نظر ابن تیمیه و ابن قیم در مورد خواجه نصیر الدین طوسی
ابن تیمیه و ابن قیم جوزی و برخی دیگر از علمای سلفی تندرو اهل سنت دیدگاههای بسیار تند و بد و به دور از نزاکتی نسبت به عالم بزرگوار شیعه مرحوم خواجه نصیر الدین طوسی دارند که البته این دیدگاههای این تندروها تنها شامل این عالم بزرگوار شیعه نبوده بلکه به تمام علمای شیعه چنین گستاخیهایی را ابراز می داشتند.
به هر حال ابن تیمیه جزء اولین کسانی است که به مقام شامخ این عالم بزرگوار توهینهای بسیاری نموده و وی را عامل پیروزی مغولان بر حکومت فاسد عباسی دانسته و عبارات زشتی را به ایشان نسبت داده که تنها لایق خود ابن تیمیه است. عبارت دروغ ابن تیمیه که در هیچ یک از کتب تاریخی قبل از وی وجود ندارد و جزء اولین اختراعات و جعلیات تاریخی است چنین است:
این مرد که نزد همگان ـ خواص و عوام ـ آوازه دارد، وزیر ملحدان باطنی یعنی اسماعیلیان الموت بود. هنگامی که هلاکوی ترک (مغول) و مشرک آمد، طوسی وی را واداشت تا خلیفه و دانشمندان مذهبی را بکشد و هنرمندان و افزارمندان را که برای وی سود این جهانی را در بر داشتند مورد پشتیبانی قرار دهد. طوسی امور داراییهای وقفی را که از آن مسلمانان بود در دست گرفت و مبالغی گزاف از درآمد اوقاف را در اختیار دانشمندان مشرک و رهبران آنان که به جادوگری و مانند آن سرگرم بودند گذاشت. هنگامی که وی رصدخانه مراغه را که برپایه باورهای صابئین مشرک استوار بود بنیاد نهاد، کسانی که شایستگی بیشتری داشتند از آن رصدخانه بهره چندان نمیبردند، در حالی که کسانی دیگر مانند صابئین مشرک، منکران صفت خداوند (معطله) و دیگر مشرکان از آن بسیار بهرهمند میشدند... طوسی و پیروان وی بدین گونه شناخته شدهاند که درباره وظایف اسلامی خود و آنچه ممنوع اعلام شده بی اعتنا بودهاند آنان وظایف شرعی خود مانند نماز را به جای نمیآورند، بدانچه از سوی خدا نهی شده، مانند نوشیدنیهای مستیآور، زنا و دیگر تبهکاریها اهمیتی نمیدادند. شنیده شده است که آنان حتی در ماه رمضان به نماز توجه نداشتند و مرتکب زنا میشدند.( مجموعه الرسائل و المسائل، ویرایش محمد رشید رضا (مکه: التراث العربی، بیتا) ج 2، ص 99.)
ابن تیمیه که سخت از نابودی حکومت فاسد سنی عباسی ناراحت بوده درباره نقش خواجه نصیرالدین طوسی در سقوط بغداد در مجموع الرسائل مینویسد:
تاتاران بر کشورهای اسلامی یورش نبردند و خلیفه بغداد و دیگر فرمانروایان اسلامی را نکشتند جز با کمک و پشتیبانی ملحدان (اسماعیلی) و کارگردان این [رویدادها] همانا وزیر آنان نصیرالدین طوسی در الموت بود. او بود که دستور کشتن خلیفه و از میان بردن حکومت وی را صادر کرد.( همان، ص 97)
ابن تیمیه با بی شرمی تمام هرآنچه که لایق خود بود را در مورد این عالم بزرگ نوشته و در کتاب دیگرش به دروغ مینویسد:
او آدم بی مبالاتی در دین بود، شعائر اسلامی را مراعات نمیکرد، مرتکب فواحش میشد، نماز نمیخواند و در ماه رمضان شراب و مسکرات مینوشید و زنا میکرد.( منهاج السنه، ج 2، ص 199.)
یکی از شاگردان اصلی ابن تیمیه به نام محمد بن ابیبکر، مشهور به ابن قیم الجوزیه، در کتاب اغاثه اللهفان راه پر از فریب استادش را پیموده و مینویسد:
هنگامی که فرصت به سراغ ملحدان و حامی شرک و کفر... نصیرالدین ... آمد وی از پیرامون پیامبر [اسلام] و مؤمنان به کیش او انتقام گرفت. آری او مسلمانان را از دم شمشیر گذراند... و خلیفه را بکشت.( اغاثة اللهفان، ج 2، ص 263.)
ابن قیم جوزیه، خواجه را با الفاظ رکیکی به باد اتهام و دشنام میگیرد درباره وی میگوید: «او منکر معاد و تعلیم دهنده سحر بود و بتها را عبادت میکرد».(شذرات الذهب فی اخبار من ذهب، ص 339 ـ 340، همو، الاعلام، ج 7، ص 36.)
باعث شگفتی است که چگونه در حالی که هیچ یک از علما و مورخین همدوره خواجه و بعد از ایشان تا زمان ابن تیمیه به نقش خواجه در سقوط عباسیان اشاره ای نکرده اند ، ابن تیمیه و شاگردان و من تبع او اینچنین با گستاخی به خواجه حمله برده و چنین الفاظ رکیکی را به وی نسبت داده اند.
گردآوری و پاسخ:
سید محمد مهدی حسین پور
مدیر گروه وهابیت
ادامه مطلب
بیوگرافی حفصه دختر عمر بن خطاب و برخی اقدامات وی بر علیه رسول خدا(ص)
حفصه چهارمین همسر رسول خدا(ص) و یکی از پنج همسر قریشی آن حضرت محسوب میشود. او که به همراه همسرش از اولین مسلمانان و مهاجران به حبشه بودند پس از مرگ شوهر در مدینه به افتخار همسری رسول خدا(ص) نائل شد. حفصه چه در دوران حیات پیامبر گرامی اسلام(ص) و چه پس از وفات آن حضرت،کارنامه درخشانی را از خود به جا نگذاشته است.
نسب وی
حفصه دختر عمر بن خطاب بن نفیل بن عبدالعزی بن عبدالله بن قرط بن ریاح بن رزاح بن عدی بن کعب بن لؤی است[1] و مادرش زینب بنت مظعون، خواهر عثمان بن مظعون بود.[2]
هجرت به حبشه
حفصه پنج سال پیش از بعثت رسول خدا(ص) و به هنگامی که قریش خانه کعبه را بازسازی میکردند در مکه متولد شد.[3] او از جمله اولین مسلمانان به شمار می آید؛ حفصه به همراه شوهرش خُنَیس بن خدافه بن قیس بن عدی سهمی به حبشه هجرت کرد.[4] اما بعد از مدتی به مکه برگشتند و به مدینه هجرت کردند.[5] گویا خنیس پیش از جنگ بدر، بیمار شد و توفیق حضور در جنگ بدر را نیافت و در بدو بازگشت رسول خدا(ص) به مدینه در اثر این بیماری وفات کرد.[6]
ازدواج با پیامبر(ص)
بعد از پایان یافتن عده اش، عمر بن خطاب برای ازدواج، او را به ابوبکر پیشنهاد کرد، ابوبکر سکوت کرد و پاسخی به او نداد. این کار ابوبکر، عمر را به شدت عصبانی کرد؛ پس از چند روز عمر، حفصه را به عثمان بن عفان پیشنهاد کرد، عثمان که به تازگی همسرش رقیه دختر پیامبر(ص) را از دست داده بود، گفت: «در این مورد فکر می کنم»؛ اما پس از چند روز به بهانه این که فعلاً قصد ازدواج ندارم به پیشنهاد عمر جواب رد داد[7] تا اینکه عمر او را به پیامبراکرم(ص) پیشنهاد کرد، رسول خدا(ص) پذیرفت[8] و بدین ترتیب حفصه بعنوان چهارمین همسر رسول خدا(ص) بعد از عایشه پا به خانه رسول خدا(ص) نهاد؛ حضرت او را در سال سوم هجرت به عقد خویش در آورد[9] و کابین او را چهارصد درهم قرار داد.[10]
اوصاف اخلاقی
روایات متعددی از سوی شیعه و سنی در مورد منش و رفتار حفصه با پیامبر(ص) روایت شده که در مجموع چهره مثبتی را از او ارائه نمی دهد و بیشتر نمایانگر بی توجهی او به شأن والا و مقام ارجمند پیامبر(ص) و بی احترامی و حرمت شکنی او نسبت به ساحت مقدس نبوی(ص) است. در جریان نفقه خواستن زنان پیامبر(ص) از سوی آنان، سخنانی بیان شد که آزردگی خاطر رسول خدا(ص) را موجب شد حفصه به رسول خدا(ص) گفت: «اگر ما را طلاق می دادی در قوم خود هم کفوی برای خود می جستیم.»[11] سخنان حفصه پیامبرخدا(ص) را بسیار ناراحت کرد، بطوری که ایشان مدتی از زنانش کناره گرفت و وحی قطع شد. پس از مدتی آیه 28 سوره احزاب نازل شد که:
« یا ایّها النبیّ قل لأزواجک إن کنتنّ تردن الحیوة الدنیا فتعالین امتعکنّ و اسرحکنّّ سراجاً جمیلاً » : ای پیامبر به همسرانت بگو اگر زندگی دنیا و زرق و برق آن را می خواهید بیایید با هدیه ای شما را بهره مند سازم و شما را به طرز نیکویی رها سازم.
ناگفته پیداست که این آیه تهدیدی است به آن دسته از زنان پیامبر(ص) از جمله عایشه و حفصه که با سخنان و کارهای خود رسول خدا(ص) را می آزردند تا از مشاجره و آزار پیامبر(ص) دست بردارند وگرنه از افتخار همسری پیامبر(ص) برای همیشه محروم خواهند شد. پس از نزول این آیه رسول خدا(ص) همسران خود را فرا خواندند و آنان را بین ماندن یا جدا شدن مخیر ساختند آنان پیامبر(ص) را برگزیدند.[12] البته نقل هایی در مورد طلاق حفصه وجود دارد اهل سنت بر این باورند که رسول خدا(ص) حفصه را طلاق دادند جبرئیل نازل شد و او را امر به مراجعت کرد از این رو حضرت رجوع کرده حفصه را باز گرداند.[13]
نقل است که وقتی مرد انصاری خبر طلاق حفصه را به عمر بن خطاب داد عمر گفت: «وای بر حفصه من همواره حفصه را از اینکه مانند عایشه پاسخ پیامبر(ص) را بدهد و بر ایشان اعتراض کند، منع می کردم...».[14] این نقل تاریخی که از منابع اهل سنت استخراج شده است خود گویای این مطلب است که حفصه از زبانی تند و بی پروایی در شکستن حریم نبوی(ص) برخوردار بوده است. در روایتی دیگر آمده است که بین رسول خدا(ص) و حفصه سخنی پیش آمد. رسول خدا(ص) فرمود: «آیا کسی را بین خود حکم قرار دهیم؟» حفصه گفت: «بله» پس پیامبر(ص) نزد پدرش عمر بن خطاب فرستاد، زمانی که عمر آمد، حضرت به حفصه فرمود: «سخن بگو» حفصه گفت: «ای رسول خدا(ص) تو سخن بگو و چیزی جز حق نگو» عمر سیلی ای بر او زد پیامبر(ص) فرمود: «از او دست بدار» پس عمر رو به حفصه گفت: «ای دشمن خدا پیامبر جز حق نمی گوید؛ قسم به خدایی که او را مبعوث کرده اگر مجلس او نبود دست بر نمی داشتم تا بمیری.»[15]
جالب اینکه عده ای از علمای اهل سنت جهت حفظ وجهه او سعی کردند دیگر زنان پیامبر(ص) را نیز به نوعی به داشتن چنین صفتی توصیف کنند.[16] ابن سعد از طرق مختلف از عایشه نقل می کند که بعد از دیدار عمر با آن مرد انصاری عمر پیش حفصه رفت و گفت: «شاید تو هم همانند عایشه که پاسخ پیامبر را می دهد رفتار می کنی».... سپس عمر نزد ام سلمه رفته و گفت: «آیا شما هم با پیامبر(ص) مجادله می کنید و پاسخ او را می دهید» ام سلمه گفت: «جای بسی شگفتی است تو را چه به این کارها که در روابط پیامبر و همسرانش مداخله می کنی آری ما هم با آن حضرت بگو مگو می کنیم و...»[17]
نقل است که گاه با پیامبر(ص) قهر می کرد و گاه تا یک روز از حضرت کناره می گرفت این کارها اعتراض پدرش عمر را نیز در پی داشت بطوری که مکرر او را به ترک فزون خواهی و رد نکردن خواسته ها و گفته های رسولخدا(ص) توصیه می کرد.[18]
شاید همین امور باعث امتناع ابوبکر و عثمان از ازدواج با حفصه قبل از ازدواجش با پیامبر(ص) شده باشد. اینکه عثمان بیان داشته قصد ازدواج ندارم؛ اما همزمان با ازدواج رسول خدا(ص) با حفصه، با ام کلثوم دخترخوانده پیامبر(ص) ازدواج می کند، می تواند بهترین دلیل بر این گفته باشد.[19]
حفصه فاش کننده سرّ پیامبر(ص)
افشای سر رسول خدا(ص) و وقایع پیرامون آن نیز از مهمترین و مشهورترین وقایع دوران زندگی اوست. موضوع از این قرار بود که روزی که نوبت مخصوص حفصه بود او به جهت امری از حضرت اجازه خروج از منزل گرفت، پس از رفتن او پیامبر(ص) ماریه قبطیه را به سوی خود خواند ماریه به خانه حفصه نزد رسول خدا(ص) رفت، حفصه برگشت؛ اما چون در بسته بود پشت در منتظر ماند، پس از مدتی که در باز شد، او ماریه را همراه رسول خدا(ص) دید، او از این امر به شدت بر آشفت و سخنان درشتی را به زبان راند رسول خدا(ص) برای رضایت او ماریه را بر خود حرام کرد و از حفصه خواست تا قضیه را مخفی نگه دارد؛ اما او فورا به عایشه خبر داد.[20] در این هنگام آیات اول سوره تحریم نازل شد و ضمن باز داشتن حضرت از این تحریم عایشه و حفصه را مورد ملامت و سرزنش قرار داده[21] میفرماید:
«ان تتوبا الی الله فقد صغت قلوبکما و ان تظاهرا علیه فان الله هو مولاه و جبرئیل و صالح المؤمنین و الملائکة بعد ذلک ظهیر » : اگر شما(همسران پیامبر) از کار خود توبه کنید (به نفع شماست زیرا) دلهایتان از حق منحرف گشته و اگر بر ضد او دست به دست هم دهید (کاری از پیش نخواهید برد) زیرا خداوند یاور اوست هم چنین جبرئیل و مؤمنان صالح و فرشتگان بعد از آنان پشتیبان اویند.
