کسانی که با ابوبکر بیعت نکردند
به جز امیرالمومنین علی علیه السلام که با ابوبکر بیعت نکرد، هيچکدام از بنيهاشم هم تا بعد از وفات صديقه طاهره سلام الله عليها با ابوبکر بيعت نکردند. ابن اثير در اين مورد مينويسد: «علي و بنيهاشم و زبير شش ماه ماندند و با ابوبکر بيعت نکردند تا فاطمه رضي الله عنه وفات يافت، آنگاه بيعت کردند»(. ابن اثير، الکامل في التاريخ ،ترجمه ابوالقاسم حالت، تهران، موسسه مطبوعاتي علمي، 1371ش، ج8، ص21.)
البته این عقیده اهل سنت است که امیرالمومنین بعد از شش ماه بیعت کرده است اما نظر شیعه این است که اميرالمومنين علي عليهالسلام هيچگاه بيعت نکرد چنان که شيخ مفيد مينويسد: « اتفاق نظر همه- دانشمندان – و همه محققان شيعه و عقيده حق اين است که امير المومنين علي عليه السلام هرگز با ابوبکر بيعت نکرد».( شيخ مفيد، الفصول المختاره، تحقيق سيد علي مير شريف، بيروت، دار المفيد، چ دوم، 1414ق، ص40 و 56 به بعد)
به جز امیرالمومنین(ع) و بنی هاشم، بسیاری از صحابه هم با ابوبکر بیعت نکردند که از جمله آنان می توان به افراد ذیل اشاره کرد:
1- بلال؛ بلال نه تنها بیعت نکرد بلکه از اذان گفتن خودداری کرد و به سوی شام شتافت( طبقات ابن سعد، ج3 ، ص 236)
2- سعد بن عباده( رئیس قبیله خزرج)؛ او هرگز با ابوبکر و عمر بیعت نکرد. او پس از مرگ ابوبکر به سوی شام شتافت و در آنجا ( دوران خلافت عمر) به طور مرموز ترور شد.( تاریخ طبری، ج1، ص 1844)
3- سلمان فارسی (شرح نهج البلاغه، ابن بی الحدید، ج2، ص49)
4- فضل بن عباس و پدرش عباس(از معروفین بنی هاشم) ؛ او در سقیفه گفت: بزرگ ما علی علیه اسلام از شما سزاورتر است.( تاریخ یعقوبی، ج2، ص 124)
5- منذر بن ارقم ؛ او در سقیفه کفته بود: در بین هاشم مردی (علی علیه السلام) وجود دارد که اگر به خلافت روی آورد کسی تردیدی در حقانیت او ندارد( تاریخ یعقوبی، ج2، ص 124)
6- عتبه بن ابی لهب (او در پی سخن ابن عباس در سقیفه گفت: هرگز فکر نمی کردم امر خلافت از بنی هاشم و از ابوالحسن علی علیه السلام منحرف گردد، کسی که اولین مومن به رسول الله بوده و سابقه او بر همگان ثابت و داناترین فرد نسبت به قرآن و سنت های پیامبر(ص) است( تاریخ یعقوبی،همان)
7- ابوسفیان بن حرب (او حتی نزد علی علیه السلام آمده و پیشنهاد جمع آوری سلاح و حمله مسلحانه علیه ابوبکر را داد.( تاریخ طبری، ج3، ص 209)
8- حذیفه بن الیمان(شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج2، ص 51)
9- زبیر بن العوام (همان ،ج2، ص 21)
10- فروه بن عمر الانصاری (زبیر بن بکار در کتاب الاخبار الموفقیات می نویسد: فروه بن عمر از اصحابی بود که زیر بار بیعت با ابوبکر نرفت)؛ الاخبار الموفقیات، ص 590)
11- خالد بن سعید ؛ وی از سوی رسول الله (ص)فرمانداری صنعای یمن را به عهده داشت، زمانی که رسول خدا(ص) از دنیا رفت، خالد همراه با دو برادرش، ابان و عمر ، محل خدمت خود را ترک کردند و به مدینه بازگشتند ابوبکر از ایشان پرسید: برای چه محل ماموریت را ترک کردید؟ هیچ کس برای فرمانداری شایسته تر از منتخبین رسول خدا (ص) نمی باشد، بر سر کارتان برگردید. آنان پاسخ دادند: ما پسران احیحه ،پس از رسول خدا(ص) برای هیچ کس دیگر کار نمی کنیم . او ضمن سخنانی به بنی هاشم گفته بود: شما اهل بیت درخت تناور و با میوه های نیکو هستید، ما پیرو شما هستیم. ( اسدالغابه ،ج1 ، ص 575)
12-مقداد بن عمرو 13- ابو ذر غفارى 14- عمار بن ياسر 15 براء بن عازب 16 ابى بن كعب. (رک: تاریخ یعقوبی، ج2، ص 124)
همچنین از افراد دیگری همچون مالک بن نویره ؛ ابوالتیهان ؛ عباده بن صامت ؛ سعد بن ابی وقاص؛ طلحه بن عبیدالله؛ خزیمه بن ثابت و... نیز نام برده شده است.
ادامه مطلب
شک برخی صحابه در نبوت پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله
عمر مکرر در نبوت رسول خدا ص شک می کرد. از جمله شک های وی در روز حدیبه بود که حمیدی در جمع بین الصحیحین اعتراف به آن کرده که عمر گفت:
ما شککت فی نبوة محمد قط کشکی یوم الحدیبیة!
یعنی هرگز به اندازه شکی که در روز حدیبیه در نبوت پیامبر اکرم ص کردم شک نکرده بودم.
این کلام وی خود نشان دهنده آن است که وی مادام و همیشه در نبوت پیامبر اکرم صلی الله علیه واله شک می کرده است. ولی شک وی در روز حدیبیه با بقیه شک ها فرق می کرده است.
علت شک عمر آن بود که پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله فرموده بودند که به مکه می رویم و اعمال حج انجام خواهیم داد. و به همین منظور به همراه جمع کثیری از اصحاب به سوی مکه به راه افتادند. ولی مشرکان که از طرفی نمی خواستند که مسلمانان به حج بیایند و از طرفی هم خود را قادر به مقابله و جنگ با ایشان نمی دانستند تصمیم گرفتند که با پیامبر عظیم الشان اسلام صلح کنند. برای همین مشرکان چندی از بزرگان خود را پیش پیامبر اکرم ص فرستادند. پیامبر اکرم ص نیز صلاح دیدند که به مدینه برگردند و به حج نروند و با ایشان صلح کنند. که البته مفاد و شروط این صلح منافع بسیاری بعدها برای مسلمانان به وجود آورد. ولی عمر که از شروط صلح نامه خشمگین شده بود به محضر پیامبر اکرم ص رسید و مثل همیشه با تندی و توهین با ایشان سخن گفت.
بخاری ماجرای توهین عمر را در آخر کتاب شروط صحیح خود نقل می کند که عمر می گوید: به پیغمبر گفتم: آیا تو پیغمبر بر حقّ خدا نیستی؟
فرمود: چرا هستم. گفتم: آیا ما بر حقّ و دشمن ما بر باطل نیستند؟
فرمود: چرا. گفتم: پس چرا در دین خود پستی و خفت نشان دهیم؟
در این هنگام پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: من پیغمبر خدا هستم و نافرمانی او را نخواهم کرد!
و خدا هم یاور من است.
عمر گفت: به پیغمبر گفتم: مگر تو نمی گفتی که ما بزودی به خانه خدا می رسیم و آن را طواف می کنیم؟
فرمود: چرا، ولی آیا گفتم امسال چنین خواهد شد؟
گفتم: نه. فرمود: پس این را بدان که به خانه خدا می آیی و آن را طواف می کنی. (1)
این نوع سخن گفتن وی با پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله خود دلیل واضح و روشنی است بر عدم اعتقاد وی به نبوت ایشان. و به همین دلیل در روز حدیبیه عمر حقیقت درون خودش را بیان می کند و اظهار می دارد که در نبوت پیامبر شک دارد و در واقع اصلا عقیده ندارد. آیا کسی که عقیده به نبوت دارد و طبق حکم قرآن کلام پیامبر را وحی می داند در کارها و سخنان وی شک می کند و او را توبیخ می کند!؟
*****
(1) صحیح البخاری ک الشروط باب الشروط فی الجهاد ج 2 / 122 ط دار الکتب العربیة بحاشیة السندی وج 3 / 256 ط مطابع الشعب، مسند أحمد ج 4 / 330 ط 1.
ادامه مطلب
شباهتها و تفاوتهای داعش با وهابیت
میان تکفیری های دیروز و تکفیری های امروز عناصر مشترک بسیاری وجود دارد که خیلی ها ممکن است، از آنها بی خبر باشند. این ماجرا واقعا از کجا شروع شد؟
سرمنشاء افراط گرایی و تندروی را باید از سرزمین «نجد» جست وجو کرد، چراکه این سرزمین کانون و مرکز سیاسی جنبش ها و تحرکات اعتراض آمیز پس از وفات پیامبر صلى الله عليه وآله و سلم به شمار می آمد، به گونه ای که از «سهل حنيفه» شاهد ظهور «مسيلمه» دروغگو بودیم که «سجاح التميميه» با وی هم پیمان شد و از «سهل حنيفه» بود که «محمد بن عبد الوهاب»، صاحب دعوت وهابيت بعدها زاده شد و به حیات خود ادامه داد و به تبلیغ دعوت خود پرداخت.
به این ترتیب بسیاری از نجدی ها در دوره پیامبر (ص) از دین برگشته و مرتد شدند و این ارتداد آنها آنقدر ادامه یافت تا بر علي بن ابي طالب، امیر مومنان عليه السلام نیز شوریدند و به «خوارج» معروف شدند، در حالی که برای توجیه خویش پرچم «حکم فقط از آن خداست» را برافراشتند و براساس آن به قتل و کشتار مسلمانان در عراق و ایران پرداخته و قتل و کشتار تمام مسلمانان را مباح کردند تا به این ترتیب جنبش آنها با خشونتی آمیخته به تفسیر دینی و مذهبی در آمیخت و به مهمترین ویژگی و صبغه این افراد تبدیل شد و این مهمترین و اصلی ترین پایه مکتب نجدی در تعامل با دیگران حتی پیش از ورود آنها به آیین اسلام بود.
هنوز مدتی نگذشته بود که اعراب نجد تحت عنوان «قرمطیان» تلاش کردند، انقلاب خود را به مناطق دیگر صادر کنند و این موجب شد تا حملات آنها عراق و سرزمین شام را در برگیرد و تا نزدیکی مرزهای مصر پیشروی کنند، به گونه ای که حتی «کعبه»، خانه خدا نیز از دست ویرانگری های آنها در امان نماند.
پس از آن راهی «بعلبک» شدند و بعد از قتل عام و کشتار اهالی آن، راه «سلمیه» را پیش گرفتند و اگرچه به اهالی این شهر در ظاهر امان دادند، اما هر آن کس را که از خاندان و طایفه بنی هاشم می دیدند، قتل عام می کردند، تا به این ترتیب وقتی از آن خارج شدند، هیچ جنبده ای را نمی توانستی در شهر ببینی.
این وحشی گری بر اساس خط مشی فکری مبتنی بود که «النویری» در سخنش درباره تربیت فکری جوانان قرمطی به آن اشاره کرده بود، همان گونه که «طبرى» نیز در داستانی که درباره جوانی مسلمان که به آیین قرمطی درآمده و مادر و خانواده اش را ترک کرده و آیین جدید را پذیرفته بود، به آن اشاره و تاکید کرده بود که مهمترین اصل حاکم بر آیین قرمطی مباح بودن ریختن خون هاست.
دورهها و حکومت ها گذشتند و قرمطیان به حیات خویش ادامه دادند تا اینکه «محمد بن عبد الوهاب» با دعوت دینی اش و هم پیمانی اش با «ابن سعود» پای به عرصه گذاشت و برای شناخت هرچه بهتر «محمد بن عبد الوهاب» و «ابن سعود» همین کافی است که گفته شود، شعار آنها «خون و ویرانگری و غارت» بود.
به این ترتیب ابن عبد الوهاب ماموریت مباح بودن ریختن خون ها به دست آل سعود و مشروع بودن آن و اجرای این اصل بر تمام مسلمانان که از دید آنها کافر و مرتد شمرده می شدند، را به عنوان توجیهی مذهبی و دینی برای غارت ها و قتل ها و چپاول ها و در عین حال توسعه طلبی هایشان را برعهده گرفت.
به این ترتیب ملاحظه می شود که مدرسه فکری قرمطیان در شستشوی مغزهای جوانان تفاوت چندانی با خط مشی که فقهای وهابی در قبال جوانان در پیش گرفتند، تفاوتی ندارد. فقهای وهابی نیز به جوانان خود القا می کردند که هر کس وهابی نیست، را به قتل برسانند، چون به سادگی این اصل را توجیه می کردند که اگر طرف مقابلت وهابی نباشد، مسلمان نیست و به همین دلیل ریختن خونش مباح است.
به این ترتیب سعودی های وهابی ابتدا نجد را به اشغال خود درآوردند تا پس از آن با توسعه غارت ها و چپاول هایشان منطقه «احساء» را نیز به نجد ملحق کنند و پای به قطر و بحرین و کویت و عمان بگذارند و سپس سرزمین حجاز را به خود ملحق کنند و با یمنی ها به جنگ بپر دازند و از آنجا راه اشغال عراق و سرزمین شام را پیش گیرند.
وهابيت و داعشيت: تطابق در اندیشه ها و افكار
در این خصوص تنها کافی است به آنچه «عثمان بن بشر النجدی»، مورخ سعودی حکومت اول سعودی ها در کتاب معروفش «بزرگی و شکوه در تاریخ نجد» درباره کشتار و قتل عام کربلا در سال 1216 هجری آورده است، اشاره کنیم .
