دل نوا

حدیث - شعر - متن - حکایت

نويسنده :سامان
تاريخ: جمعه 28 خرداد 1395  10:50 PM


جان و جهان! دوش کجا بوده‌ای
نی غلطم، در دل ما بوده‌ای

دوش ز هجر تو جفا دیده‌ام
ای که تو سلطان وفا بوده‌ای

آه که من دوش چه سان بوده‌ام!
آه که تو دوش کرا بوده‌ای!

رشک برم کاش قبا بودمی
چونک در آغوش قبا بوده‌ای

زهره ندارم که بگویم ترا
« بی من بیچاره چرا بوده‌ای؟! »

یار سبک روح! به وقت گریز
تیزتر از باد صبا بوده‌ای

بی‌تو مرا رنج و بلا بند کرد
باش که تو بنده بلا بوده‌ای

رنگ رخ خوب تو آخر گواست
در حرم لطف خدا بوده‌ای

رنگ تو داری، که زرنگ جهان
پاکی، و همرنگ بقا بوده‌ای

آینهٔ رنگ تو عکس کسیست
تو ز همه رنگ جدا بوده‌ای

غزل مولانا



نويسنده :سامان
تاريخ: جمعه 28 خرداد 1395  10:57 AM


دعای روزهای ماه رمضان دعای خوبی است،درآن چیزهای زیادی ازخدا خواسته شده.نجات از مرض بي انگيزگي،نجات از نبود نشاط کار و غفلت،نجات از سخت شدن دل.اينها چيزهايي است که به ذهن ماها نميرسد که بيماري است،بايد از خداي متعال نجات و شفاي از اين مرضها راخواست.

رهبرانقلاب 95.3.25



نويسنده :سامان
تاريخ: پنج شنبه 27 خرداد 1395  4:19 PM

 

سودای توام بی‌سر و بی‌سامان کرد
عشق تو مرا زندهٔ جاویدان کرد

لطف و کرمت جسم مرا چون جان کرد
در خاک عمل بهتر ازین نتوان کرد

سنایی
 



نويسنده :سامان
تاريخ: پنج شنبه 27 خرداد 1395  3:50 PM

 

حال خوبی ست
نسوزاندن دل، رسم دلدادگی و دلداری
عشق معشوق طلب کردن و عاشق ماندن

حال خوبی ست
زیر باران امید، بی چتر،قدم برداشتن
بخشش هدیهء لبخند به لب های خموش
خیسی گونهء احساس پس از خاطره رفتن دوست

حال خوبی ست
 شنیدن با عشق، درک معنای سکوت!
فهم مفهوم نرو...
از لب بسته ، به شرمی زیبا،
کشف این راز نهان گشته به بغضی آرام

حال خوبی ست
 کمی ، مشق محبت کردن، بذر امید به دل پاشیدن،
آشتی کردن با فطرت پاک
تا بدانند خداوند ، به هر لحظه، به هر جا و به هر حال، ازآن همه ست.
حال خوبی ست "خدا "را دیدن



نويسنده :سامان
تاريخ: پنج شنبه 27 خرداد 1395  12:01 PM

 تقديم به ساحت ام المومنين، حضرت خديجه كبری سلام الله عليها

دور شدم از اين و آن با خودم آشنا شدم 
آينه در حجاز بود عاشق مصطفی شدم

سرمه نمی برم به چين، قند و شكر نمی خرم
نقره و زر نخواستم، صاحب كيميا شدم

بار شتر گذاشتم، وقف تو هرچه داشتم 
دانهء عشق كاشتم، در قفست رها شدم

با تو جرس به هر نفس، مصرع عاشقانه است
با تو پر از قصيده ام، با تو غزل سرا شدم

"ای كه ملول می شوی از نفس فرشته ها"
باور من نمی شود، همنفس خدا شدم

سفرهء دل برای من باز كن، آيه ای بخوان 
حرف بزن كه مَحرمِ زمزمهء حرا شدم

قطرهء من فرات شد، ذره ام آفتاب شد
پيش تو سيدالبشر سيدةالنسا شدم

پشت سرت من و علی قامت عشق بسته ايم
تو همه مقتدا شدی من همه اقتدا شدم

من به تو دست ياعلی داده ام از صميم دل
مرگ جدام كرده است از تو اگر جدا شدم

لحظهء آخرين غزل، ترس ندارم از اجل
پيرهن تو در بغل، با تو دوباره "ما" شدم

حمیدرضا برقعی



نويسنده :سامان
تاريخ: پنج شنبه 27 خرداد 1395  10:59 AM

 

