و كمال عقلى، به چنان رتبه والايى رسيده كه هيچ يك از بزرگان علمى آن روزگار بدان پايه نرسيده اند.(5)
امام محمد تقى(عليه السلام) خود نيز گاهى به علم و دانشى كه خداوند ارزانى اش داشته بود، اشاره كرده و مى فرمود: «منم محمد فرزند رضا! منم جواد! منم دانا به نسبهاى مردم در صلبها، من داناترين كس هستم كه رازهاى ظاهرى و باطنى شما را مى دانم و از آنچه كه به سوى اش روانه هستيد آگاهم! اين علمى است كه خداوند متعال قبل از آفرينش تمامى مخلوقات جهان به ما خانواده عنايت كرده است. اين دانش سرشار تا پايان جهان و بعد از فانى شدن آسمان ها و زمين ها نيز باقى خواهد ماند.
اگر غلبه اهل باطل و حكومت ناحق گمراهان و هجوم اهل شك و ترديد نبود، هر آينه سخنى مى گفتم كه همه اهل جهان از گذشته گان و آينده گان ناباورانه انگشت حيرت به دهان مى گرفتند.»
سپس دست مبارك خود را بر دهان گذاشته و فرمود: «يا محمّد اصمت كما صمت آباؤك من قبل؛ اى محمد خاموش باش! همچنانكه پدرانت قبل از تو سكوت را برگزيده اند.»(6)
امام نهم در سن كودكى به امامت رسيد و دانش سرشار آن گرامى دوست و دشمن را به حيرت و شگفتى واداشت. بر جوانان مسلمان و مشتاق اهل بيت (عليه السلام) شايسته است كه از فرصت جوانى بهره گرفته و در جستجوى دانش با تمام وجود تلاش كنند و رهنمودهاى آن امام عزيز در زمينه علم و دانش را چراغ راه خويش قرار دهند. در اينجا به برخى از رهنمودهاى آن حضرت در اين زمينه مى پردازيم:
جوانان در عرصه تفكر و كسب دانش
جوانان بر اساس طبيعتى كه دارند، براى آشنايى با افكار و انديشه هاى متفاوت علاقه شديدى از خود نشان مى دهند. آنان دوست دارند انديشه هاى نو و متفاوت را بشناسند و از ميان آنها آنچه را كه به نظر خود بهتر و كارآمدتر تشخيص مى دهند انتخاب كنند.
امام على(عليه السلام) فرمودند: «انما قلب الحدث كالارض الخالية ما القى فيها من شى ءٍ قبلته؛(7) دل نوجوان همانند زمين خالى(آماده و مستعد) است و هر انديشه اى كه در آن القاء شود، مى پذيرد.»
بذر دانش يكى از مهم ترين سرمايه هايى است كه مى توان در دل جوان كاشت و آن را بارور نمود. امام جواد(عليه السلام) در پيامى اهميت علم و دانش را اين گونه بيان مى كند: «عليكم بطلب العلم فانّ طلبه فريضةٌ و البحث عنه نافلةٌ و هو صلةٌ بين الاخوان و دليلٌ على المروّة و تحفةٌ فى المجالس و صاحبٌ فى السّقر و انسٌ فى الغربة؛(8) بر شما باد كسب دانش! چرا كه آن براى همه لازم است و سخن از علم و بررسى آن امرى مطلوب( و دوست داشتنى) است. برادران (دينى) را به هم پيوند مى دهد و نشانه (شخصيت والا و) جوانمردى، تحفه مناسبى براى مجالس، دوست و همراه در سفر و مونس غربت و تنهائى است.»
از منظر امام جواد(عليه السلام) شايسته است كه يك جوان مسلمان به علم و دانش روى آورد و آن را به عنوان مونس و يار مناسب براى خود برگزيند، دوستان خود را بر اساس بينش و دانش انتخاب كند و شخصيت اجتماعى خود را به وسيله دانش و علم مشخص سازد، براى مجالس و ديدار ديگران علم هديه برد و در تنهايى و غربت و سفر، علم و دانش را بهترين همسفر و مونس خود بداند، چرا كه علم و دانش، سرچشمه تمام كمالات و ريشه همه پيشرفتهاست. پيشواى نهم، علم را دو قسمت كرده و مى فرمود: علم و دانش دو نوع است: علمى كه در وجود خود انسان ريشه دارد و علمى كه از ديگران مى شنود و ياد مى گيرد. اگر علم اكتسابى با علم فطرى هماهنگ نباشد، سودى نخواهد داشت. هر كس لذت حكمت را بشناسد و طعم شيرين آن را بچشد، از پى گيرى آن آرام نخواهد نشست. زيبايى واقعى در زبان (و گفتار نيك) است و كمال راستين در داشتن عقل.»(9)
امام محمد تقى(عليه السلام) علم و دانش را يكى از مهمترين عوامل پيروزى و رسيدن به كمالات معرفى مى كرد و به انسان هاى كمال خواه و حقيقت طلب توصيه مى نمود كه در راه رسيدن به آرزوهاى مشروع و موقعيت هاى عالى دنيوى و اخروى از اين نيروى كارآمد بهره لازم را بگيرند. آن گرامى مى فرمود: «أربع خصالٍ تعين المرء على العمل: الصّحة والغنى و العلم و التّوفيقٌ؛(10)چهار عامل موجب دست يابى انسان به اعمال (صالح و نيك) است: سلامتى، توانگرى، دانش و توفيق(خداوندى)».
با توجه به سخنان آموزنده امام جواد(عليه السلام) در عرصه علم و دانش بر همگان و از جمله جوانان لازم است از فرصت جوانى بهره گرفته و خود را به اين خصلت زيباى انسانى بيارايند و كسب معرفت و علم را سرلوحه برنامه هاى زندگى خود قرار دهند.
علم بال است مرغ جانت را
بر سپهر او برد روانت را
علم دل را بجاى جان باشد
سربى علم بدگمان باشد
علم نور است و جهل تاريكى
علم، راهت برد به تاريكى
علم روى تو را به راه آرد
با چراغت به پيشگاه آرد
علم را دزد برد نتواند
به اجل نيز مرد نتواند
نه به ميل زمان خراب شود
نه به سيل زمين درآب شود
گفتار انديشمندان
يك جوان شايسته و هدفمند بر اساس انديشه ها و عواطف خود ممكن است به سوى برخى صاحب نظران و انديشمندان، متمايل شود، به جلسات آنان برود، به سخنرانى هايشان گوش فرا دهد و حرفهايشان را بشنود و بپذيرد.
اما در اين ميان پيروى از گفته هاى آنان، اگر بر اساس حق نباشد، ممكن است انسان را به سوى باطل و راه هاى انحرافى سوق دهد. بنابراين بر يك جوان مسلمان و متعهد زيبنده است كه تمايلات خود و گفته هاى ديگران را بر اساس انديشه هاى صحيح و عقلانى بسنجد و راه خود را با معيار حقيقت انتخاب كند. امام جواد(عليه السلام) در اين زمينه رهنمود راهگشايى براى همگان دارد. آن گرامى مى فرمايد:
«من اصغى الى ناطق فقد عبده فان كان النّاطق يؤدّى عن اللّه عزّ و جلّ فقد عبد اللّه و ان كان النّاطق يؤدّى عن الشّيطان فقد عبد الشيطان؛(11) هر كس به گفتار گوينده اى گوش فرا دهد، او را پرستش كرده است، اگر ناطق از خداى مى گويد، شنونده خدا را عبادت كرده و اگر از شيطان بگويد، شنونده نيز به پرستش شيطان پرداخته است.»
در اينجا مناسب است كه به حكايتى از يك جوان كه در راه كسب علم و دانش تلاش نموده و خود را به مقامات عاليه كمال رسانده اشاره اى داشته باشيم. چنين حكاياتى اين پيام را به ما مى دهند كه اگر جوانان درباره كسب علم و دانش تلاش كنند مى توانند سرآمد باشند و بر بزرگترها نيز پيشى گيرند.
دانشمند نوجوان
هنگامى كه عمربن عبدالعزيز به خلافت رسيد، مردم از اطراف و اكناف گروه گروه، براى عرض تبريك به مركز خلافت آمده و به حضورش مى رسيدند. روزى جمعى از اهل حجاز به همين منظور بر او وارد شدند. خليفه بعد از ديدار ابتدايى متوجه شد كه پسر بچه اى آماده است تا از ميان آن جمع سخن بگويد.
خطاب به او گفت: بچه! برو كنار تا يكى بزرگتر از تو صحبت كند پسر نوجوان فوراً گفت: اى خليفه! اگر بزرگسالى ميزان است، پس چرا شما بر مسند خلافت قرار گرفته ايد؟ با اينكه بزرگتر از شما هم افرادى اينجا هستند؟!
عمر بن عبدالعزيز از تيزهوشى و حاضر جوابى او متعجب شده و گفت: راست مى گويى و حق با توست. اكنون حرف دلت را بزن! آن نوجوان هوشمند گفت: اى امير! از راه دور آمده ايم تا به شما تبريك بگوييم و منظورمان از اين عمل، شكر الهى است كه مثل شما خليفه خوبى را به مردم عطا كرده است، وگرنه مجبور نبوديم به اين سفر بياييم، زيرا نه از تو مى ترسيم و نه طمعى داريم. امّا اينكه از تو نمى ترسيم براى اين است كه تو اهل ظلم و ستم بر مردم نيستى و علت اينكه طمع نداريم اين است كه ما از هر جهت در رفاه و نعمت هستيم.
وقتى سخن آن نوجوان تمام شد، خليفه از او درخواست كرد كه وى را موعظه كند.
او نيز گفت: اى خليفه! دو چيز زمامداران را مغرور مى كند: اول، حلم خداوند و دوم، مدح و چاپلوسى اشخاص از آنها. خيلى مواظب باش كه از آنان نباشى، زيرا كه اگر از آن عده شدى، لغزش پيدا مى كنى و در زمره گروهى قرار مى گيرى كه خداوند متعال در حق آنان فرمود: «ولاتكونوا كالّذين قالوا سمعنا و هم لايسمعون؛(12) از آن افراد نباشيد كه ادّعاى شنيدن مى كنند با اينكه نمى شنوند.»
در پايان: خليفه از سن و سال او پرسيد و معلوم شد كه بيش از دوازده سال ندارد. آنگاه خليفه او را تحسين كرده و در مورد وى و عظمت علم و دانش او شعرى خواند كه :
تَعَلّم فَلَيسَ المَرءُ يولَدُ عالِماً
وَ لَيسَ أخو عِلمٍ كَمَن هُوَ جاهِلٌ
فَانَّ كَبيرَ القَومٍ لاعِلمَ عِندَه
صَغيرٌ اذا التَفَتَ عَلَيهِ المَحافِلُ
«دانش بياموز، كه آدميزاد دانشمند به دنيا نمى آيد و هيچ گاه دانا با نادان هم رتبه نيست. بزرگ قوم، هرگاه دانش نداشته باشد، در مجالس و محافل، كوچك و خوار ديده مى شود.»
پی نوشت ها :
1 كشف الغمه، على بن عيسى اربلى، مكتبه بنى هاشمى، تبريز، 1381، ج 2، ص 353.
2 ارشاد شيخ مفيد، چاپ كنگره، قم، 1413 ق، ص 618.
3 بحارالانوار، علامه محمد باقر مجلسى، مؤسسه الوفاء، بيروت، 1404 ق، ج 50، ص 85.
4 سيره پيشوايان، مهدى پيشوائى، مؤسسه امام صادق(عليه السلام)، قم، 1381 ش، ص 555.
5 روضة الواعظين، محمد فتال نيشابورى، نشر رضى، قم، ج 1، ص 237.
6 بحارالانوار، ج 50، ص 108.
7 وسائل الشيعه، محمد بن حسن حر عاملى، مؤسسه آل البيت(عليه السلام)، قم، 1409 قمرى، ج 21، ص 478.
8 بحارالانوار، ج 7، ص 80.
9 كشف الغمه، ج 3، ص 193.
10 معدن الجواهر، ابوالفتح كراجكى، كتابخانه مرتضويه، تهران، 1394 ق، ص 41.
11 سوره انفال، آيه 21.
12 المستطرف، محمد بن احمد ابشيهى، ج 1، ص 107.
ادامه مطلب
روزه در سفر
مسئلۀ روزه در مسافرت یکی از موضوعات فقهی است.
آیا مسافر باید روزه را افطار کند و بعداً قضا نماید، یا مخیر است که روزه بگیرد، یا افطار کند و بعداً قضا نماید. به سخن دیگر؛ آیا افطار برای مسافر عزیمت (وجوب) است یا رخصت (جواز).
شیعه بر این باور است که روزۀ شخص مسافر و مریض صحیح نیست؛ زیرا خداوند به مجرد سفر و مرض، قضاى روزه را واجب کرده است.[۱] گذشته از این؛ قصر نماز و افطار روزه با هم پیوند ناگسستنی دارند. از این رو کسی که باید روزه اش را بخورد نمازش را نیز باید قصر بخواند و کسی که نمازش را باید تمام بخواند روزه اش را باید بگیرد.[۲]
پس اگر روزه گرفتن بر هر مسلمانی واجب است، همچنین واجب است روزه در روزهای ماه مبارک رمضان واقع شود[۳]؛ یعنی اگر به سبب مانع و عذری؛ مانند مریضی و سفر، حکم وجوب روزه در ماه رمضان برداشته شد، باید همان تعداد روزهای مریضی و سفر در وقت دیگر آورده شود.[۴]
امام رضا (ع) در نامه ای که در موضوع اسلام خالص و احکام آن براى مأمون فرستاد، می نویسد: “و هنگامی که مسافرت می کنى و نماز را شکسته می خوانى باید روزهات را افطار کنى، و هر کس مسافرتش شرعى بود و (با این حال) روزه گرفت و افطار نکرد، روزهاش باطل است و باید آن را در وطن خود قضا کند؛ زیرا روزه در سفر باطل است”.[۵]
اما اهل سنت: برخی از آنان بر این باورند: کسی که مریض یا مسافر بود و روزه اش را خورد باید در روزهای دیگر آن را قضا نماید؛ یعنی در صورتی قضای روزه در سفر بر او واجب است که روزه اش را خورده باشد، اما اگر در سفر روزه اش را گرفته باشد قضا بر او واجب نیست.[۶] برخی نیز می گویند: مستحب است که مسافر روزه اش را افطار نماید اعم از این که سفر با مشقت همراه باشد یا بدون مشقت.[۷]
تحلیل آیۀ مورد بحث:
قرآن می فرماید: “فَمَنْ کانَ مِنْکُمْ مَریضاً أَوْ عَلى سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَیَّامٍ أُخَرَ وَ عَلَى الَّذینَ یُطیقُونَهُ فِدْیَةٌ طَعامُ مِسْکینٍ فَمَنْ تَطَوَّعَ خَیْراً فَهُوَ خَیْرٌ لَهُ وَ أَنْ تَصُومُوا خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُون”.[۸]
در این آیه کسی که مریض و یا مسافر باشد برای او روزهایی دیگر جهت گرفتن روزه تعیین شده است. فروض و صوری در بارۀ این آیه محتمل است:
۱٫بر مسافر واجب است روزه اش را قضا نماید، چه روزه اش را در سفر گرفته باشد و یا نگرفته باشد.
۲٫اگر مسافر روزه اش را بخورد واجب است آن را قضا نماید، اما اگر روزه اش را بگیرد واجب نیست قضا نماید و مریض و مسافر بین افطار و روزه مخیر هستند[۹].
۳٫بر مسافر واجب است روزه اش را در سفر بخورد و بعداً قضا نماید.
برای رسیدن به پاسخی مناسب موارد مذکور را به ترتیبی که بیان شد، بررسی می نماییم.
اول. فرض اول خلاف اجماع مسلمانان است؛ چرا که از مسلّمات دین اسلام این است که بر هر مسلمان مکلّفی (به طور طبیعی) واجب است یک ماه رمضان را روزه بگیرد و اگر نگرفت قضا نماید.
دوم. فرض دوم که لازمه اش جواز گرفتن روزه در سفر است، بر خلاف ظاهر قرآن و بعضی از روایات از اهل سنت و روایات اهل بیت (ع) است. اگر بخواهیم آیه را بر این فرض حمل کنیم لازم است کلمه “فأفطر” را بعد از “عَلى سَفَرٍ” و قبل از “فَعِدَّةٌ مِنْ أَیَّامٍ أُخَرَ” در تقدیر بگیریم که معنای آن چنین می شود: “چند روز معدودى را (باید روزه بدارید!) و هر کس از شما بیمار یا مسافر باشد و روزه اش را “افطار نمود” تعدادى از روزهاى دیگر را (روزه بدارد)”. گرچه در این صورت قضای روزه مقید به افطار می شود و این جواز روزه در سفر را می رساند، ولی همان طور که بیان شد این خلاف ظاهر است و از آن جا که شارع مقدس در مقام بیان است، در این گونه موارد برای تفهیم خلاف ظاهر کلام باید قرینه ای بیاورد تا شنونده را از معنای ظاهری به معنای دوم راهنمایی نماید؛ چون در مسئله مورد نظر قرینه ای دال بر انصراف از معنای ظاهری بیان نفرمود، از این رو همان معنای ظاهری مراد است.
علاوه بر این، بر فرض که بپذیریم کلمۀ “فافطر” در آیه حذف شده، باز هم این کلام دلالتى بر جواز ندارد؛ زیرا کدام شنوندهاى از عبارت” و هر کس مریض یا مسافر باشد، و افطار کرده باشد در ایامى دیگر روزه بگیرد”، مىفهمد روزه در سفر و مرض جایز است؟ آرى نهایت چیزى که از عبارت” فمن کان مریضاً او على سفر فافطر”، در این مقام استفاده مىشود، این است که افطارش گناه نبوده، چرا که افطار جایز بوده است، البته جواز به معناى اعم، جوازى است که با وجوب و استحباب و اباحه مىسازد. و اما این که به معناى سوم؛ یعنى الزامى نبودن افطار (اباحه) باشد، به هیچ وجه لفظ آیه بر آن دلالت ندارد، بلکه باز هم بر خلاف آن دلالت مىکند؛ چرا که قانون گذار حکیم در مقام تشریع خود، هرگز در بیان آنچه باید بیان کند کوتاهى نمىکند.[۱۰]
عده ای در این مسئله به ذیل آیه شریفه: “و روزه داشتن براى شما بهتر است اگر بدانید”.[۱۱] استدلال کرده اند.
برای فهم بهتر و برداشت دقیق تر این بخش از آیه، لازم است آیه را از ابتدای آیه ۱۸۳ سوره بقره که از روزه سخن می گوید مورد مطالعه قرار دهیم: “اى افرادى که ایمان آوردهاید! روزه بر شما نوشته شده، همانگونه که بر کسانى که قبل از شما بودند نوشته شد تا پرهیزکار شوید”. “چند روز معدودى را (باید روزه بدارید!) و هر کس از شما بیمار یا مسافر باشد تعدادى از روزهاى دیگر را (روزه بدارد) و بر کسانى که روزه براى آنها طاقتفرسا است (همچون بیماران مزمن، و پیرمردان و پیرزنان،) لازم است کفّاره بدهند: مسکینى را اطعام کنند و کسى که کارِ خیرى انجام دهد، براى او بهتر است و روزه داشتن براى شما بهتر است اگر بدانید!”
با توجه به صدر و ذیل آیه شریفه معلوم می شود که این آیه مربوط به اصل روزه است، نه روزه در سفر؛ زیرا اگر بخواهیم این بخش را مقید به سفر کنیم چاره ای نداریم که آن را به مرض هم مقید کنیم که در این صورت معنایش چنین می شود: “روزه داشتن براى مریض و مسافر بهتر است اگر بدانید” و حال آن که می دانیم مریضی که روزه برای او ضرر جدی داشته باشد و یا منجر به مرگ او شود، نه تنها روزه برای او بهتر نخواهد بود، بلکه حرام است.
شبیه به همین مسئله در سوره توبه در مورد جهاد نیز بیان شده است: (همگى به سوى میدان جهاد) حرکت کنید سبک بار باشید یا سنگین بار! و با اموال و جان هاى خود، در راه خدا جهاد نمایید این براى شما بهتر است اگر بدانید”.[۱۲]
معلوم است که این بهتری که در آیه شریفه وجود دارد مربوط به اصل جهاد است.
سوم: در آیه شریفه می فرماید: چند روز معدودى را (باید روزه بدارید!) و هر کس از شما بیمار یا مسافر باشد تعدادى از روزهاى دیگر را (روزه بدارد).
این آیه شریفه تصریح دارد که بر شخص روزه دار مسافر، واجب است روزه را قضا نماید.[۱۳] و فاء تفریع در عبارت “فعدة من أیام أخر” نیز مؤید این نظریه است؛ چون قضای روزه را بدون هیچ قید و شرطی متفرع بر مسافرت نموده است. پس شخص مسافر باید در سفر روزه هایش را افطار نماید و روزه روزهایی که در مسافرت بوده و افطار کرده (که باید افطار می کرد) را باید قضا نماید. و به تعبیر علامه طباطبایی “حرف فاء در ابتدای آیه بیانگر آن است که این آیه نتیجه و فرع آیه قبل است”.[۱۴]
امتنانی بودن افطار در سفر
از لحن و سیاق آیه استفاده می شود که افطار در سفر یک نوع بخشش و امتنان از جانب خداوند کریم بر بندگان نیازمند است و طبیعی است که رد احسان شخص کریم خلاف ادب و از جانب او ناپسند شمرده شود و چیزی که ناپسند مولی باشد مأموربه نیست و چیزی هم که مأموربه نباشد آوردن آن به قصد عبادت ناممکن و به قصد ورود بدعت و حرام است.
از امام صادق (ع) نقل شده است: مردى محضر رسول خدا (ص) مشرّف شد و عرض کرد: اى رسول خدا (ص) آیا در سفر روزه ماه رمضان را بگیرم؟ حضرت فرمودند: خیر، عرضه داشت: یا رسول اللَّه، گرفتن روزه در سفر بر من آسان و سهل است؟ حضرت فرمودند: خداوند عزّ و جل بر مریضها و مسافران در ماه رمضان صدقه داده و آن این است که به ایشان اجازه افطار داده است. آیا یکى از شما دوست دارد وقتى به کسى صدقهاى مىدهد آن شخص صدقه را ردّ کرده و قبول ننماید؟[۱۵]
یوسف بن حکم می گوید: از عمر دربارۀ حکم روزۀ مسافر سؤال کردم؟ او جواب داد: اگر تو به کسى صدقهاى بدهى و او آن را به تو برگرداند آیا تو خشمگین نمىشوى! افطار روزه در سفر هم صدقهاى است که خداوند به شما داده است.[۱۶]
بنابر این با توجه به روایات مذکور افطار برای مسافر عزیمت (وجوب) است نه رخصت (جواز)
نقل شده است مردى که در سفر روزه گرفته بود، عمر به او دستور داد که روزهاش را دوباره بگیرد. از این حکم عمر، معلوم می شود که روزه در سفر جایز نیست؛ زیرا در صورت جواز معنا ندارد که بگوید قضا نماید.
عبد الرحمن بن عوف از پیغمبر اکرم (ص) نقل کرده است که حضرت فرمود: “کسى که در سفر روزه بگیرد از نظر گناه مانند آن است که در وطن آن را خورده باشد”. از ابن عباس نیز نقل شده است که خوردن روزه، در سفر لازم است.
عیص بن قاسم از امام صادق (ع) روایت کرده است که فرمود: چون مرد در ماه رمضان به سفر می رود باید روزه اش را افطار کند، و فرمود: رسول خدا (ص) در ماه رمضان از مدینه به سوى مکه روان شد، و مردم با او بودند، تا وقتى در “کراع الغمیم” (که محلّى بین مکه و مدینه بود) نازل شد و موقع ظهر بود حضرت در آن جا آبى طلبید و آشامید و دستور داد دیگران هم روزه خود را افطار کنند. جمعى از آن حضرت پیروى کردند، ولى عدهاى گفتند اکنون ظهر است ما روزه خود را به پایان می رسانیم. رسول اکرم (ص) دسته دوم را گناهکار نامید و تا رسول اکرم زنده بود آنان به همین نام خوانده می شدند.[۱۷]
روزه مستحب در سفر
امام صادق (ع) در باره روزه مستحب در سفر فرموده است: روزه در سفر از جمله اعمال برّ و مشروع نیست.[۱۸]
حلبى از امام صادق (ع) روایت کرده است، از آن امام در باره مردى که در حال روزه داشتن از خانهاش به قصد سفر خارج مىشود، سؤال کردند، امام فرمود: اگر پیش از آن که روز به نیمه رسد خارج شده است، باید افطار کند، و قضاى آن روز را به جا آورد، و اگر بعد از زوال خارج شده، باید روزهاش را تمام کند.[۱۹]
نتیجه:
به عقیدۀ شیعه، آنچه که از آیات قرآن، روایات و سیره پیامبر و اهل بیت (ع) استفاده می شود؛ آن است که روزۀ شخص مسافر نه تنها صحیح نیست؛ بلکه افطار آن واجب است، و قضای آن بر ذمۀ او است. این مسئله امتنانی است از جانب خدای متعال بر بندگان و اگر در سفر روزه بگیرد مانند کسی است که در وطن در ماه رمضان روزه خود را خورده باشد.
[۱] طبرسى، فضل بن حسن، ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن، رضا ستوده، ج ۲، ص ۲۰۳، انتشارات فراهانى، تهران، سال ۱۳۶۰ هـ ش، چاپ اول.
[۲] مغنیه، محمد جواد، الفقه على المذاهب الخمسة، ج ۱، ص ۱۴۲، ناشر دار التیار الجدید، دار الجواد، ۱۴۲۱ هـ ق، چاپ دهم، بیروت، لبنان. (مگر در موارد استثناء مثل سفر گناه و شکار).
[۳] (کُتِبَ عَلَیْکُمُ…) ، و نیز (أَیَّاماً مَعْدُوداتٍ).
[۴] جزیری، عبد الرحمن، غروی، سید محمد، مازح، یاسر، الفقه على المذاهب الأربعة و مذهب أهل البیت، ج ۱، ص ۷۴۵، کتاب الفقه على المذاهب الأربعة و مذهب أهل البیت (علیهم السلام)، دار الثقلین، بیروت، ۱۴۱۹ هـ ق، چاپ اول؛ طباطبایی، سید محمد حسین، المیزان فی تفسیر القران، موسوی، محمد باقر، ج ۲، ص ۱۲، دفتر انتشارات اسلامی، قم، سال ۱۳۷۴ هـ ش، چاپ پنجم.
[۵] صدوق، عیون أخبار الرضا (ع)-ترجمه غفارى و مستفید، ج ۲، باب ۳۵، ص ۲۶۷، انتشارات جهان، سال ۱۳۷۸ هـ ق.
[۶] رشید رضا، محمد، تفسیر القران الحکیم (تفسیر المنار)، ج ۲، ص ۱۵۰، دار المعرفة برای چاپ و نشر، بیروت، لبنان، چاپ دوم؛ رازى، ابوعبدالله فخرالدین محمد بن عمر، مفاتیح الغیب، ج ۵، ص ۲۴۳، ناشر دار احیاء التراث العربى، چاپ بیروت، سال ۱۴۲۰ ق، چاپ سوم؛ سیوطی، جلال الدین، الدر المنثور فی تفسیر المأثور، ج ۱، ص ۱۷۸، کتابخانه آیت الله مرعشی نجفی، قم، ۱۴۰۴ هـ ق.
[۷] سید بن قطب بن ابراهیم شاذلی، فی ظلال القرآن، ج ۱، ص ۱۶۹، دارالشروق، چاپ بیروت، قاهره، سال ۱۴۱۲ هـ ق، چاپ هفدهم.
[۸] بقره، ۱۸۴، چند روز معدودى را (باید روزه بدارید!) و هر کس از شما بیمار یا مسافر باشد تعدادى از روزهاى دیگر(روزه بدارد) و بر کسانى که روزه براى آنها طاقتفرساست (همچون بیماران مزمن، و پیر مردان و پیر زنان،) لازم است کفّاره بدهند: مسکینى را اطعام کنند و کسى که کارِ خیرى انجام دهد،براى او بهتر است و روزه داشتن براى شما بهتر است اگر بدانید!.
[۹] طنطاوی، سید محمد، التفسیر الوسیط للقرآن الکریم، ج ۱، ص ۳۸۳(غیر معلوم)؛ شوکانی، محمد بن علی(شیعه زیدی)، فتح القدیر، ص ۲۸، فتح القدیر، ناشر دار ابن کثیر و دار الکلم الطیب، دمشق و بیروت، سال ۱۴۱۴٫
[۱۰] طباطبایی، محمد حسین، ترجمه المیزان، ج ۲، ص ۱۳٫
[۱۱] سوره بقره، آیه ۱۸۴، وَ أَنْ تَصُومُوا خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُون.
[۱۲] توبه، ۴۱٫
[۱۳] یا” فعلیه عدة من أیام أخر” اگر عدة را به رفع بخوانیم و یا اگر بنابر قرائت دیگر که به نصب است “فلیصم عدة من أیام أخر”، می باشد.
[۱۴] طباطبایی، محمد حسین، ترجمه المیزان، ج ۲، ص ۱۲٫
[۱۵] صدوق، علل الشرائع، ذهنى تهرانى، ج ۲، ص ۲۴۱، مؤمنین، قم، ۱۳۸۰ هـ ش، چاپ اول.
[۱۶] طبرسی، فضل بن حسن، ،ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج۲، ص ۲۰۳٫
[۱۷] صدوق، من لا یحضره الفقیه-ترجمه غفارى، ج ۲، ص ۴۸۲، ش ۱۹۷۷٫
[۱۸] همان، ج ۲، ص ۴۸۵، ش ۱۹۸۱٫
[۱۹] همان، ج ۲، ص ۴۸۵،۱۹۸۲٫
ادامه مطلب
فضائل امام جواد از نگاه دانشمندان اهل سنت
فضائل امام جواد از نگاه دانشمندان اهل سنت
سیمای پرفروغ و عالمتاب امام جواد علیه السلام نه تنها شیعیان را شیدای جمال و جلال خویش ساخته، که دانشمندان اهل سنت را نیز از سکوت و خاموشی رهانیده است. آنان در منابع تاریخی و حدیثی خویش، به قدر ایمان و معرفت خود، زبان به حقیقت گشوده اند و شخصیت آسمانی پیشوای نهم شیعیان را چنین به تصویر کشیده اند:
۱- سبط ابن جوزی حنفی (متوفای ۶۵۴ ق.)
