آتش زدن و تخریب قبر مطهر پیامبر اکرم(ص)+سند
عبد المنعم ابراهیم،وهابی تندرو، کتابی دارد به نام مغنی المرید الجامع لشروح کتاب التوحید که شرحی است بر کتاب التوحید محمد بن عبد الوهاب .این شخص،پس از نقل سخن ابن قیم،شاگرد ابن تیمیه در مورد تخریب گنبد شریف پیامبر(ص)،آتش زدن حجره پیامبر را امری عادی جلوه داده و با کنایه خواستار خراب شدن و آتش زدن حرم ملکوتی آن حضرت شده است.
وی با بی شرمی تمام می نویسد :
قال ابو حفص : تحرق الحجره ، بل تهدم . فاذا کان کلامه فی الحجره فکیف بالقبه؟(مغنی المرید الجامع لشروح کتاب التوحیدج4ص1601 مکتبه نزار مصطفی الباز)
ابوحفص می گوید : آن اتاق باید در آتش بسوزد،بلکه باید ویران شود. پس وقتی که،نظر او درباره حجره چنین باشد،(یعنی:اگر حکم به آتش زدن اتاق پیامبر بدهیم)پس گنبد چگونه است؟(یعنی: حکم از بین بردن گنبد نیز کاملا واضح است)

آلبانی،پیشوای حدیث وهابیت که از او به بخاری دوران یاد می کنند و بن باز گفته بود:باید این رو امام الحدیث بنامیم، گفته بود:اگر دولت عربستان سعودی داعیه دفاع از توحید را دارد، باید گنبد خضراء پیامبر را ویران کند!

ادامه مطلب
"سلفی گری و وهابیت در بستر مرگ"، نقدی از نویسنده روزنامه الجزیره
السالم، سلفییت را دعوتی در مقابل توحید حقیقی بر می شمارد، توحیدی که پیروان آن با سستی در جهت حفظش به آن ظلم کردند و کم کم به فراموشی سپرده شد.وی می نویسد: دین سیاسی ریشه ای ندارد تا آن را از تندباد حوادث حفظ کند زیرا مرتبط به اشخاص اشخاص و حوادث متغیر است؛عمر سلفی گری از یک نسل تجاوز نموده و این زمان برای براندازی این دعوت متجمد و متعصب کافی است.
SHIA-NEWS.COM شیعه نیوز:
به گزارش «شیعه نیوز»، نویسنده ای در روزنامه الجزیره به نام دکتر "حمزه بن محمد السالم" در مقاله ای به نقد سلفی گری و وهابیت به ویژه در سعودی پرداخته است.
السالم می نویسد: روح دولت سعودی دعوت محمد بن عبدالوهاب است و جسد آن دولت و موسسات حکومتی هستند. جسد این دولت در حال تلاش برای اصلاح آنچه در طول زمان دچار تغییر شده است می باشد، اما روح آن که دعوت محمد بن عبدالوهاب است از شدت مرض به مراحل پایانی خود نزدیک شده است.
این روح شبیه به بیماری شده است که در یک مرکز درمانی البته بدون وجود دارویی برای بهبود حالش نگهداری شود و فقط منتظر شفا از جانب خداوند است، و ای کاش موضوع همین جا ختم می شد بلکه اتهامات زیادی از سوی گروه ها و شخصیت های مختلف متوجه این روح است.
وی در مقاله خود تحت عنوان "سلفی گری در بستر مرگ" می نویسد: دین سیاسی ریشه ای ندارد تا آن را از تندباد حوادث حفظ کند زیرا مرتبط به اشخاص اشخاص و حوادث متغیر است و مانند گیاهانی است که زود رشد می کنند و زود از بین می روند، عمر سلفی گری از یک نسل تجاوز نموده و این زمان برای براندازی این دعوت متجمد و متعصب کافی است.
السالم، سلفییت را دعوتی در مقابل توحید حقیقی بر می شمارد، توحیدی که پیروان آن با سستی در جهت حفظش به آن ظلم کردند و کم کم به فراموشی سپرده شد. وی دعوت محمد بن عبدالوهاب را در برهه کنونی چون باری بر دولت سعودی می داند، زیرا این مکتب ساختگی را نسبت به پیشرفت های جامعه فعلی بسیار عقب مانده می داند و این تناقض بین روح و جسد در دولت کنونی را عامل بسیاری از مشکلات می داند، و سپس کنار گذاشتن این تفکر را پیشنهاد می هد.
وی تاکید می کند وهابیت و سلفی گری باعث جمود فکری جوانان سعودی شده است و می گوید: بسیاری از جوانان امروز در شبکه های اجتماعی اینترنتی دچار سردرگمی شده اند وکسی که بتواند این شبکه ها را به دست گیرد همان کسی است که بر عقل ها و تفکرات آنها حاکم می شود.
ادامه مطلب
وقت سحر و افطار برای روزه دار
خداوند متعال در قرآن وقت شروع و پايان روزه را به صراحت بيان كرده و فرموده است: وَ كُلُوا وَ اشْرَبُوا حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَكُمُ الْخَيْطُ الْأَبْيَضُ مِنَ الْخَيْطِ الْأَسْوَدِ مِنَ الْفَجْرِ ثُمَّ أَتِمُّوا الصِّيامَ إِلَى اللَّيْلِ»(1)و بخوريد و بياشاميد، تا رشته سپيد صبح، از رشته سياه (شب) براى شما آشكار گردد! سپس روزه را تا شب، تكميل كنيد.
تمام مسلمانان طبق اين آيه شريفه معتقدند كه وقت روزه از طلوع فجر صادق تا شروع شب است و اما در اين كه وقت دقيق شروع شب كي و چه زماني است؟ در بين علما و فقهاء شيعه و سني اختلاف نظر هست و عده اي معتقدند كه شب با غروب خورشيد شروع مي شود. ولي عده اي ديگر از علما و فقهاء بخصوص شيعه ها معتقدند كه شب علاوه بر غروب خورشيد با ذهاب حمره مشرقيه (از بين رفتن سرخي آسمان در قسمت شرق) محقق مي شود در نتيجه اكثر فقهاء شيعه وقت غروب را ذهاب حمره مشرقيه مي دانند(2) و دليل شيعه بر اين حكم فقهي خود، آيات و روايات است كه بدانها اشاره مي كنيم.
1- آيه مذكور وقت افطار را شروع شب مي داند. و مي فرمايد: «أَتِمُّوا الصِّيامَ إِلَى اللَّيْلِ»(3) و اكثر فقهاء شيعه معتقدند كه با صرف غروب خورشيد شب محقق نمي شود و يا تحقق شب مشكوك است. ولي با ذهاب حمره مشرقيه تحقق شب قطعي مي شود. لذا اكثر فقهاء شيعه از باب احتياط قائل اند كه تا مطمئن به حلول شب نشده، نمي توان افطار كرد.ولي اهل سنت جائي براي احتياط باقي نگذاشته اند و براي اطمينان از صحت روزه شان اين دقائق اندك بين غروب خورشيد و ذهاب سرخي مشرق را صبر نمي كند.