این آیه به خوبی بیانگر این مطلب است که رسول خدا(ص) چقدر از این واقعه متأثر و آزرده خاطر شدند.
حفصه پس از وفات پیامبر(ص(
پس از وفات پیامبر(ص) او تمام اموالش را در خدمت حکومت خلفای ثلاث یعنی ابوبکر و عمر و عثمان و حمایت از آنان قرار داد.[22] او رابطه خوبی با علی(ع) نداشت؛ به طوری که وقتی عایشه در جریان جنگ جمل از مدینه وارد بصره شد نامهای برای حفصه نوشت به این مضمون:
«فإنا نزلنا البصره و نزل علی(ع) بذی قار و الله دق عنقه کدق البیضة علی الصفا انه بذی قار بمنزلة الاشقر ان تقدم نحر وان تأخّر عقر. اما بعد به درستی که ما در بصره فرود آمدیم و علی(ع) به ذیقار آمده است خدا گردن او را همانند تخم مرغ شکسته ای است که از بالای کوه صفا افتاده باشد او در ذیقار به منزله شتر اشقری است[23] که اگر جلو بیاید کشته خواهد شد و اگر عقب بنشیند حکومتش ابتر خواهد شد.» پس چون این نامه به دست حفصه رسید تعدادی از کودکان و نوجوانان بنی تیم و بنی عدی را جمع کرد و به کنیزان خود دف داد و امر به نواختن کرد آنها میخواندند و می گفتند: «ما الخبر ما الخبر علی(ع) کالاشقر ان تقدّم نَحَر و ان تأخّر عَقَر.» خبر به ام سلمه رسید لباس پوشید و او را مورد شماتت قرار داد و آیه 4 سوره تحریم را بار دیگر به او متذکّر شد.[24]
همچنین در منابع تاریخی آمده است که او در وقایع و حوادث پیرامون جنگ صفین که منجر به انتخاب حکمین از سوی دو طرف در منطقه «أذرح» شد برادرش عبدالله بن عمر را برای مطالبه خلافت تحریض می کرد.[25]
شخصیت روایی
او روایاتی را از رسول خدا(ص) نقل کرد و برادرش عبدالله بن عمر، حمزة بن عبدالله و همسرش صفیه بنت ابی عبید و عده ای از صحابه مانند حارثه بن وهب، مطلب بن ابی وداعه، عبدالرحمن بن حارث و دیگران از او روایت نقل کرده اند.[26] در کتب صحاح مسلم و بخاری سه حدیث متقن از او نقل شده است.
وفات
در زمان مرگ او اختلاف است، بعضی از مورخان زمان وفات او را در زمان خلافت عثمان دانستند[27] و عده ای دیگر مرگ او را همزمان با صلح امام حسن(ع) و معاویه در سال41 هجری بیان کرده اند.[28]
اما بیشتر علما و مورخین بر این عقیده اند که وی در سال 45 هجری در زمان حکومت معاویه در سن 60 سالگی در مدینه از دنیا رفت.[29] مروان حکم والی مدینه در حالی که میان ابو هریره و ابو سعید خدری در جلوی جنازه حفصه حرکت می کرد در تشییع جنازه او شرکت کرد. جنازه حفصه را مروان از خانه آل حرم تا خانه مغیره حمل می کرد و از خانه مغیره تا قبرش ابو هریره آن را حمل کرد. سپس مروان بر او نماز خواند و او را در بقیع به خاک سپردند.[30]
[1]. ابن هشام؛ السیرة النبویه، تحقیق مصطفی السقا و دیگران، بیروت، دارالفکر، بیتا، ج2، ص648.
[2]. ابن سعد؛ طبقات الکبری، تحقیق محمد عبد القادر عطاء، بیروت، دارالکتب العلمیه، چاپ اول، 1990، ج8، ص65 و بلاذری؛ انساب الاشراف، تحقیق سهیل زکار و ریاض زرکلی، بیرو. ت، دارالفکر، چاپ اول، 1996، ص422.
[3]. طبقات الکبری، پیشین، ص65.
[4]. ابن حبیب بغدادی، ابو جعفر محمد؛ المحبر، تحقیق ایلزه لیختن شتیتر، بیروت، دارالآفاق الجدیده، بی تا، ص83 و طبقات الکبری، پیشین، ج3، ص 300.
[5]. طبقات الکبری، پیشین، ج8، ص65.
[6]. مسعودی؛ التنبیه و الاشراف، تصحیح عبدالله اسماعیل الصاوی، قاهره، دارالصاوی، بیتا، ص210 و طبقات الکبری، پیشین، ج8، ص65 و بخاری؛ صحیح، تحقیق عبدالعزیز عبدالله بن باز، بیروت، دارالفکر، ج5، ص17 و سنن نسایی، بیروت، دارالفکر، چاپ اول، 1930، ج2، ص227 و ابن حنبل، مسند؛ مسند ابن حنبل، بیروت، دار صادر، ج1، ص12.
7. طبقات الکبری، پیشین، ج8، ص65-66 و انساب الاشراف، پیشین، ص423 وبیهقی، ابوبکر؛ دلائل النبوه، بیروت، دارالکتب العلمیه، چاپ دوم، 1427، ج4، ص244.
8. انساب الاشراف، پیشین، ص423.
9. ابنعبدالبر؛الاستیعاب، تحقیق علی محمد البجاوی، بیروت، دارالهادوی، دارالسیره، چاپ چهارم، 1415، ج1، ص45 و انساب الاشراف، پیشین، ص422.
10. سیره ابن هشام، پیشین، ص645 .
11. تمیمی مغربی، نعمان بن محمد؛ دعائم الاسلام، مصر، دارالمعارف، 1385، ج2، ص267.
12. بحرانی، سید هاشم؛ البرهان فی تفسیر القرآن، تهران، بنیاد بعثت، 1416، ج4، ص439 – 441 و طبقات الکبری، پیشین، ج8، ص154.
13. طبقات الکبری، پیشین، ج8، ص66-67 و انساب الاشراف، پیشین، ص424-425 و مسند ابن حنبل، پیشین، ج3، ص478.
14. طبقات الکبری، پیشین، ج8، ص152.
15. مجلسی، محمد باقر؛ بحارالانوار، اسلامیه، تهران، ج22، ص173-174.
16. طبقات الکبری، پیشین، ص153.
17. همان.
18. همان صص146 – 155.
19. طبقات الکبری، پیشین، ص66.
20. همان، ص182 و صالحی دمشقی، محمد بن یوسف؛ سبل الهدی و الرشاد فی سیرة خیر العباد، بیروت، دار الکتب العلمیه، چاپ اول، 1414، ج9، ص60.
21. البرهان، پیشین، ج5، ص419 و طبرسی، فضل بن حسن؛ مجمع البیان فی تفسیر القرآن، تهران، ناصر خسرو، 1372، ج10، ص474.
22. دائره المعارف الاسلامیه، دارالمعرفه، بیروت، ج7، ص473.
23. شتر سرخی که به زردی میزند.
24. شیخ مفید؛ الجمل، قم، کنگره شیخ مفید، 1413، ص277- 276 و ابنابیالحدید معتزلی؛ شرح نهج البلاغه، قم، کتابخانه آیت الله مرعشی نجفی، 1404، ج14، ص13.
25. دائره المعارف الاسلامیه، پیشین، ص473.
26. عسقلانی، ابن حجر؛ الاصابه فی تمییز الصحابه، بیروت، دارالکتب العلمیه، چاپ اول، 1415، ج8، ص86.
27. ابن قتیبه؛ المعارف، تحقیق ثروت عکاشه، قاهره، الهیئة المصریة العامة للکتاب، چاپ دوم، 1992، ص135.
28. الاستیعاب، پیشین، ج4، ص1812 و الاصابه، پیشین، ص87.
29. التنبیه و الاشراف، پیشین، ص262 و انساب الاشراف، پیشین، ص427 و طبقات الکبری، پیشین، ج8، ص69.
30. انساب الاشراف، پیشین، ص428 و طبقات الکبری، پیشین، ج8، ص68.
به نقل از سایت پژوهه
ادامه مطلب
آگاهي پيامبرـ صلّي الله عليه وآله وسلّم ـ از امّتِ خود و صلوات و اعمال آنان
اهل سنت و جماعت
اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا عبده و رسوله
آگاهي پيامبرـ صلّي الله عليه وآله وسلّم ـ از امّتِ خود و صلوات و اعمال آنان
بسمه سبحانه و تعالي
اين كه پيامبر ـ صلّي الله عليه وآله وسلّم ـ ، از امّتِ خود و اعمال آنها آگاه است وصلواتِ امّت به ايشان ميرسد، و مرگ حضرتش، تأثيري در اين مسأله ندارد، از حقايق اسلامي است و آيات 143بقره و15 مزّمل و6ـ45 احزاب،كه پيامبر(ص)را « شاهد» خواندهاند،دليلِ اين موضوع است و احاديثِ بسياري هم، از خودِ پيامبر(ص)،در اين باره، وارد شده است كه از آن جمله، دو حديث و ترجمۀ آنها را ، همراه با شرحِ مختصرشان، از محدِّثِ بزرگ علّامۀ مناوي ـ رحمه الله ـ در اين مقالۀ كوتاه ميآوريم. لازم است كه به منكرانِ اين حقيقت، ياد آوري شود كه انكارِ آنها، به اين گونه حقايق ضرري نميرساند و تنها به زيانِ منكران است كه از بركات محروم ميشوند ـ نعوذ بالله.
قالَ رسولُ الله (صلّي الله عليه وآله وسلّم):
1ـ« حَيْثُما كُنْتُمْ، فَصَلُّوا عَلَيَّ، فَإِنَّ صَلاتَكُمْ تَبْلُغُنِي».
حديثِ شمارة 3768،فيضالقدير،ج.3،ص.400.
حديثِ «حسن» طبراني از حضرت حسن بن علي(رضي الله عنهما).
2ـ « حَياتِي خَيْرٌ لَكُمْ تُحْدِثُونَ وَ يُحْدَثُ لَكُمْ، فَإِذا أنَا مُتُّ، كانَتْ وَفاتِي خَيْرٌ لَّكُمْ، تُعْرَضُ عَلَيَّ أعْمالُكُمْ ، فَإِنْ رَأيْتُ خَيْراً، حَمِدْتُ اللهَ وَ إِنْ رَأيْتُ شَرّاً، إسْتَغْفَرْتُ لَكُمْ».
حديثِ شمارة 3771،فيضالقدير،ج.3،ص.401.
حديثِ «حسن»، طبقات إبن سعد.
صَدَقَ رسولُ الله(صلّي الله عليه وآله وسلّم).
1ـ هرجاي [پاكي] كه بوديد، بر من صلوات بفرستيد، زيرا صلوات شما، به من ميرسد.
