عمر و انکار رحلت پیامبر(ص)

آیا جریان انکار رحلت پیامبراکرم(ص) توسط عمر بن خطاب از پیش تعیین شده بود؟

در اینجا توجه به سه نکته ضروری است:
1.به نظر می رسد که این کار این دو نیز از قبل طراحی شده بوده است مانند دیگر اعمال این دو نفر و دیگر غاصبان خلافت که شواهد بسیاری نیز آن را تایید می کند.
2. علمای شیعه و برخی از علماي اهل سنت انگيزه عمر از این کار را اینگونه ذکر کرده اند كه نكند بعد از نبي مكرم (صلي الله عليه و آله) مردم بريزند و با آقا امير المومنين، علي بن ابيطالب (عليه السلام) بيعت كنند. چراکه ابوبكر در زمان رحلت پیامبر در مدينه نبود ولذا تمام نقشه های آنان داشت نقشه بر آب می شد.لذا وقتی عمر ديد ابوبكر نيست گفت بهترين راهي كه بتوانيم جمعيت را در برزخ نگه داريم این است که یک اختلافی را بین مردم بیندازیم لذا گفت پيامبر أكرم (صلي الله عليه و آله) از دنيا نرفته و بر این مطلب به شدت تاکید کند تا ابوبكر از منطقه سنح برگردد. إبن أثير مي‌گويد:
فذهب سالم إبن عبيد وراء سنح، فاعلمه بموت رسول الله.
سالم بن عبيد را سريعا فرستاد دنبال ابوبكر كه در منطقه سنح خارج مدينه بود، تا رحلت پيامبر را به او خبر دادند.(البداية و النهاية لإبن كثير، ج5، ص265)
3.جالب آنکه برخی از اصحاب بلافاصله این آیه را برای عمر گوشزد کردند اما با واکنش شدید وی مواجه شدند اما وقتی ابوبکر رسید و این آیه را تلاوت کرد عمر گفت گویا چنین آیه ای را هرگز نشنیده بودم!!!
إبن أم مكتوم، عمر بن قيس (از صحابه بزرگ پيامبر كه حدود 14 مرتبه، وقتي پيامبر از مدينه بيرون مي‌رفت، به جاي پيامبر نماز خواند و جانشين پيامبر در مدينه بود) همين آيه‌اي را كه ابي بكر خواندند، ايشان قرائت كرد:
وَ مَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَي أَعْقَابِكُمْ
سوره آل عمران/آيه144
(دلائل النبوة للبيهقي، ج7، ص217 ـ السيرة النبوية لإبن كثير، ج4، ص481 ـ البداية و النهاية لإبن كثير، ج5، ص263)
همچنين عباس، عموي پيامبر أكرم (صلي الله عليه و آله) صراحت دارد كه وقتي آمد ديد نبي مكرم (صلي الله عليه و آله) از دنيا رفته، به زنانش تسليت گفت و با صراحت گفت:
إن رسول الله قد مات.
با كلمه قد كه نشانه حقيقت است، گفت پيامبر أكرم (صلي الله عليه و آله) به حقيقت از دنيا رفته است.
(تمهيد الأوائل للباقلاني، ص489)
إبن كثير دمشقي سلفي در البداية و النهاية، جلد 5، صفحه 263 مي‌گويد:
وقتي عباس گفت: پيامبر مرده، عمر شمشير به دست گفت: هركس بگويد پيامبر مرده، دست و پايش را قطع مي‌كنم.
فخرج العباس علي الناس فقال: هل عندكم عهد من رسول الله في وفاته فليحدثنا؟
آي مردم! آيا پيامبر چيزي درباره وفات خودش گفته بوده كه من نخواهم مرد؟ يا مثلا آيه‌اي در قرآن هست.
گفتند: نه. آمد نزد عمر و گفت:
هل عندك يا عمر من علم؟
آيا شما يك علم و آگاهي داريد و پيامبر به تو گفته كه نخواهم مرد؟
قال: لا.
گفت: نه.
عباس گفت:
اشهدوا ايها الناس.
گواه باشيد اي مردم كه پيامبر اكرم از دنيا رفته است.
تعبير أبو الفداء:
والله الذي لا اله الا هو! لقد لاق رسول الله الموت.
قسم به خداي لا شريك له! پيامبر از دنيا رفت.
و بعد گفتند برخيزيد تا پيامبر أكرم (صلي الله عليه و آله) را دفن كنيم.
(دلائل النبوة للبيهقي، ج7، ص217 ـ البداية و النهاية لإبن كثير، ج5، ص263 ـ كنز العمال للمتقي الهندي، ج، ص244 ـ أنساب الأشراف للبلاذري، ج2، ص243)
جالب آنکه عمر بعد از حضور ابوبکر در مدینه در چرخشی 180 درجه ای در جمع مردم می گوید:
ايها الناس! إني قد كنت قلت لكم بالأمس مقالة ما كانت إلا عن رأيي.
عمر گفت:آن حرفي را كه ديروز زدم و گفتم: «پيامبر نمرده و هركس بگويد پيامبر مرده، گردنش را مي‌زنم»، اين نظريه از پيش خود من بود.
ما وجدتها في كتاب الله
عبارتي كه گفتم: «پيامبر نخواهد مرد»، چيزي در كتاب خدا من نيافته و این آیه را ندیده بودم!!!.
و ما كانت عهد عهده إلي رسول الله.
و پيامبر چنين چيزي در اين زمينه به من نفرموده بود.
و لكني قد كنت أري أن رسول الله سيدبر أمرنا حتي يكون آخرنا.
من تصور مي‌كردم كه پيامبر تمام كار امت را شسته و رفته مي‌كند و آخرين نفري است كه از صحابه از دنيا مي‌رود.(تاريخ الطبري، ج2، ص449 ـ البداية و النهاية لإبن كثير، ج5، ص268)

گردآوری و پاسخ:
سید محمد مهدی حسین پور
مدیر گروه سایت وهابیت

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 29 بهمن 1393  ] [ 4:19 PM ] [ نرگس عباسی ]
[ نظرات0 ]

اعتراف ابوبکربه هجوم به خانه حضرت زهرا سلام الله علیها

یکی از مسائلی که جماعت مخالفین بر شیعیان وارد می کنند این است که عمر و ابوبکر به خانه صدیقه طاهره زهرای اطهر سلام الله علیها هجوم نبرده اند که این هم یکی از بی حیایی های این جماعت است. در این پست بر آنیم تا از کتب خود این جماعت برای شما ثابت کنیم که به اعتراف خود ابوبکر ، او به خانه حضرت زهرا سلام الله علیها هجوم برده است.

این مطلب در کتاب معجم الکبیر طبرانی - چاپ مکتبة ابن تیمیة - جلد ۱ - مسند ابی بکر عن رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم - حدیث ۴۳ - صفحه ۶۲ موجود می باشد.