2-رواياتي از اهل بيت (ع) نقل شده است كه در آنها شروع شب را ذهاب حمره مشرقيه دانسته است چنان كه در يك روايتي از امام باقر (ع) نقل شده است كه مي فرمايد: إِذَا غَابَتِ الْحُمْرَةُ مِنْ هَذَا الْجَانِبِ يَعْنِي نَاحِيَةَ الْمَشْرِقِ فَقَدْ غَابَتِ الشَّمْسُ فِي شَرْقِ الْأَرْضِ وَ غَرْبِهَا» (4)موقعى كه سرخى خورشيد از جانب مشرق نهان شود، جرم خورشيد از شرق و غرب آن زمين نهان گشته است. و روايات متعددي در اين زمينه وجود دارد كه از باب رعايت اختصار فقط به همين روايت اكتفا مي كنيم.
و ناگفته نماند كه بين فقهاء شيعه در تحقق مغرب و وقت افطار اتفاق نظر وجود ندارد و عده اي از فقهاء شيعه نيز همانند اهل سنت تحقق شب را غروب خورشيد مي دانند هر چند كه گفته اند احتياط مستحب آن است كه سرخي طرف مشرق كه بعد از غروب آفتاب پيدا مي شود از بين برود.(5)
پي نوشت ها:
1. بقره(2)آيه 187.
2. سيد محمد حسن بني هاشمي، توضيح المسائل سيزده مرجع، دفتر انتشارات اسلامي، قم، چاپ پانزدهم،1386ش، ص407.
3. بقره(2)آيه 187.
4. شيخ كليني، الكافي، اسلاميه، تهران، چاپ دوم، 1362ش، ج1، ص101-102.
5. ر.ك. سيد محمد حسن بني هاشمي، توضيح المسائل سيزده مرجع، دفتر انتشارات اسلامي، قم، چاپ پانزدهم،1386 ش، ص407.
ادامه مطلب
سفر ذهنی خلیفه دوم به شام:
سفر ذهنی خلیفه دوم به شام!!
نقل است که شبی نماز مغرب به امامت خلیفه دوم عمربنخطاب اقامهمیشد ولی وی در طول نماز هیچ کلمهای بر زبان نیاورد.
پس از پایان نماز از او در این باره سؤال میکنند (و به نقلی میگویند: ای امیرالمؤمنین! آیا در دل خواندی؟)
او در پاسخ از سفر ذهنی اش به شام در هنگامهی نماز سخنمیگوید! پس از آن البته تصمیم میگیرند که نماز را اعادهکنند. (١)
جالب توجه اگر این عمل از پیش نمازی ساده سربزند هرگز بر او اقتدا میکنید؟
حال قضاوت چگونه است در مورد کسی که بر مسند جانشینی پیامبر و خلیفه مسلمین تکیهزده و اینگونه عملمیکند؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
١ـ السنن الکبرى - البیهقی - ج ٢ - ص ٣٨٢
( وقد أخبرنا ) بحدیث إبراهیم والشعبی أبو نصر عمر بن عبد العزیز بن قتادة أنبأ أبو محمد بن إسحاق بن شیبان البغدادی الهروی بها أنبأ معاذ بن نجدة ثنا کامل بن طلحة ثنا حماد بن سلمة عن حماد بن أبی سلیمان عن إبراهیم النخعی ان عمر بن الخطاب رضی الله عنه صلى بالناس صلاة المغرب فلم یقرأ شیئا حتى سلم فلما فرغ قیل له انک لم تقرأ شیئا فقال إنی جهزت عیرا إلى الشام فجعلت أنزلها منقلة منقلة حتى قدمت الشام فبعتها وأقتابها وأحلاسها واحمالها قال فأعاد عمرو أعادوا * ( وأنبأ ) أبو نصر أنبأ أبو محمد بن إسحاق البغدادی أنبأ معاذ بن نجدة ثنا کامل ثنا حماد عن أبی حمزة عن إبراهیم ان أبا موسى الأشعری قال یا أمیر المؤمنین أقرأت فی نفسک قال لا قال فإنک لم تقرأ فأعاد الصلاة *
ادامه مطلب
حمله شديد چهره سرشناس اهل سنت به معاويه
به گزارش شيعه آنلاين، شيخ «احمد الکبيسي» از چهره هاي اهل سنت عراقي تبار که چند سالي است در کشور امارات متحده عربي اقامت دارد، در جديد ترين برنامه از سلسله برنامه هاي تلويزيوني خود، «معاويه بن ابي سفيان» را به شدت مورد حمله و انتقاد قرار داد.
اين چهره سرشناس سني مذهب در ادامه افزود: انسان مسلمان نمي تواند به طور همزمان هم «معاويه بن ابي سفيان» را دوست داشته باشد و هم «علي بن ابي طالب» زيرا نمي شود در يک زمان مدافع قاتل و مقتول بود.
«احمد الکبيسي» همچنين گفت: «معاويه بن ابي سفيان» فردي "مرتد" و خارج شده از اسلام بود و مدافعان او "ناصبي" هستند، بر همين اساس اين پرسش مطرح مي شود که چگونه انسان مسلمان مي تواند در يک زمان هم مدافع اهل بيت پيامبر باشد و هم مدافع دشمنان اهل بيت؟
وي در ادامه افزود: بخدا «معاويه بن ابي سفيان» مصيبت اين امت است بنابراين نبايد او را "آقا" و "سرور" بناميم. خداوندا مرا با علي محشور کن و دوستداران معاويه را با معاويه.
گفتني است در پي انتشار گسترده اظهارات اين چهره سرشناس اهل سنت، «محمد بن راشد آل مکتوم» حاکم دبي دستور داد پخش سلسله برنامه هاي وي که از شبکه تلويزيوني دبي پخش مي شد، براي همين متوقف شود.
شبکه تلويزيوني دبي نيز روز گذشته با صدور بيانيه اي رسمي از شيخ «احمد الکبيسي» اعلام برائت کرد و اظهارات او را "شخصي" خواند.
علاقمندان بر ديدن فيلم اظهارات اين شيخ سني مذهب به آدرس www.youtube.com/watch?v=pi0mtwMjhic مراجعه کنند.
ادامه مطلب
داستان طير مشوى ( مرغ بریان )
مرغ بريان
با رسول خدا(ص ) در مسجد بودم . آن حضرت پس از اداى فريضه صبح برخاستند واز مسجد خارج شدند. من نيز از پى او(ص ) بيرون آمدم .
برنامه هميشگى رسول خدا(ص ) اين بود كه اگر آهنگ رفتن جايى راداشت , مرا مطلع مى ساخت .
من هم وقتى كه احساس مى كردم , درنگ او -بر خلاف انتظار - قدرى به طول انجاميده است , به هـمـان مـكـان مـى رفـتم تااز حال او خبر گيرم , چه اينكه دلم تاب وتحمل دورى او را, هر چند براى ساعتى , نداشت .
با توجه به همين برنامه , آن روز صبح , پيامبر گرامى (ص ) هنگام خروج ازمسجد به من فرمود: من به خانه عايشه مى روم اين را گفت وروانه گرديد. من نيز به منزل بازگشتم ولحظاتى را در مـنـزل مـانـدم , ساعات خوشى را در جمع خانواده باحسن وحسين سپرى كردم ودر كنار همسر وفـرزنـدان خـود احساس شعف وشادمانى داشتم ... (اما ناگهان حالتى در خود احساس كردم , كه گـويـا كـسـى مرا به سوى خانه عايشه فرا مى خواند, اين بود كه بى اختيار) از جابرخاستم وراهى منزل عايشه شدم .
