نبش قبور شهدا و صحابه از سنت هاي معاويه + تصوير كتاب
نخستين کسي که نبش قبر صحابه ؛ آنهم شهداء را رسم کرد، و بعد از خود به يادگار گذاشت، معاویه بن هند لعنت الله عليهما بود که دستور داد قبور شهداي احد را بشکافند.
پيروان معاويه دستور او را عملي کردند و در هنگام نبش قبر حضرت حمزه سلام الله عليها کلنگ به پاي آن حضرت اصابت کرد و خون جاري شد.
محمد بن سعد در الطبقات الکبري مينويسد:
أَخْبَرَنَا شِهَابُ بْنُ عَبَّادٍ الْعَبْدِيُّ، قَالَ: أَخْبَرَنَا عَبْدُ الْجَبَّارِ بْنُ وَرْدٍ، عَنِ الزُّبَيْرِ، عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ، قَالَ: " لَمَّا أَرَادَ مُعَاوِيَةُ أَنْ يُجْرِيَ عَيْنَهُ الَّتِي بِأُحُدٍ كَتَبُوا إِلَيْهِ: إِنَّا لا نَسْتَطِيعُ أَنْ نُجْرِيَهَا إِلا عَلَى قُبُورِ الشُّهَدَاءِ "، قَالَ: " فَكَتَبَ: انْبُشُوهُمْ "، قَالَ: " فَرَأَيْتُهُمْ يُحْمَلُونَ عَلَى أَعْنَاقِ الرِّجَالِ كَأَنَّهُمْ قَوْمٌ نِيَامٌ، وَأَصَابَتِ الْمِسْحَاةُ طَرَفَ رِجْلِ حَمْزَةَ بْنِ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ فَانْبَعَثَتْ دَمًا "
جابر بن عبد الله گويد: هنگامي که معاويه قصد کرد تا نهر خود را که در احد قرار داشت، جاري کند، عاملانش به او نامه نوشتند: اين کار ممکن نيست؛ مگر اين که آن را از روي قبور شهدا جاري کنيم. معاويه در جواب نوشت: قبور را نبش کنيد (بشکافيد). راوي گويد: ديدم مردم از سر و کول هم ديگر بالا ميرفتند (تا براي نبش قبر سبقت بگيرند) انگار که مردم در خواب بودند. در هنگام نبش قبر ، کلنگي به پاي حضرت حمزه سلام الله عليه اصابت کرد و خون از آن جاري شد.
الطبقات الكبرى ، ج 3، ص 10

ابن جوزي نيز در كتاب «المنتظم في تاريخ الملوك والأمم»، روايت را با همان سند نقل كرده است:
أخبرنا أبو بكر بن أبي طاهر قال أخبرنا الجوهري أخبرنا ابن حيويه أخبرنا ابن معروف أخبرنا الحسين بن الفهم حدثنا محمد بن سعد أخبرنا شهاب بن عباد حدثنا عبدالجبار بن ورد عن الزبير عن جابر قال : لما أراد معاوية أن يجري عينه التي بأحد كتبوا إليه إنا لا نستطيع أن نجريها إلا على قبور الشهداء فكتب انبشوهم فقال فرأيتهم يحملون على أعناق الرجال كأنهم قوم نيام وأصابت المسحاة طرف رجل حمزة فانبعثت دما.
ابن الجوزي الحنبلي، جمال الدين ابوالفرج عبد الرحمن بن علي بن محمد (متوفاى 597 هـ)، المنتظم في تاريخ الملوك والأمم، ج 3، ص 183، ناشر: دار صادر - بيروت، الطبعة: الأولى، 1358.
در نقل ديگر ابن جوزي در كتاب فوق و كتاب «صفة الصفوة»، معاويه به كارگزارش در مدينه دستور داد که نهري را به سوي احد جاري کنند. وقتي عاملش گفت که جريان نهر تنها از طريق قبور شهداء امکان پذير است، و از راه ديگر ممكن نيست، بازهم معاويه دستورش را تکرار کرد و گفت آن را اجرا کند:
أخبرنا عبدالرحمن بن محمد قال أخبرنا عبدالعزيز بن علي قال أخبرنا المخلص قال أخبرنا البغوي قال حدثنا عبدالأعلى بن حماد قال حدثنا عبدالجبار بن الورد قال سمعت أبا الزبير يقول سمعت جابر بن عبدالله يقول: كتب معاوية إلى عامله بالمدينة أن يجري عينا إلى أحد فكتب إليه عامله إنها لا تجري إلا على قبور الشهداء قال فكتب إليه أن أنفذها قال فسمعت جابر بن عبدالله يقول فرأيتهم يخرجون على رقاب الرجال كأنهم رجال نوم حتى أصابت المسحاة قدم حمزة فانبعث دما.
المنتظم ج 3 ، ص 183
وعنه قال كتب معاوية إلى عامله بالمدينة أن يجري عينا إلى أحد فكتب إليه عامله إنها لا تجري إلا على قبور الشهداء قال فكتب إليه أن أنفذها قال فسمعت جابر بن عبد الله يقول فرأيتهم يخرجون على رقاب الرجال كأنهم رجال نوم حتى أصابت المسحاة قدم حمزة فانبعث دما.
ابن الجوزي الحنبلي، عبد الرحمن بن علي بن محمد أبو الفرج (متوفاي 597 هـ)، صفة الصفوة، ج1، ص377، تحقيق: محمود فاخوري - د. محمد رواس قلعه جي، دار النشر : دار المعرفة - بيروت، الطبعة: الثانية 1399 - 1979

ترديدي نيست که هدف معاويه از اين کار تنها و تنها به خاطر کينه او از حضرت حمزه سلام الله عليها بوده ؛ به حدي که شعلههاي اين کينه بعد از سالها و حتي بعد از شهادت آن حضرت نيز خاموش نشده است.
ابن تيمه حراني، پيشواي وهابيت نيز به اين حقيقت تلخ اعتراف كرده و اين دستور ننگين معاويه را با افتخار تمام نقل كرده است:
وهذه العيون التى تسمى عيون حمزة إنما أحدثها معاوية فى خلافته وأمر الناس بنقل الشهداء من موضعها فصاروا ينبشونهم وهم رطاب لم ينتنوا حتى أصابت المسحاة رجل أحدهم فانبعثت دما.
اين نهر هاي را كه «نهرهاي حمزه» ناميده مي شد، معاويه در زمان خلافتش احداث كرد و به مردم دستور داد تا اجساد شهدا را از مسير نهر انتقال دهند. مردم به دستور او نبش قبر نمودند در حالي كه تر و تازه بودند و مثل آنهايي نبودند كه از ميان رفته باشند، تا اين كه در هنگام نبش، كلنگ به پاي يكي از شهدا برخورد كرد و خون از آن جوشيد.
ابن تيميه الحراني الحنبلي، ابوالعباس أحمد عبد الحليم (متوفاى 728 هـ)، كتب ورسائل وفتاوي شيخ الإسلام ابن تيمية، ج 21، ص61، تحقيق: عبد الرحمن بن محمد بن قاسم العاصمي النجدي، ناشر: مكتبة ابن تيمية، الطبعة: الثانية.
به نقل از سایت ولی عصر
گردآوری و پاسخ:
سید محمد مهدی حسین پور
مدیر گروه سایت وهابیت
ادامه مطلب
وهابیون چون بی خبر از اصل اسلامند آیا به بهشت می روند؟
دانشجوی گرامی؛ مگر این افراد از قعر جنگلهای آمازون برای کشتار وحشیانه شیعیان مظلوم آمده اند که اشاره کرده اید از اصل اسلام بی خبرند. آیا در دوران ما با وجود اینهمه امکانات و گسترش علم معنا دارد که بگوییم کسی از اصل اسلام بی خبر است؟
هر آنچه که اکنون رخ می دهد به جهت تعصب کورکورانه و عدم جزم و کوشش برای به دست آوردن حقیقت است.