و محمد، الامام ابوجعفر الثانی کان علی منهاج أبیه فی العلم و التقی و الزهد و الجود… و کان یلقب بالمرتضی والقانع.
۲- کمال الدین محمد بن طلحه شافعی (متوفای ۶۵۲ ق.)
و ان کان صغیر السن فهو کبیرالقدر، رفیع الذکر.
۳- شمس الدین ذهبی (۷۴۸ ق.)
کان محمد یلقب بالجواد و بالقانع والمرتضی، و کان من سروات آل بیت النبی صلی الله علیه و آله وسلم. و کان أحد الموصوفین بالسخا فلذلک لقب الجواد.
۴- ابن صباغ مالکی (متوفای ۸۵۵ ق.)
و هو الامام التاسع… عرف بأبی جعفرالثانی، و ان کان صغیرالسن فهو کبیر القدر، رفیع الذکر، القائم بالامامة بعد علی بن موسی الرضا. للنص علیه والاشارة له بها من أبیه کما أخبر بذلک جماعة من الثقات العدول.
۵- عبدالله بن محمد بن عامر شبراوی شافعی (متوفای ۱۱۵۴ ق.)
و کراماته رضی الله عنه کثیرة و مناقبه شهیرة، ثم ذکر بعض مناقبه و ختم حدیثه بقوله: و هذا من بعض کراماته الجلیلة و مناقبه الجمیلة.
در طاعت کردگار
امام جواد علیه السلام عابدترین فرد زمانش بود. محبت و علاقه اش نسبت به باریتعالی وصف نشدنی و خوف، خشوع و اخلاصش در طاعت و عبادت خداوند ستودنی است. برای ترسیم جلوه های عبادی آن حضرت، به چند نمونه بسنده می کنیم:
الف- نماز
امام جواد علیه السلام علاوه بر عبادات و نوافل معمول، نافله مخصوصی داشت. نافله آن حضرت دو رکعت بود؛ در هر رکعت، سوره فاتحه را قرائت می نمود و آنگاه هفتاد مرتبه سوره اخلاص را تکرار می کرد.۱۳
هرگاه وارد ماه جدید می شد، در روز اول ماه، دو رکعت نماز به جای می آورد؛ در رکعت اول، بعد از سوره حمد، به تعداد روزهای ماه (۳۰مرتبه) سوره توحید را می خواند. در رکعت دوم بعد از حمد، سوره انا انزلناه را مثل رکعت اول تلاوت می کرد.
ب- روزه
روزه های مستحبی آن حضرت نیز زیاد بود. پانزدهم و بیست و هفتم ماه رجب روزه می گرفت. اهل خانه و غلامانش نیز او را در روزه گرفتن همراهی می کردند. علاوه بر این، گاهی میزان عبودیت و بندگی خویش را نسبت به مقام لایزال الهی با اذکار و ادعیه ابراز می نمود. برخی از مناجات و ادعیه آن حضرت عبارت است از:
الف- در حال قنوت
اللهم أنت الاول بلا اولیة معدودة، و الآخر بلا آخریة محدودة، أنشأتنا لا لعلة اقتساراً، واخترعتنا لا لحاجة اقتداراً، و ابتدعتنا بحکمتک اختیاراً، و بلوتنا بأمرک و نهیک اختباراً، و ایدتنا بالآلات، و منحتنا بالأدوات، و کلفتنا الطاقة، و جشمتنا الطاعة، فأمرت تخییراً و نهیت تحذیراً، و خولت کثیراً، و سألت یسیراً، فعصی أمرک فحلمت، و جهل قدرک فتکرمت.
ب- بعد از نماز
رضیت باالله رباً، و بالاسلام دیناً، و بالقرآن کتاباً، و بمحمد نبیاً، و بعلی ولیاً، والحسن، والحسین، و علی بن الحسین، و محمد بن علی، و جعفر بن محمد، و موسی بن جعفر، و علی بن موسی، و محمد بن علی، و علی بن محمد، والحسن بن علی، و الحجة بن الحسن بن علی، أئمةً.
اللهم ولیک الحجة فاحفظه من بین یدیه و من خلفه و عن یمینه و عن شماله و من فوقه و من تحته، وامدد له فی عمره، و اجعله القائم بأمرک، المنتصرلدینک و أره ما یحب و تقربه عینه فی نفسه و فی ذریته و أهله و ماله و فی شیعته و فی عدوه، و أرهم منه ما یحب و تقربه عینه، واشف به صدورنا و صدور قوم مؤمنین.
ج- برای برآورده شدن حاجت
راوی می گوید: نامه ای خدمت امام جواد علیه السلام فرستادم. در آن نامه، از حضرت تقاضا کرده بودم که دعایی برایم یاد بدهد. آن حضرت این گونه برایم نوشت: تقول اذا اصبحت و أمسیت: الله الله الله، ربی الرحمن الرحیم، لا اشرک به شیئاً و ان زدت علی ذلک فهو خیر، ثم تدعو بما بدأ لک فی حاجتک، فهو لکل شی باذن الله تعالی، یفعل الله ما یشا.
اصحاب و شاگردان
امام جواد علیه السلام با توجه به اینکه در سن جوانی به شهادت رسیدند، در عمر کوتاه و با برکت خویش علاوه بر انجام وظایف سنگین رهبری امت، به تربیت شاگردانی که بتوانند پیام آسمانی خاندان نبوت و امامت را به نسل های بعد منتقل سازند، توجه خاص داشت. دانشمندان علم رجال و تراجم، تعداد یاران و شاگردان امام جواد علیه السلام را ۱۱۰ نفر ذکر کرده اند. اسامی برخی از آن چهره های تابناک، بدین قرار است:
حسین بن سعید اهوازی، حسن بن سعید اهوازی، محمد بن اسماعیل بن بزیع، احمد بن أبی عبدالله برقی، علی بن مهزیار، صفوان بن یحیی، عبدالله بن صلت، علی بن اسباط، ابراهیم بن أبی محمود خراسانی، ابراهیم بن محمد همدانی، احمد بن محمد بن أبی نصر بزنطی کوفی، احمد بن معافی، جعفر بن محمد بن یونس احول، حسین بن بشار مداینی، حکم بن علیا اسدی، حمزة بن یعلی اشعری قمی، داود بن قاسم بن اسحاق بن عبدالله بن جعفر بن ابی طالب، صالح بن محمد همدانی، عبدالجبار بن مبارک نهاوندی، زکریا بن آدم، عبدالعظیم بن عبدالله بن علی بن الحسن بن زید بن الحسن بن علی بن أبی طالب، عثمان بن سعید عمری، علی بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین، علی بن بلال بغدادی، فضل بن شاذان بن خلیل ابومحمد ازدی نیشابوری، محمد بن عبدالجبار، ابوعلی محمد بن عیسی بن عبدالله بن سعد بن مالک اشعری، نوح بن شعیب بغدادی، یعقوب بن اسحاق سکیت (ابویوسف)، ابویوسف الکاتب یعقوب بن یزید بن حماد انباری، ابوالحصین بن الحضین الحضینی.
انوار هدایت
در منابع تشیع و تسنن، از امام جواد علیه السلام حدود ۲۵۰ گوهر ماندگار در زمینه های مختلف فقهی، اخلاقی و اجتماعی به ما رسیده است. شایسته است که به ذکر چند نمونه که بیشتر در منابع اهل سنت است، اشاره کنیم؛ امید است که این جملات نورانی مشعلهای فروزانی باشند در دهکده ظلمانی جهان امروز و چراغ هایی در کوره راه های دشوار زندگی.
۱- مَنِ اسْتَغْنی بِاللهِ افْتَقَرَ الناسُ اِلَیهِ، وَ مَنِ اتقی اللهَ اَحَبهُ الناسُ؛ کسی که با اتکا به خدا، روی نیاز از مردم بگرداند، مردم به او نیازمند می شوند. و کسی که پرهیزکاری پیشه سازد، محبوب مردمان می گردد.
۲- حَسْبُ الْمَرْ مِنْ کَمالِ الْمُرُوةِ اَنْ لا یلْقی اَحَداً بِما یکْرَهُ؛ کمال مروت آن است که انسان با هیچ کس چنان رفتار نکند که برخودش نمی پسندد.
۳- مَنِ اسْتَحْسَنَ قَبیحاً کانَ شَریکاً فیهِ؛ آنکه کار زشتی را نیکو شمارد، در آن کار شریک است.
۴- مَنْ وَعَظَ اَخاهُ سِراً فَقَدْ زانَهُ وَ مَنْ وَعَظَهُ عَلانِیةً فَقَدْ شانَهُ؛ کسی که برادر مؤمن خود را پنهانی پند دهد، او را آراسته، و کسی که آشکارا و در حضور دیگران نصیحت کند، چهره اجتماعی او را زشت ساخته است.
۵- عُنوانُ صَحیفَةِ الْمُسْلِمِ حُسْنُ خُلْقِهِ؛ سرآغاز نامه عمل مسلمان در قیامت، نیک خُلقی اوست.
۶- مَنْ وَثِقَ بِاللهِ وَ تَوَکلَ عَلَی اللهِ نَجاهُ اللهُ مِنْ کُل سُو وَ حَرَزَ مِنْ کُل عَدُو؛ هرکس به خدا اعتماد داشته باشد و بر او توکل کند، خدا او را از هر بدی نجات می بخشد و از هر دشمنی حفظ می کند.
۷- اَلْکَمالُ فِی الْعَقْلِ؛ کمال آدمی در خردمندی است.
۸- اَلْعامِلُ بِالظلْمِ وَالْمُعینُ عَلَیهِ وَالراضی شُرَکا؛ ستمکار و یاری کننده ستمکار و کسی که به ستم او راضی است، همه در گناه آن شریکند.
۹- یوْمُ الْعَدْلِ عَلَی الظالِمِ اَشَد مِنْ یوْمِ الْجَوْرِ عَلَی الْمَظْلُومِ؛ روز دادخواهی و عدالت بر ستمگر سخت تر از روز ستم بر ستمدیده است.
۱۰- ثَلاثٌ یبَلغْنَ بِالْعَبْدِ رِضْوانَ اللهِ تعالی: کَثْرَةُ اْلاِسْتِغْفارِ وَ لینُ الْجانِبِ وَ کَثْرَةُ الصدَقَةِ وَ ثَلاثٌ مَنْ کُن فیهِ لَمْ ینْدَمْ: تَرْکُ الْعَجَلَةِ وَالْمَشْوَرَةُ وَالتوَکلُ عَلَی اللهِ عِنْدَ الْعَزْمِ؛ سه چیز انسان را به خشنودی خدا می رساند: بسیار آمرزش خواستن از خدا؛ نرم خویی با مردم؛ و بسیار صدقه دادن.
و سه خصلت است که در هر کس باشد، پشیمان نمی شود: شتاب نکردن در کارها؛ مشورت در کارها؛ توکل بر خدا هنگامی که بر انجام کاری تصمیم می گیرد.
۱۱- اَلْعِفافُ زینَةُ الْفَقْرِ، وَالشکْرُ زینَةُ الْغِنی، وَالصبْرُ زینَةُ الْبَلا، وَالتواضُعُ زینَةُ الْحَسَبِ، وَالفَصاحَةُ زینَةُ الْکَلامِ، وَالْحِفْظُ زینَةُ الروایةِ، وَخَفْضُ الْجَناحِ زینَةُ الْعِلْمِ، وَحُسْنُ الاَدَبِ زینَةُ الْعَقْلِ، وَبَسْطُ الْوَجْهِ زینَةُ الْکَرَمِ، وَ تَرْکُ المَن زینَةُ الْمَعْرُوفِ، وَالْخُشُوعُ زینَةُ الصلوةِ، وَ تَرْکُ مالا یعْنی زینَةُ الْوَرَعِ؛ پارسایی زینت فقر، شکر زینت توانگری، شکیبایی زینت بلا، فروتنی زینت شأن و بزرگی، گویایی زینت سخن، نگهداری و ضبط دقیق زینت روایت، تواضع زینت دانش، ادب زینت خرد، گشاده رویی زینت کرم و بخشندگی، منت ننهادن زینت احسان و نیکی، توجه و حضور قلب زینت نماز، ترک کارهای بیهوده زینت تقوا و پرهیزکاری است.
۱۲- کَیفَ یضیعُ مَنِ اللهُ کافِلُهُ، وَ کَیفَ ینْجُو مَنِ اللهُ طالِبُهُ؛ چگونه ممکن است کسی که خدا سرپرست اوست، تباه شود؛ و چگونه ممکن است کسی که خدا در تعقیب اوست، رهایی یابد؟
۱۳- عِزالْمُؤْمِنُ غِناهُ عَنِ الناس، عزت مؤمن در بی نیازی از مردم است.
۱۴- اَلْعُلَما غُرَبا لِکِثْرَةِ الْجُهالِ بَینَهُم، علما با زیاد بودن جاهلان، غریبند.
ادامه مطلب
مباهله
مباهله پيامبر(ص) با مسيحيان نجران برگرفته از سنتي متداول، در ميان اقوام سامي[1] و بيانگر تلاش هاي فراوان پيامبر(ص) براي دعوت اهل كتاب به دين اسلام بوده است[2] كه متأسفانه بخش وسيعي از مناظرات و گفتگوهاي پيامبر(ص) با آنان مورد غفلت سيره نويسان واقع شده و در متون اسلامي نيز به طور مستقل بدان پرداخته نشده است.
مباهله از آن جهت كه دليلي بر فضيلت و برتري اهل بيت(ع) و عصمت و امامت بلافصل امام علي(ع) است، داراي اهميت است.
مباهله از ريشه «بهل» به معناي رها ساختن، ترك گفتن، به خود واگذاشتن[3] و قيد و بند چيزي را برداشتن و نيز لعنت كردن آمده است[4] كه از زبانهاي عبري و سرياني وارد زبان عربي شده است[5] و در اصطلاح به عملي گفته ميشود كه دو يا چند نفر كه در مسأله مهم ديني با يكديگر اختلاف دارند، در يك جا جمع شوند و با اصرار و تضرع به درگاه خداوند، از او بخواهند آن را كه بر باطل است، رسوا و مجازات كند. تفاوت ميان مباهله و لعنت كردن آن است كه مباهله از شدت و تأكيد بيشتري برخوردار است.[6]
زمان و علت مباهله مسحيان نجران با پيامبر(ص)
برخي زمان آن را سال سوم هجري ميدانند؛ زيرا به اتفاق اكثر مفسران شيعه[7] و سني آيه 61 سوره آل عمران كه برای دعوت به مباهله است، در اين سال نازل شده است و برخي وقوع آن را در سال نهم هجري «عامالوفود» دانستهاند كه پيامبر(ص) عازم مدينه شدند؛ اما قول اول صحیحتر به نظر میرسد.[8]
از محتواي آيات 24ـ 19 آل عمران ميتوان دريافت كه پيامبر(ص) براي تفهيم اينكه همه انبياء در يك مسير واحد بودهاند و دين حق يكي است[9] و اختلاف در ظاهر شرايع به دليل تناسب آن با مراحل تكامل انديشه بشري است و عيسي(ع) نيز بنده و فرستاده خداست، تلاشهاي فراواني كرد و موفق شد، عدهاي از آنان را به اسلام فرا خواند؛ اما عدهاي ديگر به مجادله و محاجه با پيامبر(ص) پرداختند و چون سخنان منطقي پيامبر(ص) در آنان اثر نكرد، به دستور خدا آنان را به مباهله فرا خواند.
مسيحيان نجران
«نجران» سومين شهر يمن در منطقه مرزي حجاز و يمن میباشد، كه 73 دهكده داشت و تنها منطقه مسيحينشين و مركز صنعت نساجي در حجاز بود و چون نخستين ساكن آن "نجران بن زيد" نام داشت، نجران ناميده شد.[10] ساكنان اين سرزمين را باقي مانده «اصحاب اخدود» دانستهاند.[11]
هيأت نمايندگان مسيحيان
هفتاد تن[12] از صاحبنظران و نخبگان مسيحي كه سه تن از آنان رهبران مذهبي مسيحيت و در رأس هيأت بودند، وارد مدينه شدند؛[13]
1ـ "ابو حارثة ابن علقمه" اسقف اعظم و نماينده رسمي كليساهاي روم و حجاز.
2ـ "عبدالمسيح" ملقب به عاقب كه در عقل و درايت شهرت داشت.
3ـ "ايهم" كه به او سيد ميگفتند.
ماجراي مباهله
در سال سوم یا نهم هجري «عامالوفود» پيامبر(ص) نامهاي براي دعوت مسيحيان نجران به دين اسلام فرستاد.
بزرگان مسيحي نجران، پس از مذاكرات طولاني به نتيجه مشخص نرسيده و تصميم گرفتند، پس از ديدار پيامبر(ص) راه حل مناسبي بيابند.[14]
آنان با لباسهاي فاخر ابريشمي و انگشتر طلا به دست بر پيامبر(ص) در مسجد وارد شدند. پيامبر(ص) با آنان سخن نگفت. آنان در جستجوي علت اين رفتار، نزد علي(ع) راهنمايي شدند. حضرت فرمود: «با همان لباسهاي سفر، نزد پيامبر(ص) رويد». آنان چنين كردند و هنگام ملاقات با پيامبر(ص)، ايشان فرمود: «به خدا سوگند! بار نخست شيطان همراهتان بود».[15]
هنگام گفتگو با پيامبر(ص)، آنان ابتدا درباره ماهيت عيسي(ع) سؤال كردند. پيامبر(ص) از ایشان به عنوان بنده و پيامبر(ص) خدا ياد كرد.[16]
آنان شگفت زده پرسيدند چگونه ممكن است در حالي كه همه آدميان پدري دارند و عيسي(ع) بدون پدر به دنيا آمده است؟
پيامبر(ص) فرمود: «آدم از خاك و بدون پدر آفريده شد، آفرينش عيسي(ع) نيز همانند آفرينش آدم، بدون پدر و از نفخه روحالقدس میباشد».[17]
مسيحيان كه قائل به ربوبیت حضرت عيسي(ع) بودند و او را فرزند خدا ميدانستند، از پاسخ به اين استدلال درمانده و به انكار شديد آن پرداختند. تا آنجا كه پيامبر(ص) از رفتار آنان به ستوه آمد.[18] سپس به فرمان خداوند آنان به مباهله دعوت شدند: «هرگاه بعد از علم و دانشي كه (درباره مسيح) به تو رسيده (باز) كساني با تو به محاجه و ستيز برخيزند، به آنها بگو: بياييد ما فرزندان خود را دعوت كنيم، شما هم فرزندان خود را، ما زنان خويش را دعوت نماييم، شما هم زنان خود را، ما از نفوس خود دعوت كنيم، شما هم از نفوس خود؛ آنگاه مباهله كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم.»[19]
فرداي آن روز 24 يا 25 ذيالحجه[20] دو طرف در بياباني اطراف مدينه گرد آمدند.[21]
پيامبر(ص) همراه امام علي(ع) كه حسنين(ع) پيش روي آنها و فاطمه(س) پشت سر حضرت بود، همگي در جايگاه خويش و در زير يك چادر قرار گرفتند.[22] پيامبر(ص) فرمود: «بارالها! اينان اهل بيت من هستند.»[23]
مسيحيان نجران نيز كه برخي فرزندان خود را همراه آورده بودند و در مقابل آنان استقرار يافتند. بزرگان مسيحي چون عزيزترين اشخاص پيامبر(ص) را همراه او ديدند[24]، به قوم خويش گفتند: «ما صورتهايي را ميبينيم كه اگر از خدا درخواست از جا بركندن كوهها را كنند، چنين خواهد شد.[25] هرگز با آنان مباهله نكنيد كه به خدا سوگند او همانند پيامبران به مباهله نشسته است[26] كه اگر چنين كنيد هلاك خواهيد شد و تا قيامت، مسيحياي بر روي زمين باقي نخواهد ماند.»[27]
از اينرو از مباهله امتناع كرده، عدهاي اسلام آوردند و عدهاي به دادن جزيه راضي شدند. برخي اين تصميم را ناشي از ظهور نشانههاي عذاب دانستهاند.[28]
پيامبر(ص) پس از پشيماني آنان از مباهله فرمود: «به خدا سوگند اگر مباهله ميكردم، تمام اين بيابان پر از آتش ميشد و در دم هلاك ميشديد.»[29]
مسيحيان موظف شدند، به عنوان جزيه ساليانه دو هزار دست لباس به مسلمانان بدهند.[30]
--------------------------------------------------------------------------------
[1]. پذيرفتن مباهله توسط مسيحيان نشاني از وجود اين سنت در ميان آنان بوده است.
[2]. آل عمران، 25ـ20.
[3]. ابي الحسين احمد بن فارس بن زكريا، معجم مقاييس اللغه، بيروت، دار احياء التراث العربي، 2001م، ج1، ص141.
[4]. زمخشري، ابوالقاسم محمود بن عمر؛ اساس البلاغه، دمشق، دارالشعب، 1960، ص71.
[5]. ماسينيون، لويي؛ مباهله در مدينه، تهران، رسالت، 1378، ص.67
[6]. ابو هلال عسكري، حسن بن عبدالله؛ معجم الفروق اللغويه، قم، جامعه مدرسين، 1412.
[7]. طباطبايي، سيد محمد حسين؛ تفسير الميزان، ترجمه سيد محمدباقر همداني، قم، دارالعلم، بيتا، ج5 ، ص229.
[8]. يعقوبي، احمد بن أبي يعقوب؛ تاريخ يعقوبي، ترجمه محمدابراهيم آيتي، تهران، انتشارات علمي و فرهنگي، 1371، چاپ ششم، ج1، ص449.
[9]. طباطبايي، سيد محمدحسين، پيشين، آل عمران، 19.
[10]. حموي، ياقوت؛ معجم البلدان، بيروت، دار احياء التراث العربي، 1979م.، ج5، ص266.
[11]. همان، ص267.
[12]. ابن خلدون، تاريخ ابن خلدون، ترجمه عبدالمحمد آيتي، تهران، وزارت فرهنگ و آموزش عالي، 1363، ج2، ص447.
[13]. ابن كثير، ابوالفداء اسماعيل؛ البداية و النهاية، بيروت، دارالكتب، 1418، ج5، ص64.
[14]. مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، بيروت، دار احيا التراث العربي، 1983م، ج21، صص318ـ 228.
[15]. ابن كثير، پيشين، ج5، ص65.
[16]. طبري، ابو علي فضل ابن حسن؛ مجمع البيان، تهران، اعلمي، 1415، ج2، ص309.
[17]. آل عمران، 59.
[18]. طبري، محمد ابن جرير؛ جامع البيان في تفسيرالقرآن، بيروت، دارالفكر، 1415، ج3، ص405.
[19]. آل عمران، 61.
[20]. ابن شهرآشوب، ابو عبدالله محمد؛ مناقب آل ابي طالب، بيروت، دارالاضواء، 1412، ج3، ص421.
[21]. ميبدي، رشيدالدين؛ كشف الاسرار، تهران، اميركبير، 1361، ج2، صص151ـ 147.
[22]. مفيد، محمد ابن محمد بن نعمان؛ الارشاد، قم، دارالمفيد، 1414، ص115.
[23]. ابن حنبل، احمد؛ المسند، بيروت، دار احياء التراث العربي، 1415، ج1، ص302.
[24]. همان، ص115.
[25]. الفخر الرازي، تفسير الفخر الرازي، بيروت، دارالفكر، 1985م.، چاپ سوم، ج8 ، ص89.
[26]. ابن شهرآشوب، ابو عبدالله محمد؛ مناقب آل ابي طالب، بيروت، دارالاضواء، 1412، ج3، ص420 و نيز يعقوبي، تاريخ يعقوبي، بيروت، دار صادر، 1415، ج2، صص83ـ82.
[27]. الفخر الرازي، پيشين، ج8 ، ص89.
[28]. مجلسي، محمدباقر؛ پيشين، ص323.
[29]. زمخشري، پيشين، ص369.
[30]. ابن هشام، السيرة النبويه، ترجمه سيد هاشم رسولي محلاتي، بيجا، انتشارات كتابفروشي اسلامي، بيتا، ص46.
ادامه مطلب
ادعاي ابوحنيفه درمورد برتري ابوبكر و عمر و پاسخ زيركانه عالم شيعي
عصر امام صادق ـ عليه السّلام ـ و ابوحنيفه (رئيس مذهب حنفي) بود، ابوحنيفه در مسجد كوفه براي شاگردانش تدريس ميكرد. يكي از شاگردان هوشمند امام صادق ـ عليه السّلام ـ به نام «فضّال بن حسن» با يكي از دوستانش گردش ميكردند تا به آن مسجد رسيدند، ديدند جمعي در اطراف ابوحنيفه حلقه زدهاند، و او براي آنها درس ميگويد، فضّال به دوست خود گفت: «من از اينجا نميروم مگر اينكه ابوحنيفه را وادار كنم تا مذهب تشّيع را بپذيرد.»، آنگاه به طرف مجلس ابوحنيفه رفتند و در كنار شاگردان ابوحنيفه نشستند، در اين هنگام فضّال مناظره و سؤالات خود را به ترتيب ذيل شروع كرد:
فضّال: اي پيشوا! من برادري دارم كه از من سالمندتر است، ولي پيرو مذهب شيعه است، من هرچه براي او دليل بر افضليّت ابوبكر ميآورم، تا او را به مذهب خودم (تسنّن) جذب كنم دلائل مرا رد ميكند، اكنون از شما استمداد ميكنم، بفرمائيد دليل برتري ابوبكر و عمر بر علي ـ عليه السّلام ـ چيست، تا آن را به برادرم بگويم و او را قانع كنم.
ابوحنيفه: به برادرت بگو چگونه علي ـ عليه السّلام ـ را بر ابوبكر و عمر مقدّم ميداري با اينكه: در جنگها ابوبكر و عمر در حضور پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ نشسته بودند، و پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ علي ـ عليه السّلام ـ را به جبهه ميفرستاد، و اين خود دليل است كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ آنها را بيشتر دوست داشت و به حفظ جان آنها توجّه داشت.
فضّال: اتفاقاً همين سؤال را به برادرم تذكّر دادم، او در پاسخ من گفت: مطابق قرآن، علي ـ عليه السّلام ـ كه به جهاد و جنگ با دشمن ميرفت، برتر است، زيرا در قرآن ميخوانيم:
«وَفَضّلَ اللهُ الْمَجاهِدِينَ عَلَي الْقاعِدِينَ اَجْراً عَظِيماً» : « خداوند، مجاهدان را بر نشستگان برتري بزرگ عطا كرد» (سورة نساء، آية 97)
ابوحنيفه: به برادرت بگو چگونه علي ـ عليه السّلام ـ را بر ابوبكر و عمر برتر ميداني، با اينكه آن دو در كنار قبر پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ دفن شدهاند، ولي قبر علي ـ عليه السّلام ـ فرسخها از قبر پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فاصله دارد! و اين موقعيّت و افتخار، براي برتري آنها كافي است.
فضّال: اتّفاقاً همين دليل را به برادرم گفتم، برادرم در پاسخ گفت: خداوند در قرآن ميفرمايد: «لا تَدْخُلُوا بُيُوتَ النّبِيِّ اِلاّ اَنْ يُؤْذَنَ لَكُمْ» : «بدون اجازة پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ وارد خانه او نشويد» (سورة احزاب، آية 53) روشن است كه قبر پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ در خانة ملكي خودش بود، قطعاً آن حضرت چنين اجازهاي به آنها نداده، و وارثين آن حضرت نيز اجازه ندادهاند.
ابوحنيفه: به برادرت بگو: عايشه و حفصه، مهريّهاي را كه از همسرشان پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ طلب داشتند، به جاي آن از زمين آن حضرت گرفتند و هر كدام به پدر خود بخشيدند.
فضّال: اتّفاقاً همين پاسخ را به برادرم گفتم، او گفت: مگر قرآن نخواندهاي كه خداوند به پيامبرش ميفرمايد:
«يا اَيّهَا النّبِيّ اِنا اَحْلَلْنا اَزْواجَكَ الّتيِ آتَيْتَ اُجُورَهُنّ» : «اي پيامبر ! ما همسرانت را كه مهريّههاي آنها را پرداختهاي بر تو حلال كرديم» (سورة احزاب، آية 49).
بنابراين پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ در زمان حيات خود، مهريّه همسرانش را داده است.
ابوحنيفه: به برادرت بگو: عايشه و حفصه (دختران ابوبكر و عمر) دو همسر رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ بودند، آنها به اندازة سهم ارث خود از آن خانه گرفتند، و آن را به پدران خود بخشيدند، و بر اين اساس جنازة آنها در آنجا به خاك سپرده شد.
فضّال: اتّفاقاً همين دليل را به برادرم گفتم، او در پاسخ گفت: شما برادران اهل تسنّن اعتقاد داريد كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ چيزي را براي بستگانش به ارث نميگذارد و بر همين اساس، فدك را از حضرت زهرا ـ عليها السّلام ـ گرفتيد، وانگهي اگر بپذيريم كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ از خود ارث ميگذارد، پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ هنگام رحلت نُه همسر داشت[1] ارث همة آنها يك هشتم از آن خانه خواهد شد، و اگر يك هشتم آن خانه را بر 9 نفر تقسيم كنيم،به هر نفري به اندازة «يك وجب در يك وجب» زمين ميرسد نه به اندازه طول و عرض قامت يك انسان.
ابوحنيفه با شيندن اين جواب، فرو ماند و با عصبانيّت به شاگردان خود رو كرد و گفت: اُخْرُجُوهُ فَاِنّهُ رافِضِيّ وَلا اَخَ لَهُ : «او را از مسجد بيرون كنيد، زيرا او خودش رافضي (شيعه) است و برادري ندارد!![2][1] ـ كه عبارتند از: 1ـ عايشه، 2ـ حفصه، 3ـ امّسلمه، 4ـ امّحبيبه، 5ـ زينب، 6ـ ميمونه، 7ـ صفيّه، 8ـ جُوَيريه، 9ـ سوده.