در زدم . صداى عايشه بود كه پرسيد: كيستى ؟
گفتم : على .
گفت : رسول خدا(ص ) خفته است ! نـاچـار برگشتم . اما با خود گفتم : جايى كه عايشه در منزل باشد, چگونه پيامبر خدا(ص ) فرصت خواب واستراحت پيدا نموده است ؟
! پـاسـخ او را بـاور نـكـردم . بـازگشتم ودوباره در زدم , اين بار هم عايشه بود كه پرسيد: كيستى ؟
گفتم : على .
گفت : رسول خدا(ص ) كارى دارند.
مـن در حالى كه از در زدن خود شرمگين شده بودم , برگشتم . (ولى مگربازگشت ممكن بود؟
) شوق ديدار رسول خدا(ص ) حالتى در من پديدآورده بود كه جز با ديدار او آسوده نمى گشتم , اين بود كه باز بسرعت بازگشتم وبراى بار سوم در كوفتم . اما شديدتر از دفعات پيش , باز عايشه پرسيد: كيستى ؟
گفتم : على .
(كه خوشبختانه ) آواز رسول خدا(ص ) به گوشم رسيد كه به عايشه فرمود:در را باز كن ! عـايـشـه ناگزير در را بگشود ومن داخل شدم . پيامبر خدا(ص ) پس از آنكه مرا (كنار خود) نشاند, فرمود: ابا الحسن ! آيا نخست من قصه خود را بازگويم يا ابتدا تو از تاخير خود سخن گويى ؟
گفتم : اى فرستاده خدا! شما بگوييد كه سخن شما خوش تر است . آنگاه فرمود: مـدتـى بود كه گرسنگى آزارم مى داد, ومن آن را مخفى مى داشتم . تا اينكه به خانه عايشه آمدم , ايـنـجا هم - با اينكه توقفم به طول انجاميد - چيزى براى خوردن پيدا نشد. از اين رو دست به دعا گشودم واز ساحت كريمانه اش مدد جستم كه ناگاه دوستم جبرئيل از آسمان فرود آمد واين مرغ بريان را به همراه خود آورد وگفت : هم اينك خداى عزوجل بر من وحى فرمود, كه اين مرغ برشته را كه از بهترين وپاكيزه ترين غذاهاى بهشتى است بر گيرم وبراى شما بياورم .
و جـبـرئيـل بـه آسـمان صعود كرد. من نيز به پاس اجابت و عنايت پروردگار,به شكر وستايش او مشغول شدم , آنگاه گفتم : پروردگارا! از تو مى خواهم كسى را در خوردن اين غذا همراهم سازى كه من وتو را دوست داشته باشد.
لحظاتى منتظر ماندم وكسى بر من وارد نشد.
دوباره دست به دعا برداشتم وعرض كردم : خـدايـا! تـوفـيـق همراهى در صرف اين غذا را نصيب آن بنده اى بنما كه اوافزون بر اينكه تو ومرا دوست بدارد, محبوب من وتو نيز باشد.
(چيزى نگذشت ) كه صداى كوبه در بلند شد وفرياد تو به گوشم رسيد. به عايشه گفتم : در بگشا, كـه تـو وارد شـدى , (چشمانم به ديدنت روشن شد و)من پيوسته شاكر وسپاسگزار خداوندم , چه ايـنـكه تو همان كسى هستى كه خدا ورسول را دوست دارد وخدا ورسول هم او را دوست دارند على !مشغول شو و از غذا بخور! پـس از صـرف غـذا, پـيـامبر خدا(ص ) از على (ع ) خواست تا او نيز قصه خودرا بازگويد. در اينجا عـلـى (ع ) آنـچـه در غـيـاب آن حـضـرت رخ داده بـود, ازلـحـظـه خروج از مسجد تا مزاحمتها ومـمـانـعـت هـاى عـايـشـه وبهانه تراشى هاى او, همه را به عرض آن حضرت رسانيد. آنگاه پيامبر خدا(ص )روى به عايشه كرد و فرمود: عايشه ! هر چه خدا بخواهد همان مى شود (اما بگو بدانم ) چرا چنين كردى ؟
عايشه گفت : اى رسول خدا(ص ) من خواستم افتخار شركت در خوردن اين غذاى بهشتى نصيب پدرم شود.
حـضرت فرمود: اين اولين بار نيست كه كينه توزى تو نسبت به على آشكارمى شود, من از آنچه در دل نـسـبـت بـه او دارى , بـخـوبى آگاهم . عايشه ! كار توبه آنجا خواهد كشيد كه به جنگ با على برمى خيزى ! عايشه گفت : مگر زنان هم با مردان به نبرد آيند؟
پـيامبر فرمود: همان كه گفتم , تو بر جنگ ونبرد با على كمربندى ودر اين كار كسانى از نزديكان وياران من (طلحة وزبير) تو را همراهى كنند وبر وى بشورند.
در اين جنگ رسوايى به بار خواهيد آورد كه زبانزد همگان گرديد, در اين مسير به جايى مى رسى كـه سـگـهاى حواب بر تو پا كنند, در آنجا توپشيمان گردى ودرخواست بازگشت كنى اما پـذيـرفـتـه نـخـواهـد شـد, چهل مرد (به دروغ ) شهادت دهند كه آن مكان حواب نيست (ونام ديگرى دارد) وتو به شهادت وگواهى آنها خرسند خواهى شد وهمچنان به راه خود ادامه دهى تا به شـهـرى بـرسـى (بـصره ) كه مردم آن بر حمايت ويارى توبپاخيزند. آن شهر از دورترين آباديها به آسمان ونزديكترين آنها به آب است .
امـا از اين لشكر كشى سودى نخواهى برد وبا شكست وناكامى بازخواهى گشت , آن روز تنها كسى كـه جـانـت را از مـعركه قتال رهايى بخشد وتو راهمراه تنى چند از معتمدان ونيكان اصحابش به مدينه بازگرداند, همين شخص خواهد بود (اشاره به على (ع )).
خـيرخواهى او به تو همواره بيش از خيرخواهى تو به اوست , على , آن روزتو را از چيزى مى ترساند واز عاقبت شومى بر حذر مى دارد كه اگر آن رااراده كند وبر زبان جارى سازد, فراق وجدايى ابدى بـيـن مـن وتـو حـاصـل گـردد, چـه ايـنـكه اختيار طلاق ورهايى همسرانم پس از وفات من در دسـت عـلـى (ع ) اسـت , وهـر يك را كه او رها سازد وطلاق گويد, رشته زوجيت بين وى ورسول خـدا(ص ) بـراى هـمـيـشه بريده گردد واو را از افتخار انتساب همسرى پيامبر خدا(ص ) محروم خواهد ساخت .