اگر کلام شما صحیح باشد، دیگر هیچ ظالمی در طول خلقت نبایدبه جهنم برود چراکه با این استدلال که چون بی خبر از اصل واقعیت بوده دست به چنین جنایاتی زده، خود را از هر گونه گناهی مبرا کرده و استحقاق بهشت خواهد داشت. آیا چنین چیزی معقول است؟ آیا با عدل الهی سازگار است؟ آیا خود شما در قیامت اولین مخالف نخواهید بود؟
آری، خداوند انسان را مختار آفریده و به وی قدرت تعقل و تفکر داده تا خوب را از بد تشخیص بدهد و راه درست را انتخاب کند، اما برخی از این انسانها با عدم تعقل و تفکر درست، راه غلط را انتخاب کرده و به بیراهه می روند.
ادامه مطلب
تفاوتهای نماز شیعیان و اهل تسنن
تفاوت نماز شيعه وسني : درباره تفاوتهاي نماز شيعه و سني مطالب بسيار است؛ كه بررسي تمام اين تفاوتها بحث مفصل و طولاني ميطلبد اما برخي از آنها اشاره ميكنيم:
در اصل تعداد نماز هاي واجب بين شيعه و سني اختلاف نيست، بلكه در جزئيات مسائل و چگونگي انجام نماز و به جا آوردن اذكار نماز اختلافاتی وجود دارد كه به بعضي اشاره مي شود.
1. اذان و اقامه
از نظر اهلسنت, اذان گفتن براي نماز صبح, پيش از رسيدن وقت آن, يعني پيش از طلوعفجر مستحب است, و لذا آنان پیش از طلوعفجر اذان ميگويند كه در حقيقت اعلام وقت نافله است تا مردم براي خواندن نماز صبح آماده شوند و پيش از آن, نمازهاي نافله را بخوانند.و چون وقت نماز صبح ميرسد يكبار ديگر اذان ميگويند و اين اذان براي اعلام داخل شدن وقت نماز صبح است, و پس از آن اقامه ميگويند. بنابراين براي نماز صبح دوبار اذان و يكبار اقامه گفته ميشود. از نظر فقهاي شيعه, اذان بايد پس از داخل شدن وقت گفته شود.اهلسنت جمله حيعلي خيرالعمل را در اذان صبح نميگويند. در برخي از كتابهاي آنان آمده است كه در زمان پيامبراسلام(ص)و زمان خليفه اول, اين جمله در اذان گفته ميشد و خليفه دوم از آن نهي كرد و دستور داد در اذان صبح به جاي اين جمله دوبار بگويند: الصلوه خير من النوم. شيعه عبارت اَشْهَدُ اَنَّ عَليً وَلِيُ الله را جزء اذان نمي داند ولي گفتن آنرا جايز مي داند ولي اهل سنت آوردن اين عبارت را بدعت مي شمارند.
2- خواندن بسم الله در اول هر سوره
اهلسنت درباره خواندن بسمالله در نماز, ديدگاه متفاوتي با شيعه دارند؛ از نظر شيعه, بسمالله جزئي از سوره است و بايد خوانده شود و خواندن سوره هاي قرآن بدون بسم الله در نماز سبب بطلان نماز است و ترك آن در نماز جايز نيست. و مستحب است كه حتي در نمازهايي كه آهسته خوانده شود, بسمالله در نماز بلند خوانده شود و اين يكي از شعائر شيعه است.
اما از نظر اهل سنت:
ولي بسياري از اهلسنت, بسمالله را جزء سوره نميدانند, حنفيها و حنبليها در عين حال كه آن را جزء سوره نميدانند ومي گويند خواندن بسم الله در اول سوره در نماز واجب نيست و ترك آن جايز است.
اما در عين حال خواندن آن را در آغاز حمد و سوره مستحب ميدانند؛ ولي به نظر آنها اگرچه نماز جهري باشد مانند نمازهاي مغرب و عشاء بايد بسمالله آهسته خوانده شود.
از نظر مذهب حنفي، حنبلي و مالكي: بسم الله در هر سوره ، جزء سوره نمي باشد . اما از نظر شافعي بسم الله جزء هر سوره است و ترك آن در نماز جايز نيست.
3- قرائت سوره فاتحه در دو ركعت اول نمازهاي يوميه:
از نظر شيعه واجب است در دو ركعت اول نماز هاي يوميه سوره فاتحه خوانده شود . اگر سوره ديگري از قرآن به جاي آن خوانده شود، صحيح نيست و نماز باطل است. در دو ركعت سوم و چهارم، نماز گزار مي تواند تسبيحات اربعه بخواند و مي تواند به جاي آن سوره حمد يعني فاتحه را بخواند.
اما از نظر اهل سنت: بنابر مذهب حنفي ، خواندن سوره فاتحه در دو ركعت اول نماز به طور معين لازم نيست، بلكه اگر سوره ديگري به جاي فاتحه خوانده شود ،نماز صحيح است
اما نظر شافعي و مالكي و حنبلي آن است كه خواندن سوره فاتحه در تمام ركعت هاي نماز واجب است، بدون فرق بين دو ركعت اول يا ركعت هاي سوم وچهارم نماز . هم چنين فرق بين نماز واجب و مستحب نمي باشد. در تمام نماز ها و در تمام ركعت ها خواندن حمد به نظر اين سه مذهب واجب است.
4- خواندن سوره بعد از فاتحه:
از نظر شيعه خواندن سوره در ركعت اول و دوم نماز بعد از خواندن سوره حمد (فاتحه) واجب است و بايد يك سوره كامل خوانده شود.
از نظر اهل سنت:
به نظر حنبلي در دو ركعت اول نماز فقط خواندن يك سوره كفايت مي كند ،هر سوره كه باشد، بلكه هر مقداري كه ازآيات قران خوانده شود، كفايت مي كند؛ اگر كسي حمد را هم بخواند، خواندن سوره بعد از حمد واجب نيست.
اما به نظر سه مذهب ديگر، خواندن يك سوره در دو ركعت اول نماز بعد از خواندن سوره فاتحه، مستحب است، نه واجب.
5- جهر و اخفات در نماز:
از نظر شيعه واجب است قرائت حمد و سوره در نماز صبح و مغرب و عشا بلند خوانده شود . در نماز ظهر و عصر واجب است آهسته خوانده شود.
اما از نظر اهل سنت:
به نظر حنفي: جهر و اخفات در نماز واجب نيست، بلكه مستحب هم نيست و نماز گزار مخير است كه قرائت را بلند بخواند يا آهسته.
اما شافعي مطابق با مذهب شيعه در مسئله جهر و اخفات فتوا دارد.
از نظر مالكي و حنبلي، جهر در نماز صبح و مغرب و عشا مستحب است.
6- تكتف: دست گذاشتن روي هم در نماز
از نظر شيعه گذاشتن دست روي هم در نماز باطل است.
اما از نظر مذاهب اهل سنت:
از نظر هر چهار مذهب، دست روي هم گذاشتن در نماز مستحب است ،نه واجب . از نظر مذهب مالكيه ، تكتف جايز است و مستحب هم نيست لكن آزاد گذاشتن دستان در نماز واجب مستحب است.
7- گفتن آمين در نماز:
از نظر شيعه گفتن آمين در نماز حرام است و نماز باطل است.
اما از نظر چهار مذهب اهل سنت مستحب است.
8- خواندن قنوت:
به نظر شيعه در تمام نماز هاي يوميه خواندن قنوت مستحب است.
اما به نظر مذاهب اهل سنت:
به نظر حنفي ها و حنابله: در غير نماز وتر در نمازهاي ديگر قنوت ندارد.
به نظر شافعي و مالكي: خواندن قنوت فقط در نماز صبح مستحب است.