امام علّامۀ مناوي ـ رحمه الله ـ در شرحِ حديث، ميگويد:
روحهاي قدسي و پاك، وقتي از علاقهها و تعلّقات بدني و خاكي و مادّي، خالي و مجرّد شدند، بالا ميروند و به ملكوت اعلی ميپيوندند و حجاب و پردهاي جلوِ چشم و ديدِ آنها نميماند وهمه چيز را به مشاهده و عيان، يا خودشان ميبينند، يا ملائكه به آنها خبر ميدهند.
2ـ زندگي من، براي شما خير است، سخن ميگوييد و برايتان سخن گفته ميشود، و وقتي كه بميرم، مرگ من هم، برايتان خير است،[ زيرا] اعمالِ شما بر من عرضه ميشود، اگر در آنها، كاري نيكو ببينم، خدا را، شكر ميگويم و اگر كاري بد ديدم، براي شما، از خدا طلب بخشش و استغفار ميكنم.
علّامۀ مناوي ـ رحمه الله ـ در شرحِ حديث، مينويسد:
يعني: از خدا طلب ميكنم كه گناهان صغيرۀ شما را ببخشد و عقوبتهاي گناهان كبيرۀ شما را تخفيف دهد.
و نيز از فايدههايي كه وفاتِ پيامبر ـ صلّي الله عليه وآله وسلّم ـ [براي مسلمانان]، دارد اين است كه ملائكه، صلواتِ صلوات دهندگان را به ايشان عرضه ميكنند و ايشان، همزمان، به كارهاي بيشمارِ امّتشان، توجّه ميكنند و[وجودِ] اين،در زمان حياتِ پيامبر ـ صلّي الله عليه وآله وسلّم ـ ثابت نشده است و همچنين، از فوايد وفاتِ ايشان، ثوابْداشتنِ ناراحت بودن از مرگِ او و آسان شدنِ هر مصيبتي بر مسلمانان در مقايسه با مصيبتِ رحلتِ او و عبرت گرفتن از آن و رحمتي كه از اختلافِ علما پس از آن حضرت پديد ميآيد و غيرِ آن است.
گردآوری و پاسخ:
سید محمد مهدی حسین پور
مدیر گروه وهابیت
ادامه مطلب
حدیث ثقلین در منابع اهل سنت
حدیث ثقلین در کتب بسیاری از علمای عامه وارد شده که به برخی از آنها اشاره میکنیم:
1. در سنن ترمذی وارد شده که پیامبر فرمود: "انی تارک فیکم ما ان تمسکتم به لن تضلوا بعدی، احدهما اعظم من الاخر، کتاب الله حبل ممدود من السماء الی الارض و عترتی اهل بیتی، و لن یفترقا حتی یردا علی الحوض فانظروا کیف تخلفونی فیهما".( سنن ترمذی، ج 12، ص 258(
2. در مسند احمد است که پیامبر فرمود: "من بعد از خود، دو خلیفه نزد شما به جا میگذارم: یکی، کتاب خدا و دیگری، اهل بیتم و این دو از هم جدا نمیشوند تا بر سر حوض بر من وارد شوند".( مسند احمد بن حنبل، ج 44، ص 134(
3. طبرانی از زید بن ارقم نقل میکند: هنگامی که رسول خدا از حجه یالوداع بازمیگشت و به غدیر خم رسید، در آنجا خطبهای ایراد فرمود که در ضمن آن، چنین گفت:
"مثل اینکه از جانب خدا دعوت شده و باید اجابت کنم، پس در میان شما دو چیز گران بها و سنگین به جا میگذارم که یکی از دیگری بزرگتر است: کتاب خدا و اهل بیتم. پس بنگرید که چگونه آنها را رعایت میکنید. آن دو از یکدیگر جدا نمیشوند تا بر سر حوض مرا ملاقات کنند".
سپس فرمود: "خدا، مولای من است و من، ولی هر مؤمنی هستم". آنگاه دست علی (ع) را گرفت و فرمود: "من کنت مولاه، فهذا علی مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه".
آنگاه زید میگوید: کسی در غدیر نبود مگر آنکه آنچه را که من میگویم، شنید و با چشمان خود دید.( المعجم الکبیر، طبرانی، ج 5، ص 89 .(
4. حاکم نیشابوری در مستدرک نقل میکند که رسول خدا فرمود: "ایها الناس انی تارک فیکم امرین لن تضلوا ان اتبعتموها، هما کتاب الله و اهل بیتی عترتی".( المستدرک، حاکم نیشابوری، ج 3، ص 109 .(
5. ابن حجر در صواعق المحرقه ی نقل میکند که پیامبر در مرض وفاتش فرمود: "ایها الناس یوشک ان اقبض قبضاً سریعاً فینطلق بی و قد قدمت الیکم القول معذره ی الیکم، الا انی مخلف فیکم کتاب ربّی عزوجل و عترتی اهل بیتی ـ ثم اخذ بید علی فرفعها فقال: ـ هذا علی مع القرآن و القرآن مع علی، لا یفترقان حتی یردا علیّ الحوض فسألوهما ما فیهما".( صواعق المحرقه، ابن حجر مکی، ص 75 .(
6. مسلم در صحیح خود از یزید بن حیان روایت نموده که گفت: من و حصین بن سیره و عمر بن مسلم، نزد زید بن ارقم رفته و پس از پارهای از سخنان، زید بن ارقم گفت: رسول خدا بین مکه و مدینه، در محلی به نام غدیر خم برخاست و پس از حمد و ثنای الهی و پند و اندرز مردم فرمود:
"اما بعد الا ایها الناس فانما انا بشر یوشک ان یأتی رسول ربی فاجیب و انی تارک فیکم الثقلین اولهما کتاب الله فیه الهدی و النور فخذوا بکتاب الله و استمسکوا به. ـ فحث علی کتاب الله و رغب فیه، ثم قال: ـ و اهل بیتی اذکرکم الله فی اهل بیتی، اذکرکم الله فی اهل بیتی، اذکرکم الله فی اهل بیتی...؛( صحیح مسلم، ج 2، ص 44 .) ای مردم! بهزودی رسول پروردگار (عزرائیل) به سوی من آمده و باید اجابت کنم. در میان شما دو بار سنگین به امانت میگذارم: یکی، کتاب خدا که در آن هدایت و نور است، کتاب خدا را بگیرید".
پیامبر به قرآن سفارش و ترغیب کرد. سپس فرمود: "و اهل بیتم، خدا را به یاد داشته باشید در مورد اهل بیتم". و آن را سه بار فرمود...
7. متقی هندی در کنزالعمال از رسول خدا روایت میکند: "فانظروا کیف تخلفونی فی الثقلین.قیل: و ما الثقلان یا رسول الله؟ قال: الاکبر کتاب الله سبب طرفه بید الله و طرفه بأیدیکم فتمسکوا به لن تزلوا و لا تضلوا و الاصغر عترتی و انهما لن یتفرقا حتی یردا علیّ الحوض؛( کنزالعمال، متقی هندی، ج 1، ص 47 .) بنگرید چگونه ثقلین را رعایت میکنید. گفته شد : ثقلان کداماند ای رسول خدا؟ فرمود: ثقل اکبر، کتاب خداست که یک طرف آن به دست خدا و طرف دیگرش به دست شماست. به آن تمسک جویید تا نه پایتان بلرزد و نه گمراه شوید. و ثقل اصغر، عترتم هستند. این دو از هم جدا نمیشوند تا در حوض بر من وارد شوند".
8. این حدیث با عباراتی شبیه به هم در بسیاری از منابع اهل سنت وارد شده است، از جمله: تفسیر ثعلبی، ج8، ص40؛ تفسیر بغوی، ج4، ص125؛ تفسیر رازی، ج8، ص173؛ تفسیر ابن کثیر، ج4،ص122؛ الدر المنثور جلال الدین سیوطی، ج2،ص60؛ تفسیر آلوسی، ج4،ص18؛ الکامل ابن عدی، ج6، ص67؛ تاریخ مدینه دمشق ابن عساکر، ج42، ص216؛ اسد الغابه ابن اثیر، ج2، ص12؛ سیر اعلام النبلا، ذهبی، ج9، ص365؛ سبل الهدی و الرشاد صالحی شامی، ج11،ص444؛ مجمع الزوائد، هیثمی، ج9، ص163.
گردآوری و پاسخ:
سید محمد مهدی حسین پور
مدیر گروه سایت وهابیت
ادامه مطلب
پیامبر(ص)در حدیث قرطاس چه می خواست بنویسد؟
یكی از سوالاتی كه ذهن هر حق جویی را به خود مشغول میكند این است كه پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله وسلم در آخرین لحظات حیات چه میخواستند بفرمایند؟ 
در طبقات کبری از ابن عباس نقل شده که گفت: وقتی وفات رسول خدا نزدیک شد، در خانه مردانی بودند که در بین آنان عمر بن خطاب هم حضور داشت و پیامبر خدا فرمود: برای من کاغذی بیاورید تا برایتان کتابی بنویسم. پس از آن هرگز گمراه نشوید. در این هنگام عمر بن خطاب گفت: مریضی بر او شدت یافته و قرآن نزد ماست و کتاب خدا ما را کافی است. اهل خانه اختلاف کردند. برخی بر قول خلیفه دوم اصرار ورزیدند و عدهای خواهان اطاعت از امر پیامبر(ص) بودند. هنگامی که اختلاف و نزاع زیاد شد پیامبر(ص) فرمود: از نزد من برخیزید و بروید.
طبقات کبری، ابن سعد، ج 2، ص 242
این حادثه در کتابهای صحیح بخاری، مسند احمد بن حنبل، صحیح مسلم، طبقات کبری، سیره نبویه ذهبی به تفصیل آمده است.
بسیار ضروری و مهم است كه پیامبر صلی الله علیه و اله وسلم به چه مطلبی میخواستند تصریح بفرمایند که عمربن خطاب مانع شد؟
ما این جواب را با استفاده از مدارک علمای اهل سنت پاسخ میگوییم ؟
نووی متوفای676 كه از شخصیتهای برجسته اهل سنت و شارح صحیح مسلم است ، می گوید :
فقد اختلف العلماء فی الكتاب الذی هم النبی ( صلى الله علیه وسلم ) به فقیل أراد أن ینص على الخلافة فی إنسان معین لئلا یقع نزاع وفتن .
علما اختلاف دارند كه هدف پیامبر از نوشتن نامه چه بود . برخی گفتهاند كه پیامبر می خواست صراحتا بنویسد كه خلیفه بعد از من كی است تا هیچ نزاعی و فتنهای بعد از پیامبر بر نخیزد .
ابن حجر عسقلانی ، متوفای 852 می نویسد :
وقیل بل أراد أن ینص على أسامی الخلفاء بعده حتى لا یقع بینهم الاختلاف قاله سفیان بن عیینة .
فتح الباری - ابن حجر - ج 1 - ص 186 .
پیامبر اكرم می خواست اسامی خلفای بعد از خودش را نام ببرد تا اختلافی بین آنها ایجاد نشود . همین تعبیر را عینی در كتاب عمدة القاری ، ج2 ، ص171 آورده است .
و همچنین عینی از خطابی نقل كرده است كه :
قال الخطابی : یحتمل وجهین . أحدهما : أنه أراد أن ینص على الإمامة بعده فترتفع تلك الفتن العظیمة كحرب الجمل وصفین .
عمدة القاری - العینی - ج 2 - ص 171 .
پیامبر می خواست امام را معین كند تا این فتنه های بزرگی مثل قضیه جنگ جمل و صفین پیش نیاید .
جالب این است كه قسطلانی در ارشاد الساری شرح صحیح بخاری ، ج1 ، ص207 می گوید :
اكتب لكم كتاباً فیه نص علی الأئمة بعدی .
من كتابی بنویسم كه در آن تصریح كرده باشم ائمه بعد از خودم را .
و همچنین جناب كرمانی ، مشهور به شمس الأئمه كه كتابی دارد در شرح صحیح بخاری به نام الكوكب الدراری فی شرح صحیح البخاری ، ج2 ، ص172 . یك تعبیر زیبائی دارد :
اراد أن یكتب اسم الخلیفة بعده لئلا یختلف الناس ولا یتنازعوا .
پیامبر اراده كرد كه اسم خلیفه بعد از خودش را بنویسد تا مردم اختلاف و تنازع نكنند .
احمد امین مصری متوفای 1373كه از شخصیتهای بلند آوازه معاصر ما نیز هست ، بعد از تحقیق و بررسی به این نتیجه رسیده است :
وقد اراد الرسول فی مرضه الذی مات فیه أن یعن من یلی الأمر من بعده .
یوم الاسلام ، ص41 .
پیامبر اكرم می خواست امام بعداز خودش را معین كند تا راه اختلاف بسته شود .
و خود خلیفه دوم در عبارتی كه ابن أبی الحدید در شرح نهج البلاغه ، ج12 ، ص20 آورده ، صراحت دارد كه :
ولقد أراد فی مرضه ان یصرح باسمه فمنعت من ذلك إشفاقا وحیطة على الاسلام .