پيشگوييهاى حضرت كه به اينجا رسيد, عايشه گفت : اى كاش مرده بودم وآن روزها را نمى ديدم ! حـضـرت فـرمـود: هـرگز هرگز, به خدا سوگند آنچه گفتم شدنى است وگوياهم اينك آن را مى بينم . سپس حضرت به من فرمود: عـلـى ! بـرخيز كه وقت نماز ظهر است , بايد بلال را هم براى اذان خبر كنم .آنگاه بلال اذان گفت وحضرت به نماز ايستاد ومن هم نماز گزاردم . وماهمچنان در مسجد مانديم .
عن على (ع ) قال : كنت انا ورسول اللّه (ص ) فى المسجد بعد ان صلى الفجر, ثم نهض ونهضت معه - وكـان اذا اراد ان يتجه الى موضع اعلمنى بذلك فكان اذا ابطا فى الموضع صرت اليه لاعرف خبره , لانـه لا يـتـقار قلبى على فراقه ساعة - فقال لى : انا متجه الى بيت عائشة فمضى ومضيت الى بيت فـاطمة (س ) فلم ازل مع الحسن والحسين وهى وانا مسروران بهما ثم انى نهضت وصرت الى باب عـائشـة فـطـرقـت الباب فقالت لى عائشة : من هذا؟
فقلت لها: انا على فقالت : ان النبى (ص ) راقد فانصرفت ثم قلت : النبى راقد وعائشة فى الدار؟
! فرجعت وطرقت الباب فقالت لى عائشة من هذا؟
فقلت اناعلى فقالت : ان النبى على حاجة فانثنيت مستحييا من دقى الباب و وجدت فى صدرى ما لا استطيع عليه صبرا فرجعت مسرعا فدققت الباب دقا عنيفا, فقالت لى عائشة : من هذا؟
فقلت : انا على فسمعت رسول اللّه يقول لها: يا عائشة افتحى له الباب ففتحت فدخلت .
فقال (ص ) لى : اقعد يا ابا الحسن احدثك بما انا فيه او تحدثنى بابطائك عنى ؟
فـقـلـت : يـا رسـول اللّه ! حدثنى فان حديثك احسن فقال : يا ابا الحسن كنت فى امر كتمته من الم الـجـوع فـلما دخلت بيت عائشة واطلت القعود وليس عندها شي ء تاتى به , مددت يدى وسالت اللّه الـقـريـب المجيب , فهبط على حبيبى جبرئيل (ع ) ومعه هذا الطير - ووضع اصبعه على طائر بين يـديـه - فقال : ان اللّه عز وجل اوحى الى ان آخذ هذا الطير وهو اطيب طعام فى الجنة فاتيك به يا محمد! فحمدت اللّه كثيرا و عرج جبرئيل , فرفعت يدى الى السماء فقلت : اللهم يسر عبدا يحبك و يحبنى ياكل معى هذا الطائر.
فمكثت مليا فلم ار احدا يطرق الباب , فرفعت يدى ثم قلت : اللهم يسر عبدا يحبك ويحبنى و تحبه و احـبـه ياءكل معى هذا الطائر, فسمعت طرقك للباب وارتفاع صوتك فقلت لعائشة : ادخلى عليا, فـدخـلت فلم ازل حامدا للّه حتى بلغت الى اذ كنت تحب اللّه وتحبنى و يحبك اللّه و احبك فكل يا على ! فلما اكلت انا و النبى الطائر, قال لى : يا على ! حدثنى , فقلت يا رسول اللّه ....
فـقـال الـنبى (ص ) (لعائشة ): ابيت الا ان يكون الامر هكذا يا حميراء! ما حملك على هذا؟
فقالت : يا رسول اللّه ! اشتهيت ان يكون ابى ياءكل من الطير فقال لها: ما هو باول ضغن بينك و بين على و قد وقفت على ما فى قلبك لعلى انك لتقاتلينه فقالت : يا رسول اللّه و تكون النساء يقاتلن الرجال ؟
فقال لـهـا: يـا عائشة انك لتقاتلين عليا و يصحبك ويدعوك الى هذا نفر من اصحابى فيحملونك عليه و لـيـكـونـن فى قتالك له امر يتحدث به الاولون و الاخرون و علامة ذلك انك تركبين الشيطان ثم تـبـتـلـيـن قـبل ان تبلغى الى الموضع الذى يقصد بك اليه , فتنبح عليك كلاب الحواب فتسالين الـرجوع فيشهد عندك قسامة اربعين رجلا ما هى كلاب الحواب فتصيرين الى بلد اهله انصارك هو ابعد بلادعلى الارض الى السماء و اقربها الى الماء و لترجعين و انت صاغرة غير بالغة الى ماتريدين و يـكون هذا الذى يردك مع من يثق به من اصحابه , انه لك خير منك له و لينذرنك بما يكون الفراق بينى و بينك فى الاخرة , و كل من فرق على بينى و بينه بعد وفاتى ففراقه جائز.
فقالت : يا رسول اللّه ! ليتنى مت قبل ان يكون ما تعدنى ! فقال لها: هيهات هيهات و الذى نفسى بيده ليكونن ما قلت حتى كانى اراه .
ثـم قـال لـى : قـم يا على ! فقد وجبت صلاة الظهر حتى آمر بلالا بالاذان فاذن بلال و اقام الصلوة و صلى و صليت معه و لم نزل فى المسجد. ((احـتـجاج , ص 197, بحار, ج 38, ص 348. داستان طير مشوى (مرغ بريان ) از مسلمات تاريخ وحديث است . اين داستان با روايات متفاوت , متجاوز از هيجده نقل , تنها در كتب معتبر اهل سنت آمده است))
ادامه مطلب
اختلافات اهل سنت با وهابیت
فرقه ضاله وهابیت با بسیاری از عقاند اهل سنت متفاوت است و این یک مسلک , فرقه ای است من در آوردی که توسط استعمار به وجود آمده است:
همانطور که می دانید اهل سنت به چهار شاخه اصلی حنفی، حنبلی، شافعی و مالکی تقسیم می شوند که به مرور زمان برخی از این شاخه ها به دهها زیر شاخه تقسیم شده و هر کدام برای خود به مسلکی جداگانه با عقایدی خاص تبدیل شدند.
وهابیت نیز یکی از فرقه هایی است که خود را منتسب به حنبلیها می دانند بدین معنی که وهابیت بسیاری از اعتقادات خود را از احمد بن حنبل و آراء و عقاید وی گرفته اند. با این حال بسیاری از علمای حنبلی نیز وهابیت را فرقه ای جدا از خود قلمداد کرده و از نزدیکی به آن خود را مبرا کرده اند. به طور مثال ذهبى متوفّاى 774، دانشمند بلند آوازه اهل سنّت كه خود همانند ابن تيميّه(موسس اصلی فرقه ضاله وهابیت) حنبلى مذهب بود و در علم حديث و رجال سرآمد عصر خويش بود، در نامهاى خطاب به وى مىنويسد:
اى بىچاره! آنان كه از تو متابعت مىكنند در پرتگاه زندقه و كفر و نابودى قرار دارند ... نه اين است كه عمده پيروان تو عقب مانده، گوشه گير، سبك عقل، عوام، دروغگو، كودن، بيگانه، فرومايه، مكّار، خشك، ظاهر الصلاح و فاقد فهم هستند. اگر سخن مرا قبول ندارى آنان را امتحان كن و با مقياس عدالت بسنج.