9- برگرداندن صورت به چپ و راست در حال خواندن سلام
شافعيها و حنفيها و حنبليها عقيده دارند كه مستحب است نمازگزار در حال خواندن سلام نماز, در سلام اول صورت خود را به طرف راست و در سلام دوم به طرف چپ برگرداند, آن هم به اندازهاي كه از پشتسر صورت او ديده شود. مالكيها نيز اين كار را مستحب ميدانند, ولي آن را به سلام آخر اختصاص دادهاند.از نظر شيعه نمازگزار هنگام سلام نماز نبايد صورتش از قبله منحرف شود.
10- عبور از مقابل نمازگزار.
از نظر اهلسنت عبور كردن از مقابل نمازگزار حرام است, حتي در بعضي از كتابهاي حديثي آنان آمده است كه نمازگزار بايد مانع عبور عابر از مقابل خود باشد, اگرچه اين كار به درگيري بكشد, و كسي كه از مقابل نمازگزار عبور ميكند شيطان است. به همين جهت وقتي در مكه يا مدينه از مقابل كسي كه نماز ميگذارد, عبور كنيد, با اعتراض شديد او و ديگران روبرو ميشويد و حتي ممكن است براي اين كار خشونت هم نشان بدهند. بنابراين زائران ايراني بايد از پيش, به اين مسئله توجه داشته باشند.از نظر شيعه عبور از مقابل نمازگزار حرام نيست ولي مستحب است كه نمازگزار حايلي مانند عصا يا تسبيح يا چوب يا ريسمان قرار دهد تا ميان او و كساني كه از مقابل او عبور ميكنند قرار گيرد, و اين از باب احترام به نماز و رمز انقطاع از مردم به سوي خداست.
11- از نظر شيعه، سجده بايد بر زمين (خاك و سنگ) و چيزهاي غير خوراكي كه از زمين ميرويد باشد و سجده بر خاك از همه بهتر است. ولي اهل سنّت در مورد محلّ سجده توسعه بيشتري قايل هستند و سجده بر فرش، سجاده و... را نيز جايز ميدانند.
12- شيعيان و اهل سنت در مقدار خم شدن در هنگام ركوع متفق القولند؛ جز حنفيها كه خم نمودن سر را كافي ميدانند.
اركان نماز:
13- اركان نماز را اهل سنّت چهار تا ميدانند (قيام و ركوع، سجود و قرائت) و بعضي از آنها نيّت را اضافه نمودهاند ولي شيعيان اركان نماز را پنج تا ميدانند (نيّت، تكبيرة الاحرام، قيام، ركوع، سجود)
14- اهل سنّت ميگويند نمازهاي پنجگانه بايد در پنج وقت (ظهر، عصر، مغرب، عشاء، صبح) خوانده شود ولي از نظر شيعه در پنج وقت خواندن افضل و مستحب است.
15- درباره صلوات عبارت آل محمد را اهل سنت از صلوات حذف مي كنند و در تشهد كه صلوات آن واجب است اين عبارت را نمي گويند و نماز ناقص مي خوانند .
16- نماز مستحبي اهل سنت
اهل تسنن به نمازهاي مستحبي شبهاي ماه مبارك رمضان، تراويح ميگويند كه 20 ركعت با 10 سلام خوانده ميشود، و چون در هر چهار ركعت به اندازة خواندن يك نماز استراحت ميكنند، به اين نماز تراويح گفته ميشود. اينها اين نمازها را به جماعت مي خوانند كه بدعت است. چون رسول خدا(ص) نماز مستحبي را به جماعت نمي خواند. اولين بار، عمر اين بدعت را گذاشت؛ و برخي اصحاب گفتند كه اين كار بدعت است. او جواب داد: بدعت خوبي است؛ چه كاري بهتر از خواندن نماز با جماعت؟
هم چنين در موارد ديگر نماز در ذكر هاي ركوع و موارد ديگر نيز اختلافات بين شيعه و سني وجود دارد . ذكر تمام موارد آنها بحث فقهي جدا گانه لازم دارد . همان طور كه در جزئيات بعضي از مسائل بين شيعه و سني اختلاف وجود دارد، بين مذاهب چهار گانه اهل سنت نيز اختلاف است . بين نظر مراجع شيعه نيز اختلاف در فتوي وجود دارد . اين نوع اختلافات براساس اختلاف در مبناي استنباط حكم مي باشد
نسبت به نماز هاي مستحبي و نوافل شيعه نيز مانند اهل سنت به آنهامعتقد است اما در برخي مسايل مانند جماعت خواندن نماز مستحبي اختلاف داشته و شيعه بر اين باور است كه نماز هاي مستحبي را بايد فرادا خواند. وشيعيان بر نماز هاي مستحبي اهتمام دارند.
از نظر شيعه به جز نمازهاى واجب روزانه(17 ركعت)،نمازهاى ديگرى هموجود دارد كه انجام آنها مستحب است و بسيار ثواب دارد و چون ايننمازها،اضافه بر نماز واجب است،به آنها نافله و نوافل گفته مىشود(نفل،به معناى زايد و افزون است).
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. رساله علمية امام خميني، بخش واجبات نماز.
. 2محمد جواد مغنيه، الفقه علي المذاهب الخمسه، ص108-111،1402 قمري.
.3 الفقه علي مذاهب الاربعة حزيري، ج 1، ص 312.
.4معالم مدرستين علامه عسكري.
گردآوری و پاسخ:
سید محمد مهدی حسین پور
مدیر گروه وهابیت
ادامه مطلب
چرا وهابیها به دنبال تسلط بر سوریه هستند؟
این امر چند دلیل عمده دارد:
1.وهابیون دست پرورده استعمار پیر یعنی انگلیس هستند و به همین خاطر مانند غلام حلقه به گوش تحت اوامر آنان هستند، و از آنجایی که سوریه و نظام آن در صف مقدم مقاومت در برابر اسرائیل هستند، مستکبرین عالم تمام همت خود را برای نابودی این نظام به کار گرفته و برای این امر از نوکران وهابی خود استفاده می کنند.
2. جريان سلفي وهابي همواره آرزوي نابودي نظام كنوني سوريه و جايگزين شدن حكومتي سلفي مذهب را در سر ميپرورانده است هر چند كه پيروان سلفي در سوريه در اقليتي معدود هستند اما مساله اين است كه تفكر وهابي تفكر فتوحات و غزوات است و بر همين اساس سلفيها اميدوارند كه بتوانند چهره كنوني سوريه را تغيير دهند.
3. از سوی دیگر برخي از مناطق، شهرها و حتي روستاهاي سوري از نظر بيداري سلفي وهابي مكاني نمادين و خاص به شمار ميروند زيرا برخي از رهبران سلفي اصالتاً به اين مناطق يا شهرها و روستاها وابستهاند به عنوان مثال ابن تيميه و ابن القيم و ابن كثير و ناصر الالباني و جمال الدين القاسمي و ديگران همگي برخاسته از شام هستند. هرچند مردم سوريه مذهب شافعي دارند، اما این اقلیت خاص با هدف قرار دادن این مساله که رهبرانشان همه اهل شام هستند خود را قیم مردم شام به حساب آورده و در صدد پیریزی حکومتی هستند که رهبران ناکامشان از رسیدن به آن عاجز بودند.
ادامه مطلب
اهل سنت به چه کسی گفته می شود؟
پیش از پاسخ به سوال شما ابتدا لازم است به عنوان مقدمه بحثی را درباره لفظ اهل سنت و به تبع آن لفظ شیعه داشته باشیم.
عبارت «اهل سنت» اولین بار در قرن دوم هجری به عنوان نام برای یک مذهب به کار رفت این اصطلاح نامی برای اهل حدیث در مقابل طرفداران معتزله رائج شد. در سال چهلم هجرت، زمانی که خلافت به دست معاویه افتاد، طرفداران او خود را «اهل جماعت» نامگذاری کردند بدون ذکر عبارت اهل سنت، اما اینکه پیروان ابوبکر، و عمر و عثمان خود را اهل جماعت نامیده باشند از طرف هیچ یک از صحابه تأیید نشده است. در کتاب تاریخ دمشق آمده: ابن مسعود می گوید: جماعت آن است که موافق حق باشد اگر چه مردم از راه جماعت جدا شده باشند چرا که جماعت گروهی است که موافق با «اطاعت خدا» باشد خلاصه: اهل الجماعه در زمان معاویه برای سنیان اسم شد و تا قرن دوم هجری، نامی از اهل سنت وجود نداشت. سپس در قرن دوم، اهل حدیث آن را اسمی برای خود در مقابل معتزله قرار دادند.
