0
نظر

جغرافیای اقتصادی ایران

نويسنده : حسین رضایی

جغرافیای اقتصادی ایران

جغرافیای اقتصادی ایران



 

نویسنده: اسماعیل شفیعی سروستانی




 

«ایران» سرزمینی پهناور، پرجمعیّت، غنی و حاصل خیز است و با کوه های بلند و درّه های پُرآب و جلگه های حاصلخیز و تنوّع آب و خاک، موقعیّت مناسبی برای کشاورزی و دامپروری دارد. به علاوه، در دل کوه ها و در عمق کویرها و شوره زارهای مرکزی این سرزمین، منابع عظیم زیرزمینی، از سفره های گسترده آب تا معادن سرشار نفت، گاز، آهن و مس ذخیره شده است. تنوّع وضعیت جغرافیایی و تفاوت بسیار زیاد در آب و هوای مناطق مختلف از دیگر عواملی است که زمینه لازم را برای انواع فعّالیت های اقتصادی در کشور فراهم می آورد.

1- کشاورزی

گرچه حدود هفتاد درصد از سرزمین ایران، کوهستانی، کویری و غیرقابل کشاورزی است؛ اما پیشینه کشاورزی در ایران از چنان قدمتی برخوردار است که پژوهندگان معتقدند: اگر ایران، نخستین کانون فعالیت های کشاورزی نباشد، یکی از قدیمی ترین آنهاست. از حدود چهار هزار سال پیش از میلاد مسیح (علیه السلام) ساکنان این سرزمین به کشاورزی می پرداخته اند. وجود سدها، بندها، کاریزها و منابع عظیم آب، ‌که به وسیله جوی ها و آبراه ها میان کشاورزان تقسیم می شده، نشان از کوشش بسیار برای توسعه کشاورزی و سرسبزی و آبادانی در دوره شاهنشاهان ایرانی پیش از اسلام دارد. با حمله اعراب و سقوط ساسانیان، بر اثر آشنا نبودن حاکمان عرب و بی توجّهی به نگهداری سدها و آب بندها، کشاورزی مدتی از رونق افتاد؛ اما با روی کار آمدن نخستین حکومت های ایرانی دگرباره کارآیی خود را بازیافت. امروزه، با تنوّع جنس خاک و آب و هوا، امکان کشت و بهره برداری از همه انواع محصولات کشاورزی و دامی از سردسیری و گرمسیری در «ایران» وجود دارد.

1-1. برنج کاری در گیلان

صادرات کشاورزی ایران، بیشتر پنبه، حبوبات، سبزیجات، انگور، خرما و خشکبار بوده است؛ اما در دهه های اخیر، با افزایش جمعیّت و کاهش نسبی تولیدات کشاورزی، میزان سرانه این گونه صادرات کاهش یافته و در برابر، نیاز ایران به وارد کردن کالاهای غذایی و کشاورزی، از جمله گندم، برنج، روغن، گوشت، چغندر قند و نیشکر روزافزون شده است. مشکلات کشاورزی ایران را، علاوه بر کمبود آب و مشکل آبیاری، نارسایی راه ها و وسایل ارتباطی، زیان آفات نباتی و کم کاری پنهان در کشاورزی دانسته اند. با این همه، امروزه افزون بر مصرف داخلی، مقداری محصولات کشاورزی از جمله میوه به صورت تازه یا خشک و کنسرو به کشورهای همسایه صادر می شود.

2- معادن

ایران با 10 درصد از کلّ ذخایر زیرزمینی جهان، دارای یکی از بزرگ ترین معادن نفت و گاز جهان است. در استخراج نفت بعد از «عربستان سعودی» مقام دوم را بین اعضای سازمان اوپک دارد و در زمینه بهره برداری از معادن گاز نیز بعد از «روسیه» قرار می گیرد؛ با آنکه جز در رشته نفت و گاز، تحقیقات و مطالعات دامنه داری درباره معادن «ایران» انجام نیافته است، در بیشتر نقاط کشور، آثار وجود کان های مختلف به چشم می خورد؛ ذخیره بعضی از این معادن، ناچیز است؛ اما ذخیره بعضی دیگر چون: معادن مس «سرچشمه» و معادن آهن « بافت» و «زَرَند کرمان» چشمگیر است. افزون بر این، اطلاعات زمین شناسی و کان شناسی نشان می دهد که در ایران کان هایی با میزان ذخیره و عیار بالا وجود دارد که با معادن بزرگ دنیا برابری می کند. مهم ترین معادنی که در ایران استخراج می شوند، عبارتند از: نفت، گاز طبیعی، زغال سنگ، آهن، مس، سرب، منگنز، طلا، نقره، گوگرد، پنبه نسوز، خاک سرخ، ‌خاک نسوز، نِشادُر، زرنیخ، سنگ مرمر، سنگ گچ، سنگ آهک،‌ کرومیت، زاج، نمک، آنتیموآن، سنگ های ساختمانی، شن و فیروزه.