النجدی در این خصوص می گوید که سعود و البته منظور وی «سعود بن عبد العزيز بن محمد بن سعود» است، با لشکریان خود که آنها را از نجد و بیابان های اطراف گرد آورده بود، راه سرزمین کربلا را در ماه ذی قعده در پیش گرفت و در این راه وهابی های بسیاری را گرد آورده بود، آنها چون به کربلا رسیدند، از دیوارها و سورهایش بالا رفتند و با زور وخشونت وارد خانه ها و بازارهایش شدند و اغلب اهالی این شهر را قتل عام و قبه ای را که بر بالای مزار «حسین بن علی» [ع] گذاشته شده بود، را تخریب کردند وهر آنچه از طلا و پول و زمرد و یاقوت در آن بود، را غارت کردند و همه آنها را به عنوان غنیمت جنگی به سرزمین نجد بردند.
عثمان بن بشر النجدی در پاسخ به انتقاد مسلمانان در قبال آنچه وهابی ها در کربلا دست به آن زدند، با افتخار می گوید: بگویید که خدا را سپاس و شکر که ما کربلا را تصرف کردیم و مردمانش را ذبح کرده و سر بریدیم و بخشی از آنها را به اسارت گرفتیم و از این اقدام خود عذر خواهی نمی کنیم و به مسلمانان که آنها را کافر می نامد، در بخش دیگری از کتاب خود می گوید که «10 روز را در کربلا سپری کردیم و در آن چنان به قتل و کشتار و تخریب و ویرانگری پرداختیم که در قدرت درک و فهم هیچ کس نمی گنجد».
این توجیه و تعلیل آشکارا نشان می دهد که آنها از وهابیت به گونه ای سخن می گفتند که تنها و تنها آن اسلام است و هر کس در این آیین و مکتب نگنجد، مسلمان نیست و این موضوعی بود که محمد بن عبد الوهاب در رسائله اش به آن اشاره و بر آن تاکید کرده بود.
ابن عبد الوهاب درباره اصل تولی و تبری می گوید که فرد مسلمان هیچ گاه مسلمان واقعی نمی شود، مگر آنکه شرک را ترک کند و یکی از راه های ترک شرک دشمنی و خصومت ورزیدن با مشرکین و بیان خصومت و نفرت خویش از آنهاست (محمد بن عبد الوهاب: كتاب كشف الشبهات و 13 رساله دیگر، چاپ قاهره، چاپ چهارم).
عبد الوهاب حکم به تکفیر تمام شیعیان داد و سرزمین و کشورهای آنها را سرزمین و کشور کفر و جنگ دانست و تصریح کرد که اگرچه همه آنها به یگانگی خدای متعال و پیامبری محمد (ص) شهادت می دهند و نماز جمعه و جماعت را ادا می کنند، اما در صورتی که با آنها در شریعت اختلاف نظر پیدا کردیم، به آنچه ما در آن اصول حکم می کنیم، توسل می جوییم و آنها را کافر و قتل اشان را واجب و سرزمین و کشورشان را سرزمین و کشور کفر و جنگ می دانیم و به آنها حمله می کنیم ( رساله كشف الشبهات ).
به این ترتیب عبد الوهاب همه شیعیان را تنها به یک کلمه تکفیر کرد. ابن تيميه در این خصوص می گوید: آدمی با کلمه ای که از دهانش خارج می شود، کافر می شود.
از این مکتب نظریه پردازان و تئوریسین هایی فارغ التحصیل شدند که به سلفی های تکفیری یا جهادی معروف شدند و پایه گذار گروه ها و سازمان هایی مانند القاعده شدند تا از القاعده گروه ها و سازمان های دیگری زاده شود که داعش امروز یکی از آنهاست.
دو محور اصلی پایه و اساس اندیشه های سلفی تکفیری را تشکیل می دهد: یکی حاکمیت و دیگری عقیده تولی و تبرا و با این که مسلمانان درباره اصل «حکم فقط از آن خداست» با یکدیگر اختلاف نظر ندارند، اما تفاوت میان طوایف و گروه های اسلامی با گروه ها و جماعت های تکفیری در این است که برداشت و فهم هریک از آنها از متون و نصوص دینی با یکدیگر تفاوت می کند و هریک از آنها برداشت هایی از این متون و نصوص دارند که علما و روحانیون آنها برداشت می کنند، به همین دلیل فهم نادرست و اشتباه در متن و نصی نمی تواند، موجب تکفیر گروه دیگر شود.
شباهتها و تفاوتهای تفکر داعش با وهابیت چیست؟ /در حال تکمیلاما خط مشی و دیدگاه دیگر تکفیری ها به تبعیت از بنیانگذار مکتب اشان ابن عبد الوهاب این است که آنها به تعدد و کثرت برداشت ها از متون و نصوص دینی و امکان اجتهاد در فهم این متون و نصوص باور ندارند و تنها به آنچه خود برداشت می کنند، باور دارند، در این صورت اگر مسلمانی دیدگاه و برداشتی غیر از دیدگاه و برداشت آنها داشته باشد، وی خارج از دین و مرتد و کافر میدانند و این یک ادعا نیست، بلکه در تمام متون و نصوص آنها آمده و تاکید شده که در صورتی که مسلمانی برداشت های آنها را نپذیرد، نه تنها باید وی را مرتد و خارج از دین بدانند که باید حد را نیز درباره وی اجرا کنند.
اما در میان دو اصل حاکمیت و تولی و تبری، عقیده و باور دیگری وجود دارد که از تمام آنچه در این مطلب به آن اشاره شد، خطرناک تر است و آن اصل « در صورت عدم امکان اثبات مسلمانی فردی بر آنها، پس وی کافر است و برای اثبات مسلمانی فرد باید که آنها دلیل و برهانی داشته باشند و دلیل و برهان نزد آنها این است که فرد به همان چیزی ایمان و باور داشته باشد که آنها ایمان و باور دارند و در غیر این صورت و در صورت نقض این اصل خون فرد و عرض و ناموس و اموالش بر آنان مباح می شود.
در این میان اگر مسلمانان اقدام به تطبیق و اجرای اصول و قواعد تکفیری ها کنند، بدون تردید همه مسلمانان باید یک دیگر را تکفیر کنند و این تکفیر پای به عرصه تمام صحابه و پیروان این آیین تا قیام قیامت می گذارد.
در چنین شرایطی دین اسلام به جای اینکه هویتی برای یک جامعه تشکیل دهد و به دینی جهان شمول تبدیل شود، همان گونه که خواست و اراده خداوند بوده به دینی در قبضه و احتکار گروهی خاص و محدود تبدیل می شود و نام و نشانی از اسلام واقعی در جهان بر جای نمی ماند.
تفاوتهای داعشیت و وهابیت
اما صرف نظر از اشتراک دیدگاه ها، داعشی ها و وهابی ها اختلافاتی نیز با یکدیگر دارند، از جمله اینکه وهابیت دعوت خود را به سرزمین حجاز محدود کرده و حجاز را کانون و سرزمین دعوت خود می داند، اگرچه بر دعوت افراد دیگر به این مکتب در خارج از سرزمین حجاز نیز تکیه دارد، اما این تکیه به اندازه داعش نیست که اعتقاد دارد، با تکیه بر «جهاد» باید سرزمین ها و کشورهای دیگر را تصرف کند و دولت اسلامی مورد ادعای خود را تاسیس کند و اینکه این دولت تا جای ممکن توسعه و گسترش خواهد یافت.
وهابی ها اگرچه سودای فتح جهان را نیز در سر داشته باشند، هیچ گاه از این ایده خود بی پرده سخن نمی گویند، اما داعش بی پرده و آشکارا از اهداف خود و اینکه چه کشورهایی را در بر خواهد گرفت، سخن گفته است.
تفاوت دیگر وهابی ها و داعشی ها را باید در اعتقادات آنها ملاحظه کرد. درحالی که وهابی ها به کعبه و حفظ آن اعتقاد و باور دارند، داعشی ها تهدید به از بین بردن آن کرده اند.
از سوی دیگر داعش هرگونه مماشات با غرب و در راس آنها آمریکا را نمی پذیرد، در حالی که وهابیت، غرب و آمریکا را مهمترین هم پیمان خود می داند.
داعش تمام غیر هم کیشان خود را تکفیر کرده و بسیار با خشونت با آنها برخورد می کند و حتی به نام مرتد بودن آنها از دم تیغ می گذارند، در حالی که خشونت وهابیت کمتر از داعش است و تا به این اندازه از اجبار و خشونت در برخورد و تعامل با پیروان دیگر ادیان استفاده نمی کند.
ادامه مطلب
آشنایی با امام صادق (ع) در منابع اهل سنت
در این مطلب قصد دارم به معرفی خلاصه و مفید امام صادق در منابع اهل سنت بپردازم. امیدوارم در فضایی منطقی و بدور از تعصب مطالعه کنید
سخن علمای اهل سنت در مقام امام صادق
ذهبی در مورد امام صادق چنین گفته است:
مناقب جعفر کثیرة و کان یصلح للخلافة لسؤدده و فضله و علمه و شرفه رضی الله عنه.
ویژگیها و فضائل جعفر بن محمد زیاد است و به خاطر آن بزرگواری و سیادت و فضل و علم و شرفش، صلاحیت خلافت بر مسلمین را داشت.
تاریخ الإسلام للذهبی، ج۹، ص۹۳
مالک بن أنس می گوید:
إختلفت إلیه زمانا، فما کنت أراه إلا على ثلاث خصال إما مصل و إما صائم و إما یقرأ القرآن و ما رأیته یحدث إلا على طهارة.
مدت زیادی نزد او رفت و آمد میکردم و او را فقط در ۳ حالت میدیدم: یا نماز میخواند و یا روزه بود و یا قرآن میخواند و فقط با طهارت سخن میگفت.
مسند الموطا ج۱ص۸۹
مِزّی در تهذیب الکمال می گوید:
ما رأیت أحدا أفقه من جعفر بن محمد.
از ابو حنیفه درباره جعفر بن محمد سوال کردند و گفت: تا به حال فقیهتر از جعفر بن محمد را ندیدهام.
تهذیب الکمال للمزی، ج۵، ص۷۹ ـ سیر أعلام النبلاء للذهبی، ج۶، ص۲۵۷
ادعاهای واهی ابن تیمیه و پاسخ به آن:
فالزهری اعلم باحادیث النبی صلی الله علیه و سلم و احواله و اقواله باتفاق اهل العلم من ابی جعفر محمد بن علی **منهاج السنه ص۴۰۶**
همانا زهری عالم تر بوده است از جعفر بن محمد به روایات و احوال و اقوال رسول الله
پاسخ به این ادعا:
برای پاسخ به این ادعای جناب ابن تیمیه فقط به گوشه ایی از کلام علمای اهل سنت در مورد علم امام صادق بسنده می نمایم:
امام ابوحنیفه
و ابوحنیفه فرموده است: «فقیه تر از جعفر بن محمد بچشم ندیده ام»** تذکرة الحفاظ، ج ۱، ص ۱۶۶**
عمرو بن المقدام
ابونعیم اصفهانى در کتابش بنام حلیة الاولیاء از عمرو بن المقدام نقل می کند که گفت «کنت اذا نظرت الى جعفر بن محمد علمت انه من سلالة النبیین»
یعنى «چون نگاه به جعفر بن محمد می کردم می دانستم که او از سلاله پیامبران است»** حلیة الاولیاء، ج ۳، ص ۱۹۳**
ابن حبان
و باز ابن حجر عسقلانى از قول ابن حبان درباره امام صادق(علیه السلام)می گوید:
ابن حبان گفته: «وى از سادات اهل بیت است که فقیه و علیم و فاضل بود و به سخنش نیازمند بودیم»** تهذیب التهذیب، ج ۲، ص ۱۰۴**
و در روایت دیگرى آمده است که وى تنها کسى بود که همه فقها و علما و فضلا محتاج و نیازمند سخنش بودند.
ابوحاتم
و ذهبى در کتاب خود موسوم به تذکرة الحفاظ می نویسد قال ابوحاتم «ثقة لایسأل عن مثله»** تذکرة الحفاظ، ج ۱، ص ۱۶۶**
یعنى «امام صادق آنگونه مورد اطمینان است که از کسى همانند او سئوال نمی شود».
ابن ابى حاتم
و در جاى دیگر ابن حجر عسقلانى در کتاب تهذیب التهذیب از ابن ابى حاتم نقل می کند که گفت از قول پدرش: جعفر الصادق ثقة لایسأل عنه.** تهذیب التهذیب، ج ۲، ص ۱۰۳**
یعنى: «امام جعفر صادق(علیه السلام) شخصیت مورد اطمینانى است که نیاز نیست درباره او از کسى پرسش شود»
ابن حجر هیثمى
وى که یکى دیگر از مؤلفین بنام اهل سنت بشمار می آید در کتاب خود موسوم به الصواعق المحرقه موضوعى را در رابطه به اینکه شش فرزند از سلاله پاک محمد بن على(علیهما السلام) بدنیا آمدند که افضل و کاملتر از همه آنها امام جعفر صادق(علیه السلام) بودند که پس از وى خلیفه و وصى ایشان شدند و مردم از علوم منتشره ایشان به تمامى شهرها سخن گفته اند و پیشوایان بزرگى از او حدیث روایت کرده اند.** ابن حجر هیثمى: الصواعق المحرقة، ص ۱۲۰**
شبلنجى
این عارف بزرگ ربانى نیز که یکى دیگر از مؤلفین مشهور اهل سنت است در کتاب معروفش به اسم نورالابصار نوشته است: «کان جعفر الصادق(رضى الله عنه) مستجاب الدعوة و اذا سأل الله شیئاً لم یتم قوله الا و هو بین یدیه»** نورالابصار، ص ۱۷۰**
یعنى: جعفر صادق(رضى الله عنه) مستجاب الدعوه بود و دعایش همیشه مورد قبول حق تعالى واقع می شد و چون از خداوند چیزى می خواست هنوز قولش پایان نیافته بود چیز مورد نظر برایش مهیا بود.