ابوالحسن اشعری در کتاب مقالات الاسلامین می گوید: اهل سنت یعنی اصحاب حدیث.
در کتاب منتخب کنز العمال که در حاشیه مسند احمد آمده چنین روایت شده: «عسکری از سلیم بن قیس عامری روایت کرده: ابن کواء از علی (ع) راجع به سنت، بدعت، جماعت و تفرقه سئوال کرد و آن حضرت در جواب فرمود:
ای پسر کواء، حال که از این مسأله سئوال کردی پس به جواب آن دقت کن، به خدا قسم سنت همان سنت محمد (ص) است و بدعت جدایی از سنت اوست و جماعت همانا همگرایی با اهل حق است هر چند تعدادشان کم باشد و تفرقه همگرایی با اهل باطلست ولو تعدادشان زیاد باشد.» [1]
مراد از اهل سنت چیست؟
ابن میثم بحرانی روایت کرده که مردی به امیرالمؤمنین علی (ع) عرضه داشت:
یا امیرالمؤمنین راجع به اهل جماعت و اهل تفرقه و اهل سنت و اهل بدعت برایم توضیح دهید؟
حضرت در پاسخ فرمود: حال که سئوال کردی پس خوب توجه کن چرا که نظر دیگران در این رابطه اهمیتی ندارد اما اهل جماعت عبارت است از من و پیروان من هر چند تعدادشان کم باشد و این همان حقی است که از ناحیه خدا و رسولش صادر گردیده و اما اهل تفرقه عبارتست از مخالفان من و مخالفان پیروان من هر چند تعدادشان زیاد باشد و اما اهل سنت عبارتست از:
کسانی که به سنت خدا و رسولش تمسک می کنند نه آنان که تابع رای و خواسته های نفس خویش اند ولو تعدادشان زیاد باشد.»[2]
پس در این دو روایت مطالبی قابل توجه است:
اولاً: مراد از سنت همانا سنت رسول خدا (ص) است و اهل سنت کسانی هستند که به سنت خدا و رسولش تمسک می کنند نه آنانکه تابع رأی و خواسته های نفس خویش اند.
ثانیاً: تعداد کم یا زیاد هرگز ملاک حقانیت برای یک دسته و گروه نیست بلکه ملاک عمل به سنت خدا و رسولست.
ثالثاً: در صدر هر دو روایت امیرالمؤمنین (ع) به سائل فرمود:دقت کن، و در روایت دوم فرمود: نظر دیگران در این رابطه هیچ اهمیتی ندارد.
جالب اینکه: بنابر گفتار ابن ابی الحدید(از بزرگان اهل سنت) که می گوید: اهل سنت یعنی کسانی که به طور حقیقی به سنت خدا و پیامبر (ص) عمل می کنند همانا پیروان «جعفر بن محمد الصادق (ع) هستند» نه کسانی که به ظاهر مدعی اهل سنت هستند، [3] ابن ابی الحدید پس از ذکر اقوال در باب افضلیت علی (ع) بر سائر صحابه گوید:
و من العلوم علم الفقه، و هو (ع) اصله و اساسه و کل فقیه فی الاسلام فهو عیال علیه و مستفید من فقهه، اما اصحاب ابی حنیفه کابی یوسف و محمد و غیر هما فاخذوا عن ابی حنیفه، و اما الشافعی فقرا علی محمد بن الحسن فیرجع فقهه ایضا الی ابی حنیفه، و اما احمد بن حنبل فقرا علی الشافعی فیرجع فقهه ایضا الی ابی حنیفه و ابو حنیفه قرا علی جعفر بن محمد (ع) و قرا جعفر علی ابیه (ع) و ینتهی الامر الی علی (ع) و اما مالک بن ائس فقرا علی ربیعه الرای و قرا ربیعه علی عکرمه، و قرا عکرمه علی عبد الله بن عباس، و قرا عبدالله بن عباس علی علی ابن ابیطالب (ع). [4]
از جمله علوم، علم فقه است که علی (ع) اصل و اساس و ریشه علم فقه می باشد، و هر فقیهی در اسلام بر سر سفره ی علی (ع) بوده و از او استفاده نموده، اما اصحاب ابوحنیفه مانند ابویوسف و محمد و غیر این دو، فقه و سنت را از ابوحنیفه گرفته اند، و اما شافعی فقه را قرائت کرده و گرفته از محمد بن حسن (که از اصحاب ابوحنیفه بود) پس او نیز فقهش را از ابوحنیفه گرفته است و اما احمد بن حنبل فقه و سنت را از شافعی گرفته پس فقه او نیز (به واسطه شافعی و محمد بن حسن) بر می گردد به ابوحنیفه و ابوحنیفه فقه و سنت را از جعفر بن محمد (ع) گرفته و جعفر (امام صادق «ع») فقه را از پدرش (امام باقر «ع») گرفته تا امر (به واسطه ی امام سجاد (ع) و امام حسین «ع») منتهی می شود به امام علی بن ابیطالب (ع).
(این ها سه تا از فقهاء و امامان مذاهب اربعه اهل تسنن بودند که همگی فقه و «سنت رسول الله ص» را از امام صادق (ع) گرفته اند)
و اما مالک بن انس فقه و سنت را بر ربیعه الرای خوانده و ربیعه بر عکرمه و عکرمه بر عبدالله بن عباس و عبدالله بن عباس از امیرالمؤمنین حضرت علی (ع).
همانگونه که ملاحظه فرمودید فقهاء و امامان اربعه ی اهل سنت که 4 نفرند:
1- ابوحنیفه 2- احمد حنبل 3- مالک بن انس 4- شافعی
در فقه و سنت همگی محتاج امامان و پیشوایان شیعه هستند، به این صورت که احمد حنبل و شافعی فقه و سنت را از ابوحنیفه گرفته اند و ابوحنیفه که از شاگردان امام صادق (ع) است فقه و سنت را از امام صادق (ع) گرفته است و اما مالک بن انس فقه و سنت را از امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب (ع) گرفته.
از این گفتار ابن ابی الحدید 4 نتیجه ی مهم بدست می آید:
1- اهل سنت حقیقی و کسانی که عامل به سنت پیامبرند عبارتند از:
شیعیان و پیروان جعفر بن محمد (ع) که او امام و پیشوای شیعیان است پس اهل سنت واقعی ما هستیم چون بر سر چشمه ی جوشان سنت نبوی نشسته ایم نه کسانی که به واسطه و وسائط فقه شان را از امام صادق (ع) و امیرالمؤمنین (ع) گرفته و بعد آنرا تحریف کردند.
2- از اینکه به پیروان این 4 فقیه (ابوحنیفه، مالک، شافعی، احمد بن حنبل) اهل سنت می گویند از روی اغماض است زیرا معلوم شد که اهل سنت واقعی ما هستیم و آنها فقط این نام را با خود «حمل» می کنند.
3- اگر در میان آنها (پیروان ابوحنیفه، احمد حنبل، مالک، شافعی) حقایقی از فقه و سنت پیامبر اکرم (ص) دیده می شود به واسطه امامان شیعه است پس حقیقت و کل حقیقت در مذهب تشیع است.
