آيا وهابيت پيرو يكي از مذاهب اربعه مي باشد يا مذهب فقهي مستقلي دارد؟
اين فرقه در اصول اعتقادي خود، پيرو محمد بن عبدالوّهاب هستند كه احيا كنندة تفكرات ابن تيميه[1] بود، ابن تيميه در قرن هفتم هجري با بيان يكسري از عقايد و افكار مخالف مباني اصيل اسلامي و اجماع امت محمدي موجب برانگيخته شدن اعتراضها بر ضدّ خود شد و علماي معاصر وي با او به شدّت مخالفت ورزيدند، تا حدّي كه او را به زندان افكندند.
علّت آن اين بود كه ابن تيميه و شاگردش ابن قيّم جوزيّه افكار و عقايد خود را طبق روش اهل حديث قرار داده بودند كه فقط ظاهر قرآن و سنت را حجّت مي دانستند و معتقد بودند كه آنچه كه از ظاهر آيات و روايات فهميده مي شود، عمل بدانها و اعتقاد به آن واجب است. از اين رو طبق فهم خود فتوي داده و بر آن تعصّب ميورزيدند.
در مباحث فقهي وهّابي ها قائلند به اينكه بايد به سلف صالح رجو كرده و افكار و عقايد آنان را ملاك اجرا و عمل خود قرار دهيم، چون آنان در عصر نبوّت و نزول قرآن مي زيسته اند و از آنجا كه مسلمين صدر اسلام سنّت پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ و قرآن كريم را بهتر درك مي كردند، لذا فهم آنان براي ما حجت است. از اين رو در واقع مي خواهند بگويند كه ما تابع يك شخص نيستيم، بلكه تابع يك خط فكري به نام سلفيّه يا سلفي گري هستيم.
مولف كتاب السلف و السلفيون در اين باره سه اصل را مطرح مي كند:
الف: ما سلفي نيستيم بلكه مسلمانيم و اصل انتساب به اسلام و سنت است.
ب: در صورت لزوم به منتسب شدن به يك منهج ما مي گوئيم كه سلفي هستيم يعني نسل اول از صحابه پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ .
ج: سلفي ها در شريعت و اصول سلفي هستند و نه در فروع و فتاوي يعني در طريقة فهم و اصول ادلّه تابع منهج سلف هستند، ولي در فروع فقهي تابع نيستند.[2]
دكتر محمد سعيد رمضان البوطي دانشمند اهل سنت در كتاب خود، ضمن بررسي همين مطلب ثابت مي كند كه امروزه مذهبي كه به نام سلفيه وجود دارد، يعني وهابيّت، در واقع بدعتي است كه در دين خداوند واقع شده و اين گروه فقط خود را منتسب به سلف مي نمايند و گرنه در عمل و رفتار هيچ شباهتي به آنان ندارند.[3]
نكته قابل توجه در اين بحث اين است كه وهابيّت منحصر بودن اجتهاد براي ائمه چهار گانه اهل سنت را قبول نداشته مي گويند كه دليلي نداريم كه فقط اين چهار نفر مي توانسته اند به اجتهاد برسند براي اين تفكر خود از سخنان بزرگان خود شاهد و مؤيد مي آوردند از جمله اينكه احمد بن حنبل گفته است: از من تقليد نكنيد، از مالك، شافعي، اوزاعي و ثوري تقليد، نكنيد زيرا آنان احكام را استنباط كردند شما نيز چنين كنيد.[4]
ابن تيميه هم كه ادامه دهندة خط فكري احمد بن حنبل در سلفي گري است مي گويد: حق آن است كه نبايد امامان در فقه را محصور در عدد معيني كنيم.[5]
ابن قيّم جوزيه نيز كه مروّج افكار ابن تيميّه بود، مي نويسد: «واجب، تنها چيزي است كه خدا و رسول به آن امر كرده باشند و مي دانيم كه آنان كسي را به پيروي از مذهبي خاص امر نكرده اند، اين بدعت زشتي است كه در اين امت حادث شده است كه هيچ يك از پيشوايان اسلام به آن قائل نبودند.[6]
نتيجه اينكه وهابي ها و خصوصاً روشنفكران آنان مي گويند كه امروزه هم مي توان به اجتهاد رسيد و حصر اجتهاد در ائمه مذاهب فقهي وجهي ندارد.
آخرين نكته اي كه در اين نوشتار توجه به آن ضروري به نظر مي سد، اين است كه استنباط احكام شرعي از نصوص ديني و شناخت حلال و حرام الهي بستگي به يك سري شرايط و مقدمات دارد كه پس از گذراندن آنها يك شخص مي تواند داعيه اجتهاد داشته باشد.
سخن ما اين است كه محمّد بن عبدالوهاب شأنيت مفتي بودن را نداشته است و محكم ترين سند و دليل ما در اين باره كتابي است كه برادر او سليمان بن عبدالوهاب در ردّ افكار و آراء او نوشته كه پس از ذكر يك سري از شرايط مجتهد چنين نتيجه گيري مي كند كه: «امروزه مردم گرفتار شخصي شده اند كه خود را منتسب به قرآن و سنت مي كند و از علوم آن دو استنباط مي نمايد او مخالفان خود را كافر مي داند، در حاليكه يك نشان از نشانه هاي اجتهاد در او نيست بلكه سوگند به خدا حتي يك دهم از نشانه هاي اجتهاد را هم ندارد».[7]
نتيجه اين شد كه وهابيها بنابر ادعاي خودشان براي فهم مسائل ديني به سلف صالح مراجعه مي كنند اين در حالي است كه در جاهايي كه نصّي وجود نداشته باشد به فتواي احمد بن حنبل مراجعه مي نمايند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. تاريخ الوهابيين، عميد ايوب صبري، نشر مؤسسه عاشورا، چ اول، 1381.
2. در محور عقايد وهابيان، داود الهامي، نشر: دفاع از حريم اسلام، چ اول 1379.
3. هذه هي الوهابيّه، محمد جواد مغنيه، نشر دارالجواد ، بيروت، چ 2، 1982، ميلادي.
4. شيعه شناسي و پاسخ به شبهات، علي اصغر رضواني، جلد 2، نشر مشعر ، تهران، چ اول، 1382.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . وي متولد 661 هجري قمري و در سال 728 هجري قمري وفات يافت.
[2] . العسعس، ابراهيم احمد، السلف و السلفيون رؤية من الداخل، نشر دارالبيارق، چاپ دوم، 1419، ص35 تا 40.
[3] . السبوطي، محمد سعيد رمضان، سلفيه، بدعت يا مذهب، ترجمه، حسين صابري، نشر آستان قدس رضوي، چاپ اوّل، 1375.
[4] . ابن تيميه، مجموعه فتاوي، به نقل از علي اصغر رضواني، ج20، ص211، شيعه شناسي و پاسخ به شبهات، تهران، نشر مشعر، چ اول، 1382، ج2،ص622.
[5] . همان، ص623.
[6] . همان.
[7] . سليمان بن عبدالوهاب، الصواعق الالهيه في الرّد علي الوهابيّه، دمشق، نشر حراء، چ اول، 1418 قمري، ص9 و 8.
گردآوری و پاسخ:
سید محمد مهدی حسین پور
مدیر گروه وهابیت
ادامه مطلب
امام حسن عسگری در منظر علمای شیعه و سنی
امام حسن عسگری در منظر علمای شیعه و سنی
امام حسن عسکری (ع) نه تنها در منظر شیعیان بلکه در دیدگاه علمای اهل سنّت و شخصیت های جهان اسلام نیز از جایگاه والا و با عظمتی برخوردار است که در این جا به چند نمونه اشاره می شود.
۱ـ معتمد عباسی
نقل شده است که جعفر بن علی الهادی از معتمد درخواست کرد که او را به امامت نصب کند و مقام برادرش امام عسکری را بعد از ایشان به او واگذار نماید. معتمد گفت: «منزلت و مقام برادرت مربوط به ما نمی شود بلکه «انّما کانت باللّه عزّ و جلّ» فقط از طرف خداوند عزیز و جلیل است و ما هر چند در نابودی و پایین آوردن مقام آن ها تلاش کردیم، خداوند از این کار اباء دارد و هر روز بر مقام و رفعت آنها افزود، از طریق حفظ و نگهداری، و نیکو سکوت کردن و از طریق افزودن علم و عبادت آنها، و امّا تو اگر در نزد شیعیان برادرت منزلت و مقام او را داری، نیازی به ما نداری، و اگر از چنان منزلتی برخوردار نیستی و آن اوصافی را که برادرت داشت دارا نیستی، از ما در این رابطه کاری ساخته نیست.[۱]
۲ـ طبیب دربار
بختیشوع طبیب معروف بود و در زمان امام حسن عسکری طبیب دربار عباسی نیز بود. روزی حضرت عسکری نیاز به طبیب پیدا کرد از بختیشوع درخواست کرد که یکی از شاگردان خود را در محضر حضرت بفرستد، او به یکی از شاگردان خود دستور داد که نزد امام حسن عسکریبرود و از مقام و منزلت آن حضرت برای او نکاتی متذکر شد از جمله گفت: «طَلَبَ مِنِّی ابْنُ الرِّضَا مَنْ یَفْصِدُهُ فَصِرْ إِلَیْهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ فِی یَوْمِنَا هَذَا بِمَنْ هُوَ تَحْتَ السَّمَاءِ….»؛ ابن الرضا خواسته کسی نزد او بفرستم (برای طبابت) پس تو نزد او می روی در حالی که این مسئله را بخوبی باید بدانی که در این زمان زیر آسمان از او داناتر نیست، و آنچه به تو دستور می دهد اعتراض نکن».[۲]
۳ـ احمد بن عبید اللّه بن خاقان
احمد عامل جمع آوری خراج و مالیات در منطقه قم بود، پدرش عبیداللّه بن خاقان وزیر معتمد عباسی بود، خود احمد از ناجین و دشمنان سرسخت اهل بیت(ع) به حساب می آمد، او مأمور شد که گزارش کسانی از آل ابی طالب را که مقیم سامرّا هستند و جایگاه و منزلت آنان را نسبت به سلطان بنویسد، پس او چنین گزارش داد: «در سامرّا ندیدم و نشناختم مردی از خاندان علی را به مانند حسن بن علی بن محمد بن الرضا(ع) و نشنیدم جز سکوت و عفت و بزرگی و کرم او در نزل اهل بیتش و تمام بنی هاشم، و همین طور همه او را مقدّم می داشتند بر بزرگان، پیرمردان و رهبران و وزراء و… بعد از این ارزش و مقام وی در نظرم بزرگ آمد و فهمیدم که دوست و دشمن او را به دیده احترام می نگرند».
۴ـ نویسنده معتمد عباسی
از ابی جعفر احمد القیصر البصری نقل شده است که ما نزد آقایمان ابی محمد در عسکر(سامرّا) بودیم پس خادم سلطان (معتمد) وارد شد. عرض کرد: امیرمؤمنان!! به شما سلام رسانده و گفته است، کاتب (دربار) ما «انوش نی» می خواهد دو پسر خود را پاکیزه کند، درخواست می کنیم از شما که به نزد او بروی و برای سلامتی و بقای فرزندان او دعا فرمایی. پس من دوست دارم اکنون شما سوار اسب شده نزد او بروی و این کار را انجام دهی. البته این زحمت را برای آن به شما تحمیل کردیم که او (نصرانی) خود گفته است: ما دوست داریم با دعای بقایای نبوت و رسالت متبرک شویم پس آن گاه آقای ما حسن عسکری(ع) فرمود: «الحمد للّه الّذی جعل النصاری اعرف بحقنا من المسلمین»؛ ستایش خدای را که نصاری را آگاهتر به حق ما از مسلمیناین زمان قرار داد.[۳]
آن گاه حضرت فرمود: اسبی را برایم آماده کنید، پس سوار شد تا بر «انوش» وارد شدیم، در حالی که او سربرهنه و پابرهنه همراه با عالمان و راهبان مسیحی در حالی که انجیل را بر سینه نهاده بود، به استقبال آن حضرت آمد و به امام عرض کرد: ای سید ما متوسّل می شوم به سوی تو با این کتاب (انجیل) که خود بر آن از ما داناتری، جز آن که گناه جسارت زحمت خودت را بر من ببخشی قسم به حق مسیح بن مریم و آنچه که از انجیل از نزد خداوند آورده است ما از امیرالمؤمنین، خلیفه شما را درخواست نکردیم مگر به این جهت که در انجیل مقام شما را مانند مقام مسیح در پیشگاه الهی یافتیم.
پس امام عسکری(ع) فرمود: «امّا ابنک هذا فباق علیک و امّا الآخر فمأخوذ عنک بعد ثلاثة ایامٍ ـ ای میّتاً ـ و هذا الباقی یسلم و یحسن اسلامه و یتولّانا اهل البیت[۴]؛ امّا این پسرت باقی می ماند و اما دیگری از تو گرفته می شود ـ یعنی می میرد ـ بعد از سه روز و این که باقی می ماند، مسلمان می شود و اسلامش نیکو است و ما اهل بیت را دوست می دارد. پس انوش گفت: به خدا قسم ای سیّد من سخن تو حق است، و به راستی مرگ این پسرم برایم آسان است، به خاطر آنچه که از پسر دیگر گفتی که مسلمان می شود و شما اهل بیت را دوست می دارد، پس برخی از کشیشان پرسید چرا خود مسلمان نمی شوی؟ انوش گفت: من مسلمانم و مولایم این را می داند پس مولای ما فرمود: راست می گوید و اگر نبود که مردم می گفتند: ما خبر وفات پسرت را دادیم و آن چنان که ما گفتیم واقع نشده، از خدا می خواستم بقای فرزندت را.