تا آن جا كه مىنويسد:
گمان نمىكنم تو سخن مرا قبول كنى! و به نصيحتهاى من گوش فرا دهى! تو با من كه دوستت هستم اين چنين برخورد مىكنى پس با دشمنانت چه خواهى كرد؟ به خدا سوگند، در ميان دشمنانت، افراد صالح و شايسته و عاقل و دانشور فراوانند، چنان كه در ميان دوستان تو افراد آلوده، دروغگو، نادان و بىعار زياد به چشم مىخورند.( الإعلان بالتوبيخ، ص 77 و تكملة السيف الصقيل، ص 218.)
یا پدر محمد بن عبدالوهاب که وهابیت از طرف وی جان تازه ای گرفت و در حقیقت وی وهابیت را به طور رسمی تاسیس کرد، در مورد فرزندش این گونه اعتقاد داشت که وی گمراه است و مردم را از ارتباط با وى برحذر مىداشت. (الدرر السنيّة فى الردّ على الوهّابيّه، ص 42)
با این وجود روشن است که وقتی خود علمای اهل سنت و بالاخص مذهب حنبلی خودشان را از رهبران این فرقه این طور دور می کنند بدین معنی است که حتی اهل سنت نیز این فرقه ضاله را قبول نداشته و آن را رد کرده اند.
به هر حال برای اینکه کاملا با نظر تمام علمای اهل سنت نسبت به این فرقه آشنا شویم باید بگوییم که در یک جمع بندی کلی می توان گفت که جامعه اهل سنت نسبت به ابنتيميه، که موسس این فرقه ضاله است سه نظريه دارند:(با توجه به این نظرات می توان فرق اساسی بین اهل سنت و این فرقه را به دست آورد)
1. معتقدند كه ابنتيميه، مشبّهه بود.
اهل سنت، مشبّهه را كافر ميدانند. يعني كسي كه خدا را به مخلوق تشبيه كند. ابنتيميه صراحت دارد كه خداي عالم، داراي دست و پا و چشم و صورت است. مانند ابو يعلي كه گفته بود خداي عالم همه چيز دارد و فقط دو چيز ندارد: ريش و عورت. (رک: وهابيت از منظر عقل و شرع)
2. عدهاي ميگويند كه زنديق و ملحد و بيدين است. چون نسبت به نبي مكرم (صلي الله عليه و سلم) جسارت كرده و ميگويد وقتي پيامبر اكرم (صلي الله عليه و سلم) از دنيا رفت:مات فات.
پيامبر اكرم (صلي الله عليه و سلم) هيچ خاصيت و فائدهاي ندارد و حتي براي خودش هم دفعِ ضرري ندارد.
يعني همان حرفي است كه حجاج گفت:
عصاي من، ارزشش از پيامبر بالاتر است، چون با اين عصا ميتوانم يك مار يا عقربي را بكشم، ولي وجود پيامبر از كشتن مار و عقرب هم عاجز است.
3. عدهاي هم ميگويند كه ابنتيميه منافق است. چون نسبت به اميرالمؤمنين جسارت كرده است. ابنتيميه ميگويد كه علي بن أبي طالب در 17 جا اشتباه كرد و خلاف قرآن فتوا داده است و در تمام جنگهايي كه داشت، براي رسيدن به رياست جنگيد و از مصاديق اين آيه شريفه است:
تِلْكَ الدَّارُ الْآَخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لَا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَ لَا فَسَادًا وَ الْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ (سوره قصص/آيه83)
آيا بغض از اين بالاتر؟ در صحيح مسلم آمده است كه پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) فرمود:
لا يحبه إلا مؤمن و لا يبغضه إلا منافق.(صحيح مسلم، ج1، ص60)
ابنتيميه نسبت به اميرالمؤمنين (عليه السلام)، به قدري وقيحانه برخورد كرده است كه مثلا ميگويد:شيعه هم نميتواند ثابت كند كه علي مسلمان بوده است!!.
يا:علي، علمي نداشت و شاگرد مكتب ابوبكر بوده و اگر چيزي هم ياد گرفته، از ابوبكر ياد گرفته است.
يا:جناب عثمان، حافظ قرآن بود و بعضي از شبها، تمام قرآن را در يك شب ميخواند، ولي معلوم نيست كه علي بن أبي طالب، همه قرآن را بلد بود يا خير.
یا در مورد صدیقه طاهره می گوید: و في فاطمة شعبة من النفاق.
(التنبيه و الرد لحسن السقاف، ص7 ـ كلمة الرائد لمحمد زكي الدين ابراهيم، ج2، ص546 )
شما کدام سنی را می شناسید که چنین اعتقاداتی داشته باشد و این خود به خوبی روشن می کند که این فرقه ضاله تا چه اندازه با اهل سنت فرق می کند.
در پایان به کلامی از مولوی عبدالرحیم رضوی که یکی از علمای کنونی اهل سنت است اشاره می کنیم تا خودتان از زبان یک سنی به ماهیت اهل سنت پی ببرید:
وی می گوید: تفاوت نظري و فکري اين فرقه با اهل سنت زياد است. وهابيون در همه عقايد اسلامي با اهل سنت و بالجمله با مسلمانان تفاوت و اختلاف زيادي دارند؛ براي مثال زماني که وهابيت را انگليس در بلاد حرمين شريفين راه انداخت، آنها بيشتر علماي حرمين را که اهل سنت بودند، به شهادت رساندند و همه آثار ديني و فرهنگي مسلمانان را و از جمله بارگاههاي ملکوتي جنت البقيع را که مقبرهها و عمارتهايي داشتند و حتي خود ضريح حضراي حضرت رسول (ص) را هم خواستند تخريب نمايند که موفق نشدند. تاريخ گواه است که آنها خون همه امت اسلامي را مباح ميدانستند به جز پيروان خود. آنها در راه کفر و عليه اسلام قيام کردند تا علماي اهل سنت واقعي، فرهنگ ديني و اعتقادي مسلمانان را از بين ببرند که امروز اعتقادات سوء آنها بر همگان شناخته شده است؛ بنابراين در طرحي جديد تصميم گرفتند اين فرقه را با نامهاي ديگري به ميدان بياورند که متاسفانه در کشورهاي اسلامي و در بين مسلمانان نفوذ کردند.
مسالهاي که امروز جاي تاسف زيادي دارد، اين است که بعضي از مسلمانان گول اين راه کار جديد را خوردند که در برخي موارد موجب تخريب چهره واقعي اهل سنت شده است. توصيه بنده به مسلمانان اين است که اين گروه ضاله را که تفاوت فکري و نظري و مقادير زيادي با عقايد اسلامي قديمي دارد ميتوان شناخت پس همواره تلاش کنند که در دام اين شياطين نيفتند؛ زيرا آنها در اقوام و قبيلهها و همه کشورهاي اسلامي نفوذ کردهاند…
برخی اختلاف نظرهای وهابیت با اهل سنت:
1- از نظر وهابی ها هر وقت کسی شهادتین را بر زبان جاری کند، ولی به آن عمل نکند ارزشی ندارد و چنین کسی کافر و مشرک هست و خون و مال او حلال است ولی در مقابل مسلمانان همگی معتقدند که هرکسی شهادتین را بر زبان جاری کند مال و خونش محفوظ و محترم هست(جزیره العرب فی القرن العشرین، ص341)
2- وهابی ها با استدلال به ظاهر برخی از آیات و روایات برای خدا جسم و جهت اثبات کرده اند و به روئیت حسی خدا معتقدند(كتاب التوحید، ص157) در مقابل بسیاری از علمای اهل سنت اعتقاد به تجسم خدا و روئیت حسی را جایز نمی دانند.( كشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد، صص410-414)
3- محمدبن عبدالوهاب معتقد بود که تمام مسلمانان به حد شرک رسیده اند و از این رو وی مسلمانان سنی و شیعه ای که اعتقادات او را قبول نداشتند را تکفیر می کرد در صورتی که ائمه اهل سنت به ویژه ابوحنیفه تکفیر اهل قبله را جایز نمی داند.