ترجمه حدیث :

عبد الرحمن بن عوف به هنگام بيمارى ابوبكر به ديدارش رفت و پس از سلام و احوال‌پرسى، با او گفت و گوى كوتاهى داشت. ابوبكر به او چنين گفت:

من در دوران زندگى بر سه چيزى كه انجام داده‌ام تأسف مى‌خورم ، دوست داشتم كه مرتكب نشده بودم ، يكي از آن‌ها هجوم به خانه فاطمه زهرا بود ، دوست داشتم خانه فاطمه را هتك حرمت نمى‌كردم؛

منابع بیشتر :

۱ ـ الامامة و السیاسة ، جلد ۱ ، صفحه ۲۱ ، ناشر : دار الکتب العلمیة - بیروت لبنان

۲ ـ تاریخ طبری ، جلد ۲ ، صفحه ۳۵۳ ، ناشر : دار الکتب العلمیة - بیروت لبنان

۳ ـ العقد الفرید ، جلد ۴ ، صفحه ۲۵۴ ، ناشر : دار أحیاء التراث العربی - بیروت لبنان

۴ ـ سمط النجوم العوالی فی أنباء الاوائل و التوالی ، جلد ۲ ، صفحه ۴۶۵ ، ناشر : دار الکتب العلمیة - بیروت لبنان

نتیجه : ۱ ـ طبق فرموده پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم هر کس حضرت زهرا را بیازارد پیامبر را آزرده است ، پس ابوبکر با این اعتراف و کار خود حضرت زهرا و پیامبر را آزرده و طبق آیه قرآن کریم ( سوره احزاب آیه ۵۷ ) هر کس پیامبر و خدا را بیازارد خداوند هم در این دنیا و هم در آخرت او را لعن می کند و عذابی خار کننده برای او آماده کرده است. پس ثابت شد که ابوبکر ملعون است و همین حالا در آتش جهنم می باشد.

۲ ـ آیا کسی که پیامبر را آزار می دهد ، لایق جانشینی پیامبر است ؟

۳ ـ آیا با این روایات ابوبکر اهل آتش نیست ؟

گردآوری و پاسخ:
سید محمد مهدی حسین پور
مدیر گروه سایت وهابیت

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 29 بهمن 1393  ] [ 4:18 PM ] [ نرگس عباسی ]
[ نظرات0 ]

خلافت ابوبکر جریانی از پیش تعیین شده

آیا خلافت ابوبکر جریانی از پیش تعیین شده بود یا ناگهانی اتفاق افتاد؟

بی تردید جریان خلافت ابوبکر و غصب آن از صاحب اصلی اش امیرالمومنین علی علیه السلام جریانی از پیش تعیین شده بود که شواهد بسیاری نیز این موضوع را تایید می کند که به برخی از آنها اشاره می‌شود:
1- نخستین موضوع مطرح شده در خطبه غدیر خم هشدار به مخالفان و دشمنان علی بن ابیطالب است. پیامبر اکرم(ص) در این خطبه تاکید می‌کند که شمار ایشان کم نیست و پیوسته در اندیشه توطئه‌اند و برای آینده، نقشه‌ها دارند.( حافظ و واعظ شهيد محمد بن فنال نيشابوري،‌معروف به ابن الفارسي متوفاي سال 508 ه.ق. در كتاب روضة الواعظين صفحه 91 – 101 چاپ نجف اشرف 1353 ه.ق. )
2- در مجالس عمومی که پیامبر می‌خواست فضائل حضرت علی (ع) را بفرماید و از امامت ایشان سخن گوید، جنجال می‌کردند و هیاهو می‌نمودند. بارها همین که می‌فرمود: «الائمه بعدی اثنی عشرا»؛ ائمه بعد از من دوازده نفر هستند، نظم و سکوت مجلس به هم می‌خورد و جنجال و تحرک تا بدان حد می‌رسید که حضرت از ادامه گفتار باز می‌ماند (صحیح بخاری، ج 9، کتاب الفتن، باب الاستخلاف و کتاب الاحکام(
3- ابوبکر در هنگام وصیت برای جانشین خود بی‌هوش شد و عثمان به تشخیص خود نام عمر‌بن‌خطاب را نوشت. زمانی که ابوبکر به هوش آمد، نگاشته او را تایید و امضا کرد (تاریخ الامم و الملوک (ترجمه)ج 1 ص 2138). به راستی عثمان از کجا از ما فی‌الضمیر ابوبکر آگاهی داشت؟
4- با توجه به کیفیت وصیت ابوبکر این نکته هم حائز اهمیت است که حکمران دوم در هنگام مرگ می‌گوید: «اگر ابوعبیده زنده بود بدون مشورت هیچ‌کس، خلافت را به او می‌سپردم» (الطبقات الکبری، ج 3، ص 413) و آن گاه شورایی تعیین می‌کند که در هر صورت عثمان به زمام‌داری برسد. آیا جای تردید باقی است که این چند تن از سال‌ها پیش بر این تصمیم هم نظر بودند؟
5- در میان مخالفان علی‌بن‌ابیطالب چند شخصیت سرشناس دیده می‌شوند که سال‌ها با یکدیگر رابطه دوستی و خویشاوندی داشتند و عجیب که همه ایشان به دعوت ابوبکر اسلام آوردند. اینان عثمان، طلحه، زبیر، سعد‌بن‌ابی‌وقاص، عبدالرحمن‌بن‌عوف و ابوعبیده‌ جراح بودند (پس از غروب ص 133،یوسف غلامی). جز ابوعبیده ‌جراح که در زمان عمر زنده نبود، آن پنج نفر جزو شورای شش نفره خلافت قرار گرفتند.
6- در خطبه فدکیه حضرت زهرا (س) فرمودند: «تتربصون بنا الدوائر و تتوکضون الاخبار»؛ در انتظار حوادث ناگوار برای ما بودید و مواظب دریافت اخبار.(الاحتجاج طبرسی، ج 1،ص 136)

گردآوری و پاسخ:
سید محمد مهدی حسین پور
مدیر گروه سایت وهابیت

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 29 بهمن 1393  ] [ 4:17 PM ] [ نرگس عباسی ]
[ نظرات0 ]

معاویه اولین سب و لعن کننده امیر مومنان علی(ع)

چه کسی برای اولین بار سب و لعن حضرت علی علیه السلام را باب کرد و چرا دست به این کار زد؟