انوش: من جز آن چه اراده کرده ای نمی خواهم. ابوجعفر احمد می گوید: به خدا قسم این پسر بعد از سه روز از دنیا رفت و دوّمی بعد از یک سال مسلمان شد و با ما نزد امام حسن رفت تا وفات آن حضرت بود.[۵]
روایت فوق سراسر عظمت امام حسن عسکری(ع) را می رساند، هم می رساند که مسیحیان به مقام و عظمت اهل بیت آگاهی دارند، چرا که در انجیل عظمتی چون مسیح (بلکه بالاتر) از آن برای آنان بیان شده است و همین طور کاشف و بیانگر علم غیبی آن حضرت است که از آینده افراد خبر می دهد. و همین طور این نکته و درد را نیز آشکار می سازد که افرادی با این همه عظمت در بین مسلمین وجود داشته نه تنها از علم و عظمت آنها استفاده نبردند، بلکه آنان را با انواع اذیت و آزارها، رنج دادند و تنها در مواردی که درمانده می شدند و یا افتخار می خواستند برای خود کسب کنند درب خانه اهل بیت می آمدند.
۵ـ ابن صبّاغ مالکی
او درباره امام حسن عسکری(ع) و علم و عظمت او چنین می گوید: «او آقای مردم عصرش و امام روزگارش بود، سخنان او محکم، کارهایش پسندیده، اگر افاضل زمان او قصیده باشند او در خانه و معدن قصید قرار دارد، اگر گردنبدی از دُر را به نظم کشند رابط و تنظیم کننده او خواهد بود سوار بر علومی است که همسان ندارد و بیان کننده غوامض آن است که کسی با او مجادله نتواند کشف کننده حقایق است با نظر صائب خود، اظهار کننده دقائق است با فکر ژرف اندیش خود، بیان کننده امور غیبی در (جلسات) پنهانی بود. او دارای بزرگواری ریشه دار و روح و ذات کریم بود، خدای او را مورد رحمت فراوان خویش قرار داده در بهشت جایش دهد.
۶ـ زندانبانان حضرت
خلیفه عباسی به صالح بن وصیف توصیه کرد که در حبس به امام حسن عسکری(ع) سخت گیرد، صالح گفت: چه کنم، من او را به دست دو نفر که بدترین اشخاص است سپرده ام به نام علی بن یارمش و دیگری افتامش ولی بعد از مدّتی این دو نفر اهل نماز و روزه شده اند، و به مقاماتی دست یافته اند، پس آن دو را احضار کردند، و مورد ملامت قرار دادند، که چرا بر امام حسن عسکری(ع) سخت نمی گیرید، گفتند: چه کنیم و چه بگوییم در حق مردی که روزها را روزه می گیرد و شب ها را تا صبح مشغول عبادت است… و هر وقت به ما نظر می افکند بدن ما می لرزد چنان که مالک نفس خود نیستیم و نمی توانیم خود را نگهداریم، خلیفه وقتی سخنان آن دو را شنید، با ذلّت از نزد صالح برگشت.[۶]
۷ـ راهب دیرالعاقول
او از بزرگان مسیحیت و داناترین آنها بود، هنگامی که کرامات امام حسن عسکری (ع) را شنید، و کراماتی از آن حضرت دید، با دست مبارک آن حضرت اسلام اختیار کرد، لباس نصرانیت را از تن بیرون آورد و لباس سفیدی بر تن نمود و زمانی که پزشک معروف (بختیشوع) از او درباره دست برداشتن از دینش (و مسیحیت) پرسید، در جواب گفت: او را همچون مسیح و مانند او یافتم، لذا به دست او (امام عسکری ع) مسلمان شدم آری او مانند عیسی است در نشانه ها و برهانهایش، آن گاه نزد حضرت عسکری(ع) رفت و ملازم او بود تا از دنیا رفت.[۷]
۸ـ علّامه شبراوی شافعی
او می گوید: یازدهمین امام حسن خالص ملقب به عسکری است، در شرف او همین بس که امام مهدی(عج) منتظر از اولاد او است. خدا به این بیت (اهل بیت) خیر کثیر دهد که بیت شریفی است، و نسب خالص و بلند مرتبه دارد و همین بس در افتخار این خانواده از علوّ و بلندی مقام…خوشا بحال حسن عسکری که از خانواده عالی مرتبه و بلند مرتبه ای می باشد و به راستی در بلند مرتبگی بر همه غلبه یافته و بر خورشید و قمر از نظر جایگاه رفعت یافته است ، و همه کمالات بدون استثناء در او جمع آمده و هیچ کمالی با کلمه «غیر» و الا از او استثنا نشده است همچون دُر و گوهر در مجد و عظمت آن امامان به نظم آمده اند، اوّل آنها با آخر آنها یکسان هستند. و چه بسیار کسانی که تلاش کردند مقام آنها را پایین آورند ولی خدا آنها را بالا برد.[۸]
۹ـ علی بن اوتاش
محمد بن اسماعیل علوی می گوید: امام عسکری (ع) را زمانی در نزد علی بن اوتامش که یکی از دشمنان سرسخت آل محمد(ص) بود زندانی کردند او مردی زشت خو و بد سیرت (بود) و با خاندان علی (ع) عداوتی دیرینه داشت از طرف خلیفه به او دستور داده بودند که هر چه می تواند امام را اذیت کند و بر او سختگیری نماید. امّا ابهت، هیبت و صلابت امام (ع) و حالات عرفانی و معنوی آن حضرت چنان آن مرد شقاوت پیشه را متحوّل کرد ـ با این که حضرت عسکری بیش از یک روز در زندان او نبود ـ که صورت خود را به احترام حضرتش بر خاک می نهاد و سر خود را بالا نمی گرفت و همراهی یک روزه این مرد با پیشوای یازدهم، رفتار و گفتارش را عوض نمود و حضرت عسکری(ع) را در منظر او نیک ترین مردم قرار داد.[۹]
۱۰ـ محمد شاکری
محمد شاکری که از همراهان امام عسکری (ع) است درباره آن حضرت می گوید: او در محراب عبادت می نشست و سجده می کرد در حالی که من پیوسته می خوابیدم و بیدار می شدم و می خوابیدم در حالی که او در سجده بود او کم خوراک بود، برایش میوه هایی می آوردند،
او یکی دو دانه از آنها را می خورد و می فرمود: محمد! این ها را برای بچّه هایت ببر.[۱۰]
با توجه به آن چه که از سخنان عالمان و محدّثان و مورخان اهل سنّت و غیر آنها درباره امام عسکری(ع) نقل شد به خوبی به دست می آید که مقامات معنوی و فضائل علمی آن حضرت بر اثر اتصال به پروردگار ربوبی، و بر اثر عبادت و زهد بندگی، به این جهت به این بدخواهان و دشمنان اهل بیت(ع) و آنهایی که در طول تاریخ سعی کرده اند از طریق حذف فیزیکی و شهادت امامان و یا از طریق حبس و زندان، و یا از راه تخریب قبور و بارگاه امامان، نام اهل بیت (ع) و مرام آنان را از زمین و یاد و محبّت آنها را از قلب ها بردارند، باید گفت که سخت در اشتباه هستند و هرگز بر این کار موفق نخواهند شد، آن زمانی که علی(ع) را خانه نشین کردند شیعیان آن حضرت بسیار محدود بود امّا با شهادت او و دیگر امامان و تخریب قبور ائمه بقیع، و تخریب مرقد امام حسین (ع) در کربلا که فقط ۱۷ بار توسط متوکّل عباسی انجام گرفته است نه تنها از شیعیان علی(ع) کاسته نشده بلکه امروزه با تمام افتخار می توان گفت چهارصد میلیون شیعه در جهان داریم. آری خداوند خواسته نام اهل بیت و مکتب آنان را زنده نگهدارد هرگز کسی قادر نخواهد بود جلو پیشرفت آن را بگیرد. به این جریان تاریخی توجه نمایید.
اربلی در کشف الغمّه نقل کرده است که مستنصر خلیفه عباسی، سالی جهت زیارت قبور اجداد خود و تفریح به سامرا رفت. ابتدا به زیارت عسکریین(ع) مشرف گردید و سپس به مقبره خلفاء عباسی رفت. دید آن جا خراب گردیده است و پرندگان و حیوانات قبور خلفاء را آلوده کرده اند.
از این مسئله متأثر شد یکی از همراهان گفت: قدرت و ثروت در دست تو است و خلیفه مسلمین تو هستی، دستور ده که قبور پدرانت را مرتب کنند! همچنان که قبور این علویین را مشاهده می کنی که دارای صحن و بارگاه و فرش، چراغ و خدمه و زوّار می باشند. مستنصر گفت: این امری است الهی و به زور نمی توان مردم را واداشت که به زیارت قبور پدران من بیایند و اگر هم اجبار کنم پذیرفته نیست.[۱۱]
--------------------------------------------------------------------------------
[۱]. قطب راوندى، الخرائج و الجرائح، ج ۳، ص ۱۱۰۹، ناشر، مدرسه امام مهدى، قم، چاپ اول، ۱۴۰۹ ق،
[۲]. همان، ج۱، ص ۴۲۲٫
[۳]. حلیة الأبرار، البحرانی ،ج ۶،ص۱۱۱٫کتابنامه تکمیل شود.
[۴]. حرعاملى،محمد بن حسن، إثبات الهداة بالنصوص و المعجزات، ج ۵، ص۴۳، ناشر، اعلمى، بیروت، ۱۴۲۵ ق ،
[۵]. جهت اطلاعات بیشتر به سایت حوزه نت مراجعه شود.
[۶]. علامه مجلسى، بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، ، ج۵۰، ص ۳۰۸، ناشر، اسلامیه، تهران.
[۷]. الخرائج و الجرائح، ج۱، ص ۴۲۴٫
[۸]. جهت اطلاعات بیشتر به سایت حوزه نت مراجعه شود.
[۹]. بحار الأنوار، ج ۵۰، ص ۳۰۷٫
[۱۰]. همان، ج۵۰، ص ۲۵۳٫
[۱۱]. محدث اربلى،کشف الغمة فی معرفة الأئمة، ج ۲، ص ۵۱۹، ناشر، بنى هاشمى، تبریز، چاپ، اول، ۱۳۸۱ ق.،
ادامه مطلب
بن باز امام نووی را بدعت گذار معرفی می کند!!
در این مطلب به کلام امام نووی در توجیه یکی از روایات صحیح مسلم می پردازیم که این رویه امام نووی به مذاق برخی از وهابی ها خوش نیامده است و او را متهم به بدعت گذاری کرده اند!!
نووی در شرحش بر صحیح مسلم در شرح روایت (فذلک یوم یکشف عن ساق) اعلام میکند که علماء این روایت وآیه (یوم یکشف عن ساق) را تأویل کرده اند:
قال العلماء معناه ومعنى ما فى القرآن یوم یکشف عن ساق یوم یکشف عن شدة وهول عظیم
{ علما گفته اند: معنای این سخن ومعنای آنچه در قران آمده است که (روزی که ساق نمایان می شود) این است: روزی که شدت وسختی بزرگ نمایان می شود}
صحیح مسلم بشرح النووی جلد۱۸ صفحه۱۰۱
اما جالب اینجاست بن باز در کتابش “مجموعه فتاوی جلد ۴ صفحه ۱۳۳″ چنین نوشته است:
تأویل صفات و صرف نظر کردن از ظاهر آنها، مذهب وروش اهل بدعت از جهمیه و معتزله و کسانی که در مسیر آنها سیر می کنند هست و این مذهب وروش باطلی است که اهل سنت و جماعت آن را انکار کرده واز آن دوری جسته و از آن کار حذر می کنند
أما التأویل للصفات وصرفها عن ظاهرها فهو مذهب أهل البدع من الجهمیة والمعتزلة ، ومن سار فی رکابهم ، وهو مذهب باطل أنکره أهل السنة والجماعة ، وتبرءوا منه ، وحذروا من أهله
حالا شما بگویید:
امام نووی عالم بزرگ شافعی مذهب بدعت گذار هست؟ او دروغگو بوده است که این عمل را به علمای اهل سنت ربط داده است؟؟
بن باز دروغگو هست؟
به نقل از سایت گفتگوی آرام میان شیعه و سنی
ادامه مطلب
رابطه حضرت علی با خلفا قبل و بعد از رحلت پیامبر(ص)
در مورد رابطه حضرت علی علیه السلام با خلفای سه گانه در قبل و بعد از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم باید بگوییم:
1 – در زمان شخص پیغمبر (ص) همه در زیر پرچم اسلام و پیغمبر (ص) بودند و هر آنچه حضرت دستور می فرمود همه از آن پیروی می کردند، یک سری بخاطر عشق و علاقه به شخص پیغمبر(ص) و یک عده هم به اجبار از ایشان پیروی می کردند به هر صورت همه مطیع دستورات حضرت بودند علی علیه السلام که یار و یاور پیغمبر(ص) بود در تمام زمینه ها مطیع فرمایشات پیغمبر(ص) بود و جز دستور ایشان کاری نمی کرد، بعضی اوقات هم گوشه کنایه هایی از اطراف و خلفا به آقا امیر المؤمنین (ع) وارد می شد که علی (ع) به این مسائل جزئی اهمیت نمی داد و اصلا خود را درگیر این چنین مسائلی نمی کرد.