ابن خلکان
این مؤلف مشهور و بنام اهل سنت نیز در کتاب خود موسوم به وفیات الاعیان اظهار داشته است: «و کان من سادات اهل البیت و لقب بالصادق لصدقه فى مقالته… و کان تلمیذه ابوموسى جابر بن حیان الصوفى الطرسوسى قدألف کتاباً یشتمل على ألف ورقة تتضمن رسائل جعفر الصادق وهى خمس مأة رسالة»** وفیات الأعیان، ج ۱، ص ۲۹۱**
یعنى: حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام) از سادات اهل بیت(علیهم السلام)بشمار می رود و بدلیل راستگویى در گفتارش ملقب به صادق شده است … و ابوموسى جابر بن حیان یکى از شاگردان اوست که کتابى مشتمل بر هزار برگ تألیف نموده که متضمن رساله هاى امام جعفر صادق(علیه السلام) است که مقدار آنها به پانصد رساله می رسد.
خیر الدین الزرکلى
وى یکى دیگر از مؤلفین بنام اهل سنت می باشد که تألیفات ارزشمندى را از خود به یادگار گذاشته است او در کتاب الاعلام درباره امام جعفر صادق(علیه السلام) نوشته: «کان من أجلّاء التابعین و له منزلة رفیعة فى العلم. أخذ عنه جماعة، منهم الإمامان ابوحنیفة و مالک و لقب بالصادق لأنه لم یعرف عنه الکذب قط له اخبار مع الخلفاء من بنى العباس و کان جریئاً علیهم صداعاً بالحق»** الاعلام، ج ۲، ص ۱۲۱**
یعنى: امام جعفر صادق(علیه السلام) از بزرگان تابعین بشمار می رود و در علم و دانش داراى منزلتى رفیع است و جماعت زیادى از او کسب علم کردهاند که از جمله آنها دو نفر از پیشوایان اهل سنت امام ابوحنیفه و امام مالک هستند و لقبشان صادق است بخاطر اینکه هرگز کسى از او کذب نشنیده است و در خبرهاى مربوط به او آمده است که وى براى اعتلاء حق پیوسته علیه خلفاى بنى عباس در ستیز بوده و به مبارزه پرداخته است.
محمد فرید وجدى
این نویسنده بنام نیز که یکى از اندیشمندان بزرگ اسلام و صاحب تألیفات متعددى می باشد در دائرة المعارف مشهور خود از امام جعفر صادق(علیه السلام) صحبت به میان آورده و بعنوان یک سنى مذهب می نویسد: «ابوعبدالله جعفر الصادق بن محمدالباقر بن على زین العابدین ابن الحسین بن على ابن ابیطالب هو احد الأئمة الأثنى عشر على مذهب الامامیة کان من سادات اهل البیت النبوی، لقب الصادق لصدقه فى کلامه کان من افاضل الناس»** دائرة المعارف، ج ۳، ص ۱۰۹**
یعنى: ابوعبدالله جعفر الصادق فرزند محمد باقر فرزند على زین العابدین فرزند حسین فرزند على فرزند ابیطالب یکى از ائمه دوازده گانه مذهب امامیه است وى از سادات نبوى(صلى الله علیه وآله) مىباشد و به دلیل صداقت در گفتارش به صادق ملقب شده است و یکى از بزرگان زمان خود در میان مردم است.
ابو زهره
محمد ابوزهره از دیگر نویسندگان جهان اسلام و از اندیشمندان بنام در کتابى که به نام الامام الصادق به رشته تحریر کشیده است درباره حضرت می نویسد:«امام صادق(علیه السلام) در طول مدت زندگى پربرکتش همیشه در طلب حق بود و هرگز پردهاى از ریب و شک و تردید بر قلب او مشاهده نشد و کارهایش به مقتضیات کجاندیشى سیاستمداران زمانش رنگ نباخت و لذا هنگامى که رحلت فرمود عالم اسلامى فقدان او را کاملا حس کرد زیرا که یاد او هر زبانى را عطرآگین می ساخت و همه علماء و اندیشمندان بر فضل او اجماعاً معترفند»
و اضافه می کند «علماء اسلام در هیچ مسأله اى آنگونه که بر فضل امام صادق و دانش او اجماع نمودهاند علیرغم اختلاف طوائفشان در امرى به این شکل اجماع ننمودهاند و تعداد زیادى از ائمه اهل سنت هستند که معاصر با ایشان بودند و هم عصر با ایشان زیسته و از محضر مبارکشان فیض بردهاند و بدین سان وى به پیشوایى علمى زمانش کاملا شایسته بوده همچنانکه این شایستگى را قبل از او پدر و جدش و نیز عمویش زید رضى الله عنهم اجمعین داشته اند.
و همه پیشوایان راه هدایت به آنها اقتداء نموده و از حرفهاى آنها اقتباس نمودهاند»** الإمام الصادق، ص ۶۵ و ۶۸**
ابن الصباغ مالکى
این نویسنده نامدار اهل سنت نیز که در کتاب خود بنام الفصول المهمة در ارتباط با مناقب امام جعفر صادق(علیه السلام) مطالب قابل توجهى را ذکر نموده است در این باره می نویسد:«مناقب جعفر الصادق(علیه السلام)فاضلة أو صفاته فى الشرف کاملة، و شرفه على جبهات الأیام سائلة، و أندیة المجد و الغر بمفاخره و مآثره آهلة»** الفصول المهمة، ص ۲۳۰**
جناب ابن تیمیه این اشخاص از علمای اهل سنت هستند یا نستند؟
ادعای ابن تیمیه
وجعفر بن محمد هو من اقران ابی جنیفه و لم یکن ابو حنیفه ممن یاخذه عنه مع شهرته بالعلم**منهاج السنه ج۳ص۱۴۰**
ترجمه: جعفر بن محمد از هم قرن های ابی حنیفه بود و نبود ابوحنیفه از کسانی که علمش را از او گرفته باشد با توجه به شهرت جعفر بن محمد در علم
پاسخ به این ادعای ابن تیمیه:
اقرار شارح منهاج السنه:
ان صحت الحکایه ان یکون قد استفاد منه بعض العلم ** منهاج السنه ج۳ص۱۴۱- حاشیه متن**
همانا قول صحیح آن هست که استفاده کرده است ابوحنیفه از او در بعضی از علوم.
اما اقرار های سایر علمای اهل سنت:
مسند أبی حنیفة – أبو نعیم الأصبهانی – ص ۶۶
حلیه الاولیاء ج ۳ص۱۹۶
الامام الصادق ص۲۵۲-۲۵۵
وقتی دروغگویی کنتور نمی اندازد؟
در کتاب لله ثم للتاریخ چنین آمده است که شیعیان به جعفر (ع)! توهین کردند. توجه کنید؟
توهین به جعفر (ع)
حضرت جعفر را -که برادر امام حسن عسکری (ع)است- به جعفر کذاب ملقب کردند، و او را سب و شتم نمودند، آقای کلینی می فرماید:
«او فاجری بود که فسقش را آشکار میکرد، شهوترانی که بشدت معتاد عرق خوردن بود، درمیان مردان مثل او کسی را ندیدم، که خودش آبروی خود را بریزد و در باطن، خویشتن را حقیر وسبک بشمارد»
اصول کافی ۱/۵۰۴
این متن ترجمه کتاب مذکور هست که توسط خود وهابیون ترجمه شده است
توجه کردید؟
لفظ جعفر (ع) در واقع نوعی تدلیس در مطالب می باشد. و نوعی دور زدن مخاطبین هست. شکی نیست که شیعیان به امام جعفر صادق می گوید جعفر (ع) جناب مصنف هم نوعی کلک بازی کرده است و از تشابه اسمی جعفر بن محمد امام صادق با جعفر فرزند امام هادی و برادر امام حسن عسگری معروف به جعفر کذاب. استفاده کرده است و برداشت کرده است که ببینید شیعیان به اهل بیت هم توهین می کنند
به راستی آیا این رعایت اخلاق و ادب علمی می باشد؟
نظر شما چیست؟
منبع سایت گفتگوی آرام میان شیعه و سنی
ادامه مطلب
دفاع ابن تيميّه از ابن ملجم
قال ابن تيميّة: والذي قتل عليّاً كان يصلّي ويصوم ويقرأ القرآن ، وقتله معتقداً أنّ اللّه ورسوله يحبّ قتل عليّ، وفعل ذلك محبّة للّه ورسوله في زعمه، وإن كان في ذلك ضالاًّ مبتدعاً(منهاج السنة: 1/153).
«ابن تيميّه» مى گويد: آن كسى كه على را كشت، اهل نماز و روزه بود و قرآن مى خواند، و معتقد بود كه كشتن على مورد رضايت خدا و پبامبر است، و اين كار را به خاطر به دست آوردن محبّت خدا و پيامبر انجام داد، اگر چه در اين عقيده دچار گمراهى شده بود.
و نيز مى گويد:«وقال أيضاً: قتله واحد منهم وهو عبدالرحمن بن ملجم المرادي مع كونه كان من أعبد الناس وأهل العلم»( منهاج السنّة: 5/47) . على بن ابى طالب را يكى از خوارج به نام عبد الرحمن بن ملجم در حالى كه از عابدترين انسانها و داراى مقام علمى بود به قتل رساند.
ملاحظه مى كنيد كه «ابن تيميّه»، ابن ملجم را چگونه مدح مى كند با اين كه پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)، او را از شقى ترين انسانها و در رديف پى كننده ناقه ثمود شمرده است.
قال علي(عليه السلام): «أخبرني الصادق المصدّق أنّي لا أموت حتى أضرب على هذه وأشار إلى مقدّم رأسه الأيسر فتخضب هذه منها بدم، وأخذ بلحيته وقال لي: يقتلك أشقى هذه الأمّة كما عقر ناقة اللّه أشقى بني فلان من ثمود»( مسند أبي يعلى: 1/431، المعجم الكبير: 8/38، كنز العمّال: 13/192، تاريخ مدينة دمشق: 42/543)
قال الهيثمي: رواه الطبراني وأبو يعلى وفيه رشدين بن سعد وقد وثّق ، وبقيّة رجاله ثقات.
حضرت امير (عليه السلام) مى فرمايد: پيامبر راستگو و راستين به من خبر داد كه مرا شقى ترين انسانهاى اين امت به شهادت خواهد رساند.
هيثمى رواياتى به اين مضمون نقل مى كند، سپس مى نويسد: روات اين روايات همه مورد وثوق هستند.
سپس روايت ديگرى به همين مضمون نقل مى كند و مى گويد: وقال بعد رواية أخرى بهذا المضمون: رواه أحمد والطبراني والبزّار باختصار، ورجال الجميع موثّقون(مجمع الزوائد: 9/136)
احمد وطبرانى و بزّار آن را به اختصار نقل كرده اند، و راويان اين حديث همه آنان ثقه مى باشند.
ادامه مطلب
امام باقر علیه السلام از نگاه دانشمندان اهل سنّت
امام باقر علیه السلام از نگاه دانشمندان اهل سنّت
ابن حجر هَیْثَمی درباره امام باقر علیه السلام می نویسد:
«ابو جعفر محمّدٌ الباقر سُمِّی بذالک مِنْ بَقَرَ الاَْرضَ ای شَقَّها وَ آثارَ مُخْبَئاتِها وَ مَکامِنها فلذالک هُوَ اَظْهَرَ مِنْ مُخْبَئاتِ کُنُوزِ المعارِف و حقائق الاحکام ما لایخفی الاّ علی مُنْطَمِسِ الْبَصیرة اَو فاسِدِ الطّویّة وَ مِنْ ثمّ قیل فیه هو باقِرُ العلم وَ جامعه و شاهِرُ علمِه وَ رافِعُهُ؛
لقب باقر برای ابو جعفر محمّد باقر برگرفته از شکافتن زمین و بیرون آوردن گنج های پنهان آن است، بدین جهت که او از گنج های پنهان معارف و حقایق احکام آن قدر آشکار ساخت که جز بر افراد بی بصیرت و دل های ناپاک پوشیده نیست و از این جاست که وی را شکافنده و جامع دانش و نشر دهنده و بر افرازنده ی علم خویش نامیده اند.
وی سپس به شخصیّت امام در بعد عرفان اشاره می کند و می گوید:
«و لَهُ من الرّسوخ فی مقامات العارفین ما یکلُّ عنه اَلْسِنَةُ الواصفین و له کلماتٌ کثیرةٌ فی السلوک و المعارف لا تَحتَمِلُها هذه الْعِجالة؛ و برای او از استواری و ثبات در مراحل سلوک عرفانی منزلتی است که وصف کنندگان از بیان آن عاجزند و در زمینه ی این سلوک و معارف دارای کلمات فراوانی است که فرصت، مجال طرح آن را نمی دهد.»[الصّواعق المحرقة، ص 201
]
عبدالله عطاء مکّی از دانشمندان عصر امام می گوید: «هیچ گاه دانشمندان را از نظر علمی بدان سان که نزد امام محمد باقر علیه السلام بودند کوچک و حقیر نیافتم. دیدم حکم ابن عُتَیبَه را با همه ی زیادی علم و منزلتی که در نزد مردم داشت، در مقابل آن حضرت همانند کودکی بود که در مقابل معلّم خویش نشسته باشد.»[ حلیة الاولیاء، ج 3، ص 186؛ ارشاد مفید، ص 280، به نقل از بحارالانوار، ج 46، ص 286 و تذکرة الخواصّ، ص 337 و البدایة والنّهایة «ابن کثیر»، ج 9، ص 311، به نقل از سیره ی پیشوایان، ص 308
]
«جاحظ» دیگر دانشمند برجسته ی اهل سنّت آفاق زیبا و بلندای کلام حکیمانه ی امام باقر علیه السلام را این گونه ترسیم می کند: «قد جَمَع محمّد ابن علی ابن الحسین علیهم السلام صلاح حال الدّنیا بِحذافیرها فی کلمتین فقال: ,صلاح جمیع المعایش وَ التّعاشر مِلاُْ مکیال: ثلثان فِطْنَة و ثُلُثُه تغافلٌ،؛ محمّد ابن علیّ ابن الحسین مصلحت تمامی زندگی دنیا را در دو کلمه جمع نموده و فرموده است: ,صلاح همه ی زندگی ها و روابط و معاشرت «با دیگران» در پر نمودن پیمانه ای است که دو سوّم آن هوش و فراست و زیرکی و یک سوّم آن تغافل (و خود را به غفلت زدن در بعضی از امور) است.»،[بحارالانوار، ج 46، ص 357
]قتاده فقیه بصره به امام باقر علیه السلام گفت: «بخدا سوگند من در نزد فقیهان و ابن عبّاس نشسته ام امّا اضطراربی که در نزد شما دارم، در نزد هیچ یک از آنان نداشته ام.