پیغمبر اراده کرد که تصریح کند به اسم ایشان اما من مانع شدم ....
با توجه به این که رسول الله (صلی الله علیه واله وسلم) در آخرین روزهای زندگی اش این خطبه را خواند :
ایها الناس انی تارك فیكم الثقلین كتاب الله وعترتی .
ای مردم همانا من باقی گذاشتم در بین شما کتاب خدا و عترتم را.
حتی جابر می گوید كه پیامبر مریض بود و توانائی راه رفتن نداشت ، آقا امیر المؤمنین و فضل بن عباس دست پیامبر را گرفتند و او آمد به مسجد و پیامبر حدیث ثقلین را مطرح كردند .
دوباره برگشت به منزل و قبل از رحلت شان جمعیت زیادی جمع شده بودند و حتی تعبیر دارد كه غرفه پیامبر ، از جمعیت موج می زد . آن جا فرمود : من در آینده نزدیك پیش خدا خواهم رفت :
الا انی مخلف فیكم كتاب الله وعترتی اهل بیتی ، ثم اخذ بید علی و قال هذا علی مع القرآن والقرآن مع علی لا یفترقا حتی یردا علی الحوض فأسئلكم ما تخلفونی فیهما .
آگاه باشید که کتاب خدا و اهل بیتم را میان شما باقی گذاشتم سپس دست امیرالمومنین علیه السلام را گرفتند و فرمودند علی با قرآن است و قران با علی از هم جدا نمیشوند تا بر حوض وارد شوند پس من شما را از انها سوال میکنم ..
الصواعق المحرقه ، ص124 ، چاپ محمدیه مصر و المقتل الحسین ، خوارزمی ، ص164 و تفسیر بحر المحیط ، ابو حیان ، ج1 ، ص112
با آگاهی به این مطالب روشن میشود که پیامبر اكرم در این نامه(حدیث قرطاس) می خواست همان چیزی را كه قبلاً در حدیث ثقلین بیان كردهاند تاکید کنند که :
إنی تارك فیكم ما إن تمسكتم به لن تضلوا بعدی أحدهما أعظم من الآخر كتاب الله حبل ممدود من السماء إلى الأرض وعترتی أهل بیتی ولن یتفرقا حتى یردا على الحوض فانظروا كیف تخلفونی فیهما "
صحیح ترمذی ، ج5 ، ص328 ، ح 3874 و تفسیر ابن كثیر ، ج 4 ، ص113 .
مردم من چیزی را در میان شما می گذارم كه اگر عمل كنید ، هر گز گمراه نخواهید شد ....
مشخص است كه مراد رسول اكرم این بود كه هم توصیه به كتاب كند و هم توصیه به اهل بیت . یا حتی نام اهل بیت را هم در این جا بنویسد .
و لذا این عبارت عمر كه می گوید : حسبنا كتاب الله ، می خواست یك ردی بر سخن پیامبر داشته باشد كه اگر می خواهی ما را به كتاب الله و اهل بیت توصیه كنی ، كتاب ما را كفایت می كند ، نیازی به اهل بیت نداریم .
ادامه مطلب
اعتراف غزالي به بيعت عمر با اميرمؤمنان(ع)در غدير خم
اعتراف غزالي به بيعت عمر با اميرمؤمنان(ع)در غدير خم و نقض پيمان توسط او به خاطر مال و رياست دنيا+تصاوير کتاب
غزالي، دانشمند پرآوازه اهل تسنن در قرن ششم در باره تبريك و تهنيت خليفه دوم و پيمانى كه در آن روز بست و فقط چند روز بعد آن را فراموش كرد، مىنويسد:
واجمع الجماهير على متن الحديث من خطبته في يوم عيد غدير خم باتفاق الجميع وهو يقول: «من كنت مولاه فعلي مولاه» فقال عمر بخ بخ يا أبا الحسن لقد أصبحت مولاي ومولى كل مولى فهذا تسليم ورضى وتحكيم ثم بعد هذا غلب الهوى تحب الرياسة وحمل عمود الخلافة وعقود النبوة وخفقان الهوى في قعقعة الرايات واشتباك ازدحام الخيول وفتح الأمصار وسقاهم كأس الهوى فعادوا إلى الخلاف الأول: فنبذوه وراء ظهورهم واشتروا به ثمناً قليلا.
از خطبههاى رسول گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) خطبه غدير خم است كه همه مسلمانان بر متن آن اتفاق دارند. رسول خدا فرمود: هر كس من مولا و سرپرست او هستم، على مولا و سرپرست او است. عمر پس از اين فرمايش رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) به على (عليه السلام) اين گونه تبريك گفت:
«تبريك، تبريك، اى ابوالحسن، تو اكنون مولا و رهبر من و هر مولاى ديگرى هستي.»
اين سخن عمر حكايت از تسليم او در برابر فرمان پيامبر و امامت و رهبرى على (عليه السلام) و نشانه رضايتش از انتخاب على (عليه السلام) به رهبرى امت دارد؛ اما پس از گذشت آن روزها، عمر تحت تأثير هواى نفس و علاقه به رياست و رهبرى خودش قرار گرفت و استوانه خلافت را از مكان اصلى تغيير داد و با لشكر كشىها، برافراشتن پرچمها و گشودن سرزمينهاى ديگر، راه امت را به اختلاف و بازگشت به دوران جاهلى هموار كرد و از مصاديق اين سخن شد: (فنبذوه وراء ظهورهم واشتروا به ثمناً قليلا). پس، آن [عهد] را پشتِ سرِ خود انداختند و در برابر آن، بهايى ناچيز به دست آوردند، و چه بد معاملهاى كردند.
الغزالي، أبو حامد محمد بن محمد، مجموعة رسائل الإما الغزالي. ص483.



ادامه مطلب
علت اختلاف شیعه و سنی درباره آمین گفتن بعد از اتمام سوره حمد در نماز
اهل بیت علیهم السلام که نزدیکترین افراد به پیامبر اکرم (ص) هستند، به "آمین گفتن بعد از حمد در نماز" فرمان نداده بلکه آن را نفی کردهاند.
این روزها بسیاری از مومنان در نقاط مختلف کشور اسلامیمان، خودشان را برای حضور در خانه امن الهی و ادای فریضه حج آماده میکنند و در تکاپوی دانستن احکام مربوط به این فریضه هستند اما یکی از موضوعاتی که به طور حتم در حین حضور در کشور عربستان با آن مواجه خواهند شد، «آمین» گفتنهای بلند بعد از سوره حمد در نمازهای جماعت از سوی نمازگزاران است که ممکن است سوالاتی را در ذهن آنها ایجاد کند زیرا گاه شده است که حتی به نمازگزاران شیعه به همین جهت اعتراض میکنند که چرا آمین نمیگویید؟
برای توضیح این مطلب و پاسخ به معترضان باید گفت: یکی از اموری که در نزد فقهای همهٔ مذاهب از مسلمات است این است که عبادات توقیفی است ۱؛ یعنی باید مقدار و کیفیت آن به اذن شارع باشد و خروج از آن اندازه بدعت و تشریع محرم به شمار میآید.
در حاشیه مغنی ابن قدامه آمده: عبادات توقیفی است و هیچ جزء یا شرطی از آن با قیاس یا علت تراشی ثابت نمیشود به ویژه نماز. ۲
رسول الله (ص) نیز فرمود: این نماز صلاحیت ندارد که چیزی از کلام انسانها به آن افزوده شود. ۳
بنابراین اهل سنت که جزء اضافی (یعنی آمین گفتن پس از حمد) را مستحب میشمرند، باید دلیلی برای آن اقامه کنند نه شیعیان که به سنت پیامبر عمل میکنند.
نظر اهل بیت علیهم السلام درباره آمین گفتن بعد از حمد
اهل بیت علیهم السلام که نزدیکترین افراد به پیامبر اکرم (ص) هستند، به چنین سنتی فرمان نداده بلکه آن را نفی کردهاند. جمیل بن دراج از امام صادق (ع) نقل میکند: هرگاه پشت سر امام جماعت مشغول نماز بودی هنگامی که امام از خواندن حمد فارغ شد بگو: الحمدلله رب العالمین و آمین مگو. ۴
در روایت دیگری از محمد حلبی نقل شده که از امام صادق (ع) پرسیدم: هنگامی که از فاتحة الکتاب فارغ شوم آمین بگویم؟ حضرت فرمود: نه ۵.
امام باقر (ع) نیز به گونهای دیگر به ترک این سنت ناپسند فرمان میدهد. زراره از امام باقر (ع) نقل میکند که فرمود: هرگز هنگامی که از خواندن فارغ شدی آمین مگو و اگر خواستی بگو: الحمدلله رب العالمین. ۶
براساس نظر اهل بیت (ع) آمین گفتن پس از خواندن سوره حمد موجب بطلان نماز میشود؛ زیرا آمین گفتن کلام آدمی است و دلیلی بر استحباب آن در نماز وجود ندارد. به همین جهت فقهای شیعه دربارهٔ آن چنین گفتهاند:
شیخ مفید: پس از خواندن حمد نباید آمین گفت. ۷
شیخ طوسی: گفتن آمین موجب بطلان نماز میشود چه پنهانی و چه آشکار. چه قبل از پایان حمد و چه بعد از آن برای ماموم و امام در هر حال. ۸
علامه حلی هم میگوید: آمین در آخر حمد نزد امامیه حرام است و با گفتن آن نماز باطل میشود. ۹
اختلاف در دیدگاه سایر مذاهب اسلامی
اما از نظر مذاهب دیگر فقهی درباره آن اختلاف است. نووی در این باره میگوید: رای ابوحنیفه آن است که امام «آمین» را بلند و ماموم آهسته بگوید.
از مالک دو روایت است. یکی مثل رای ابوحنیفه است و دیگر آن که اصلا در نماز گفته نشود.
رای شافعی آن است که ماموم به حدی بگوید که تنها خودش بشنود. ولی کلام دیگری از او نقل شده است که باید بلند بگوید. رأی احمد بن حنبل آن است که برای نمازگزاران مستحب است آمین به جهر (بلند) بگویند. ۱۰
اهل سنت برای اثبات مدعای خود به روایاتی متوسل شدهاند که همگی خدشه پذیرند و نمیتوانند چنین عمل مستحب موکدی را که با این شدت در صفوف جماعت خود اجرا میکنند اثبات کنند.
ابوهریره و مستند اصلی برای این کار!
مستند اصلی برای چنین کاری روایاتی است که از ابوهریره نقل شده است. وی میگوید که رسول خدا (ص) فرمود: هرگاه امام به «ولا الضالین» رسید بگویید: آمین ۱۱.
همچنین روایات دیگری از وی به همین مضمون نقل شده است.
ابوهریره متهمترین راویان حدیث است. ذهبی نقل میکند که عمر بن خطاب ابوهریره را از نقل حدیث منع کرد. حتی او را با تازیانه زد و به او گفت: زیاد از پیامبر (ص) نقل حدیث کردی... اگر دست از نقل حدیث از پیامبر (ص) بر نداری تو را به قبیلهات (دوس) تبعید خواهم کرد یا به سرزمین قرده خواهم فرستاد. ۱۲
ابوحنیفه میگوید: تمام اصحاب پیامبر (ص) نزد من ثقة و عادلاند و حدیثی که از طریق آنان به من رسیده صحیح و پذیرفتنی است مگر احادیثی که از طریق ابوهریره رسیده است (که مورد قبول من نیست، بلکه همه آنها نزد من مردود است.) ۱۳
اهل سنت در روایاتی دیگر آمین گفتن را از امام علی (ع) نقل میکنند. چنانکه ابن ماجه به سند خود از علی (ع) نقل میکند که فرمود: از رسول خدا (ص) شنیدم که بعد از «ولاالضالین» آمین گفت. ۱۴
باید دانست در سند این روایت، محمد بن ابی عبدالرحمن بن ابی لیلی وجود دارد که حافظهاش جدا ضعیف است. ۱۵
شعبه هم میگوید: من کسی بدحافظهتر از ابن ابی لیلی ندیدم. ۱۶
همچنین در سند این حدیث ابن عدی هست که ابوحاتم در حق او میگوید: او شخصی است که به حدیثش احتجاج نمیشود. ۱۷
براستی با این ضعف سند چگونه میتوان آن را مستند یک حکم فقهی قرار داد؟
اهل سنت از ابی داود روایتی نقل کردهاند که به سندش از ابی زهیر نقل میکند که پیامبر اکرم (ص) فرمود: دعای خود را به آمین ختم کنید زیرا در این صورت به اجابت نزدیکتر است. ۱۸
در سند این حدیث هم ابومصبح مقرائی قرار دارد که مجهول است پس سند حدیث ناتمام است. ۱۹ و همچنین از نظر دلالت هم اضطراب دارد؛ زیرا مربوط به آمین گفتن بعد از فاتحة الکتاب در نماز نیست و اصلا ذکری از نماز در این روایت نشده است. تنها مطلبی که این روایت دارد، آمین گفتن پس از دعا است بدین ترتیب میبینیم که همه روایات وارد شده در این باب که در آنها ذکری از آمین گفتن آمده است اشکال سندی دارند.