2 – اما بعد از رحلت پیغمبر (ص) دو حالت پیدا کرد: الف- حالت اول مشروعیت دادن به خلفا بعد از خلافت ابو بکر بود که در شورای 6 نفره و به دستور خلیفه ثانی تشکیل شد، بنابر این شد که علی علیه السلام طبق نظر قرآن و سنت و شیخین (خلیفه اول و ثانی) عمل کند که در اینجا علی (ع) این نظر را رد کرد و فقط قرآن و سنت را قبول کرد و بطور کل نظر خلفا را رد کرد و آنچه تأکید داشت این بود که باید بر طبق سنت و روش پیغمبر(ص) عمل شود. ب – در برهه ای از زمان حضرت علی (ع) چون اسلام را در خطر دید و می دید که دین در حال از بین رفتن و انحلال است، بخاطر حفظ اسلام با خلفا همکاری کرد، البته ناگفته نماند در ابتدا حضرت نسبت غصب خلافت و یک سری از کارهای خلفا اعتراض کرد و در خانه نشست، اما وقتی اسلام را در خطر دید و واقعا تهدید جدی اسلام را در برگرفت و این خطر باعث می شد دین اسلام بطور کل از بین برود حضرت مجبور به همکاری با خلفا شد. در نامه ای که حضرت علی علیه السلام به مالک نوشت معلوم می شود که همکاری حضرت با خلفا فقط به خاطر حفظ دین و اسلام است که به گوشه ای از آن اشاره می کنیم:
أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ بَعَثَ مُحَمَّداً ص نَذِیراً لِلْعَالَمِینَ وَ مُهَیْمِناً عَلَی الْمُرْسَلِینَ فَلَمَّا مَضَی [ص ع تَنَازَعَ الْمُسْلِمُونَ الْأَمْرَ مِنْ بَعْدِهِ فَوَاللَّهِ مَا کَانَ یُلْقَی فِی رُوعِی وَ لَا یَخْطُرُ بِبَالِی أَنَّ الْعَرَبَ تُزْعِجُ هَذَا الْأَمْرَ مِنْ بَعْدِهِ ص عَنْ أَهْلِ بَیْتِهِ وَ لَا أَنَّهُمْ مُنَحُّوهُ عَنِّی مِنْ بَعْدِهِ فَمَا رَاعَنِی إِلَّا انْثِیَالُ النَّاسِ عَلَی فُلَانٍ یُبَایِعُونَهُ فَأَمْسَکْتُ [بِیَدِی یَدِی حَتَّی رَأَیْتُ رَاجِعَةَ النَّاسِ قَدْ رَجَعَتْ عَنِ الْإِسْلَامِ یَدْعُونَ إِلَی مَحْقِ دَیْنِ مُحَمَّدٍ ص فَخَشِیتُ إِنْ لَمْ أَنْصُرِ الْإِسْلَامَ وَ أَهْلَهُ أَنْ أَرَی فِیهِ ثَلْماً أَوْ هَدْماً تَکُونُ الْمُصِیبَةُ بِهِ عَلَیَّ أَعْظَمَ مِنْ فَوْتِ وِلَایَتِکُمُ الَّتِی إِنَّمَا هِیَ مَتَاعُ أَیَّامٍ قَلَائِلَ یَزُولُ مِنْهَا مَا کَانَ کَمَا یَزُولُ السَّرَابُ- [وَ أَوْ کَمَا یَتَقَشَّعُ السَّحَابُ فَنَهَضْتُ فِی تِلْکَ الْأَحْدَاثِ حَتَّی زَاحَ الْبَاطِلُ وَ زَهَقَ وَ اطْمَأَنَّ الدِّینُ وَ تَنَهْنَه[1]
اما بعد، همانا خداوند سبحان محمد (ص) را بر انگیخت تا جهانیان را- از نافرمانی او- بیم دهد، و گواه پیامبران- پیش از خود- گردد. چون او بسوی خدا رفت، مسلمانان پس از وی در کار حکومت به هم افتادند- و دست ستیز گشادند- و به خدا در دلم نمیگذشت و به خاطرم نمیرسید که عرب خلافت را پس از پیامبر (ص) از خاندان او برآرد، یا مرا پس از وی از عهدهدار شدن آن بازدارد، و چیزی مرا نگران نکرد و به شگفتم نیاورد، جز شتافتن مردم بر فلان از هر سو و بیعت کردن با او. پس دست خود بازکشیدم، تا آنکه دیدم گروهی در دین خود نماندند، و از اسلام روی برگرداندند و مردم را به نابود ساختن دین محمد (ص) خواندند. پس ترسیدم که اگر اسلام و مسلمانان را یاری نکنم، رخنهای در آن بینم یا ویرانیی، که مصیبت آن بر من سختتر از- محروم ماندن از خلافت- است و از دست شدن حکومت شما، که روزهایی چند است که چون سرابی نهان شود، یا چون ابر که فراهم نشده پراکنده گردد. پس در میان آن آشوب و غوغا برخاستم تا جمع باطل بپراکنید و محو و نابود گردید، و دین استوار شد و بر جای بیارمید.[2]
[1] . نهج البلاغة ص 451.
[2] . نهج البلاغة-ترجمه شهیدی ، متن، ص 347 - از نامه آن حضرت است به مصریان که با مالک اشتر فرستاد.
ادامه مطلب
شبکه های وهابی وصال و کلمه
وهابي ها در ادامه فعاليت هاي ضد اسلامي و ضد شيعه خود، اقدام به راه اندازي شبکه هایی ضد شیعی كرده اند كه صريح و بي پرده، اصول و مباني تشيع را زير سوال برده و با ستيز خود عليه ائمه اطهار (ع) در صددند شكاف در جهان اسلام را تشديد كنند.دو مورد مهم این شبکه ها شبکه وصال و کلمه می باشد . به همین منظور لازم است که در مورد این دو شبکه به طور کامل توضیحاتی ارائه بنماییم:
اتخاذ راهبرد ایجاد وحدت در میان امت اسلامی و توجه به امر خطیر امت واحده که مقام معظم رهبری توجه ویژه ای به آن دارند؛ از جمله مواردی است که بدون شک برای غرب مسئله ساز می باشد.
از جمله روندهایی که بیگانگان برای ایجاد شکاف و تفرقه اندازی در میان امت اسلامی و علی الخصوص اقوام شیعه و سنی ایران در پیش گرفته اند بهره گیری از تاثیرگذاری رسانه در این حوزه می باشد، چراکه به اذعان خودشان، تاثیر گذاری که رسانه در مدت کوتاهی دارد، چاپ و تکثیر هزاران هزار نوشته و کتاب در مدت طولانی نخواهد داشت.
شبهه پردازی و ضد تبلیغ با هدف ایجاد شکاف؛
استفاده از تکنیک های تبلیغاتی در راستای تاثیرگذاری بر قشری خاص، با شیوه های نرم و ابزارهایی که کشور سعودی و دیگر ایادی امریکا ،در این راه در اختیار این شبکه ها گذاشته اند، در بلند مدت می تواند سئوالات بی پاسخ فراوانی را برای مخاطبان عام در زمینه های مختلف به وجود آورد، که از جمله آنها عبارتند از مفاهیمی تحت عناوین: "حکومت اسلامی، ضرورت و وجوب حکومت اسلامی، ضمانت اجرای احکام اسلامی در حکومت، امکان پذیری جمع میان شیعه و سنی ، شبهه در اصول تفکر شیعی، کمرنگ نمودن نقش اهل بیت در تاریخ اسلام، نشر اکاذیب ذیل موضوع تاریخ اسلام، مخدوش نمودن چهره علمای تشیع در اذهان عمومی و..." اما آنچه در این میان حائز اهمیت است، تلاش این رسانه ها برای بسط و گسترش موضوع شبهه سازی و شبهه آفرینی در موضوعات گسترده ذیل مبانی مذهبی در میان اقشار مختلف جامعه می باشد.
ورود این شبهات به بطن اذهان جامعه و از طرفی بی پاسخ ماندن آنها در ذهن مخاطبین امری است که بی تردید منتج به انحراف از اصول اعتقادی در طولانی مدت و "موجب جدایی و افتراق هر چه بیشتر گروهها و خطوط فکری شیعه و سنی" در جامعه اسلامی می گردد.
تاسیس شبکه های ماهواره ای با هدفگزاری بلند مدت؛
در راستای شبهه سازی، شبکه های تازه تاسیس "وصال فارسی و کلمه" و همینطور، دیگر شبکه های وهابی فعال در این حوزه تمام تلاش خود را بر موضوع مذکور متمرکز نموده اند.
البته آنچه که در ظاهر شاهد آن هستیم، اظهار تقید موسسان این شبکه های فارسی زبان در خصوص این موضوع است که؛ "هدف کلی از راه اندازی این شبکه ها، صرفا تقدیم عقیده خود مبنی بر قرآن و سنت است" اما در حقیقت آنچه که در حال اجرا و انجام است چیزی غیر از این است؛ در این خصوص مشاهده می کنیم؛ این شبکه با قرار دادن خود در حیطه اهل سنت و چسباندن عنوان "تریبون اهل سنت فارسی زبان" به خود، در مرام نامه اش می آورد" اهل سنت در شبکۀ وصال با توجه با عقیدۀ پاک و مرام صادقانه ای که دارند ، جز خدمت به جامعۀ بشری و عموم هموطنان و همزبانانی که حرفشان را می فهمند؛ جز تقدیم و معرفی عقیدۀ پاک و زلال خود که مبنی بر قرآن و سنت صحیح رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و عقل و فطرت سالم و برهان و استدلال محکم و صادقانه با فهم پیشگامان امت به شمول صحابه و اهل بیت گرامی آنحضرت صلی الله علیه و آله و سلم است هیچ طرح و برنامۀ دیگری ندارند.
بر خلاف آنچه چهره ی متظاهر و ظاهرالخیر برنامه هایی که از شبکه فارسی زبان وصال پخش می شود؛ "أبو منتصر بلوچی" که سرسپرده کشور سعودی بوده و از منابع مالی وهابیت تامین می شود، به عنوان دست اندر کار راه اندازی شبکه وصال، درادعاهای خود گفت: ما نمی خواهیم جنگ طایفه ای بر انگیزیم! بلکه می خواهیم مثل دیگر ملت ها با امنیت و آزادی زندگی کنیم!
تلاش جهت تخریب وجهه اهل سنت عزیز داخل ایران؛
جالب توجه است؛ آنچه که از آن به عنوان اهل سنت یاد می شود، چیزی غیر از عقاید پر از حقد و بغض و غضب وهابیت نیست، بی تردید با توجه به آنچه در این شبکه برای مسلمانان فارسی زبان روایت می شود اهل سنت عزیز کشورمان کاملا از این عقاید و تقیدات متعصبانه و کورکورانه مبری هستند. چراکه در بسیاری از نقاط کشور شیعه و سنی در معیت یکدیگر به شکلی مسالمت آمیز و با علاقه در حال سپری نمودن لحظات هستند.
به هرحال شبکه فارسی وصال ، زاده ی شبکه ماهواره ای "الوصال" کویت ، از منابع مالی وهابیت تغذیه نموده و به درخواست و پیشنهاد " عبدالرحیم ملا زاده " تاسیس گردیده و هم اکنون مشغول به فعالیت است. ملازاده از ایران سالها پیش به کویت پناهنده شده و از توهین به تمام ارکان جمهوری اسلامی پرهیز نمی کند. او در گفت و گوی خود با شبکه الوصال کویت آورده است " شبکه «وصال فارسی» می تواند از هزاران مسجد و منبر تأثیر بیشتری داشته باشد" او همچنین افزوده است " بزرگ ترین جهاد، جهاد زبانی است و تأثیری که یک شبکه ماهواره ای در مدت پنج سال می تواند داشته باشد، از 500 سال فعالیت و تبلیغ عادی بیشتر است".
هدف اصلی شبکه های ضد تبلیغی فارسی زبان؛
به هر تقدیر آنچه مسلم است اینکه، اهداف اصلی این شبکه ها تضعیف و نابودی باورهای شیعی و ایجاد تفرقه در میان امت واحده و جدایی میان مذاهب است.
البته راهبردهای یکسو گرایانه و فارغ از بی طرفی موجب گردیده تا این شبکه ها از ظلمی که بر شیعیان یمن و عربستان و یا برخی از سرزمین های اسلامی روا داشته می شود هرگز ذکری ننموده و حتی از شیعیان به عنوان "دعوتگران به جهنم" و "مرده پرستان" یاد می شود، حتی در مصاحبه ابو منتصر بلوچی ( ملازاده ) عنوان می شود" اهل سنت در ایران آرزو می کنند شرایطی را که شیعیان در عربستان سعودی دارند، آنها در ایران داشته باشند" در حالیکه در عربستان، شیعیان حتی از حقوقی مانند تملک یک مغازه محقر و یا ظریف ترین فعالیت فرهنگی و اقتصادی هم برخوردار نیستند.