3- صنایع

بخش صنعت نیز، مانند کشاورزی، در تاریخ ایران سابقه ای طولانی دارد. انواع و اقسام ظرف ها و کوزه های سفالی و ابزار فلزی از دوران پیش از تاریخ جزو آثار باستانی است و نشان از صنعتی پیشرفته دارد. اما ساسانیان درخشان ترین دوره تاریخ صنعت ایران را پدید آوردند. شاهکارهای معماری، ظرف های فلزی و سفالی و پارچه های لطیف و گرانبهای آن دوران، خریداران بسیار در سرزمین های دور و نزدیک داشت. توانگران «روم باستان» به خرید دستاوردهای ایرانیان رغبت بسیار داشتند و بهایی گزاف برای آنها می پرداختند.
دوره صفویان، دوران رونق اقتصادی ایران بود. قالی های نفیس ابریشمین ایران آن زمان چنان در بازارهای اروپایی شهرت داشت که نام قالی را با نام ایران در آمیخت؛ اما پیشرفت سریع صنعتی در «اروپا» بسیار دیر و به صورت محدود در صنعت ایران تأثیر گذاشت و در نتیجه، زیربنای توسعه صنعتی ایران تا دوران رضاشاه ریخته نشد. در نیمه دوم سلطنت محمدرضا شاه پهلوی، مهم ترین تحرّک صنعتی ایران در تاریخ معاصر صورت گرفت. پس از وقفه ای که در زمان جنگ «ایران» و «عراق» به وجود آمد، دوباره توجه به صنایع و به کاراندازی واحدهای صنعتی رونق گرفت که در صنایع کوچک رو به پیشرفت سریع است. صنایع امروز ایران را به دو بخش دستی و کارخانه ای می توان تقسیم کرد. مهم ترین بخش صنایع دستی ایران، بافت قالی، قالیچه و گلیم است که علاوه بر مصرف گسترده داخلی رقم چشمگیری در صادرات دارد. خاتم کاری، میناکاری و پارچه های دستباف ابریشمی و زری، که جنبه هنری نیز دارد، از دیگر صادرات ایران در این بخش است. صنایع دستی در اقتصاد روستایی ایران بیشتر از آن نظر مهم است که می تواند بیکاری یا کم کاری ناشی از طبیعت کار تولید کشاورزی را جبران کند.
صنایع کارخانه ای ایران از دوران سلطنت ناصرالدّین شاه در واحدهای کوچک آغاز شد. امروزه صنایع غذایی، نسّاجی، سیمان، صنایع سلولزی، چرم و پوست، دخانیات و تولید و مصرف برق و صنایع مونتاژ قطعه های یدکی در استان های مختلف ایران در حدّ مصرف داخلی فعّال است و به تدریج وارد مرحله صادرات می شود. صنعت ماشین سازی و ساخت قطعات اتومبیل از دیگر صنایع کارخانه ای نوپای کشور است که پس از انقلاب اسلامی و بر اثر جنگ با «عراق» مدّتی متوقّف ماند؛ اما در دهه اخیر دوباره فعّال شده و در حال گسترش چشمگیری است. صاحب نظران معتقدند که «ایران» ظرفیّت گسترش صنایع ماشین سازی را تا حدّ تأمین مصرف داخلی و حتی صدور به کشورهای همجوار را نیز دارد. نفت و گاز، مهم ترین منابع صنعتی ایران و صادرات این دو مادّه پربها و نیروزا، بزرگ ترین سرچشمه درآمد ارزی دولت ایران است. پیش از انقلاب اسلامی، ایران پس از «عربستان سعودی»، دومین صادرکننده بزرگ نفت در جهان به شمار می رفت. پالایشگاه های ایران در «آبادان»، «کرمانشاه»، «تهران»، «شیراز» و «مسجد سلیمان»، پیش از جنگ با عراق، علاوه بر تأمین مصرف داخلی، مقداری نفت تصفیه شده را به خارج از کشور صادر می کرد.
کارخانه ذوب آهن «اصفهان» و صنایع وابسته به آن از جمله کارخانه های ماشین سازی «اراک» و «تبریز» و کارخانه های تصفیه مس در «غنی آباد» تهران و «سرچشمه کرمان» در اقتصاد ایران، اهمیّت فراوان دارد. به طور کلّی، ایران برای پیشرفت و گسترش صنعتی از نظر منابع و معادن، غنی است؛ اما در چند دهه اخیر پایین بودن میزان سرمایه گذاری و کمبود متخصّص، که به ویژه پس از انقلاب و خروج گروه بزرگی از دانش آموختگان و کارشناسان بیشتر احساس می شود، از موانع گسترش سریع تر صنعت در «ایران» بوده است. با این همه، پیشرفت در صنایع کوچک در شهرهای مختلف و گسترش صنایع سنگین نظامی راه را برای تحوّلی بزرگ در صنعت آماده می کند.