فقال له ابو جعفر علیه السلام اَتَدْری این اَنت، انت بین یدی بیوتٍ اذن اللّه ان ترفع و یذکر فیها اسمه...؛
فرمود: آیا می دانی که در کدامین مکان قرار گرفته ای؟ تو اکنون در مقابل خانه هایی هستی که خداوند به رفعت و بلند مرتبه ای آن رخصت داده است و نام خدا در آن برده می شود و صبح و شام خدای را در آن خانه ها تسبیح می کنند و آنان مردانی هستند که تجارت و خرید و فروش آنان را از یاد خدا و اقامه ی نماز و پرداخت زکات باز نمی دارد.
تو در این گونه مکانی و ما دارای این خانه ها.»[بحارالانوار، ج 46، ص 357
]
نظیر همین سؤال را عکرمة دیگر دانشمند اهل سنّت از امام علیه السلام نمود و پاسخی نظیر پاسخ قتاده دریافت داشت.[همان، ص 258.
]
فخر رازی از علمای اهل سنّت در تفسیر خود در بیان نظرهای مختلف راجع به معنای کوثر می نویسد:
«سومین نظر در معنای کوثر این است که منظور از آن، فرزندان پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله است و این به آن جهت است که این سوره در ردّ کسانی نازل شده است که از آن حضرت به خاطر نداشتن فرزند عیبجویی می کردند که در این صورت معنای آن این است که خداوند تو را فرزندان و نسلی عطا می کند که در طول تاریخ برقرار خواهند ماند. سپس می گوید: ,ببین که چقدر انسان ها از اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله به شهادت رسیده اند اما جهان همچنان شاهد رونق فزاینده ی آنان است. آن گاه بنگر که چه تعداد از بزرگان اندیشمند مانند امام باقر، امام صادق، امام کاظم، امام رضا علیهم السلام و محمّد نفس زکیّه در میان آن ها جلوه گر شده است.»،[تفسیر فخر رازی، ج 32، ص 124.
]
محمد بن طلحه شافعی درباره امام (ع) می گوید: محمد بن علی، ابو جعفر، باقرالعلوم، شکافنده دانش و جامع و ناشر علم بود. قلبش پاکیزه، علمش بالنده، نفسش طاهر و اخلاقش شریف بود. عمرش را در اطاعت خداوند سپری کرد و به عالی ترین درجات تقوا راه یافت.(سیرة الائمة اثنی عشر، ج 2، ص 191.
)
ذهبی می گوید: محمد بن علی از کسانی بود که بین علم و عمل، آقایی و شرف و نیز بین وثاقت و وزانت، جمع کرد و صلاحیت برای خلافت داشت.(سیرة الاعلام النبأ، ج 4، ص 402.
)
گردآوری و پاسخ:
سید محمد مهدی حسین پور
مدیر گروه وهابیت
ادامه مطلب
امامت در کودکی
از آنجايي كه منظور شما از اين سوال چگونگي به امامت رسيدن امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف در سن پنج سالگي و در كنار آن امامت امام جواد در هشت سالگي و امامت امام هادي در نه سالگي است لازم است كه اين مطب به طور دقيق مورد بررسي قرار بگيرد:
از جمله سؤال هاي مطرح در مورد امام زمان (عج) اين است كه: آيا كسي مي تواند در سنين كودكي به مقام امامت و خلافت برسد؟ به بيان ديگر، كودكي كه تكليف ندارد، چگونه مي تواند به «مقام ولايت اللهي » برسد؟
«ابن حجر هيثمي » از علماي اهل سنت، در اين باره مي نويسد:
«آنچه در شريعت مطهر ثابت شده، اين است كه ولايت طفل صغير صحيح نيست; پس چگونه شيعيان به خود اجازه داده و گمان بر امامت كسي دارند كه عمر او هنگام رسيدن به امامت، بيش از پنج سال نبوده است . . . ؟ !» (1)
احمد كاتب نيز مي نويسد:
«معقول نيست كه خداوند طفل صغيري را به رهبري مسلمين منصوب كند!» (2)
در پاسخ اين اشكال ابتدا به مقدماتي چند اشاره نموده; سپس به پاسخ اشكال خواهيم پرداخت .
مقدمه اول:
درميان شيعيان، امامت از اهميت فوق العاده اي برخوردار است; برخلاف ساير فرقه هاي اسلامي كه براي اين مساله اهميت زيادي قائل نيستند; زيرا مفهوم امامت در نزد شيعه، بامفهوم آن در نزد ديگر فرقه هاي اسلامي متفاوت است . البته آنان جهات مشتركي دارند; ولي يك جهت اختصاصي در اعتقادات شيعه در باب امامت هست و به همين دليل مساله «امامت » از اهميت فوق العاده اي برخوردار است . شيعه امامت را جزء اصول دين مي شمارد; ولي اهل تسنن آن را از فروع دين مي دانند . «امامت » به معناي اعتقاد به ضرورت وجود امام كامل علي الاطلاق و معصوم در هر زمان است . امامي كه امامتش به وراثت از پدر به پسر بزرگ منتقل نشده و دست نشانده نظام حاكم نيست; بلكه امامت و ولايت را به جهت قابليت هاي ذاتي، ازسوي خداوند كسب كرده است . اين اعتقاد تاثير به سزايي در ميان جوامع شيعي و دوست داران اهل بيت عليهم السلام دارد و به لحاظ فكري و عقيدتي، آنان را نسبت به زعامت و امامت اين بزرگواران قانع ساخته است .
شؤون امام:
1 . رهبري اجتماع
«امام » به معناي اول آن، همان رئيس عام است; يعني، بعد از رحلت پيغمبر صلي الله عليه و آله يكي از شؤون بلاتكليف آن حضرت، رهبري اجتماع است .
اجتماع ، نيازمند زعيم است و هيچ كس در اين جهت ترديد ندارد . حال زعيم اجتماع بعد از پيامبر صلي الله عليه و آله كيست؟ اين مساله اي است كه هم شيعه و هم سني آن راقبول دارد; لكن در صفات، ويژگي ها و مصداق آن با يكديگر اختلاف دارند . اهل تسنن مي گويند: پيامبر صلي الله عليه و آله شخص معيني را براي خلافت معين نكرد و اين وظيفه خود مسلمين است كه رهبر را بعد از پيامبر صلي الله عليه و آله انتخاب كنند . شيعه مي گويد: پيشوا و جانشين پيامبر صلي الله عليه و آله را، بايد خود آن حضرت معين كند . چنين شخصي بايد از صفات و ويژگي هاي خاصي برخوردار باشد كه آنها تنها در اميرالمؤمنين علي عليه السلام جمع است .
2 . مرجع ديني
يكي از شؤون پيامبر صلي الله عليه و آله، تبليغ وحي بود . مردم وقتي درباره اسلام سؤالي داشتند و يا مطلبي در قرآن نبود، از پيامبر صلي الله عليه و آله مي پرسيدند . سؤال اين است كه آيا تمامي احكام، دستورات و معارف دين، در قرآن آمده و خود پيامبر صلي الله عليه و آله به عموم مردم گفته است يا نه؟ آنچه پيامبر صلي الله عليه و آله براي عموم مردم بيان فرمود، تمام دستورات اسلام نيست; بلكه آن حضرت دين را با بيان ولايت و مرجعيت ديني حضرت علي و ائمه معصومين عليهم السلام به اكمال رساند .
امام علي عليه السلام، وصي پيامبر صلي الله عليه و آله بود و آن حضرت تمام معارف اسلامي را براي حضرت علي عليه السلام تشريع نمود و او را به عنوان يك عالم تعليم يافته از خود; ممتاز از همه اصحاب; كسي كه در گفتارش خطا و اشتباه نمي كند و ناگفته هاي دين را مي داند، معرفي كرد و از مردم خواست كه بعد از او در مسائل ديني، به حضرت علي عليه السلام مراجعه كنند . اهل سنت قائل به چنين مقامي براي آن حضرت نيستند .
3 . ولي خداوند
«امامت » درجه و مرتبه سومي دارد كه اوج مفهوم آن است و اين معنا به وفور در كتاب هاي شيعه وجود دارد و وجه مشترك ميان تشيع و تصوف است . مرحوم علامه طباطبايي (ره) در گفت وگوي خود با پروفسور هانري كربن مي گويد: اين به معناي آن نيست كه شيعه اين مفهوم از امامت را از متصوفه اخذ كرده است; بلكه صوفيان آن را از شيعه گرفته اند; زيرا اين مساله از زماني در ميان شيعه مطرح بود كه هنوز تصوف، صورتي به خود نگرفته بود و يا اين مساله در ميان آنان مطرح نبود . اين معنا، همان «انسان كامل » و به تعبير ديگر حجت زمان است; يعني، در هر زمان و دوره اي، يك انسان كامل و معصومي وجود دارد كه حامل معنويت كلي انسانيت است . او به مقام «ولايت اللهي » رسيده و مظهر اجلي و اتم جميع صفات جمال و جلال الهي است . از شؤون آن، دو مقام گذشته مرجعيت سياسي و ديني) است و امامتي كه شيعه براي امامان خود ثابت كرده از اين قبيل است .
دلايل معناي سوم:
الف) ديدگاه قرآن:
1 . امامت عهد الهي است; خداوند متعال در قرآن مي فرمايد:
«و اذ ابتلي ابراهيم ربه بكلمات فاتمهن قال اني جاعلك للناس اماما قال و من ذريتي قال لاينال عهدي الظالمين » ; (3)
«بياد آر هنگامي كه خداوند، ابراهيم را به اموري چند (مانند اعمال حج، قرباني كردن فرزند، افتادن در آتش نمرود) . . . امتحان كرد و او همه را به جاي آورد; خداوند بدو گفت: من تو را به پيشوايي خلق برگزيدم . ابراهيم عرض كرد: اين پيشوايي را به فرزندان من نيز عطا خواهي كرد؟ فرمود: عهد من هرگز به ستمكاران نخواهد رسيد» .
2 . جعل امامت به امر خداوند;
ازآيات قرآن استفاده مي شود كه امامت به امر خداست و آن را براي هر كسي كه قابل بداند، قرار مي دهد و اين به جهت عظمت مقام و منزلت امامت است .
در اين آيه، خداوند مي فرمايد: «اني جاعلك للناس اماما» ; «من تو را به پيشوايي خلق برگزيدم » و بدين ترتيب جعل را به خود نسبت مي دهد .
قرآن از زبان حضرت موسي عليه السلام نقل مي كند: «رب اشرح لي صدري و يسرلي امري واحلل عقده من لساني يفقهوا قولي و اجعل لي وزيرا من اهلي هارون اخي . . .» ; (4)
«موسي عرض كرد: پروردگارا [اكنون كه بر اين كار بزرگ مامورم فرمودي] پس شرح صدرم عطا فرما و كار مرا آسان گردان و عقده زبانم را بگشا تا مردم سخنم را فهم كرده [بپذيرند . ] و [نيز] از اهل بيت من يكي را وزير و معاون من فرما، برادرم هارون را [وزير من گردان . . . ]» .
خداوند متعال مي فرمايد: «و جعلناهم ائمة يهدون بامرنا لما صبروا» ; (5) «و آنان را پيشواي مردم قرار داديم تا خلق را به امر ما هدايت كنند» .
از مجموعه اين آيات، استفاده مي شود كه براي امامت، معناي خاصي - غير از آنچه اهل سنت مي گويند - وجود دارد .
3 . اطاعت مطلق براي امام به جهت ولايت كليه الهي;
قرآن مي فرمايد: «يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولي الامر منكم » ; (6) «اي اهل ايمان! از خدا و رسول و صاحبان امر از ميان خود، اطاعت كنيد» .
فخر رازي مي نويسد: «صاحبان امر، غير از معصومين، نمي توانند كساني ديگر باشند; زيرا امر به اطاعت مطلق از غير معصوم محال است » .
4 . امامت روح تمام دستورات اسلام است;
خداوند متعال مي فرمايد: «يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله يعصمك من الناس » ; (7) «اي پيغمبر! آنچه از خدا بر تو نازل شد، به خلق برسان كه اگر نرساني، تبليغ رسالت و اداي وظيفه نكرده اي و خداوند تو را از آزار مردم نگه خواهد داشت » .
به اتفاق علماي شيعه و طبق نظر جماعت كثيري از دانشمندان اهل تسنن، اين آيه در روز غدير در شان اميرالمومنين علي بن ابي طالب عليه السلام نازل شد و رسول اكرم صلي الله عليه و آله بعد از نزول آن، ولايت اميرالمومنين عليه السلام را به مردم ابلاغ كرد . از عبارت «و ان لم تفعل فما بلغت رسالته » استفاده مي شود كه، قرآن معناي خاصي از امامت را در نظر دارد و اين معنا غير از آن است كه اهل تسنن به آن معتقداند . شيعه اماميه قائل اند به اين كه امامت، از اصول دين و روح تمام دستورات شريعت است . در بعضي از روايات نيز آمده است: «و ما نودي بشي ء بمثل ما نودي بالولايه (8) ; و بر هيچ امري به مانند ولايت اين چنين تاكيد نشده است » .