4- آنان فضائل انبیا و اولیای الهی را انکار می کنند. از نظر وهابی ها نه عیسی بن مریم می تواند مریض را به اذن خدا شفا دهد و نه آصف بن برخیا می تواند تخت بلقیس را حاضر کند. نه سلیمان فهم و درک زبان مورچه را دارد و نه پیامبر اکرم می تواند از آینده(غیب) خبر دهد. دیگر مسلمانان با توجه به آیات قرآن که در این باره وارد شده است، همه این موارد را قبول دارند (مخالفه الوهابیه للقرآن والسنه، ص15)
5- وهابیان زیارت قبر انبیا و اولیا و سفر به قصد زیارت قبور آن بزرگواران را حرام و شرک می دانند، ولی مذاهب 4گانه بالاترین ثواب را برای زیارت قبر نبی و مسافرت را برای آن قائل هستند.( الفقه علی المذهب الاربعه، ج2، ص540)
6- سوگند دادن خداوند به حق مقام اولیا، از نظر وهابی ها حرام و موجب شرک هست، ولی حنفی ها و شافعی ها این امر را مکروه، و (نه حرام و شرک) می دانند.( سرگذشت وهابیت، ج1، ص16)
7- وهابی ها، نذر برای مردگان و اهل قبور و اولیا را شرک می دانند. درحالی که اهل سنت می گویند اگر نذر برای بت نباشد لازم الوفا است.(الفقه علی المذهب الاربعه، ج1، ص139)
8 - توسل، شفاعت، تبرک جستن به پیامبر، استغاثه و طلب حاجت از پیامبران و اولیا و جشن گرفتن میلاد پیامبر اکرم(ص) از نظر وهابیت جایز نیست، ولی اهل سنت همه این ها را جایز می دانند.
9- وهابی ها، گریه بر میت را جایز نمی دانند، ولی شافعی قائل به جواز و حنابله قائل به مباح بودن هستند.( الفقه علی المذهب الاربعه، ج1، ص533)
10- وهابی ها، ساخت بنا بر روی قبر ها را حرام و موجب شرك، ولی اهل سنت آن را مکروه می دانند.( الفقه علی المذهب الاربعه، ج1، ص536)
11- از نظر وهابی ها، عزاداری برای مرده حرام هست، ولی از نظر اهل سنت تا 3 روز مستحب وپس از آن مکروه هست.( الفقه علی المذهب الاربعه، ج1)
و دهها مورد دیگر
ادامه مطلب
دیدگاه اهل سنت نسبت به معاویه
اهل تسنن دربارهى معاویه دو رأى و دو نظر دارند:
بيش تر اهل سنت نسبت به معاويه ديدگاهي مثبت داشته و او را قبول دارند ، نيز براي او فضائلي نقل مي كنند مانند آن كه او را از جمله كاتبان وحي به شمار آورده ، از صحابه پيامبر و راوي احاديث حضرت (ص)مي دانند .(1)
بيش تر اهل سنت به وي لقب خال المومنين (دايي مومنان) داده اند، از آن رو كه خواهر او همسر پيامبر بوده است .
آن ها مي كوشند روابط بين امام علي(ع) و معاويه را عادي و بلكه حسنه جلوه دهند . در باره جنگ صفين كه بين امام و معاويه اتفاق افتاد ،هر دو گروه را بر حق دانسته و احترام شان را لازم مي دانند .
اما در اين بين شافعيان پيرو رييس مكتب شان امام شافعي او را قبول ندارند و به نقد شخصيت او مي پردازند .
شافعي معاويه و پيروانش را اهل بغي دانسته و او را بدعت گذار مي داند . اضافه كردن اذان و اقامه را به نماز عيد فطر و قربان نمونه اي از بدعت هاي او مي شمارد . (2)
وي شهادت چند نفر را بي اعتبار مي داند. از جمله شهادت معاويه را بي اعتبار مي داند. نيز عنوان خال المومنين را براي او نمي پذيرد. (3)
عباس عقاد ،نويسنده مصري در كتاب المعاويه في الميزان شخصيت او را در بوته نقد مي گذارد و به بيان ديدگاه هاي متفاوت در باره وي مي پردازد
پي نوشت ها:
1. الاستيعاب،ابن عبد البر، ج3 ،ص1416 ،سال چاپ : 1412،ناشر : دار الجيل.
2. پژوهشي در عدالت صحابه ،یعقوب اردنی، ناشر: مرکز اطلاعات و مدارک اسلامی، : 1386 به نقل از ابن اثير،ج3،ص202-؛ 209؛ ابن عساكر ،ج2،ص379.
3. تفسير ابن كثير،ج 3 ،ص 477 ،دار المعرفه ، بيروت ،سال:1412 ق.
ادامه مطلب
فرق عملیات استشهادی با انتحاری
فرق عملیاتهای استشهادی شیعیان با عملیاتهای انتحاری وهابیون بسیار واضح و روشن است. اگر کمی طرز عقائد و تفکر افرادی که دست به این گونه عملیاتها می زنند و نیز ثمره آن را ملاحظه کنید به خوبی فرق آن برایتان روشن می شود.
وهابیون در عملیاتهای انتحاری، خون مخالفان خود را مباح و زن و ناموس آنان را بر خود حلال مي دانند و آيات مرتبط با كفر و شرك را به نحوي تفسير و تعبير مي كنند كه براي جانيان و مرتكب شوندگان چنين جناياتي، بهشت نيز واجب مي گردد! آنان برای کشتن مخالفان خود هیچ حد و مرزی ندارند و از هیچ جنایتی بر علیه آنان کوتاهی نمی کنند. فقط می خواهند بکشند حال این کشته شونده مسلمان باشد یا کافر، مرد باشد یا زن، کودک باشد یا بالغ، پیر باشد یا جوان، حتی اگر میان کشته شوندگان انسانهای بی گناه هم وجود داشته باشد.
اما در عملیاتهای استشهادی شیعیان، ملاک و معیار بسیار تفاوت می کند و کاملا برعکس تفکرات وهابیون است. در عملیاتهای استشهادی شیعیان، کشتن افراد به هر قیمتی جایز نیست. استشهادیون زمانی اقدام به این کار می کنند که یقین داشته باشند افراد بی گناه آسیبی نمی بینند. هدف استشهادیون از بین بردن کسانی است که علیه اسلام اقدامات عملی انجام می دهند.