4- معلوم شد که «شیعه» حق است و اقرار علماء اهل سنت بر این که سنت را از امام صادق (ع) و حضرت علی (ع) گرفته اند همگی دلالت بر حقانیت شیعه می کند لذا دین حقیقی و آن دینی که بر حضرت محمد (ص) از جانب «الله تبارک و تعالی» رسیده همین دین است که شیعیان دارند و به همین خاطر امام صادق (ع) به یکی از اصحاب خود فرمود: «والله انتم علی دینی و دین ابائی اسماعیل و ابراهیم (ع)»
به خدا قسم شما شیعیان بر دین من و دین پدرانم اسماعیل (ع) و ابراهیم (ع) هستید.
[1] کتاب منتخب کنزالعمال در حاشیه مسند احمد جلد 1 صفحه 109
[2] شرح نهج البلاغه ابن میثم بحرانی
[3] ابن ابی الحدید معتزلی شرح نهج البلاغه جلد اول صفحه 18 چاپ اسماعیلیان
[4] ابن ابی الحدید معتزلی شرح نهج البلاغه جلد اول صفحه 28 چاپ اسماعلیان
ادامه مطلب
بررسی روایت لو کان بعدی نبی لکان عمر
مقدمه:
از قدیم الایام یکی از مسائلی که بسیار در بین برادران و خواهران اهل سنت طرفدار زیاد داشت. این بوده که شیعیان را غالی معرفی می نمایند. اگر روزی روزگاری به برادران شیعه بگویید که اهل سنت شما را غالی میدانند چنین خواهند گفت:ما در شان هیچ شخصی غلو نمی کنیم.
در جواب آنان می گوییم : شما که ما را غالی معرفی می نمایند چرا خودشان در شان خلفایتان غلو می کنید!!
یکی از مواردی که شیعیان به آن استناد می کنند. این روایت جعلی می باشد:(لو لم ابعث فیکم لبعث عمر))یا( لو کان بعدی نبی لکان عمر)
از پیامبر نقل شده که فرموده است: همانا اگر من در بین شما مبعوث نمیشدم.عمر بن خطاب به عنوان پیامبر مبعوث میشد!!
برای اینکه روشن شود که این روایت جعلی است باید آنرا به دقت بررسی کنیم:
الف: روایات مورد نظر
المعيار والموازنة - أبو جعفر الإسكافي - ص 222
لو لم أبعث فيكم لبعث عمر
ترجمه: اگر من مبعوث نمیشدم. همانا عمر مبعوث میشد.
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
كنز العمال - المتقي الهندي - ج 11 - ص 581
لو لم أبعث فيكم لبعث عمر
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
المستدرك - الحاكم النيسابوري - ج 3 - ص 85
عبد الله بن محمد بن إسحاق الخزاعي بمكة ثنا أبو يحيى ابن أبي ميسرة ثنا عبد الله بن يزيد المقرى ثنا حياة بن شريح عن بكر بن عمرو عن مشرح بن هاعان عن عقبة بن عامر رضي الله عنه قال سمعت رسول الله صلى الله عليه وآله يقول لو كان بعدي نبي لكان عمر بن الخطاب
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
مجمع الزوائد - الهيثمي - ج 9 - ص 68
عصمة قال قال رسول الله صلى الله عليه وسلم لو كان بعدي نبي لكان عمر
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
المعجم الكبير - الطبراني - ج 17 - ص 298
حدثنا هارون بن ملول المصري ثنا أبو عبد الرحمن المقري ثنا حياة بن شريح عن بكر بن عمرو عن مشرح بن هاعان عن عقبة بن عامر أن رسول الله صلى الله عليه وسلم قال لو كان بعدي نبي لكان عمر
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
الاستيعاب - ابن عبد البر - ج 3 - ص 1147
وروى من حديث عقبة بن عامر وأبي هريرة عن النبي صلى الله عليه وسلم إنه قال لو كان بعدى نبي لكان عمر
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
كشف الخفاء - العجلوني - ج 2 - ص 154
لو بعث الله نبيا بعدي لبعث عمر
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
سبل الهدى والرشاد - الصالحي الشامي - ج 11 - ص 269
عن عصمة بن مالك قال : قال رسول الله - صلى الله عليه وسلم - : " لو كان بعدي نبي لكان عمر بن الخطاب "
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
المعيار والموازنة|أبو جعفر الإسكافي||220|مصادر حديث سنى - عام|الشيخ محمد باقر المحمودي|الأولى|1402 - 1981 م||||
كنز العمال|المتقي الهندي|11|975|مصادر حديث سنى - عام|ضبط وتفسير : الشيخ بكري حياني / تصحيح وفهرسة : الشيخ صفوة السقا||1409 - 1989 م||مؤسسة الرسالة - بيروت - لبنان||
المستدرك|الحاكم النيسابوري|3|405|مصادر حديث سنى - فقه|إشراف : يوسف عبد الرحمن المرعشلي||||||طبعة مزيدة بفهرس الأحاديث الشريفة
مجمع الزوائد|الهيثمي|9|807|مصادر حديث سنى - فقه|||1408 - 1988 م||دار الكتب العلمية - بيروت - لبنان||طبع بإذن خاص من ورثة حسام الدين القدسي مؤسس مكتبة القدسي بالقاهرة
المعجم الكبير|الطبراني|17|360|مصادر حديث سنى - عام|تحقيق وتخريج : حمدي عبد المجيد السلفي||||دار إحياء التراث العربي||مكتبة ابن تيمية - القاهرة
الاستيعاب|ابن عبد البر|3|463|مصادر حديث سنى - عام|علي محمد البجاوي|الأولى|1412|بيروت - دار الجيل|دار الجيل||
كشف الخفاء|العجلوني|2|1162|مصادر حديث سنى - عام||الثالثة|1408 - 1988 م||دار الكتب العلمية - بيروت||
سبل الهدى والرشاد|الصالحي الشامي|11|942|مصادر سيره پيامبر وائمه|تحقيق وتعليق : الشيخ عادل أحمد عبد الموجود ، الشيخ علي محمد معوض|الأولى|1414 - 1993 م||دار الكتب العلمية - بيروت - لبنان||
ب: بررسی روایت و سند علمای اهل سنت
المعيار والموازنة - أبو جعفر الإسكافي - ص 222
فهذا من الحديث الذي يعلم باطله عند سماعه . ورويتم عن النبي صلى الله عليه أنه قال : " لو لم أبعث فيكم لبعث عمر " . فليس من حكم الله أن يبعث نبيا قد أشرك وكفر
ترجمه: در حکم خداوند نیست که فردی را که به او شرک ورزیده را پیامبر کند.
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
مجمع الزوائد - الهيثمي - ج 9 - ص 68
عصمة قال قال رسول الله صلى الله عليه وسلم لو كان بعدي نبي لكان عمر . رواه الطبراني وفيه الفضل بن المختار وهو ضعيف
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
كشف الخفاء - العجلوني - ج 2 - ص 154
لو بعث الله نبيا بعدي لبعث عمر . ويشهد له ما رواه أحمد والترمذي والحاكم عن عقبة بن عامر بلفظ لو كان بعدي نبي لكان عمر بن الخطاب وبسنده ضعيف
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
سبل الهدى والرشاد - الصالحي الشامي - ج 11 - ص 269
عن عصمة بن مالك قال : قال رسول الله - صلى الله عليه وسلم - : " لو كان بعدي نبي لكان عمر بن الخطاب " . وروى الترمذي وضعفه
...............
این روایت در هیچ یک از صحیحین بیان نشده است. و شاید این خود یکی از بزرگترین از دلایل جعلی بودن این روایت باشد. زیرا:
صحیح بخاری و مسلم طبق نقل علمای اهل سنت از صحیح ترین کتب بعد از قران می باشد. و به راستی آیا شما باور می کنید. که در یکی از بزرگترین کتب حدیثی اهل سنت یکی از با فضلیترین فضائل شخص خلیفه ثانی بیان نشود؟
ج: اختلاف این حدیث و شخصیت عمر در واقعیت
1- عمر بن خطاب طبق نص علمای اهل سنت قبل از مسلمان شدن مشرک بوده اند و امکان ندارد خداوند کسی را که به او مشرک بوده است را به عنوان نبی معرفی کند. (فليس من حكم الله أن يبعث نبيا قد أشرك وكفر)
المعيار والموازنة - أبو جعفر الإسكافي - ص 222
2- عمر بن خطاب برای حفظ کردن سوره بقره 12 سال وقت گذاشت. حال اگر قرار بود پیامبر شود چه میشد.