ب) ديدگاه روايات:
1 . در حديث معروفي از شيعه و سني آمده است: پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود: «من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتة جاهلية; (9) هر كس بميرد و پيشواي زمان خود را نشناسد، مرده است از نوع مردن زمان جاهليت » . اين تعبير خيلي شديد است; زيرا در زمان جاهليت مردم مشرك بودند و حتي توحيد و نبوت نداشتند . روشن است كه امامت به معناي ولايت معنوي، مي تواند از اصول دين بوده و عدم شناخت نسبت به آن، باعث مردن به نوع جاهلي باشد .
2 . در سيره ابن هشام آمده است: «بني عامر بن صعصعه خدمت رسول خدا صلي الله عليه و آله رسيدند، حضرت آنان را به سوي خدا دعوت نمود و نبوت خود را بر آنها عرضه كرد . در اين هنگام يك نفر از آن جماعت (بحيرة بن فراس) به پيامبر صلي الله عليه و آله عرض كرد: به من بگو اگر ما با تو بر اسلام بيعت كرديم و خداوند تو را بر مخالفينت غلبه داد; آيا ما در خلافت بعد از تو سهمي داريم؟ آن حضرت فرمود: امر خلافت به دست خدا است; هر كجا كه بخواهد قرار مي دهد . در اين هنگام بحيره به پيامبر صلي الله عليه و آله عرض كرد: آيا ما جان خود را براي دفاع از تو دهيم; ولي هنگامي كه خداوند تو را بر دشمنانت غلبه داد، خلافت به غير ما برسد؟ ما احتياجي به اسلام تو نداريم » . (10)
3 . امام رضا عليه السلام به عبدالعزيز بن مسلم فرمود:
«مگر مردم، مقام و منزلت امامت را در ميان امت مي دانند تا روا باشد كه به اختيار و انتخاب ايشان واگذار شود؟ همانا امامت قدرش والاتر، و شانش بزرگ تر، و منزلتش عالي تر، و مكانش رفيع تر، و عمقش ژرف تر از آن است كه مردم با عقل خود به آن برسند يا با آراي خود آن را دريابند، و يا به انتخاب خويش امامي را منصوب كنند .
همانا امامت، مقامي است كه خداي عزوجل بعد از رتبه نبوت و خلت، در مرتبه سوم به ابراهيم عليه السلام اختصاص داد و به آن فضيلت مشرفش ساخت و نامش را بلند و استوار نمود و فرمود: «همانا من تو را امام مردم قرار دادم » . ابراهيم خليل عليه السلام از نهايت شادي، به خداوند عرض كرد: «از فرزندان من هم » ؟ او فرمود: «پيمان و فرمان من به ستمكاران نمي رسد . . .» .
همانا امامت، خلافت خدا و خلافت رسول خدا صلي الله عليه و آله و مقام اميرالمؤمنين عليه السلام و ميراث حسن و حسين عليهما السلام است . همانا امامت، زمام دين و مايه نظام مسلمانان و صلاح دنيا و عزت مؤمنان است . همانا امامت، ريشه با نمو اسلام و شاخه بلند آن است . كامل شدن نماز، روزه، حج، جهاد و بسيار شدن غنيمت و صدقات، به آن است .
امام، مانند خورشيد طالع است كه نورش عالم را فرا گيرد و خودش در افق است به نحوي كه دست ها و ديدگان به آن نرسد .
امام، ماه تابان، چراغ فروزان، نور درخشان و ستاره راهنما در شدت تاريكي ها است . امام، رهگذر شهرها و كويرها و گرداب درياها (يعني زمان جهل، فتنه و سرگرداني مردم) است . امام، آب گواراي زمان تشنگي، رهبر به سوي هدايت و نجات بخش از هلاكت است . امام، آتش روي تپه (رهنماي گمشدگان)، وسيله گرمي سرمازدگان و رهنماي هلاكت گاه ها است . هر كه از او جدا گردد، هلاك شود . امام ابري بارنده، باراني شتابنده، خورشيدي فروزنده، سقفي سايه دهنده، زميني گسترده، چشمه اي جوشنده و بركه و گلستان است . امام از گناهان پاك و از عيب ها بركنار است . به دانش مخصوص و به خويشتن داري نشانه دار است . موجب نظام دين و عزت مسلمين، و باعث خشم منافقان، و هلاكت كافران است .
پس كيست كه بتواند امام را بشناسد و يا انتخاب امام براي او ممكن باشد . هيهات! هيهات! در اين جا خردها گم گشته، خويشتن داري ها بيراهه رفته است . عقل ها سرگردان، ديده ها بي نور، بزرگان كوچك، حكيمان متحير، خردمندان كوتاه فكر، خطيبان درمانده، شاعران وامانده، اديبان ناتوان و سخن دانان درمانده اند كه بتوانند يكي از شؤون و فضايل امام را توصيف كنند و آنان همگي به عجز و ناتواني معترف اند . چگونه مي توان تمام اوصاف و حقيقت امام را بيان كرد، يا مطلبي از امر او را فهميد و جايگزيني كه كار او را انجام دهد برايش پيدا كرد؟ !
ممكن نيست، چگونه و از كجا؟ در صورتي كه او از دست ياران و وصف كنندگان اوج گرفته و مقام ستاره در آسمان را دارد، او كجا و انتخاب بشر كجا؟ او كجا و خرد بشر كجا؟ او كجا و مانندي براي او كجا؟» (11) .
مقدمه دوم:
جمعيت هاي اسلامي و شيعي، از صدر اسلام تشكيل گرديد و در عهد امام باقر و امام صادق عليهما السلام، گسترش يافت . اين دو امام بزرگوار، دانشگاهي تشكيل داده و در جوامع شيعي و اسلامي، روش فكري خاصي را برنامه ريزي كردند . از اين رو عالمان و دانشمندان مسلمان را به سوي خود جذب نموده و آنان را با علوم مختلف اسلامي آشنا كردند .
حسن بن علي وشاء مي گويد: «اني دخلت مسجد الكوفة فرايت فيه تسعمائة شيخ كلهم يقولون: حدثنا جعفر بن محمد; (12) داخل مسجد كوفه شدم، نهصد شيخ را ديدم كه همه از جعفر بن محمد حديث مي گفتند» .
مقدمه سوم:
مجامع شيعي و تابعين مدرسه اهل بيت عليهم السلام در تعيين امامان و شناخت دوست داران از آنان، شرايط سختي را، از ادله استنباط كرده و براي امامان خود قرار داده اند . در نتيجه غير از اشخاص مخصوصي كه مؤيد از جانب خدا بوده و از جانب او منصوب هستند، را شامل نمي شود:
1 . خواجه نصير الدين طوسي (ره) در تجريد الاعتقاد، عصمت و افضليت را از شرايط حتمي امام مي شمارد . (13)
2 . علامه حلي (ره) مي گويد: «اماميه اتفاق كرده اند بر اين كه امامان همانند پيامبران از جميع افعال قبيح و فواحش، از كودكي تا هنگام مرگ معصوم اند; چه از روي عمد و چه سهو . . . و نيز اتفاق اماميه بر وجوب افضليت امام بر ساير مردم است » . (14)
3 . شيخ طوسي (ره) در كتاب الاقتصاد فيما يتعلق بالاعتقاد تصريح مي كند: «از شرايط حتمي امام عصمت از قبايح و افضليت از تمام مردم است » . (15)
4 . سيد مرتضي (ره) در كتاب الذخيرة في علم الكلام از شرايط حتمي امام را، عصمت از هر قبيح; منزه بودن از هر معصيت; اعلم بودن از امت به احكام شريعت و وجوه سياست و تدبير، و افضل بودن كسي كه ثوابش از ديگران بيشتر است، بر مي شمارد . (16)
5 . شيخ سديدالدين محمود حمصي رازي در كتاب المنقذ شرايط امام را چهار خصوصيت بر مي شمارد:
عصمت از گناه و اشتباه;
افضل بودن از مردم، در تيز هوشي و علم به سياست و قرب و منزلت به خداوند;
اعلم بودن به احكام شريعت;
شجاع ترين مردم بودن . (17)
مقدمه چهارم:
امامت كودك و نوجوان، امري تازه و غير مترقبه در جامعه شيعي نيست; بلكه به اتفاق شيعه و سني، اين امر قبل از امام مهدي (عج) نيز بوده است:
الف) امامت امام جواد عليه السلام - بنابر نقل ابن صباغ مالكي (18) و شيخ مفيد (19) - از سن هشت سالگي بوده است .
ب) امامت امام هادي عليه السلام - بنابر نقل ابن حجر هيتمي (20) - از سن نه سالگي بوده است .
مقدمه پنجم:
قرآن، حديث و تاريخ، مؤيد امامت و نبوت كودك است:
1 . امامت و نبوت كودك از منظر قرآن:
الف) يحيي بن زكريا (ع);
خداوند متعال، خطاب به حضرت يحيي مي فرمايد: «يا يحيي خذ الكتاب بقوة و آتيناه الحكم صبيا» ; (21) «اي يحيي! تو كتاب آسماني ما را به قوت فراگير . و به او در همان سن كودكي مقام نبوت داديم » .
فخر رازي درباره حكمي كه خداوند به حضرت يحيي عليه السلام داد مي گويد:
«مراد به حكم در آيه شريفه همان نبوت است; زيرا خداوند متعال عقل او را در سنين كودكي محكم و كامل كرد و به او وحي فرستاد . اين بدان جهت است كه خداوند متعال، حضرت يحيي عليه السلام و عيسي عليه السلام را در سنين كودكي مبعوث به رسالت كرد; بر خلاف حضرت موسي عليه السلام و محمد صلي الله عليه و آله كه آنان را در سنين بزرگ سالي به رسالت مبعوث كرد» . (22)
ب) عيسي بن مريم (ع);
قرآن مي فرمايد: «فاشارت اليه قالوا كيف نكلم من كان في المهد صبيا . قال اني عبدالله آتاني الكتاب و جعلني نبيا و جعلني مباركا اين ما كنت و اوصاني بالصلاة و الزكاة ما دمت حيا . .» . ; (23) «مريم [پاسخ ملامت گران را] به اشاره، حواله طفل كرد; آنان گفتند: ما چگونه با طفل گهواره اي سخن گوييم؟ آن طفل گفت: همانا من بنده خاص خدايم كه مرا كتاب آسماني و شرف نبوت عطا فرمود . و مرا هر كجا باشم، براي جهانيان مايه بركت و رحمت گردانيد و تا زنده ام به عبادت نماز و زكات سفارش كرد» .
قندوزي بعد از ذكر ولادت امام مهدي عليه السلام مي نويسد:
«گفته اند كه خداوند - تبارك و تعالي - او را در سن طفوليت حكمت و فصل الخطاب عنايت فرمود و او را نشانه اي براي عالميان قرار داد; همان گونه در شان حضرت يحيي فرمود: «يا يحيي خذ الكتاب بقوة و آتيناه الحكم صبيا» . و نيز در شان حضرت عيسي فرمود: «قالوا كيف نكلم من كان في المهد صبيا . قال اني عبدالله آتاني الكتاب و جعلني نبيا» . خداوند، عمر حضرت مهدي عليه السلام را به مانند عمر حضرت خضر عليه السلام طولاني گردانيد» . (24)
قطب راوندي و ديگران (25) با سند خود از يزيد كناسي نقل مي كنند كه گفت: به ابي جعفر عليه السلام عرض كردم: آيا عيسي عليه السلام، هنگامي كه در گهواره سخن گفت، حجت خدا بر اهل زمان خود بود؟
حضرت فرمود: «عيسي عليه السلام در آن هنگام در گهواره، پيامبر و حجت خدا بر زكريا عليه السلام بود [ . و فرمود: ] و در آن حال نشانه اي براي مردم و رحمتي از جانب خدا براي مريم عليها السلام بود، آن هنگامي كه سخن گفت و از او تعبير كرد [ . و نيز ] پيامبر و حجت بود، بر هر كه كلام او را در آن حال شنيد . سپس عيسي عليه السلام ساكت شد و تا دو سال با كسي سخن نگفت، و در اين مدت زكريا عليه السلام حجت بر مردم بود . پس از فوت او، يحيي عليه السلام در سنين كودكي وارث كتاب و حكمت شد .
عيسي عليه السلام وقتي به هفت سالگي رسيد، با اولين وحي كه به او نازل شد، خبر از نبوت خود داد . در اين هنگام او حجت بر يحيي و تمام مردم شد . اي اباخالد! از هنگام خلقت آدم عليه السلام حتي يك روز نيز زمين خالي از حجت خدا بر مردم نمي ماند .
يزيد كناسي مي گويد: به حضرت عرض كردم: آيا علي بن ابي طالب عليه السلام در زمان حيات رسول خدا صلي الله عليه و آله حجت خدا و رسول بر اين امت نبود؟
حضرت فرمود: «چرا، اين چنين بود و طاعت او در حيات رسول خدا و بعد از وفات آن حضرت، بر مردم واجب بود; لكن با وجود رسول خدا صلي الله عليه و آله آن حضرت سكوت كرد و سخن نگفت . لذا رسول خدا صلي الله عليه و آله در زمان حياتش، بر امت و بر علي عليه السلام واجب الاطاعه بود . علي عليه السلام حكيم و دانا بود» .
ج) شاهدي از اهل خانه زليخا;
قرآن در قضيه يوسف عليه السلام و زليخا، مي فرمايد: «و شهد شاهد من اهلها ان كان قميصه قد من قبل فصدقت و هو من الكاذبين . و ان كان قميصه قد من دبر فكذبت و هو من الصادقين » ; (26) «[به صدق دعواي يوسف ] شاهدي از بستگان زن گواهي داد [مفسران گفتند كودكي در گهواره به اعجاز گواه صدق يوسف گرديد ] و گفت: اگر پيراهن يوسف از پيش دريده باشد، زن راستگو و يوسف از دروغگويان است . و اگر پيراهن از پشت دريده است، زن دروغگو و يوسف از راستگويان است » .