البته از این دست اکاذیب و اهانت ها به ساحت شیعیان، در برنامه های فرمایشی و جهت دار وصال فارسی و کلمه ، بسیار است، برای مثال؛ مجددا در یکی از برنامه های وصال، ملازاده به عنوان مجری وهابی این شبکه، اظهار داشت:"دجال آخر الزمانی ،ادعای خدایی می کند. ویژگی های دجال همانند امام زمان(ع) شیعیان است، چرا که شیعیان معتقدند امام زمانشان دارای ولایت تکوینی است"
معرفی و توصیف شبکه وصال:
خط فکری پشتوانه این شبکه وهابی مسلک ، در معارفه ی شبکه فارسی وصال، با هدفمندی خاصی اظهار میدارد، "وصال پیام وصلی است بین بندگان و پروردگارشان به دور از سلطه قهریه و جبروت کاذب مستبدان و دیکتاتوران و جاه طلبانی که می خواهند تمام امور دین و دینا را با منطق زور و فشار و تقلید کورکورانه بر مردم تحمیل کنند" البته در تفسیر این جمله باید توجه خود را معطوف داریم که؛ بی تردید آنکه در پی منطق زور و فشار و با پیروی از اندیشه های "کاردستی غرب" از جمله " دوگماتیزم " و سرسپردگی " فاشیسم " ، به استفاده از منطق زور و تهدید و کشتار دست می زند و با اغناء ناصحیح لایه اول منطق انسانی از طریق سفسطه و توجیه افکار خود، به نابودی اسلام و مسلمین و ترویج اسلام ستیزی در جهان دامن زده، اندیشه وهابی گری است که البته حاجتی به بیان این نکته نیست که؛ این اندیشه رهرو بی چون و چرای زباله ها و دورریز های اندیشه غرب است.
در معرفی این شبکه به روشنی و کمال می توان ظهور و بروز اندیشه و تفکر بیمار وهابی گری را مشاهده نمود، به عنوان مثال در ادامه آورده است که"... بین بندگان و آفریدگارشان هیچ واسطه ای نیست ، و الله متعال از رگ گردن نیز به بندگانش نزدیکتر است" که نمونه ای از تلاش این طرز تفکر، برای از میان برداشتن واسطه های فیض الهی است.
و در ادامه ؛ ضمن این توهین به ساحت مقدس اهل بیت پیامبر (س) که همگی حلقه های متصل به زنجیر نبوت اند، با چرخشی 180 درجه ای اشاره می نماید که "وصال آمده تا حلقۀ وصلی باشد بین مؤمنان و تمام حق جويانى که در طلب حق مي تپند, تا از منبر آن، حق بگویند، و حق بشنوند، و با حق خالص و بي شائبه آشنا گردند" و همچنین می افزاید "وصال آمده تا کدورتها، کينه ها، حسادتها، و دشمنیهایی که مدعیان اسلام ناب و پیروی از اهل بیت پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم به نام دين در بین ملتها کاشته را ریشه کن نمايد، و فضايي از محبت و اخوت و برادری و برابري و همزیستی مسالمت آمیز را در ميان آحاد جامعه بوجود آورد" اما اشاره نمی کند در صورتیکه هدف اصلی، اخوت و برداری و باصطلاح "روشن نمودن اذهان مسلمانان" و اصلاح جامعه اسلامی می باشد، چرا باید مدام و به شکلی ناپسند در برنامه های مختلف خود به اندیشه ها و آراء مختلف مسلمانان و علی الخصوص عقاید شیعیان و ناسزا گفته و به شکل دائمی به تمسخر اندیشه شیعی و نخبگان شیعی پرداخته شود.
در حالیکه در مرام نامه این شبکه و دیگر شبکه هایی که به سود عربستان به ترویج وهابیت و گمراه و تحریک نمودن اهل سنت می پردازند و بنا بر آیه قرآن کریم، اشاره می نماید که " لااکراه فی الدین" در دین هیچ اجباری نیست، اما در عمل، آنچه در برنامه های تبلیغی این شبکه ها مشاهده می شود، مسایلی جز موضوعات تفرقه افکنانه نیست.
شبکه وصال در تبیین مسئولیت خود ساخته اش، به شکل آشکار به دو محور اصلی اشاره می نماید؛که عبارتند از:
اول: توحید خالص و یکتاپرستی ناب و شفاف به دور از هرگونه شرک و بدعت و قطار واسطه ها و وسیله ها، همان توحیدی که پیام آشکار قرآن کریم و دعوت تمام پیامبران الهی و مقصود اصلی آفرینش, و تنها سبب نجات و سعادت انسان در جهان است."
در تحلیل محور اول آنچه قابل توجه و تامل است ، اینست که؛ این طرز تفکر به صراحت از واسطه های بی چون و چرای فیض خداوند و عاملان رحمت حق تعالی در زمین ، برائت جسته و راه فیض خداوند را بر خود بسته اند، در حالیکه با این بیان که "برای خود مسئولیتی همچون انتقال پیام آشکار قرآن و ابلاغ دعوت پیامبران و ترویج توحید ناب را تبیین نموده اند" ، پس چگونه می شود که، شأن خود را در حدود جایگاه یک واسطه رحمت و معانی ناب الهی، میان خداوند و بندگان دانسته اند و در صورتیکه خود را واسطه قرار گیرند، موضوع را بلا اشکال می دانند، آیا این موضوع چیزی غیر از جمع اضداد ویا امری پارادوکسیکال است؟
با عنایت به مشهودات فوق ، لازم است به بررسی هر چند کوتاه پیرامون برخی بخش ها و شکل بندی ساختاری و محتوایی و هدف سنجی هر یک از برنامه های در حال پخش ازشبکه فارسی وصال بپردازیم:
بخش های مختلفی از شبکه فارسی وصال با عنوان برنامه های این شبکه وهابی روزانه از این شبکه در حال پخش است که عبارتند از:
اصلاح (ملازاده) ، درس هایی از مدرسه رسول الله ، تفسیر قرآن کریم ، عقیدۀ جاویدان ، بازسازی اندیشه ، منبر جهانی ، میانه روی در اسلام ، کاروان یکتا پرستان ، اسلام و خانواده ، منبر جهانى (عبدالرحیم ملازاده و...)
اهداف راه اندازي شبکه هاي ماهواره اي وصال و کلمه:
معهذا؛ با توجه تبليغات هدفمند و دید ترویجی و تفرقه افکنانه این شبکه، در خصوص اهداف و نوع گزینش برنامه هاي اين شبکه ها ، موارد ذيل قابل تأمل مي باشد:
- هدف بلند مدت و دارای اولویت، در بررسی تحلیلی بخش های وصال فارسی، تشکیک در اصل مهدویت و حقیقت اهل بیت (سلام الله علیهم) و همچنین نابودی فرسایشی اصول اعتقادی شیعیان می باشد.
- طبق اصول مبهم و نامفهوم و فارغ از معقولات وهابیون؛ و با عنایت با مخالفت شدید آنها با اصل معاد و همچنین روایات موجود در خصوص ارتباطات موجود پس از مرگ، میان جهان باقی و دنیای مادی، شبهه پردازی در اصل معاد از محورهای برنامه سازی این شبکه ها می باشد.
- محور بعدی مورد هجوم آنان نیز، تقبیح موضوع زيارت امام زادگان و امامان و ابرار بوده که از دیدگاه آنها، این سیره، عملی است که به عنوان بدعت انگاشته می شود!!!
-موضوع دیگر، اهانت و دروغ پردازی در خصوص مراجع بزرگ و برجسته عالم تشیع و توهین به روحانیون و دروغ بستن به آنها و همچنین بزرگ نمایی و بهره برداری های سوء از برخی کاستی های موجود می باشد.
- تعمیم دادن اعمالی که توسط عده ای جاهل و به شکل بسیار محدود صورت پذیرفته است، به کلیه شیعیان و محکوم نمودن دولت و حکومت جمهوری اسلامی در این خصوص ، که در همین راستا بطور مثال، توهین یک نفر به تعدادی از همسایگان؛ به عنوان سیاست کلی حکومت جمهوری اسلامی در قبال برادران افغان انگاشته شده و"ملازاده" شخصا روی آن تحلیل نموده و ابراز میدارد " این سیره و برخورد کشوری اسلامی ، با پیشوند جمهوری اسلامی با همسایه و برادر دینی خود است!!" در حالیکه بی تردید این گونه اعمال حتما توسط حکومت جمهوری اسلامی نیز محکوم خواهد بود.
- بهره برداری گزینشی با استفاده از مونتاژ فیلم های موجود سخنرانی های خطیبان شیعه و منتخب نمودن بعضي از سخنراني هايي که به برداشت خودشان از مضمون سخنرانی ها، خطابه ای در راستای "حمایت از اهل سنت" ارزیابی شود که معمولا به دفعات و کرارا بروی آنتن می رود.
- تلاش در راستای القاء " وجود کاستی" در دانسته ها و سطح علمی دانشمندان، علماء و روحانیون شیعه با استفاده از ریز بینی و نکته سنجی در خصوص بیانات آقایان و در جهت تخریب و بی اعتبار نمودن علما و سخنرانان عالم تشیع.
- تلاش برای تخریب وجهه ی مسئولان نظام و تلقین این موضوع که ؛ مسئولان کلان نظام و سطوح فوقانی قدرت، هرگز در پی پرهیز از تفرقه، نبوده و اساسا این موضوع صرفا در حد یک شعار ابراز میشود. در حالیکه مشهود است؛ آنچه که در سیاست های راهبردی نظام، پیرامون جهت گیری های مختص به فرقه گرایی در حوزه روابط تشیع و تسنن و یا سیاست های کاربردی که به حوزه کشورهای اسلامی مربوط باشد، در جمیع موارد، جمهوری اسلامی راهبردی صلح طلبانه و بدور از مخاصمه و یا تقابل را در پیش گرفته است و قالبا به لزوم تمسک جستن به وحدت کلمه و حل و فصل معضلات جهان اسلام اذعان داشته است. از جهت دیگر این موضوع در برگزاری همایش ها و یاحتی نامگذاری سالها و سیاست های کلان نظام نیز قابل مشاهده است.
- مظلوم نمایی با استفاده ابزاری و تفسیر به رای قرآن کریم و روایات و همچنین احادیث مربوط به شیعیان، در جهت تخریب چهره شیعیان و معرفی نمودن آنها به عنوان کسانی که در اکثر امور و جهت گیری های اعتقادی در حال تخلف از منویات قرآنی بوده و از توهین و تخلف از قرآن کریم ابایی ندارند!!!
مع الوصف؛ با در نظر گرفتن راهبرد های کلی شبکه ، به بررسی بخش های اساسی از برنامه های آن نیز می پردازیم:
• برنامه منبر جهانی: (مدت: 15 دقیقه)
عبارت است از 60 قسمت در موضوعات مختلف عقیدتی و اخلاقی و اجتماعی که توسط موسسۀ (المنبر العالمی) که با سرپرستی، پیگیری و هدایت از جمله اشخاصی به نامهای ؛ "شیخ عايض القحطانی و عبدالله باهمام" تهیه شده است.
وصال در معرفی این برنامه طی مطلبی شعارگونه اظهار می دارد؛"در سايه منبر ایمان و در شعاع خطبه جمعه است که مردم امور دینشان را یاد میگیرند وآنچه فراموش کرده اند را بیاد می آورند، و از همین فضای منبر و خطبه است که مسلمانان انگیزه میابند ندانسته هایشان را از علما بپرسند"
در ادامه به نوعی و با شیوه ای ادبی و با برانگیختن احساسات زیبایی شناسانه سعی دارد تا طی مکتوب نمودن متنی با جذابیت های برگرفته از ادبیات فارسی جامعه هدف خود را به زعم خود به توبه و قرار گرفتن در طریق وهابیت فراخواند، در ادامه جالب است که با کنار هم قرار دادن دو موضوع متضاد و پارادوکسیکال ، در حین به فراموشی سپردن اصل "وحدت مجموعه امت اسلامی" از "نزدیک شدن دلهای اهل ایمان به یکدیگر" و " تمرکز بر محور اسلام و ایمان و همچنین مجد و عظمت اسلام "سخن به میان می آورد، و اشاره می دارد: "باید هر فرد مسلمان فرصت بیابد... با استفاده از فضای روحانی منبر،اگر گنهکار است توبه کند؛ اگر راه گم کرده و سرگردان است به آغوش دین باز گردد؛ اگر غافل و مغرور است به خود باز آید... تا سرانجام دلهای اهل ایمان پاک گردد و به یکدیگر نزدیک شود و بدینوسیله همه با تمرکز بر محور اسلام و ایمان ، عملا از دین و آبرو و حیثیت و مقدسات دینی دفاع نمایند، و دعوت پروردگار را به سایر انسانها برسانند تا باشد که اسلام عزیز مجد و عزت و عظمت خود را باز یابد.