تفسير القرطبي - القرطبي - ج 1 - ص 40- داراحیاء التراث العربی
حدثنا مالك عن نافع عن ابن عمر قال : تعلم عمر البقرة في اثنتي عشرة سنة
ترجمه: عمر بن خطاب سوره بقره را در 12 سال حفظ کرد.
3- عمر بن خطاب به آیات قران کریم جهل داشت. چگونه می توان گفت شایسته نبوت هست؟
السنن الكبرى - البيهقي - ج 7 - ص 442- دارالفکر
أبو عبد الله الحافظ نا أبو العباس محمد بن يعقوب نا يحيى بن أبي طالب نا أبو بدر شجاع بن الوليد ثنا سعيد بن أبي عروبة عن داود بن أبي القصاف عن أبي حرب بن أبي الأسود الديلي ان عمر رضي الله عنه اتى بامرأة قد ولدت لستة أشهر فهم برجمها فبلغ ذلك عليا رضي الله عنه فقال ليس عليها رجم فبلغ ذلك عمر رضي الله عنه فأرسل إليه فسأله فقال ( والوالدات يرضعن أولادهن حولين كاملين لمن أراد أن يتم الرضاعة ) وقال ( وحمله وفصاله ثلاثون شهرا ) فستة أشهر حمله حولين تمام لا حد عليها أو قال لا رجم عليها قال فخلى عنها ثم ولدت
خلاصه ترجمه: روزی زنی را که در شش ماه وضع حمل کرده بود را نزد عمر بن خطاب آوردند. عمر بن خطاب حکم رجم این خانم را امضا کرد. این خبر به علی بن ابیطالب(ع) رسید. علی بن ابیطالب(ع) با آیات قران ثابت کرد که این زن هیچ گناهی ندارد.
4- عمر بن خطاب رسول خدا را متهم به (هذیان) گفتن کرد، در حالی که خداوند فرموده: (ما ینطق عن الهوی)
حدثنی محمد بن رافع و عبد بن حمید قال عبد اخبرنا و قال ابن رافع حدثنا عبدالرزاق اخبرنا معتمر عن الزهری عن عبیدالله عتبه عن ابن عباس قال لما حضر رسول الله و فی البیت رجال فیهم عمر بن خطاب فقال النبی : هلم اکتب لکم کتابا لاتضلون بعده. فقال عمر: ان رسول الله قد غلب علیه الوجع و عندکم القران حسبنا کتاب الله.
صحیح مسلم ج5 ص76- دارالفکر
شما بگویید ایا این شخص می تواند پیامبر شود؟!
ادامه مطلب
آیا از علمای شیعه، شخص یا اشخاصی هستند که سنی شده باشند؟
موج رو به گسترش گرايش ساير اديان و همچنين اهلسنت به سمت و سوي تشيع، باعث شده برخي كشورهاي عربي و به خصوص عربستان سعودي دست به اقدامات ننگين و مضحكي بزنند. اخيرا اين شيخ نشينها با پرداخت كليه هزينههاي زندگي به افرادي از مليتهاي گوناگون (از جمله برخي ايرانيان) كه از جنبههاي گوناگون هوشي و علمي و ... مستعد شناخته ميشوند و همچنين شارژ فكري و روحي آنان مبني بر اينكه عمل شما همانند جهاد در راه خدا، بلكه بالاتر است، آنان را شيعه معرفي نموده و پس از گذشت چندين سال، زماني كه آنان كاملا در ميان مردم منطقه و جامعه علمي آنجا جا افتادند، به يكباره اعلام ميدارند كه متوجه خطاي خود شدهاند و تسنن مذهب حق است، لذا از تشيع دست برداشتهاند. که البته اینگونه اقدامات آنها برای همگان روشن و بیهودگی آن آشکار شده است.
به هر حال همواره آنچه در اینباره باید متذکر شویم این است که در طول تاریخ بوده اند شیعیانی که سنّی شده اند و سنّی های که شیعه گشته اند. کما اینکه کفّار یا اهل کتابی ، مسلمان و مسلمانانی کافر یا اهل کتاب شده اند. لذا آمد و رفت این گونه افراد ، دلیلی بر حقّانیّت یا بطلان یک دین یا مذهب نمی شود. به قول امیر المومنین (ع): « إِنَّ دِينَ اللَّهِ لَا يُعْرَفُ بِالرِّجَالِ بَلْ بِآيَةِ الْحَقِّ فَاعْرِفِ الْحَقَّ تَعْرِفْ أَهْلَه ـــــ همانا دین خدا با شخصیّتها شناخته نمی شود ، با بلکه نشانه های حقّ شناخته می شود. پس حقّ را بشناس ، آنگاه اهل حقّ را هم می شناسی» (وسائلالشيعة ، ج27 ، ص135)
عمده اختلاف شیعه و سنّی بر سر مساله ی خلافت رسول خداست ؛ که در این باب برای ادّعای حقّانیّت خود دلائلی دارد ، اهل سنّت نیز دلائلی اقامه می کند. حال باید دلیل هر دو را دید و عاقلانه و نه متعصّبانه قضاوت نمود. این که یک به اصطلاح شیعه ای سنّی شد یا تیجانی شیعه شد ، نه حقّانیّت اهل سنّت را ثابت می کند نه حقّانیّت شیعه را ؛ کما اینکه کافر شدن یک مسلمان ، اسلام را زیر سوال نمی برد.
پس باید حقانیت را با دلیل و مدرک ثابت کرد نه با ادعا.
بعد ذکر این توضیحات باید به عرض شما برسانیم که کسی از علمای شیعه را سراغ نداریم که از مذهب خود دست برداشته باشد و با دلایل منطقی به اهل سنت گرویده باشد. گرچه شاید اهل سنت مدعی باشند که کسانی از شیعه به مذهب اهل سنت گرویده اند در حقیقت این ادعا به چند دلیل قابل اثبات نیست:
1. اولاً آنچه که آنها مدعی آن هستند از علماء شیعه نیست.
2. هویت آنها معلوم نیست، با این توضیح که اول شیعه بوده باشد و بعد سنی شده باشد.
3. شاید از عوام شیعه در اثر تهدید، تطمیع و یا جاهل بودن به مذهب خود و یا در محیط اهل سنت بودن، سنی شده باشند و این گونه سنی شدن نه تنها حقانیت مذهب تسنن را ثابت نمی کند بلکه دلیلی بر ضعف علمی و منطقی آن خواهد بود.
یکی از علمای اهل سنت به نام ابوسلمان عبدالمنعم بلوچ به علامه سید مرتضی عسکری که با تالیفات گرانسنگ خود صدها نفر از اهل سنت را به مذهب تشیع راهنمایی کرده است نامه ای نوشت و در آن مدعی شده که ابوعمر محمد باقر مسعودی شیعه بوده است و اکنون سنی شده است.
علامه در جواب مرقوم فرموده اند که: جناب آقای ابوسلمان عبدالمنعم بلوچ! اینکه نوشته اید: جوان بی تجربه شیعه ای در ایران گفته است من شیعه بودم و سنی شده ام، در پاسخ به این گفتار شما می گوئیم:
اولاً: آیا این جوان به یک عالم شیعه مراجعه کرده و پاسخ کافی نشنیده است؟
ثانیاً: چنانچه شمابه کار و گفتار این جوان بی تجربه استناد می نمائید در مقابل باید بگوئیم: بسیاری از علما و استادان دانشگاه های مصر و سودان و مغرب و الجزایر و دیگر کشورها با خواندن کتابهای این بنده ضعیف خدا، شیعه شده اند و نامه ها به این جانب نوشته اند.