شيخ مفيد (ره)، مي نويسد:
«اهل تفسير - غير از عده كمي از آنها - اتفاق كرده اند در آيه شريفه «و شهد شاهد من اهلها . . .» ، كه آن شاهد طفلي صغير در گهواره بود . خداوند متعال او را به نطق درآورد تا حضرت يوسف عليه السلام را از گناه فحشا تبرئه نموده و تهمت را از او زايل كند» . (27) گفتني است كه هر چند طفل پيامبر يا امام نبود; ولي از آن استفاده مي شود كه ممكن است كسي در سنين طفوليت، به نطق درآمده و به حق و حقيقت حكم كند .
2 . امامت كودك از منظر تاريخ:
الف) خلافت علي بن ابي طالب عليه السلام; مساله خلافت و امامت بر اساس لياقت - و لو در كودك و نوجوان - داراي سابقه در اسلام است . پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله در سال سوم هجرت، بعد از نزول آيه شريفه «و انذر عشيرتك الاقربين » ، علي بن ابي طالب عليه السلام را كه نوجواني بيش نبود، به خلافت و وصايت منصوب كرد و به قوم خود دستور داد كه حرف او را شنيده، از او اطاعت كنند .
شيخ مفيد (ره) مي نويسد: «جمهور شيعه با مخالفان آنها، بر اين امر اتفاق دارند كه رسول خدا صلي الله عليه و آله، حضرت علي عليه السلام را دعوت به وزارت، خلافت و وصايت كرد، در حالي كه او سنش كم بود ولي از ديگر كودكان دعوت نكرد» . (28)
ب) مباهله پيامبر (ص) همراه امام حسن و امام حسين عليهما السلام; به اتفاق مورخان شيعه و اهل سنت، پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله براي مباهله با نصاراي نجران، امام حسن و امام حسين عليهما السلام را به همراه خويش بردند و اين خود دلالت بر بزرگي شان و قابليت اين دو كودك با وجود سن كم دارد .
شيخ مفيد مي نويسد: «پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله همراه با حسن و حسين عليهما السلام - در حالي كه آن دو طفلي بيش نبودند - با نصارا مباهله كرد، و قبل و بعد از اين واقعه، سابقه نداشته كه پيامبر صلي الله عليه و آله به همراهي اطفال مباهله كرده باشد . اگر حقيقت امر چنين باشد كه ممكن است خداوند متعال، حجت هاي خود را به اموري اختصاص دهد; ديگر اشكالي از مخالفان [در مساله امامت شخص كودك] باقي نخواهد ماند» . (29)
مقدمه ششم
خداوند متعال، قادر است در كودكي، تمام شرايط رسالت و امامت را قرار دهد; زيرا عقل انسان بعيد نمي داند كه خداوند، در حالي كه شخصي در سنين كودكي است و به حد بلوغ نرسيده، مقام رسالت، يا نبوت و يا امامت را براي او قرار دهد . او از اعمال اين قدرت عاجز نيست و قضيه يحيي و عيسي عليهما السلام بهترين شاهد صدق بر اين مدعا است .
محمد بن حسن صفار از علي بن اسباط نقل كرده كه گفت: ابا جعفر عليه السلام را ديدم، در حالي كه بر من وارد شد، من خوب به دست و پاي مبارك او، نظر كردم تا بتوانم براي اصحاب خود در مصر، آن حضرت را توصيف كنم . ناگهان مشاهده كردم كه آن حضرت به سجده افتاد و فرمود: خداوند، احتجاج نموده در امر امامت به آنچه كه در امر نبوت احتجاج كرده است و مي فرمايد: «و آتيناه الحكم صبيا» ، و نيز مي فرمايد: «فلما بلغ اشده و بلغ اربعين سنه » . پس گاهي ممكن است كه خداوند به كسي حكمت عطا كند; در حالي كه كودكي بيش نيست . همان طور كه جايز است كه به كسي ديگر در سن چهل سالگي، حكمت عنايت فرمايد» . (30)
مسعودي از اسماعيل بن بزيع نقل مي كند: «امام جواد عليه السلام به من فرمود: امر امامت به ابوالحسن تفويض مي شود; در حالي كه او فرزندي هفت ساله است . سپس فرمود: بلي و كمتر از هفت سال، همان طوري كه در عيسي عليه السلام چنين بود» . (31)
مقدمه هفتم:
دانشمندان مي گويند: براي رشد عقلي، سن معيني وجود ندارد; زيرا چه بسا شخصي رشيد است; حال آنكه سن او بيش از پنج سال نيست; زيرا قوه عاقله او به قدرت خداوند، به حد كافي رشد و نمو داشته است . پس چه مانعي دارد كه خداوند متعال، سن رشد را در امام عليه السلام در سن پنج سالگي قرار دهد؟ آيا اين امر، محال عقلي است؟ و اگر عقلا منعي نيست در اين كه خداوند، نبوت و تعليم كتاب را به كودكي در گهواره و حكم را در حال كودكي براي يحيي عليه السلام قرار دهد; پس چه مانعي است كه امامت را براي حجت منتظر عليه السلام در سنين كودكي قراردهد تا زمين خالي از حجتي از اهل بيت عليهم السلام نباشد .
علامه حلي (ره) در رابطه با ارزش ايمان و اسلام علي بن ابيطالب عليه السلام مي نويسد:
«طبيعت كودكان با دوستي و محبت پدر و مادر و ميل به آن دو عجين شده است و لذا كناره گيري او از پدر و مادر و توجهش به خداوند متعال، دليل بر قوت كمال او است . . . طبيعت كودكان با نظر و تامل در امور عقلي و تكاليف الهي، ناسازگاري دارد و به عكس ملائم با بازي و لهو و لعب است . پس اگر در يك كودك، مشاهده كرديم كه او با اموري كه ناسازگار با طبع عادي كودكان است، انس گرفته، اين خود دليل بر عظمت منزلت او در كمال است » . (32)
صفوان بن يحيي مي گويد: «هنگامي كه امام رضا عليه السلام به امام جواد عليه السلام اشاره فرمود و او را به امامت منصوب كرد - در حالي كه سن او از سه سال تجاوز نمي كرد - به آن حضرت عرض كردم: فدايت گردم! فرزند شما سه سال بيشتر ندارد . حضرت فرمود: چه اشكالي دارد; در حالي كه عيسي عليه السلام نيز در سنين سه سالگي حجت خدا گشت » . (33)
به امام جواد عليه السلام عرض شد: مردم به جهت كمي سن شما، امامت شما را انكار مي كنند . حضرت در جواب فرمود: چرا انكار مي كنند; در حالي كه خداوند به نبي خود فرمود: اي رسول ما! امت را بگو: طريقه من و پيروانم همين است كه خلق را با بينايي و بصيرت، به سوي خدا دعوت كنيم . پس به خدا سوگند، در آن هنگام، او را متابعت نكرد; مگر علي عليه السلام در حالي كه نه سال بيشتر نداشت و من نيز فرزند نه ساله هستم » . (34)
حكيمه دختر امام جواد عليه السلام مي گويد: «بعد از چهل روز از ولادت امام مهدي عليه السلام، بر ابي محمد عليه السلام وارد شدم كه ناگهان مولايم صاحب [الزمان] را ديدم كه در منزل مشغول راه رفتن است . صورتي زيباتر از صورت او نديدم و گفتاري فصيح تر از گفتار او نيافتم . امام عسكري عليه السلام فرمود: اين همان مولود كريم بر خداوند عزوجل است . عرض كردم: آقاي من! از اين طفل در حالي كه چهل روزه است، امور عجيبي مي بينم؟ حضرت تبسمي كرد و فرمود: اي عمه! آيا نمي داني كه ما جماعت ائمه، در يك روز به اندازه يك سال ديگران رشد مي كنيم؟» . (35)
شيخ مفيد (ره) مي نويسد:
«اگر كسي اشكال كند كه چگونه صحيح است از شما جماعت اماميه، اعتقاد به امامت دوازده امام و حال آن كه مي دانيد در ميان آنان كساني هستند كه پدرانشان آنان را در سنين كودكي - در حالي كه به حد رشد و بلوغ نرسيده اند - جانشين خود قرارداده اند; همانند ابي جعفرمحمد بن علي بن موسي عليه السلام كه هنگام وفات پدرش، هفت سال داشت و همانند قائم شما كه او را مي خوانيد، در حالي كه سن او هنگام وفات پدرش نزد اكثر مورخان پنج سال بوده است . و ما به جهت عادتي كه در هيچ زماني نقض نشده، مي دانيم شخص در چنين سني، به حد رشد نمي رسد!؟ خداوند متعال مي فرمايد: «و ابتلوا اليتامي حتي اذا بلغوا النكاح فان آنستم منهم رشدا فادفعوا اليهم اموالهم » (36) و اگر خداوند متعال كسي را كه به حد بلوغ نرسيده و نزديك حد بلوغ هم نيست، ممنوع از تصرف در اموالش مي داند; پس چگونه ممكن است كه او را امام قرار دهد; زيرا امام ولي بر خلق در تمام امور دين و دنيا است؟ ! و صحيح نيست كه والي و سرپرست بر تمام اموال خداوند متعال از صدقه ها و خمس ها، و امين بر شريعت و احكام، امام فقيهان، قاضيان و حاكمان، و مانع بر كثيري از صاحبان خرد در انواعي از اعمال كسي باشد كه ولايت حتي بر درهمي از اموال خود ندارد . . .» .
ايشان در جواب از اين اشكال مي فرمايد: «اين اشكال از كسي صادر مي شود كه بصيرتي در دين ندارد; زيرا آيه اي را كه قوم در اين باب به آن اعتماد كرده اند، خاص است نه عام تا شامل امام معصوم نيز بشود; زيرا خداوند متعال با برهان قياسي و دليل سمعي امامت آنان را ثابت فرموده و اين خود دليل خروج اين امامان از جمله ايتامي است كه خطاب آيه متوجه آنان است .
و هيچ اختلافي بين امت نيست كه اين آيه، مربوط به كساني است كه عقولشان ناقص است و هيچ گونه ارتباطي با كساني ندارد كه عقلشان به عنايت الهي به حد كمال رسيده است; و لو در سنين كودكي باشد . پس آيه شريفه، شامل ائمه اهل بيت نمي شود» . (37)
مقدمه هشتم:
امر امامت در نزد شيعه، همانند نبوت اختياري نيست; بلكه اين دو منصبي الهي است كه امر تفويض و اختيار آن، به دست خداوند است و او هر جا كه صلاح بداند، آن را قرار مي دهد . از اين رو بعيد نيست كه اين امر مهم را در كودكي داراي قابليت، قرار دهد .
ابوبصير گويد: «نزد امام صادق عليه السلام بودم كه عده اي يادي از اوصيا نمودند و من يادي از اسماعيل، آن گاه امام صادق عليه السلام فرمود: «نه به خدا اي ابا محمد! امر وصايت به دست ما نيست; بلكه امر آن تنها به دست خداوند - عز و جل - است كه يكي پس از ديگري نازل گرداند» . (38)
امام صادق عليه السلام به يكي از اصحاب خود فرمود: «آيا شما گمان مي كنيد كه ما به هر كس كه بخواهيم، وصيت مي كنيم؟ به خدا سوگند كه چنين نيست; بلكه وصايت عهدي است از جانب خدا و رسول او براي هر يك از اشخاص تا [اين كه] امر وصايت به صاحبش منتهي گردد» . (39)
جواب اشكال:
بعد از ذكر هشت مقدمه به ذكر جواب از اصل اشكال مي پردازيم:
بر اساس شواهد تاريخي، مساله متولي شدن شخصي براي امامت در سنين كودكي، از حضرت امام جواد عليه السلام شروع شد; زيرا وقتي پدرش امام رضا عليه السلام از دنيا رحلت نمود; حضرت جواد عليه السلام هفت سال بيشتر نداشت . (40) پس آن حضرت در سن هفت سالگي، متولي زعامت شيعه اماميه، در مسائل ديني، عملي و فكري شد .
با دقت در اين مساله، پي مي بريم كه همين موضوع، به تنهايي كافي است كه، به خط امامت ولو در سنين كودكي - كه در امام جواد عليه السلام متجلي شد و تا امامت امام مهدي عليه السلام ادامه يافت - پي ببريم . اين مطلب از جهات مختلف قابل بررسي است:
1 . دانش آموختگان مدرسه اهل بيت عليهم السلام در طول تاريخ، فداكاري و جان فشاني هاي زيادي در راه تثبيت عقيده خود در مساله امامت داشتند; زيرا داشتن چنين عقيده و فكري، منشا دشمني و خصومت دستگاه خلفا با دوست داران اهل بيت عليهم السلام مي شد . اين امر منجر به معارضه نظام سلطه، با اهل بيت عليهم السلام و ياران آنان شد . لذا دست به تصفيه زده، عده زيادي را زندان مي كردند و گروهي را به قتل رساندند و اين خود دليل بر آن است كه اعتقاد به ولايت اهل بيت عليهم السلام - و لو در سنين كودكي - براي آنان چنان روشن و مسلم بود كه حاضر به هر نوع فداكاري در راه عقيده خود بودند .
2 . زعامت و امامت اهل بيت عليهم السلام، بر خلاف ديگران، زعامتي همراه با سرباز، لشكر و ابهت پادشاهي نبود . همچنين زعامت آن بزرگواران، با دعوت سري، همانند دعوت هاي صوفيه و فاطميون نبود; زيرا آنان بين رئيس و مردم، فاصله و دوري مي انداختند تا فرض كنند كه رئيس، خود از مردم دور است با آن كه مردم به او ايمان دارند .