منابع:
۱- عاملی، سیدجواد حسینی، مفتاح الکرامه، ج۸ص۲۳۸، قم، دفتر انتشارات اسلامی، اول، ۱۴۱۹
۲- مغنی ابن قدامه، ج ۱، ص ۵۰۶.
3- صحیح مسلم، کتاب المساجد و مواضع الصلاه، باب تحریم الکلام فی الصلاه، ص۲۵۲ح۱۰۸۶.
۴- وسائل الشیعه، کتاب الصلاه باب عدم جواز التامین، ج ۷ ص ۶۷، . ح۷۳۶۲.
۵- همان، ح۱۰۸۴.
۶- همان، ح۱۰۸۵.
۷- شیخ مفید، محمد، المقنعه، ص ۱۰۵، قم، دفتر انتشارات اسلامی، .
۸- طوسی، محمد بن حسن، الخلاف، ج ۱، ص ۳۳۲، قم دفتر انتشارات اسلامی، .
۹- حسن بن مطهر حلی، تذکرة الفقهاء، ج ۳ص۱۶۲، مساله ۲۶۵. قم موسسه آل البیت، اول، ۱۴۱۴.
۱۰- المجموع، ج ۳، ص ۳۷۳.
۱۱- بیهقی، سنن کبری، ج۲ص۵۵
۱۲- سیراعلام النبلاء، ج ۲، ص ۴۳۳.
۱۳- عبدالحمید ابن ابی الحدید معتزلی، شرح نهج البلاغه، ج ۴، ص ۶۸.
۱۴- سنن ابن ماجه، ج ۱ ص ۲۷۸
۱۵- همان
۱۶- دارقطنی، علی بن عمر، علل الدار قطنی، ج ۳، ص ۱۸۶.
۱۷- تهذیب التهذیب، ج ۲، ص ۱۹۰.
۱۸- سنن ابی داود، ص۱۸۰کتاب الصلاه بان التامین، ح۹۳۸.
۱۹- عظیم آبادی، محمد، عون المعبود، ج۳، ص ۱۵۱، بیروت، دارالکتب العلمیه، دوم، ۱۴۱۵.
گردآوری و پاسخ:
سید محمد مهدی حسین پور
مدیر گروه وهابیت
ادامه مطلب
ماجرای قبیله بنی قریظه
در رابطه با قضیه قبیله بنی قریظه اقوال متفاوتی نقل شده که آنقدر در خود این ماجرا و تعداد کشته ها و نحوه کشتن آنها اختلاف است که رسیدن به یک نتیجه قطعی را بسیار سخت می کند، اما در این زمینه یک مقاله ای است که به طور جالبی این مطلب را کلا رد می کند که ما به جهت نقد زیبا از طرف نویسنده آن را نقل می کنیم، البته این نظریه را علمای معاصر زیادی تایید کرده اند:
نقد و بررسی گزارش اعدام مردان بنی قریظه بعد از جنگ خندق--نویسنده: ولید عرفات-ترجمه: مصطفی صادقی:
ماجرای بنی قریظه و کشتار صدها نفر از یهودیان مدینه به دست مسلمانان، یکی از حوادث جنجالی و قابل بررسی در سیره نبوی است که تا دوران معاصر نقدی جدی متوجه آن نبوده و مورخان آن را نقل و نویسندگان آن را تفسیر و توجیه کرده اند. به نظر می رسد در پی ایرادات مستشرقان و بویژه یهودیان به این رویداد، برخی محققان در صدد رد جزئیات آن از جمله تعداد کشتگان برآمده اند. ولید عرفات نویسنده معاصر از این جمله است که با رد گزارش ابن اسحاق و اشکال به راویان وی، معتقد است داستان آبشخوری دیگر دارد که به قرن ها پیش از اسلام برمی گردد. نوشتار حاضر شرح و تفصیل گفتاری از اوست که توسط ترکی بن فهد آل سعود در مجلة الجمعیة التاریخیة السعودیة (سال سوم، ش 5) به چاپ رسیده است. پیش از این، خلاصه این مطلب به صورت سخنرانی در مجموعه بحوث المؤتمر الدولی للتاریخ طرح شده و در مجموعه مقالات آن کنفرانس به صورت خلاصه چاپ شده بود.
فهد بن ترکی در مقدمه این مقاله می نویسد:
حادثه بنی قریظه از جمله حوادثی است که مستشرقان روی آن حساسیت زیادی دارند. از آن جمله ویلیام مولر در کتاب حیاة محمد (The Life Muhammad) این داستان را به صورت فوق العاده دراماتیک وصف کرده است.
در این زمینه، اساس روایت ابن اسحاق است که نیاز به تأمل جدی دارد. برای مثال وقتی ابن اسحاق می گوید: رسول خدا (ص) بنی قریظه را در مدینه در خانه دختر حارث زنی از بنی النجار زندانی کرد، سپس چندین خندق کنده دستور داد آنان را آوردند و در حالی که گروه گروه آنان را می آوردند سرهایشان را قطع کرد و در میانشان دشمن خدا حیی بن اخطب و کعب بن اسد بودند، و اینها ششصد یا هفت صد و برخی تا هشتصد و نهصد نفر گفته اند .
وی سپس در باره چگونگی کشتن آنان ادامه می دهد که همچنان ادامه داشت تا رسول خدا (ص) از این کار فراغت یافت (ابن هشام، تحقیق طه عبدالرؤف سعد، دارالجیل، 1411، 4/200 – 201).
برکات احمد در جزئیات این روایت مناقشاتی کرده و گفته است که مگر نمی شد پیامبر (ص) اینها را به مدینه نیاورد و همچنان کنار قلعه خودشان آنان را گردن بزند. و نکته دیگر این که مگر خندق از قبل در نزدیک مدینه نکنده بودند. چه لزومی داشت تا دوباره خندق بکنند؟ahmad,) Barakat: Muhammad and the Jews, New Delhi, p.84-5)
این پرسشها ومانند آنها مسائلی است که باید طرح شود.
هنگام ظهور اسلام سه قبیله یهودی در یثرب سکونت داشتند و علاوه بر آنان گروه هایی از جمله در خیبر و فدک ( شمال مدینه) می زیستند. رسول خدا (ص) در ابتدا امید داشت که یهودیان یثرب با اسلام که دین توحیدی بود از در دوستی و تفاهم در آیند زیرا آنها هم پیروان دین آسمانی بودند، اما یهودیان وقتی پیشرفت اسلام را دیدند موضع مخالف گرفته و از در دشمنی با آن در آمدند. نتیجه این نزاع ، بیرون راندن آنان از جزیره العرب بود. مورخان گویند بنی قینقاع (ابن هشام، تحقیق السقاء و دیگران، 2/47 – 49) و سپس بنی نضیر (السیرة النبویه ابن کثیر، تحقیق مصطفی عبدالواحد، 3/145) مسلمانان را به زحمت انداختند . از این رو بوسیله ایشان محاصره شده و پس از تسلیم شدن از مدینه اخراج و اموال منقولشان تصرف شد. در فرصت دیگری، آنان از خیبر و فدک هم اخراج شدند. بنا به گزارش ابن اسحاق بنی قریظه- سومین قبیله یهودی – با قریش وهم پیمانان او که برای نابودی اسلام به مدینه حمله کردند همراه شد . این حرکت در تهدید اسلام خطری بزرگ بود. پس از شکست آنان، پیامبر خدا (ص) یهودیان را محاصره کرد همانگونه که بنی نضیر را محاصره کرده بود. بنی قریظه با طولانی شدن محاصره تسلیم شدند اما برخلاف بنی نضیر به حکم سعد بن معاذ که از قبیله اوس و هم پیمان بنی قریظه بود، تن دادند. سعد حکم کرد که مردان بالغ کشته و زنان و اطفال آنان به اسارت درآیند . بنابراین گودالهایی در بازار مدینه حفر شد و مردان بنی قریظه دسته دسته احضار و گردن زده شدند. شمار کشته شدگان را از چهارصد تا نهصد نفر گفته اند .
با دقت در این داستان، اشکالاتی برآن امکان پذیر خواهد بود و می توان گفت استدلال بر اینکه ششصد یا هشتصد یا نهصد نفر از بنی قریظه اعدام شده اند صحیح نیست و این گزارش به منابع اسلامی افزوده شده است و در فرهنگ یهود اصل و نمونه ای برای آن هست. در حقیقت می توان بر گشت این گفته ها را در تاریخ قدیم یهود جستجو کرد.
در اینجا ابتدا به منابع عربی پرداخته و روایات یهودی را در آنها نقد و بررسی می کنیم . آنگاه به نمونه اصلی آن در تاریخ یهود اشاره خواهیم کرد.
قدیمی ترین تألیفی که در دست ماست و بیشترین جزئیات حادثه بنی قریظه را در بردارد سیره ابن اسحاق است که مورخان بعدی در بیان رویدادهای متعدد برآن تکیه کرده و از آن اخذ کرده اند، اما ابن اسحاق در سال 151 ، یعنی 145سال پس از واقعه بنی قریظه از دنیا رفته است.
مورخان پس از او گزارش او از واقعه را نقل کرده و به منابع مبهم او توجه نکرده اند.
البته برخی به عدم اقناع خود از این واقعه اشاره کرده اند، اما زحمت نقد و بررسی آن را به خود نداده اند . ابن حجر عسقلانی این واقعه و گزارش های مربوط به آن را انکار می کند و از آن به « حکایات غریب» تعبیر می کند (تهذیب التهذیب:4/45). معاصر ابن اسحاق یعنی مالک بن انس هم ابن اسحاق را به دروغگویی متهم کرده و او را به جهت نقل چنین روایاتی، دجَال ( آنکه راست و دروغ را به هم می آمیزد) می شمارد . مورخان و سیره نویسان، قوانین سختگیرانه محدثان را رعایت نکرده اند و اینکه تمام راویان ثقه باشند و از فرد پیش از خود بدون واسطه روایت کرده باشند را رعایت نکرده اند. اینها در روایات سیره نبوی بسیار سهل گیرانه تر از برخوردی که با احادیث نبوی دارند برخورد کرده اند.
نکته مهم آن است که منبع و مواد گزارش ابن اسحاق درباره محاصره مدینه و برخورد با بنی قریظه از یهودیان تازه مسلمان شده است.
در مقابل این منابع متأخر غیر معتبر، قرآن – تنها منبع اصیل و معاصر حادثه – به گونه ای بسیار کوتاه به حادثه اشاره می کند : و انزل الذین ظاهروهم من أهل الکتاب من صیاصیهم و قذف فی قلوبهم الرعب فریقا تقتلون و تأسرون فریقا ( 26 احزاب ) و هیچ اشاره ای به تعداد کشتگان نمی کند.
ابن اسحاق در آغاز گزارش مربوط به نبرد احزاب مصادر خود را اینگونه ذکر می کند: یکی از موالی آل زبیر و دیگرانی که متهم به کذب نیستند بخش هایی از این گزارش را از عبد الله بن کعب بن مالک زهری و عاصم بن عمر بن قتاده و عبد الله بن ابی بکر و محمد بن کعب قرظی و دیگر عالمان مسلمان آورده اند. بنا بر این روایت ابن اسحاق مجموعه ای است مرکب از این روایات. در جای دیگر ابن اسحاق از عطیه نیز نقل کرده است و او فردی از بنی قریظه است که عفو شامل حالش شد. قابل توجه اینکه عطیه از خاندان زبیر بن باطا عضو بارز بنی قریظه و کسی است که در جریان بنی قریظه نقش داشت.
این روایت با توصیف تلاش های سران یهود برای انعقاد پیمان با نیروهای دشمن علیه مسلمانان آغاز می شود و در آن فهرستی از اسامی این سران آمده است: 3 نفر از بنی نضیر 2 نفر از قبیله وائل – که قبیله ای دیگر از یهود است – و افراد دیگری از این دو قبیله که نامشان ذکر نشده است .این افراد پس از آنکه قبایل اطراف مدینه یعنی غطفان و مره و فزاره و سلیم و اشجع را برای مبارزه علیه مدینه تحریک کردند به مکه رفتند و در آنجا نیز موفق شدند قریش را به سوی یثرب به حرکت درآورند. هنگامی که نیروهای محاصره کننده مدینه جمع شدند حیی بن اخطب یکی از رهبران بنی نضیر نزد بنی قریظه - که هنوز در مدینه سکونت داشتند - رفت و به رغم نظر کعب بن اسد رهبر بنی نضیر، آنان را قانع کرد که پیمان خود را با رسول خدا (ص) نقض کنند. حیی چنین تصور می کرد که مسلمانان قدرت مقابله با نیروهای مهاجم را ندارند و سیادت و آقایی بنی قریظه و دیگر یهودیان به زودی باز خواهد گشت . لیکن محاصره مدینه به شکست انجامید و قبایل یهود طعم همدستی با دشمن را چشیدند.