[2] ـ رک: خزائن نراقي، ص 109؛ احتجاج طبرسي، ج 2، ص 317، نشر اسوه.
ادامه مطلب
مهدویت در نزد اهل سنت
اعتقاد به ظهور مصلح آخرالزمان که نامش «مهدى» و از اولاد پیامبر اسلام است، مورد اتّفاق همه فرقه هاى اسلامى است. صاحب کتاب عون المعبود که شرح کتاب سنن ابى داوود است، مى نویسد:
بدان که در طول اعصار، مشهور بین همه اهل اسلام، این است که حتماً، در آخرالزمان، مردى از اهل بیت(علیهم السلام) ظهور مى کند که دین را یارى، و عدل را آشکار مى کند… نامش، مهدى است و عیسى، بعد از مهدى یا هم زمان با مهدى، نزول، و او را در کشتن دجال یارى، و در نماز به او اقتدا مى کند.
احادیث مربوط به مهدى (عج) را عدّه اى از بزرگان آورده اند، از آن جمله است، ابوداوود، ترمذى، ابن ماجه، بزار، حاکم، طبرانى، ابویعلى. سند این احادیث، برخى، صحیح و برخى دیگر، حسن و یا ضعیف است.[۱]
یکى دیگر از علماى اهل سنّت مى نویسد:
روایات فراوانى درباره ى مهدى (عج) وارد شده به حدّى که به حدّ تواتر مى رسد. این امر، در میان علماى اهل سنّت شیوع دارد، به گونه اى که از جمله معتقدات آنان به شمار مى آید.
نیز یکى دیگر از علماى اهل سنّت نوشته است:
احادیث مهدى(علیه السلام) به طرق گوناگون و متعدّد، از صحابه نقل، و بعد از آنان، از تابعان، نقل شده است، به گونه اى که مجموع آن ها، مفید علم قطعى است. به همین دلیل، ایمان به ظهور مهدى، واجب است، همان گونه اى که این وجوب، در نزد اهل علم ثابت بوده و در عقائد اهل سنت و جماعت، مدوّن شده است.[۲]
ابن کثیر نیز در البدایه و النهایه مى گوید:
مهدى، در آخرالزمان مى آید و زمین را پر از عدل و قسط مى کند، همان گونه که پر از جور و ظلم شده است. ما، احادیث مربوط به مهدى را در جلد جداگانه اى گرد آوردیم، همان گونه که ابوداوود در سنن خود، کتاب جداگانه اى را به آن اختصاص داده است.[۳]
از این مطالب که از بزرگان اهل سنّت نقل شد، معلوم مى شود که مسئله ى مهدویّت و اعتقاد به ظهور مهدى (عج) جزء عقاید ثابت اهل سنّت و جماعت است و احادیث مربوط به ظهور آن حضرت، در میان آنان، به حدّ تواتر رسیده است.
کتاب هاى متعدّد و متنوعى درباره ى ظهور آن حضرت از سوى علماى اهل سنّت تألیف شده است به گونه اى که شیخ محمّد ایروانى در کتاب الإمام المهدی مى نویسد:
اهل سنّت، کتاب هاى متعدّدى در گردآورى روایات مربوط به امام مهدى (عج) و این که در آخرالزمان شخصى به اسم مهدى ظهور خواهد کرد، نوشته اند. تا حدّى که من اطلاع دارم، اهل سنّت، بیش از سى کتاب در این باره تألیف کرده اند.[۴]
هر چند این مسئله، مورد اتّفاق اهل سنّت و شیعه است، امّا تعداد انگشت شمارى از اهل سنّت، احادیث مربوط به امام مهدى (عج) را ضعیف مى انگارند. مثلاً، ابن خلدون در تاریخ خود، این احادیث را ضعیف مى شمارد[۵] و یا رشید رضا (مؤلف تفسیر المنار) در ذیل آیه ى سى و دوم سوره ى توبه، به ضعیف بودن احادیث مربوط به مهدویت اشاره مى کند.[۶]البتّه، این دو، دلیلى بر ادعاى خود نیاورده اند و تنها به مطالبى واهى استناد کرده اند. سخنان آن دو، از سوى دیگر علماى اهل سنّت، به شدت ردّ شده است. و در تألیفات علماى شیعه نیز به آن دو پاسخ داده شده است.
خود ابن خلدون، در بیان عقیده ى مسلمانان در مورد امام مهدى(علیه السلام)مى نویسد:
مشهور بین همه ى اهل اسلام، این است که حتماً، در آخرالزمان، مردى از اهل بیت(علیهم السلام) ظهور مى کند که دین را حمایت، و عدل را آشکار مى کند و مسلمانان از او پیروى مى کنند و او بر ممالک اسلامى استیلا مى یابد. آن شخص، مهدى نامیده مى شود[۷].»
بنابراین، ضعیف شمردن احادیث از سوى وى خدشه اى بر اتّفاق نظر اهل سنّت در مورد ظهور مهدى (عج) وارد نمى کند; زیرا این اعتقاد، ناشى از کثرت احادیثى است که از طرق عامه نقل شده است. ما، در ذیل، به ذکر برخى از کسانى که از این گونه احادیث را در کتاب هاى خود آورده اند، مى پردازیم، هر چند، تقریباً، مى توان ادعا کرد که تمام کتاب هاى معتبر حدیثى اهل سنّت، حدّاقل، چند مورد از احادیث امام مهدى (عج) را ذکر کرده اند:
۱- ابن سعد (متوفى ۲۳۰ هـ); ۲- ابن ابى شیبه (متوفى ۲۳۵ هـ);
۳- احمد بن حنبل (متوفى ۲۴۱ هـ); ۴- بخارى (متوفى ۲۷۳ هـ);
۵- مسلم (متوفى ۲۶۱ هـ); ۶- ابن ماجه (متوفى ۲۷۳);
۷- ابوبکر اسکافى (متوفى ۲۷۳ هـ); ۸- ترمذى (متوفى ۲۷۹ هـ);
۹- طبرى (متوفى ۳۸۰); ۱۰- ابن قتیبه دینورى (متوفى ۲۷۶);
۱۱- بربهارى (متوفى ۳۲۹); ۱۲- حاکم نیشابورى (متوفى ۴۰۵);
۱۳- بیهقى (متوفى ۴۵۸); ۱۴- خطیب بغدادى (متوفى ۴۶۳);
۱۵- ابن اثیر جزرى (متوفى ۶۰۶).[۸]
اوصاف امام مهدى (عج) از دیدگاه اهل سنّت
اوصافى که در کتاب هاى اهل سنّت براى امام مهدى(علیه السلام) ذکر شده، بر گرفته از احادیثى است که آنان از پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) نقل مى کنند و در کلیات، با اوصاف ذکر شده در کتاب هاى علماى شیعه، فرقى ندارد. در این قسمت، به ذکر چند روایت از کتاب هاى حدیثى اهل سنت، اکتفا مى کنیم:
۱- عن النبى(صلى الله علیه وآله) أَنّه قال: «لا تذهب الدنیا حتّى یملک العرب رجلٌ من أهل بیتى یواطىء اسمه اسمی;[۹] دنیا به پایان نمى رسد، مگر آن که مردى از اهل بیت من که اسمش اسم من است، مالک عرب شود».
۲- عن النبى(صلى الله علیه وآله): «لا تقوم الساعهُ حتّى تملأ الأرض ظلماً و جوراً و عدواناً ثم یخرج من أهل بیتى مَن یملأها قسطاً وعدلا کما ملئت ظلماً و جوراً;[۱۰] قیامت بر پا نمى شود تا این که زمین پر از ظلم و جور و دشمنى شود و سپس از اهل بیت من، شخصى ظهور مى کند که زمین را پر از عدل و قسط مى کند همان گونه که پر از ظلم و جور شده بود».
۳- عبدالله بن مسعود از پیامبر(صلى الله علیه وآله) نقل مى کند که آن حضرت فرمود:
«لو لم یبق من الدنیا یوم لطول الله ذالک الیوم حتّى یبعثَ فیه رجلا منّى أوْ من أهل بیتی یملأ الارض قسطاً وعدلا کما ملئت ظلماً و جوراً;[۱۱] اگر از دنیا، فقط یک روز باقى بماند، خداوند، آن روز را طولانى مى کند تا در آن روز، مردى از من یا از اهل بیت من، مبعوث شود و زمین را پر از قسط و عدل کند، همان گونه که پر از ظلم و جور شده بود».
تفاوت مهدویّت از دیدگاه اهل سنّت با مهدویّت از دیدگاه شیعه، چه فرقى دارد؟
همان گونه که گفته شد، اهل سنّت، بالاتفاق، به مهدویّت معتقد هستند و به دلیل وجود روایت هاى متواتر، ظهور حضرت مهدى (عج) در آخرالزمان را جزء اعتقادات قطعى خود مى دانند، امّا برخلاف شیعه امامیه که معتقدند، امام مهدى (عج)، فرزند امام حسن عسکرى(علیه السلام) است و هم اکنون نیز زنده و غائب است، به چند گروه تقسیم مى شوند:
عدّه اى از اهل سنّت، مدعى هستند که مهدى، همان عیسى بن مریم است و در این مورد، به خبرى واحد که از انس بن مالک نقل شده است، استناد مى کنند.[۱۲]
تعداد اندکى نیز مدعى هستند که مهدى، از اولاد عباس ابن عبدالمطلب است. آنان به خبر واحدى استناد مى کنند که در کنزالعمال ذکر شده است.[۱۳]
عده اى نیز معتقدند، مهدى از اولاد امام حسن مجتبى است و نه امام حسین(علیه السلام).[۱۴]
گروهى مى گویند، پدر امام مهدى، هم نام پدر پیامبر اسلام است و چون نام پدر حضرت محمد(صلى الله علیه وآله) عبدالله بود، پس مهدى بن حسن عسکرى(علیه السلام)نمى تواند مهدى موعود باشد. مستند این احتمال هم باز خبرى است که در کنزالعمال ذکر شده است.[۱۵]
جمعى از آنان، همانند امامیه معتقدند، که امام مهدى (عج) از اولاد پیامبر(صلى الله علیه وآله) و فاطمه(س) است و حضرت عیسى نیز به هنگام ظهور امام مهدى (عج) به یارى او خواهد شتافت و در نماز به آن حضرت اقتدا خواهد کرد، چنان که در روایت هاى متعدد آمده است: از ام سلمه نقل شده که رسول خدا(صلى الله علیه وآله)فرمود: «المهدى من عترتى من ولد فاطمه;[۱۶] مهدى، از عترت من و از فرزندان فاطمه است».
جابر بن عبدالله از پیامبر(صلى الله علیه وآله) نقل مى کند که حضرت عیسى به هنگام ظهور مهدى (عج) نزول خواهد کرد.[۱۷] عبدالله بن عمر مى گوید: «المهدى الذى ینزل علیه عیسى بن مریم و یصلى خلفه عیسى(علیه السلام);[۱۸] مهدى، کسى است که عیسى بن مریم بر او نزول مى کند و پشت سر او نماز مى خواند».
این گروه، حدیثى را که مى گوید: «مهدى، از اولاد عباس ابن عبدالمطلب است»، قبول نمى کند. ذهبى مى گوید:
تفرد به محمّد بن الولید مولى بنى هاشم و کان یضع الحدیث;[۱۹]این حدیث را تنها محمّد بن ولید، آزاد کرده ى بنى هاشم گفته است. و او، جاعل حدیث بود.
البته این گروه نیز تولّد حضرت مهدى (عج) و غیبت او را قبول ندارند. ابن حجر ادعا مى کند: «همه مسلمانان غیر از امامیه، معتقدند که مهدى غیر از حجت (عج) است; چون، غیبت یک شخص، آن هم با این مدّت طولانى، از خوارق عادات است…».[۲۰]
در پاسخ گروه اخیر باید گفت:
اوّلا، روایات نبوى متعدّدى وجود دارد که امامان دوازده گانه را با نام هاى آنان به طور روشن معرفى کرده اند، پس سخن او، باطل است.
از ابن عباس روایت شده که شخصى یهودى به نام نعثل، نزد رسول خدا(صلى الله علیه وآله) آمد و سؤال هاى بسیارى را مطرح کرد. او، از اوصیا نیز پرسید.
حضرت در پاسخ فرمود: «نخستین وصىّ من على(علیه السلام) و پس از او، حسن(علیه السلام) و حسین(علیه السلام) و امامان نه گانه از فرزندان اویند». نعثل پرسید: «نام آنان چیست؟». حضرت، نام تک تک امامان را تا امام دوازدهم(عج) شمردند.[۲۱]
رسول خدا، در پاسخ جابر بن عبدالله انصارى که از ائمه ى بعد از على(علیه السلام) سوال کرده بود، فرمود: «بعد از على(علیه السلام)، حسن(علیه السلام) و حسین(علیه السلام)امام هستند، سپس سید العابدین در زمان خودش، على بن حسین(علیه السلام)، سپس محمّد بن على باقر(علیه السلام). تو، او را خواهى دید. وقتى او را دیدى، سلام مرا برسان. سپس جعفر بن محمّد صادق(علیه السلام)، سپس موسى بن جعفر کاظم(علیه السلام)، سپس على بن موسى رضا(علیه السلام)، سپس محمّد بن على جواد(علیه السلام)، سپس على بن محمّد نقى(علیه السلام)، سپس حسن بن علىّ زکىّ(علیه السلام)، و پس از او، قائم بالحق مهدى امت من، (م ح م د بن حسن صاحب زمان(علیه السلام) امام است. او، زمین را پر از قسط و عدل مى کند، همان گونه که پر از ظلم و جور شده است».[۲۲]
ثانیاً، شواهد تاریخى و گزارش هاى بسیارى وجود دارد که ولادت آن حضرت و ایام کودکى او را نقل کرده اند. براى نمونه، چند مورد از اقوال اهل سنّت نقل مى شود:
۱- حافظ سلیمان حنفى مى گوید: «خبر معلوم نزد محقّقان و موثقان، این است که ولادت قائم (عج) در شب پانزدهم شعبان (۲۵۵٫ ق) در شهر سامرا واقع شده است».[۲۳]
۲- خواجه محمّد پارسا، در کتاب فصل الخطاب گفته است: «یکى از اهل بیت ابو محمد بن عسکرى است که فرزندى جز ابوالقاسم که قائم و حجت و مهدى و صاحب الزمان نامیده مى شود، باقى نگذاشت. او، در نیمه ى شعبان سال ۲۵۵ هجرى متولّد شد. مادرش، نرجس نام دارد. او هنگام شهادت پدرش، پنج سال داشت».[۲۴]
۳- ابن خلکان در وفیات الأعیان مى نویسد: «ابوالقاسم محمّد فرزند حسن عسکرى فرزند على هادى فرزند محمّدجواد…. دوازدهمین امام از ائمه ى دوازده گانه شیعه است که به «حجت» معروف است… ولادت او، روز جمعه، نیمه ى شعبان سال ۲۵۵ هـ.ق است».[۲۵]
۴- ذهبى نیز در سه کتاب از کتاب هایش، به ولادت امام مهدى (عج) اشاره کرده و در کتاب العبر و در حوادث سال ۲۵۶ هـ. ق مى نویسد: «در این سال، محمّدبن حسن بن على الهادى فرزند محمّدجواد فرزند على الرضا فرزند موسى الکاظم فرزند جعفر الصادق علوى حسینى، به دنیا آمد. کنیه اش، ابوالقاسم است و رافضیان، او را الخلف الحجه، مهدى، منتظر و، صاحب الزمان مى نامند. و او، آخرین امام از ائمه ى دوازده گانه است».[۲۶]
۵- خیر الدین زرکلى (متوفى ۱۳۹۶ هـ. ق) از علماى معاصر اهل سنّت نیز در کتاب أعلام مى نویسد: «او، در سامراء به دنیا آمد و هنگام وفات پدرش، پنج سال داشت و گفته شده که در شب نیمه شعبان سال ۲۵۵ به دنیا آمده و در سال ۲۶۵ هـ. ق غایب شده است».[۲۷]
آیه الله العظمى صافى، دام عزه، در کتاب مهدویت، بیش از هفتاد و هفت نفر از علماى اهل تسنن را نام مى برد که هر یک، به نحوى، ولادت آن حضرت را بیان کرده اند.[۲۸]
بنابراین، اگر برخى از اهل تسنن مى گویند: «حضرت مهدى (عج) به دنیا نیامده است.»، ادعایى بى اساس است که حتّى با گفته ها و نوشته هاى بزرگان خودشان نیز سازگار نیست.
شاید برخى از اهل سنّت همانند ابن حجر هیثمى، طولانى بودن عمر را دلیل بر عدم ولادت امام مهدى (عج) بدانند، ولى باید گفت، خدایى که قادر است عیسى بن مریم را زنده نگه دارد تا به مهدى (عج) اقتدا کند و یونس را در شکم ماهى محافظت کند و یا به نوح پیامبر، نهصد و پنجاه سال عمر بدهد، آیا قدرت ندارد به مهدى (عج) عمر طولانى عنایت کند؟[۲۹] خود اهل تسنن نیز به زنده بودن عیسى، خضر، صالح، و… معتقدند.
نتیجه این که ولادت حضرت مهدى، امرى است مسلّم و قطعى و خود اهل سنّت هم به آن واقفند و عوامل و انگیزه هاى دیگرى وجود دارد که نمى گذارد حق را بازگو کنند و حقانیت شیعه و وجود امام زمان (عج) را ثابت کنند.
[۱]. عون المعبود، (شرح سنن ابى داود)، ج ۱۱، ص ۳۶۲ (به نقل از الطریق الى المهدى المنتظر، سعید ایوب، ص ۱).
[۲]. نظم المتناثر فى الحدیث المتواتر، ص ۲۲۶٫ (به نقل از الطریق الى المهدى المنتظر، ص ۹۱).
[۳]. البدایه و النهایه، ج ۶، ص ۲۸۱٫
[۴]. الإمام المهدى(علیه السلام)، شیخ محمد باقر ایروانى، ص ۱۱٫
[۵]. تاریخ ابن خلدون، ج ۱، ص ۱۹۹٫
[۶]. تفسیر المنار، ج ۱۰، ص ۳۹۳، ج ۹، ص ۴۹۹ ـ ۵۰۷٫
[۷]. تاریخ ابن خلدون، ج ۱، ص ۵۵۵، فصل ۵۲٫
[۸]. در مورد کسانى که به ذکر احادیث مربوط به امام مهدى(علیه السلام)پرداخته اند، به: المهدی المنتظر فی الفکر الاسلامى، ص ۲۶ ـ ۲۹ مراجعه شود.
[۹]. مسند احمد، ج ۱، ص ۳۷۷، ح ۳۵۶۳; الصواعق المحرقه، ص ۲۴۹٫
[۱۰]. مسند احمد، ج ۳، ص ۳۶، ح ۱۰۹۲۰; کنزالعمال، ج ۱۴، ص ۲۷۱، ح ۳۸۶۹۱٫
[۱۱]. سنن ابى داود، ج ۴، ص ۱۰۶ و ۱۰۷، ح ۴۲۸۲٫
[۱۲]. سنن ابن ماجه، کتاب الفتن، ح ۴۰۲۹٫
[۱۳]. کنزالعمال، ج ۱۴، ص ۲۶۴، ح ۳۸۶۶۳٫
[۱۴]. اطنار المنیف، ابن قیم جوزى، ص ۱۵۱ (به نقل از الامام مهدى، میلانى، ص ۲۱).
[۱۵]. کنزالعمال، ج ۱۴، ص ۲۶۸، ح ۳۸۶۷۸٫
[۱۶]. السنن الوارده فی الفتن و غوائلها و الساعه و أشراطها، عثمان بن سعید المقرى، ج ۵، ص ۱۰۵۷، نشر دارالعاصمه، ریاض، چاپ اوّل، ۱۴۱۶هـ.
[۱۷]. همان، ج ۶، ص ۱۲۳۷٫
[۱۸]. الفتن، ج ۱، ص ۳۷۳، نعیم بن حماد المروزى، مکتبه التوحید، قاهره، چاپ اوّل، ۱۴۱۲٫
[۱۹]. الصواعق المحرق، ابن حجر هیثمى، ج ۲، ص ۴۷۸، مؤسسه الرساله، بیروت، چاپ اوّل، ۱۹۹۷٫
[۲۰]. همان، ج ۲، ص ۴۸۲٫
[۲۱]. اصول کافى، ثقه الاسلام کلینى، ترجمه سید جواد مصطفوى، ج ۱، نشر فرهنگ اهل البیت.
[۲۲]. الاحتجاج، احمد بن على طبرسى، تحقیق ابراهیم بهادرى و…، ج ۱، ص ۱۶۸، انتشارات اسوه، چ دوم، سال ۱۴۱۶٫ نیز درباره ى احادیثى که نام ائمه(علیهم السلام) را ذکر کرده اند، به صحیح مسلم، ج ۶، ص ۳ و ۴، باب الاماره، رجوع شود.
[۲۳]. ینابیع الموده، شیخ سلیمان قندوزى حنفى، ص ۱۷۹٫
[۲۴]. همان مدرک.
[۲۵]. وفیات الاعیان، ابن خلکان، ج ۴، ص ۵۶۲٫
[۲۶]. العبر فى خبر من غبر، ج ۳، ص ۳۱٫
[۲۷]. الاعلام، ج ۶، ص ۸۰٫
[۲۸]. امامت و مهدویت، ج ۲، ص ۵۶ ـ ۲۴۱، چاپ بهمن، نوبت اول.
[۲۹]. به بحارالأنوار، ج ۵۱، ص ۹۹ ـ ۱۰۲ رجوع شود.
ادامه مطلب
دلیل حقانیت شیعه
درپاسخ ورشن شدن مسئله ، مطالبي را با تكيه بر آيات قرآن و احاديث اهل سنّت دررابطه بحث امامت تقديم مي كنيم ، تا ملاحظه كنيد كه حقّ به چه روشني است و اينها چه حقيقت روشني را انكار مي كنند.
ـ حقّ با كدام مذهب است؟ مذهب اهل بيت يا مذهب خلفا؟
ــ از كجا بدانيم كي راست مي گويد؟
شما مي گوييد: 2 ضرب در 2 مساوي است با 4 ؛ و ديگري مي گويد: مساوي است با پنج و..
حال از كجا بايد بدانيم كه شما درست مي گوييد يا طرف مقابل شما؟
روشن است كه در چنين مواردي بايد به عقل مراجعه نمود و از او خواست كه درست و نادرست را به ما نشان دهد. پس عقل به عنوان قاضي در چنين موارد اختلافي وارد عمل شده و با استدلالهاي منطقي اثبات مي كند كه حقّ با شماست و طرف مقابل شما خطا كرده است. آنگاه اشكالات منطقي استدلالهاي او را نمودار مي سازد.
اختلاف اساسي اهل سنّت واقعي (شيعه) و اهل سنّت رايج ، در بحث خلافت رسول خدا (ص) مي باشد كه چنين كسي را متكلّمين هر دو مذهب ، امام مي گويند.
پس در چنين موردي كه هر دو گروه ، استدلالاتي بر ادّعاي خود دارند بايد سراغ عقل رفت و از عقل خواست كه بين اين استدلالها قضاوت عادلانه كند.
در سطور زير ما ابتدا محلّ اختلاف شيعه و سنّي را دقيقاً مشخّص نموده ، سپس تعريف بزرگان هر دو مذهب را از امامت بيان مي كنيم و آنگاه به حكم عقل ، به قرآن مراجعه مي كنيم و با بهره گيري از منطق عقلي و روايات خود اهل سنّت ، بر درستي ادّعاي شيعه استدلال مي كنيم ؛ كه البته اينها بخشي از دلائل شيعه است نه تمام آن.
حال اين شما و اين هم دلائل روشن ما ؛ خودتان عقلتان را قاضي كنيد و ببينيد كه حقّ با شيعه هست يا نه؟
ــ نقاط اشتراك و اختلاف دو مذهب در بحث امامت
1ـ هر دو مذهب ، تقريباً تعريف واحدي از امام دارند.
2ـ هر دو مذهب ، وجود امام را ضروري و واجب مي دانند.
3ـ شيعه معتقد است كه امام بايد معصوم از گناه و خطا و سهو باشد ولي اهل سنّت تنها عدالت را در امام شرط مي دانند نه عصمت را. لذا شيعه به استاندارد حدّاكثري در امام قائل است و اهل سنّت به استاندارد حدّ اقلّي.
4ـ شيعه معتقد است كه امام بايد افضل مردم از حيث علم و معنويّت باشد تا بتواند ديگران را نيز ترقّي دهد ؛ ولي اهل سنّت منكر اين معنا بوده قائلند كه وجود شخصي عالمتر از امام و فاضلتر از او در ميان امّت مشكلي ندارد. لذا با اينكه اكثرشان اعتراف دارند كه اميرمومنان (ع) از حيث علم و مقام معنوي برتر از خلفاي سه گانه بوده ولي بر اين باورند كه آنان بر علي (ع) نيز رهبري داشته اند. كه اين حقيقتاً جاي عجب است كه چگونه جاهل مي تواند رهبر عالم باشد؟! و چگونه جاهل مي تواند عالم را هدايت كند؟!
5ـ شيعه معتقد است مصداق امام را بايد خدا معرّفي نمايد ؛ حال يا با دادن معجزه به دست او يا از زبان پيامبر يا امام قبلي. چون تنها خداست كه مي داند چه كسي معصوم مي باشد. امّا اهل سنّت معتقدند خداوند بر مردم واجب نموده كه خودشان مصداق امام را از بين خودشان برگزينند. پس مردم هر كس را به جانشيني رسول خدا (ص) برگزيدند او امام و هادي امّت و حافظ دين خدا خواهد بود.
شيعه بر همين مبناست كه خلافت و امامت خلفاي سه گانه را نمي پذيرد و آنها را غاصب اين مقام مي داند. و استدلالهاي فراواني بر خلافت و امامت بلافصل اميرالمومنين (ع) اقامه مي كند. به پاره اي از اين استدلالها با قضاوت عقل و محوريّت قرآن كريم و شهادت روايات منقول از خود اهل سنّت اشاره مي كنيم.
ــ امامت د ر قرآن كريم
بايد دانست كه شيعه براي اثبات امامت ، ابتدا كاري با علي (ع) يا با ابوبكر و غير آنها ندارد. شيعه ابتدا بر اساس تعريف مشترك شيعه و سنّي از امام ، با دلائل عقلي اثبات مي كند كه امام بايد معصوم و همتاي قرآن باشد. آنگاه مي گويد: جز خدا هيچ كس نمي داند چه كسي معصوم و همتاي قرآن است. لذا مصداق امام را بايد خدا يا پيامبر او مشخّص سازند ؛ يا خود مدّعي امامت بايد داراي معجزه باشد. چون معجزه همان امضاي غير قابل جعل خداست.
امّا ــ برخلاف تبليغ برخي افراد ناآگاه ــ شيعه هيچگاه از رابطه ي فاميلي علي (ع) با پيامبر (ص) براي اثبات امامت او استفاده نمي كند ؛ مگر آنجا كه مي خواهد ثابت كند ؛ آن حضرت جزء مصاديق آيه تطهير و حديث ثقلين و آيه ي مودّت است.
ــ تعريف امام در كلام متكلّمين سنّي
سعدالدين تفتازاني و مير سيد شريف جرجاني و سيف الدين آمدي گفته اند :« الامامة رئاسة عامّة لشخص من الاشخاص ــ امامت رياست عمومي است براي شخصي از اشخاص» (شرح المقاصد ، ج5 ، ص234 ــ شرح مواقف ، ج8 ، ص 345 ـــ ابكارالافكار ، ج3 ، ص 416)
قاضي عضدالدين ايجي گفته است: « الامامة خلافة الرّسول في اقامة الدين بحيث يجب اتّباعه علي كافّة الامّة ـــ امامت خلافت (جانشيني) رسول است در اقامه ي دين ، به گونه اي كه واجب است تبعيّت از او براي همه ي امّت» (شرح مواقف ، ج8 ، ص345)
سيف الدين آمدي در تعريف ديگري گفته است: « انّ الامامة عبارة عن خلافة شخص من الاشخاص للرّسول في اقامة الشّرع و حفظ حوزة الملّة علي وجه يجب اتّباعه علي كافّة الامّة ــ همانا امامت عبارت است از خلافت شخصي از اشخاص براي رسول در اقامه ي شرع و حفظ حوزه ي ملّة (دين) به نحوي كه تبعيّت از او واجب مي شود بر همه ي امّت.» (ابكارالافكار ، ج3 ، ص416(
ابن خلدون نيز نوشته است: « الامامة خلافة عن صاحب الشّرع في حراسة الدين و سياسة الدّنيا. ـــ امامت خلافت (جانشيني ) صاحب شريعت است در حراست از دين و سياست و مديريّت دنيا.» (مقدّمه ي ابن خلدون ، ص 191(
ــ تعاريف علماي بزرگ شيعه
شيخ مفيد گفته است: « الامام هو الذي له الرئاسة العامّة في امور الدين و الدّنيا نيابةً عن النّبي (ص( ــ امام كسي است كه داراي رهبري عمومي در امور دين و دنيا به صورت نيابت از پيامبر (ص) باشد.» (النكت الاعتقاديّة ، شيخ مفيد ، ص53)
سيّد مرتضي گفته است: « الامامة رئاسة عامّة في الدّين بالاصالة لا عمّن هو في دار التّكليف ـــ امامت رهبري عمومي در زمينه دين به صورت بالاصاله است ؛ نه به صورت نيابت از كسي كه در سراي تكليف مي باشد.» (رسائل الشريف المرتضي ، ج2 ، ص264 )
علّامه حلّي گفته است: « الامامة رئاسة عامّة في الدّين و الدّنيا لشخص من الاشخاص نيابة عن النّبي(ص) ــ امامت رهبري عمومي در زمينه دين و دنيا براي شخصي خاصّ به عنوان نيابت از پيامبر (ص) است.» (الباب الحادي عشر ، علّامه حلّي ، ص66) جناب فاضل مقداد نيز همين تعريف را رائه كرده ولي به جاي « نيابة عن النّبي » گفته است: « خلافة عن النّبي » (ارشاد الطالبين ، فاضل مقداد ، ص325 ـ 326 ـــ اللوامع الالهيّة ، فاضل مقداد ، 319ـ320)
از تعاريف گفته شده استفاده مي شود كه:
اوّلاً متكلّمين شيعه و سنّي بر سر تعريف امامت اختلاف نظر عمده اي نداشته در محورهاي اصلي اتّفاق نظر دارند.