امامان معصوم عليهم السلام براي مردم ظاهر و معلوم بودند و آنها مي توانستند از نزديك معاشرت با آنان داشته باشند; به جز امام زمان عليه السلام كه به جهات سياسي، معاشرت با آن حضرت محدود بود .
3 . خلفاي معاصر با امامان، به فضايل اخلاقي و كمالات معنوي و علمي ايشان، اعتراف داشتند و آن را زنگ خطري براي خود و خلافت غاصبانه خويش مي دانستند . و بر اين اساس، تمام توان خود را براي از بين بردن آنان و محو كردن فضايل شان به كار مي بستند .
با توجه به اين مطالب روشن مي شود كه مساله امامت شخص - و لو در سنين كودكي - امري ثابت بوده است; زيرا وقتي امام مردم را به امامت خود دعوت مي كند، طبيعتا خود را در تمام زمينه ها اعلم مي داند . در غير اين صورت، مردم از او متابعت نكرده، امامت او را قبول نخواهند كرد . حال ممكن است شخصي در سنين كودكي، مردم را به امامت خود در ملا عام دعوت كند و شيعيان نيز بدون هيچ تحقيق و تفحص، امامت او را پذيرفته و در راه او جان فشاني كنند; ولي بر فرض كه در ابتداي دعوتش، حقيقت امر بر مردم روشن نشده باشد، ولي به مرور ايام، ماه ها و سال ها، ممكن است وضعيت او در صورت عدم صحت دعوتش، بر مردم آشكار شود .
حال اگر عدم صحت دعوت او براي مردم كشف نشود، آيا براي نظام حاكم نيز روشن نخواهد شد؟ آيا براي مقابله با آن دعوت - در صورتي كه به مصلحت خود باشد - موضع گيري نخواهند كرد؟ تنها تفسير سكوت دستگاه خلافت معاصر با امام عليه السلام در سنين كودكي، اين است كه نظام سلطه، به اين نتيجه رسيده بود كه امامت شخص - ولو در سنين كودكي - امري مسلم است; خصوصا اين كه خود خلفا به طور مكرر، آن بزرگواران را امتحان كرده و به فضلشان اعتراف نموده بودند .
پاسخ به چند سؤال:
درباره بحث ياد شده ممكن است سؤالي چند به ذهن عده اي خطور كند كه به طور خلاصه به بيان پاسخ آنها مي پردازيم:
سؤال يكم: ممكن است شيعه اماميه به جهت ملاحظه مقامات علمي و فكري شخصي معتقد به امامت او در سنين كودكي باشد; در حالي كه او به سر حد امامت نرسيده است . همان گونه كه ما الآن اين چنين مي بينيم كه اطفالي داراي مقامات علمي بالايي هستند; ولي امام نيستند؟
پاسخ: اين فرض، خلاف واقعيات تاريخي است; زيرا طايفه اماميه، در آن زمان بزرگاني داشتند كه از مدرسه علمي امام باقر، صادق و امام كاظم عليهم السلام دانش مي آموختند; مدرسه اي كه دربردارنده شاگردان آن امامان و شاگردان شاگردان آنان بوده است .
در چنين مدرسه اي - با آن قدمت و قوت فرهنگي اش - ممكن نيست تصور شود كه دانش آموختگان آن، شخصي را امام قرار دادند; در حالي كه امام نبوده است . اگر شخصي پنجاه ساله، عالم به علوم مختلف باشد، آيا مي توان تصور كرد كه مت به جهت علم زياد او، قائل به امامت و ولايت او شده باشند; در حالي كه او واقعا امام نيست و تنها داراي درجات عالي از علم است؟ اگر اين فرض امكان ندارد، پس در حق شخصي كه هنوز به سن ده سالگي نرسيده نيز امكان ندارد; زيرا مكتب اهل بيت عليهم السلام در آن زمان، از قوي ترين مدارس فكري و فرهنگي بود . و عده اي از فارغ التحصيل هاي آن، در كوفه، قم، مدينه و يا در جاهاي ديگر زندگي مي كردند . بزرگان اين مدرسه، قطعا با امام جواد عليه السلام و . . . معاشرت داشته و آن حضرت را امتحان كرده بودند . نمي توان باور كرد كه بدون تحقيق و تفحص و رسيدن به يقين، به امامت شخصي در سنين كودكي اعتقاد كرده و در راه او جان فشاني نموده باشند; در حالي كه او واقعا امام نبوده است؟ !
سؤال دوم: طايفه اماميه، مفهوم و معناي حقيقت و شروط امامت را نمي دانست و تنها خيال مي كرده كه امامت مجرد سلسله نسبي و وراثتي است؟ !
اين اشكال بر خلاف شروط و علايمي است كه به صورت متواتر يا مستفيض ، از اميرالمؤمنين عليه السلام تا امام رضا عليه السلام به جامعه شيعه رسيده است . شيعه اماميه قائل به امامت شخصي است كه معصوم از هر گناه، اشتباه و خطا بوده و اعلم از همه افراد امت خود باشد . و بر امامت او نص شده باشد . اين شروط، به دليل عقلي و نقلي متقن، ثابت شده است .
هشام بن سالم مي گويد: به امام صادق عليه السلام عرض كردم: «آيا ممكن است كه در يك وقت، دو امام باشد؟ امام فرمود: خير مگر اين كه يكي از آن دو ساكت و ماموم ديگري باشد و آن ديگري ناطق و امام باشد; اما اين كه هر دو امام ناطق باشند; در يك وقت اين امكان ندارد» .
هشام مي گويد: «به حضرت عرض كردم: آيا ممكن است كه امامت بعد از حسن و حسين عليهما السلام، در دو برادر محقق شود؟ حضرت فرمود: خير . . .» . (41)
از اين روايت و روايات ديگر استفاده مي شود كه شيعيان، اهميت زيادي براي «مساله امامت » قائل بودند و همواره درباره خصوصيات و شرايط آن، از امامان خود سؤال مي كردند .
سؤال سوم: شايد اعتقاد به امامت و ولايت امامان در سنين كودكي، بر اساس زور و فشار از بزرگان شيعه بوده است؟
اين فرضيه نيز با واقعيت سازگاري ندارد; زيرا با ورع و قداست بزرگان طايفه اماميه، هيچ گاه نمي توان باور كرد آنان با زور و فشار، مردم را به اطاعت از اشخاص دعوت كرده باشند! خصوصا با در نظر گرفتن اين نكته كه شيعيان در طول اين مدت، در شديدترين وضع، به جهت دعوت مردم به اهل بيت عليهم السلام به سر مي بردند .
دعوت مردم به سوي اهل بيت عليهم السلام، هيچ جهت منفعت مادي و مقام ظاهري در پي نداشت تا بتوان تصور كرد كه اين دعوت، به جهت طمع در امور دنيوي و مادي بوده است .
نمي توان باور نمود كه عقلا و علماي طايفه اماميه، به نادرستي بر مامت شخصي در سنين كودكي تباني و اتفاق داشته باشند; در حالي كه اين كار سبب ايجاد انواع محروميت ها براي آنان بود! و اين نيست مگر اين كه اين دعوت، ناشي از اعتقاد به حق نسبت به امامت آن شخص بوده است .
عظمت امام عليه السلام در سنين كودكي:
1- شبلنجي در كتاب نورالابصار مي نويسد:
«چون مامون از سفر خراسان به بغداد آمد، نامه اي به خدمت امام محمد تقي عليه السلام نوشت و با عزت و احترام تمام آن جناب را طلبيد . چون آن حضرت به بغداد تشريف آورد، پيش از آن كه مامون او را ملاقات كند، روزي به قصد شكار سوار شد . در اثناء راه به جمعي از كودكان رسيد كه در ميان راه ايستاده بودند . چون كودكان ابهت مامون رامشاهده كردند، پراكنده شدند; مگر آن حضرت كه از جاي خود حركت نفرمود و با نهايت وقار در مكان خود ايستاد تا آن كه مامون به نزديك او رسيد و از مشاهده آثار متانت و وقار متعجب گرديد . عنان كشيد و پرسيد: اي كودك! چرا مانند كودكان ديگر از سر راه دور نشدي؟ حضرت فرمود: اي خليفه! راه تنگ نبود كه بر تو گشاده كنم و جرمي و خطايي نداشتم كه از تو بگريزم و گمان ندارم كه تو كسي را بدون جرم در معرض عقوبت قرار دهي . مامون از شنيدن اين سخنان سخت متعجب شد و از مشاهده حسن و جمال او، دل از دست داد . پس پرسيد: اي كودك! چه نام داري؟ فرمود: پسر علي بن موسي الرضا عليه السلام هستم . مامون چون نسبش را شنيد، بر پدرش صلوات و رحمت فرستاد و روانه شد . چون به صحرا رسيد نظرش به مرغي افتاد . بازي به سوي او فرستاد، آن باز مدتي ناپديد شد . چون از آسمان برگشت، ماهي كوچكي در منقار داشت كه هنوز بقيه حياتي در آن بود . مامون از مشاهده آن حال در شگفت شد و ماهي را در دست خود گرفته، به شهر بازگشت . چون به همان موضع رسيد كه در هنگام رفتن حضرت جواد عليه السلام را ملاقات كرده بود، كودكان پراكنده شدند; ولي حضرت از جاي خود حركت نفرمود . مامون گفت: اي محمد! اين چيست كه در دست دارم؟ حضرت فرمود: حق تعالي دريايي چند خلق كرده است كه ابر از آن درياها بلند مي شود و ماهيان ريزه با ابر بالا مي روند و بازهاي پادشاهان آن را شكار مي كنند و پادشاهان آن را در دست مي گيرند و سلاله نبوت را با آن امتحان مي كنند .
مامون از مشاهده اين معجزه، شگفت زده شد و گفت: حقا كه تويي فرزند رضا عليه السلام; و سپس آن حضرت را به جهت فضل، علم و كمال عقل، نزد خود نگه داشت » . (42)
2 . ابن حجر هيتمي و ديگران نقل كرده اند:
«مامون مي خواست دختر خود را به حضرت جواد عليه السلام تزويج كند . بني عباس، از شنيدن اين قضيه، به صدا در آمده، به او گفتند: خلافت هم اكنون به ست بني عباس است; به چه جهت قصد داري آن را به بني هاشم منتقل كني؟
مامون در جواب گفت: علت آن، كثرت علم و فضل او است با كمي سنش .
آنان جواب دادند: او كودكي خردسال است و هنوز اكتساب علم و كمال نكرده است . اگر صبر كني كه كامل شود و بعد از آن با او وصلت نمايي، بهتر است . مامون گفت: شما ايشان را نمي شناسيد . علم ايشان از جانب حق تعالي است و كوچك و بزرگ آنان، از ديگران افضل اند . اگر مي خواهيد اين امر بر شما ثابت شود، علما را جمع كنيد و با او مباحثه نماييد . عباسيان قبول نموده، اتفاق كردند كه يحيي بن اكثم، قاضي القضات آن عصر، با او بحث كند . لذا در روزي معين، در مجلس مامون حاضر شدند و يحيي بن اكثم، مسائلي را از جواد عليه السلام سوال كرد و آن حضرت به بهترين وجه پاسخ آنها را داد .
سپس مامون از امام عليه السلام خواست كه يحيي بن اكثم را امتحان نموده، از او سؤال كند . حضرت به او فرمود: از تو سؤال كنم؟ يحيي در جواب عرض كرد: اختيار با شما است، اگر جواب آن را بدانم، مي دهم; و گرنه از محضر شما استفاده مي كنم .
امام جواد عليه السلام پرسيد: نظر تو چيست در رابطه با مردي كه در اول روز، به زني به حرام نگاه كرد و در وسط روز نگاه كردن به آن زن بر او حلال گشت . هنگام ظهر، نظر بر او حرام شد و در وقت عشاء، دوباره بر او حلال گشت و نصف شب باز زن بر او حرام شد و هنگام صبح، باز نگاه به آن زن، بر او حلال گشت . سر اين قضيه چيست و به چه جهت آ نزن بر او حلال و حرام شده است؟
يحيي بن اكثم در جواب عرض كرد: به خدا سوگند كه از اين مساله اطلاعي ندارم و اگر شما صلاح مي دانيد جواب آن را بفرماييد .
امام جواد عليه السلام فرمود: آن زن كنيز شخصي بود . در اول روز مردي اجنبي به او نگاه كرد كه نظر او حرام بود . آن مرد در هنگام نيمه روز آن كنيز را از مولايش خريد و از اين طريق كنيز را بر خود حلال كرد . هنگام ظهر آن زن را آزاد كرد . و لذا بر او حرام شد . در وقت عصر با او ازدواج نمود و او را بر خود حلال گرداند . در وقت مغرب، او را ظهار كرد و بر خود حرام نمود . هنگام عشاء، كفاره اي به جهت ظهار پرداخت و دوباره آن زن را بر خود حلال كرد . نيمه شب آن زن را يك طلاقه كرده و او را بر خود حرام نمود; ولي هنگام صبح به آن زن رجوع كرده و دوباره آن زن بر او حلال شد .
هنگامي كه سخنان امام جواد عليه السلام به اتمام رسيد، مامون رو به عباسيان كرد و گفت: آيا به آنچه كه انكار مي كرديد، رسيديد؟ سپس دخترش را به عقد امام جواد عليه السلام درآورد» . (43)
3 . سبط بن جوزي حنفي در كتاب «تذكرة الخواص » شبيه اين داستان را نقل كرده است .