معاویه فرزند هند جگر خوار، اولین کسی بود که دستور سب و لعن امیر مومنان را صادر کرد و بنی امیه بعد از او این کار را ادامه دادند.
آری یکی از مظلومیتهای امیرالمومنین علی علیه السلام که در تاریخ بی سابقه بوده است همین ماجرای غم انگیز دشنام و لعن امیرالمومنین است که توسط معاویه ملعون و پلید پایه گذاری شد. معاویه سبّ و لعن علي(ع) و آل علي(ع) به يك سنت و فرهنگ تبديل کرد. رسما در مساجد و جمعه و جماعات مكه، مدينه و بسياري ديگر از شهرهاي مهم اسلامي، آن حضرت را لعن مي‌كردند. روز جمعه، در ميان مردم شام «يوم السَّب» (روز دشنام و لعن علي) نام گرفت. روزي يكي از خطبای مزدور معاویه كه سبّ و لعن علي(ع) را فراموش كرده بود، وقتي در مسير خانه آن را به ياد آورد، همانجا قضاي آن را به جاي آورد! در اين مكان مسجدي ساخته شد و نام آن را مسجد لعنت نهادند...
مرحوم علاّمه امینى با استناد به منابع معتبر اهل سنّت مى نویسد:
«معاویه پیوسته اصرار داشت که روایاتى در نکوهش مقام امیرمؤمنان على(علیه السلام) جعل کند و این کار را آن قدر ادامه داد که کودکان شام با آن خو گرفتند و بزرگ شدند و بزرگسالان به پیرى رسیدند. هنگامى که پایه هاى بغض و عداوت نسبت به اهل بیت(علیهم السلام) در قلوب ناپاکان محکم شد، سنّت زشت لعن و سبّ مولا على(علیه السلام) را به دنبال نمازهاى جمعه و جماعت و بر منابر، در همه جا، حتّى در محل نزول وحى یعنى مدینه رواج داد.(1) «جاحظ» نقل مى کند که معاویه در پایان خطبه نماز، با کلماتى زشت ، على(علیه السلام) را مورد سبّ و لعن قرار مى داد و آنگاه همین جملات را طىّ بخش نامه اى به همه بلاد اسلامى فرستاد، تا خطباى جمعه! نیز هماهنگ با او این گونه آن حضرت را لعن نمایند.(2)
همچنین نقل شده است که معاویه در قنوت نماز خویش على، حسن و حسین(علیهم السلام) را لعن مى کرد.(3)
ابن ابى الحدید معتزلى مى نویسد: «به دستور معاویه خطبا در هر آبادى و بر فراز منبرها، على(علیه السلام) را لعن مى کردند و به او و خاندان پاکش ناسزا مى گفتند».(4)
طبرى (مورّخ معروف) مى نویسد: «وقتى که معاویه، مغیرة بن شعبه را والى کوفه ساخت، به وى گفت:
«لا تَتَحَمَّ عَنْ شَتْمِ عَلیٍّ وَ ذَمِّهِ»; (از ناسزاگویى و مذمّت نسبت به على پرهیز نکن!).(5)
اصرار معاویه بر این کار تا آنجا بود که وقتى در مراسم حج شرکت کرد و وارد مدینه شد، تصمیم داشت، بر منبر رسول خدا(صلى الله علیه وآله)، على(علیه السلام) را لعن کند. به او گفتند: «سعد بن ابى وقّاص» در اینجا حضور دارد و از این کار ناخشنود خواهد شد; بنابراین، خوب است پیش از آن، با وى مشورت کنى.
معاویه قصد خویش را با وى در میان گذاشت. سعد گفت: اگر چنین کنى، من دیگر به مسجد پیامبر نخواهم آمد. معاویه که چنین دید تا زمانى که سعد زنده بود در آنجا اقدام به لعن نکرد.(6)
در کتاب «صحیح مسلم» (از کتاب هاى معروف و معتبر اهل سنّت) آمده است: معاویه به سعد بن ابى وقّاص گفت: چرا ابوتراب (على(علیه السلام)) را ناسزا نمى گویى؟ سعد در پاسخ گفت: به خاطر سه جمله اى که از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) در عظمت على(علیه السلام) شنیده ام که اگر یکى از آنها در حقّ من بود، از داشتن شتران سرخ مو (کنایه از اموال فراوان است) برایم بهتر بود.
آنگاه سعد بن ابى وقّاص آنها را نقل کرد که آن سه فضیلت عبارتند از: الف) در جریان تبوک که على(علیه السلام) را در مدینه به جاى خود گذاشت، خطاب به وى فرمود: «أَما تَرْضى أَنْ تَکُونَ مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسى إِلاَّ أَنَّهُ لاَ نُبُوَّةَ بَعْدِی»; (آیا خشنود نیستى که جایگاه تو در نزد من همانند هارون نسبت به موسى باشد جز آن که بعد از من نبوّتى نیست). ب) در جنگ خیبر بعد از آن که دیگران نتوانستند قلعه خیبر را بگشایند فرمود: «لاُعْطِیَنَّ الرّایَةَ رَجُلا یُحِبُّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ یُحِبُّهُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ»; (پرچم را به دست مردى خواهم داد که خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش نیز او را دوست مى دارند). آنگاه پرچم را به دست على(علیه السلام) داد وفتح و پیروزى حاصل شد. ج) وقتى که (در ماجراى مباهله) آیه 61 سوره آل عمران (فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَکُمْ...) نازل شد، رسول خدا(صلى الله علیه وآله)، على و فاطمه و حسن و حسین(علیهم السلام) را فرا خواند و فرمود: «اَللّهُمَّ هؤُلاءِ أَهْلِی»; (خداوندا! اینان خاندان من هستند که مشمول این آیاتند).(7)
معاویه کینه توز عجیبى بود و شاید کمتر کسى در کینه توزى به پاى او مى رسید تا آنجا که درخواست بزرگان اسلام و حتّى برخى از بنى امیّه را جهت ترک این عمل زشت و نفرت انگیز رد مى کرد و همچنان به کار خویش ادامه مى داد.
علاّمه مجلسى نقل مى کند: در ملاقاتى که ابن عبّاس با معاویه داشت، به وى گفت: اى معاویه! تو على را مى شناسى و سابقه او را در اسلام مى دانى و به فضل و مقام وى آگاهى; اکنون که وى از دنیا رفته است، دستور بده بر منبرهایتان به وى ناسزا نگویند. معاویه با وقاحت تمام درخواست وى را رد کرد.(8)
ابوعثمان جاحظ مى گوید: گروهى از بنى امیّه با توجّه به آثار منفى این کار ـ به معاویه گفتند: تو به آنچه خواستى رسیدى، دیگر از لعن على دست بردار! پاسخ داد: نه به خدا سوگند! باید آن قدر این کار ادامه یابد، تا کودکان با آن بزرگ شوند و بزرگسالان با آن پیر گردند و هیچ کس فضیلتى براى على نگوید!(9)
به هر حال، با این برنامه، لعن على(علیه السلام) و خاندان وى به صورت یک سنّت درآمد و هفتاد هزار منبر در عصر امویین در سراسر کشور اسلامى نصب شد و بر فراز آن ها، على(علیه السلام) را لعن مى کردند.(10)
این برنامه تا زمان عمربن عبدالعزیز ادامه داشت و آثار منفى آن هر روز آشکارتر مى شد; تا آن که وى در زمان خلافت خویش (سال 99 هجرى) طىّ بخش نامه اى به همه بلاد اسلامى دستور لغو این سنّت زشت را صادر کرد.(11)
آرى بنى امیّه براى کتمان سابقه زشت خود و جلوگیرى از نشر فضایل على(علیه السلام)و در نتیجه گرایش مردم به «خطّ علوى» به سبّ و لعن آن حضرت روى آوردند. در واقع، آنان ادامه حکومت جنایت بار خویش را بر پایه چنین سنّتى استوار مى دیدند. این نکته اى است که «مروان بن حکم» بدان تصریح کرده است.
در تاریخ مى خوانیم که وقتى از «مروان حکم» سؤال شد که چرا شما على را سبّ و لعن مى کنید؟ و این کار چه نفعى براى شما دارد؟ پاسخ داد: «لاَ یَسْتَقِیمُ لَنَا الاَمْرُ إِلاَّ بِذَلِکَ»; (حکومت ما جز با این کار سامان نمى یابد).(12)
آنان با طرح و گسترش چنین حرکت زشت و ناجوانمردانه اى، آزار، کشتن و اسارت خاندان هاشمى را براى مزدوران خویش امرى ساده و حتّى مورد رغبت و پسندیده مى ساختند و در پناه آن به اهداف شوم دنیا طلبانه خویش دست مى یافتند.(13)

پی نوشت:
)1( الغدیر، ج 2، ص 101-102.
)2( این کلمات را ابن ابى الحدید در شرح خود (ج 4، ص 56) به نقل از جاحظ آورده است که به علّت زشتى این کلمات، از نقل آن خوددارى مى کنیم.
)3( تاریخ طبرى، ج 4، ص 52 و بحارالانوار، ج 23، ص 169.
)4( شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج 11، ص 44.
)5( تاریخ طبرى، ج 4، ص 188 (حوادث سال 51 هجرى) و کامل ابن اثیر، ج 3، ص 472.
)6( عقد الفرید، ج 4، ص 366.
(7(صحیح مسلم، کتاب فضائل الصحابة، باب فضایل على بن ابى طالب، حدیث سوم، با تلخیص.
)8( بحارالانوار، ج 33، ص 256.
)9( شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج 4، ص 57 و الغدیر، ج 2، ص 102.
)10( ربیع الابرار زمخشرى، ج 2، ص 186 (مطابق نقل الغدیر، ج 10، ص 266).
)11( کامل ابن اثیر، ج 5، ص 42 و شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج 4، ص 58. (براى آگاهى بیشتر از ماجراى سنّت معاویه و پیروانش در سبّ و لعن مولا(علیه السلام) رجوع کنید به: الغدیر، ج 2، ص 101 به بعد و ج 10، ص 257 به بعد; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج 4، ص 56 به بعد ; پیام امام امیرالمؤمنین(علیه السلام)، ج 2، ص 652 و دائرة المعارف الاسلامیة الشیعیة، ج 1، ص 59).
)12( رجوع کنید به: انساب الاشراف، ج 2، ص 407; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج 13، ص 220 و الغدیر، ج 7، ص 147، ج 8، ص 264 و ج 9، ص 392.
)13(گرد آوری از کتاب: عاشورا ریشه ها، انگیزه ها، رویدادها، پیامدها، زیر نظر آیت الله مکارم شیرازی، ص183.