ثانياً امامت اصطلاحي متكلّمين داراي مشخّصات زير مي باشد.
1ـ امامت رياست عمومي بر جميع امّت مي باشد نه بر محدوده ي جغرافيايي خاصّ.
2ـ متعلّق امامت امام ، امور دين و دنيا بوده منحصر به دين تنها يا دنياي تنها نيست.
3ـ امام ، خليفه و جانشين رسول الله مي باشد، هم در امور ديني هم در امور دنيوي.
4ـ اطاعت و تبعيّت از امام بر همه ي امّت واجب و ضروري است.
بنا بر اين ، امام در اصطلاح متكلّمين ، نه مثل سلطان و رئيس جمهور است نه مثل يك عالم ديني و مفتي صرف ؛ بلكه تمام مسئوليّتهاي حاكميّتي رسول الله (ص) را دارا مي باشد.
حال بر همين اساس شيعه مدّعي است كه امام بايد عالم به جميع احكام دين و جميع اسرار قرآن باشد ؛ و از هر گونه خطا و سهو و گناه معصوم باشد. چون طبق آيه ي « يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُم » ؛ اطاعت از امام ، مثل اطاعت از خدا و رسول ، بايد مطلق و بدون قيد باشد. متكلّمين نيز همين معنا را در تعريفشان از امام ، منعكس ساختند.
حال چگونه ممكن است خداوند متعال ما را امر به اطاعت بي چون و چرا از كسي كند كه خودش هر لحظه احتمال گناه يا احتمال خطا و سهو دارد؟!! پس اگر ما به حكم قرآن مكلّفيم تا از امام بعد از رسول الله (ص) اطاعت بي چون و چرا كنيم ؛ لابد او بايد مثل خود رسول خدا(ص) ، معصوم باشد. چون امر به اطاعت بي چون و چرا از غير معصوم ، مساوي است با امر به اطاعت بي چون و چرا از گناه يا خطاي ديگري. و اين كاري نيست كه خدا انجام دهد. لذا فرمود: « أَ فَمَنْ يَهْدي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلاَّ أَنْ يُهْدى فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ ـــ آيا كسى كه هدايت به سوى حق مىكند براى پيروى شايستهتر است، يا آن كس كه خود هدايت نمىشود مگر هدايتش كنند؟ شما را چه مىشود، چگونه داورى مىكنيد؟! » (يونس: 35)
آيا غير از انسان معصوم ، كه خود منزّه از خطا و هدايت كننده به خداست ، كسي هست كه نياز به امام و هديت كننده نداشته باشد؟ آيا خلفاي مورد نظر اهل سنّت نياز به هدايت داشتند يا نداشتند؟ اگر بگويند نياز به هدايت نداشتند گزافه گفته اند ؛ كساني كه زماني غرق در شرك بودند چگونه به يكباره معصوم گشتند؟ و دليل عصمتشان چيست؟ و اگر نياز به هدايت داشتند طبق آيه ي مورد بحث ، بايد از امامي اطاعت نمايند تا آنها را به حقّ رهنمون شود. پس خود خلفاي سه گانه بايد امامي مي داشتند. حال مي پرسيم كه آن امام كه بوده است؟ ممكن است بگويند: نبيّ اكرم (ص) يا قرآن كريم ؛ گوييم در آن صورت امامت خود آنان لغو است ؛ چون نبيّ اكرم (ص) و قرآن كريم ، همانگونه كه مي توانند امام آن سه نفر باشند امام ديگران نيز مي توانند باشند. پس اين سه تن چه رجحاني داشتند كه محتاج به امام انساني زنده نبودند؟ بنا بر اين ، از بين مدّعيان امامت ، تنها آن كسي حقيقتاً حقّ امامت داشته كه عين قرآن و علم او عين علم رسول الله بوده است ؛ و طبق دلائل نقلي مثل حديث مدينة العلم و حديث ثقلين و ... ، آن شخص كسي نيست جز علي (ع).
همچنين طبق گفته ي متكلّمين شيعه و سنّي ، اگر از وظايف امام اين است كه دين را اجرا كند و حافظ دين خدا باشد ، لازمه اش اين است كه او عالم به تمام دين باشد تا يقيناً دين را اجرا كند و دين را حفظ نمايد نه نظرات شخصي خودش را. لذا امام بعد از رسول خدا ، بايد همتاي قرآن باشد.
حال ما كاري نداريم كه چه كسي داراي اين مشخّصات است ؛ ما فقط آنچه را كه لازمه ي تعريف امام است ، بيان مي كنيم تا معلوم شود كه: اوّلاً آيا غير خدا مي تواند اين مشخّصات را تشخيص دهد يا نه؟ ثانياً اگر معلوم شد كه مصداق امام را خدا بايد تعيين كند ، آنگاه بايد بگرديم دنبال كسي كه خدا و رسول ، اين دو مشخّصه را براي او اثبات نموده اند. و شيعه مدّعي است بسياري از آيات و روايات نبوي كه خود اهل سنّت نيز ناقل آنها مي باشند ، اثباتگر اين دو ويژگي براي علي (ع) هستند.
ما ذيلاً دلائل قرآن و روايي خودمان ذكر مي كنيم تا ملاحظه فرماييد كه شيعه چگونه استدلال مي كند.
ـ پاره اي از دلائل قرآني بر امامت علي (ع)
دليل نخست
خداوند متعال مي فرمايد:« هُنالِكَ الْوَلايَةُ لِلَّهِ الْحَقِّ هُوَ خَيْرٌ ثَواباً وَ خَيْرٌ عُقْباً. ـــ در آنجا ثابت شد كه ولايت از آنِ خداوند بر حق است. اوست كه برترين ثواب، و بهترين عاقبت را دارد.» (الكهف:44(
و فرمود: « أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِياءَ فَاللَّهُ هُوَ الْوَلِيُّ وَ هُوَ يُحْيِ الْمَوْتى وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدير. ــــ آيا آنها غير از خدا را ولىّ خود برگزيدند؟! در حالى كه «ولىّ» فقط خداوند است و اوست كه مردگان را زنده مىكند، و اوست كه بر هر چيزى تواناست.»(الشورى:9(
و فرمود:« مَثَلُ الَّذينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ أَوْلِياءَ كَمَثَلِ الْعَنْكَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَيْتاً وَ إِنَّ أَوْهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْتُ الْعَنْكَبُوتِ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ . ـــ مثَل كسانى كه غير از خدا را اولياى خود برگزيدند، مثَل عنكبوت است كه خانهاى براى خود انتخاب كرده؛ در حالى كه سستترين خانهها خانه ي عنكبوت است اگر مىدانستند.» (العنكبوت:41)
نكات آيات كريمه :
طبق اين آيات شريفه ، ولايت به تمام مصاديق آن تنها از آنِ خداست و هيچ كس حقّ ندارد غير خدا را بي اذن او وليّ خود قرار دهد. پس تا ما دليلي از جانب خدا و رسول او نداشته باشيم حقّ نداريم ولايت كسي غير از خدا را بپذيريم ــ ولايت به همه ي معاني آن ــ . حال بايد ديد خدا ولايت چه كسي را همرديف ولايت خود قرار داده است.
خداوند متعال مي فرمايد: « قُلْ أَطيعُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْكافِرينَ. ـــ بگو: از خدا و رسولش اطاعت كنيد! و اگر سرپيچى كنيد، خداوند كافران را دوست نمىدارد.» (آلعمران:32) و باز فرمود: « يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ في شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ ذلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْويلاً. ـــ اى كسانى كه ايمان آوردهايد! اطاعت كنيد خدا را! و اطاعت كنيد رسولش را و اولو الأمر را ! و هر گاه در چيزى نزاع داشتيد، آن را به خدا و پيامبر بازگردانيد (و از آنها داورى بطلبيد) اگر به خدا و روز رستاخيز ايمان داريد! اين(كار) براى شما بهتر، و عاقبت و پايانش نيكوتر است.» (النساء:59)
طبق اين آيات
اوّلاً ولايت نبيّ اكرم(ص) عين ولايت خداست لذا اطاعت از او عين اطاعت از خداست.
ثانياً ولايت اولوالامر نيز مثل ولايت رسول الله است. لذا در عبارت « أطيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ » اطيعوا را تكرار نكرد ؛ چون اطاعت از هر دو يكي است. و نيز در ادامه نفرمود: هنگام اختلاف ، آن را به خدا و رسول و اولوالامر برگردانيد ؛ بلكه تنها خدا و رسول را مطرح ساخت كه شاهد است بر يكي بودن حكم رسول و اولوالامر.
ثالثاً در اين آيه ، خدا خواسته كه مسلمين هنگام نزاع و اختلاف ، به كلام خدا و پيامبر خدا رجوع كنند نه به نظر مردم. ولي برخي از مسلمين صدر اسلام كه در مساله ي امامت اختلاف كردند به جاي رجوع به قرآن و حديث غدير و حديث ثقلين و حديث منزلت و امثال آن ، كه حكم پيامبر بود ، به نظر گروه اندكي از مردم رجوع نمودند.
حال كه معلوم شد ولايت امام بايد عين ولايت خدا و رسول باشد ، بايد ديد خدا غير از رسول ، ولايت چه كسي را تأييد نموده است. خداوند متعال مي فرمايد: « إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ . ـــ ولىّ شما ، تنها خداست و پيامبر او و آنها كه ايمان آوردهاند؛ همانها كه نماز را برپا مىدارند ، و در حال ركوع، زكات مىدهند» (المائدة:55)
شيعه و سنّي اتّفاق نظر دارند كه اين آيه ، در شأن علي (ع) نازل شده است. لكن اهل سنّت مدّعي اند كه مراد از وليّ در اين آيه ، ولايت حكومت(امامت) نيست بلكه منظور ولايت به معني دوستي ، يا نصرت و امثال آن است. امّا شيعه مي گويد: لفظ وليّ در اين آيه مطلق بوده تمام معاني و مصاديق آن را شامل است كه از جمله يكي از آن معاني ، ولايت تصرّف است كه همان امامت و حاكميّت باشد. افزون بر اطلاق آيه ، شاهد ديگر اين ادّعا ، آن است كه در اين آيه ، ولايت ، ابتدا براي خدا و سپس براي پيامبر و در مرتبه ي سوم براي علي (ع) ثابت شده است ؛ و ولايت درباره ي خدا ــ به تمام معاني آن ــ ، به سلطنت ،حاكميّت و متصرّف بودن او بر مي گردد. يعني چرا خدا را بايد دوست داشت؟ چرا بايد از او نصرت طلبيد؟ چرا بايد فقط او را دوست خود دانست؟ چرا ... ؟ ، پاسخ همه ي اين چيزها يكي است. چون تنها اوست كه مي تواند در امور ما سلطه و حاكميّت و تصرّف داشته باشد ؛ و غير او تا او اراده نكند ، كاره اي نيستند. پس در اين آيه ، چون واژه ي وليّ در مورد خدا نيز به كار رفته ، مطلق بوده ، تمام معاني را مي گيرد؛ و هيچ قيدي در آيه نيست كه معني آن را قيد زده به قسم خاصّي از ولايت محدود كند.
افزون بر اينها ، حتّي اگر نظر اهل سنّت را هم در اين باره بپذيريم و مراد از ولايت در اين آيه را ، ولايت نصرت يا ولايت محبّت هم بدانيم ، باز امامت براي علي (ع) ثابت مي شود. چون وقتي علي (ع) با خليفه ي اوّل بيعت نكرده و خود ادّعاي امامت نمود ، طبق آيه ي مورد بحث بر همگان و از جمله بر خود خليفه اوّل و دوم واجب بود كه او را ياري و نصرت نمايند و شرط محبّت را كه حمايت است به جا آورند ؛ لكن آنها نه تنها چنين نكردند بلكه با او مخالفت نموده و درگير شدند. پس به يقين آن دو ازحكم اين آيه عدول نموده اند ؛ و آنكه از حكم خدا عدول نمايد فاسق و ظالم بوده به حكم « لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمينَ » (بقره:124) حقّ امامت ندارد.
دليل دوم
« إِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً. ـــ خداوند فقط مىخواهد پليدى و گناه را از شما اهل بيت دور كند و كاملاً شما را پاك سازد. » (الأحزاب:33)
طبق اين آيه ي شريفه خداوند متعال اهل بيت (ع) را از هر پليدي و رجسي منزّه نموده است ؛ و اين يعني عصمت. و به حكم عقل ، جايي كه معصوم حضور دارد ، امامت و حاكميّت مردم به غير معصوم نمي رسد. وقتي خداوند متعال در امور كوچكي چون قضاوت و شهادت در دادگاه ، عدالت و تقوا را شرط دانسته ، چگونه ممكن است در امر مهمّي چون امامت كلّ امّت اسلام ، عدالت شرط نباشد. و اگر عدالت در اين امر شرط است پس معصوم كه فوق عادل است مقدّم بر عادل خواهد بود. البته برادران اهل سنّت ما بر خلاف حكم صريح عقل ، معتقدند كه امامت غير معصوم با شخص معصوم جايز است ؛ يعني به اعتقاد اينها ، يك غير معصوم مي تواند امام شخص معصوم شود و به او امر و نهي كند.
همچنين برداران اهل سنّت ادّعا نموده اند كه همه ي خاندان پيامبر (ص) اهل بيت محسوب مي شوند. در پاسخ مي گوييم ، اوّلاً قدر متيقّن اين است كه علي (ع) داخل در اهل بيت مي باشد و اين مطلب منكري ميان مسلمين ندارد. و نيز شكّي نيست كه خلفاي سه گانه داخل در اهل بيت نيستند و اين مطلب هم مخالفي ندارد ؛ و در ميان اهل بيت تنها كسي كه بعد از نبي (ص) ادّعاي خلافت بلافصل داشت علي (ع) بود. پس با وجود او كه طبق اين آيه معصوم مي باشد نوبت به ديگري نمي رسد.
دليل سوم
« أَ لَمْ تَرَ إِلَى الْمَلَإِ مِنْ بَني إِسْرائيلَ مِنْ بَعْدِ مُوسى إِذْ قالُوا لِنَبِيٍّ لَهُمُ ابْعَثْ لَنا مَلِكاً نُقاتِلْ في سَبيلِ اللَّهِ قالَ هَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتالُ أَلاَّ تُقاتِلُوا قالُوا وَ ما لَنا أَلاَّ نُقاتِلَ في سَبيلِ اللَّهِ وَ قَدْ أُخْرِجْنا مِنْ دِيارِنا وَ أَبْنائِنا فَلَمَّا كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقِتالُ تَوَلَّوْا إِلاَّ قَليلاً مِنْهُمْ وَ اللَّهُ عَليمٌ بِالظَّالِمينَ ـ وَ قالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طالُوتَ مَلِكاً قالُوا أَنَّى يَكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَيْنا وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ وَ لَمْ يُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمالِ قالَ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاهُ عَلَيْكُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ وَ اللَّهُ يُؤْتي مُلْكَهُ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَليمٌ. ـــــــ آيا مشاهده نكردى جمعى از بنى اسرائيل را بعد از موسى، كه به پيامبر خود گفتند: « مَلِك و زمامداري براى ما انتخاب كن! تا(زير فرمان او) در راه خدا پيكار كنيم.پيامبر آنها گفت: «شايد اگر دستور پيكار به شما داده شود، (سرپيچى كنيد، و) در راه خدا، جهاد و پيكار نكنيد.» گفتند: «چگونه ممكن است در راه خدا پيكار نكنيم، در حالى كه از خانهها و فرزندانمان رانده شدهايم؟!» اما هنگامى كه دستور پيكار به آنها داده شد، جز عدّه كمى از آنان، همه سرپيچى كردند. و خداوند از ستمكاران، آگاه است. ـ و پيامبرشان به آنها گفت: «خداوند طالوت را براى زمامدارى شما مبعوث كرده است.» گفتند: «چگونه او بر ما حكومت كند، با اينكه ما از او شايستهتريم، و او ثروت زيادى ندارد؟!» گفت: «خدا او را بر شما برگزيده، و او را در علم و (قدرت) جسم، وسعت بخشيده است. خداوند، مُلكَش را به هر كس بخواهد، مىبخشد؛ و خداوند، وسعت دهنده و عليم است.» (البقرة:247)
نكات آيات :
الف ـ طبق اين آيات ، بني اسرائيل ، تعيين حاكم را حقّ مردم نمي دانستند لذا از پيامبر خود خواستند تا حاكمي براي آنها تعيين نمايد. پيامبر آنها و خداوند متعال نيز اين نظر آنها را نادرست معرّفي نكرده بر آن مهر تأييد زدند. پس حاكميّت بر مردم كه به نظر شيعه و سنّي از شئون امامت مي باشد ، بايد از طرف خدا يا نبيّ خدا جعل شود نه از طرف مردم. امامت در اسلام ، امري بسيار بزرگتر حاكميّت سياسي صرف است ؛ لذا وقتي طالوت كه صرفاً حاكم سياسي بود و تحت نظر پيامبر زمانش بر مردم حكومت مي نمود ، از طرف خدا تعيين مي شود ، چگونه ممكن است خدا تعيين امام را به مردم غير معصوم بسپارد.
ب ـ پيامبر بني اسرائيل ـ كه ظاهراً حضرت سموئيل (ع) باشد ـ فرمود : « خداوند طالوت را براى زمامدارى شما مبعوث كرده است.» از اينجا معلوم مي شود كه حاكم جامعه را بايد خداوند متعال تعيين نمايد و حتّي خود نبي نيز سرخود حقّ چنين انتخابي را ندارد كجا رسد مردم .
ج ـ از آيات شريفه استفاده مي شود كه علّت حاكميّت يافتن طالوت ، قدرت جسمي و علمي او بوده است. پس حاكم جامعه بايد داراي علم و قدرت باشد. و كيست در بين اصحاب رسول خدا كه در علم و قدرت با علي (ع) برابري نمايد؟! اوست باب مدينه ي علم رسول خدا ؛ و اوست حيدر كرّار ؛ و اوست آنكه دروازه ي خيبر را با اعجاز الهي از جاي خود بركند ؛ و اوست كشنده عمرو بن عبد ودّ و مرحب پهلوان و اوست كه افضل از هارون نبي است و... .
دليل چهارم
« وَ نَجَّيْناهُ وَ لُوطاً إِلَى الْأَرْضِ الَّتي بارَكْنا فيها لِلْعالَمينَ (71) وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ نافِلَةً وَ كُلاًّ جَعَلْنا صالِحينَ (72) وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْراتِ وَ إِقامَ الصَّلاةِ وَ إيتاءَ الزَّكاةِ وَ كانُوا لَنا عابِدينَ . ـــ و او (ابراهيم ) و لوط را به سرزميني كه آن را براى همه ي جهانيان پربركت ساختيم ، نجات داديم. (71) و اسحاق و يعقوب را به عنوان عطيه به او بخشيديم و همه را شايسته قرار داديم. (72) و آنان را اماماني قرار داديم كه به امر ما ، هدايت مىكردند؛ و انجام كارهاى نيك و برپاداشتن نماز و اداى زكات را به آنها وحى كرديم ؛ و تنها ما را عبادت مىكردند. » (سوره الانبياء)
نكات آيات شريفه :
الف ـ به اتّفاق شيعه و سنّي ، يكي از وظائف امام ، هدايت امّت به سمت حقّ و حقيقت است. در تعاريف متكلّمين سنّي نيز همين معنا لحاظ شده است. در اين آيه تصريح شد كه انبياي نام برده شده در اين آيه ، امامت داشتند و به امر الهي هدايت مي نمودند ؛ حال چگونه كسي مي تواند امام به اين معنا باشد در حالي كه خودش هر لحظه در معرض گمراهي است و محتاج هادي مي باشد. خداوند متعال مي فرمايد: « أَ فَمَنْ يَهْدي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلاَّ أَنْ يُهْدى فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ ـــ آيا كسى كه هدايت به سوى حق مىكند براى پيروى شايستهتر است، يا آن كس كه خود هدايت نمىشود مگر هدايتش كنند؟ شما را چه مىشود، چگونه داورى مىكنيد؟! » (يونس: 35). آيا غير از انسان معصوم ، كه خود منزّه از خطا و هدايت كننده به خداست ، كسي هست كه نياز به امام و هديت كننده نداشته باشد؟ آيا خلفاي مورد نظر اهل سنّت نياز به هدايت داشتند يا نداشتند؟ اگر بگويند نياز به هدايت نداشتند گزافه گفته اند ؛ كساني كه زماني غرق در شرك بودند چگونه به يكباره معصوم گشتند؟ و دليل عصمتشان چيست؟ و اگر نياز به هدايت داشتند طبق آيه ي مورد بحث ، بايد از امامي اطاعت نمايند تا آنها را به حقّ رهنمون شود. پس خود خلفاي سه گانه بايد امامي مي داشتند. حال مي پرسيم كه آن امام كه بوده است؟ ممكن است بگويند: نبيّ اكرم (ص) يا قرآن كريم ؛ گوييم در آن صورت امامت خود آنان لغو است ؛ چون نبيّ اكرم (ص) و قرآن كريم ، همانگونه كه مي توانند امام آن سه نفر باشند امام ديگران نيز مي توانند باشند. پس اين سه تن چه رجحاني داشتند كه محتاج به امام انساني زنده نبودند؟ بنا بر اين ، از بين مدّعيان امامت ، تنها آن كسي حقيقتاً حقّ امامت داشته كه عين قرآن و علم او عين علم رسول الله بوده است ؛ و طبق دلائل نقلي مثل حديث مدينة العلم و حديث ثقلين و ... ، آن شخص كسي نيست جز علي (ع).
ب ـ طبق اين آيات نيز جعل و نصب امام بر عهده ي خداست نه مردم. پس محصول سقيفه باطل مي باشد.
پ ـ طبق اين آيات ، امامت براي هدايت امّت ، شأن كسي است كه لايق نبوّت نيز باشد. پس بعد از نبي اكرم (ص) كسي بايد امام گردد كه اگر نبوّت ختم نمي شد لياقت نبوّت را داشت ؛ و آن علي بن ابي طالب است ، كه طبق حديث منزلت ، افضل از هارون نبي است. چون نبي اكرم (ص) فرمود:« تو نسبت به من مثل هارون هستي نسبت به موسي الّا اينكه پيامبري بعد از من نيست.» (ر.ك: صحيح بخاري ، ج 4 ، 209 و ج5 ، ص129 ــ صحيح مسلم ، ج7 ، ص 120)
پس اگر پيامبر اسلام افضل از موسي است به ناچار علي (ع) نيز بايد افضل از حضرت هارون باشد تا اين نسبت حفظ گردد. همچنين رسول خدا در همين گفتار به طور ضمني متذكّر شدند كه اگر بعد از من نبوّت ختم نمي شد ، تو شأنيّت نبوّت را داشتي.
ت ـ طبق اين آيات ، امام بايد به امر و فرمان خدا امامت نمايد ؛ و لازمه ي اين امر آن است كه امام ، عالم به تمام اوامر و نواهي خدا باشد. و در ميان مدّعيان امامت هيچ كس جز علي (ع) نبود كه چنين باشد. هيچ عالم سنّي هم ادّعا نكرده كه خلفاي سه گانه ، عالم به جميع اوامر و نواهي خدا بوده اند. همچنين حديث متواتر ثقلين مؤيّد است كه اهل بيت (ع) همرديف كتاب خدا هستند. و نيز به اعتراف شيعه و سنّي علي (ع) باب مدينه ي علم رسول الله است. همچنين جناب حاكم نيشابوري ــ از علماي بزرگ اهل سنّت ــ نقل نمود از رسول گرامي كه فرمودند: « علي مع القرآن و القرآن مع عليّ لن يفترقا حتّي يردا عليّ الحوض ـــ علي با قرآن است و قرآن با علي است ؛ هرگز از يكديگر جدا نمي شوند تا در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند.» (المستدرك ، حاكم نيشابوري ، ج3 ، ص124)
آيا همه و از جمله خلفاي سه گانه بايد اطاعت مطلق از قرآن داشته باشند يا نه؟ اگر بله پس بايد از علي (ع) هم كه متّحد با حقيقت قرآن است ، اطاعت مطلق مي كردند ؛ كه نكردند.
ث ـ همچنين طبق آيه ، فعل خيرات بايد از جانب خدا بر امام ، وحي و الهام شود ؛ و در بين مدّعيان امامت تنها علي (ع) است كه ادّعاي اتّصال به غيب داشته و ملهم بودن او توسّط پيامبر (ص) نيز تأييد گرديده است.يكي از دلائلي كه اين شأن را براي امير مومنان ثابت مي كند ، حديث منزلت است ؛ چون يكي از شئون حضرت هارون (ع) اين بوده كه بر او وحي مي شده است ؛ لكن نه وحي تشريعي ؛ چون او تابع شرع موسي بود. پس علي (ع) هم كه در حديث منزلت تشبيه شده به هارون (ع) ، واجد اين شأن خواهد بود ، امّا نه با عنوان نبي. و اگر گفته شود كه دريافت وحي مستلزم نبوّت است ، گوييم: چنين نيست؛ چون طبق تصريح قرآن كريم حضرت مريم (س) و مادر موسي (ع) نيز دريافت وحي داشته اند ولي پيامبر هم نبوده اند.
ج ـ همچنين طبق آيات فوق ، امام اهل زكات و نماز است ؛ و تنها علي (ع) است كه نماز و زكاتش مورد تأييد مستقيم خدا واقع شده ؛ در حالي كه ديگران اگر چه در ظاهر اهل نماز و زكات بودند ولي هيچكس يقين ندارد كه آنان در محضر خدا هم به عنوان اهل زكات و نماز ، مورد قبول واقع شوند. خداوند متعال فرمود: « إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ. ـــ ولىّ شما ، تنها خداست و پيامبر او و آنان كه ايمان آوردهاند ؛ همانها كه نماز را برپا مىدارند، و در حال ركوع، زكات مىدهند. » (المائدة:55) ؛ مفسّرين شيعه و سنّي اتّفاق نظر دارند كه شأن نزول اين آيه ي شريفه جريان صدقه دادن امير المومنين (ع) در حال ركوع بوده است.پس در ميان مدّعيان امامت ، تنها اوست كه نماز و زكاتش يقيناً مورد قبول خدا واقع شده ولي در مقبوليّت و عدم مقبوليّت نماز و زكات ديگر مدّعيان امامت منطقاً نمي توان يقين داشت.
دليل پنجم:
« وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ فَلا تَكُنْ في مِرْيَةٍ مِنْ لِقائِهِ وَ جَعَلْناهُ هُدىً لِبَني إِسْرائيلَ ؛ وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمَّا صَبَرُوا وَ كانُوا بِآياتِنا يُوقِنُونَ . ـــــ ما به موسى كتاب آسمانى داديم؛ و شك نداشته باش كه او آيات الهى را دريافت داشت؛ و ما آن را وسيله هدايت بنى اسرائيل قرار داديم ؛ و از آنان اماماني قرار داديم كه به فرمان ما هدايت مىكردند؛ چون شكيبايى نمودند، و به آيات ما يقين داشتند.» (السجده : 23، 24)
نكات آيات شريفه:
الف ـ طبق اين آيات نيز جعل و نصب امام بر عهده ي خداست نه مردم. لذا نتيجه انتخابات مجلس سقيفه نامشروع مي باشد.
ب ـ امام بايد به امر خدا امامت نمايد ؛ و لازمه ي اين امر آن است كه امام عالم به تمام اوامر و نواهي خدا باشد. و ... ــ كه در سابق گذشت ــ
دليل ششم:
« وَ إِذِ ابْتَلى إِبْراهيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتي قالَ لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمينَ . ـــــ (به خاطر آوريد) هنگامى را كه خداوند، ابراهيم را با وسايل گوناگونى آزمود. و او به خوبى از عهده ي اين آزمايشها برآمد. خداوند به او فرمود: «من تو را امام و پيشواى مردم قرار دادم!» ابراهيم عرض كرد: «از دودمان من(نيز امامانى قرار بده!)» خداوند فرمود: «پيمان من، به ظالمين نمىرسد. » (البقرة:124)
نكات اين آيه ي شريفه:
الف ـ امامت در اين آيه مطلق به كار رفته ، لذا تمام مصاديق امامت را ، كه حضرت ابراهيم (ع) شأنيّت آن را داشت ، شامل مي شود ؛ و يكي از آن مصاديق ، امامت سياسي و حاكميّتي است كه در امامت مورد نظر متكلمين اهل سنّت پر رنگتر از ديگر ابعاد امامت مطرح مي شود.
ب ـ امامت مطرح در اين آيه به هر كدام از مصاديق آن كه گرفته شود ــ اعمّ از امامت معنوي ، امامت علمي ، امامت نماز و ... ــ قبل از اعطاء امامت به ابراهيم (ع) در او وجود داشته است ، جز امامت سياسي و امامت به معناي حقّ حاكميّت بر جامعه ؛ چرا كه اوّلاً آن حضرت قبل از امامت ، پيامبر اولوالاعزم بوده ؛ و پيامبر هر قومي يقيناً در علم و عمل و معنويّت و ديگر امور ، بر قوم خود برتري و پيشوايي دارد. ثانياً جز امامت سياسي ، هيچكدام از مصاديق امامت ، كه در مورد آن حضرت مطرح باشد ، نياز به جعل مستقلّ ندارد ؛ بلكه با جعل آن حضرت به نبوّت ، همه ي آن معاني نيز حاصل مي شوند. پس مصداق اقرب آن امامتي كه در آيه مطرح شده امامت در بُعد حقّ حاكميّت بر جامعه مي باشد.