همین جریان سبب شد که ان شاء الله تعالی این نامه ها را به صورت مستقل، چاپ و نشر کنیم بعد نامه ها را یک، یک آورده اند.( عسکری، سید مرتضی، ولایت امام علی ـ علیه السلام ـ در کتاب و سنت، مجمع جهانی اهل بیت ـ علیهم السلام ـ ، چاپ اول، 1424 ق.)
ادامه مطلب
کتب علمای فريقين درباره ابن تیمیّه
علاّمه تهرانى در کتاب گران سنگ خود «الذریعه» کتابهاى متعدّدى از عالمان شیعه را نام مىبرد که در پاسخ به کتاب منهاج السنّه ابن تیمیّه نوشته شده است، مانند:
کتاب «الإنصاف فى الانتصاف لأهل الحق من الإسراف» تألیف یکى از علماى بزرگ قرن هشتم است که در سال ۷۵۷ ه. به پایان رسیده که متأسّفانه نام نویسنده آن ثبت نشده است(۱) و نسخهاى از این کتاب در کتابخانه بزرگ ایران موجود است(۲). «إکمال المنّه فى نقض منهاج السنّه» از شیخ سراج الدین حسن یمانى مشهور به فدا حسین.
«منهاج الشریعه» تألیف دانشمند مجاهد، سیّد مهدى موسوى قزوینى متوفّاى ۱۳۵۸.
«البراهین الجلیّه فى کفر ابن تیمیّه» تألیف دانشمند فرزانه سیّد حسن صدر کاظمى متوفّاى ۱۳۵۴.
«الإمامه الکبرى والخلافه العظمى» در ۸ جلد، تألیف سیّد محمّد حسن قزوینى متوفّاى ۱۳۸۰.
و ایشان کتاب دیگرى نیز دارد به نام «البراهین الجلیّه فى رفع تشکیکات الوهابیّه» که به تازگى آن را نویسنده توانمند جناب آقاى دوانى ـ رضوان اللّه علیه ـ به نام فرقه وهّابى و پاسخ شبهات آنها ترجمه کرده است.
حدود بیست کتاب مستقلّ از سوى علماى شیعه بر ردّ کتاب ابن تیمیّه تألیف گردیده است(۳).
کتابهاى اهل سنّت در بطلان عقاید ابنتیمیّه
برخى از شخصیّتهاى بزرگ اهل سنّت و معاصر ابن تیمیّه، مطالب وى را به نقد کشیده و برخى دیگر کتابهایى مستقل در بطلان نظریّات او تألیف کردند، مانند:
تقى الدین سُبکى متوفاى ۷۵۶، دو کتاب به نامهاى «الدرّه المضیّه فى الردّ على ابن تیمیّه» و «شفاء السقام فى زیاره خیر الأنام» در نقد افکار وى نوشته است.
بر کتاب «شفاء السقام» ملاّ على قارى فقیه مشهور حنفى مقیم مکهمتوفّاى ۱۰۱۴، شرح محقّقانهاى نوشته که «شرح شفاء السقام» نام گرفته است.
محمّد بن ابى بکر اخنایى متوفّاى ۷۶۳ کتابى به نام «المقاله المرضیّه فى الردّ على ابن تیمیه» نوشت و با احادیث معتبر و ادلّه محکم، نظریّه ابن تیمیّه را ردّ کرد و ابن تیمیّه وقتى آن کتاب را دید پاسخى به نام «ردّ أخنائى»، بر او نوشت.
على بن محمّد سَمْهُودى شافعى مصرى متوفّاى ۹۱۱، شیخ الاسلام مدینه، کتاب گران سنگى به نام «وفاء الوفاء بأخبار دار المصطفى» نوشت و در باره زیارت، شفاعت، توسّل و استغاثه به حضرت رسول اکرم صلىاللهعلیهوآله بحث مفصل و محقّقانهاى کرد.
افزون بر کتابهاى یاد شده، کتابهاى دیگرى را هم عالمان اهل سنّت در نقد افکار ابن تیمیّه نوشتهاند که به برخى از آنها اشاره مىشود:
«خیر الحجّه فى الردّ على ابن تیمیه فى العقاید» تألیف احمد بن حسین بن جبریل شهاب الدین شافعى.
«الدره المضیئه فى الرد على ابن تیمیه» تألیف محمّد بن على شافعى دمشقى کمال الدین معروف به ابن زملکانى متوفّاى ۷۲۷.
«دفع شبه من شبّه و تمرّد» نوشته تقى الدین ابوبکر حصنى دمشقى متوفّاى ۸۲۹ ه. این کتاب از مکتبه الازهریه للتراث به صورت افست چاپ شده است، و در سال ۱۴۱۸ با تحقیقات و فهارس به نام «دفع الشبه عن الرسول (ص)» چاپ شده است.
«الردّ على ابن تیمیّه» تألیف عیسى بن مسعود منکاتى.
«الردّ على ابن تیمیّه فى الاعتقادات» تألیف محمّد حمید الدین حنفى دمشقى فرغانى.
«ردّ على الشیخ ابن تیمیّه» تألیف شیخ نجمالدین بن ابى الدر البغدادى.
«رساله فى الردّ على ابن تیمیّه فى التجسیم و الاستواء والجهه» تألیف شیخ شهاب الدین احمد بن یحیى کلابى حلبى، متوفّاى ۷۳۳، معاصر ابن تیمیّه.
«رساله فى الردّ على ابن تیمیه فى مسأله حوادث لا أوّل لها» تألیف شیخ بهاءالدین عبد الوهّاب بن عبد الرحمن اخمینى شافعى، معروف به مصرى متوفّاى ۷۶۳. این کتاب با تحقیقات و شرح عبارات سعید عبد الطیف از عمان اردن، دار السراج در سال ۱۴۱۹ ه. / ۱۹۹۸ م چاپ شده است.
«رساله فى مسئله الزیاره فى الردّ على ابن تیمیه» تألیف محمّد بن على مازنى.
«سیف الصقیل فى ردّ ابن تیمیّه و ابن قیّم» تألیف تقىالدین السبکى، متوفّاى ۷۵۶، این کتاب هم در مصر چاپ شده است.
«شرح کلمات الصوفیه أو الردّ على ابن تیمیّه» تألیف محمود الغراب. و موضوع آن ردّ گفتههاى ابن تیمیّه درباره ابن عربى و صوفیّه است.
«فتاوى الحدیثیّه» تألیف احمد شهاب الدین بن حجر هیثمى مکى، متوفّاى ۹۷۴، به صورت افست از استانبول تاریخ ۱۴۱۴ ه ./ ۱۹۹۴ م، چاپ شده است.
در ردّ این کتاب، ابن آلوسى نعمان بن محمود آلوسى بغدادى، متوفّاى ۱۳۱۷ ه . کتابى به نام «جلاء العینین فى محاکمه الأحمدین» نوشته است.
«المقالات السنیّه فى کشف ضلالات ابن تیمیّه» تألیف شیخ عبد اللّه بن محمّد بن یوسف هروى معروف به حبشى مفتى هرو (یکى از مناطق صومال آفریقا) متوفّاى ۱۳۲۸. این کتاب در دار المشاریع بیروت چهارمین بار در سال ۱۴۱۹ ه . / ۱۹۹۸ م چاپ شده است.
«نجم المهترین برجم المعتدین فى رد ابن تیمیّه» تألیف: فخر ابن معلم قرشى.
پی نوشت:
(۱) شیخ آغا بزرگ تهرانى مىنویسد: «لم یذکر المؤلف اسمه بل ذکر فى أوّله ابن تیمیّه تعصب فی القول والخطاب فى نقضه لمنهاج الکرامه وقال بالهوى المحض وهو دأب المفلس العادم للحجه، الذاهب التایه عن المحجه.» الذریعه، ج ۱۱، ص ۱۲۲.