4- جهانگردی

طبیعت زیبا و متنوّع، جنگل ها، گیاهان و جانوران کمیاب و پدیده های طبیعی شگفت انگیز در گوشه و کنار کشور که عرصه های زیبا و ناشناخته بسیار دارد، امکان جلب انبوه جهانگردان داخلی و خارجی را فراهم کرده است. علاوه بر این، تاریخ کهن ایران و آثار باستانی باشکوه و گنجینه های هنری دوران اسلامی کشور از عوامل مهمّ جلب جهانگردان است. صنایع دستی و هنرهای بومی نیز در جلب سیّاحان نقشی عمده بر عهده دارد.
منبع مقاله :
شفیعی سروستانی، اسماعیل؛ (1391)، دانشستان سرزمین های درگیر در واقعه ی شریف ظهور، ج 1، تهران: موعود عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، دوم

 

0
نظر

نگاهی تازه به مقوله ربا

نويسنده : حسین رضایی

نگاهی تازه به مقوله ربا

نگاهی تازه به مقوله ربا



 

نویسنده: مسعود رضانژاد فهادان
منبع فارسی: راسخون



 

بِسْمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ

چکیده:

قوانین الهی تابع مصلحت و مفسده واقعیست؛ یکی از آن قوانین، قانون حرمت ربا و نزول است. خدا به سبب محبتی که به مخلوقات خود و جامعه مدنی انسانی ـ اسلامی دارد انسان‌ها را از مفسده‌ها و دام‌های مهلکی که در مسیر زندگی فردی و اجتماعی آنان قرار می‌گیرد آگاه ساخته است.
ربا، باعث بر هم زدن تعادل یکی از ارکان مهم جوامع انسانی ـ اسلامی یعنی اقصاد و نظام پولی آن می‌شود؛ بر هم خوردن تعادل اقتصادی و کسب و کار در جامعه اسلامی منجر به سست شدن ارکان جامعه مدنی خواهد شد و لذا کسی که ربا خواری می‌کند یا ربا می‌گیرد یا به هر نحوی در این امر شریک است به مثابه دشمنی است که خواسته یا ناخواسته به جنگ با حکومت اسلامی اقدام نموده است و این یعنی اعلان جنگ با خدا و فرستاده او (صلی الله علیه و آله).

کلید واژه:

ربا، نزول، اقتصاد، تعادل اقتصادی، علان جنگ با خدا، حرمت ربا.

مقدمه:

آرامش و نظم، ارزشمند است اما رسیدن به این ارزش یعنی آرامش و زدودن هرج و مرج، فقط با إعمال قانون محقق خواهد شد همه می‌دانیم که إعمال قانون، فرع بر وجود قانون است؛ قانون از حیث منشأ بر دو قسمت است:
1. الهی؛
2. بشری.
سه امتیاز ویژه قوانین الهی، عبارت است از:
1. از مصدری صادر شده که احاطه کامل بر تمام جوانب خلقت را داراست.
2. از ناحیه وجودی صادر می‌گردد که به شدت و به حقیقت کلمه، خیرخواه تمام موجودات است؛
3. از منبعی صادر می‌شود که ابداً منفعت شخصی ندارد.
به عکس قوانین بشری که:
1. احاطه کامل بر همه جوانب خلقت را ندارد بلکه با همه تجربیاتی که بشر تاکنون کسب کرده است قوانین او هنوز به شدت سطحیست؛
2. بر خلاف قانون خداوند، انسان بیش از آنکه خیرخواه دیگران باشد پیگیر منافع شخصی خویش می‌باشد.
بر اساس آنچه گفته شد اگر قرار بر آن شد که انسان برای زندگیِ بدون هرج و مرج و آرامِ در این دنیا، باید تابع قانون باشد با عنایت به آنچه بیان شد متوجه می‌شویم آن قانون، باید الهی و وحیانی باشد تا انطباق بیشتری با حقیقت داشته باشد و بتواند اعتماد ما را به خود جلب نماید.
همچنین تبلور قانون خدا را در دو جا می‌توان جست ‌و جو کرد:
1. قرآن؛
2. قول و فعل و تقریر پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و آل‌الله علیهم‌السلام به عنوان مبیّن و مفسر قرآن ‌مجید.