پ ـ طبق اين آيه ، مقام امامت ـ به معناي حقيقي آن نه امامت اعتباري ـ مقامي است مجزا از نبوّت و برتر از آن. لذا ابراهيم (ع) با اين كه نبي بود امام نبود و آنگاه كه امتحاناتي را پشت سر گذاشته ، قابليّت لازم را حاصل نموده ، به مقام امامت منصوب شد.
حال جاي اين پرسش است كه چگونه در امّت اسلام كساني ادّعاي امامت نموده اند در حالي كه فاقد اين حدّ از صلاحيّتند ؛ و چگونه در زمان خود ، امامت علي بن ابي طالب (ع) را نپذيرفتند در حالي كه طبق حديث منزلت كه مورد قبول اهل سنّت بوده ، در صحيحترين كتب آنها نقل شده است ، شأن علي (ع) نسبت به پيامبر(ص) مثل شأن هارون پيامبر است نسبت به حضرت موسي. « حَيْثُ اسْتَخْلَفَهُ عَلَى الْمَدِينَةِ فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ أَ تُخْلِفُنِي عَلَى النِّسَاءِ وَ الصِّبْيَانِ فَقَالَ أَ مَا تَرْضَى أَنْ تَكُونَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِيَّ بَعْدِي . ـــــ زماني كه پيامبر(ص) ـ در عزيمت به جنگ ـ علي (ع) را به عنوان خليفه ي خود در مدينه گذاشت ، علي (ع) گفت: يا رسول الله ! آيا مرا بر زنان و كودكان خليفه قرار مي دهي؟! پس پيامبر (ص) فرمود: آيا راضي نيستي به اينكه نسبت به من مثل هارون باشي نسبت به موسي ، غير از اينكه بعد از من پيامبري نيست. » (صحيح بخاري ، ج 4 ، 209 و ج5 ، ص129 ــ صحيح مسلم ، ج7 ، ص 120)
مگر خود علماي اهل سنّت در تعاريفشان از امام نگفتند كه « الامامةُ خلافةٌ عن الرسول ... » ؟ و مگر در اين حديث معتبر تصريح نشد كه پيامبر (ص) ، علي (ع) را در زمان خود خليفه قرار داد؟! چگونه با وجود كسي كه از هارون پيامبر افضل مي باشد ، نوبت امامت به ديگران مي رسد؟! وقتي نسبت علي (ع) به پيامبر اكرم (ص) ، مثل نسبت هارون به موسي است ، پس به همان ميزان كه رسول الله (ص) از موسي (ع) افضل است بايد علي (ع) نيز از هارون افضل باشد تا اين نسبت حفظ شود.
ت ـ خداوند متعال خودش ابراهيم (ع) را به امامت نصب نمود. پس امامت بايد به نصب خدا باشد نه به انتخاب مردم. پس جريان سقيفه و محصول آن باطل است ؛ چون به نصب الهي نبود.
ث ـ طبق آيه ي مورد بحث ، امامت عهد الله است ، يعني عهدي است بين امام و خدا ؛ پس انتخاب مردم دخلي در آن ندارد. بنا بر اين ، جريان سقيفه و محصول آن باطل است.
بنا بر اين اگر سه خليفه ي اهل سنّت امام نيستند ، در تمام آن مدّت امام برحقّ علي بن ابي طالب بوده است. چون از طرفي طبق دلائل عقلي امامت عامّه ، وجود امام ضرورت دارد و شيعه و سنّي بر آن اتّفاق نظر دارند. از طرف ديگر تنها علي بن ابي طالب بود كه در مدّت خلافت سه خليفه ، دعوي امامت داشت. پس اگر امامت آن سه تن باطل بوده جز امامت آن حضرت گزينه ي ديگري باقي نمي ماند.
ج ـ امامت كه عهد الله است به ظالمين نمي رسد. در اين تعبير قرآني ، درباره ي ظالم چهار احتمال است.
1. آنكه در سراسر عمرش ظالم است.
2. آنكه در اوّل عمر عادل ، ولي در ادامه ي آن ظالم است.
3. آنكه در اوّل عمر ظالم ، ولي در ادامه ي آن عادل است.
4. آنكه گاه ظالم است و گاه عادل.
بر اين اساس در ذرّيـّه و نسل حضرت ابراهيم (ع) پنج صنف افراد ، احتمال وجود خواهند داشت كه عبارتند از :
1. افرادي كه در سراسر عمرشان ظالم باشند.
2. افرادي كه اوّل عمر عادل ، ولي در ادامه ي آن ظالم باشند.
3. افرادي كه در اوّل عمر ظالم ، ولي در ادامه ي آن عادل باشند.
4. افرادي كه گاه ظالم و گاه عادل باشند.
5. افرادي كه هيچگاه ظالم نبوده در تمام عمر معصوم از ظلم باشند.
روشن است كه حضرت ابراهيم (ع) مورد اوّل و دوم را در دعاي خود اراده نمي كند. چون دو گروه اوّل ظالم بالفعل بوده ، اهل جهنّم مي باشند ؛ و هيچ مومن عاقلي از خدا نمي خواهد كه ظالم بالفعل و اهل جهنّم را امام مردم قرار دهد كجا رسد كه پيامبري اولوالعزم چنين تقاضايي از خدا بكند. پس منظور آن حضرت از « من ذرّيـّتي » سه گروه اخير بوده اند كه يكي معصوم مي باشد و دو تاي ديگر ، اگر چه ظلم داشته اند ، ولي معلوم نيست كه اهل جهنّم باشند ؛ كما اينكه اهل بهشت بودن آنها نيز معلوم نيست.
آنگاه كه حضرت ابراهيم (ع) امامت را بر اين سه گروه از ذرّيـّه ي خود طلب نمود ، خداوند متعال دعاي او را مستجاب ساخت ، امّا نه به طور مطلق ؛ بلكه فرمود: از ميان اين سه گروه ، تنها آنهايي قابليّت امامت خواهند داشت كه اسم ظالم بر آن صدق نكند. و روشن است كه از اين سه گروه ، تنها گروه پنج هستند كه هيچ گاه ظلم نداشته اند و اسم ظالم بر آنها صدق نمي كند ؛ و تنها اين گروهند كه اهل بهشت بودن آنها يقيني است. پس امامت تنها از آنِ كساني است كه در سراسر عمرشان معصوم از هر گونه گناهي باشند ؛ چرا كه هر گناهي از مصاديق ظلم است. حال چگونه اهل سقيفه ادّعاي امامت نمودند در حالي كه اوّلاً قبل از اسلام سابقه ي كفر داشتند ؛ ثانياً در زمان اسلام نيز معصوم از گناه نبودند ؛ ثالثاً در زمان خلافتشان نيز به تصريح علماي خود اهل سنّت كارهاي خلافشان كم نبود.
دليل هفتم:
« أَ فَمَنْ كانَ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ وَ مِنْ قَبْلِهِ كِتابُ مُوسى إِماماً وَ رَحْمَةً أُولئِكَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ مَنْ يَكْفُرْ بِهِ مِنَ الْأَحْزابِ فَالنَّارُ مَوْعِدُهُ فَلا تَكُ في مِرْيَةٍ مِنْهُ إِنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يُؤْمِنُونَ . ــــ آيا كسى كه از جانب پروردگارش بر حجّتى روشن است و شاهدى از خود او در پى اوست ، و پيش از او نيز كتاب موسى كه امام و رحمتى بود [دروغ مىبافد]؟ آنها [كه در پى حقيقتاند] به آن ايمان مىآورند و هر كه از گروهها به آن كافر شود آتش ، وعدهگاه اوست. پس در آن ترديد مكن كه آن حق است و از جانب پروردگار توست ولى بيشتر مردم ايمان نمىآورند.»(هود:17(
« وَ مِنْ قَبْلِهِ كِتابُ مُوسى إِماماً وَ رَحْمَةً وَ هذا كِتابٌ مُصَدِّقٌ لِساناً عَرَبِيًّا لِيُنْذِرَ الَّذينَ ظَلَمُوا وَ بُشْرى لِلْمُحْسِنين. ــ و پيش از آن ، كتاب موسى كه امام و رحمت بود(نشانههاى آن را بيان كرده)، و اين كتاب هماهنگ با نشانههاى تورات است در حالى كه به زبان عربى و فصيح و گوياست، تا ظالمان را بيم دهد و براى نيكوكاران بشارتى باشد. » (الأحقاف:12(
نكات آيات شريفه:
در اين آيات شريفه ، كتاب حضرت موسي(ع) به عنوان امام معرّفي شده ، پس قرآن كريم به نحو اولي امام مردم است ؛ بخصوص اينكه قرآن كريم به عنوان مصدّق توارات در آيه ي اخير نيز مطرح شده است. در اين كه قرآن كريم پيشواي مردم است و آنان در تمام امور بايد از قرآن كريم تبعيّت نمايند شكّي نيست ؛ چرا كه قرآن كريم كلام خداست. لذا امام بالاصاله و اوّل و آخر كتاب خداست ، نه شخصي از اشخاص ؛ حتّي در صحنه ي حكومت نيز اين قرآن كريم است كه حقيقتاً امام مردم مي باشد ؛ چون خداوند متعال فرمود: « إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّهِ ــ حقّ حاكميّت و فرمانروايي نيست مگر براي خدا » ؛ و شكّي نيست كه قرآن كريم ، فرمان و قانون خداست. پس طبق اين آيات شريفه ، امام بالذّات خدا و كلام و كتاب اوست و ديگران به شرطي امام خواهند بود كه عين كتاب الله باشند. اگر حضرت موسي(ع) امام بود به اين سبب بود كه عالم به جميع معارف تورات بود ؛ و طبق تورات فرمان مي نمود. همچنين اگر نبي اكرم (ص) به اجماع مسلمين ، امامت داشت به خاطر اين بود كه احاطه به كتاب الله داشت. پس امام بعد از او نيز بايد كسي باشد كه علم به جميع معارف قرآن كريم داشته ، وارث علم نبي باشد. خود علماي اهل سنّت نيز در تعريف امام گفتند: « امام بايد اقامه كننده ي شرع و حافظ دين خدا باشد.» و مگر دين و شرع چيزي غير از قرآن كريم است. حال كسي كه متّحد با حقيقت قرآن نبوده عالم به جميع معارف آن نيست چگونه خواهد توانست آن را اقامه يا معارف آن را حفظ نمايد؟!
بنا بر اين ، بي هيچ تعصّبي بايد در احوال اصحاب رسول خدا تجسس نمود تا معلوم گردد كه از نبيّ اكرم (ص( چه كسي عالم به جميع معارف قرآن و وارث علم رسول الله بود؟
از مدّعيان امامت ، تنها كسي كه چنين مقامي براي او ادّعا شده علي بن ابي طالب است و غير او از مدّعيان امامت نه خود چنين ادّعايي داشتند و نه كسي چنين ادّعايي در موردشان كرده و نه شاهدي بر آن وجود دارد. بنا بر اين ، طبق اين آيات شريفه علي بن ابي طالب تنها گزينه ي امامت مورد نظر قرآن كريم خواهد بود. چون غير از علي (ع) هيچكدام از اصحاب پيامبر چنين موقعيّتي را نداشته است. غير او و اهل بيتش كيست كه نبي اكرم(ص( وجودشان را در حديث متواتر ثقلين ــ كه مورد قبول شيعه و سنّي است ــ همرديف و متّحد با قرآن قرار داده باشد. از علماي اهل سنّت روايت شده كه قال رسول الله(ص):« ... فانظروا كيف تخلّفوني في الثقلين. فقام رجلٌ فقال يا رسول الله و ما الثقلان؟ فقال رسول الله صلي الله عليه و سلم: الاكبرُ كتابُ الله ؛ سببٌ طرفه بيد الله و طرفه بأيديكم فتمسّكوا به لم تزالوا و لا تضلّوا ؛ و الاصغرُ عترتي و انّهما لن يفترقا حتّي يردا عليّ الحوض و سألت لهما ذلك ربّي فلاتقدّموهما فتهلكوا و لاتعلّموهما فانّهما اعلم منكم. ــــــ بنگريد كه پس از من، با دو يادگار گرانبهاى من چگونه رفتار مىكنيد؟ مردي برخواست و پرسيد: يا رسول الله! دو أثر گرانبهاى شما چيست؟ فرمود: ثقل اكبر كتاب خداست؛ وسيله اي كه جانبى از آن در دست خدا مىباشد و طرف ديگر آن در اختيار شما قرار گرفته است؛ پس به آن چنگ بزنيد كه نمي لغزيد و گمراه نمي شويد. و ثقل اصغر عترت من است؛ كه همانا آن دو هرگز از همديگر جدا نمي شوند تا در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند. و من هم از پروردگارم همين اتحاد و يگانگى و جدايي ناپذيري را براى آنها درخواست كردهام. پس بر اين دو پيشى نگيريد كه به هلاكت مىرسيد و سخنى به آنها نياموزيد كه آنان از شما داناترند» (المعجم الكبير ،الطبراني ، ج3 ، ص66) ؛ در نقل ديگري از اين حديث فرمودند: « ... فانظروا كيف تخلفونى فى الثقلين . فنادي مناد: و ما الثقلان يا رسول اللّه؟ قال: كتاب اللّه طرف بيد اللّه و طرف بأيديكم فاستمسّكوا به و لا تضلوا، و الآخر عترتى، و إن اللطيف الخبير نبأنى أنهما لن يتفرقا حتى يردا علي الحوض، و سألت ذلك لهما ربى، فلا تقدموهما فتهلكوا، و لا تقصروا عنهما فتهلكوا، و لا تعلموهم فانهم أعلم منكم، ثم اخذ بيد علي رضي الله عنه فقال من كنت أولى به من نفسه فعلىّ وليه، اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه. ـــــــ بنگريد كه پس از من، با دو يادگار گرانبهاى من چگونه رفتار مىكنيد؟ پرسيدند: يا رسول الله! دو أثر گرانبهاى شما چيست؟ فرمود: يكى كتاب خداست كه جانبى از آن در دست خدا مىباشد و طرف ديگر آن در اختيار شما قرار گرفته است؛ به آن چنگ بزنيد و گمراه نشويد. و ديگرى عترت من است؛ خداى لطيف و دانا ، مرا مطّلع ساخته كه اين دو هرگز از هم جدا نمي شوند تا كنار حوض كوثر بر من وارد شوند. و من هم از پروردگارم همين اتحاد و يگانگى را براى آنها درخواست كردهام. پس بر اين دو پيشى نگيريد كه به هلاكت مىرسيد و در مورد آنها كوتاهى نكنيد كه هلاك خواهيد شد. و سخنى به آنها نياموزيد كه آنان از شما داناترند. سپس دست علي (ع) را گرفت و فرمود: هر كه من نسبت به جان او، از خود او اولاترم، على هم اولاتر است به جان او. پروردگارا! دوستش را دوست و دشمنش را دشمن بدار.» (المعجم الكبير ،الطبراني ، ج3 ، ص167(
در اين دو نقل حديث ثقلين كه محتواي اصلي آن متواتر و مورد اعتماد هر دو فرقه مي باشد ، با صراحت تمام از عدم جدايي عترت رسول خدا و قرآن خبر داده شده و در يكي از نقلها بر نام مبارك علي بن ابي طالب (ع) تصريح شده. و بين شيعه و سنّي اختلاف و شكّي نيست كه آن حضرت جزء عترت مي باشد.
همچنين در اين روايت به صراحت امر شده كه به قرآن و عترت تمسّك جوييد ؛ و آيا حقيقت تمسّك جستن ، جز امام قرار دادن است. همچنين تصريح شده كه بر آنان پيشي نگيريد! و آيا معناي امامت جز اين است كه مصداق آن پيشاپيش مردم باشد؟ همچنين فرمودند كه به آنان ياد ندهيد كه آنها اعلم از شما هستند. پس چگونه خليفه ي اوّل و دوم ادّعاي فاطمه زهرا و شهادت علي (ع( را در باب فدك نپذيرفتند و خود را داناتر از آنها در حكم خدا دانستند؟ و ... . و چگونه ادّعاي علي (ع) را در خليفه ي رسول خدا بودن ، قبول نكردند؟
جناب حاكم نيشابوري ، از اكابر علماي اهل سنّت ، در حديث صحيحي از نبي خدا (ص) آورده است: « علي مع القرآن و القرآن مع عليّ لن يفترقا حتّي يردا عليّ الحوض ـــ علي با قرآن است و قرآن با علي است ؛ هرگز از يكديگر جدا نمي شوند تا در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند.» (المستدرك ، حاكم نيشابوري ، ج3 ، ص124(
همانطور كه گفته شد ، شكي در اين نيست كه قرآن امام مردم است ؛ پس شكي نيست كه علي (ع) نيز امام مردم مي باشد. چون آنكه همواره با قرآن است و قرآن همواره با اوست ، حكم قرآن را خواهد داشت. از اين دليل حتّي عصمت آن حضرت از خطا و سهو و نسيان نيز ثابت مي شود. چون اگر خطا و سهو و نسيان بر آن حضرت جايز باشد ، در همان موارد از قرآن كريم جدا خواهد شد ؛ چرا كه خطا در كلام الله مجيد راه ندارد. همچنين از اين استدلال ، علم آن حضرت بر تمام امور اثبات مي گردد ؛ چرا كه خداوند متعال ، قرآن كريم را « تبياناً لكلّ شيء » ناميده است. پس كسي هم كه متّحد با قرآن باشد « تبياناً لكلّ شيء » خواهد بود. بر همين اساس ، امام باقر (ع) در تفسير آيه« وَ كُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْناهُ في إِمامٍ مُبينٍ » فرمودند:« چون اين آيه نازل شد كه: « و هر چيزي را در امام مبين برشمرديم » ؛ دو مرد في المجلس برخاستند و گفتند يا رسول اللَّه! آن امام تورات است؟فرمود: نه. گفتند آن انجيل است؟ فرمود نه. گفتند آن قرآن است؟ فرمود: نه. در اين هنگام امير المؤمنين على بن ابى طالب وارد شد ، رسول خدا (ص) فرمودند: آن امام مبين ، اين مرد است ؛ به راستى اوست امامى كه خداى تبارك و تعالى علم هر چيز را در او بر شمرده است.» (امالى شيخ صدوق ،ص170 ،مجلس سى و دوم(
ــ دلائل عدم صلاحيّت خلفاي اهل سنّت بر امامت
ـ عدالت خلفاي اهل سنّت
گفته شد كه شيعه عصمت را از شرائط امام مي داند ولي اهل سنّت عدالت را براي اين منظور كافي دانسته اند.
شيعه گذشته از اينكه با دلائلي ثابت مي كند امام بايد معصوم باشد ، ثابت مي كند كه خلفاي سه گانه ي اهل سنّت حتّي عدالت هم نداشته اند ، كجا رسد عصمت.
چند روايت از كتب علماي برجسته ي اهل سنّت نقل مي كنيم كه خود خواننده ي عاقل و فهيم به راحتي مي تواند از كنار هم چيدن اين روايات دريابد كه اين دو خليفه نخست ابداً عدالت نداشته اند. لذا نه فقظ با مبناي شيعه كه حتّي با مبناي خود اهل سنّت نيز شايسته ي امامت بر امّت نبوده اند.
اهل سنّت روايت كرده اند از رسول خدا (ص) كه فرمودند: « علىّ مَع الحقّ و الحقّ مع علىّ لا يَفتَرقانِ حتّى يَردا عَلَىّ الحوضَ يومَ القيامةِ. ــــــ علي با حق است و حق با علي است ؛اين دو از هم جدا نمي شوند تا روز قيامت در كنار حوض بر من وارد شوند.» ( تاريخ بغداد ، خطيب بغدادي ، ج 14 ،ص322 ــ تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج42، ص4491 )
و روايت كرده اند كه فرمودند:« عليّ مع القرآن و القرآن مع عليّ و لن يفترقا حتّى يردا عليّ الحوض. ــــــ علي با قرآن است و قرآن با علي است ؛ اين دو هرگز از هم جدا نمي شوند تا در كنار حوض بر من وارد شوند » ( المستدرك ، حاكم نيشابوري ، ج3 ،ص 124 ـ المعجم الصغير ، الطبراني ، ج1 ، ص 255 ــ كنزالعمال ، المتقي الهندي ، ج11 ، ص 603 )
باز در حديث متواتر ثقلين روايت نموده اند از رسول خدا (ص) كه فرمودند: « ... فانظروا كيف تخلّفوني في الثقلين. فقام رجل فقال يا رسول الله و ما الثقلان؟ فقال رسول الله صلي الله عليه و سلم الاكبر كتاب الله ؛ سبب طرفه بيد الله و طرفه بأيديكم فتمسكوا به لم تزالوا و لا تضلّوا. والاصغر عترتي و انّهما لن يفترقا حتّي يردا عليّ الحوض و سألت لهما ذلك ربّي فلاتقدّموهما فتهلكوا و لاتعلّموهما فانّهما اعلم منكم. ـــــــ بنگريد كه پس از من، با دو يادگار گرانبهاى من چگونه رفتار مىكنيد؟ مردي برخاست و پرسيد: يا رسول الله! دو أثر گرانبهاى شما چيست؟ فرمود: ثقل اكبر كتاب خداست؛ وسيله اي كه جانبى از آن در دست خدا مىباشد و طرف ديگر آن در اختيار شما قرار گرفته است؛ پس به آن چنگ بزنيد كه نمي لغزيد و گمراه نمي شويد ؛ و ثقل اصغر عترت من است؛ كه همانا آن دو هرگز از همديگر جدا نمي شوند تا در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند. و من هم از پروردگارم همين اتحاد و يگانگى را براى آنها درخواست كردهام. پس بر اين دو پيشى نگيريد كه به هلاكت مىرسيد و سخنى به آنها نياموزيد كه آنان از شما داناترند» ( المعجم الكبير ، الطبراني ، ج3 ، ص66 و با كمي اختلاف در المستدرك،حاكم نيشابوري، ج3 ،ص109)
و در نقل ديگري از اين حديث فرمودند: « ... فانظروا كيف تخلفونى فى الثقلين . فنادي مناد: و ما الثقلان يا رسول اللّه؟ قال: كتاب اللّه طرف بيد اللّه و طرف بأيديكم فاستمسّكوا به و لا تضلوا، و الآخر عترتى، و إن اللطيف الخبير نبأنى أنهما لن يتفرقا حتى يردا علي الحوض، و سألت ذلك لهما ربى، فلا تقدموهما فتهلكوا، و لا تقصروا عنهما فتهلكوا، و لا تعلموهم فانهم أعلم منكم، ثم اخذ بيد علي رضي الله عنه فقال من كنت أولى به من نفسه فعلىّ وليه، اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه. ــــــ بنگريد كه پس از من، با دو يادگار گرانبهاى من چگونه رفتار مىكنيد؟ پرسيدند: يا رسول الله! دو أثر گرانبهاى شما چيست؟ فرمود: يكى كتاب خداست كه جانبى از آن در دست خدا مىباشد و طرف ديگر آن در اختيار شما قرار گرفته است؛ به آن چنگ بزنيد و گمراه نشويد. و ديگرى عترت من است؛ خداى لطيف و دانا ، مرا مطّلع ساخته كه اين دو هرگز از هم جدا نمي شوند تا كنار حوض كوثر بر من وارد شوند. و من هم از پروردگارم همين اتحاد و يگانگى را براى
آنها درخواست كردهام. پس بر اين دو پيشى نگيريد كه به هلاكت مىرسيد و در مورد آنها كوتاهى نكنيد كه هلاك خواهيد شد. و سخنى به آنها نياموزيد كه آنان از شما داناترند. سپس دست علي (ع) را گرفت و فرمود: هر كه من نسبت به جان او، از خود او اولاترم، على هم اولاتر است به جان او. پروردگارا! دوستش را دوست و دشمنش را دشمن بدار.» (المعجم الكبير ،الطبراني ، ج3 ، ص167)
باز روايت كرده اند كه: « حَيْثُ اسْتَخْلَفَهُ عَلَى الْمَدِينَةِ فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ أَ تُخْلِفُنِي عَلَى النِّسَاءِ وَ الصِّبْيَانِ فَقَالَ أَ مَا تَرْضَى أَنْ تَكُونَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِيَّ بَعْدِي . ــــــــ زماني كه پيامبر(ص) ـ در عزيمت به جنگ ـ علي (ع) را به عنوان خليفه ي خود در مدينه گذاشت ، علي (ع) گفت: يا رسول الله آيا مرا بر زنان و كودكان خليفه قرار مي دهي؟! پس پيامبر (ص) فرمودند: آيا راضي نيستي به اينكه نسبت به من مثل هارون باشي نسبت به موسي ، غير از اينكه بعد از من پيامبري نيست. » (صحيح بخاري ، ج 4 ، 209 و ج5 ، ص129 ــ صحيح مسلم ، ج7 ، ص 120 )
اينها احاديثي است كه علماي اهل سنّت خودشان در كتابهاي روايي شان آورده اند. انصافاً اگر كسي در مقابل اين احاديث نبوي كه به روشني حقّانيّت اهل بيت (ع) را اثبات مي كنند ، مقاومت نمود و راهي غير از راه اهل بيت را برگزيد ، او را چه بايد گفت؟!!
حال روايات ديگري از كتب اهل سنّت ذكر مي كنيم تا ببينيد خلفاي اهل سنّت با چنين اهل بيتي چه رفتاري كردند.
بلاذرى مىگويد: « ابوبكر كسى را دنبال على فرستاد تا بيايد و بيعت كند ولى او نيامد. پس از آن عمر بن خطاب در حالى كه آتش به همراه داشت، به سوى خانه على رفت. فاطمه عمر را بر در خانه ملاقات كرد و گفت: اى پسر خطاب آيا مىخواهى خانه ي ما را آتش بزنى؟ عمر بن خطاب گفت: بله. » (انساب الاشراف، ج 2، ص 12، تحقيق محمود الفردوس العظم، دار اليقظة العربية)
ابن عبد ربّه مىگويد: « آنان كه از بيعت سرباز زدند عبارتند از: على، عباس، زبير و سعد بن عباده. على، عباس و زبير در خانه ي فاطمه نشستند. ابوبكر عمر را فرستاد تا آنها از خانه ي فاطمه بيرون بيايند. ابوبكر به عمر گفت: اگر سرباز زدند با آنان بجنگ. عمر به همراه آتش به خانه ي فاطمه آمد تا خانه را بر سر آنان آتش بزند. فاطمه او را ديد و گفت: اى پسر خطاب آيا آمدهاى خانه ما را آتش بزنى؟ عمر گفت: بله، مگر اين كه بيعت كنيد. » (العقد الفريد، ج 5، ص 12، چاپ مصر، چاپ دوّم، تحقيق محمد سعيد العربان، 1953 و 1272)
ابن قتيبه دينورى آورده است: « ابوبكر عمر را به سوى كسانى كه بيعت نكردند و در خانه على تحصّن كردند، فرستاد. عمر به خانه ي على آمد و صدا زد ولى كسى بيرون نيامد. عمر هيزم خواست و گفت: قسم به آنكه جان عمر در دست اوست، يا بايد بيرون بياييد و بيعت كنيد و يا خانه را بر سر آنانكه در آن هستند آتش مىزنم. به او گفتند: فاطمه در آن است. عمر گفت: و لو فاطمه در آن باشد. همه بيرون آمدند ولى على بيرون نيامد. عمر نزد ابوبكر رفت و گفت: آيا نمىخواهى از على كه از بيعت سرباز زده بيعت بگيرى؟ ابوبكر به قنفذ گفت: برو على را بياور. قنفذ آمد و على به او گفت: چه كار دارى؟ قنفذ گفت: خليفه ي رسول خدا تو را مىخواهد. على به او گفت: زود بر پيامبر دروغ بستيد. قنفذ پيام على را به ابوبكر رساند. ابوبكر گريه طولانى كرد. عمر گفت: على را رها نكن. ابوبكر به قنفذ گفت: دوباره نزد على برو و بگو: با خليفه ي رسول خدا بيعت كن. على گفت: سبحان الله، آنچه را كه از آن او نيست براى خودش ادعا كرده است. قنفذ پيام على را به ابوبكر رساند. ابوبكر بازهم بسيار گريه كرد. پس از آن ، عمر برخاست و گروهى با او همراه شدند و به در خانه ي فاطمه آمدند. در زدند. وقتى فاطمه صداى آنها را شنيد، با صداى بلند فرياد كرد: «يا ابتاه» « يا رسول الله» پس از تو از پسر خطاب و پسر ابى قحافه چهها كه نكشيديم. وقتى كه گروه مهاجم گريه ي فاطمه را شنيدند. در حالى كه گريه مىكردند برگشتند و دلشان به حضرت فاطمه سوخت ولى عمر و عدّهاى ماندند. على را بيرون آوردند و گفتند: بيعت كن ! على گفت: اگر بيعت نكنم چه مىكنيد؟ گفتند: به خدا سوگند گردنت را مىزنيم. » ( الامامة و السياسة، ج 1، ص 30، تحقيق استاد على شيرى، منشورات رضى)
حال خواننده ي فهيم و صاحب عقل سليم قضاوت فرمايد كه پيامبر خدا(ص) چه صفارشاتي درباره علي (ع) و اهل بيت نمودند و خلفا با آنها چه كردند؟!! او چه فرمان داد و برخي با فرمان او چگونه رفتار نمودند؟!
اينها با اهل بيت رسول خدا(ص) اين گونه رفتار نمودند ، حال آنكه خداوند متعال فرموده است:« ِ قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى ـــ بگو:من هيچ پاداشى از شما بر رسالتم درخواست نمىكنم جز دوستداشتن نزديكانم »(الشورى:23) ؛ آيا اين بود دوست داشتن اهل بيت رسول خدا(ص)؟!! آيا آنكه اين آيه و آن همه روايات نبوي را زير پا گذاشته عادل است؟! اگر كسي با اسير جنگي كافر چنين رفتاري مي كرد در عدالتش شك بود ، كجا رسد كه با اهل بيت رسول خدا (ص) چنين نمايد ؛ آنهم با وجود اين همه آيه و روايت در حقّ ايشان.