چرا كودك امام باشد؟
ممكن است كسي اشكال كند كه چه ضرورتي دارد امام، كودك باشد; در حالي كه ممكن است مورد شك و ترديد عده اي قرار گيرد؟
پاسخ: ممكن است عواملي چند در اين انتخاب مؤثر باشد:
1 . امتحان مردم; زيرا با اثبات امامت طفل، از راه معجزه و جهات ديگر، انسان مورد امتحان قرار مي گيرد كه چگونه در برابر حق تسليم مي شود؟
2 . براي اثبات اين كه امامت اين شخص، از جانب خدا است; زيرا اگر امامان تنها در بزرگ سالي به مقام امامت نائل مي شدند، ممكن بود شخص خيال كند كه مقامات و كمالات آنان اكتسابي است . اما در طفل صغير، هيچ گاه اين گمان برده نمي شود و اگر طفلي فضايلي در حد امامت داشت، شكي نيست كه او از جانب خداوند، به مقام امامت نصب است; همان طوري كه در مورد امام جواد عليه السلام چنين اتفاق افتاد . فلذا يك توجيه براي امي بودن پيامبر صلي الله عليه و آله اين است كه كسي گمان نكند كه آنچه را كه براي مردم از معارف آورده، از ديگران فرا گرفته و يا در كتابي خوانده است .
3 . براي اثبات اين مطلب كه مقام و منزلت، بر اساس لياقت است نه بزرگي سن . چنان كه در جريان امارت و فرماندهي اسامة بن زيد چنين بود; زيرا در حالي كه عده اي از صحابه بر تعويض او اصرار داشتند، پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله به جهت لياقت وي، اصرار به فرماندهي او داشت .
پي نوشت ها:
1) صواعق المحرقة، ص 166 .
2) تطور الفكر السياسي، ص 102 .
3) بقره (2)، آيه 124 .
4) طه (20)، آيه 29 .
5) انبياء (21)، آيه 73 .
6) نساء (4)، آيه 59 .
7) مائده (5)، آيه 67 .
8) بحارالانوار، ج 68، ص 329 .
9) شرح المقاصد، 5/239 .
10) تاريخ طبري، ج 2، ص 84، سيره ابن كثير، ج 2، ص 158; سيره ابن هشام، ج 2، ص 32 .
11) اصول كافي، ج 1، ص 198- 203 .
12) سيد محسن امين عاملي، المجالس السنية، ج 5، ص 209 .
13) كشف المراد، صص 364 و 366 .
14) دلائل الصدق، ج 2 صص 27 و 28 .
15) الاقتصاد فيما يتعلق بالاعتقاد، ص 305 و 307 .
16) الذخيرة في علم الكلام، ص 429 .
17) المنقذ، ج 2، ص 278 .
18) الفصول المهمة، ترجمة الامام الجواد عليه السلام .
19) ارشاد شيخ مفيد، ص 316 .
20) صواعق المحرقة، ابن حجر، ص 123- 124 .
21) مريم (19)، آيه 12 .
22) تفسير فخر رازي، ج 11، ص 192 .
23) مريم (19)، آيه 29 .
24) ينابيع المودة، ص 454 .
25) قصص الانبياء، ص 266، باب 18، ح 307; به همين مضمون در كافي، ج 1، ص 382، ح 1 .
26) يوسف (12)، آيات 26- 27 .
27) فصول المختارة، ص 316 .
28) همان، ص 316 .
29) همان .
30) المهدي، سيد صدرالدين صدر، ص 114- 115، به نقل از بصائر الدرجات .
31) اثبات الوصيه، ص 193 .
32) كشف المراد، ص 388- 389 .
33) اصول كافي، ج 1، ص 382، حديث 10 .
34) همان، ج 1، ص 447، حديث 8 .
35) غيبت طوسي، ص 144 .
36) نساء (4)، آيه 6 .
37) فصول المختارة، ص 149- 150 .
38) اصول كافي، ج 1، ص 337، حديث 1 .
39) همان، حديث 2 .
40) بحارالانوار، ج 50، ص 7 .
41) همان، ج 25، ص 249- 250 .
42) نورالابصار، ص 188 .
43) مفتاح النجات، بدخشي، ص 184; صواعق المحرقة، هيثمي، ص 123; فصول المهمة، ابن صباغ مالكي، ص 249; اخبار الدول، قرماني، ص 116; نورالابصار، شبلنجي، ص 217 .
گردآوری و پاسخ:
سید محمد مهدی حسین پور
مدیر گروه وهابیت
ادامه مطلب
خالق "شبهای پیشاور" چه کسی است+تصاویر
فقید سعید مرحوم آیت الله علامه حاج سلطان الواعظین شیرازی، در زمره یکی از نامدارترین و غیورترین وعاظ و مبلغین ایران، در دهههای 20 و30 شمسی بود. دفاع جدی و پرانگیزه او از حریم امامت که بخشهایی از آن در اثر نفیس«شبهای پیشاور» نمایان گشته، فصلی شاخص و در خور در حیات تبلیغی اوست.
این کتاب که محصول سفر او به پاکستان و مناظرات وی با علمای اهل سنت است، تا هم اینک از منابع مورد مراجعه اهل تاریخ به شمار میرود.
وی بااستفاده از فن بیان و وعظ به نشر معرف اسلامی مشغول گردید.برای تکمیل علم وکمال وانجام وظایف وافاضه واستفاضه مسافرتهای بسیاری به کشورهای عراق،سوریه،فلسطین،هندوستان،اردن ومصر نموده وباطوایف بسیاری مثل یهود وهنود و منحرفان ازدین از قبیل بهاییها وقادیانیها،مناظرات دینی ومذهبی انجام داده که مهمترین آنها دوماظره مبسوطی است که درسال 1345قمری در هندوستان صورت گرفته است:
1:مناظره ای در دهلی بادانشمندان وبراهمه وبت پرستان هند درحضور گاندی که درپایان به اثبات حقانیت دین اسلام وخاتمیت پیامبر اسلام(ص)انجامید.
2:مجلس مناظره ای درپاکستان بادو عالم بزرگ اهل سنت حافظ محمدرشیدوشیخ عبدالسلام در مدت ده شب انجام شدکه درپایان شب دهم شش نفر از کسانی که در مجلس بودند فی المجلس مذهب جعفری اختیار کردند.
تصاویر ذیل، در سالروز رحلت آن فقید سعید، به شما تقدیم میداریم.

مرحوم علامه حاج سلطان الواعظین شیرازی 4- 5- 6- مرحوم حاج سلطان الواعظین شیرازی درمیان طلاب یکی از مدارس علمیه تهران

مرحوم حاج سلطان الواعظین شیرازی در کنار آیات: سید احمد خوانساری، شیخ محمدرضا تنکابنی و سید مرتضی لنگرودی

مرحوم حاج سلطان الواعظین شیرازی درکناربرخی علمای تهران

نمایی از مراسم تشییع مرحوم حاج سلطان الواعظین شیرازی در حرم مطهر حضرت معصومه(س)

نمایی از مرقد مرحوم حاج سلطان الواعظین شیرازی واقع در حرم مطهر حضرت معصومه(س)a
ادامه مطلب
ادعای ابن جوزی: سلونی قبل ان تفقدونی !!ومحکوم شدنش توسط یک زن
ابن جوزی بالای منبر گفت : « سلونی قبل ان تفقدونی » ؛ بپرسید از من قبل از آن که من از میان شما بروم . پس زنی ( که باطناً شیعه بوده ) از جا برخاست و گفت : آیا این که در یک شب علی برای غسل سلمان به مدائن رفت و مراجعت کرد صحیح است؟ ابن جوزی گفت: آری . آن زن گفت: اینکه عثمان سه روز بدنش در مزبله افتاده بود و علی هم حاضر بود صحیح است؟ گفت : بلی. پس زن گفت: باید علی بر حق باشد و عثمان بر باطل یا به عکس؟ ابن جوزی گفت: ای زن اگر تو بدون اجازه شوهرت از خانه بیرون شده ای خدا تو را لعنت کند و اگر با اجازه شوهرت آمده ای خدا شوهرت را لعنت کند. زن گفت: آیا عایشه که به جنگ علی رفت با اجازه پیغمبر رفت یا بی اجازه ؟ پس ابن جوزی سکوت کرد و از منبر به زیر آمد.
بحار الانوار ج 29، ص 647 – 648
الصراط المستقیم إلى مستحقی التقدیم، ج 1، ص218
ادامه مطلب
نسبت هذیان به پیامبر(ص)
از ماجراهاى تلخ صدر اسلام ، ماجرایى است که در پنج شنبه آخر عمر رسول خدا صلی الله علیه وآله اتفاق افتاد . در آن روز که پیامبر در بستر بیمارى بود و پس از آن به شهادت رسید ، به حاضران فرمود :
براى من قلم و دواتى حاضر کنید ، تا نامه اى بنویسیم که پس از آن هرگز گمراه نشوید .
عمربن خطاب و همراهان و همفکرانش ، با عبارت تند نسبت به رسول خدا صلی الله علیه وآله ، قلب آن حضرت را به درد آوردند به طوری که حضرت دستور داد که آنان از منزل حضرت خارج شوند.
بخاری داستان را این گونه تعریف می*کند :
عَنِ ابْنِ عَبَّاس رضى الله عنهما أَنَّهُ قَالَ یَوْمُ الْخَمِیسِ، وَمَا یَوْمُ الْخَمِیسِ ثُمَّ بَکَى حَتَّى خَضَبَ دَمْعُهُ الْحَصْبَاءَ فَقَالَ اشْتَدَّ بِرَسُولِ اللَّهِ صلى الله علیه وسلم وَجَعُهُ یَوْمَ الْخَمِیسِ فَقَالَ " ائْتُونِی بِکِتَاب أَکْتُبْ لَکُمْ کِتَابًا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ أَبَدًا ". فَتَنَازَعُوا وَلاَ یَنْبَغِی عِنْدَ نَبِیّ تَنَازُعٌ فَقَالُوا هَجَرَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله علیه وسلم .
ابن عباس می گفت: روز پنجشنبه وچه روزی بود آن روز وگریه کرد که اشک چشمش سنگریزه هارا خیس کرد، سپس گفت: روز پنجشنبه درد بر رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) شدید شد ، فرمود : کاغذی بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که هرگز گمراه نشوید ، حاضران اختلاف کردند در حالیکه چنین عملی در حضور پیامبر خدا شایسته وسزاوار نبود، گفتند : او بیمار است و هزیان می گوید .
البخاری الجعفی ، محمد بن إسماعیل أبو عبدالله (متوفای۲۵۶هـ) ، صحیح البخاری ، ج ۳ ، ص ۱۱۱۱ ، ح۲۸۸۸ ، کتاب الجهاد والسیر ، بَاب جَوَائِزِ الْوَفْدِ هل یُسْتَشْفَعُ إلى أَهْلِ الذِّمَّهِ وَمُعَامَلَتِهِمْ ، تحقیق د. مصطفى دیب البغا ، ناشر : دار ابن کثیر ، الیمامه - بیروت ، الطبعه : الثالثه ، ۱۴۰۷ - ۱۹۸۷
ابن اثیر در النهایه مینویسد :
أهْجَر فی منطقه یُهجِر إهجارا : إذا أفحش ، وکذلک إذا أکثر الکلام فیما لا ینبغی... والقائل کان عمر .
أهَجَرَ ، یعنی سخنان ناشایست گفت ، و همچنین وقتی که بیش از اندازه در آن چه شایسته و سزاوار نیست سخن بگوید . گوینده این سخن عمر بن خطاب بوده است .
الجزری ، أبو السعادات المبارک بن محمد (متوفای۶۰۶هـ ، النهایه فی غریب الحدیث والأثر ، ج ۵ ، ص ۲۴۴ ، تحقیق طاهر أحمد الزاوى - محمود محمد الطناحی ، ناشر : المکتبه العلمیه - بیروت - ۱۳۹۹هـ - ۱۹۷۹م .
الأفریقی المصری ، محمد بن مکرم بن منظور (متوفای۷۱۱هـ) ، لسان العرب ، ج ۵ ، ص ۲۵۴ ، ناشر : دار صادر - بیروت ، الطبعه : الأولى .
عینی در شرح صحیح بخاری در این باره میگوید :
هذه العبارات کلها فیها ترک الأدب والذکر بما لا یلیق بحق النبی صلى الله علیه وسلم ، ولقد أفحش من أتى بهذه العباره .
العینی ، بدر الدین محمود بن أحمد (متوفای۸۵۵هـ) ، عمده القاری شرح صحیح البخاری ، ج ۱۴، ص ۲۹۸ ،
غزالی در کتاب سر العالمین مینویسد :
ولما مات رسول الله صلى الله علیه وسلم قال قبل وفاته ائتوا بدواه وبیضاء لأزیل لکم إشکال الأمر واذکر لکم من المستحق لها بعدی. قال عمر رضی الله عنه دعوا الرجل فإنه لیهجر .
رسول خدا (ص) قبل از وفاتش فرمود : کاغذ و دواتی بیاورید تا نزاع و اختلاف در خلافت را از بین ببرم و کسی را که سزاوار خلافت بعد از من است معرفی کنیم . عمر گفت : این مرد را رها کنید که هذیان میگوید .
الغزالی ، أبو حامد محمد بن محمد (متوفای۵۰۵هـ) ، سر العالمین وکشف ما فی الدارین ، ج ۱ ، ص ۱۸ ، تحقیق : محمد حسن محمد حسن إسماعیل وأحمد فرید المزیدی ، ناشر : دار الکتب العلمیه - بیروت / لبنان ، الطبعه : الأولى ، ۱۴۲۴هـ ۲۰۰۳م
البته این واقعه در دیگر کتب اهل سنت نقل شده که به ذکر آدرس برخی از آنها اشاره می شود:
صحیح مسلم ج ۵ ص ۷۵ حدیث ۴۱۲۴
معجم اوسط طبرانی ج ۵ ص ۲۸۸
معجم الزوائد الهیثمی ج ۹ ص ۳۴
کنزل العمال متقی اهندی ج۵ ص ۶۴۴
طبقات ابن سعد ج ۲ ص ۲۴۳
مسند احمد ج ۳ ص ۲۴۳
مسند احمد ص ۲۹۳
کامل ابن اثیر ج ۲ ص ۳۲۰
فتح الباری ابن حجر عسقلانی ج ۸ ص ۱۰۱ دار المعرفه للطابعه و النشر بیروت - لبنان
ادامه مطلب