همچنین توجه به این نکته خالی از لطف نیست، این برنامه در معرفینامه خود به صراحت از دعوت هدفدار و خطابه هدفمند یاد می کند: "... چه مسئولیت بزرگ و چه کار شرافتمندانه ای است دعوت و خطابت هدفمند" البته با نیم نگاهی به روند برنامه سازی ها و عناد واضح این تیره ء فکری نسبت به جهان تشیع، راهبرد و اهداف مغرضانه و کینه جویانه آنها به راحتی بر همگان مشخص می شود.
در ادامه مطلب قبلی پیرامون فعالیت های شبکه فارسی وصال؛ موارد ذیل نیز در راستای تحلیل و بررسی کوتاه و بسیار اجمالی راهبردها و اهداف این شبکه ها و تلاش برای شناساندن ماهیت استکباری و تفرقه گرای آن تقدیم می گردد:
ادامه معرفی و تفسیر کوتاه اهداف مغرضانه و شوم برنامه های شبکه وصال فارسی:
1- درسهایی از مدرسه رسول الله (ص): (مدت: 25 دقیقه)
در این برنامه نیز طی مراتبی شعارگونه و حاوی مضامین ادبی،که حتی در جای خود نیز مورد استفاده قرار نگرفته است، در توصیف شخصیت پیامبر(ص) آورده است "در صفحات تاریخ از علامات پیش از نبوت گرفته تا آنچه را در مسیر زندگی چندان اثری نیست چون؛ اسب و قاطر و شتر او، شمشیر و زره و عصای او، کفش و لباس او، چه رسد به شکل و شمایل و ریش و موی او.. همه و همه این تفاصیل را صفحات تاریخ برای آیندگان به ثبت رسانیده است."
و در ادامه با صراحت و اطمینانی کامل ادعا اشاره می دارد که "یک نقاش برجسته یا صاحب خیال باز، اگر پرتو هیبت زنده آن حضرت بدو اجازه دهد تا تابلوی از آن ذات مبارک در یکی از حالتهای زندگیش... نقاشی کند، تصویری که جلوی رویمان خواهد بود با رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم بیش از نود و نه درصد شباهت خواهد داشت" !!.. حالا این اطمینان کامل و این اعتماد به نفس از کجا و بنا بر کدام مستند و با این همه جزئیات آمده، خدا می داند؟!! و همچنین در صورتیکه این اسناد معتبر در خصوص شخصیت ، حیات و وفات و ریزه کاریهای زندگی شخصی ایشان وجود دارد که در حد 99 درصد نیز با زندگی ایشان مطابقت دارد، چرا به آنچه که ایشان در روایات و احادیث معتبر که بر اسناد و کتب خود اهل سنت مبتنی است بدرستی عمل ننموده و بسیاری از احادیث متواتر را که در شأن امیرالمومنین امام علی (ع) و خاندان عصمت و طهارت آمده است نادیده گرفته می شود؟
برنامه (اصلاح): مدت برنامه: 2ساعت
برنامه ای است برای بیداری امت اسلامی و بازگشت به اصل دین یعنی قرآن کریم و سنت رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم و مبارزه با خرافات و بدعت هایی که باندهای سیاسی باطنیه در قالب تشیع و به نام اهل بیت مردم را فریفته اند و دین و عقیدۀ مردم را آلوده کرده اند و به نوبه خود این بدعت های شوم را از باندهای سیاسی ادیان تحریف شده و قدرت های شکست خوردۀ قبل از اسلام به ارث برده اند.
این برنامه توسط "ملازاده" تهیه و به صورت زنده اجراء می گردد، از راهبردهای اصلی این برنامه تخریب وجهه علما و روحانیون شیعه است.
تکنیک اصلی که این برنامه برای تخریب و مخدوش نمودن چهره علمای عالم تشیع در کنار دیگر روشهای خاص خود، بکار می برد عبارتست از برچسب زنی و بهره گیری های نامتعارف و مرموزانه به شکلی گزینشی، از برخی قسمت های مونتاژ و بریده شده از یک سخنرانی که توسط این اندیشمندان صورت میگیرد و سپس، قرار دادن آن قسمت گزینش شده، در کنار صحبت دیگری از همان اندیشمند، اما در موضوع کاملا متفاوت و یا بی ربط به موضوع سخنرانی اول که البته با تبحر خاصی و با حذف نمودن سر و ته خطابه به موضوع اول ربط داده می شود و لذا تناقض گویی و عدم همخوانی سخن این علماء با عمل آنها را به مخاطبان القاء می نماید.
عنادورزی بی اساس وصال با شبکه برون مرزی"ولایت":
در همین راستا یکی از عمده ترین دشمنی هایی که به صورت فاحش و مشخص در این شبکه صورت می گیرد مقابله و مواجهه با "شبکه ولایت" و یا برخی از شبکه های تلوزیون دولتی کشور است که پیرامون همین موضوع به طور مثال با بیانی حاکی از توهین و تهدید ابراز می نماید که: "آیت الله قزويني مدیر شبکه تفرقه افکن ولایت ، بعد از اینکه دروغ ها و خیانت های علمی ایشان توسط شبکه وصال افشا گردید طبق عادت همیشگی به زور و تهدید متوسل شد" ، در صورتیکه با این همه ادعا و لحن توهین آمیز، بزرگان وهابی هرگز ،حتی پیشنهاد نزدیک شدن و مناظره علمی با علمای شیعه را نه تنها مطرح ننموده ، بلکه حتی به ذهن خطور نمی دهند، چراکه خود اشعار میدارند که در این مبارزه و مناظره علمی نه تنها هرگز نمی توانند حقانیت وجودی خود را اثبات نمایند، بلکه چیزی از عقاید کور کورانه و توهم محور آنها نیز باقی نخواهد ماند که پایه و سند و اساس محکم و صحیحی داشته باشد.
ادامه مطلب
امامت در نزد شیعه و سنی
به رغم اینکه شیعه وسنی هر دو امامت را امری لازم می دانند و تعاریف به ظاهر متشابهی دارند اما در عین حال تفاوتهایی بنیادین در دیدگاه آنها وجود دارد که نشانگر دو هویت متفاوت تحت یک نام است .
عمده تفاوتها عبارت است از :
یک . تفاوت در کارکرد امامت
امامت درنگرش شیعه تداوم راه نبوت در دوران خاتمیت و در نگاه اهل سنت صرفاً یک تئوری حکومت است . از نظر شیعه و سنی پیامبر حداقل دارای سه مقام بود : 1. دریافت وابلاغ وحی رسالی . 2. تبیین معصومانه و بدون خطای وحی . 3. زمامداری و مدیریت کلان جامعه اسلامی .
از نظر هر دو گروه پس از رحلت پیامبر وحی رسالی – نه وحی به معنای الهام و تحدیث – برای همیشه قطع گردید و هیچ کس نمی تواند عهده دار چنین مقامی شود. اما دو مقام دیگر چه وضعی دارند ؟
از نظر شیعه این دو مقام نیز برعهده کسی است که خدا او را تعیین کرده است . چنین کسی مانند پیامبر گفتار و رفتارش عین دین و صواب است و بر همگان حجت می باشد. بنابراین او مرجع دینی مردم است . اما مرجعی خطاناپذیر و وحدت بخش آرای متعارض ، نه در حد یک مجتهد جایز الخطا . از طرف دیگر او عهده دار رهبری و زعامت جامعه اسلامی است و فرمانش در امور سیاسی واجتماعی واجب الاتباع می باشد. [1]
افزون بران شیعه امامیه ، امام را انسان کامل و دارای مقام ولایت باطنی و حجت زمان و واسطه فیوضات الهی می دانند . این مرتبه از امامت که اهل عرفان از شیعه اقتباس کرده اند اوج مفهوم امامت است. بنابراین امامت در نزد شیعه سه کارکرد اساسی دارد:
1. رهبری سیاسی واجتماعی 2. مرجعیت دینی 3. ولایت باطنی .
اما در نظر اهل سنت امامت به معنای دوم و سوم وجود ندارد . آنها امامت را تنها در حد زعامت و رهبری سیاسی و اجتماعی باور دارند.[2]
دو. تفاوت در جایگاه
جایگاه امامت در نزد شیعه و سنی متفاوت است. فروکاستن امامت به رهبری سیاسی واجتماعی امت شأن امامت را در حد مساله ای فرعی وناظر به رفتار مکلفان فرو می کاهد. اما در نظر شیعه امامت مساله ای کلامی است و به فعل الهی و رابطه خدا با انسان باز گشت می کند. نصب امام از سوی خدا مانند انگیزش پیامبر از جانب پروردگار جهت نزدیکتر شدن اختیاری بندگان به شناخت و انجام تکالیف خود و حداکثر بهره مندی از غایات و فیوضات الهی است. [3]
سه. تفاوت در مبدأ
از آنچه گذشت روشن می شود که مبدأ و مشروعیت امام در تفکر شیعی نصب و تعیین خداوند است . هم چنان که انگیزش پیامبر امری زمینی وبشری نیست و خدا می داند چه کسی شایستگی دریافت وابلاغ و انجام رسالت الهی را دارد. ( الله اعلم حیث یجعل رسالته) [4] . هم چنین تنها اوست که می داند چه کسی شایستگی تداوم بخشیدن به راه پیامبر ، تبیین معصومانه دین و ولایت باطنی نفوس و رهبری امت بر اساس آموزه های ناب دینی را بدون کمترین تخلف و اشتباه داراست. و لاجرم تنها مرجع ذی صلاح در این عرصه خدا است.
در مقابل اهل سنت بر آنند که امامت امری زمینی و بریده از آسمان است . البته اینکه زمینیان چگونه و بر اساس چه ضوابطی در این باره اقدام کنند مساله ای است که جداگانه جای بررسی دارد.
چهار. تفاوت در شرایط
از نظر شیعه امام باید دارای عصمت و علم به تمام حقایق ومعارف احکام شریعت و افضل مردم در همه کمالات انسانی به ویژه آنچه در راستای اهداف و کارکردهای امامت و رهبری است ، باشد.[5] اهل سنت به رغم اینکه امامت را به ریاست در امور دین ودنیا معنا کرده اند نه تنها عصمت و افضلیت را شرط نمی دانند بلکه برخی از آنان مانند قاضی القضات ابویعلی و سعد الدین تفتازانی حتی علم به امور دینی و عدالت که حداقل شرایط لازم برای حکومت دینی است را شرط ندانسته و بر جواز امامت فاسق و جاهل بیگانه تصریح کرد اند. [6] بدون شک چنین امامتی به استفاده ابزاری از دین توسط ظالمان و جاهلان خواهد انجامید. تاریخ حکومتهای بنی امیه وبنی عباس گواه روشنی بر آفات چنین نگرشی در باب امت و رهبری است.
پنج. تفاوت در مصداق
با توجه به آنچه گذشت مصداق امامان نزد شیعه و اهل سنت تفاوت بارزی پیدا می کند . زیرا شرایطی که شیعه برای امامان قایل است در پیشوایان اهل سنت یافت نمی شود و آنان نیز مدعی وجود چنین شرایطی در آنها نیستند . تنها مصادیق مشترک شیعه و سنی در امامت و رهبری – با حفظ همه تفاوتهای معیاری- حضرت علی و امام حسن در دوران کوتاه خلافتشان می باشند. پیش و پس از ان دو مصداق مشترکی یافت نمی شود . زیرا امامان اهل سنت هیچ یک از شرایط مورد قبول شیعه را نداشتند.
برای مطالعه و آگاهی بیشتر می توانید به منابع مذکور در پی نوشت نیز مراجعه نمایید.
[1] . جهت آگاهی بیشتر بنگرید: محمد تقی مصباح یزدی ، راهنماشناسی ، 408 – 410 .
[2] . جهت آگاهی بیستر بنگرید : مصباح یزدی ، راهنماشناسی 408 – 410؛شهید مطهری ، ولاء ها و ولایت ها ، قم ، صدرا .
[3] . جهت آگاهی بیشتر بنگرید: امامت پژوهی ، ص 60 – 52 .
[4] . « خدا می داند که رسالت خود را بر عهده چه کسی بگذارد» ؛ انعام ( 6) ، آیه 124 .
[5] . جهت آگاهی یشتر بنگرید: علی ربانی گلپایگانی ، امامت در بینش اسلامی ، ص 212 – 187
[6] . بنگرید: ابویعلی محمدبن الحسین الفراء المنیع ، الاحکام السلطانیه ، ص 20 ؛تفتازانی ، شرح المقاصد ، ج5 ، ص 233 .
ادامه مطلب
ابن تيميه:همه اهل سنت به جهنم ميروند!
از عقايد فرقه ساختگي و گمراه وهابيت، کافر و مرتد دانستن همه مسلمانان اعم از شيعه و سني است.
ابن تيميه در مورد تقليد از مذاهب اربعه ميگويد:
فَمَنْ قَالَ: أَنَا شَافِعِيُّ الشَّرْعِ أَشْعَرِيُّ الِاعْتِقَادِ قُلْنَا لَهُ: هَذَا مِنْ الْأَضْدَادِ لَا بَلْ مِنْ الِارْتِدَادِ.