موضع علما و مورخان نسبت به روایت ابن اسحاق همراه است با قبول آمیخته به تردید در برخی قسمتها و ردّ و انکار در برخی بخشهای دیگر. اما آنچه پذیرفته اند همانند پذیرش گزارش های سیره و داستان نبردهاست که به نسل های بعدی منتقل شده اما معیارهای نقد و بررسی که در فقه و حدیث به آن توجه می شود در اینجا اعمال نشده است. به همین جهت، تحقیق و بررسی درباره راویان گزارشهای سیره را ضروری ندانسته اند و به بیان سلسله روات به صورت متصل و غیر متصل اهمیت نداده اند. چنانکه این موضوع در سیره ابن اسحاق مشهود است؛ بر خلاف فقه که راوی ثقه و اتصال راویان، موضوعی مهم در آن به شمار می رود و به همین دلیل مالک که از فقهاست به ابن اسحاق توجه چندانی ندارد و مورخان بعدی و مفسران هم یا سخن ابن اسحاق را تکرار کرده یا به بخش هایی از آن اشاره کرده اند. علاوه بر آنکه مورخان با این روایت به سردی برخورد کرده اند . مثلاً طبری که حدود 150 سال پس از ابن اسحاق آمده، بر خلاف شیوه خود که روایات گوناگون از یک حادثه را نقل می کند در موضوع بنی قریظه رعایت نکرده است بلکه عبارتی آورده که تردید برانگیز است. او می گوید: واقدی گمان کرده که رسول خدا (ص) دستور داد گودال هایی برای بنی قریظه بکَنند.
ابن قیم در زاد المعاد ضمن اشاره ای بسیار گذرا به این داستان درباره رقم کشتگان حرفی نزده اما گویا ابن کثیر درباره آن تردید جدی داشته که تاکید می کند: داستان را گزارشگری مورد اعتماد همچون عایشه نقل کرده است!
آنچه هست خود روایت نمی تواند سهل گیرانه یا با تردید مورد قبول قرار گیرد.
ابن اسحاق به عنوان یک مولف در دو مورد در معرض هجوم تند محققان معاصر و بعدی قرار گرفته است:
مورد اول آن است که کتاب مشتمل بر روایات یا قصه های ساختگی و نادرست و غیر مطابق با قواعد نقد است؛ و مورد دوم پذیرش قطعی او نسبت به کشتار بنی قریظه است.
مالک از محدثان و فقهای نخستین، آشکارا از وی به دروغگو و دجال و کسی که روایاتش را از یهودیان می گیرد تعبیر می کند . مالک با به کارگیری معیار مخصوص به خود روش ابن اسحاق را رد می کند و منابع و روش وی را دارای اشکال می داند. طبیعی است که مالک ، منابع و روش کار ابن اسحاق را در جمع آوری اخبار امثال این ماجرا نپذیرد.
ابن حجر، از نسل های بعدی، دیدگاه مالک را چنین شرح می دهد که ردّ مالک نسبت به ابن اسحاق به دلیل روایاتی است که او در موضوعات نبردهای صدر اسلام از یهودیان نقل می کند که آنان هم از پدران خود روایت کرده اند. ابن حجر روایات محل تردید را با عبارات استواری مانند این عبارت «مثل هذه الروایات العجیبة، کقصة قریظة و النضیر» وصف می کند. به نظر نمی رسد که صریح تر از این تعبیر برای رد آن اخبار به دست آورد.
لازم است قرآن کریم را به عنوان تنها منبع معتبر و معاصر در برابر مصادر متأخر و مشکوک و راویان متروک قرار دهیم . چنان که پیش تر گفته شد قرآن به گونه ای بسیار مختصر در آیه 26سوره احزاب به این حادثه اشاره کرده و فقط از کسانی که مستقیماً در نبرد شرکت داشته اند سخن می گوید . اگر کشته شدگان در این حادثه 600 تا900 نفر بودند رویدادی مهم تلقی و در قرآن به صورت روشن به آن اشاره می شد که از آن درس و عبرت گرفته شود. اما با اعدام سران خطاکار بنی قریظه، فقط طبیعی است که بیش از این مقدار در قرآن اشاره نشود.
علاوه بر آنچه گفته شد که گزارش های مربوط به واقعه، بسیار متاخر از اصل واقعه و همچنین غیر قابل اعتماد است و بررسی درباره آنها صورت نگرفته و علاوه بر آنکه قرآن اشاره ای به کشتار جمعی نکرده است، دلایل دیگری در ردّ این موضوع می توان به شرح زیر بیان نمود:
الف: حکم اسلام در چنین واقعه ای آن است که تنها مسئولین فتنه مجازات شوند، چنان که تعداد و اسامی آنان در متن واقعه ذکر شده است . کشتن چنین رقم بالایی از افراد با عدل اسلامی و مبانی اساسی قرآن بخصوص آیه «لا تزر وازره وزر اخری» سازگار نیست .
ب: داستان کشتار بنی قریظه با حکم قرآن در خصوص اسیران جنگی مخالف است که می فرماید: یا منت گذاشته آزادشان کنید یا از آنان فدیه بگیرید ( سوره محمد آیه 4)
ج: بسیار بعید است بنی قریظه کشته شوند در حالی که با مجموعه های قبلی یهود که پیش یا پس از آنان تسلیم شدند با رفق و مدارا برخورد شده و اجازه کوچ به آنها داده شود. ابوعبید بن سلام در کتاب الاموال (ص 247) چنین نقل می کند که وقتی خیبر به دست مسلمانان فتح شد برخی گروه ها یا خاندان ها بودند که در دشمنی با رسول الله افراط می کردند با این حال پیامبر فقط با این کلمات آنان را خطاب کرد که چیزی بیش از توبیخ نبود: ای خاندان ابوحقیق، دشمنی تان را با خدا و رسولش می دانم اما این باعث نمی شود بیش از آنچه با دوستانتان رفتار کردم با شما هم رفتار کنم .... آن حضرت این سخن را پس از غائله بنی قریظه فرموده است.
اگر این مطلب درست باشد که صدها نفر در بازار کشته شده و گودال هایی برای این امر حفر کرده باشند پس چرا آثاری از آن یا کمترین علامتی که بر این واقعه اشاره کند وجود ندارد. اگر چنین کشتار عظیمی رخ داده بود فقها آن را به عنوان یک مبنا مورد استناد قرار می دادند، در حالی که برعکس، مبنای آنان بر اساس آیه «لا تزر وازره وزر اخری» است. نمونه آن گزارشی است که ابو عبید در الاموال – که کتابی فقهی و نه تاریخی است – چنین نقل می کند: زمانی که عبد الله بن علی، حاکم شام، گروهی از اهل کتاب را قلع و قمع کرد دستور داد به محل دیگری کوچ کنند؛ اوزاعی فقیه معاصر ابن اسحاق زبان به اعتراض گشود که آشوب از سوی همه آن افراد نبوده است تا همه مجازات شوند، و حکم الهی آن است که گروه زیادی به خطای چند نفر مجازات نمی شوند بلکه بالعکس است.
اگر اوزاعی داستان بنی قریظه را پذیرفته بود بر اساس آن حکم می کرد.
آنچه در این جریان دیده می شود اینکه از اشخاص معینی نام برده شده و سپس همانها کشته شده اند، بخصوص که برخی از ایشان به دشمنی شدید علیه مسلمانان وصف شده اند. نتیجه منطقی آن است که این چند نفر که رهبری ماجرا را بر عهده داشته اند مجازات شده باشند نه همه قبیله.
مطالعه جزئیات رویداد بنی قریظه نشان می دهد که موضوع قتل و کشتار در میان خود یهودیان مطرح شده و سپس به عنوان کار پیامبر (ص) تلقی شده است. موضوعاتی چون مشورت سران قبیله هنگام محاصره و سخن کعب بن اسد و پیشنهاد کشتن زنان و کودکان برای جنگیدن جدّی با مسلمانان، مطالبی است که نسل بنی قریظه برای تمجید اسلاف خود نقل کرده باشند. همانگونه که بازماندگان مسلمانان مدینه هم در صدد تجلیل بزرگان خود بوده و موضوع قضاوت سعد بن معاذ علیه بنی قریظه و حمایت رسول خدا (ص) از او که فرمود «حکم الهی را در مورد آنان بیان کردی» از فرزندان سعد نقل شده و طبیعی است که برای بزرگداشت پدران و تبرئه ایشان قصه هایی توسط نسل بعدی ساخته و پرداخته شود و ابن اسحاق هم آنها را نقل کند.
مطالب دیگری نیز دراین گزارش هست که پذیرش آن را مشکل می نماید: مانند اینکه گفته می شود صدها نفر از بنی قریظه پیش از اعدام در خانه زنی از بنی نجار زندانی شدند.
به هر حال منبع واقعی داستان نادرست کشتار بنی قریظه، فرزندان یهود مدینه اند که ابن اسحاق از ایشان اخذ کرده و مورد اعتراض شدید علما و مورخان قرارگرفته و مالک او را دجال دانسته است.
بنابراین مصادر قصه بسیار مشکوک و جزئیات آن با روح اسلام و احکام قرآن ناسازگار است به گونه ای که نمی توان آن را تصدیق کرد. چون راویان مورد اعتماد بر آن خرده گرفته اند و قرآن هم آن را تایید نمی کند. به نظر می رسد اساسا تأیید آن ناممکن باشد. نه راویان موثقی آن را نقل کرده اند و نه ادله آن را تأیید می کند و این نشان از آن دارد که این داستان واقعا مشکوک است.
از سوی دیگر باید توجه داشت که این، داستانی مشابه و نمونه ای در تاریخ قدیمی یهود دارد که می توان این گزارش را نسخه ای از همان نقل کهن دانست. در آن حادثه گفته می شود انقلابیون یهود علیه رومیان قیام کردند، اما پس از تخریب معبد آنان در سال 73 میلادی و فرار متعصبان (الغیوریین = Zealots) و افراطی های (السکاری = Masada) آنان از آنان به قلعه صخره در ماسادا (masada ) ماجرا به قتل عام ایشان پس از محاصره شان انجامید .
آنگاه برخی از آنان از واقعه جان سالم به در بردند و به جنوب گریختند و بنا به یک نظریه همان ها به یثرب آمدند و در آنجا ساکن شدند و آنان که ماندند گزارش آن را به نسل های بعدی منتقل کردند.
کسی که در واقعه ماسادا حضور داشته و آن را ثبت کرده است فلافیوس جوسیفوس(flavius josephus) است که سمتی در روم داشته اما یهودی بودن خود را پنهان می کرده است. جزئیات این واقعه شباهت زیادی به داستان بنی قریظه و مقاومت آنان در جنگ دارد. مثلاً اسکندر، هشتصد یهودی را دستگیر و در مقابل زن و فرزندشان کشت. چنانکه عده فراوان دیگری از یهودیان، در ماجراهای دیگر کشته شدند. آنچه جلب توجه می کند تشابه شمار کشتگان است در ماسادا کشته شدگان را 960 نفر گفته اند که 600 نفرشان انقلابیون یهود بودند.
تشابه دیگر اینکه وقتی از محاصره به تنگ آمدند، بزرگ آنان الیعازر مانند آنچه کعب بن اسد در میان بنی قریظه پیشنهاد کرد، از دوستان خود خواست که زنان و کودکان خود را بکشند تا بدون دغدغه آنان، به سختی مبارزه کنند یا حتی پیشنهاد شد به کشتن همدیگر دست زنند.
تشابه میان این دو گزارش آن هم در جزئیات، جلب توجه می کند. مشابهت تنها در خودکشی دسته جمعی نیست بلکه در اعداد و ارقام نیز هست. اینها تقریبا برابر است. برجستگی نام اشخاص و تشابه نام هایی هم که در آن داستان ها آمده محل توجه است.
به نظر می رسد اصل داستان بنی قریظه از این واقعه گرفته شده و فرزندان یهود که به یثرب آمدند، آن را حفظ کرده و آن را با داستان بنی قریظه آمیخته اند . بسا کسی که تاریخ قدیم و جدید یهود در این واقعه را به هم آمیخته، همان کسی است که ابن اسحاق از او نقل کرده و مورخان مسلمان بدون توجه و بررسی آن را آورده اند.
توجه به این مطالب وقتی جالبتر می شود که مشابه این داستانها را در قرون معاصر و ماجرای هولوکاست و مظلوم نماییهای یهودیان روی این مسئله را مشاهده کنیم.