گردآوری و پاسخ:
سید محمد مهدی حسین پور
مدیر گروه سایت وهابیت

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 29 بهمن 1393  ] [ 4:17 PM ] [ نرگس عباسی ]
[ نظرات0 ]

برای این جمله چه جوابی دارید؟

طبری در تاریخش می نویسد:
هنگامی که معاویه خواست از عبدالله بن عمر برای پسرش یزید بیعت بگیرد، در علت جانشینی یزید خطاب به ابن عمر گفت: نمى‏ خواهم امت محمد را از پس خويش چون گله بى‏ چوپان رها كنم...(تاریخ طبری، ترجمه، جلد 7، ص 2868)
یک سوال:
آیا معاویه دلسوزتر از پیامبر اکرم(ص) بود که تمام توانش را برای جانشین بعد از خود به کار بست؟ آیا پیامبر امتش را چون گله بی چوپان رها کرد ولی معاویه این کار را نکرد؟آیا پیامبر نعوذ بالله از معاویه هم کمتر می فهمید؟ یا زمان معاویه حساستر از زمان بعد از پیامبر بود؟

گردآوری و پاسخ:
سید محمد مهدی حسین پور
مدیر گروه سایت وهابیت

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 29 بهمن 1393  ] [ 4:17 PM ] [ نرگس عباسی ]
[ نظرات0 ]

معنای سنت از دیدگاه شیعه

سنت از دیدگاه شیعه به چه معناست؟ و فرق آن با اهل سنت چیست؟

سنّت در لغت به معناي روش و شيوه است. [۱].
در دين اسلام و منابع ديني، سنت به سنت پيامبر اکرم(ص) گفته مي شود و به معناي تمامي رفتارها و گفتارهايي است كه در حضور و زمان ايشان انجام مي شده و نهي از آن نفرموده است.
در مذهب شيعه، علاوه بر پيامبر اکرم(ص)، امامان معصوم شيعه علیهم السلام نيز داخل تعريف سنت دانسته شده اند. [۲] در مجموع؛ سنّت در اصطلاح شيعيان يعني گفتار و كردار و تقريرِ چهارده معصوم و در اصطلاح اهل سنّت يعني گفتار و كردار و تقريرِ پيامبر. گفتار به معناي قول چهارده معصوم و كردار به‌معناي عمل و رفتار چهارده معصوم است. تقرير به‌معناي سكوتي است كه علامت رضايت باشد.[۳].

پی نوشت:
1- شب خيز، محمد رضا، اصول فقه دانشگاهي، نشر لقاء، قم - ايران، اول، 1392 ه‍ ش .
2- اصول الفقه، محمد رضا مظفّر، ج۳، ص۶۴.
3- شب خيز، محمد رضا، اصول فقه دانشگاهي، نشر لقاء، قم - ايران، اول، ۱۳۹۲ ه‍ ش .

گردآوری و پاسخ:
سید محمد مهدی حسین پور
مدیر گروه سایت وهابیت

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 29 بهمن 1393  ] [ 4:16 PM ] [ نرگس عباسی ]
[ نظرات0 ]

منشا و خواستگاه عدالت صحابه

بحث عدالت صحابه از کجا شروع شده و مبدا و خواستگاه آن از چه زمانی بوده است؟

يكي از عقايد اهل تسنن در مورد صحابه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله وسلم ، سخني معروف و موهوم به نام : عدالت همه صحابه است .چون اهل سنت از احترام و اهميتي كه قرآن براي «مهاجرين اولين» در آيه 100 سوره توبه قايل شده، چنين استفاده مي‌كنند كه آنها تا پايان عمر مرتكب هيچ گونه خلافي نشده و بايد بدون چون و چرا همه آنها را عادل بشماريم.
سپس اين موضوع را به همه صحابه به خاطر تمجيدي كه قرآن از آنها در ماجراي بيعت رضوان و جاهاي ديگر كرده، تعميم داده‌اند و در عمل، صحابه را بدون در نظر گرفتن اعمالشان، انسان‌هايي استثنايي شمرده و اجازه هرگونه نقد و بررسي در كارهايشان را از انديشمندان سلب نمودند. قايل شدن به اجتهاد جميع صحابه و توجيه عملكردها و خطاهاي آنان از طريق «خطاي در اجتهاد» چشم بستن بر واقعيت‌هاي تاريخي و ناديده گرفتن آنهاست
سبب پيدايش بحث:
ابن عرفه روايت كرده است كه بيشتر احاديث و رواياتي كه در فضايل صحابه وجود دارد، در روزگار بني‌اميه و به منظور نزديك شدن به آنها ساخته و پرداخته شده است. اين روايات به گونه‌اي مرتب گرديده كه از هر صحابي يك الگو و پيشواي شايسته براي تمام مردم روي زمين ارائه نموده است و رگبار لعن و نفرين را براي هر كسي كه يكي از صحابه را ناسزا گفته يا نسبت ناروايي به او بدهد، فرو مي‌بارد. (1) مهم‌ترين انگيزه‌اي كه براي ايجاد اين بحث مطرح شده است، دو منشأ اصلي دارد:
1. انگيزه‌هاي عقيدتي : به دنبال جنگ صفين ـ كه حكميت به سود معاويه انجاميد ـ خوارج، علي عليه السلام و معاويه و عمروعاص را فاسق شمردند. اهل‌حديث و بعدها اشعري‌ها بر اين باور شدند كه مرتكبان گناه كبيره، بويژه اصحاب، نه كافرند و نه فاسق و اگر در ميان اصحاب اموري رخ داده است، ربطي به ما ندارد. از اين رو، گفته‌اند صحابه همگي عادل‌اند؛ چه كساني كه مبتلا به فتنه شدند و چه غير آن. معتزله نيز گفته‌اند همه صحابه عادل‌اند، مگر كساني كه با علي عليه السلام جنگيدند. (2)
2. انگيزه سياسي : در زمان حيات پيامبر گرامي اسلام صلي الله عليه و آله چنين بحثي مطرح نبود كه آيا صحابه، همگي عادل‌اند يا نه؟ با حضور پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله اهميت حديث چندان مشهود نبود،؛ چرا كه اصحاب با آن حضرت بودند و آنچه را كه از وي مي‌شنيدند، عمل مي‌كردند امّا پس از ايشان مردم نياز بيشتري به احاديث پيامبر جهت تفسير و توضيح قرآن احساس مي‌كردند. (3) در عصر امام علي عليه السلام، معاويه و عمرو عاص به كمك برخي از عالمان درباري، براي اين كه حاكميت خود را شرعي و قانوني جلوه دهند، چاره كار را در اين ديدند كه در ميان مسلمانان اين انديشه را رواج دهند كه ميان آن صحابه‌اي كه از كودكي در دامان پيامبر صلي الله عليه و آله بزرگ شده و در همه صحنه‌هاي خطير بوده، با آن صحابه‌اي كه تنها لحظه‌اي آن حضرت را درك كرده، هيچ فرقي نباشد. در اين صورت، فضيلت افرادي مانند معاويه ـ كه تنها پس از فتح مكه تا رحلت پيامبر در محضر ايشان بودند ـ بيشتر از صحابي است كه آن حضرت را فقط ديده‌اند. اين نقشه آنان نيز مانند ساير مكر و حيله‌هايشان در قالب قانون جلوه‌گر شد. (4)

پي نوشت ها :
1. آراء علماء و المسلمين في التقيه و الصحابه و الصيانه القرآن الكريم، ص85.
2. تدريب الراوي، ج1، ص199.
3. صحابه در قرآن، ص82-277.
4. عدالت صحابه از ديدگاه تشيع و تسنن، ص6-32.