و از همين جاست كه تفرقه ميان امّت اسلام آغاز گشت و خلفاي اهل سنّت با زير پا نهادن اين همه آيات و روايات ، بنيانگذار اين تفرقه ي عظيم گشتند. بلكه به اعتراف معتبرترين كتب روايي اهل سنّت ، اينان جريان ايجاد تفرقه را پيشتر از اين نيز آغاز نموده بودند.
عالم برجسته اي اهل سنّت ، جناب بخاري در معتبرترين كتاب اهل سنّت ، يعني صحيح بخاري ، آورده است: « لما حضر رسول الله صلّى الله عليه و سلّم و في البيت رجال فقال النبي صلّى الله عليه و سلّم: هلموا أكتب لكم كتابا لا تضلوا بعده أبدا فقال بعضهم: إن رسول الله قد غلبه الوجع و عندكم القرآن حسبنا كتاب الله، فاختلف أهل البيت و اختصموا فمنهم من يقول قربوا يكتب لكم كتابا لا تضلوا بعده. و منهم من يقول غير ذلك. فلما أكثروا اللغو و الاختلاف قال: رسول الله صلّى الله عليه و سلّم قوموا ـــــــ زماني كه رسول خدا (ص) در بستر بيماري بودند ، ــ در حالي كه اصحاب دور ايشان را گرفته بودند ــ فرمودند: كاغذ و قلمي بياوريد تا براي شما چيزي بنويسم كه بعد از من هرگز گمراه نشويد. در اين هنگام بعضي گفتند: بيماري بر او غلبه نموده در حالي كه كتاب خدا نزد شماست و كتاب خدا ما را كفايت مي كند ؛ و اهل خانه اختلاف نمودند و تخاصم كردند. پس بعضي مي گفتند: كاغذ و قلم بياوريد تا چيزي بنويسد كه هرگز گمراه نشويد ؛ و برخي ديگر غير اين مي گفتند. پس زماني كه بيهوده گويي و اختلاف بالا گرفت ، رسول خدا (ص) فرمودند: بلند شويد (برويد بيرون)» (صحيح بخاري ، ج5، ص138)
بخاري در بيان ديگري از همين حديث نقل نموده كه: « لما حضر رسول الله صلّى الله عليه و سلم، و في البيت رجال فيهم عمر بن الخطاب، فقال النبيّ صلّى الله عليه و سلم: هلموا أكتب لكم كتابا لن تضلوا بعده أبدا، فقال عمر: إنّ رسول الله صلّى الله عليه و سلم قد غلب عليه الوجع و عندكم القرآن، حسبنا كتابالله، فاختلف أهل البيت، و اختصموا، فمنهم من يقول: قربوا يكتب لكم رسول الله صلّى الله عليه و سلم، و منهم من يقول ما قال عمر. فلما أكثروا اللغو و الاختلاف عند رسول الله صلّى الله عليه و سلم، قال النبيّ صلّى الله عليه و سلم: قوموا ـــــــــ زماني كه رسول خدا (ص) در بستر بيماري بودند ، ــ در حالي كه اصحاب دور ايشان را گرفته بودند و عمر بن خطّاب نيز در بين آنها بود ــ فرمودند: كاغذ و قلمي بياوريد تا براي شما چيزي بنويسم كه بعد از من هرگز گمراه نشويد. پس عمر گفت: بيماري بر رسول خدا غلبه نموده در حالي كه كتاب خدا نزد شماست و كتاب خدا ما را كفايت مي كند ؛ و اهل خانه اختلاف نمودند و تخاصم كردند. پس بعضي مي گفتند: كاغذ و قلم بياوريد تا رسول خدا چيزي بنويسد ؛ و برخي ديگر مي گفتند آنچه را كه عمر گفت. پس زماني كه بيهوده گويي و اختلاف نزد رسول خدا بالا گرفت ، رسول خدا (ص) فرمودند: بلند شويد (برويد بيرون)» (صحيح بخاري ، ج7، ص9 ـــ صحيح مسلم ، ج5 ، ص76)
اين جمله ي خليفه دوم ، به وضوح نشان مي دهد كه او نه تنها عصمت مطلق رسول خدا را قبول نداشته بلكه حتّي فتوا به زوال عقل آن جناب نيز داده است. چون منظور وي از اينكه بيماري بر رسول خدا غلبه نموده ، اين است كه آن حضرت معاذ الله هذيان مي گويد ؛ و هذيان زماني بر شخص عارض مي شود كه عقل او مخدوش شود. و اين واقعاً براي هر انسان منصفي جاي سوال است كه چرا وي چنين نسبت زشت و ناروايي را به رسول الله داد؟ در حالي كه اگر چنين نسبتي را به شخصي عادي بدهند ، اقوام او موي از سر گوينده مي كنند. وي چگونه چنين نسبتي به رسول خدا (ص) مي دهد در حالي خداوند در حقّ حضرتش فرمود: « وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى ؛ إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْيٌ يُوحى ـــــ و او هرگز از روى هواى نفس سخن نمىگويد ؛ آنچه مىگويد چيزى جز وحى كه بر او نازل شده نيست» (النجم:3ـ 4).
همچنين جاي سوال است كه چگونه برادران اهل سنّت ما كسي را به خلافت برگزيدند كه با ممانعت از نوشته شدن آن مكتوب ، موجب اين همه اختلاف ميان امّت اسلام شد؟ شما را به خدا دقّت كنيد! پيامبر خدا به صراحت فرمودند كه « كاغذ و قلمي بياوريد تا براي شما چيزي بنويسم كه بعد از من اختلاف نكنيد » و عمر بن خطّاب مانع از نوشته شدن آن مطلب شد ؛ پس او مقصّر در تمام اين اختلافات است ؛ و كسي كه چنين جرمي را در حقّ مسلمين مرتكب شده يقيناً شأنيّت آن را نخواهد داشت كه خلافت رسول الله را بر عهده بگيرد. اگر او عمداً اين كار را كرده كه ابداً لياقت اين مسند را ندارد ؛ چون اگر به آن برسد ، اسلام را نابود خواهد نمود ؛ كه در ادامه شواهد اين نابود نمودن را هم خواهيم آورد ؛ و اگر خطا نموده ، عرض مي شود: كسي كه اين اندازه خطاي فاحش مي كند و منشاء مصيبتي به اين عظمت مي شود ، چگونه مي تواند بر امّت امامت نموده ، حافظ دين اسلام باشد؟
اهل سنّت مي گويند شيعيان گمراه شده اند. فرض كنيم چنين باشد. باعث اين گمراهي كيست؟ خود پيامبر فرمودند: « هلموا أكتب لكم كتابا لن تضلوا بعده أبدا ». پس اگر شعه گمراه شده علّتش عمر بن خطّاب است كه اجازه نداد آن نامه نوشته شود. شيعه نيز مي گويد: اهل سنّت گمراه شده اند. اگر چنين است، باز علّتش عمر بن خطّاب بوده. شكّ نيست كه يكي از اين دو مذهب، بر خطا مي باشند، و در هر دو حالت، مقصّر عمر بن خطّاب است كه نگذاشت آن نامه نوشته شود.
مطلب ديگر اينكه خداوند متعال فرمود: « إِنَّ الَّذينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهيناً ـــ آنها كه خدا و پيامبرش را آزار مىدهند، خداوند آنان را در دنيا و آخرت مورد لعنت قرار داد، و براى آنها عذاب خواركنندهاى آماده كرده است.»(الأحزاب:57)
شما را به خدا! انصاف دهيد! آيا طبق همين حديث كه در صحيح بخاري آمده، عمر بن خطّاب موجب آزار رسول خدا(ص) نشد؟! آن اسوه ي اخلاق به قدري از اين رفتار آزرده شدند كه افراد حاضر از خانه ي خود بيرون كردند. دقّت فرماييد ! رسول خدا چه اندازه بايد ناراحت شده باشد تا كسي را از خانه اش بيرون كند؟! اگر انصاف داريد و تصديق مي كنيد كه عمر بن خطّاب موجب آزار پيامبر(ص) شد، آيا تصديق مي كنيد كه حكم اين آيه شامل حال او نيز مي شود؟! پس چگونه چنين كسي لياقت جانشيني رسول الله (ص) را پيدا مي كند؟!
باز طبق همين حديث خليفه دوم در حقيقت رسول خدا(ص) را متّهم به جهل نموده است؟ وي در مقابل سخن رسول خدا (ص) جبهه گيري نموده و گفت: « عندكم القرآن، حسبنا كتابالله ـــ قرآن نزد شماست و كتاب خدا براي ما كافي است» ؛ يعني معاذ الله رسول خدا(ص) صلاح امّتش را نمي داند و عمر بن خطّاب مي داند.
همچنين وي با اين كلام كه « عندكم القرآن، حسبنا كتابالله ـــ قرآن نزد شماست و كتاب خدا براي ما كافي است» در حقيقت سنّت رسول الله (ص) را هم فاقد اعتبار خوانده است ؛ و عجيب اينكه پيروانش خود را اهل سنّت مي خوانند. يكي نيست به جناب عمر بگويد: باشد قبول، به كتاب خدا عمل كنيم. مگر خدا نفرمود: « ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَديدُ الْعِقابِ ــــ آنچه را رسول خدا براى شما آورده بگيريد ، و از آنچه نهى كرده خوددارى نماييد؛ و از(مخالفت) خدا بپرهيزيد كه خداوند كيفرش شديد است»(الحشر:7) و مگر نفرمود: « قُلْ أَطيعُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْكافِرينَ ـــ بگو: از خدا و رسول ، اطاعت كنيد! و اگر سرپيچى كنيد، خداوند كافران را دوست نمىدارد.» ( آلعمران:32). اگرا راست مي گويي كه به قرآن عمل مي كني، پس چرا اين دو آيه را زير پا گذاشتي و فرمان رسول خدا را نپذيرفتي؟!
اگر عمر بن خطّاب ، عمداً چنين كرده كه وضعش معلوم است و اگر اجتهاد نموده ، اجتهاد در برابر نصّ رسول، باطل است. قرآن به صراحت دستور اطاعت مطلق از رسول مي دهد. ديگر چه جاي اجتهاد؟ و اگر از روي اشتباه چنين كرده ، لايق خلافت نيست. كسي كه در حيات رسول خدا اين گونه اشتباهات وحشناك كند و موجب به ضلالت افتادن امّتي شود، بعد از رسول چه اشتباهاتي خواهد كرد خدا مي داند؟
و اي كاش ماجرا به همينجا ختم مي شد ؛ و عاملان تفرقه و جبهه گيران در برابر رسول خدا (ص) دست به تحريف تعاليم رسول خدا (ص) نمي زدند. امّا متأسفانه دست به تحريف احكام نيز گشودند كه شواهدي از آن را از كتب اهل سنّت ذكر مي كنيم.
امام احمد بن حنبل (رئيس مذهب حنبلي) در مسند خود ، ج3 ، ص325 به نقل از جابر بن عبدالله ـ صحابي رسول خدا ـ آورده است: « متعتان كانتا علي عهد النبيّ (ص) فنهانا عنهما عمر (رض) ـــ دو متعه اند كه در زمان نبيّ خدا جايز بودند و عمر (رض) ما را از آن نهي نمود.» كه مراد از دو متعه ، متعةالحجّ و متعةالنساء است.
جناب ذهبي عالم بزرگ اهل سنّت نيز در كتاب تاريخ الاسلام ، ج15 ، ص 418 از خليفه ي دوم نقل نموده كه گفت : « دو متعه اند كه در زمان رسول الله (ص) جايز بودند و من از آن دو نهي مي كنم و بر آن دو مجازات مي كنم و آن دو ، متعة الحج و متعة النساء است.»
جناب ذهبي در ميزان الاعتدال ، ج3 ، ص552 به نقل از جابر آورده است: « دو متعه هستند كه ما در زمان رسول خدا آن دو را انجام مي داديم كه عمر ما را از آن نهي نمود.»
باقي اختلافاتي هم كه امروزه بين اعمال عبادي مذهب اهل البيت و مذهب خلفا مي بينيد به همين نحو ايجاد شده اند ؛ كه براي پرهيز از تطويل مطلب از ذكر موارد ديگر حذر مي كنيم.
ـ استدلال به حديث خلفاي دوازدگانه بر حقّانيّت شيعه
اين حديث در جوامع روايي اهل سنّت به طرق مختلف و با الفاظ متفاوت نقل شده كه به برخي نقلهاي آن در كتب معتبر اهل سنّت اشاره مي شود:
« عن جابر بن سمرة قال: سمعت النبى صلى اللّه عليه (و آله) و سلم يقول: لَا يَزَالُ الْإِسْلَامُ عَزِيزاً إِلَى اثْنَيْ عَشَرَ خَلِيفَةً ثُمَّ قَالَ كَلِمَةً لَمْ افْهَمْهَا ، فقلت لأبي: ما قال؟ قال: كلّهم من قريش ــــ جابر بن سمره گويد: شنيدم از رسول الله (ص) كه مي فرمودند: همواره اسلام عزيز است با دوازده خليفه. سپس كلمه اي گفتند كه من نفهميدم ؛ به پدرم گفتم: چه فرمودند؟ گفت: فرمودند: همه از قريش مي باشند»( صحيح مسلم ،ج6،ص3)
« عَنْ جَابِرِ بْنِ سَمُرَةَ قَال: دَخَلْتُ مَعَ أَبِي عَلَى النّبي (ص) فسمعته يقول: إِنَّ هَذَا الْأَمْرَ لَنْ يَنْقَضِيَ حتّي يَمْضِيَ فِيهمْ اثْنَا عَشَرَ خَلِيفَةً ثُمَّ تكلّم بكلام خفيّ عليّ ؛ قال قلت لابي ما قال؟ قال قال كلّهم من قريش ـــــ جابر بن سمره گويد: به اتفاق پدرم خدمت حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله رسيديم ، شنيدم كه حضرت مي فرمودند: اين امر منقضى (سپري) نخواهد شد تا آنگاه كه دوازده نفر خليفه در ميان ايشان بگذرند ؛ سپس مطلبى خفي فرمودند. به پدرم گفتم: چه فرمودند؟ گفت: فرمودند: همه از قريش خواهند بود» (صحيح مسلم ،ج6 ،ص3)
اين حديث از طرق مختلف در منابع شيعه و سنّي نقل شده و در صحّت آن ترديد نتوان نمود ؛ كما اينكه علماي اهل سنّت بر درستي آن اذعان نموده اند. اين دو حديث هم كه ما ذكر نموديم، در صحيح مسلم آمده ، كه اهل سنّت ، احاديث آن را تماماً درست مي دانند. اين كتاب در كنار صحيح بخاري ، معتبرترين منع حديثي اهل سنّت مي باشد.
امّا استدلال شيعه با اين روايت چگونه است؟
شيعه مي گويد: طبق اين حديث ، رسول خدا (ص) خلفاي حقيقي خود را دوازده نفر از قريش معرّفي نموده است.
حال دو سوال مطرح مي شود:
1ـ آيا اين دوازده نفر را مسلمين بايد انتخاب كنند يا به طريقي بايد از سوي خدا انتخاب شوند؟
2ـ اين دوازده نفر چه كساني هستند؟
اهل سنّت انتخاب خليفه را به بشر واگذار كرده اند ؛ البته خودشان به غلط مي گويند به مسلمين واگذار شده. حال آنكه مي دانيم ابوبكر را اندكي از مردم مدينه انتخاب كردند نه مسلمين ؛ و حتّي آن اندك ، از بزرگان صحابه هم نبودند ؛ چون به نصّ تاريخ ، علي بن طالب ، اوّل مسلمان بعد از رسول خدا(ص) با اين انتخاب موافق نبود ؛ و همراه او بودند در اين امر كساني چون سلمان فارسي و ابوذر غفاري و عمار ياسر و زبير و ... . عمر بن خطاب را هم ابوبكر نصب نمود نه مسلمين. عثمان هم با شوراي شش نفره انتخاب شد؛ آن هم نه با اتّفاق رأي. و جالب اين بود كه خليفه ي بعد از او ـ البته از منظر اهل سنّت ـ در آن شوري با خلافت وي مخالفت كرد. پس چگونه هم با وجود عثمان اسلام حفظ مي شود، هم با وجود علي (ع) حال آنكه اين دو نفر ، دو برداشت مختلف از اسلام دارند ؛ و يكي ، خلافت ديگري را قبول ندارد؟!!
حال اگر اين شيوه براي انتخاب خلفاي پيامبر(ص)درست است ؛ پس چرا رسول خدا (ص) پيشاپيش براي خلفاي خود عدد و مشخّصات تعيين مي نمايد؟ اينكه اوّلاً بايد دوازده نفر باشند نه بيش و نه كم. ثانياً بايد همگي قريشي باشند. ثالثاً بايد چنان باشند كه با وجودشان ، دين خدا عيناً حفظ شود.
آيا با خليفه ي انتخابي مردم ، دين خدا محفوظ مي ماند؟ آيا خليفه همان رئيس جمهور است يا جانشين رسول خدا (ص) در حفظ و تبيين و اجراي دين؟ ابوبكر و عمر و عثمان چه داشتند كه ديگر مسلمين نداشتند؟ اينها چه داشتند كه محتاج هادي و تبيين كننده ي دين نبودند ولي ديگران به هدايت و تبيين اينها محتاج گشتند؟ آيا غير از اين است كه اينها خودشان نيز محتاج امامي هدايت كننده اند؟! و اگر كسي يادشان ندهد چيزي از حقايق قرآن نمي دانند؟! شوخي نيست ، قرآن كريم « تبياناً لكلّ شيء » مي باشد. يعني اين خلفاي سه گانه ، عالم به « تبياناً لكلّ شيء » بودند ، كه محتاج امام و تبيين كننده ي دين نبودند؟ اگر چنين ادّعايي كنيد يقين رسوا خواهيد گشت. اگر مي گوييد كه اينها با قرآن و سنّت هدايت مي شدند ، مي گوييم: قرآن و سنّت دست همه ي مسلمين بود. اگر وجود قرآن و سنّت كافي براي هدايت مردم و كافي براي اتمام حجّت خداست ، اساساً چه نيازي به خليفه است؟ در اين صورت خليفه ، رئيس جمهوري بيش نخواهد بود. اگر مي گوييد: اينها به اجتهاد عمل مي كردند ، مي گوييم: ديگراني هم بودند كه اجتهاد داشتند. پس چرا آنها بايد اجتهاد خود را وا مي نهادند و به اجتهاد اينها گردن مي گذاشتند؟ از اين گذشته وقتي طبق حديث مدينة العلم ، علي بن طالب (ع) باب علم نبي است ، چرا باب علم نبي را رها كرده از اجتهاد ظنّي ديگران تبعيّت كنيم؟! وقتي طبق حديث منزلت ـ كه در صحاح اهل سنّت آمده ـ علي بن طالب (ع) افضل از هارون نبي مي باشد ، چرا افضل از يك پيغبر را رها نموده از اجتهاد ابوبكر تبعيّت كنيم؟! مگر عقلمان پاره سنگ برداشته؟! گيريم كه تمام مسلمين صدر اسلام به ابوبكر رأي داده باشند ؛ كجاي اسلام آمده كه شما وظيفه داريد در امور دين خودتان تابع رأي مردم باشيد؟ آنها هزار و چهار صد سال پيش براي خودشان رئيس جمهور انتخاب كردند ، ما چرا بايد به انتخاب آنها گردن نهيم؟ امّا اگر خليفه را رئيس جمهور نمي دانيد و او را حافظ حقيقت دين و تبيين كننده ي اسلام و قرآن مي شناسيد ، بفرماييد كه با وجود باب علم رسول و افضل از هارون نبي در ميان امّت ، چگونه نوبت اين كارها به امثال ابوبكر و عمر و عثمان رسيده است؟ به حكم عقل و با استفاده از حديث مورد بحث ، تنها با امامت يك انسان معصوم و عالم به جميع حقائق قرآن كريم است كه اسلام با تمام حقيقتش حفظ مي شود ، و تنها چنين كسي است كه از هدايت ديگر افراد بشر بي نياز مي باشد ؛« أَ فَمَنْ يَهْدي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلاَّ أَنْ يُهْدى فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُون ــــ آيا كسى كه هدايت به سوى حق مىكند براى پيروى شايستهتر است، يا آن كس كه خود هدايت نمىشود مگر هدايتش كنند؟ شما را چه مىشود، چگونه داورى مىكنيد؟! » (يونس:35)
لذا هر گاه يك غير معصوم و غير عالم به جميع حقائق قرآن به امامت انتخاب شود ، خواهيم پرسيد: امام خود او كيست؟ اگر امام داشتن لازم است ، كه به اتّفاق علماي شيعه و سنّي چنين است ، چرا فقط براي ما لازم است ؛ و براي خود آن خلفاي انتخابي لازم نيست؟ مگر آنها چه ويژگي خاصّي دارند كه امام نمي خواهند ولي ديگران امام مي خواهند؟! وقتي او معصوم نيست ، پس كسي بايد باشد كه راه راست را به او بنمايد ؛ و اگر او عالم به جميع حقائق قرآن نيست ، چگونه مي تواند اسلام را تمام و كمال حفظ و تبيين و منتقل كند ؛ و از كجا معلوم كه تبيين او از قرآن درست باشد؟ امّا اگر كسي معصوم و عالم به جميع حقائق قرآن بود ، بديهي است كه ديگر نيازي به امام نخواهد داشت. چون جهلي به دين ندارد تا كسي آن را برطرف سازد ؛ و خطايي نمي كند تا كسي آن را هشدار دهد.
پس اگر طبق حديث مورد بحث ، خليفه ي رسول خدا (ص) بايد چنان باشد كه با وجود او و در وجود او حقيقت اسلام ، حفظ گردد ، يقيناً چنين كسي بايد معصوم از خطا و عالم به جميع حقائق قرآن باشد. و در صدر اسلام ، تنها علي بن ابي طالب بود كه باب علم نبي بود ؛ و منزلتش به پيامبر (ص) مثل منزلت هارون نبي بود به موسي (ع) ؛ و شك نيست كه رسول خدا (ص) افضل از موسي(ع) است. پس به همان ميزان علي (ع) بايد از هارون(ع) افضل باشد تا اين نسبت حفظ گردد.
گذشته از اينها روايات چندي از خود اهل سنّت نقل شده كه در آنها به صراحت از عينيّت بين علي (ع) و قرآن كريم سخن به ميان آمده است. پس با وجود چنين كسي ،محال است كه دين خدا در ميان خلق موجود نباشد ؛ و با وجود او حجّت خدا بر خلق تمام نگردد.
به نقل اهل سنّت ، رسول خدا (ص) فرمودند:« علىّ مع الحقّ و الحقّ مع علىّ لا يفترقان حتّى يردا علىّ الحوض يوم القيامة. ــــــ علي با حق است و حق با علي است ؛ از هم جدا نمي شوند تا روز قيامت در كنار حوض بر من وارد شوند.» ( تاريخ بغداد ، خطيب بغدادي ، ج 14 ،ص322 ــ تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج42، ص4491 )
و روايت كرده اند كه فرمودند:« عليّ مع القرآن و القرآن مع عليّ و لن يفترقا حتّى يردا عليّ الحوض. ــــــ علي با قرآن است و قرآن با علي است ؛ هرگز از هم جدا نمي شوند تا در كنار حوض بر من وارد شوند » ( المستدرك ، حاكم نيشابوري ، ج3 ،ص 124 ـ المعجم الصغير ، الطبراني ، ج1 ، ص 255 ــ كنزالعمال ، المتقي الهندي ، ج11 ، ص 603 )
پس اگر علي (ع) حتّي يك خطاي كوچك انجام دهد ، ديگر معيّت با حقّ و قرآن نخواهد داشت. چرا كه در قرآن كريم خطا راه ندارد ؛ كما اينكه هر چه خطاست ، يقيناً حقّ نيست. پس اگر همواره حقّ و قرآن با علي است و علي همواره با حقّ و قرآن است ، لازمه اش آن است كه حضرتش معصوم از خطا و عالم به جميع حقّ و قرآن باشد. در غير اين صورت چنين معيّت تامّي معنا نخواهد داشت.
باز روايت نموده اند: « ... فانظروا كيف تخلّفوني في الثقلين. فقام رجل فقال يا رسول الله و ما الثقلان؟ فقال رسول الله صلي الله عليه و سلم الاكبر كتاب الله ؛ سبب طرفه بيد الله و طرفه بأيديكم فتمسكوا به لم تزالوا و لا تضلّوا. والاصغر عترتي و انّهما لن يفترقا حتّي يردا عليّ الحوض و سألت لهما ذلك ربّي فلاتقدّموهما فتهلكوا و لاتعلّموهما فانّهما اعلم منكم. ـــــــ بنگريد كه پس از من، با دو يادگار گرانبهاى من چگونه رفتار مىكنيد؟ مردي برخاست و پرسيد: يا رسول الله! دو أثر گرانبهاى شما چيست؟ فرمود: ثقل اكبر كتاب خداست؛ وسيله اي كه جانبى از آن در دست خدا مىباشد و طرف ديگر آن در اختيار شما قرار گرفته است؛ پس به آن چنگ بزنيد كه نمي لغزيد و گمراه نمي شويد ؛ و ثقل اصغر عترت من است؛ كه همانا آن دو هرگز از همديگر جدا نمي شوند تا در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند. و من هم از پروردگارم همين اتحاد و يگانگى را براى آنها درخواست كردهام. پس بر اين دو پيشى نگيريد كه به هلاكت مىرسيد و سخنى به آنها نياموزيد كه آنان از شما داناترند» ( المعجم الكبير ، الطبراني ، ج3 ، ص66 و با كمي اختلاف در المستدرك،حاكم نيشابوري، ج3 ،ص109)
و در نقل ديگري از اين حديث متواتر فرمودند: « ... فانظروا كيف تخلفونى فى الثقلين . فنادي مناد: و ما الثقلان يا رسول اللّه؟ قال: كتاب اللّه طرف بيد اللّه و طرف بأيديكم فاستمسّكوا به و لا تضلوا، و الآخر عترتى، و إن اللطيف الخبير نبأنى أنهما لن يتفرقا حتى يردا علي الحوض، و سألت ذلك لهما ربى، فلا تقدموهما فتهلكوا، و لا تقصروا عنهما فتهلكوا، و لا تعلموهم فانهم أعلم منكم، ثم اخذ بيد علي رضي الله عنه فقال من كنت أولى به من نفسه فعلىّ وليه، اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه. ــــــ بنگريد كه پس از من، با دو يادگار گرانبهاى من چگونه رفتار مىكنيد؟ پرسيدند: يا رسول الله! دو أثر گرانبهاى شما چيست؟ فرمود: يكى كتاب خداست كه جانبى از آن در دست خدا مىباشد و طرف ديگر آن در اختيار شما قرار گرفته است؛ به آن چنگ بزنيد و گمراه نشويد. و ديگرى عترت من است؛ خداى لطيف و دانا ، مرا مطّلع ساخته كه اين دو هرگز از هم جدا نمي شوند تا كنار حوض كوثر بر من وارد شوند. و من هم از پروردگارم همين اتحاد و يگانگى را براى
آنها درخواست كردهام. پس بر اين دو پيشى نگيريد كه به هلاكت مىرسيد و در مورد آنها كوتاهى نكنيد كه هلاك خواهيد شد. و سخنى به آنها نياموزيد كه آنان از شما داناترند. سپس دست علي (ع) را گرفت و فرمود: هر كه من نسبت به جان او، از خود او اولي ترم، على هم اولي تر است به جان او. پروردگارا! دوستش را دوست و دشمنش را دشمن بدار! » (المعجم الكبير ،الطبراني ، ج3 ، ص167)
امّا سوال دوم: اين دوازده نفر ، كه رسول خدا(ص) فرمودند ، چه كساني هستند؟
اگر اهل سنّت روش خود را در انتخاب خليفه درست مي داند پس بشمارد اين خلفاي دوازدگانه را. اگر خلفا را محصور كنند در خلفاي راشدين ، تعداد آنها به قول خودشان چهار نفر است ؛ معاويه را هم نمي توانند خليفه بدانند ؛ چرا كه:
اوّلاً دو خليفه ي حقّ باهم نمي جنگند ؛ حال آنكه معاويه با علي (ع) جنگيده است. و به يقين اگر يكي از اين دو در مسير اسلام است ، ديگري راه به خطا مي رود. كدام عاقل مي پذيرد كه دو نفر هر دو حقّ باشند و باهم دشمني كنند؟! و اهل اسلام اتّفاق نظر دارند كه هر كه با امام بجنگد مهدورالدم مي باشد.
ثانياً او با امام حسن (ع) جنگيده است كه به اتّفاق شيعه و سنّي و طبق حديث نبوي ، يكي از دو سيّد جوانان اهل بهشت مي باشد. پس چگونه كسي كه با سيّد جوانان اهل بهشت مي جنگد و مي شود جانشين پيامبر؟!
از معاويه كه بگذريم نوبت به يزيد مي رسد كه سبط اصغر را شهيد نموده است. اگر او حقيقتاً خليفه ي پيامبر بوده ، پس امام حسين (ع) در جنگ با او از اسلام خارج گشته است ؛ كما اينكه يزيديان همين را قائل بودند و حضرت را خارجي (خروج كرده بر خليفه و خارج شده از دين) مي گفتند. حال آنكه چنين كسي نمي تواند سيّد جوانان بهشت باشد. پس اگر به حكم روايات صحيح از خود اهل سنّت، يقين داريم كه امام حسين(ع) سيّد جوانان اهل بهشت است ، ديگر دشمن و كشنده ي او نمي تواند بر حقّ باشد.
بعد از يزيد نيز خلفاي بعدي يكي از يكي بدتر بوده اند. پس چگونه دين با وجود آنها عزيز شده؟
تاريخ قطعي گواه است كه از زمان معاويه تا زمان عمر بن عبدالعزيز تمام خلفاي اموي فتوا داده بودند كه بر سر منبر نماز جمعه بايد علي بن ابي طالب را سبّ و لعن كنند. آيا اين استنباط خلفاي شما از اسلام ، حقيقتاً حفظ اسلام و تبيين درست اسلام مي باشد؟
از اين گذشته تعداد اين خلفا بسيار بيش از دوازده تن مي باشند.