هرکس بگويد: من در فقه، شافعي هستم و از نظر کلامي، اشعري هستم، اينها ممکن نيست و ضد هم هستند، بلکه هرکس چنين اعتقادي داشته باشد، مرتد هست!! مجموعه الفتاوي ابن تيميه ج4ص106
الان تمام شافعيها طبق نظر ابن تيميه، مرتد هستند، چون همه شافعيها از نظر فقهي شافعي هستند و از نظر کلامي، يا اشعري هستند يا ماتريدي هستند يا اهل حديث يا... هستند. يا مثلا خيلي از اهل سنت، حنبلي هستند و از نظر اعتقادي اهل حديث هستند و يا حنفي هستند و از نظر اعتقادي ماتريدي هستند. الان همه اينها طبق نظر ابن تيميه مرتد هستند.
ادامه مطلب
روایت 73 فرقه شدن امت اسلام
این حدیث علاوه بر منابع شیعی به طور متواتر در بسیاری از کتب اهل سنت هم ذکر شده که برای تحقیق می توانید به ترجمه الفرق بین الفرق بغدادی، ص 4 به بعد مراجعه بفرمایید. به هر حال برای آگاهی شما ما به بررسی کامل این حدیث در منابع شیعی و سنی می پردازیم:
در کتب حدیث از طریق شیعه و اهل سنت روایت شده است که امت موسی پس از او به هفتاد و یک فرقه و امت عیسی پس از وی به هفتاد و دو فرقه تقسیم شدند، و پس از من امتم به هفتاد و سه فرقه تقسیم خواهد شد که تنها یک فرقه اهل نجات خواهد بود، چنانکه از فرقه های هر یک از دو امت موسی و عیسی نیز تنها یک فرقه اهل نجات بود.[1]
1- سندحدیث
عده ای از محققان اسلامی حدیث مزبور را از نظر سند قابل اعتماد ندانسته و آن را نپذیرفته اند، که ابن حزم از آن جمله است. عده ای از آنان نیز آن را مسکوت گذاشته و نفیا و اثباتا درباره آن سخنی نگفته اند که ابو الحسن اشعری و فخر الدین رازی از این دسته اند. و گروه سوم کسانی اند که آن را پذیرفته و در صدد شمارش فرقه های هفتاد و سه گانه و تعیین فرقه ناجیه برآمده اند.[2]
با این حال شاید بتوان کثرت نقل و استفاضه حدیث در کتب شیعه و اهل سنت را دلیل بر درستی حدیث از نظر سند دانست.[3] بدین جهت باید به بررسی مفاد و مدلول آن پرداخت که با دو بحث بعدی روشن خواهد شد.
2- کدام فرقه هاو درچه وقت؟
نخستین سؤالی که در مورد مدلول حدیث مزبور مطرح می شود این است که مقصود از فرق هفتاد و سه گانه کدام یک از فرقه های اسلامی است؟اگر مقصود فرق اصلی و محوری است، تعداد آن ها کمتر از هفتاد و سه فرقه است، و اگر مقصود انشعابات و شاخه هایی است که از هر یک از فرق محوری پدید آمده است، تعداد آنها بیش از هفتاد و سه فرقه است.
به این سؤال، پاسخهای گوناگونی داده شده است که دو نمونه را یادآور می شویم: الف- مقصود از رقم هفتاد و سه تعداد حقیقی فرق اسلامی نیست، بلکه این رقم کنایه از فزونی فرقه هایی است که پس از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در جهان اسلام پدید آمده است. همان گونه که مقصود از رقم هفتاد در آیه 80 سوره توبه[4]این است که منافقین هرگز مورد مغفرت الهی قرار نخواهند گرفت، و معنی حقیقی آن مقصود نیست.
ولی سیاق روایت که نخست تعداد فرقه های یهود و نصاری را با رقمهای 71 و 72 نام می برد، آنگاه رقم 73 را درباره فرقه های امت اسلامی یادآور می شود، با چنین توجیهی سازگار نیست.[5]
ب- آنچه مؤلفان ملل و نحل را در تطبیق این حدیث بر فرق اسلامی دچار اشکال کرده این است که از آنان خواسته اند حدیث را بر فرقه هایی که قبل از آنان، یعنی حدود سه قرن اول اسلامی، پدید آمده است منطبق سازند، در حالی که حدیث از پیدایش افتراق در امت اسلامی سخن می گوید، و زمان آن را تعیین نکرده است. بنابر این ممکن است رقم یاد شده در حدیث در طول حیات امت اسلامی تحقق یابد، بدین صورت که در هر قرن یا عصری فرقه ای ظاهر گردد، آنگاه در همان فرقه دسته بندی ها و انشعاباتی پدید آید، و در نتیجه 73 فرقه اصلی و محوری پدیدار گردد، و هر یک دارای شاخه هایی باشد، زیرا هر گاه حدیث از نظر سند پذیرفته شود و از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله صادر شده باشد، قطعا واقع خواهد شد و فرضیه مزبور می تواند توجیه معقولی برای آن به شمار آید، هر چند تعیین مصداق و بازشناسی فرقه های اصلی از متفرعات و شاخه های آنها به صورت قطعی امکان پذیر نباشد.[6] 3- فرقه ناجیه کدام است؟
در اکثر نقلهای حدیث هفتاد و سه فرقه، یک فرقه اهل نجات و بقیه اهل دوزخ شناخته شده است. این مطلب سبب طرح بحث دیگری درباره مفاد حدیث شده و آن اینکه فرقه ناجیه کدام است؟در پاره ای احادیث برای فرقه ناجیه دو نشانه زیر بیان شده است:
الف: الجماعة: مقصود از کلمه جماعت، یا جمیع مسلمانان است[7] در مقابل یهود و نصاری و مذاهب غیر اسلامی، و یا اکثریت مسلمانان است در مقابل اقلیت. ولی هیچ یک از آن دو پذیرفتنی نیست، زیرا لازمه فرض نخست این است که همه مسلمانان اهل نجاتند، و این مطلب با متن حدیث تعارض دارد. و فرض دوم نیز صحیح نیست، زیرا اکثریت به خودی خود دلیل بر حقانیت نخواهد بود، بلکه در طول تاریخ پیوسته جریان برعکس بوده است. یعنی مخالفان پیامبران اکثریت را تشکیل می داده اند. چنانکه قرآن کریم نیز اکثریت افراد را گرفتار انحراف می داند و خطاب به پیامبر اکرم می فرماید:
«و ما اکثر الناس و لو حرصت بمؤمنین » .[8]
و باز می فرماید:
«و ما یؤمن اکثرهم بالله الا و هم مشرکون » .[9]
و عبارتهای «و لکن اکثر الناس لا یعلمون »[10]
و
«قلیل من عبادی الشکور»[11]
و نظایر آن نیز گویای این مدعاست.
گذشته از این مقیاس اکثریت، در عمل نیز با مشکل مواجه خواهد بود، زیرا در طول تاریخ مذاهب و فرق، اکثریت و اقلیت دارای نوسان بوده است.
ب: ما انا علیه و اصحابی (روش من و یارانم) : این تعبیر بر چیزی جز آیین و شریعت اسلامی دلالت نمی کند، در این صورت نمی تواند مقیاس شناخت فرقه ناجیه باشد، زیرا هر فرقه ای روش خود را مطابق شریعت اسلام و سنت پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم می داند. چنانکه صاحب المنار می گوید:
«تاکنون فرقه ناجیه، یعنی فرقه ای که بر روش پیامبر و اصحاب او عمل کند، روشن نشده است، زیرا هر یک از فرقه های اسلامی روش خود را مطابق روش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و اصحاب می داند» .[12] حدیث سفینه و راه نجات
در احادیثی که از طریق شیعه و اهل سنت از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم روایت شده، اهل بیت آن حضرت به عنوان کشتی نجات شناخته شده است، چنانکه حاکم در کتاب مستدرک از ابو ذر روایت کرده است که در حالی که دست در خانه کعبه آویخته بود می گفت از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شنیدم که می فرمود:
«ان مثل اهل بیتی فیکم، مثل سفینة نوح من قومه، من رکبها نجا و من تخلف عنها غرق » .[13]
موقعیت اهل بیت من در میان شما همانند موقعیت کشتی نوح در میان قوم او است، که هر کس بر آن سوار شد نجات یافت، و هر کس از آن روی برتافت، غرق گردید.
ابن حجر در معنای حدیث چنین گفته است:
«وجه تشبیه اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به کشتی نوح این است که هرکس آنان را دوست بدارد و آنان را بزرگ بشمارد و از هدایت دانشمندان اهل بیت بهره مند گردد، از تاریکی مخالفت با حق نجات خواهد یافت، و هر کس از آنان روی برتابد، در دریای کفران نعمت الهی غرق و در ورطه طغیان هلاک می شود» .[14]
حدیث ثقلین و طریق نجات
گذشته از حدیث سفینه، حدیث ثقلین نیز که از روایات متواتر اسلامی است، طریق نجات را روشن می سازد، و آن پیروی از عترت و اهل بیت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است. و جالب این است که یکی از علمای اهل سنت به نام الحافظ حسن بن محمد صمغانی (متوفای 650 ه ق) در کتاب خود به نام «الشمس المنیرة » پس از نقل حدیث افتراق امت نقل کرده است که مسلمانان از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم خواستند تا فرقه ناجیه را به آنان معرفی کند تا از آنها پیروی کنند. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
«انی تارک فیکم الثقلین ما ان تمسکتم به لن تضلوا من بعدی ابدا، کتاب الله و عترتی اهل بیتی، ان اللطیف الخبیر نبانی انهما لن یفترقا حتی یردا علی الحوض » .[15]
________________________________________
[1] . جهت آگاهی از مصادر حدیث به کتاب بحوث فی الملل و النحل، ج 1، ص 21- 24 و 38- 39 رجوع شود.
[2] . الفرق بین الفرق، ص 6، مقدمه محمد محی الدین محقق کتاب.
[3] . بحوث فی الملل و النحل، ج 1، ص 23.
[4] . «ان تستغفر لهم سبعین مرة فلن یغفر الله لهم. »
[5] . بحوث فی الملل و النحل، ج 1، ص 35.
[6] . مقدمه الفرق بین الفرق، ص 7.
[7] . چنانکه شهرستانی جماعت را به اتفاق مردم بر شریعت و سنت تفسیر کرده است. (ملل و نحل، ج 1، ص 38- 39) .
[8] . یوسف / 103.
[9] . همان، 106.
[10]. همان، 21.
[11] . سبا / 13.
[12] . المنار، ج 8، ص 221- 222.
[13] . المستدرک علی الصحیحین، ج 3، ص 151.
[14] . بحوث فی الملل و النحل، ج 1، ص 32.
[15] . همان، ص 32 - 33.
ادامه مطلب
علت شبانه و مخفیانه دفن شدن حضرت علی(ع)
علت دفن شبانه امیرالمومنین علی علیه السلام اولا وصیت آن حضرت بود و ثانیا به علت اینکه آن حضرت دشمنان خبیث بسیاری همچون بنی امیه داشت برای دوری از جسارت به قبر آن حضرت ایشان را شبانه و مخفیانه دفن کردند.
چنانچه نقل شده پس از شهادت حضرت علي ـ عليه السلام ـ بر اساس وصيتش، فرزندان ارجمندش به پا خاستند تا شبانه آن نازنين بدن را غسل دهند و كفن كنند و به خاك سپارند. پس از انجام غسل و كفن به دستور امام حسن ـ عليه السلام ـ جز فرزندان اميرالمؤمنين و شماري از ياران خاص آن حضرت، همه برگشتند و آن تابوت بر دوش جبرئيل و ميكائيل و حسن و حسين ـ عليهما السلام ـ از كوفه دور شد و بر سوي نجف (منطقه غري) رهسپار گرديد.
در نقطه اي از آن سرزمين، جلو تابوت به زمين آمد و فرزندان آن حضرت نيز عقب آن را بر زمين نهادند و امام حسن(ع) همان گونه كه پدر سفارش فرموده بود، بر آن پيكر پاك نماز خواند پس از نماز، تابوت را كنار زدند و با جا به جا كردن خاك، آرامگاهي ساخته و پرداخته يافتند، كه سنگ نوشته اي نشان مي داد كه آن قبر را حضرت نوح ـ عليه السلام ـ براي بنده برگزيده و شايسته خدا، علي ـ عليه السلام ـ آماده ساخته است.
هنگامي كه بر آن شدند تا آن پيكر مقدس را به درون قبر برند نداي منادي را از آسمان شنيدند كه مي گفت: آن بدن پاك را بر زمين پاك نهيد، كه دوست، مشتاق ديدار دوست است.( قزويني، سيد كاظم، امام علي ـ عليه السلام ـ از ولادت تا شهادت، مترجم علي كرمي، انتشارات دليل ما، چاپ اول، تابستان 1380، ص663 و 664.)