گردآوری و پاسخ:
سید محمد مهدی حسین پور
مدیر گروه سایت وهابیت

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 29 بهمن 1393  ] [ 4:16 PM ] [ نرگس عباسی ]
[ نظرات0 ]

وقتی دروغگویی عادی می شود!!

جناب آقای ماجیشون که از علماء بزرگ أهل سنت است و از روات صحیح مسلم و سنن أبو داود و صحیح ترمذی و سنن إبن ماجه است و از نظر اعتبار و وثاقت، خیلی جایگاه بالایی دارد، آقای إبن حجر عسقلانی و مزی و إبن خلّکان قضیه‌ای را از او نقل می‌کنند و این قضیه را به عنوان یک قضیه قطعی آورده‌اند:

پسر إبن ماجشون می‌گوید:

عرج بروح أبی الماجشون، فوضعناه علی سریر الغسل و قلنا للناس: نروح به. فدخل غاسل إلیه یغسله فرأی عرقا یتحرک من أسفل قدمه فاقبل علینا، فقال: أری عرقا یتحرک و لا أری أن أعجل علیه. فاعتللنا علی الناس و قلنا: نغدوا لم یتهیأ أمرنا علی ما أردنا فأصبحنا و غدا علیه الغاسل و جاء الناس، فرأی العرق علی حاله، فاعتذرنا إلی الناس بالأمر الذی رأیناه، فمکث ثلاثا علی حاله، ثم إنه نشع بعد ذلک، فاستوی جالسا، فقال: ائتونی بسویق، فأتی به، فشربه، فقلنا له: خبرنا مما رأیت، قال: نعم، إنه عرج بروحی، فصعد بی الملک حتی أتی سماء الدنیا فاستفتح ففتح له، ثم هکذا فی السماوات حتی انتهی إلی السماء السابعة، فقیل له: من معک؟ قال: الماجشون. فقیل له: لم یأن له بقی من عمره کذا و کذا سنة و کذا و کذا شهرا و کذا و کذا یوما و کذا و کذا ساعة، ثم هبط فرأیت النبی صلی الله علیه و سلم و رأیت أبا بکر عن یمینه و عمر عن یساره و رأیت عمر إبن عبد العزیز بین یدیه، فقلت للذی معی: من هذا؟ قال: أو ما تعرفه؟ قلت: إنی أحببت أن أستثبت. قال: هذا عمر بن عبد العزیز: قلت: إنه لقریب المقعد من رسول الله صلی الله علیه و سلم. قال: إنه عمل بالحق فی زمن الجور و إنهما عملا بالحق فی زمن الحق

پدرم ماجشون از دنیا رفته بود و می‌خواستیم غسلش بدهیم که دیدیم رگ‌های پایش حرکت می‌کند. غسل دادن را به تأخیر انداختیم تا رگ‌هایش درست شود. سه شبانه‌روز به همان شکل ماند و رگ‌های پایش حرکت می‌کرد. بعد از سه روز به حالت عادی برگشت و پدرم بلند شد نشست و گفت: شربتی برای من بیاورید. شربتی آوردند و او خورد. به او گفتیم: از چیزهایی که دیدی به ما خبر بده. گفت: مَلَکی آمد و مرا به آسمان هفتم بردند. وقتی به آسمان هفتم رسیدیم، به آن مَلَک گفته شد: او چه کسی است که با خود آورده‌ای؟ گفت: آقای ماجشون. به او گفته شد: هنوز از عمر او چند سال و چند ماه و چند روز و چند ساعت مانده است (یعنی اشتباهاً قبض روح شده است) و ما را برگرداندند. هنگام برگشتن، نبی (صلی الله علیه و سلم) را دیدم که أبو بکر در سمت راستش و عمر در سمت چپش و عمر بن عبد العزیز هم جلوی آن حضرت بود. به کسی که با من بود گفتم: کسی که جلوی پیامبر (صلی الله علیه و سلم) نشسته است، کیست؟ گفت: آیا او را نمی‌شناسی؟ او عمر بن عبد العزیز است که در دوران جور و ستم، به حق عمل کرده است و أبو بکر و عمر در دوران حق، به حق عمل کردند.

تهذیب الکمال – المزی – ج ۳۲ – ص ۳۳۸- مؤسسة الرسالة

وفیات الأعیان وأنباء أبناء الزمان – ابن خلکان – ج ۶ – ص ۳۷۷- دار الثقافة

الوافی بالوفیات – الصفدی – ج ۲۸ – ص ۶۷- دار إحیاء التراث

البته جناب ابن حجر عسقلانی در مورد شرح حال این آقا گفته اند:

إنما سمی الماجشون لکونه کان یعلم الغناء و یتخذ القیان.

آقای ماجشون را ماجشون نامیدند به این دلیل که غنا آموزش می‌داد و سر و کارش با کنیزکان مغنّی و آوازه‌خوان بود.

تهذیب التهذیب لإبن حجر العسقلانی، ج ۱۱، ص ۳۴۰، شماره ۶۵۰- دارالفکر

حالا شما بگید. چطوری میشه کسی غنا گوش بده. سر و کارش با کنیزکان رقاص باشه. بعد بره آسمون هفتم و ملائک رو ببینه

و چطور میشه ملک الموت اشتباهی جون بگیره؟

جالب این‌که مرحوم علامه امینی (ره) این قضیه را در کتاب الغدیر نقل می‌کند و می‌گوید:

ما کنت أحسب أن یوجد فی الأمة الإسلامیة من یتهم الملک الموکل بقبض الأرواح بالجهل بآونة الوفیات و قد وکل به من عند العزیز العلیم فقال سبحانه: «قُلْ یَتَوَفَّاکُمْ مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذِی وُکِّلَ بِکُمْ ثُمَّ إِلَی رَبِّکُمْ تُرْجَعُونَ (سجده / ۱۱)».

من گمان نمی‌کردم در أمت اسلامی کسانی باشند که ملک الموت را متهم کنند به این‌که جاهلانه و بدون دستور خداوند قبض روح می‌کرد! با این‌که خود ملک الموت موکل قبض روح شده است و خداوند می‌فرماید: « بگو: فرشته مرگ که بر شما مأمور شده، جان شما را می‏گیرد».

الغدیر للشیخ الأمینی، ج ۱۱، ص ۱۳۵

البته این رویه دوستان اهل سنت در سایر روایاتها هم هست

بخاری و مسلم در صحیحشان با اسناد به ابوهریره از او نقل کرده اند که:

(( ملک الموت بر حضرت موسی وارد شد و با او گفت: دعوت خدایت را پاسخ ده. موسی هم چنان سیلی به چشم ملک الموت زد که کور شد. آنگاه حضرت ملک الموت به جانب خدا برگشت و گفت: مرا به سوی بنده ایی فرستادی که مرگ را نمی خواهد. در نتیجه چشم مرا کور کرد. خداوند عز و جل نیز چشمش را بازگرداند و گفت: به سوی بنده ام برو به او بگو: اگر زندگی را می خواهی دستت را روی بدن یک گاو نر بگذار. هر قدر مو زیر دستت آمد به ازای هر یک مو یک سال زندگی میکنی.))