لذا اهل سنّت از هيچ راهي نمي تواند اين دوازده خليفه را تعيين كند.
پس يا حديث مورد بحث ، جعلي است ؛ كه علما اين را نمي پذيرند ؛ بخصوص كه در صحاح اهل سنّت آمده است ؛ يا ـ معاذ الله ـ رسول خدا (ص) دروغ گفته اند ، كه اين نيز محال است ؛ يا روش اهل سنّت در انتخاب خليفه نادرست مي باشد.
امّا شيعه ي اثناعشري اين دوازده خليفه را بي هيچ مشكلي معرّفي مي كند.
ـ بر اين استدلال اشكالاتي شده كه به بررسي آنها مي پردازيم.
1ـ گفته شده: « در روايت، از اين داوزده تن بعنوان خليفه نام برده شده است در حاليكه هيچكدام از ائمه شيعه بجز علي ابن ابي طالب و فرزند برومند ايشان حسن بن علي آنهم براي مدت كوتاهي به خلافت نرسيدند. پس مراد از اين دوازده تن نمي تواند ائمه شيعه باشد».
پاسخ:
اوّلاً طبق اين اشكال، ائمه ما اين دوازده خليفه نيستند. خلفاي اهل سنّت هم كه يا كمتر از دوازده اند يا بيشترند و اكثرشان نيز به خاطر جنايات آشكاري كه كرده اند ، لياقت خلافت ندارد. پس لابد از منظر اشكال كننده ـ معاذ الله ـ رسول خدا (ص) دروغ گفته اند.
بالاخره طبق حديث مورد بحث بايد دوازده خليفه را مشخّص نماييم. حال اين گوي و اين ميدان. اگر ائمه ي دوازدگانه ي ما آن خلفاي مورد نظر رسول خدا(ص) نيستند پس شما اهل سنّت لطف بفرماييد و بگوييد كه كيانند آن دوازده نفر؟
ثانياً رسول خدا (ص) نفرمود بعد از من دوازده نفر خليفه ، بالفعل به حاكميّت سياسي جامعه مي رسند ؛ بلكه فرمودند: تا زماني كه دوازده خليفه بين شما باشند ، اين امر (اسلام) پايدار و عزيز مي ماند. مثل اينكه كسي بگويد: هوا روشن است تا زماني كه خورشيد در آسمان مي باشد. پس اگر خورشيد در آسمان نبود ، هوا نيز روشن نخواهد بود. بنا بر اين طبق سخن رسول خدا (ص) اگر دوازده خليفه بين مردم نباشند دين نيز پايدار نخواهد بود. و شكّ نداريم كه بعد از رسول خدا (ص) دين او را وارونه ساختند. اگر وارونه نساختند پس چرا علي (ع) تا مدّتها حاضر به بيعت با ابوبكر نشد؟ و چرا حضرت فاطمه (س) هيچگاه با او بيعت نكرد تا رحلت نمود؟ بالاخره علي (ع) درست نماز مي خواند كه دست بر شكم نمي گذاشت يا جناب عمر بن خطّاب؟ بالاخره وضوي علي (ع) درست بود يا وضوي جناب عثمان؟ آيا تحريم نمودن دو متعه (متعة الحجّ و متعة النساء) به دست عمر بن خطّاب ، تغيير دين نبود؟ حال آنكه طبق روايات خود اهل سنّت ، هم در زمان پيامبر (ص) اين امر مجاز بود هم در زمان جناب ابوبكر. و... .
پس اگر از اين زوايه نگاه مي كنيد ، عرض مي شود كه مردم خليفه حقيقي رسول خدا را به رسميّت نشناختند ، لذا دين درستي هم نداشتند ؛ و بخش عظيمي از سنّت نبوي را هم از دست دادند. تاريخ قطعي گواه است كه ابوبكر و عمر اجازه ي نقل روايت نبوي را نمي دادند و هر چه اصحاب از روايات نوشته بودند ، اين دو نفر گرفتند و آتش زدند. شعار حسبنا كتاب الله نيز يادمان نرفته. نتيجه ي چنين شعاري مي شود همين آتش زدن احاديث نبوي. جريان كاغذ و قلم را كه در صيح بخاري و مسلم آمده به خاطر آورديد!
بخاري و مسلم در معتبرترين كتاب اهل سنّت آورده اند: « لما حضر رسول الله صلّى الله عليه و سلم، و في البيت رجال فيهم عمر بن الخطاب، فقال النبيّ صلّى الله عليه و سلم: هلموا أكتب لكم كتابا لن تضلوا بعده أبدا، فقال عمر: إنّ رسول الله صلّى الله عليه و سلم قد غلب عليه الوجع و عندكم القرآن، حسبنا كتابالله، فاختلف أهل البيت، و اختصموا، فمنهم من يقول: قربوا يكتب لكم رسول الله صلّى الله عليه و سلم، و منهم من يقول ما قال عمر. فلما أكثروا اللغو و الاختلاف عند رسول الله صلّى الله عليه و سلم، قال النبيّ صلّى الله عليه و سلم: قوموا ـــــــــ زماني كه رسول خدا (ص) در بستر بيماري بودند ، ــ در حالي كه اصحاب دور ايشان را گرفته بودند و عمر بن خطّاب نيز در بين آنها بود ــ فرمودند: كاغذ و قلمي بياوريد تا براي شما چيزي بنويسم كه بعد از من هرگز گمراه نشويد. پس عمر گفت: بيماري بر رسول خدا غلبه نموده در حالي كه كتاب خدا نزد شماست و كتاب خدا ما را كفايت مي كند ؛ و اهل خانه اختلاف نمودند و تخاصم كردند. پس بعضي مي گفتند: كاغذ و قلم بياوريد تا رسول خدا چيزي بنويسد ؛ و برخي ديگر مي گفتند آنچه را كه عمر گفت. پس زماني كه بيهوده گويي و اختلاف نزد رسول خدا بالا گرفت ، رسول خدا (ص) فرمودند: بلند شويد (برويد بيرون)» (صحيح بخاري ، ج7، ص9 ـــ صحيح مسلم ، ج5 ، ص76)
اين جمله ي عمر بن خطّاب ، به وضوح نشان مي دهد كه او نه تنها عصمت مطلق رسول خدا را قبول نداشته بلكه حتّي فتوا به زوال عقل آن جناب نيز داده است. چون منظور وي از اينكه بيماري بر رسول خدا غلبه نموده ، اين است كه آن حضرت معاذ الله هذيان مي گويد ؛ و هذيان زماني بر شخص عارض مي شود كه عقل او مخدوش شود. و اين واقعاً براي هرانسان منصفي جاي سوال است كه چرا وي چنين نسبت زشت و ناروايي را به رسول الله داد؟ در حالي كه اگر چنين نسبتي را به شخصي عادي بدهند ، اقوام او موي از سر گوينده مي كنند. همچنين جاي سوال است كه چگونه برادران اهل سنّت ما كسي را به خلافت برگزيدند كه با ممانعت از نوشته شدن آن مكتوب ، موجب اين همه اختلاف ميان امّت اسلام شد؟ پيامبر خدا به صراحت فرمود كه « كاغذ و قلمي بياوريد تا براي شما چيزي بنويسم كه بعد از من هرگز گمراه نشويد » و او مانع از نوشته شدن آن مطلب شد ؛ پس او مقصّر در تمام اين اختلافات است ؛ و كسي كه چنين جرمي را در حقّ مسلمين مرتكب شده يقيناً شأنيّت آن را نخواهد داشت كه خلافت رسول الله را بر عهده بگيرد.
چگونه كسي كه خود موجب اختلاف امّت شده ، مي تواند دين خدا را حفظ و تبيين نمايد. او اين اندازه از قرآن بي خبر بود كه وقتي مي گفت: « عندكم القرآن، حسبنا كتابالله » متوجّه نبود كه خود همين قرآن گفته است: « ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا ــــ آنچه را رسول خدا براى شما آورده بگيريد ، و از آنچه نهى كرده خوددارى نماييد» (الحشر:7) و فرموده: « وَ أَطيعُوا اللَّهَ وَ الرَّسُول ــ و اطاعت كنيد خدا را و اطاعت نماييد رسول را » (آلعمران:132). وقتي كسي در زمان حيات خود پيامبر(ص) او را نافرماني مي كند ، چگونه بعد از رحلت او مدافع دين او خواهد بود؟!
مطلب ديگر اينكه اين دوازده نفر همواره خليفه ي رسول الله بوده اند ؛ اگر چه بسياري از مردم نپذيرفتند و تنها گروهي از مسلمين تابع آنها بودند و اكنون نيز تنها اندكي تابعند. خليفه ي رسول خدا را خدا تعيين مي كند ؛ با رأي مردم خليفه درست نمي شود كه با عدم پذيرش مردم ، كسي از خلافت بيفتد ؛ بلي با عدم پذيرش مردم ، او خانه نشين مي شود نه اينكه از خلافت بيفتد. اگر مردم نبوّت كسي را نپذيرند او از نبوّت مي افتدكه ائمه شيعه در تمام مدّت عمرشان وظيفه ي تبيين دين و هدايت هدايت جويان را انجام داده اند ؛ و اين همه معارف از خود به جا گذاشته اند كه اهل سنّت يك هزارم آن را هم ندارند.
پس عملاً دوازده خليفه در ميان مردم حضور داشتند و خلافت مي كردند ؛ لكن امارت نداشتند ؛ چرا كه امارت منوط به پذيرش مردم است ؛ و مردم پذيرش نداشتند. و آنها كه پذيرش نداشتند دين درستي هم نداشتند ؛ و آنها كه اين خلفاي حقيقي را پذيرفته بودند به دين حقيقي هم راه يافته بودند و...
مطلب سوم آنكه از زمان رسول خدا (ص) تا كنون هيچگاه دين اسلام حقيقي از بين نرفته است و همواره با وجود اين دوازده خليفه ، حقّ در ميان امّت وجود داشته است ؛ اگر چه فرقه هاي باطل نيز همواره درست شده اند و درست خواهند شد. لذا اصل دين با وجود اين دوازده نفر همواره باقي است ؛ و همواره نيز پيرواني دارد. در حديث هفتاد و سه فرقه نيز آمده كه رسول الله (ص) فرمودند: امّت من هفتاد و سه فرقه خواهند شد كه تنها يكي از آنها اهل نجات مي باشد. پس هموراه خلفاي دوازدگانه يكي بعد از ديگري در ميان امّت بوده اند و فرقه ي ناجيّه مذهب ايشان بوده است ,...
ادامه مطلب
امیرالمومنین پیشگام اولین و آخرین
مقدمه:
اميرمؤمنان عليه السلام فضائل بيشماري دارد كه در قرآن و روايات صحيح و معتبر فريقين بيان شده است.
يكي از فضيلت بينظير آن حضرت نخستين مسلمان بودن ايشان است
اين نوشتار بر اساس روايات معتبر شيعه و اهل سنت، موضوع پيشگامي آن حضرت را بر پيشينيان (تمامي مخلوقات در امت هاي پيشين) و آيندگان مطرح و اثبات ميكند.
بخش اول: بررسي روايات فريقين
در اين بخش متن روايات را از منابع شيعه و اهل سنت نقل ميكنيم:
الف: روايات شيعه:
روايت اول از طريق امام باقر (عليه السلام):
مرحوم كليني در كتاب شريف كافي به نقل از امام باقر عليه السلام با سند صحيح از زبان امام حسن مجتبي عليه السلام نقل كرده كه ايشان بعد از شهادت پدرشان سخنراني نموده و چنين فرمودند:
[8] مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ جَمِيعاً عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عليه السلام قَالَ لَمَّا قُبِضَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام قَامَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ عليه السلام فِي مَسْجِدِ الْكُوفَةِ فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ وَ صَلَّى عَلَى النَّبِيِّ صلي الله عليه وآله ثُمَّ قَالَ أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّهُ قَدْ قُبِضَ فِي هَذِهِ اللَّيْلَةِ رَجُلٌ مَا سَبَقَهُ الْأَوَّلُونَ وَ لَا يُدْرِكُهُ الْآخِرُونَ إِنَّهُ كَانَ لَصَاحِبَ رَايَةِ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه وآله عَنْ يَمِينِهِ جَبْرَئِيلُ وَ عَنْ يَسَارِهِ مِيكَائِيلُ لَا يَنْثَنِي حَتَّى يَفْتَحَ اللَّهُ لَهُ ....
امام باقر عليه السلام فرمود: چون امير المؤمنين عليه السلام وفات كرد: حسن بن على عليه السلام در مسجد كوفه به پا خاست و حمد و ثناى خدا گفت و بر پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله درود فرستاد. سپس فرمود: اى مردم در اين شب مردى وفات كرد كه پيشينيان بر او سبقت نگرفتند و پسينيان باو نرسند. او پرچمدار رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله بود كه جبرئيل در طرف راست و ميكائيل در طرف چپش بودند. از ميدان بر نمي گشت جز اينكه خدا به او فتح و پيروزى ميداد....
الكافي - الشيخ الكليني - ج 1 ص 457
بررسي سند روايت:
اين روايت را كه از اصول كافي نقل كرديم، دو سند صحيح دارد و تفكيك آن چنين است:
سند اول: محمد بن يحيى عن أحمد بن محمد عن ابن محبوب عن أبي حمزة عن أبي جعفر ع قال لما قبض أمير المؤمنين ع قام الحسن بن علي ع في مسجد الكوفة فحمد الله و أثنى عليه ...
سند دوم: علي بن محمد عن سهل بن زياد عن ابن محبوب عن أبي حمزة عن أبي جعفر ع قال لما قبض أمير المؤمنين ع قام الحسن بن علي ع في مسجد الكوفة فحمد الله و أثنى عليه...
هرچند هردو سند صحيح است؛ اما براي اثبات صحت و پرهيز از طولاني شدن مطالب، تنها سند اول را بررسي ميكنيم:
1. محمد بن يحيى:
محمد بن يحيي عطار قمي را بزرگان رجال شيعه توثيق كرده اند. نجاشي در باره ايشان مينويسد:
محمد بن يحيى أبو جعفر العطار القمي، شيخ أصحابنا في زمانه، ثقة، عين، كثير الحديث.
محمد بن يحيي ، كنيه اش ابو جعفر و مشهور به عطار قمي، بزرگ اماميه در زمان خودش، مورد اعتماد، بزرگ قوم و داراي روايات فراوان بود.
رجال النجاشي – النجاشي، ص 353
2. أحمد بن محمد :
ايشان همان احمد بن محمد بن عيسي اشعري قمي است كه از بزرگان علماي شيعه ميّباشد. او نيز مورد توثيق علماي رجال است. نجاشي در باره ايشان مينويسد:
أحمد بن محمد بن عيسى ... الأشعري. .... يكنى أبا جعفر، وأبو جعفر رحمه الله شيخ القميين، ووجههم، وفقيههم،
احمد بن محمد بن عيسي اشعري، كنيه اش ابو جعفر است. و ابوجعفر رحمة الله عليه بزرگ قمييان و داري جايگاه در ميان آنها و فقيه آنان است.
رجال النجاشي - النجاشي - ص 82.
تعبير «وجه» درباره يك راوي از سوي علماي علم رجال، دلالت بر وثاقت آن شخص دارد و اگر اين تعبير درباره فردي آورده شود، معنايش اين است كه او بينياز از توثيق است؛ چنانچه پدر بزرگوار شيخ بهايي در كتاب «وصول الاخيار» در اين زمينه مي فرمايد: «أما نحو (شيخ هذه الطائفة) و (عمدتها) و (وجهها) و (رئيسها) ونحو ذلك فقد استعملها أصحابنا فيمن يستغنى عن التوثيق لشهرته، ايماءا إلى أن التوثيق دون مرتبته». تعبيرهاي: «شيخ هذه الطائفه، عمدتها و وجهها... و مانند آنها را علماي اماميه در باره كسي به كار ميبرند كه به خاطر شهرتش بينياز از توثيق است، و اشاره به اين است كه شأن او اجل از توثيق كردن (مقام او بالاتر از اين است كه كسي بيايد او را توثيق كند). وصول الأخيار إلى أصول الأخبار - والد البهائي العاملي، ص 192.
تعبير «عين» نيز در اصطلاح علماي رجال، دلالت بر توثيق راوي ميكند. مرحوم نوري در «خاتمة المستدرك» از محقق كاظمي در اين زمينه نقل ميكند: «قال السيد المحقق الكاظمي في عدته، في ذكر جملة ما يفهم منه التوثيق: وكذا قولهم: عين من عيون هذه الطائفة، ووجه من وجوهها». «سيد محقق كاظمي در كتاب «عده» خودش در بيان الفاظي كه مفيد توثيق است، گفته است: همچنين است (يعني توثيق فهميده ميشود از) قول علماء ميگويند: عين من عيون هذه الطائفه (فلاني چشم چراغي اين گروه است) يا وجهي از وجوه اين طائفه است». خاتمة المستدرك - الميرزا النوري، ج 4، ص47.
بنابراين، با توجه به تعبير نجاشي، احمد بن محمد بن عيسي اشعري، بينياز از توثيق است.
3. ابن محبوب:
اسم ايشان حسن بن محبوب سراد و از سوي علماي رجال شيعه توثيق شده است. مرحوم شيخ طوسي درباره اش مينويسد:
الحسن بن محبوب السراد، ويقال له: الزراد، ويكنى أبا علي، مولى بجيلة، كوفي، ثقة . ... وكان جليل القدر، ويعد في الأركان الأربعة في عصره.
حسن بن محبوب سراد، كه به او « زراد» ميگويند، كنيه اش ابو علي ، اهل كوفه و مورد وثوق و اعتماد است. وي انسان عاليقدري است و در زمان خودش از اركان اربعه شمرده ميشد (يکي از برترين علماي چهارگانه عصر خويش بود).
الفهرست - الشيخ الطوسي - ص 96
4. أبي حمزة:
اسم ايشان ثابت بن دينار است كه شيخ طوسي ايشان را توثيق كرده و مينويسد:
ثابت بن دينار ، يكنى أبا حمزة الثمالي ، ... ثقة .
ثابت بن دينار، كنيه اش ابو حمزه ثمالي ... ثقه است.
الفهرست - الشيخ الطوسي - ص 90
نجاشي هم در باره ايشان مينويسد:
ثابت بن أبي صفية أبو حمزة الثمالي... كوفي ، ثقة ، .. وكان من خيار أصحابنا وثقاتهم ومعتمديهم في الرواية والحديث .
ثابت بن ابي صفيه ابو حمزه ثمالي از اهل كوفه و موثق است. وي از بهترين شيعيان بود و در نقل روايت و حديث در ميان شيعه مورد وثوق و اعتماد مي باشد.
رجال النجاشي - النجاشي - ص 115
افرادي كه در سند اين روايت هستند، از سوي علماي رجال و بزرگان شيعه توثيقات فراوان دارند. جهت رعايت اختصار تنها به بررسي يك سند و ذكر توثيق از سوي يكي از علماي رجال درباره هر كدام از راويان فوق، اكتفا كرديم و در نتيجه روشن شد كه اين روايت صحيح است.
روايت دوم: از طريق زيد بن الحسن:
روايت مورد بحث را طبري در كتاب «ذخائر العقبي» از طريق زيد بن الحسن آورده است:
ذكر خطبته يوم قتل أبوه علي بن أبي طالب عن زيد بن الحسن قال خطب الحسن الناس حين قتل علي بن أبي طالب رضي الله عنه فحمد الله وأثنى عليه ثم قال لقد قبض في هذه الليلة رجل لم يسبقه الأولون ولا يدركه الآخرون...
ذخائر العقبى - احمد بن عبد الله الطبري - ص 138
طرق اين روايت محدود به چند راوي نميشود؛ بلكه گروهي از راويان آن را نقل كرده اند؛ چنانچه مرحوم اربلي، صاحب كشف الغمه، بر اين مطلب تصريح ميكند:
وقد روى جماعة انه خطب صبيحة الليلة التي قبض فيها أمير المؤمنين عليه السلام فحمد الله وأثنى عليه وصلى على النبي صلى الله عليه وآله وسلم ثم قال لقد قبض في هذه الليلة رجل لم يسبقه الأولون ولم يدركه الآخرون...
گروهي (جماعتي) نقل كرده اند كه امام حسن عليه السلام در صبح شبيكه امير مؤمنان از دنيا رفتند، خطبه خواند و حمد و ثناي خدا را به جاي آورد و بر پيامبرش درود فرستاد ...
كشف الغمة - ابن أبي الفتح الإربلي، ج 2 ص 155
همانگونه كه مرحوم اربلي فرموده اند، اين روايت را جماعتي از محدثان نقل كرده اند و طريق ديگر آن را ميتوانيد در كتاب ذيل مطالعه فرماييد:
مسائل علي بن جعفر - ابن الإمام جعفر الصادق (ع) - ص 329
ب: روايات اهل سنت:
در منابع اهل سنت نيز آمده است كه امام حسن مجتبي عليه السلام بعد از شهادت پدر بزرگوارشان خطبه خواندند و به ويژگيهاي بينظير آن حضرت از جمله پيشگامي ايشان نسبت به پيشنيان و آيندگان تصريح نمودند.
اين روايات در منابع آنها از طرق متعد و به دو صورت نقل شده است:
گاهي به صورت مطلق پيشگامي اميرمؤمنان عليه السلام را بر پيشينيان بيان كرده اند؛ و گاهي در برخي از سندها و طرق، مقيد به «علم و عمل» شده است. ابتدا روايات مطلق و پس از آن روايات مقيد را ذكر ميكنيم:
دسته اول روايات مطلق:
1. ابو الطفيل كناني صحابي:
ابو الطفيل يكي از صحابه جليل القدر رسول خدا صلي الله عليه وآله است كه اين روايت را از امام مجتبي عليه السلام نقل كرده است:
حدثنا أحمد بن زهير قال نا أحمد بن يحيى الصوفي قال نا إسماعيل بن أبان الوراق قال نا سلام بن أبي عمرة عن معروف بن خربوذ عن أبي الطفيل قال خطب الحسن بن علي بن أبي طالب فحمد الله وأثنى عليه وذكر أمير المؤمنين عليا رضي الله عنه خاتم الأوصياء ووصى خاتم الأنبياء وأمين الصديقين والشهداء، ثم قال يا أيها الناس لقد فارقكم رجل ما سبقه الأولون ولا يدركه الآخرون لقد كان رسول الله صلى الله عليه وسلم يعطيه الراية فيقاتل جبريل عن يمينه وميكائيل عن يساره فما يرجع حتى يفتح الله عليه
ابو الطفيل ميگويد: حسن بن علي خطبه خواند و حمد و ثناي الهي را به جا آورد و فرمود: اميرمؤمنان خاتم اوصياء پيامبران و وصي خاتم پيامبران، امين راستگويان و شهداء بود. آنگاه فرمود: اي مردم ! مردي از ميان شما رفت كه گذشتگان از او سبقت نگرفتند و آيندگان به پاي او نميرسند.
المعجم الأوسط، ج 2، ص 336
طبراني در «المعجم الكبير»، اين روايت را از طريق «هبيرة» با سند معتبر نقل کرده است:
المعجم الكبير، ج 3، ص 79 ، ح2717، ص 80، ح2725
تصحيح روايت توسط هيثمي:
هيثمي روايت ابو الطفيل را نقل كرده و در پايان آن تصريح ميكند كه سند احمد و برخي طرق بزار و طبراني «معتبر» است:
عن أبي الطفيل قال خطبنا الحسن بن علي بن أبي طالب فحمد الله وأثنى عليه وذكر أمير المؤمنين عليا رضي الله عنه خاتم الأوصياء ووصي الأنبياء وأمين الصديقين والشهداء ثم قال يا أيها الناس لقد فارقكم رجل ما سبقه الأولون ولا يدركه الآخرون ...
و در پايان روايت ميگويد:
ورواه أحمد باختصار كثير وإسناد أحمد وبعض طرق البزار والطبراني في الكبير حسان.
اين روايت را احمد بن حنبل با اختصار بسيار نقل كرده و سند احمد و برخي طرق بزارو طبراني در معجم الكبير حسن است.
مجمع الزوائد، ج 9، ص 146
2. طريق هبيرة بن يريم
طبراني در معجم الكبير اين روايت را از طريق هبيره با پنج سند نقل كرده و در نخستين سندش روايت به صورت مطلق اين گونه آمده است:
حدثنا بِشْرُ بن مُوسَى ثنا يحيى بن إِسْحَاقَ السَّيْلَحِينِيُّ ثنا يَزِيدُ بن عَطَاءٍ عن أبي إِسْحَاقَ عن هُبَيْرَةَ بن يَرِيمَ أَنَّ الْحَسَنَ بن عَلِيٍّ رضي اللَّهُ عنه خَطَبَ الناس فقال يا أَيُّهَا الناس لقد فَقَدْتُمْ رَجُلا لم يَسْبِقْهُ الأَوَّلُونَ وَلا يُدْرِكُهُ الآخِرُونَ ...
المعجم الكبير، ج3 ، ص 79، ح 2717
تصحيح اين سند:
ابو بكر قطيعي از علماي متوفاي قرن چهارم (368هـ) است. سند نخست طبراني را «حسن» ميداند:
وبه حدثنا السيلحيني قال حدثنا يزيد بن عطاء عن أبي إسحاق عن هبيرة بن يريم أن الحسن بن علي خطب الناس فقال أيها الناس لقد فقدتم رجلا لم يسبقه الأولون ولم يدركه الآخرون... حسن.
جزء الألف دينار، ج 1، ص 130
طبراني در سند ديگر نيز اين روايت را به صورت مطلق آورده است:
المعجم الكبير، ج3، ص80،ح2725.
الباني محدث پرآوازه وهابي در كتاب مختصر السلسلة الصحيحة، به «معتبر بودن» دو طريق هبيره تصريح كرده است:
عن ابي هبيرة بن يريم قال : سمعت الحسن بن علي قام فخطب الناس فقال : يا أيها الناس ! لقد فارقكم أمس رجل ما سبقه الأولون ولا يدركه الآخرون . ... (حسن بطريقيه)
السلسلة الصحيحة – مختصرة ، ج5 ، ص 660.
تصحيح ابن حبان:
ابن حبان نيز روايت هبيره بن يريم را در كتاب «صحيح» خود آورده ونشانه اين است كه ايشان هم اين روايت را صحيح ميداند:
أخبرنا الحسن بن سفيان حدثنا أبو بكر بن أبي شيبة حدثنا عبد الله بن نمير عن إسماعيل بن أبي خالد عن أبي إسحاق عن هبيرة بن يريم قال سمعت الحسن بن علي قام فخطب الناس فقال يا أيها الناس لقد فارقكم أمس رجل ما سبقه ولا يدركه الآخرون ...
صحيح ابن حبان، ج 15، ص 383.
اي مردم ديروز کسي را از دست داديد که نه کسي از گذشتگان (در فضيلت) بر او سبقت گرفته و نه آيندگان به او (در فضيلت و برتري) خواهند رسيد.
ايشان در كتاب ديگر خود نيز روايت را با اين عبارت آورده است:
... والله لقد مات فيكم رجل ما سبقه الأولون ولا يدركه الآخرون ...
الثقات، ج 2، ص 304
تعليقه الباني بر صحيح ابن حبان در تصحيح سند هبيره:
الباني در كتاب «التعليقات الحسان على صحيح ابن حبان»، سند اين روايت را كه ابن حبان در كتابش از طريق هبيره نقل كرده، صحيح ميداند:
6897 - أَخْبَرَنَا الْحَسَنُ بْنُ سُفْيَانَ حَدَّثَنَا أَبُو بَكْرِ بْنُ أَبِي شَيْبَةَ حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ نُمَيْرٍ عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ أَبِي خَالِدٍ عَنْ أَبِي إِسْحَاقَ عَنْ هُبَيْرَةَ بْنِ يَرِيمَ قَالَ: سَمِعْتُ الْحَسَنَ بْنَ عَلِيٍّ قَامَ فَخَطَبَ النَّاسَ فَقَالَ: يَا أَيُّهَا النَّاسُ لَقَدْ فارَقَكُمْ أَمْسِ رَجُلٌ مَا سَبَقَهُ وَلَا يُدْرِكُهُ الْآخِرُونَ .....
= (6936) [8: 3]
[تعليق الشيخ الألباني]
صحيح - ((الصحيحة)) (2496).
[التعليقات الحسان على صحيح ابن حبان 10/ 74]، الشيخ محمد ناصر الدين الالباني، الطبعة الاولي، ناشر: دار باويز
3. طريق جابر بن سمره صحابي:
دولابي در كتاب «الذرية الطاهرة النبوية»، اين روايت را از طريق خالد بن جابر و او از پدرش جابر (جابر بن سمره) نقل كرده است:
حدثنا عمرو بن علي أبو حفص ويزيد بن سنان أبو خالد قالا حدثنا أبو عاصم حدثنا سكين بن عبدالعزيز قال أخبرني خالي حفص بن خالد قال حدثني أبي خالد بن جابر عن أبيه جابر قال لما قتل علي بن أبي طالب قام الحسن خطيبا فقال لقد قتلتم والله رجلا في ليلة نزل فيها القرآن وفيها رفع عيسى بن مريم وفيها قتل يوشع فتى موسى والله ما سبقه أحد كان قبله ولا يدركه أحد يكون بعده ...
وقتي علي بن ابي طالب كشته شد، حسن بن علي خطبه خواند و فرمود: شما در شب نزول قرآن، .... مردي را كشتيد كه هيچ يكي از افراد قبل از او بر ايشان پيشي نگرفتند و افرادي نيز كه بعدا ميآيند به پاي آن حضرت نخواهد رسيد.
الذرية الطاهرة، ج1، ص78
4 . زيد بن حسن بن علي :
دولابي در كتاب «الذرية الطاهرة النبوية»، اين روايت از طريق زيد بن علي نقل كرده است:
أخبرني أبو القاسم كهمس بن معمر أن أبا محمد إسماعيل بن محمد ابن إسحاق بن جعفر بن محمد بن علي بن حسين بن علي بن أبي طالب حدثهم حدثني عمي علي بن جعفر بن محمد بن حسين بن زيد عن الحسن بن زيد بن حسن بن علي عن أبيه قال خطب الحسن بن علي الناس حين قتل علي فحمد الله وأثنى عليه ثم قال لقد قبض في هذه الليلة رجل لم يسبقه الأولون ولا يدركه الآخرون....