شيخ مفيد در كتاب «الارشاد» درباره مخفی و شبانه دفن شدن آن حضرت آورده است كه: قبر آنحضرت بنابه وصيّتي كه نموده بود، مخفي ماند تا سقوط دولت بني اميّه كه دشمني و كينه ورزي شديدي نسبت به آنحضرت داشتند و چون قدرت به دست بني عباس افتاد، در زمان امامت امام صادق ـ عليه السلام ـ توسط آن حضرت قبر مطهر جد بزرگوارش آشكار شد.( مفيد، الارشاد في معرفه حجج الله علي العباد، قم، موسسه آل البيت ـ عليه السلام ـ لاحياء التراث، چاپ اول، رجب 1413ه ق، ج اول، ص10)
و به اين جريان شيخ ابو علي طبرسي در كتاب «اعلام الوري بأعلام الهدي» اشاره كرده است.( طبرسي، اعلام الوري باعلام الهدي، قم، مؤسسه آل البيت ـ عليه السلام ـ لاحياء التراث. چاپ اول، ربيع الاولي 1417 ه ق، ج اول ص312)
به هر حال برای اینکه علت این امر روشن شود لازم است به نمونه هایی از خباثت و پلیدی بنی امیه با خاندان رسول خدا اشاره کنیم تا به علت این سفارش امیرالمومنین بهتر پی ببریم:
علامه مقريزي ابوالعباس احمد بن علي شافعي در كتاب خود (النزاع و التخاصم في ما بين بني هاشم و بني اميه) شرح فجايع اعمال بني اميه را به تفصيل شرح داده است. در اينجا به دو واقعه مهم آن اشاره مي كنيم.
در سال 105 هجري قمري، هشام بن عبد الملك بن مروان به خلافت رسيد. اين حاكم قسي القلب، ظلم و ستم نسبت به بني هاشم را به حد اعلاي خود رساند. هنگامي كه زيد بن علي (پسر امام سجاد(عليه السلام)) از مدينه به شام جهت تظلم خواهي از حاكمان بني اميّه نزد خليفه رفت و بالاخره توانست با هشام ملاقات نمايد. در اين ملاقات، قبل از اين كه زيد سخني بر زبان آورد، هشام به جاي خوش آمد گويي و پذيرايي، اهانت ها و دشنام هاي زشتي به آن بزرگوار داد و او را از دربار خلافت خويش بيرون راند. حتي ابن ابي الحديد مي نويسد: بعد از فحاشي ضربات شديدي بر او وارد كرد. ايشان به ناچار از شام به كوفه رفت و براي مبارزه با ظلم به تشكيل نهضتي عليه امويان پرداخت.
يوسف بن عمر ثقفي ـ حاكم كوفه ـ با لشكر بسياري به مبارزه با آن حضرت برخاست. با توطئه وي، ناگهان تيري از سمت دشمن به پيشاني زيد اصابت نمود و شربت شهادت نوشيد. يحيي پسر زيد به اتفاق جمعي ديگر از شيعيان، بدن زيد را محرمانه به بيرون شهر برده، در وسط نهر قبري كندند و جسد زيد را دفن نمودند. پس از گذاردن سنگ قبر، آب را در آن نهر جاري كردند تا
دشمنانش محل قبر زيد را نيابند.
جاسوسان حكومتي محل قبر را شناسايي و به يوسف بن عمر ثقفي گزارش دادند. او دستور داد كه نبش قبر نمايند، جسد زيد را بيرون آورده و سرش را از تن جدا نموده آن را براي هشام به شام فرستاد. هشام نيز به يوسف بن عمر ثقفي دستور داد كه بدن جناب زيد بن علي را، لخت و عريان به دار آويزند. آن ملعون نيز اين دستور را عيناً اجرا نمود. يعني در سال 121 هجري قمري بدن فرزند پيامبر خدا به دار آويخته شد، و تا سال 126 هجري قمري كه وليد بن يزيد بن عبد الملك بن مروان به خلافت رسيد، همچنان بالاي دار بود. سپس وليد دستور داد استخوان هاي زيد را از دار پايين آورده، آتش زدند و خاكسترش را نيز بر باد دادند.
همين عمل را با بدن يحيي پسر زيد در جرجان (گرگان امروزي) انجام دادند. يحيي نيز در ميدان رزم به شهادت رسيد و سرش را بريده به شام فرستادند. بدنش نيز مدت شش سال بالاي دار ماند و دوست و دشمن به حال آن بزرگوار مي گريستند. پس از قيام ابو مسلم خراساني، بدن وي را از بالاي دار پايين آورده و در گرگان به خاك سپردند.
از آنجايي كه اميرالمؤمنين(عليه السلام) از عداوت اين خاندان خبيث نسبت به بني هاشم و همچنين عداوت خوارج نهروان آگاهي داشت، براي پيشگيري از چنين فجايعي وصيت و اصرار بر پنهان داشتن محل دفن خود و شبانه دفن شدنش داشت. لذا قبر ايشان تا زمان خلافت هارون الرشيد ـ خليفه عباسي ـ مخفي بود.
البته ممكن است مصالح ديگري نیز در نظر آن بزرگوار بوده كه در نظر ما پنهان باشد. از آنجمله به دليل ارادت شديد دوستان و شيعيان آن حضرت با آشكار بودن مرقد مبارك، شيعيان براي زيارت به بارگاه ملكوتي حضرت مشرّف مي شدند و باعث شناسايي ارادتمندان حضرت مي شد و واقعه شهادت حجر بن عدي و ميثم تمّار براي ديگران تكرار مي شد و لذا مخفي بودن مرقد مبارك ایشان در دوران بني اميّه و اوائل دوران بني عباس ممكن است باعث حفظ جان بسياري از شيعيان شده باشد.
ادامه مطلب
امام جواد (عليه السلام) الگوى دانشمندان جوان
پيشواى نهم شيعيان حضرت امام محمد تقى (عليه السلام) نخستين رهبر الهى است كه در ميان امامان شيعه در خردسالى مسئوليت مقام رفيع امامت را عهده دار گرديد.آن گرامى در سال 203 قمرى و در سن هفت سالگى بعد از شهادت پدر بزرگوارش اين مسؤوليت را پذيرفته و عملاً به هدايت و ارشاد مردم پرداخت.
در آن هنگام برخى اين سؤال را مطرح مى كردند كه آيا مى توان رهبرى جامعه را به يك كودك هفت ساله سپرد؟ آيا يك كودك هفت ساله مديريت، دورانديشى و درايت يك مرد كامل را دارد؟
از منظر باورهاى شيعه كه موضوع امامت را يك موهبت الهى مى داند، پاسخ اين پرسش روشن است، چرا كه از اين ديدگاه خداوند متعال هر كسى را كه شايسته اين مقام بداند، به منصب پيشوايى امت بر مى گزيند؛ حتى اگر در سنين كودكى باشد. مقياس سن بالا، گرچه در ميان مردم مقياسى براى رسيدن به كمال محسوب مى شود، اما در بينش وحيانى قرآن ممكن است يك فرد در سن كودكى فضائل و كمالات و شرائط رهبرى جامعه را دارا باشد و امتيازات ويژه اى را كه لازمه رهبرى و امامت و نبوت است در او موجود باشد و خداوند متعال موهبت رسالت و امامت را به او عنايت كند و اطاعت از وى را بر مردم واجب و لازم گرداند.
البته خداوند متعال از اين طريق مى خواهد به مردم بفهماند كه مقام نبوت و امامت، كه تداوم راه نبوت است، همانند منصب هاى معمولى نيست كه با زمينه ها و شرايط عادى انجام پذيرد، بلكه مقام معنوى نبوت و امامت مافوق اين مناصب بوده و زمينه ها و شرايط ويژه اى مى طلبد.
در عصرى كه زمينه امامت پيشواى نهم فراهم آمده بود و آن حضرت در دوران كودكى اين منصب آسمانى را عهده دار گرديد، از اين دست سؤالات زياد مطرح مى شد و پاسخهاى مناسب نيز ارائه مى گرديد. به همين دليل چون مسئله تقريباً در زمان امام جواد(عليه السلام) حل شده تلقى شده بود، ديگر در مورد امام هادى(عليه السلام) كه در سن 8 سالگى و امام زمان (عليه السلام) كه در 5 سالگى به امامت رسيدند، اين پرسشها تكرار نگرديد.
نقل يكى از رواياتى كه در اين زمينه وارد شده است، در اينجا مناسب مى نمايد :
روزى يكى از شيعيان در محضر امام رضا(عليه السلام) پرسيد: مولاى من! اگر خداى ناكرده براى وجود مقدس شما حادثه اى پيش آيد، به چه كسى رجوع كنيم؟ امام رضا(عليه السلام) با كمال صراحت فرمودند: به پسرم ابوجعفر (امام جواد(عليه السلام)). آن مرد از شنيدن اين سخن تعجب كرد، چرا كه امام نهم (عليه السلام) كودكى بيش نبود و آن مرد وى را كم سن و سال ديد. امام رضا(عليه السلام) از سيماى متعجب و نگاه هاى ترديد آميز او، انديشه ناباورانه اش را دريافت و به او فرمود: اى مرد! خداى سبحان عيسى بن مريم (عليه السلام) را به عنوان پيامبر و فرستاده خود برگزيد و او را صاحب شريعت معرفى كرد، در حالى كه خيلى كوچكتر از فرزندم ابوجعفر بود.(1)
امام هشتم (عليه السلام) براى اثبات امامت حضرت جواد(عليه السلام) و پاسخ به شبهات طرح شده، گاه از آيات قرآن و دلايل تاريخى بهره مى گرفت و گاهى نيز از تفضلات الهى و تأييدات غيبى استفاده مى كرد.
در اين رابطه حسن بن جهم مى گويد: در حضور امام هشتم(عليه السلام) نشسته بودم كه فرزند خردسالش را صدا كرد. آن سلاله پاك نبوى نيز در پاسخ به نداى پدر به جمع ما پيوست. امام رضا(عليه السلام) لباس آن كودك را كنار زده و به من فرمود: ميان دو شانه اش را بنگر! چون به ميان دو كتف او نگاه كردم، چشمم به يكى از شانه هايش به مهر امامت افتاد كه در ميان گوشت بدن قرار داشت. فرمود: آيا اين مهر امامت را مى بينى؟ شبيه همين در روى شانه پدرم نيز وجود داشت.(2)
نوجوانى در قلّه رفيع دانش
امام نهم(عليه السلام) در مقام رهبرى امت اسلام، به عنوان الگوى دانشمندان جوان چنان در عرصه علم و دانش درخشيد كه دوست و دشمن را به تعجب و شگفتى واداشت. گفتگوها، مناظرات،پاسخ به شبهات عصر، گفتارهاى حكيمانه و خطابه هاى آن گرامى، گواه روشنى بر اين مدعاست.
على بن ابراهيم از پدرش نقل كرده است كه: بعد از شهادت امام هشتم(عليه السلام) ما به زيارت خانه خدا مشرف شديم و آنگاه به محضر امام جواد (عليه السلام) رفتيم. بسيارى از شيعيان نيز در آنجا گرد آمده بودند تا امام جواد(عليه السلام) را زيارت كنند. عبد اللّه بن موسى عموى حضرت جواد(عليه السلام) كه پيرمرد بزرگوارى بود و در پيشانى اش آثار عبادت ديده مى شد، به آنجا آمد و به امام (عليه السلام) احترام فراوانى كرده و وسط پيشانى حضرت را بوسيد.
امام نهم برجايگاه خويش قرار گرفت. همه مردم به علت خردسال بودن حضرت با تعجب به همديگر نگاه مى كردند كه آيا اين نوجوان مى تواند از عهده مشكلات دينى و اجتماعى مردم در جايگاه رهبرى و امامت آنان برآيد؟! مردى از ميان جمع بلند شده از عبداللّه بن موسى، عموى امام جواد(عليه السلام) پرسيد: حكم مردى كه با چهارپايى آميزش نموده است چيست؟ و او پاسخ داد: بعد از قطع دست راست اش به او حد مى زنند.
امام جواد(عليه السلام) با شنيدن اين پاسخ ناراحت شد و به عبداللّه بن موسى فرمود: عموجان از خدا بترس! از خدا بترس! خيلى كار سخت و بزرگى است كه در روز قيامت در برابر خداوند متعال قرار بگيرى و پروردگار متعال بفرمايد: چرا بدون اطلاع و آگاهى به مردم فتوا دادى؟ عمويش گفت: سرورم! آيا پدرت - كه درود خدا بر او باد - اين گونه پاسخ نداده است؟!
امام جواد(عليه السلام) فرمود: از پدرم پرسيدند: مردى قبر زنى را نبش كرده و با او درآميخته است، حكم اين مرد فاجر چيست؟ و پدرم در پاسخ فرمود: به خاطر نبش قبر دست راست او را قطع مى كنند و حد زنا بر او جارى مى گردد، چرا كه حرمت مرده مسلمان همانند زنده اوست.
عبداللّه بن موسى گفت: راست گفتى سرورم! من استغفار مى كنم.
مردم حاضر، از اين گفت و شنود علمى شگفت زده شدند و گفتند: اى آقاى ما! آيا اجازه مى فرمايى مسائل و مشكلات خودمان را از محضرتان بپرسيم؟
امام جواد(عليه السلام) فرمود: بلى. آنان سى هزار مسئله پرسيدند و امام جواد(عليه السلام) بدون درنگ و اطمينان كامل همه را پاسخ گفت. اين گفتگوى علمى در نه سالگى حضرت رخ داد.(3)
امام جواد(عليه السلام) در سنين نوجوانى عالم ترين و آگاه ترين دانشمند عصر خود بود و مردم از دور و نزديك به حضورش شتافته و پاسخ مشكلات علمى خود را از او دريافت مى كردند.
اينك نظر برخى از دانشمندان مخالف و موافق را در اين زمينه باهم مى خوانيم :
ابن حجر هيثمى در كتاب الصوائق المحرقه مى گويد: مأمون او را به دامادى انتخاب كرد، زيرا با وجود كمى سن، از نظر علم و آگاهى و حلم بر همه دانشمندان برترى داشت.