به هر حال به طور خلاصه می توان گفت در عملیات استشهادی شیعیان:
اولا: قصد و انگیزه اقدام کننده اعلاء کلمة اللّه و دفاع از ایمان، اعتقاد، مقدسات، دین و سرزمین اسلامی است و به همین خاطر به شرف شهادت نایل می شود.
ثانیا: هدف مجاهد شیعه از جنبه شخصی نیل به فوز عظیم شهادت و سعادت ابدی، و از جنبه اجتماعی کشتن یا مجروح ساختن دشمن و ضربه زدن به او و ایجاد رعب و وحشت در دل او و روحیه بخشیدن به مسلمانان است.
ثالثاً: چنین شخصی از جنبه فردی دارای قدرت و قوت روحی، شجاعت، شهامت، ایمان و اعتقاد است، و با آگاهی کامل اقدام به چنین رفتاری می کند.
در حالی که شخص منتحر وهابی در هیچ یک از ابعاد سه گانه یاد شده کمترین شباهت را به مجاهد فی سبیل اللّه ندارد. فردی که دست به خودکشی می زند نه قصد و انگیزه اش الهی است و نه در مقام دفاع از ایمان و اعتقاد دینی است. بلکه عمل او نشانه بی ایمانی یا ضعف ایمان است. و با انجام این عمل گناه کبیره مرتکب شده و گرفتار عذاب الهی می شود. منتحر هدفی جز نفله کردن خود و راحت شدن از مشکلات و گرفتاریهای روحی خود ندارد. و از جنبه اجتماعی نیز کوچکترین تأثیر در رشد اجتماع یا مقابله با دشمن ندارد. اساساً چنین فردی با خود مشکل دارد و شخص ضعیف النفسی است که برای گریز از مشکلات و گرفتاریها و واقعیات زندگی به حیات خود خاتمه داده و جان چند انسان بی گناه دیگر را هم می گیرد.
ادامه مطلب
نحوه خلافت خلیفه دوم
عمر از طايفه بنى عدى يكى از تيرههاى كم جمعيت وضعيف قريش بوده است. مادرش حنتمه دختر هاشم بن مغيره از تيره بنى مخزوم بود. اين تيره نيز از طايفه قريش و در جاهليت از همپيمانان بنى اميه به شمار مىرفت. (از نظر شغلى چنانچه عمرو بن عاص نقل كرده و نيز از نظر موقعيت اجتماعى در جاهليتبهرهاى نداشته است. ر.ک: عقد الفريد، ج 1، ص 48، الثقات، از ابن ابى حيان، ج 1، ص 74)
عمر بر خلاف ابو بكر، از كسانى بود كه سالها پس از بعثت رسول خدا (ص) به آن حضرت ايمان آورد. بسيارى از مصادر، اسلام او را در سال ششم بعثت مىدانند. اين در حالى است كه مسعودى، اسلام او را چهار سال قبل از هجرت، يعنى سال نهم بعثت مىداند. (مروج الذهب، ج 2، ص 321) عمر در دوران مدينه، در حوادث و جنگها حضور داشت گر چه تاريخ خاطره ويژهاى از وى به جز فرار از جنگها به يادگار ندارد. زمانى كه دختر او حفصه به عقد رسول خدا (ص) در آمد، رفت و شد وى با رسول خدا (ص) بيشتر شد. در اين زمينه، وى با ابو بكر موقعيت مشابهى داشت. همچنین عمر و ابو بكر از كسانى بودند كه هنگام عقد اخوت، ميان آنان پيوند برادرى بسته شد.(تاريخ جرجان، سهمى، ص 96) آنها در تمام دوران حيات رسول خدا (ص) قرين يكديگر بودند.
پس از رحلت پيامبر(ص) وي از افرادي بود كه به همراه ابوبکر، بدن مطهر پيامبر(ص) را در خانه اش رها و براي تعيين خليفه وقت، به سوي سقيفه بني ساعده شتافت. عمر از عناصر اصلي بيعت با ابوبكر بود و در اين راه، بسيار سماجت كرد و سرانجام با اجبار و اكراه، از عموم مردم براي وي بيعت گرفت و در اين راه جنايت هاي متعددي مرتكب گرديد.
آن دو كه در جريان تحولات سقيفه همه جا مواضع يكسانى داشته و درستبه دليل اصرار عمر در پايدار ساختن خلافت ابو بكر بود كه امام على (ع) به او خاطر نشان کرد كه به خاطر آينده خود تلاش مىكند. (انساب الاشراف، ج 1، ص 587، شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 11، انس بن مالك مىگويد: ديدم[روز سقيفه]كه عمر به زور ابو بكر را روانه منبر كرد، نك: المصنف، عبد الرزاق، ج 5، ص 438) اين امر براى ديگران نيز قابل درك بود.
در دوران خلافت ابوبكر، به ظاهر او خليفه مسلمين، ولي در باطن، همه كاره حكومت، عمر بن خطاب بود. در تاريخ يعقوبي آمده است: و كان الغالب علي أبي بكر، عمر بن الخطاب.( تاريخ اليعقوبي، ج2، ص 138)
نقل شده وقتی ابوبکر نامه خلافت را به عمر داد. وی هنگام بیرون آمدن از خانه ابوبکر با امیرالمومنین علی علیه السلام برخورد کرد، آنحضرت به عمر گفت: ابو حفص، در آن چه چيزى نوشته شده است؟ عمر گفت: نمىدانم، ولى من اولين كسى هستم كه شنيدم و اطاعت كردم.
امام در جواب عمر فرمود: به خدا سوگند، من مىدانم كه چه نوشته است؟ بار اول تو او را امارت و حكومت دادى و اين بار او تو را به خلافت رساند(رک: امامتوسياست/ترجمه،ص:38؛)
اين حكايت نشان آن است كه امام و دیگر مردم از پيوند سياسى اين دو نفر آگاه بودهاند. به نظر مىرسد موفقيت اين دو نسبتبه يكديگر و جايگاه برتر عمر در طول خلافت دو سال و سه ماه ابو بكر، براى همه اين امر را قابل قبول ساخته بود كه اين دو نفر، در واقع، يك نفر هستند، بدين معنى كه بطور طبيعى، خلافت عمر ادامه خلافت ابو بكر بوده و حكومت آنها يك «خلافت» واحد به شمار مىآيد. قيس بن ابى حازم مىگويد: عمر را در مسجد ديدم كه چوب نخلى در دست داشت و مردم را مىنشاند، در همان حال غلام ابو بكر كه نامش شديد بود آمد و نوشتهاى از ابو بكر را بر مردم خواند، پس از آن بود كه عمر را بر منبر ديدم. (السنه، ابو بكر خلال، ص 277.) اين سخن درستى است كه، اگر عمر نبود ابو بكر به خلافت نمىرسيد. (الامامة و السياسه، ج 1، ص 38، ابن ابى الحديد مىنويسد: هو (عمر) الذى شيد بيعة ابى بكر، و رقم المخالفين فيها و كسر سيف زبير. . و دفع صدر مقداد. . و لو لاه لم يثبت لابى بكر امره و لا قامت له قائمه. شرح نهج البلاغة، ج 1، ص 174)
زمانى كه ابو بكر قصد آن داشت تا خالد بن سعيد را به فرماندهى سپاهى بگمارد، عمر موفق شد او را از تصميمش منصرف كند، (المصنف، عبد الرزاق، ج 5، ص 254) ابو بكر مىگفت كه بيش از همه عمر را دوست دارد. (غريب الحديث، ج 2، ص 222، نثر الدار، ج 2، ص 17، الفائق فى غريب الحديث، ج 3، ص 333، ادب المفرد، بخارى، ص 29.) عمر خطاب به ابن عباس گفت: در واقع، اگر عقيده ابو بكر به من نبود، شايد براى شما نيز سهمى مىگذاشت، در آن صورت نيز قوم شما (قريش) ، چشم ديدن شما را نداشت. (نثر الدر، ج 2، ص 28.)