سلام به شوق شهزاده علي اكبر (ع)


می ایستم امروز خدا را به تماشا
ای محو شکوه تو خداوند سراپا

ای جان جوان مرد به دامان تو دستم
من نیز جوانم، ولی افتاده ام از پا

آتش بزن آتش به دلم، کار دلم را
ای عشق مینداز از امروز به فردا

آتش بزن آتش به دلم ای پسر عشق
یعنی که مکن با دل من هیچ مدارا

با آمدنت قاعده ی عشق به هم خورد
لیلای تو مجنون شد و مجنون تو لیلا

تا چشم گشودی به جهان ساقی ما گفت:
«المنته لله که در میکده شد وا…»

ابروی تو پیوسته به هم خوف و رجا را
چشمان تو کانون تولا و تبرا

ای منطق رفتار تو چون خلق محمد(ص)
معراج برای تو مهیاست، بفرما!

این پرده ای از شور عراقی و حجازی است
پیراهن تو چنگ و جهان دست زلیخا

لب تشنه ی لب های تو لب های شراب است
لب وا کن و انگور بخواه از لب بابا

دل مانده که لب های تو انگور بهشتی است
یا شیرخدا روی لبت کاشته خرما

عالم همه مبهوت تماشای حسین است
هر چند حسین است تو را محو تماشا

چون چشم تو دل می برد از گوشه نشینان
شد گوشه ی شش گوشه برای تو مهیا

از گوشه ی شش گوشه دلم با تو سفر کرد
ناگاه درآورد سر از گنبد خضرا

مجنون علی شد همه ی شهر ولی من
مجنون علی اکبر لیلام به مولا


از (قبله مايل به تو)
 



نويسنده :سامان
تاريخ: پنج شنبه 27 خرداد 1395  10:14 AM


هر که با عشق بر این دایره پیوسته سلام
مهر جویانه بدین قافله دل بسته سلام

عشق را زیست که در ژرف دل دریائیست
از دل و دیده به هر لوء لوء سربسته سلام


  

 



نويسنده :سامان
تاريخ: پنج شنبه 27 خرداد 1395  10:13 AM

دلم بابونه و باران,
دلم یک دشت بی پایان
دلم یک هم سرایی با صدای آب
دلم انگیزه می خواهد
دلم رفتن ؛
دلم تغییر می خواهد
دلم دریا ؛
دلم یک ساحل از شنهای سرگردان،
دلم بادو هوای ابری و موج خروشان و من بنشسته درساحل
دلم یک خواب می خواهد
دلم شوقی به یک رویا ....دلم پرواز می خواهد
هوای خشک و بی باران،
عبوس و داغ و بی پایان،
من و تاریکی و ماتم
تمام روح من آزرده از تکرار بی سامان
دلم ذوقی به یک لبخند
دلم شوقی به یک ترفند
دلم یک جرعه ؛از عطر اقاقی؛نرگس و پونه
دلم دل کندن و رفتن،
ازاين کوی و از این برزن،
دلم امید
میخواهد



نويسنده :سامان
تاريخ: پنج شنبه 27 خرداد 1395  9:57 AM


به شوق امام سجاد(ع)
بسته است همه پنجره ها رو به نگاهم
چندی ست که گم گشته ی در نیمه ی راهم


حس می کنم آیینه ی من تیره و تار است
بر روی مفاتیح دلم گرد و غبار است


از بس که مناجات سحر را نسرودم
سجاده ی بارانی خود را نگشودم


پای سخن عشق دلم را ننشاندم
یعنی چه سحرها که ابو حمزه نخواندم


ای کاش کمی کم کنم این فاصله ها را
با خمس عشر طی کنم این مرحله ها را


بر آن شده ام تا که صدایت کنم امشب
تا با غزلی عرض ارادت کنم امشب


ای زینت تسبیح و دعا زمزمه هایت
در حیرتم آخر بنویسم چه برایت


اعجاز کلام تو مزامیر صحیفه است
جوشیده زبور از دل قرآن به دعایت


در پرده عشاق تو یک گوشه نشسته است
صد حنجره داوود در آغوش صدایت


از بس که ملک دور و برت پر زده گشته است
"پیراهن افلاک پر از عطر عبایت"


تنها نه فقط آینه در وصف تو حیران
باشد حجرالاسود ، الکن به ثنایت


من کمتر از آنم که به پای تو بیفتم
عالم شده سجاده و افتاده به پایت


سید حمید رضا برقعی
 



تعداد کل صفحات : 1 2 3 4 5 6