شبلنجى در نورالابصار آورده است: مأمون پيوسته شيفته او بود، زيرا با وجود سن اندك، فضل و علم و كمال خود را نشان داده و برهان عظمت خود را آشكار ساخت.
جاحظ معتزلى كه از مخالفان خاندان على(عليه السلام) بود، به اين حقيقت اعتراف كرده است كه: امام جواد(عليه السلام) در شمار ده تن از «طالبيان» است كه هر يك از آنان عالم، زاهد، عبادت پيشه، شجاع، بخشنده، پاك و پاك نهادند و هيچ يك از خاندانهاى عرب داراى نسب شريفى همانند امامان شيعه نيست.(4)
فتال نيشابورى نيز مى گويد: مأمون شيفته او شد، چون مشاهده كرد كه آن حضرت با سن كم خود، از نظر علم و حكمت و ادب و كمال عقلى، به چنان رتبه والايى رسيده كه هيچ يك از بزرگان علمى آن روزگار بدان پايه نرسيده اند.(5)
امام محمد تقى(عليه السلام) خود نيز گاهى به علم و دانشى كه خداوند ارزانى اش داشته بود، اشاره كرده و مى فرمود: «منم محمد فرزند رضا! منم جواد! منم دانا به نسبهاى مردم در صلبها، من داناترين كس هستم كه رازهاى ظاهرى و باطنى شما را مى دانم و از آنچه كه به سوى اش روانه هستيد آگاهم! اين علمى است كه خداوند متعال قبل از آفرينش تمامى مخلوقات جهان به ما خانواده عنايت كرده است. اين دانش سرشار تا پايان جهان و بعد از فانى شدن آسمان ها و زمين ها نيز باقى خواهد ماند.
اگر غلبه اهل باطل و حكومت ناحق گمراهان و هجوم اهل شك و ترديد نبود، هر آينه سخنى مى گفتم كه همه اهل جهان از گذشته گان و آينده گان ناباورانه انگشت حيرت به دهان مى گرفتند.»
سپس دست مبارك خود را بر دهان گذاشته و فرمود: «يا محمّد اصمت كما صمت آباؤك من قبل؛ اى محمد خاموش باش! همچنانكه پدرانت قبل از تو سكوت را برگزيده اند.»(6)
امام نهم در سن كودكى به امامت رسيد و دانش سرشار آن گرامى دوست و دشمن را به حيرت و شگفتى واداشت. بر جوانان مسلمان و مشتاق اهل بيت (عليه السلام) شايسته است كه از فرصت جوانى بهره گرفته و در جستجوى دانش با تمام وجود تلاش كنند و رهنمودهاى آن امام عزيز در زمينه علم و دانش را چراغ راه خويش قرار دهند. در اينجا به برخى از رهنمودهاى آن حضرت در اين زمينه مى پردازيم:
جوانان در عرصه تفكر و كسب دانش
جوانان بر اساس طبيعتى كه دارند، براى آشنايى با افكار و انديشه هاى متفاوت علاقه شديدى از خود نشان مى دهند. آنان دوست دارند انديشه هاى نو و متفاوت را بشناسند و از ميان آنها آنچه را كه به نظر خود بهتر و كارآمدتر تشخيص مى دهند انتخاب كنند.
امام على(عليه السلام) فرمودند: «انما قلب الحدث كالارض الخالية ما القى فيها من شى ءٍ قبلته؛(7) دل نوجوان همانند زمين خالى(آماده و مستعد) است و هر انديشه اى كه در آن القاء شود، مى پذيرد.»
بذر دانش يكى از مهم ترين سرمايه هايى است كه مى توان در دل جوان كاشت و آن را بارور نمود. امام جواد(عليه السلام) در پيامى اهميت علم و دانش را اين گونه بيان مى كند: «عليكم بطلب العلم فانّ طلبه فريضةٌ و البحث عنه نافلةٌ و هو صلةٌ بين الاخوان و دليلٌ على المروّة و تحفةٌ فى المجالس و صاحبٌ فى السّقر و انسٌ فى الغربة؛(8) بر شما باد كسب دانش! چرا كه آن براى همه لازم است و سخن از علم و بررسى آن امرى مطلوب( و دوست داشتنى) است. برادران (دينى) را به هم پيوند مى دهد و نشانه (شخصيت والا و) جوانمردى، تحفه مناسبى براى مجالس، دوست و همراه در سفر و مونس غربت و تنهائى است.»
از منظر امام جواد(عليه السلام) شايسته است كه يك جوان مسلمان به علم و دانش روى آورد و آن را به عنوان مونس و يار مناسب براى خود برگزيند، دوستان خود را بر اساس بينش و دانش انتخاب كند و شخصيت اجتماعى خود را به وسيله دانش و علم مشخص سازد، براى مجالس و ديدار ديگران علم هديه برد و در تنهايى و غربت و سفر، علم و دانش را بهترين همسفر و مونس خود بداند، چرا كه علم و دانش، سرچشمه تمام كمالات و ريشه همه پيشرفتهاست. پيشواى نهم، علم را دو قسمت كرده و مى فرمود: علم و دانش دو نوع است: علمى كه در وجود خود انسان ريشه دارد و علمى كه از ديگران مى شنود و ياد مى گيرد. اگر علم اكتسابى با علم فطرى هماهنگ نباشد، سودى نخواهد داشت. هر كس لذت حكمت را بشناسد و طعم شيرين آن را بچشد، از پى گيرى آن آرام نخواهد نشست. زيبايى واقعى در زبان (و گفتار نيك) است و كمال راستين در داشتن عقل.»(9)
امام محمد تقى(عليه السلام) علم و دانش را يكى از مهمترين عوامل پيروزى و رسيدن به كمالات معرفى مى كرد و به انسان هاى كمال خواه و حقيقت طلب توصيه مى نمود كه در راه رسيدن به آرزوهاى مشروع و موقعيت هاى عالى دنيوى و اخروى از اين نيروى كارآمد بهره لازم را بگيرند. آن گرامى مى فرمود: «أربع خصالٍ تعين المرء على العمل: الصّحة والغنى و العلم و التّوفيقٌ؛(10)چهار عامل موجب دست يابى انسان به اعمال (صالح و نيك) است: سلامتى، توانگرى، دانش و توفيق(خداوندى)».
با توجه به سخنان آموزنده امام جواد(عليه السلام) در عرصه علم و دانش بر همگان و از جمله جوانان لازم است از فرصت جوانى بهره گرفته و خود را به اين خصلت زيباى انسانى بيارايند و كسب معرفت و علم را سرلوحه برنامه هاى زندگى خود قرار دهند.
علم بال است مرغ جانت را
بر سپهر او برد روانت را
علم دل را بجاى جان باشد
سربى علم بدگمان باشد
علم نور است و جهل تاريكى
علم، راهت برد به تاريكى
علم روى تو را به راه آرد
با چراغت به پيشگاه آرد
علم را دزد برد نتواند
به اجل نيز مرد نتواند
نه به ميل زمان خراب شود
نه به سيل زمين درآب شود
گفتار انديشمندان
يك جوان شايسته و هدفمند بر اساس انديشه ها و عواطف خود ممكن است به سوى برخى صاحب نظران و انديشمندان، متمايل شود، به جلسات آنان برود، به سخنرانى هايشان گوش فرا دهد و حرفهايشان را بشنود و بپذيرد.
اما در اين ميان پيروى از گفته هاى آنان، اگر بر اساس حق نباشد، ممكن است انسان را به سوى باطل و راه هاى انحرافى سوق دهد. بنابراين بر يك جوان مسلمان و متعهد زيبنده است كه تمايلات خود و گفته هاى ديگران را بر اساس انديشه هاى صحيح و عقلانى بسنجد و راه خود را با معيار حقيقت انتخاب كند. امام جواد(عليه السلام) در اين زمينه رهنمود راهگشايى براى همگان دارد. آن گرامى مى فرمايد:
«من اصغى الى ناطق فقد عبده فان كان النّاطق يؤدّى عن اللّه عزّ و جلّ فقد عبد اللّه و ان كان النّاطق يؤدّى عن الشّيطان فقد عبد الشيطان؛(11) هر كس به گفتار گوينده اى گوش فرا دهد، او را پرستش كرده است، اگر ناطق از خداى مى گويد، شنونده خدا را عبادت كرده و اگر از شيطان بگويد، شنونده نيز به پرستش شيطان پرداخته است.»
در اينجا مناسب است كه به حكايتى از يك جوان كه در راه كسب علم و دانش تلاش نموده و خود را به مقامات عاليه كمال رسانده اشاره اى داشته باشيم. چنين حكاياتى اين پيام را به ما مى دهند كه اگر جوانان درباره كسب علم و دانش تلاش كنند مى توانند سرآمد باشند و بر بزرگترها نيز پيشى گيرند.
دانشمند نوجوان
هنگامى كه عمربن عبدالعزيز به خلافت رسيد، مردم از اطراف و اكناف گروه گروه، براى عرض تبريك به مركز خلافت آمده و به حضورش مى رسيدند. روزى جمعى از اهل حجاز به همين منظور بر او وارد شدند. خليفه بعد از ديدار ابتدايى متوجه شد كه پسر بچه اى آماده است تا از ميان آن جمع سخن بگويد.
خطاب به او گفت: بچه! برو كنار تا يكى بزرگتر از تو صحبت كند پسر نوجوان فوراً گفت: اى خليفه! اگر بزرگسالى ميزان است، پس چرا شما بر مسند خلافت قرار گرفته ايد؟ با اينكه بزرگتر از شما هم افرادى اينجا هستند؟!
عمر بن عبدالعزيز از تيزهوشى و حاضر جوابى او متعجب شده و گفت: راست مى گويى و حق با توست. اكنون حرف دلت را بزن! آن نوجوان هوشمند گفت: اى امير! از راه دور آمده ايم تا به شما تبريك بگوييم و منظورمان از اين عمل، شكر الهى است كه مثل شما خليفه خوبى را به مردم عطا كرده است، وگرنه مجبور نبوديم به اين سفر بياييم، زيرا نه از تو مى ترسيم و نه طمعى داريم. امّا اينكه از تو نمى ترسيم براى اين است كه تو اهل ظلم و ستم بر مردم نيستى و علت اينكه طمع نداريم اين است كه ما از هر جهت در رفاه و نعمت هستيم.
وقتى سخن آن نوجوان تمام شد، خليفه از او درخواست كرد كه وى را موعظه كند.
او نيز گفت: اى خليفه! دو چيز زمامداران را مغرور مى كند: اول، حلم خداوند و دوم، مدح و چاپلوسى اشخاص از آنها. خيلى مواظب باش كه از آنان نباشى، زيرا كه اگر از آن عده شدى، لغزش پيدا مى كنى و در زمره گروهى قرار مى گيرى كه خداوند متعال در حق آنان فرمود: «ولاتكونوا كالّذين قالوا سمعنا و هم لايسمعون؛(12) از آن افراد نباشيد كه ادّعاى شنيدن مى كنند با اينكه نمى شنوند.»
در پايان: خليفه از سن و سال او پرسيد و معلوم شد كه بيش از دوازده سال ندارد. آنگاه خليفه او را تحسين كرده و در مورد وى و عظمت علم و دانش او شعرى خواند كه :
تَعَلّم فَلَيسَ المَرءُ يولَدُ عالِماً
وَ لَيسَ أخو عِلمٍ كَمَن هُوَ جاهِلٌ
فَانَّ كَبيرَ القَومٍ لاعِلمَ عِندَه
صَغيرٌ اذا التَفَتَ عَلَيهِ المَحافِلُ
«دانش بياموز، كه آدميزاد دانشمند به دنيا نمى آيد و هيچ گاه دانا با نادان هم رتبه نيست. بزرگ قوم، هرگاه دانش نداشته باشد، در مجالس و محافل، كوچك و خوار ديده مى شود.»
پی نوشت ها :
1 كشف الغمه، على بن عيسى اربلى، مكتبه بنى هاشمى، تبريز، 1381، ج 2، ص 353.
2 ارشاد شيخ مفيد، چاپ كنگره، قم، 1413 ق، ص 618.
3 بحارالانوار، علامه محمد باقر مجلسى، مؤسسه الوفاء، بيروت، 1404 ق، ج 50، ص 85.
4 سيره پيشوايان، مهدى پيشوائى، مؤسسه امام صادق(عليه السلام)، قم، 1381 ش، ص 555.
5 روضة الواعظين، محمد فتال نيشابورى، نشر رضى، قم، ج 1، ص 237.
6 بحارالانوار، ج 50، ص 108.
7 وسائل الشيعه، محمد بن حسن حر عاملى، مؤسسه آل البيت(عليه السلام)، قم، 1409 قمرى، ج 21، ص 478.
8 بحارالانوار، ج 7، ص 80.
9 كشف الغمه، ج 3، ص 193.
10 معدن الجواهر، ابوالفتح كراجكى، كتابخانه مرتضويه، تهران، 1394 ق، ص 41.
11 سوره انفال، آيه 21.
12 المستطرف، محمد بن احمد ابشيهى، ج 1، ص 107.
ادامه مطلب