الذرية الطاهرة، ج 1، ص 74
محب الدين طبري نيز اين روايت را از طريق زيد بن حسن بن علي نقل كرده است:
ذخائر العقبى في مناقب ذوي القربى، ج 1، ص 138
5. ابو عبد الرحمن السلمي:
يوسف بن احمد يغموري در كتاب «نور القبس»، اين روايت را از طريق ابو عبد الرحمان سلمي نقل كرده است:
قال أبو عبد الرحمان السُلمي: خطبنا الحسن بن علي رضي الله عنهما بعد وفاة عليّ رضي الله عنه، فقال: ياأيها الناس، والله قد فقدتم رجلاً ما سبقه أحد كان قبله، ولا يلحقه أحدٌ يكون بعده، كان رسول الله صلى الله عليه وسلم يبعثه جبريل عن يمينه وميكائيل عن يساره،
حسن بن علي بعد از وفات علي (رضي الله عنه) در ميان خطبه خواند و فرمود: اي مردم به خدا سوگند، شما مردي را از دست داديد كه هيچ فردي قبل از او بر ايشان پيشي بگيرد و بعد از او نيز فردي نيست كه به پاي او برسد. رسول خدا صلي الله عليه وآله وقتي ايشان را به جنگ ميفرستاد، جبرئيل از سمت راست و ميكائيل از سمت چپ، آن حضرت را همراهي ميكردند.
نور القبس، ج 1، ص 40
6 و7 و 8. طريق زيد بن وهب، عبدالله بن نجي و عاصم بن ضمره:
دولابي در كتاب «الذرية الطاهرة النبوية»، خطبه امام حسن عليه السلام را با چهار طريق (ابو الطفيل، زيد بن وهب، عبد الله بن نجي و عاصم بن ضمره) نقل كرده و طريق ابو الطفيل را در روايت نخست نقل كرديم، و در سه طريق ديگر (زيد بن وهب، عبد الله بن نجي و عاصم بن ضمره) نيز امير مؤمنان عليه السلام پيشگام همگان معرفي شده است:
124 حدثنا أحمد بن يحيى الأودي حدثنا إسماعيل بن أبان الوراق حدثنا عمرو عن جابر عن أبي الطفيل وزيد بن وهب وعبدالله بن نجي وعاصم بن ضمرة عن الحسن بن علي قال لقد قبض في هذه الليلة رجل لم يسبقه أحد كان قبله ولم يخلف بعده مثله وهو علي بن أبي طالب حبيب رسول الله وأخوه.
حسن بن علي فرمود: در اين شب مردي از دنيا رفت كه هيچ فردي قبل از ايشان، بر او پيشگام نشدند و بعد از ايشان فردي همانند او نخواهد بود و او علي بن ابيطالب حبيب رسول خدا و برادر اوست.
الذرية الطاهرة ج 1، ص 75
دسته دوم: روايات مقيد:
1. طريق علي بن الحسين (ع):
حاكم نيشابوري خطبه امام حسن عليه السلام را از طريق امام علي بن الحسين عليه السلام چنين نقل كرده است:
( حدثنا ) أبو محمد الحسن بن محمد بن يحيى ابن أخي طاهر العقيقي الحسني ثنا إسماعيل بن محمد بن إسحاق بن جعفر ابن محمد بن علي بن الحسين حدثني عمى علي بن جعفر بن محمد حدثني الحسين بن زيد عن عمر بن علي عن أبيه علي بن الحسين قال خطب الحسن بن علي الناس حين قتل علي فحمد الله وأثنى عليه ثم قال لقد قبض في هذه الليلة رجل لا يسبقه الأولون بعمل ولا يدركه الآخرون وقد كان رسول الله صلى الله عليه وآله يعطيه رايته فيقاتل وجبريل عن يمينه وميكائيل عن يساره فما يرجع حتى يفتح الله عليه ...
عمر بن علي از پدرش نقل كرده هنگاميكه علي (عليه السلام) كشته شد، حسن بن علي (عليهما السلام) با مردم خطبه خواند، حمد خدا گفت و ثناي او را به جاي آورد. سپس فرمود: در اين شب مردي درگذشت كه در عمل پيشينيان بر او سبقت نگرفتند و آيندگان نيز به پاي وي نخواهند رسيد. رسول خدا صلي الله عليه وسلم پرچم را به دستش ميداد، او ميجنگيد در حالي که جبرئيل از جانب راست و ميكائيل از سمت چپ همراه او بود و بر نميگشت مگر اين كه خداوند پيروزي را نصيبش ميكرد. ....
المستدرك - الحاكم النيسابوري ، ج 3، ص 172.
2. طريق عمرو بن حبشي : (با سند معتبر)
ابن ابيشيبه با سند معتبر از عمرو بن حبشي نقل مي کند:
32773 حدثنا وكيع عن إسرائيل عن أبي إسحاق عن عمرو بن حبشي قال خطبنا الحسن بن علي بعد وفاة علي فقال لقد فارقكم رجل بالأمس لم يسبقه الأولون بعلم ولا يدركه الآخرون كان رسول الله صلى الله عليه وسلم يعطيه الراية فلا ينصرف حتى يفتح الله عليه.
بعد از وفات علي (عليه السلام)، حسن بن علي براي ما خطبه خواند و فرمود: ديروز مردي از شما جدا شد كه پيشينيان در علم بر وي پيشي نگرفتند و آيندگان نيز به مقام علمي او نخواهند رسيد. رسول خدا وقتي پرچم را به دستش ميداد، تا خداوند پيروزي را نصيبش نميكرد بر نميگشت.
مصنف ابن أبي شيبة، ج 17 ، ص 124، ناشر: دار القبلة للثقافة الإسلامية ، جدة، المملکة العربية السعودية ؛ مؤسسة علوم القرآن، دمشق، سوريا ؛ دار القرطبة ، بيروت، لبنان؛ محقق : محمد عوّامة، چاپ اول، 1427 هـ ، 2006 م.
محقق کتاب در پاورقي مي گويد : اسناد المصنف حسن. سندي که ابن ابي شيبة در اينجا آورده ، معتبر مي باشد.
احمد بن حنبل نيز روايت را از همين طريق با سند صحيح نقل كرده است:
حدثنا عبد اللَّهِ حدثني أبي ثنا وَكِيعٌ عن إِسْرَائِيلَ عن أبي إِسْحَاقَ عن عَمْرِو بن حبشي قال خَطَبَنَا الْحَسَنُ بن علي بَعْدَ قَتْلِ علي رضي الله عنهما فقال لقد فَارَقَكُمْ رَجُلٌ بِالأَمْسِ ما سَبَقَهُ الأَوَّلُونَ بِعِلْمٍ وَلاَ أَدْرَكَهُ الآخِرُونَ ....
مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 344، روايت 1720، ناشر: دار الحديث ، قاهره.
اين روايت را بزار در كتاب (مسند البزار، ج 4، ص 178) نيز با همين سند نقل كرده است.
تصحيح سند روايت از سوي محققان مسند احمد:
احمد محمد شاکر محقق اين کتاب در ذيل روايت ميگويد:
اسناده صحيح. سند اين روايت صحيح است.
سِندي محقق ديگر اين کتاب علاوه بر اينکه سند را معتبر مي داند، در ذيل روايت چنين مي نويسد:
قوله «لم يسبقه الاولون»: اراد: غير الانبياء، و هذا لا ينافي مساواة بعض اياه في العلم.
مقصود امام حسن (عليه السلام) كه فرمود: لم يسبقه الاولون، غير انبياء است؛ اما اين سخن منافات ندارد كه امير مؤمنان با برخي انبياء در علم مساوي است.
مسند احمد ، ج 2 ، ص 197، روايت 965، ناشر :
تصحيح ابو بكر خلال:
وي نيز بعد از نقل روايت، تصريح نموده كه راويان سند «عمرو بن حبشي» مورد قبول علماي رجال اهل سنت وموثق هستند:
أخبرنا محمد قال أنبأ وكيع عن إسرائيل عن أبي إسحاق عن عمرو بن حبيشي قال خطبنا الحسن بن علي بعد موت علي رحمه الله فقال لقد فارقكم بالأمس رجل لم يسبقه الأولون بعلم ولم يدركه الآخرون ...
في إسناده عمرو بن حبشي قال عنه ابن حجر مقبول وبقية رواته ثقات.
در سند اين روايت، عمرو بن حبشي است كه از نظر ابن حجر مقبول و بقيه راويان نيز موثق هستند.
السنة للخلال، ج 2، ص 199
3. طريق هبيره :
همانگونه كه تذكر داديم، اين روايت از طريق هبيره با اسناد متعدد نقل شده و در برخي از اسناد، روايت به صورت مقيد نقل شده كه يكي از اسنادش اين است:
1719 حدثنا عبد اللَّهِ حدثني أبي ثنا وَكِيعٌ عن شَرِيكٍ عن أبي إِسْحَاقَ عن هُبَيْرَةَ خَطَبَنَا الْحَسَنُ بن عَلِىٍّ رضي الله عنه فقال لقد فرقكم رَجُلٌ بِالأَمْسِ لم يَسْبِقْهُ الأَوَّلُونَ بِعَلْمٍ وَلاَ يُدْرِكُهُ الآخِرُونَ كان رسول اللَّهِ صلى الله عليه وسلم يَبْعَثُهُ بِالرَّايَةِ جِبْرِيلُ عن يَمِينِهِ وَمِيكَائِيلُ عن شِمَالِهِ لاَ يَنْصَرِفُ حتى يُفْتَحَ له.
احمد محمد شاکر محقق اين کتاب در ذيل روايت ميگويد: اسناده صحيح.
مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 344، روايت 1719، ناشر: دار الحديث ، قاهره.
4. از طريق عاصم بن ضمره:
ابن ابيشيبه استاد بخاري اين روايت را از طريق عاصم بن ضمره چنين نقل كرده است:
حدثنا شريك عن أبي إسحاق عن عاصم بن ضمرة قال خطب الحسن بن علي حين قتل علي فقال يا أهل الكوفة أو يا أهل العراق لقد كان بين أظهركم رجل قتل الليلة أو أصيب اليوم لم يسبقه الأولون بعلم ولا يدركه الآخرون كان النبي صلى الله عليه وسلم إذا بعثه في سرية كان جبريل عن يمينه وميكايل عن يساره فلا يرجع حتى يفتح الله عليه.
عاصم بن ضمره ميگويد: هنگاميكه علي كشته شد، حسن بن علي براي مردم كوفه خطبه خواند و فرمود: اي اهل كوفه (يا اي اهل عراق) ... كه پيشنيان بر علم پيشي نگرفتند و آيندگان به پاي او نميرسند. رسول خدا صلي الله عليه وآله وقتي او را به جنگ ميفرستاد، جبرئيل از سمت راست و ميكائيل از سمت چپ او را همراهي ميكردند. او بر نميگشت مگر اين كه خداوند پيروزي را نصيبش ميكرد.
مصنف ابن أبي شيبة، ج 6، ص 369
5. طريق ابي رزين:
اين فرمايش امام مجتبي عليه السلام به گزارش ابن ابيشيبه از طريق ابيرزين نيز نقل شده است:
1026 حدثنا عبد الله قال حدثني أبي نا وكيع عن شريك عن عاصم عن أبي رزين قال خطبنا الحسن بن علي بعد وفاة علي وعليه عمامة سوداء فقال لقد فارقكم رجل لم يسبقه الأولون بعلم ولا يدركه الآخرون.
فضائل الصحابة لابن حنبل، ج 2، ص 600
بخش دوم، تحليل روايت
در اين بخش به تشريح چند مطلب مرتبط به اين روايات ميپردازيم:
الف: مجموع طرق اين روايت:
با تحقيقي كه به آن دست يافتيم ، اين روايت در منابع اهل سنت مجموعا يازده طريق دارد و از مجموع آن، سه طريق (ابو الطفيل كناني، هبيرة بن يريم، عمرو بن حبشي) صحيح هستند و تصحيحات علماي رجال، محققان كتاب و علماي ديگر همانند هيثمي و الباني را ذيل همان روايات آورديم.
در منابع شيعه نيز به فرموده مرحوم اربلي، اين روايت را گروهي راوايان نقل كرده اند و تنها به روايت امام باقر عليه السلام با دو سند نقل شده كه هر دو سند آن صحيح است و راويان آن مورد بررسي قرار گرفت.
علاوه بر آن، اگر اين سه طريق را علماي اهل سنت تصحيح هم نميكردند، نياز به بررسي سندي نبود؛ چرا كه روايت در حد استفاضه است و روايتي كه مستفيض باشد، بررسي سندي در آن معنايي ندارد؛ زيرا طرق و اسناد روايات، يكديگر را تقويت ميكنند؛ چنانچه حتي ابن تيميه در اين باره ميگويد:
فإن تعدد الطرق وكثرتها يقوى بعضها بعضا حتى قد يحصل العلم بها ولو كان الناقلون فجارا فساقا فكيف إذا كانوا علماء عدولا.
تعدد طرق و زياد بودن آنها، برخي از سندها برخي ديگر را تقويت ميكنند و علم و يقين به آن حاصل ميشود، هرچند راوايان آن انسانهايي باشند که غرق در گناه و تبهکار باشند؛ پس زماني كه راويان آن علماي عادل باشند (حال اين روايت) چگونه است . (يعني به طريق اولي اگر راويان روايت انسانهاي عادل باشند، تعدد طرق باعث تقويت يكديگرميشوند)
مجموع الفتاوى، ج 18، ص 26
ب: فهرست برخي از فضائل حضرت علي (ع) در اين روايت:
اين روايت چند فضيلت بينظير را براي امير مؤمنان عليه السلام بيان ميكند:
1. آن حضرت از همه پيشينيان (حتي انبيا) به جز پيامبر خاتم صلي الله عليه و آله برترند.
2. آيندگان نيز در فضائل به آن حضرت نمي رسند.
3. آن حضرت پرچمدار رسول خدا صلي الله عليه وآله در زمان ايشان بوده است.
4. دو فرشته مقرب الهي (جبرئيل و مكائيل) در تمامي جنگها، همراه و ياور حضرت بوده اند.
5. امير مؤمنان در هرجنگي كه پرچم را به دست گرفت از ميدان نبرد به اذن و ياري خداوند فاتح و پيروز بر مي گشت.
6. آن حضرت وصي پيامبران است.
7. مقام خاتم الاوصيا به حضرت امير عليه السلام اختصاص دارد.
8. ايشان امين صديقان و شهداست.
ج: امير مؤمنان (ع) برتر از همه پيشينيان
نكته مهمي كه ما در اين مقاله به دنبال اثبات آن هستيم اين است كه اميرمؤمنان عليه السلام بر همه پيشينيان و تمام افرادي كه از آغاز خلقت تا كنون قبل از حضرت بوده اند، برتري دارد و پيشگام و پيشتاز آنهاست. اين مطلب از عبارت هاي: «ما سبقه الاولون»، «لايسبقه الاولون» به دست ميآيد كه در بيشترين اسناد روايت بيان شد.
برخي تعبيرات ديگر نيز همين نكته را تأييد و بر آن تأكيد ميكند:
1. ابو بكر بزار در كتاب «البحر الزخار» اين روايت را از طريق ابو خالد بن حيان نقل كرده و در آن آمده است كه امام حسن عليه السلام فرمود: والله ما سبقه أحد كان قبله ولا يدركه أحد كان بعده..
حدثنا عمرو بن علي قال نا أبو عاصم قال نا سكين بن عبد العزيز قال حدثني حفص بن خالد قال حدثني أبي خالد بن حيان قال لما قتل علي بن أبي طالب رضي الله عنه قام الحسن بن علي خطيبا ... فقال والله ما سبقه أحد كان قبله ولا يدركه أحد كان بعده ...
و در پايان روايت، سند آن را نيز صالح ميداند:
وإسناده صالح ولا نعلم يحدث عن حفص بن خالد غير سكين بن عبد العزيز
مسند البزار، ج 4 ، ص 179
2. در نقل جابر بن سمره نيز (كه قبلا ذكر كرديم) آمده است:
والله ما سبقه أحد كان قبله ولا يدركه أحد يكون بعده.
الذرية الطاهرة، ج1، ص78
3. در نقل عبد الرحمن سلمي نيز اين تعبير آمده بود:
والله قد فقدتم رجلاً ما سبقه أحد كان قبله، ولا يلحقه أحدٌ يكون بعده،
نور القبس، ج 1، ص 40
4. در سندي كه دولابي از چهار طريق (ابو الطفيل، زيد بن وهب، عبد الله بن نجي و عاصم بن ضمره) نقل كرده نيز اين عبارت آمده بود:
لقد قبض في هذه الليلة رجل لم يسبقه أحد كان قبله ولم يخلف بعده مثله وهو علي بن أبي طالب حبيب رسول الله وأخوه.
الذرية الطاهرة ج 1، ص 75
5. مسعودي در كتاب «مروج الذهب»، نيز روايت را با عبارتي نقل كرده، كه گوياي برتري امير مؤمنان عليه السلام بر همه مخلوقات قبل از ايشان حتي پيامبران الهي است جز اين كه مقام نبوت را ندارد:
واللّه لقد قبض فيكم الليلة رجل ما سبقه الأولون إلا بفضل النبوة، ولا يدركه الأخرون، ...
به خدا سوگند در اين شب مردي از ميان شما رفت كه پيشينيان جز مقام نبوت بر ايشان سبقت نگرفتند و آيندگان نيز به فضايل او نخواهند رسيد.
مروج الذهب، ج 1، ص 341
6. در نقل شهاب الدين ابشيهي در كتاب «المستطرف في كل فن مستظرف» اين نكته به صورت روشن استفاده ميشود كه امام حسن عليه السلام فرمود:
لقد قبض في هذه الليلة رجل ما سبقه الأولون بعد رسول الله صلى الله عليه وسلم ولا يدركه الآخرون...
المستطرف في كل فن مستظرف، ج 1، ص 474
بنابراين، اميرمؤمنان عليه السلام طبق اين روايات، حتي بر پيامبران گذشته برتري دارند جز اين كه آن حضرت مقام نبوت را ندارد.
البته ذكر اين نكته الزامي است كه بحث پيشگامي و تقدم اميرمؤمنان نسبت به رسول خدا صلي الله عليه وآله مطرح نيست؛ بلكه رسول خاتم اشرف مخلوقات و برتر از همه افراد بشر است و حضرت علي خود را در مقابل ايشان عبدي در مقابل مولايش ميداند.
بنابراين، از روايت، پيشگامي امير مؤمنان عليه السلام از همه پيشينيان قبل از رسول خدا صلي الله عليه وآله اثبات ميشود.
نكته پاياني مورد توجه اين است كه اگر در برخي از روايات پيشگامي حضرت مقيد به «علم، عمل و حلم» شده، با رواياتي كه پيشتازي مطلق حضرت را بيان ميكنند تعارضي ندارند؛ چرا كه اين موارد برجسته ترين فضائل انساني و شاخصه هاي پيامبران گذشته است و با اندك تأملي در مي يابيم که اين روايات نيز به همان روايات مطلق بر ميگردد و فضائل حضرت محدود به اين موارد نيست.
از همين رو است كه در نقل ابشيهي از علماي اهل سنت در كتاب «المستطرف في كل فن مستظرف»، امام حسن عليه السلام مصيبت از دست دادن امير مؤمنان آن قدر عميق و دردناك بيان كرده كه همه عالم تكوين و تشريع در سوگ حضرت نشسته اند:
لقد قبض في هذه الليلة رجل ما سبقه الأولون بعد رسول الله صلى الله عليه وسلم ولا يدركه الآخرون فعند الله نحتسب ما دخل علينا وعلى جميع أمة محمد صلى الله عليه وسلم فوالله لا أقول اليوم إلا حقا لقد دخلت مصيبة اليوم على جميع العباد والبلاد والشجر والدواب ...
در اين شب مردي از دنيا رفت كه بعد از رسول خدا صلي الله عليه وآله هيچ يكي از پيشينيان بر او سبقت نگرفت، و آيندگان نيز به او نميرسند؛ مصيبتي را که بر ما و بر تمامي امت پيامبر صلي الله عليه و آله وارد آمده است، به خداوند واگذار مي کنيم. به خدا سوگند، آنچه را امروز ميگويم حق است، امروز مصيبتي بر تمام بندگان، شهرها، درختان و جنبدگان وارد شد.
المستطرف في كل فن مستظرف، ج 1، ص 474
نتيجه:
طبق اين روايات كه از نظر شيعه و اهل سنت صحيح هستند، امير مؤمنان عليه السلام بر همه پيشينيان و از جمله بر پيامبران گذشته (جز در مقام نبوت) برتري دارند، و پيشگام از همه آنها است و آيندگان نيز نميتوانند به مقام آن حضرت دست يابند.
هرچند برخي از اسناد اين روايت، پيشگامي حضرت را در مقام (علم، عمل و حلم) بيان ميكنند، اما اسنادي كه به صورت مطلق (لم يسبقه الأولون ولا يدركه الآخرون) آمده، بيشتر از روايات مقيد هستند و هر دو دسته هرگز با هم تعارضي ندارند و در نتيجه پيشگامي مطلق ايشان بر اولين و آخرين ثابت ميشود. حال با اين اوصاف اگر فردي امير المؤمنين عليه السلام را کنار بزند و افراد ديگر را بر ايشان مقدم کند، آيا در مقابل خداوند عذري دارد؟!
به نقل از سایت ولی عصر عج
ادامه مطلب
غسل شیعه و سنی
عمده اختلاف بین شیعه و سنی در مسئله غسل، در کیفیت غسل می باشد؛ هر چند در جزئیات غسل کردن نیز اختلاف بین مذهب شیعه و اهل سنت و نیز بین خود مذاهب اربعه اهل سنت وجود دارد.
توضیح این که:
در غسل، موارد اختلاف بین شیعه و اهل سنت و همچنین بین خود مذاهب اربعه اهل سنت وجود دارد، از جمله:
1. بنا بر مذهب شیعه، شستن داخل دهان و بینی و سوراخ داخل گوش، واجب نیست؛ چون ظاهر بدن حساب نمی شود. در غسل، شستن ظاهر بدن کافی است.
بین مذاهب اربعه، در این مسئله اختلاف است. از نظر حنابله و حنفیه (مذاهب اهل سنت)، مضمضه کردن و استنشاق، در غسل واجب است و داخل دهان و بینی را نیز جزء ظاهر بدن حساب نموده اند. شافعی و مالکی این ها را واجب نمی داند و مطابق با مذهب شیعه فتوا داده اند.
2. همچنین در شستن موهای بلند در غسل، به نظر بیش تر علمای شیعه بنا بر احتیاط واجب، شستن موهای بلند نیز در غسل واجب است؛ ولی در مذاهب اهل سنت، در این مسئله نیز اختلاف دیده می شود؛ مثلاً در مورد موهای زیاد، مالکی ها قائل اند که واجب است موها را حرکت بدهد تا آب به ظاهر پوست بدن برسد؛ اما مذاهب ثلاثه دیگر قائل اند که ظاهر موها نیز شسته شود و باطن موهای بلند نیز شسته شود؛ ولی رساندن آب به ظاهر پوست در جایی که موهای بلندی دارد، واجب نیست.
حنابله در شستن موهای بلند زن ها، بین غسل جنابت و حیض فرق گذاشته اند. باز کردن بافت موهای خانم ها را در غسل جنابت، واجب نمی دانند؛ بلکه مستحب می دانند که باز شود و ظاهر و باطن موها شسته شود؛ اما در غسل حیض، واجب می دانند که بافت موها باز شود و تمام موهای بلند ظاهر و باطن آن باید شسته شود. (1)
3. در کیفیت غسل نیز بین مذهب شیعه و اهل سنت اختلاف است.
از نظر مذهب امامیه، غسل دو قسم است: ترتیبی و ارتماسی. در غسل ترتیبی، اول باید سر و گردن و بعد سمت راست و بعد سمت چپ بدن شسته شود.
اما در مذهب اهل سنت، ملاک شستن تمام بدن و رساندن آب به تمام بدن است؛ فرق نمی کند. اول کجای بدن شسته شود. ترتیب در مذهب اهل سنت، معتبر نمی باشد. (2)
پی نوشت ها:
1. الفقه علی المذاهب الاربعة، ج 1، کتاب الطهارة، فرائض الغسل، ص 111 تا 116.
2. الفقه علی المذاهب الخمسة، چاپ هفتم، ص 47.
گردآوری و پاسخ:
سید محمد مهدی حسین پور
مدیر گروه وهابیت
ادامه مطلب
اذان پیامبر(ص) و حضرت امیر(ع)
بر اساس روایات این نکته مسلّم است که پیامبر اسلام(ص) در اذان به نبوّت خود گواهی میداد، چرا که پیامبر(ص) همچون سایر افراد باید به احکام و تکالیف شرعی عمل نماید، مگر اینکه دلیل خاصی داشته باشیم که آن حضرت نسبت به حکم خاصی تکلیف ندارد و در مورد اذان نه تنها چنین دلیلی نداریم، بلکه روایات فراوانی داریم که پیامبر اکرم(ص) هنگام اذان به وحدانیّت خداوند و نبوّت خود بهطور یقین و آشکارا گواهی میدادند. در اینباره به چند نمونه از روایات بسنده میشود.
امام باقر(ع) فرمود: «در شب معراج آنگاه که پیامبر به بیت المعمور رسید، وقت نماز شد، جبرئیل اذان و اقامه گفت، پیامبر جلو ایستاد، فرشتگان و پیامبران پشت سر حضرت به صف ایستادند [و نماز را به جای آوردند]». کسی از امام باقر(ع) پرسید: جبرئیل چگونه اذان گفت؟ امام(ع) فرمود: «الله اکبر، أشهد ان لا إله إلاّ الله، أشهد أن محمّداً رسول الله... (تا آخر اذان)».( طوسى، محمد بن الحسن، تهذیب الأحکام، محقق و مصحح: موسوی خرسان، حسن، ج 2، ص 60، دار الکتب الإسلامیة، تهران، چاپ چهارم، 1407ق.) روشن است وقتی تشریع اذان با این جملات باشد، اذان پیامبر(ص) نمیتواند به شیوهی دیگری باشد. به همین جهت، نحوهی اذان گفتن پیامبر اکرم(ص) با اذان گفتن جبرئیل و امّت پیامبر تفاوتی ندارد.( ر.ک: سبحانی، جعفر، الاعتصام بالکتاب و السنة، ص 27، مؤسسه امام صادق(ع)، قم، چاپ اول، بی تا.)
امام حسین(ع) فرمود: از پدرم علی بن أبی طالب(ع) شنیدم که فرمود: «خداوند ملکی را فرستاد و پیامبر را به معراج برد، در آنجا فرشتهای که پیش از آن در آسمان دیده نشده بود و از آن پس هم دیده نشده، اذان و اقامه گفت. آنگاه جبرئیل به پیامبر(ص) گفت: اینگونه برای نماز اذان بگو».(دعائم الاسلامی قاضی نعمان بن محمد، تمیمی، دارالمعارف، قاهره، ج 1، ص 142.)
به علاوه، احکام برای عموم مسلمانان است، و پیامبر اکرم(ص) مقدّم بر همه و اولیتر از همه در عمل به احکام است. بین ایشان و سایر مردم از این جهت تفاوتی نیست، مگر بعضی حقوق یا تکالیف خاص که باید مستند به دلیل باشد. لذا اذان و اقامهی پیامبر(ص) همانند اذان و اقامه دیگران بوده است.
اما در مورد ذکر اشهد ان علیا ولی الله باید گفت گفتن این ذکر مستحب است پس گفتن آن واجب نیست تا گفته شود که امیرالمومنین یا پیامبر اکرم آن را در اذان و اقامه می گفتند یا نه. البته شواهدی وجود دارد که این ذکر در میان برخی صحابه زمان پیامبر خدا(ص) گفته می شده و پیامبر اکرم(ص) نیز آنرا تایید نموده اند.
حضرت آيت الله سيداسماعيل مرعشي در كتاب اهميت اذان واقامه و سومين شهادت , دو حديث را از كتاب (السلافه في امر الخلافه ) كه اثر محقق و دانشمند بزرگ اهل سنت شيخ عبدالله مراغي مصري است نقل مي كند و از اين دو حديث برمي آيد كه شهادت سوم(اشهد ان علیا ولی الله) از زمان رسول خدا وجود داشته است:
1- سلمان فارسي در عصر پيامبر در اذان و اقامه بعد از گواهي به يكتايي خدا و رسالت پيامبر(ص ) به ولايت اميرمؤمنان علي (ع ) نيز شهادت مي داد. يكي ازاصحاب به محضر رسول خدا(ص ) رسيد و عرض كرد: اي رسول خدا, امروز موضوعي را شنيدم كه قبلا نشنيده بودم . پيامبر فرمود: آن موضوع چيست ؟ او عرض كرد: سلمان اذان ميگفت . شنيدم او بعد از گواهي به يكتايي خدا و رسالت پيامبر (شهادتين ) به ولايت علي (ع ) گواهي داد (اين ماجرا بعد از حجه الوداع پس از ماجراي غدير رخ داد). پيامبرفرمود: سمعتم خيرا; چيز خوبي شنيده ايد.
2- نيز در مورد ابوذر غفاري روايت شده , يكي از اصحاب نزد پيامبر(ص ) آمد و عرض كرد: اي رسول خدا، ابوذر در اذان بعد ازشهادت به رسالت پيامبر(ص ) به ولايت علي شهادت مي دهد و مي گويد: (اشهد ان علياولي الله ) پيامبر فرمود: كذلك اونسيتم قولي في غدير خم من كنت مولاه فعلي مولاه فمن ينكث فانما ينكث علي نفسه ; همين گونه است . مگر سخن مرا در غدير خم فراموش كرده ايد كه گفتم هر كس من رهبر او هستم پس علي (ع ) رهبر او است . هر كس پيمان را بشكند قطعا به خودش آسيب رسانده است.
ادامه مطلب