ادامه مطلب
امام حسن (ع)، چه كساني را لعن كرده است؟
امام حسن (ع)، چه كساني از اصحاب را لعن كرده است؟
اين جواب در دو بخش تقديم دوستان خواهد شد :
1 . كساني كه امام حسن عليه السلام آنها را لعن فرموده است؛
2 . كساني كه امام حسن عليه السلام را لعن كردهاند.
صحابهاي كه امام حسن عليهالسلام آنها را لعنت فرموده است:
صحابهاي كه مورد لعنت امام حسن (عليهالسلام) قرار گرفتهاند عبارتاند از :
معاويه ، مروان بن حکم
معاوية بن أبيسفيان :
وخطب معاوية بالكوفة حين دخلها والحسن والحسين رضى الله عنهما جالسان تحت المنبر فذكر عليا عليه السلام فنال منه ثم نال من الحسن فقام الحسين ليرد عليه فأخذه الحسن بيده فأجلسه ثم قام فقال أيها الذاكر عليا أنا الحسن وأبى على وأنت معاوية وأبوك صخر وأمى فاطمة وأمك هند وجدي رسول الله صلى الله عليه وسلم وجدك عتبة بن ربيعة وجدتي خديجة وجدتك قتيلة ، فلعن الله أخملنا ذكراً ، و ألامنا حسباً ، وشرنا قديماً وحديثاً ، وأقدمنا كفراً ونفاقاً فقال طوائف من أهل المسجد : امين.
معاويه وقتي به کوفه آمد ، در حاليکه حسن و حسين (عليهما السلام) پاي منبر نشسته بودند ، در مورد علي (عليهالسلام) سخن گفته و به او دشنام داد ؛ سپس به حسن (عليهالسلام) دشنام داد ؛ پس حسين (عليهالسلام) ايستاد تا به وي جواب گويد ؛ اما حسن (عليهالسلام) دست وي را گرفته و او را نشانيد ؛ پس ايستاده و گفت :
اي کسي که در مورد علي (عليهالسلام) سخن گفتي !!! من حسن (عليهالسلام) هستم و پدرم علي (عليهالسلام) است و تو معاويه هستي و پدرت صخر ؛ مادر من فاطمه (عليها السلام) است و مادر تو هند ؛ جدّ من رسول خدا (صلى الله عليه وآله) است و جدّ تو ربيعه است ؛ مادر بزرگ من خديجه (عليها السلام) است و مادر بزرگ تو قتيلة ؛ پس خداوند هر کدام از ما دو را که نسب پستتري دارد و آنکه بدي وي از قديم تا حال باقي است و آنکه پيش گام در کفر و نفاق بوده است را لعنت کند .
پس همه مردم مسجد گفتند : آمين .
جمهرة خطب العرب ج 2 ص 14 باب رد الحسن بن على على معاوية حين نال منه ومن أبيه
مقاتل الطالبيين ج 1 ص 19 ، اسم المؤلف: أبو الفرج الاصفهاني ، علي بن الحسين (المتوفى : 356هـ) الوفاة: 356
شرح نهج البلاغة ج 16 ص 27
آمين بزرگان شيعه و سني براي اين نفرين حضرت :
در متن روايت بود كه بعد از اين نفرين حضرت ، همه مردم آمين گفتند ؛ ابوالفرج اصفهاني ، بعد از نقل اين روايت در كتاب خويش مينويسد :
فقال طوائف من أهل المسجد: آمين. قال فضل(بن الحسن البصري): فقال يحيى بن معين: ونحن نقول: آمين. قال أبو عبيد: ونحن أيضاً نقول: أمين. قال أبو الفرج: وأنا أقول: آمين.
فضل بن حسن بصري گفت : يحيي بن معين گفته است : ما نيز ميگوييم آمين .
ابوعبيد هم گفته است : ما نيز ميگوييم آمين .
ابوالفرج (صاحب كتاب) نيز ميگويد : من هم آمين ميگويم !
مقاتل الطالبيين ج 1 ص 19 ، اسم المؤلف: أبو الفرج الاصفهاني ، علي بن الحسين (المتوفى : 356هـ) الوفاة: 356
ابن ابيالحديد نيز بعد از نقل آمين علما مينويسد :
قال أبو الفرج : قال أبو عبيد : قال الفضل : وأنا أقول : آمين ، ويقول علي بن الحسين الأصفهاني : آمين .
قلت : ويقول عبد الحميد بن أبي الحديد مصنف هذا الكتاب : آمين .
ابوالفرج گفته است كه ابوعبيد از فضل روايت ميكند كه : من ميگويم آمين ؛ ابوالفرج نيز ميگويد آمين.
من عبدالحميد بن ابيالحديد ، نويسنده اين كتاب نيز ميگويم : آمين !
شرح نهج البلاغة ج 16 ص 28 ، اسم المؤلف: أبو حامد عز الدين بن هبة الله بن محمد بن محمد بن أبي الحديد المدائني الوفاة: 655 هـ ، دار النشر : دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان - 1418هـ - 1998م ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : محمد عبد الكريم النمري
مرحوم علامه مرعشي در شرح احقاق الحق در ذيل اين روايت مينويسند :
نقل القاضي نور الله التستري هذا الحديث عن السيد العالم الصفي أبو تراب المرتضى بن الداعي بن القاسم الحسني رحمه الله ، ثنا المفيد عبد الرحمن بن أحمد النيسابوري إملاء من لفظه ، أنبأ السيد أبو المعالي إسماعيل بن الحسن بن محمد الحسني النقيب بنيسابور قراءة عليه وأبو بكر محمد بن عبد العزيز الحيري الكرامي قالا : أخبرنا الحاكم أبو عبد الله محمد ابن عبد الله الحافظ إجازة ، ثنا أبو بكر أحمد بن كامل بن خلف القاضي ، ثنا علي بن عبد الصمد لفظا ، ثنا يحيى بن معين.
ثم قال: قال ابن عبد الصمد (علي بن عبد الصمد من روات الحديث) : وأنا أقول : آمين . وقال لنا القاضي(أبو بكر أحمد بن كامل بن خلف القاضي من روات الحديث) : وأنا أقول : آمين ، فقولوا آمين . وقال محمد بن عبد الحافظ : وأنا أقول : آمين . قال السيد والحيري (هما: السيد أبو المعالي إسماعيل بن الحسن بن محمد الحسني وأبو بكر محمد بن عبد العزيز الحيري الكرامي كلاهما من روات الحديث) : ونحن نقول : آمين آمين آمين . وقال الشيخ المفيد عبد الرحمن (هو عبد الرحمن بن أحمد النيسابوري من روات الحديث): وأنا أقول : آمين آمين ، فإن الملائكة تقول : آمين . قال السيد الصفي (أبو تراب المرتضى بن الداعي بن القاسم من روات الحديث): وأنا أقول : آمين اللهم آمين . قال ابن بابويه : وأنا أقول : آمين ثم آمين ثم آمين ثم آمين .
قاضي نورالله تستري اين روايت را از سيد عالم ، صفي ابوتراب مرتضي بن داعي بن قاسم حسني رحمه الله ، از مفيد عبدالرحمن بن احمد نيشابوري ، از سيد ابوالمعالي اسماعيل بن حسن بن محمد حسني نقيب در نيشابور و ابوبكر محمد بن عبد العزيز حيري كرامي از حاكم ابوعبد الله محمد بن عبد الله حافظ از ابوبكر احمد بن كامل بن خلف قاضي از علي بن عبد الصمد از يحيي بن معين نقل كرده است .
سپس ميگويد : ابن عبد الصمد (از روات روايت) به ما گفت : من نيز ميگويم آمين ! ؛ قاضي (احمد بن كامل از راويان روايت) نيز گفت : من هم ميگويم آمين ! شما نيز آمين بگوييد !
محمد بن عبد الحافظ نيز گفته است : من هم ميگويم آمين !
سيد و حيري (از راويان روايت) نيز گفتهاند : ما نيز ميگوييم «آمين ، آمين ، آمين»!
شيخ مفيد عبدالرحمن (از روايان حديث) نيز ميگويد : من نيز ميگويم «آمين آمين» زيرا ملائكه ميگويند «آمين» !
سيد صفي (از راويان اين روايت) ميگويد : من نيز ميگويم آمين !
ابن بابويه نيز گفته است : من نيز ميگويم «آمين ، آمين ، آمين ، آمين»!
شرح إحقاق الحق ، السيد المرعشي ج 26 ص 534
سيد محسن امين نيز بعد از نقل كلام ابوالفرج اصفهاني مينويسد :
قال المؤلف وانا أقول آمين .
من نيز ميگويم آمين !
أعيان الشيعة ج 1 ص 570 للسيد محسن الأمين
مرحوم شرف الدين نيز بعد از نقل كلام ابن ابي الحديد ميفرمايد :
أقول : ونحن بدورنا نقول : آمين.
ما نيز به نوبه خودمان ميگويم : آمين !
صلح الحسن (ع) ص 289 للسيد شرف الدين
شيخ علي نجل محمد آل سيف الخطي نيز بعد از نقل كلام ابن أبي الحديد ميگويد:
ويقول مؤلف هذا الكتاب : آمين ، ورحم الله عبدا قال : آمين.
مولف اين كتاب ميگويد : آمين ؛ و خدا رحمت كند بندهاي را كه بگويد آمين !
وفيات الأئمة - من علماء البحرين والقطيف - ص 108
سعيد أيوب ، از كساني است كه به مذهب تشيع ، گرويده است ؛ او نيز مينويسد :
ويقول سعيد أيوب مصنف هذا الكتاب : آمين .
سعيد ايوب نويسنده اين كتاب نيز ميگويد : آمين !
معالم الفتن ج 2 ص 178 لسعيد أيوب
شما نيز آمين بگوييد :
ما نويسنده اين مطلب نيز ميگوييم آمين، شما خواننده بزرگوار هم بگو آمين
مروان بن حکم :
1- ومروان كان أكبر الأسباب فى حصار عثمان ... وقال له الحسن بن على لقد لعن الله أباك الحكم وأنت فى صلبه على لسان نبيه فقال لعن الله الحكم وما ولد والله أعلم
مروان از مهمترين علت هاي محاصره عثمان بود ... و حسن بن علي (صلى الله عليه وآله) به او گفت : خداوند پدر تو را در حالي لعنت کرده است که تو در صلب او بودي ؛ و به وي گفت : خداوند حکم را و اولاد او را لعنت کند .
البداية والنهاية ج 8 ص 259
2- وأخرج ابن سعد عن زريق بن سوار قال كان بين الحسن وبين مروان كلام فأقبل عليه مروان فجعل يغلظ له والحسن ساكت فامتخط مروان بيمينه فقال له الحسن ويحك أما علمت أن اليمين للوجه والشمال للفرج أف لك فسكت مروان
بين امام حسن (عليهالسلام) و مروان درگيري لفظي شده بود ؛ مروان در کلام بسيار تندي ميکرد ؛ اما حسن (عليهالسلام) ساکت بود ؛ در اين هنگام مروان آب بينياش را به دست راست خويش انداخت ؛ پس حسن (عليهالسلام) به او گفت : واي بر تو ؛ آيا نمي دانستي که دست راست براي صورت است و دست چپ براي عورت؟
نفرين بر تو .
در اين هنگام مروان ساکت شد .
تاريخ الخلفاء ج 1 ص 190
كساني كه كه به امام حسن عليه السلام ناسزا گفتهاند:
معاويه:
1- وكان علي إذا صلى الغداة يقنت فيقول: اللهم العن معاوية وعمراً وأبا الأعور وحبيباً وعبد الرحمن بن خالد والضحاك بن قيس والوليد! فبلغ ذلك معاوية فكان إذا قنت سب علياً وابن عباس والحسن والحسين والأشتر.
علي (عليهالسلام) وقتي نماز صبح را مي خواند قنوت ميگرفت و در نماز ميگفت : خداوندا ، معاويه و عمرو بن العاص و حبيب و عبد الرحمن بن خالد و ضحاک بن قيس را لعنت کن.
خبر به معاويه رسيد ؛ پس وقتي قنوت ميگرفت به علي و ابن عباس و حسن و حسين و مالک اشتر فحش ميداد !!!
الکامل في التاريخ ج 2ص81 باب ذکر اجتماع الحکمين
نهاية الأرب في فنون الأدب ج 20 ص 96
تاريخ ابن خلدون ج 2 ص 637 باب أمر الحکمين
2- وخطب معاوية بالكوفة حين دخلها والحسن والحسين رضى الله عنهما جالسان تحت المنبر فذكر عليا (عليهالسلام) فنال منه ثم نال من الحسن ...
معاويه وقتي به کوفه آمد ، در حاليکه حسن و حسين (صلى الله عليه وآله) پاي منبر نشسته بودند ، در مورد علي (عليهالسلام) سخن گفته و به او دشنام داد ؛ سپس به حسن (عليهالسلام) دشنام داد ...