صحیح البخاری – البخاری – ج ۲ – ص ۹۲- دارالفکر

صحیح البخاری – البخاری – ج ۴ – ص ۱۳۰- دارالفکر

صحیح مسلم – مسلم النیسابوری – ج ۷ – ص ۱۰۰- دارالفکر

مسند احمد – الإمام احمد بن حنبل – ج ۲ – ص ۳۱۵- دارصادر

فتح الباری – ابن حجر – ج ۶ – ص ۳۱۵- دارالمعرفه

عمدة القاری – العینی – ج ۸ – ص ۱۴۸- داراحیاء التراث العربی

عمدة القاری – العینی – ج ۱۵ – ص ۳۰۶- دار احیاء التراث العربی

صحیفة همام بن منبه – همام بن منبه – ص ۳۰- مکتبه خانجی قاهره

تأویل مختلف الحدیث – ابن قتیبة – ص ۲۵۶- دارالکتب العلمیه

صحیح ابن حبان – ابن حبان – ج ۱۴ – ص ۱۱۶- موسسه الرساله

گردآوری و پاسخ:
سید محمد مهدی حسین پور
مدیر گروه وهابیت

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 29 بهمن 1393  ] [ 4:15 PM ] [ نرگس عباسی ]
[ نظرات0 ]

چرا عمر ازدواج موقت را حرام كرد؟!!

چرا عمر ازدواج موقت را حرام كرد؟!!

