💠 حــضرت زهرا (س) فرمودنـد:
هر كس عبادات و كارهاي خود را خالصانه
براي پروردگار خويش انجام دهد،
خداوند بهترين مصلحت ها و بركات خويش را براي او تقدير نموده و نازل مي كند.
📗بحارالانوار،ج 69/ ص 249
💠 حــضرت زهرا (س) فرمودنـد:
هر كس عبادات و كارهاي خود را خالصانه
براي پروردگار خويش انجام دهد،
خداوند بهترين مصلحت ها و بركات خويش را براي او تقدير نموده و نازل مي كند.
📗بحارالانوار،ج 69/ ص 249
نزدیک سه روز میشود پیر شدم
از حرمله و ضجر و سنان سیر شدم
برخیز و ببین چه آمده بر سر من
برخیز و ببین که سوخت بال و پر من
بعد تو به من سخت تر از سخت گذشت
بختم چقدر بعده تو بد بخت گذشت
از روی سنان مرا ببین یک لحظه
پای دل من بیا نشین یک لحظه
هرچند اسیر جمع نامرد هستم
اما بخدا مرد تر از مرد هستم
ولله که کم نشد حسین(ع)شوکت من
مانده به سرجاش همه عزت من
با عفت عوام را به هم ریخته ام
یک کوفه و شام را به هم ریخته ام
معجر به سرم هست حسین(ع)غصه نخور
تا مرد حرم هست حسین(ع)غصه نخور
کاش می شد دیده ی دل وا کنم
با گلم با رهبرم نجوا کنم
لحظه ی دیدار با سید علی
هر دو دستم را به او اهدا کنم
حضرت سید علی ، پیر خمین
مانده بر سربند هامان ، یا حسین (ع)
ای امام پاسداران و بسیج
ای همیشه یاد یاران بسیج
گر تو فرمانم دهی جان میدهم
سخت جانم ، لیک آسان میدهم
جان چه باشد در رهت اقای من
با تو هستم تا بود جان در بدن
ما بسیجی ها به تو دل بسته ایم
لشکر نیرنگ را بشکسته ایم
ای بسیجی ما بسیجی مانده ایم
با تو ما انا فتحنا خوانده ایم...
اینهمه زخم چرا ریخته روی بدنت؟
جای یک بوسه نماند از کف پا تا دهنت
چون رکاب دهنت خرد شده، ساخته اند
با سرِ نیزه رکابی به عقیق یمنت
تا تو می آیی علی خطبه ای آغاز کنی
می پرد سرفه و خونابه میان سخنت
تو کجا نیستی ای عشق که پیدات کنم؟
همه ی دشت پر است از همه جای بدنت
مثل یک آینه ی خردشده ریخته ای
کل صحرا متلألئ شده از نور تنت
رفته ای در وسط معرکه و خنجر و سنگ
سبقت از تیر گرفتند برای زدنت
زرهت پاره شده پیرهنت پاره تر است
قطعات بدنت پاره تر از پیرهنت
دلهره دارم علی جان، متلاشی نشوی؟
دردسر می شود این پا به زمین کوفتنت
چاره ای نیست قرار است که اکبر نشوی
می نشینم که ببینم علی اصغر شدنت
زنده کرد عمه ی تو خاطره ی مادر من
تو کمک کن ببرش مثل عموجان حسنت
سر تو بر سرِ نی همسفر باد شده
پرچم قافله شد زلف شکن در شکنت
غزل من! شده ای مثنوی طولانی
شعر تقطیع شده! خون چکد از تنت
آیت الله انصاری همدانی می گوید :
از خدا خواسته ام کسی مرا نشناسد و من هم کسی را نشناسم و فقط توجهم به مبدأ باشد.
📕سوخته ، ص ۵۴
آیت الله انصاری همدانی می گوید :
از خدا خواسته ام کسی مرا نشناسد و من هم کسی را نشناسم و فقط توجهم به مبدأ باشد.
📕سوخته ، ص ۵۴
کبوتردل من بیقرارمی چرخد
به دورگنبد آن شهریار می چرخد
کسی کنارمن انگاریاعلی دم داد
دوباره روی لبم نام یار می چرخد
همیشه سینه به سینه حکایت مِهرش
میان مردم این روزگار می چرخد
حکایت لب تیغ وفراریک لشکر
همینکه درکف اوذوالفقار می چرخد
شروع میشوداین شعرولکنتم،توببخش
زبان به مدح توبی اختیار می چرخد
هرآنکه گم شده مولا!به راه محتاج است
چنان که شام سیاهی،به ماه محتاج است
به ذکرنادعلی من همیشه محتاجم
همیشه سینه زخمی به آه محتاج است
موج عشق تو اگر شعله به دلها بکشد
رود را از جگر کوه به دریا بکشد
گیسوان تو شبیه است به شب اما نه
شب که اینقدر نباید به درازا بکشد
خودشناسی قدم اول عاشق شدن است
وای بر یوسف اگر ناز زلیخا بکشد
عقل یکدل شده با عشق، فقط میترسم
هم به حاشا بکشد هم به تماشا بکشد
زخمی کینهی من این تو و این سینهی من
من خودم خواستهام کار به اینجا بکشد
یکی از ما دو نفر کشته به دست دگریاست
وای اگر کار من و عشق به فردا بکشد
فاضل نظری
فردا اگر بدون تو باید به سر شود
فرقی نمی کند شب من کی سحر شود
شمعی که در فراق بسوزد سزای اوست
بگذار عمر بی تو سراپا هدر شود
رنج فراق هست و امید وصال نیست
این "هست و نیست" کاش که زیر و زبر شود
رازی نهفته در پس حرفی نگفته است
مگذار درددل کنم و دردسر شود
ای زخم دلخراش لب از خون دل ببند
دیگر قرار نیست کسی باخبر شود
موسیقی سکوت صدایی شنیدنی است
بگذار گفتگو به زبان هنر شود
فاضل نظری
هیچ کس نیست به جز آینه صادق با من
ــ نیست در آینه آن عاشق سابق با من ــ
سهم پیمانهء دیوانه و فرزانه یکی ست
بگذر از مسئلهء عاقل و عاشق با من
دشمنان تشنهء خون من و من تشنهء مرگ
زهر شیرین من! ای یار منافق با من!
تا کنون هیچ نسیمی نوزیده ست به لطف
بعد از این هم نوزد باد موافق با من
باش تا با نظر بخت مطابق باشم
گر چه یک عمر نبوده ست مطابق با من
فاضل نظری