(۲) کتابخانه آستان قدس رضوى در مشهد، به شماره ۵۶۴۳، کتابخانه ملّى تهران، به شماره ۴۸۵ ع؛ کتابخانه دانشکده حقوق تهران، به شماره ۱۳۰، به نقل از مجلّه تراثنا، شماره ۱۷، ص ۱۵۳.
(3) ر. ک: کتاب شناسى توصیفى تألیفات علماى شیعه در پاسخ به شبهات و کتابهاى اهل سنّت، که رساله کارشناسى ارشد دانش پژوه گرامى جناب آقاى طاهر عباس از کشور پاکستان است که این جانب (نگارنده) به عنوان استاد داورِ این رساله بودم و به حقّ از بهترین رسالههایى بود که در سالهاى اخیر مشاهده کردم.
ادامه مطلب
پیشگوییهای پیامبر و ائمه(ع)
به طور نمونه به چند روایت اشاره می شود:
خوارزمى از علمای اهل سنت در مقتل الحسين از سلمان المحمدى نقل مى كند كه: به حضور پيامبر (ص) شرفياب شديم كه حسين (ع) در آغوش او بود، چشمان او را بوسيد و فرمود: «انك سيد ابو سادة، انك امام ابن ائمه، انك حجة ابن حجة ابو حجج تسعه من صلبك، تا سعهم قائمهم (خوارزمى، مقتل الحسين، مكتبة المفيد، قم، ج 1، ص 146.)»؛ تو سيد و آقا و سرور بزرگواران هستى، تو خود امام و فرزند ائمه هستى، تو خود حجت و فرزند حجت خدايى و پدر 9 امام بعد از خود هستى كه آخرين آنها قائم آل محمد (عج) است.
رسول خدا(ص) فرمود: «وصي و خليفه بعد از من علي بن ابي طالب، بعد از او دو نواده ام حسن و حسين است. كه بعد از حسين نُه نفر از صلب حسين، امام هستند كه نام آنان عبارتند از: علي، بعد از فرزندش محمد، بعد از او فرزندش جعفر، بعد از او فرزندش موسى، بعد از او فرزندش علي، بعد از فرزندش محمد، بعد از فرزندش علي، بعد از او فرزندش حسن، بعد از او فرزندش حجت بن الحسن، اين دوازده نفر امامان بعد از من هستند».( بحار الانوار، ج 36، ص 282، ح 106؛فرائد السمطین ، ابراهیم بن محمد جوینی خراسانی (730 هجری) ، جلد 2 ، ص 234 ، حدیث 553 و 554 و ص 100 ، حدیث 425 ، چاپ دارالجوادین للطباعة و النشر السوریه ، 2006 میلادی؛ شواهد التنزیل ، عبید الله بن عبدالله بن احمد (حاکم حسکانی حنفی) ، جلد 1 ، ص 457 ، حدیث 626 ، چاپ مجمع احیاء الثقافه الاسلامیه ، 1427 هجری؛ ینابیع المودة ،سلیمان بن ابراهیم قندوزی حنفی ، ج 3 ، ص 281 ، چاپ دارالأسوة ، 1422 هجری؛ تذکرة الخواص ، سبط بن جوزی ، ج 2 ، ص 517 ، چاپ مرکز نشر مجمع جهانی اهل بیت(ع) ، 1426 هجری)
پیامبر اکرم (ص) به عباس عموی خود فرمودند:
«یا عباس! وای بر فرزندان من از دست فرزندان تو و وای بر فرزندان تو از فرزندان من»
عباس گفت: «یا رسول الله! آیا دستور می دهید از زنان کناره گیری کنم [ تا فرزندی نداشته باشم]؟»
حضرت فرمودند:
« علم خداوند انجام گرفته است و قابل تغییر نیست، و انجام و تحقق امور به دست اوست و فرزندانم به این امر مبتلا خواهند بود.» (بشاره الاسلام، ص ۱۱، به نقل از شش ماه پایانی، ص ۳۸)
همچنین امام باقر ( علیه السلام) ضمن پیش بینی تاریخ، می فرمایند:
« …سپس بنی عباس به سلطنت می رسند و همواره در عیش و نشاط حکومت، و وفور خوشی ها خواهند بود، تا این که در میان آنها اختلاف می افتد و پس از آن دچار اختلاف شده حکومت را از کف می دهند.»( الغیبه نعمانی، ص ۱۷۵، به نقل از شش ماه پایانی، ص ۳۹)
امام باقر ( علیه السلام) می فرمایند:
«… وقتی بنی امیه دچار اختلاف شوند و حکومتشان از دست برود سپس بنی عباس به سلطنت برسند، بهار حکومت و وفور عیش آنها دایمی نخواهد ماند و در بین آنها اختلاف می افتد، و پس ازاین تفرقه، حکومتشان بر باد می رود، و اهل مشرق و مغرب با هم دچار اختلاف می شوند … آری حتی اهل قبله هم [ چنین خواهد شد] همواره مردم در سختی شدیدی به خاطر ترسی که بر آنها می گذرد، می مانند تا این که منادی از آسمان ندا دهد، پس وقتی ندا داد، « النفیر! النفیر!» ( کوچ کنید، کوچ کنید» . به خدا قسم گویی که به او می نگرم که در میان رکن و مقام با مردم بیعت می کند…» (همان)
از امام صادق ( علیه السلام) روایت شده که فرمود:
«کوفه از حضور مومنین خالی خواهد شد و علم از آن رخت برخواهد بست، همانند ماری که به لانه ی خویش خزیده باشد، سپس در شهری که به آن قم می گویند، نمایان می شود، و آنجا معدن علم و فضل می گردد. به طوری که هیچ مستضعفی از لحاظ دینی روی زمین باقی نمی ماند. حتی عروسان حجله نشین.» (۷)
اهمیت این پیش بینی زمانی روشن می گردد که بدانیم در زمانی که امام صادق ( علیه السلام) این حدیث را فرمودند، قم به صورتی که امروز هست نبود، بلکه هنوز ساکنان آن بت پرست و آتش پرست بودند و بعد از گذشت هزار و دویست سال این شهر مرکز مطالعه و علم شیعه گشت.( منتخب الاثر، ص ۴۴۳؛ امینی، ابراهیم، حوارات حول المنقذ ( دادگستر جهان)، ص ۲۹۶؛ به نقل از شش ماه پایانی، صص ۴۴ و ۴۵)
ادامه مطلب
آتش زدن و تخریب قبر مطهر پیامبر اکرم(ص)+سند
عبد المنعم ابراهیم،وهابی تندرو، کتابی دارد به نام مغنی المرید الجامع لشروح کتاب التوحید که شرحی است بر کتاب التوحید محمد بن عبد الوهاب .این شخص،پس از نقل سخن ابن قیم،شاگرد ابن تیمیه در مورد تخریب گنبد شریف پیامبر(ص)،آتش زدن حجره پیامبر را امری عادی جلوه داده و با کنایه خواستار خراب شدن و آتش زدن حرم ملکوتی آن حضرت شده است.
وی با بی شرمی تمام می نویسد :
قال ابو حفص : تحرق الحجره ، بل تهدم . فاذا کان کلامه فی الحجره فکیف بالقبه؟(مغنی المرید الجامع لشروح کتاب التوحیدج4ص1601 مکتبه نزار مصطفی الباز)
ابوحفص می گوید : آن اتاق باید در آتش بسوزد،بلکه باید ویران شود. پس وقتی که،نظر او درباره حجره چنین باشد،(یعنی:اگر حکم به آتش زدن اتاق پیامبر بدهیم)پس گنبد چگونه است؟(یعنی: حکم از بین بردن گنبد نیز کاملا واضح است)

آلبانی،پیشوای حدیث وهابیت که از او به بخاری دوران یاد می کنند و بن باز گفته بود:باید این رو امام الحدیث بنامیم، گفته بود:اگر دولت عربستان سعودی داعیه دفاع از توحید را دارد، باید گنبد خضراء پیامبر را ویران کند!

ادامه مطلب