در صحيح مسلم ، مصنف عبدالرزاق ، مسند احمد بن حنبل ، سنن بيهقى و ديگر منابع مهم اهل سنت از جابر بن عبدالله آمده است كه گفت :ما در روزگار پيامبر خدا (ص ) و خلافت ابوبكر، با يك مشت خرما و آرد براى چند روز ازدواج موقت مى كرديم ، تا اينكه عمر به خاطر عمرو بن حريث آن را ممنوع كرد.
(صحيح مسلم ، باب نكاح المتعه ، ح 1405، ص 1023؛ و در شرح نووى ، ج 9، ص 183؛ مصنف عبدالرزاق ، ج 7، ص 500 كه در آن آمده است : در روزگار پيامبر؛ سنن بيهقى ، ج 7، ص 237، باب ما يجوز ان يكون مهرا؛ مسند احمد، ج 3، ص 304 كه گفته تا آخر عمر ما را نهى كرد؛ و به صورت فشرده در تهذيب التهذيب ، ضمن شرح حال موسى بن مسلم ، ج 10، ص 371؛ فتح البارى ، ج 11، ص 76؛ زادالمعاد، ج 1، ص 205؛ كنزالعمال ، ج 8، ص 293.)
عبدالرزاق در مصنفش از قول عطاء از جابر آورده است كه او گفت :ما در زمان پيامبر خدا (ص ) و ابوبكر و عمر ازدواج موقت مى كرديم . تا اينكه در اواخر خلافت عمر، عمرو بن حريث زنى را به متعه گرفت ، جابر نام آن زن را برده ، ولى من آن را فراموش كرده ام . آن زن از عمرو باردار شد و خبر آن به عمر رسيد. پس عمر آن زن را احضار كرد و حقيقت را از او جويا شد. آن زن هم موضوع را با وى در ميان نهاد و اعتراف كرد. عمر از او پرسيد: چه كسى گواه بر ماجرا بوده است ؟ عطاء گفت : نمى دانم كه گفت مادرم و يا سرپرستم كه عمر پرسيد: غير از اين دو نفر كسى ديگر نبود؟! زيرا از اين مى ترسيد كه نكند حيله اى در كار باشد) مصنف عبدالرزاق ، ج 7، ص 496-497، باب المتعة .)
و در روايتى ديگر جابر گفته است : عمرو بن حريث از كوفه آمد و با كنيزكى آزاد شده ازدواج موقت كرد. آن زن باردار شد. پس او را به نزد عمر بردند. عمر از او ماجرا را پرسيد و آن زن گفت : عمرو بن حريث با من ازدواج موقت كرده است . عمر از فرزند حريث مساله را جويا شد، او هم به آن اعتراف كرد كه كار پنهانى نكرده است . پس عمر پرسيد همين يك مورد است ؟ زيرا كه اين داستان هنگامى رخ داده بود كه عمر آن را ممنوع كرده بود(مصنف عبدالرزاق ، ج 7، ص 500؛ فتح البارى ، ج 11، ص 76)
و در روايتى ديگر از محمد بن الاسود مى خوانيم كه عمرو بن حوشب با دوشيزه اى از قبيله بنى عامر بن لؤى ازدواج موقت كرد. آن زن باردار شد و ماجرا را به عمر گزارش دادند. عمر آن زن را احضار كرد و از او موضوع را جويا شد. آن زن عمرو بن حوشب را معرفى كرد. عمر مساله را از عمرو پرسيد، او هم اعتراف كرد. آنگاه از او پرسيد چه كسى بر اين مورد گواه تو است ؟ راوى مى گويد نمى دانم گفت : مادر يا خواهر، و يا برادر و مادرش كه عمر ناراحت شد و بر منبر رفت و گفت : چه پيش آمده كه مردها دست به ازدواج موقت مى زنند و بر كارشان گواه عادل نمى گيرند و آن را آشكار نمى سازند؟! بعد از اين ، مرتكب چنين كارى را حد مى زنم ! راوى مى گويد كسانى كه پاى منبر عمر و سخنان او نشسته بودند اين مطالب را گفته اند و مردم هم از آنها گرفته اند (مصنف عبدالرزاق ، ج 7، ص 500-501 البته به نظر مى آيد عمرو بن حوشب ، تحريف عمرو بن حريث باشد)
همچنين در كنزالعمال به نقل از ام عبدالله ، دختر خيثمه ، آمده است كه مردى از شام بر او وارد شد و گفت : تمناى همخوابگى مرا سخت آزار مى دهد، مرا براى ازدواج موقت به بانويى راهنمايى كن . ام عبدالله او را به بانويى معرفى كرد و او هم با وى شرط و قرار گذاشت و عدولى چند بر ازدواجشان گواه گرفت . آن دو مدتى را با يكديگر گذرانيدند و در آخر از هم جدا شدند. خبر به عمر بن خطاب رسيد و كسى را به دنبال او فرستاد و پرسيد: چنين اتفاقى رخ داده است ؟ ام عبدالله گفت : آرى . عمر گفت : هنگامى كه آن مرد بازگشت ، مرا خبر كن . و منهم چنان كردم و عمر او را احضار كرد و پرسيد: چرا چنين كارى را مرتكب شدى ؟ آن مرد گفت : من اين كار را در زمان پيغمبر هم انجام داده ام و آن حضرت تا زنده بود ما را از انجام آن منع نكرد. و در حكومت تو نيز چنين كردم و ممنوعيتى از تو نشنيدم . عمر گفت : به خدايى كه جانم در دست اوست سوگند اگر با اطلاع از نهى من چنين كارى را كرده بودى سنگسارت مى كردم تا زنا از نكاح باز شناخته شود (كنز العمال ، ج 8، ص 294)
در مصنف عبدالرزاق از قول عروة آمده است كه ربيعة بن امية بن خلف ، با بانويى قابله از قابله هاى مدينه ، كه صالح و خوشنام بود، به گواهى دو زن ، كه يكى از ايشان خوله دختر حكيم بود، ازدواج موقت كرد و هنوز از ازدواج ايشان چيزى نگذشته بود كه آن دختر حامل شد، و خوله خبر به عمر برد. عمر با شنيدن اين خبر، خشمگين شد و برخاست و در حالى كه گوشه ردايش روى زمين كشيده مى شد، بر منبر رفت و گفت : به من گزارش داده اند كه ربيعة بن اميه با قابله اى از قابله هاى مدينه به گواهى دو زن دست به ازدواج موقت زده است . اگر پيش از اين مى دانستم ، او را سنگسار مى كردم (مصنف عبدالرزاق ، ج 7، ص 503؛) و روایات دیگر...
نقد بدعت عمر در تحریم ازدواج موقت:
در رواياتى كه گذشت ، ديديم كه صحابه متفق بودند آيه فما استمتعتم به منهن ...درباره ازدواج موقت نازل شده و پيامبر خدا (ص ) به آن فرمان داده است و آنها هم در زمان خلافت ابوبكر و نيمى از خلافت عمر، حتى با مشتى آرد و خرما ازدواج موقت مى كردند، تا اينكه عمر آن را به خاطر مساله اى ، كه به وسيله عمرو بن حريث روى داده بود، نهى كرد.
همچنين ديديم كه ازواج موقت در زمان عمر، پيش از آنكه آن را ممنوع كرده باشد، معمول و رايج بود و به طورى كه از برخى از روايات گذشته برمى آيد، عمر نكاح متعه را بتدريج تحريم كرده و آن را با سختگيرى در امر شهود بر ازدواج موقت و اينكه بايد عدول مؤمنان بر آن گواه باشند، آغاز و در آخر آن را اكيدا منع كرد؛ تا آنجا كه گفت اگر با نهى من چنين كارى صورت بگيرد، سنگسار مى كنم و پس از اين اخطار بود كه ازدواج موقت در جامعه اسلامى امرى حرام اعلام شد، و خليفه نيز بر اين تصميم تا پايان دوره خلافتش پاى فشرد، و نصيحت مشفقان هم در او سودى نبخشيد.
طبرى درباره سيره و رفتار عمر، به نقل از قول عمران بن سواده آورده است كه او روزى وی را خواست تا به خدمت خليفه آيد. و چون عمر او را پذيرفت . گفت :
- قصد دارم كه تو را نصيحت و راهنمايى كنم . عمر گفت :
- به ناصح مشفق ، بامدادان و شامگاهان خوشامد مى گوييم . عمران گفت :
- امت تو را در چهار مورد سرزنش مى كنند. عمر شگفت زده ، سر تازيانه را به زير چانه و دنباله آن را بر روى ران خود نهاد و از عمران پرسيد:
- بگو ببينم آنها كدامند؟ عمران پاسخ داد:
- مى گويند تو انجام عمره را در ماههاى ويژه حج ممنوع كرده اى ، كارى را كه رسول خدا (ص ) و ابوبكر نكرده ، آن را حلال و روا مى دانستند. عمر گفت :
- آرى حلال و رواست . و اگر مردم عمره را در ماههاى ويژه حج به جا آورند همان را بجاى حجشان كافى مى دانند و مكه نمايانگر عظمت خداست در آن صورت در بقيه ايام سال از حاجيان خالى مى ماند و من درست فكر كرده ام و كارم ايرادى ندارد. عمران گفت :
- مى گويند كه تو ازدواج موقت را حرام كرده اى ؛ در صورتى كه خداوند آن را روا دانسته ، و ما با مشتى خرما عقد مواصلت مى بستيم و پس از سه روز از يكديگر جدا مى شديم . عمر گفت :
- رسول خدا (ص ) آن را در زمان ناچارى و ضرورت حلال كرده بود. اينك پس از گذشت آن ايام و پيش آمدن دوره فرخى و وفور نعمت خبر ندارم كه كسى از مسلمانان چنان كرده ، به ازدواج موقت روى آورده باشد. امروز هم هر كس كه بخواهد مى تواند با مشتى خرما عقد دائم كند و پس از سه روز با طلاق از همسرش جدا شود. پس اين كارم نيز درست است.( تاريخ طبرى ، ج 5، ص 32، باب شى ء من سيره ، ضمن حوادث سال 43 هجرى)
بهانه عمر در تحريم ازدواج موقت ، با اين بيان كه زمان پيامبر خدا روزگار اضطرار و ناچارى مسلمانان و بر عكس ، روزگار خلافت ايشان ، دوره رفاه و فراخى بوده است ، بيشتر روايات حاكى از اين است كه چنان ازدواجهايى در زمان پيامبر خدا (ص ) و با موافقت آن حضرت در جنگها و مسافرتها صورت مى گرفته و فرقى با زمان پيغمبر و دوره خلافت ايشان و يا زمان ما و حتى تا آخر دنيا نداشته و نخواهد داشت .
از طرفى ، آدمى از دير باز و از زمانى كه بر اين كره خاكى پيدا شده ، گهگاه دست به مسافرت زده و هفته ها و ماهها و احيانا سالها از خانواده و همسرش دور مانده است . حالا اگر مردى ناگزير از مسافرت و جدا شدن از همسر و خانواده اش شد، در اين صورت با غريزه جنسى خودش چه بايد بكند؟ آيا - مثلا - مى تواند كه غريزه خود را در خانه اش جا بگذارد، تا پس ‍ از بازگشتنش بار ديگر آن را مورد استفاده قرار دهد، و يا اينكه غريزه از او جدا شدنى نبوده ، در سفر و حضر، همواره با او خواهد بود، كه در اين حال و عدم مفارقت غريزه از او، آيا مى تواند از آن چشم بپوشد و در طول مسافرتش از تحريكات آن در امان خواهد بود؟
اگر فرض كنيم كه چنين چيزى در ميان برخى از مردان ، آن هم به صورت بسيار نادر پيدا شود كه بتواند خود نگهدار باشد، آيا همه مردان مى توانند اين گونه باشند و يا غالبا مقهور نيروى غريزه خواهند شد؟ و اين دسته كه بى گمان اكثريت را تشكيل مى دهند، اگر در ميان جامعه اى باشند كه آنها را از ارضاى غرايزشان بازداشته و از آنها مى خواهد كه بر خلاف فطرت و مقتضاى طبيعتشان رفتار كنند، تكليفشان چيست و چه بايد بكنند؟ آيا راهى بجز خيانت و نواميس اجتماع برايشان باقى مى ماند؟! و اسلام كه براى هر مشكلى راه حلى مناسب نشان داده ، آيا اين مشكل فطرى را بدون راه حل رها كرده است ؟ نه ، بلكه براى اين مشكل ، ازدواج موقت را مقرر داشته است كه بنا به فرمايش امير مومنان على بن ابى طالب (ع ) اگر عمر ازدواج موقت را نهى نكرده بود، جز بخت برگشته پليد، كسى ديگر مرتكب زنا نمى شد.
گذشته از اين ، آنچه را در اين مورد گفتيم ، تنها به شخص مسافر دور از وطنش و مساله سفر و مسافرت مربوط نمى شود، بلكه ممكن است براى انسان ، چه زن باشد و چه مرد، در ميهنش نيز اوضاع و احوالى پيش آيد كه او را از ازدواج دائم باز دارد. در چنين حالتى كه آدمى تا سالها قادر به ازدواج دائم نيست بايد چه كند؟ آيا جز رو آوردن به ازدواج موقت ، چاره ديگرى هم دارد؟ چنين آدمى را چاره چيست ، در حالى كه قرآن با صراحت به او اخطار مى كند كه : و لا تواعد و هن سرا. يعنى پنهانى باز زنان قرار و مدار مگذاريد. و يا: غير متخذات اخدان . يعنى دوست پسر يا دختر نگيريد و خود را به فحشا آلوده نسازيد.
اما پيشنهادى را كه عمر ارائه مى دهد كه با تبديل ازدواج موقت به ازدواج دائم و جدا شدن زن و مرد از هم پس از سه روز، آن هم با اجراى صيغه طلاق ، مشكل ياد شده حل خواهد شد، از دو صورت خارج نيست : يا چنين ازدواجى با علم و اطلاع زوجين و موافقت هر دوى آنها صورت گرفته ، كه خوب ، اين همان ازدواج موقت است و نه دائم ! يا اينكه اين طور نيست و مرد قصد دارد پس از سه روز، از زن جدا شود و نيت خودش را از او پنهان داشته و در حقيقت به او نيرنگ زده و توهين كرده است . زيرا وى قرار ازدواج دائم نهاده و نيت جدا شدنش را از او پنهان داشته است . در چنين حالتى ديگر چه اعتمادى براى زنان و بستگان ايشان در ازدواجهاى دائم باقى مى ماند؟
و دست آخر، از خلال اين گفتگو، و يا هر روايتى كه حكايت از گفتگوى عمر در اين مورد مى كند، با اندكى دقت معلوم مى شود كه تمام رواياتى كه از پيامبر خدا (ص ) درباره تحريم عمره تمتع و ازدواج موقت و ممنوعيت آنها آمده و كتابهاى معتبر و وزين حديث و تفسير پيروان مكتب خلفا را پر ساخته و زينت بخش صفحات آنها گرديده ، همه و همه پس از گذشتن دوران زمامدارى عمر ساخته و پرداخته شده اند! زيرا اگر در زمان حكومت عمر حتى يك نفر از اصحاب پيامبر خدا (ص ) وجود مى داشت كه فقط يك حديث از رسول خدا (ص ) مى آورد كه سياست عمر را در تحريم عمره تمتع و يا ازدواج موقت تاييد كند، موردى براى پنهان كردن آن حديث و جلوگيرى از انتشار آن وجود نداشت تا خليفه ناگزير باشد براى به كرسى نشاندن حرفش بخروشد و مخالفين فرمانش را تهديد كند كه اگر بر خلاف دستورم رفتار شود، متخلف را بسختى مجازات خواهم كرد!
اگر عمر در سراسر مدت زمامداريش فقط به يك حديث از پيامبر خدا (ص ) دست مى يافت كه تاييد كننده سياستش باشد، به اعمال خشونت و تهديد و سختگيرى هرگز نيازى پيدا نمى كرد. ولى دوران خلافت عمر با همين سختگيريها به پايان رسيد، در حالى كه مخالفين با سياست و فرمانهاى او جرات اظهار نظر و نفس كشيدن هم نداشتند، و حتى از ترس خليفه قادر به نقل حديث پيامبر خدا (ص ) هم نبودند.
اين سختگيرى و شدت عمل ، تا نيمه اول خلافت خليفه سوم عثمان ادامه داشت و با گذشت زمانى چنين طولانى ، فرمانها و اجتهادهاى خلفا در جامعه اسلامى جايى مخصوص بازكرد و آرام آرام قوانين و سنتهاى جديد از نسل قديم به نسل جديد و جوان سپرده شد و اينان نيز به نوبه خود از ديدگاه سياست مقام خلافت ، اسلام و مقررات نهاده آن را نگريستند، و آن را چنانكه دستگاه خلافت مى خواست و انتشار مى داد و تعريف مى كرد، شناختند.