همين باور ابو بكر بود كه او را وا داشت تا ضمن «عهدى» عمر را به جانشينى خود «منصوب» كند. او در ضمن صحبتخود گفت: چون از به وجود آمدن فتنه مىترسيده، عمر را به جانشينى خود گماشته است. (طبقات الكبرى، ج 3، ص 200) پيش از آنكه ابو بكر وى را بر اين كار بگمارد، درباره اين كار خود، از عبد الرحمن بن عوف مشورت خواست، او با تمجيد از وى، عمر را فردى عصبانى خواند. ابو بكر گفت: او در مقايسه با رقيق القلب بودن من چنين مىنمايد، اگر سركار بيايد آرام خواهد بود. طرف دوم مشورت ابو بكر، عثمان بود، عثمان درباره عمر گفت: باطن او بهتر از ظاهر اوست. (تاريخ الطبرى، ج 3، ص 428، طبقات الكبرى، ج 3، ص 199) اين تمامى مشورت ابو بكر براى نصب عمر است كه تواريخ از آن ياد كردهاند، آن هم تنها با عثمان و عبد الرحمن بن عوف چهرههاى اشرافى قريش.
عثمان كه در تمام دوره بيمارى ابو بكر ملازم او بود، از طرف وى مكلف به نوشتن عهدنامه جانشينى عمر شد. با نوشتن آغاز عهد، ابو بكر به حالت اغماء رفت و عثمان كه تكليف خود را مىدانست تا به آخر عهد را نوشته و نام عمر را در آن درج كرد. ابو بكر پس از به هوش آمدن از وى خواست تا آنچه را نوشته بخواند و او چنين كرد و ابو بكر نوشته او را تاييد نمود. (تاريخ الطبرى، ج 3، ص 429، شرح نهج البلاغة، ج 1، صص 163- 165، نثر الدار، ج 2، صص 15، 23، الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 425، حياة الصحابه، ج 2، ص 26، طبقات الكبرى، ج 3، ص 200) بدنبال اين امر طلحه بر ابو بكر وارد شده و گفت: تو شاهد بودى كه عمر در كنار تو و با بودن تو چگونه برخورد مىكند، در آن صورت وقتى بدون تو باشد معلوم نيست چه خواهد كرد. ابو بكر از اعتراض وى بر آشفت. (تاريخ الطبرى، ج 3، ص 433. عايشه نيز از اعتراض «فلان و فلان» ياد مىكند: طبقات الكبرى، ج 3، ص 274. به ابو بكر گفتند: آن زمان كه «سلطنت» نداشتبا ما برخورد تند داشت واى اگر سلطنتيابد: المصنف، عبد الرزاق، ج 5، ص 449. ديگران نيز از «زبان و عصاى» او شكايت داشتند، الامامة و السياسة، ج 1، ص 38. على (ع) نيز از معترضان به ابو بكر بوده است: طبقات، ج 3، ص 274، حياة الصحابه، ج 2، ص 26)
در نقلى ديگر آمده كه مردم ابو بكر را به دليل آن كه شخصى بد خلق را بر آنان مسلط كرده به وى اعتراض كردند. (السنه، ابو بكر خلال، ص 275)
به روايت ابن عبد البر، ابو بكر از معيقب الروسى پرسيد نظر مردم درباره تعيين عمر توسط او چيست؟او گفت: برخى راضى و كسانى ناراضىاند. ابو بكر گفت: آيا راضىها بيشترند يا افراد ناراضى؟او گفت: ناراضىها بيشترند. ابو بكر پاسخ داد: چهره حق ابتدا كريه است اما عاقبتبا آن است!!!. (بهجة المجالس، ج 1، ص 579 و درباره اعتراضات ديگر نك: معرفة الصحابة، ج 1، ص 183، الفتوح، ج 1، ص 152، الفائق فى غريب الحديث، ج 1، صص 100- 99)
عمر خود در اولين خطبهاش گفت: آگاه است كه مردم از روى كار آمدن او كراهت دارند. (نثر الدر، ج 2، ص 61. او در همين خطبه از خدا خواست تا او را «نرم خو» كند، طبقات الكبرى، ج 3، ص 274.)
به روايت ابن قتيبه، مسلمانان شام با شنيدن خبر مرگ ابو بكر، از روى كار آمدن احتمالى عمر اظهار نگرانى كرده و گفتند: اگر عمر بر سر كار آيد «صاحب» ما نيست و ما او را از خلافتخلع خواهيم كرد. (الامامة و السياسة، ج 1، ص 38)
با تعيين عمر توسط ابو بكر، اصل «استخلاف» به صورت يك اصل مشروع در فقه سياسى سنى در آمده، در حالى كه به تصريح منابع سنى، چنين اقدامى، هيچ گونه پيشينهاى در سيره رسول خدا (ص) نداشته است. حكومت استخلافى در يكى از دو ركن حكومت موروثى با آن مشترك است. در حكومت موروثى، ركن اول استخلاف و ركن دوم جهات ارثى و خانوادگى است. ركن اول آن در سيره خليفه نخست صورت شرعى بخود گرفت و همانگونه كه محمد رشيد رضا يادآور شده اين امر زمينه را براى موروثى شدن خلافت در دوره امويان فراهم كرد. (الخلافة و الامامة العظمى. به نقل از: انديشه سياسى در اسلام معاصر، ص 150، پيش از رشيد رضا، مروان بن حكم نيز براى موروثى شدن خلافت، به عمل ابو بكر استناد كرده است)
پس از نوشتن عهد خلافت عمر توسط ابو بكر، عملا عمر به خلافت منصوب شده بود. در اين صورت، بيعت مردم، نمىتوانست عامل خليفه شدن عمر باشد. نهايت، اعلام موافقت مردم بود كه نبايست آنرا بدين معنا بدانيم كه اگر موافقت نمىكردند او خليفه نمىشد، بلكه همانگونه كه گذشت، اين، نوعى رضايت و اظهار وفادارى در فرمانبردارى از خليفه بود. شگفت آنكه عمر خود بر اين باور بود كه انتخاب ابو بكر «فلتة» و ناگهانى بوده و معتقد بود كه حكومتبايد با مشورت مؤمنين باشد، اما اكنون تنها با يك عهدنامه بر سر كار آمد و در حالى كه از انتخاب ابو بكر ناخواسته، انتقاد مىكرد، درباره نحوه روى كار آمدن خود سخنى نگفت.
ادامه مطلب