جمهرة خطب العرب ج 2 ص 14 باب رد الحسن بن على على معاوية حين نال منه ومن أبيه
شرح نهج البلاغة ج 16 ص 27
گروهي گرد معاويه جمع ميشدند تا به اميرمؤمنان و امام حسن (صلى الله عليه وآله) دشنام دهند:
اجتمع عند معاوية عمرو بن العاص ، رضي الله عنه ، والوليد بن عقبة ، وعتبة بن أبي سفيان ، والمغيرة بن شعبة ، فقالوا : يا أمير المؤمنين ، ابعث إلى الحسن بن علي رضي الله عنهما يحضر لدينا ، قال لهم : ولم ؟ قالوا : كي نوبخه ونعرفه أن أباه قتل عثمان ...
فأرسل له معاوية ... فقال الحسن رضي الله عنه : فليتكلموا ونحن نسمع .
فقام عمرو بن العاص رضي الله تعالى عنه ... ثم قال : يا حسن ، هل تعلم أن أباك أول من أثار الفتنة وطلب الملك ، فكيف رأيت صنع الله تعالى به ؟
ثم قام الوليد بن عقبة فحمد الله وأثنى عليه ، ثم قال : يا بني هاشم كنتم أصهار عثمان بن عفان ، فنعم الصهر كان لكم لقربه من رسول الله صلى الله عليه وسلم ، يقربكم ويفضلكم ، ثم بغيتم عليه وقتلتموه ، وقد أردنا قتل أبيك فأنقذنا الله منه ، ولو قتلناه ما كان علينا ذنب .
ثم قام عتبة بن أبي سفيان فقال : يا حسن ، إن أباك قد تعدى على عثمان فقتله حسداً على الملك والدنيا ، فسلبهما الله منه ، ولقد أردنا قتل أبيك ، حتى قتله الله تعالى .
ثم قام المغيرة بن شعبة ، وقال كلاماً سبا لعلي وتعظيماً لعثمان .
فقام الحسن ، رضي الله عنه ، فحمد الله وأثنى عليه ، وقال : بك أبدأ يا معاوية.
لم يشتمني هؤلاء ولكن أنت تشتمني بغضاً وعداوة وخلافاً لجدي رسول الله صلى الله عليه وسلم
ثم التفت إلى الناس ، وقال : أنشدكم الله إن الذي شتمه هؤلاء أما كان أبي ، وهو أول من آمن بالله وصلى إلى القبلتين ، وأنت يا معاوية كافر تشرك بالله ؟ وكان مع أبي لواء النبي صلى الله عليه وسلم يوم بدر ، ولواء المشركين مع معاوية ؟
ثم قال : أنشدكم الله تعالى ، أما كان معاوية يكتب لجدي صلى الله عليه وسلم ، فأرسل إليه يوماً فرجع الرسول ، وقال : هو يأكل . فرد إليه الرسول ثلاث مرات ، كل ذلك يقول هو يأكل فقال النبي صلى الله عليه وسلم : لا أشبع الله بطنه ، يا معاوية أما تعرف ذلك من بطنك ؟
ثم قال : وأنشدكم الله أما تعلمون أن معاوية كان يقود بأبيه ، وهو على جمل ، وأخوه هذا يسوقه ؟ فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم ما قال ، وأنت تعلم ذلك ؟
هذا كله لك يا معاوية .
وأما أنت يا عمرو . فقد تنازعك خمسة من قريش . فغلب عليك شبه الأبهم ، وهو أقلهم حسباً وأسوأهم منصباً ، ثم قمت وسط قريش فقلت : إني شانيء محمداً بثلاثين بيتاً من الشعر .
فقال النبي صلى الله عليه وسلم : اللهم إني لا أحسن الشعر . اللهم العن عمرو بن العاص بكل بيت لعنة ...
وأما أنت يا ابن أبي معيط فكيف نلومك على سبك لأبي ، وقد جلدك أبي في الخمر ثمانين جلدةً ، وقتل أباك صبراً بأمر جدي ، وقتله جدي بأمر ربي ...
وأما أنت يا عتبة فكيف تعيب أحداً بالقتل ولا تعيب نفسك ، فلم لا قتلت الذي وجدته على فراشك مضاجعاً لزوجتك ؟ ثم أمسكتها بعد أن بغت .
وأما أنت يا أعور ثقيف (مغيره) ، ففي أي شيء تسب علياً ؟ أفي بعده من رسول الله صلى الله عليه وسلم ، أم لحكم جائر في رعيته في الدنيا ؟ فإن قلت في شيء من ذلك كذبت وكذبك الناس ، وإن زعمت أن علياً قتل عثمان فقد كذبت وكذبك الناس ، وإنما مثلك كمثل بعوضة وقعت على نخلة فقالت لها : استمسكي فإني أريد أن أطير . فقالت لها النخلة : ما علمت بوقوعك فكيف يشق علي طيرانك ؟ فكيف يا أعور ثقيف يشق علينا سبك ؟ ثم نفض ثيابه وقام
عمروعاص ، وليد بن عقبه ، عتبة بن ابيسفيان و مغيرة بن شعبه نزد معاويه گرد آمده و گفتند : اي اميرالمومنين! شخصي به سوي حسن بن علي (صلى الله عليه وآله) فرست ، تا به نزد ما آمده و او را توبيخ كرده و به او بفهمانيم كه پدرش عثمان را كشته است ! ...
معاويه شخصي به نزد حسن (عليهالسلام) فرستاد ... ؛ حسن (عليهالسلام) گفت : شما سخن بگوييد تا ما بشنويم !
عمروعاص گفت : ... اي حسن ، آيا ميداني پدر تو اولين كسي بود كه فتنه را برانگيخت و طلب خلافت كرد ؟ ديدي خدا با او چه كرد ؟!
سپس وليد بن عقبه ايستاده و ستايش و حمد خدا گفت و سپس گفت : اي بنيهاشم ! شما پدرزن عثمان بوديد ! چه خوب دامادي براي شما بود ، زيرا شما بستگان پيامبر (صلى الله عليه وآله) بوديد ؛ شما را به خود نزديك كرده گرامي ميداشت ؛ اما شما بر او شوريده و او را كشتيد ؛ ما خواستيم پدر تو (علي) را بكشيم ، اما خدا ما را از دست او نجات داد ! و اگر او را ميكشتيم ، گناهي بر گردن ما نبود !
سپس عتبة بن ابي سفيان ايستاده و گفت : اي حسن ! پدر تو بر عثمان شوريد و او را به خاطر حسد بر خلافت و دنيا كشت !
خدا نيز خلافت و دنيا را از علي گرفت ! ما خواستيم پدرت را بكشيم ، اما خدا او را كشت !
سپس مغيرة بن شعبه ايستاد و سخني در دشنام به علي (عليهالسلام) و تعظيم عثمان گفت !
سپس حسن (عليهالسلام) ايستاده و حمد و ثناي الهي گفت و سپس فرمود : سخن را با تو شروع ميكنم اي معاويه !
فقط آنان به من دشنام ندادند ، كه تو نيز از روي دشمني و كينه و به خاطر مخالفت با جدَ من رسول خدا (صلى الله عليه وآله) به من دشنام ميدهي !
سپس رو به جمعيت كرده و فرمود : شما را به خدا قسم ميدهم ، آن كسي كه اينان دشنام به او دادند ، آيا پدر من نبود ؟ آيا او اولين كسي كه ايمان آورد نبود ؟ آيا او نبود كه به سوي دو قبله نماز خواند ؟ و در همان زمان تو اي معاويه به خدا كافر بودي؟! در روز بدر پرچم مسلمانان به همراه پدرم بود و پرچم كفار به همراه معاويه !
سپس فرمود : شما را به خدا قسم ميدهم آيا ميدانيد كه معاويه ، براي جدَ من (صلى الله عليه وآله) مطالبي مينوشت ؛ روزي حضرت او را طلبيدند اما فرستاده ، بازگشت و گفت : معاويه غذا ميخورد ! سه بار اين اتفاق افتاد ! رسول خدا (صلى الله عليه وآله) فرمودند : خدا شكم او را سير نكند !
اي معاويه ! آيا تو خود اين نفرين رسول خدا (صلى الله عليه وآله) را از شكمت نميفهمي !
شما را به خدا قسم ميدهم كه آيا ميدانيد كه معاويه روزي زمام شتر پدر خويش را گرفته بود و برادرش نيز از پشت هل ميداد ؛ حضرت (صلى الله عليه وآله) آنچه را كه فرمودند ، فرمودند و تو نيز آن را ميداني !
تمام اينها براي تو بود اي معاويه !
اما تو اي عمرو ! پنج نفر از قريش در مورد تو با يكديگر دعوا داشتند ! شباهت أبهم به تو سبب شد كه بر آنان غالب گردد ! با اينكه نسب او از همه پستتر و جايگاه او از همه بدتر بود !
با اينهمه تو در ميان قريش ايستاده و گفتي : من محمد را با سي بيت شعر ، بيآبرو خواهم كرد !
رسول خدا (صلى الله عليه وآله) نيز در جواب فرمودند : خدايا من شعر نيكو نميدانم ! خدايا برعمروعاص به جاي هر بيت ، يك لعنت بفرست !
اما تو اي ابن ابي معيط ! چگونه تو را به خاطر دشنام به پدر ملامت كنم ، با اينكه پدرم تو را به خاطر شرابخواري 80 ضربه شلاق زده بود !
و پدربزرگ تو را پدرم به دستور جدَم (صلى الله عليه وآله) كشت ! و جدم نيز اين كار را به خاطر دستور پرودگار نمود !
و اما تو اي عتبه ! چرا به ديگران به خاطر كشتن ، اشكال ميگيري اما بر خودت اشكال نميگيري !
چرا كسي را كه او را همراه همسرت در يك رختخواب ديدي كه با او همبستر شده است ، نكشتي! سپس بعد از زنا ، باز با همسرت زندگي كردي !
اما تو اي اعور ثقيف (مغيره) ! چرا به علي (عليهالسلام) دشنام ميدهي؟! به خاطر دوري علي از رسول خدا (صلى الله عليه وآله) ؟! يا به خاطر دستوري او به ظلم به رعيتش ! اگر چنين چيزي را ادعا كني ، دروغ گفتهاي و مردم نيز تو را دروغگو ميشمرند ! و اگر گمان داري كه علي (عليهالسلام) عثمان را كشته است ، باز دروغ گفتهاي و مردم نيز تو را دروغگو ميشمرند !
مثال تو مانند پشهاي است كه بر روي درخت خرمايي نشسته و به آن ميگويد : خود را محكم بگير كه ميخواهم بپرم ! درخت به او ميگويد : من نشستن تو را احساس نكردم ! تا بلند شدن تو بر من سنگين باشد !
اي اعور ثقيف چگونه دشنام تو بر ما سنگين آيد !
سپس لباس خود را تكانده و ايستاد .
إعلام الناس بما وقع للبرامكة مع بني العباس ج 1 ص 27 ، اسم المؤلف: محمد دياب الإتليدي الوفاة: 1100هـ ، دار النشر : دار الكتب العلمية - بيروت/لبنان - 1425هـ-2004م ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : محمد أحمد عبد العزيز سالم
مؤسسه تحقيقاتي حضرت ولي عصر (عج)
ادامه مطلب
وهابیت و پیش گویی پیامبر(ص)
عن أبی سعید الخدری ، وأنس بن مالک رضی الله عنهم ، عن رسول الله صلى الله علیه وسلم قال : (( سیکون فی أمتی اختلاف و فرقه ؛ قوم یحسنونَ القیلَ ، ویسیئون الفعلَ ، یقرءونَ القرآن لا یجاوز تراقیهم ، یمرقون من الدین مروق السهم من الرّمیّة ، لا یرجعون حتى یرتد على فُوقِهِ ؛ هم شر الخلق والخلیقةِ ، طُوبى لمن قتلهم وقتلوه ، یدعون إلى کتاب الله ولیسوا منه فی شیء ، من قاتلهم کان أولى بالله منهم )) .
قالوا : یا رسول الله ! ما سیماهم ؟ قال : (( التحلیق )) .
صحیح أبى داود (۴۷۶۵)
{ترجمه:
ابی سعید خدری نقل کرده است که رسول الله فرمودند:
در امت من اختلافی پیش می آید قومی دوست دارند حرف زدن و از عمل کردن بدشان می آید. قران می خوانند ولی از گلوهایشان بالاتر نمی رود. خارج می شوند از دین همانگونه که تیر از کمان خارج می شود.
اینان بدترین خلق و اخلاق می باشند. خوش به سعادت کسی که آنان را بکشد و کشته شود. به سوی کتاب خدا دعوت می کنند در حالی که چیزی از آنرا عمل نمی کنند. کسی که با آنان بجنگد به خدا نزدیک تر است از آنها
از رسول الله پرسیدند: قیافه آنها چگونه است. رسول الله فرمودند: تحلیق..
گردآوری و پاسخ:
سید محمد مهدی حسین پور
مدیر گروه وهابیت
ادامه مطلب