گردآوری و پاسخ:
سید محمد مهدی حسین پور
مدیر گروه وهابیت

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 29 بهمن 1393  ] [ 4:15 PM ] [ نرگس عباسی ]
[ نظرات0 ]

علت دفن بدن پیامبر 3 روز بعد از رحلتش

چرا بدن مطهر پيامبر(ص) 3روز بعدازرحلت ايشان به خاك سپرده شد؟

دفن بدن مطهر پیامبر اکرم(ص) سه روز بعد از وفات ایشان آنهم شبانه،توسط علی(ع) ازحوادث تلخی است که درکتب روایی وتاریخی حتی ازمنابع اهل سنت ذکرشده است(طبقات الکبری ابن سعد،ج/2 ص78 ؛مسند احمد،ج6 /ص274،242؛سنن بیهقی،ج3 /ص409 ؛السیرة النبویةابن کثیر،ج4 /ص538.؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج13/صص37،38.)
متاسفانه یکی از تاسفبارترین حوادث تاریخ همین واقعه است؛ کسانی که دم از مسلمانیت و صحابه پیامبر بودن می زدند عوض آنکه در پی دفن پیامبرشان باشند به محض آنکه خبر وفات آن بزرگوار را شنیدند برای غصب خلافت یا به دست آوردن جایگاه و مقامی در آن، جنازه پیامبر را به حال خود رها کردند.
امام باقر(ع)دراین زمینه چنین میفرمایند: « مردم روز دوشنبه و شب سه شنبه را بر بدن آن حضرت نماز میخواندند, و عموم مردم حتی خواص و نزدیکان حضرت بر بدن مبارک نماز خواندند, اما هیچیک از اهل سقیفه بر غسل و کفن و دفن حضرت حاضر نشدند. امیرالمومنین (ع)بریده اسلمی را برای خبر دادن نزد آنان فرستاد, ولی اعتنایی نکردند و بعد از دفن آن حضرت بیعت آنان هم تمام شد.(مناقب ابن شهرآشوب،ج/1ص297 ؛بحارالانوار،ج22 /ص524.)
عبدالله بن حسن میگوید: به خدا قسم ابوبکر و عمر بر پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نماز نخواندند, و سه روز بدن مبارک آن حضرت دفن نشد, ولی با این همه اهل سقیفه مشغول کار خود بودند. (تقریب المعارف:ص251.)
شیخ مفید میفرماید: « اکثر مردم در دفن پیامبر( ص)حاضر نشدند, و نماز بر ان حضرت نخواندند, چه اینکه بین انصار و مهاجرین مشاجره در امر خلافت بود »(ارشاد شیخ مفید،ج1/ص189.)
عایشه هم در این باره اقراری دارد که جالب توجه است. او گفته است: «بخدا قسم ما از دفن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با خبر نشدیم تا اینکه صدای بیل و کلنگ را در شب چهارشنبه از حجره آن حضرت شنیدیم ».یعنی بعد از دفن متوجه شدیم .(تاریخ الاسلام ذهبی،ج/1ص582 ؛السیرةالنبویة ابن کثیر،ج4 /ص538 ؛مسند احمد،ج6 /ص274،242،62)
حال این سوال شاید پیش بیاید که چرا امیرالمومنین علی علیه السلام که شخصا مسئولیت کفن و دفن آن حضرت را به عهده داشت در این سه روز آن بدن مطهر را به خاک نسپرد؟
درجواب می گوییم: امیرالمومنین علی(ع) با این اقدام واقعیتی را در تاریخ به یادگار نهاد و آن افشای نیم‎رخی از چهره کسانی بود که بانقاب تزویر، خود را اول مسلمان، یار غار و صحابی طراز اول و برجسته پیامبر معرفی کردند، اما در این شرائط جنازه مطهر پیامبر(ص) را سه روز رها می کنند و بر خلاف دستور پیامبر(ص)، به دنبال تثبیت خلافت شومی می روند که سالها برای آن برنامه ریخته اند.درتکمله این بند لازم می دانم سخنی از ابن ابی الحدید یکی از نویسندگان اهل بزرگ اهل سنت در این خصوص ذکر نمایم:«...باید گفت امام(ع)بدین خاطر بدن پیامبر(ص) را تا سه روز دفن ننمود تا به مردم بفهماند که دنیا آن چنان آنها را به خود مشغول نموده بود که تا سه روز حتی سراغ بدن پیامبر(ص)را نگرفتند.چرا که علی(ع)پس از جریان سقیفه برای رسوا کردن هیات حاکمه از هر راهی که می توانست کوتاهی نکرد..(شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 13/ص۳۸.)

گردآوری و پاسخ:
سید محمد مهدی حسین پور
مدیر گروه سایت وهابیت

 


ادامه مطلب