اصل مقاله:

حرمت فقهی ربا در همه ادیان توحیدی!

فقه[1] یعنی مجموعه قوانین الهی برای سعادت بشر و دیگر مخلوقات؛ یکی از این قوانین، بحث «حُرمت ربا» می‌باشد. بشرِ به اصطلاح متمدن امروز با همه توفیقاتی که در علوم مختلف کسب نموده اما هنوز نتوانسته است دیدگاه روشن و قانون ثابتی را پیرامون نزول و ربا ارائه نماید اما خدایی که خالق همه موجودات است از همان ابتدا نسبت به این مسئله، موضع‌گیری آشکاری و صریحی داشته و آن را با تفصیلش در همه ادیان مختلف بیان نموده است.
خداوند در آیه 161 سوره نساء می‌فرماید: "وَ أَخْذِهِمُ الرِّبَوا وَ قَدْ نُهُوا عَنْه "؛ برخی از یهودیان، کسب (معامله و قرض) ربوی می‌کردند در حالی که خداوند آن‌ها را، از کسب کردن از راه گرفتن ربا نهی کرده بود.
این آیه به حرمت ربا در ادیان قبل از اسلام و مسیحیت یعنی یهود اشاره دارد ما با استناد به این آیه و برخی روایت دیگر نتیجه می‌گیریم که بحث حرمت ربا تنها اختصاص به دین اسلام نداشته بلکه مشترک بین همه ادیان توحیدی است.
قال ‌الرضا علیه‌السلام: اعْلَمْ یَرْحَمُکَ اللَّهُ أَنَ الرِّبَا حَرَامٌ سُحْتٌ مِنَ الْکَبَائِرِ وَ مِمَّا قَدْ وَعَدَ اللَّهُ عَلَیْهِ النَّارَ فَنَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْهَا وَ هُوَ مُحَرَّمٌ عَلَى لِسَانِ کُلِّ نَبِیٍّ وَ فِی کُلِّ کِتَاب [2]؛ حضرت رضا علیه‌السلام می‌فرمایند: بدان که (...) ربا را خداوند از زبان همه انبیاء علی نبینا و آله و علیه‌ السلام، حرام اعلام نموده و در همه کتب آسمانی، حرمت آن را بیان نموده است.

رباخوار، هم‌شأن کافر است!

با بررسی چهار آیه از قرآن‌ کریم به سادگی می‌توان دریافت که نگاه خداوند به انسان رباخوار، نگاه و قضاوتی است که به انسان کافر دارد یعنی شأن و رتبه و منزلت انسان مبتلاء به ربا، همان شأن کافر است به آن چهار آیه دقت کنید:
1. وَ أَخْذِهِمُ الرِّبَوا وَ قَدْ نُهُوا عَنْهُ ... وَ أَعْتَدْنا لِلْکافِرینَ مِنْهُمْ عَذاباً أَلیماً[3].
2. یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَأْکُلُوا الرِّبَوا ... وَ اتَّقُوا النَّارَ الَّتی أُعِدَّتْ لِلْکافِرین [4].
3. یَمْحَقُ اللَّهُ الرِّبا وَ یُرْبِی الصَّدَقاتِ وَ اللَّهُ لا یُحِبُّ کُلَّ کَفَّارٍ أَثیمٍ[5].
4. یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ ذَرُوا ما بَقِیَ مِنَ الرِّبا إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ[6].
در این چهار آیه خداوند پس از بیان حرمت ربا و لزوم اجتناب از آن، ربا دهنده را از عذابی که برای کفار مهیّا ساخته است می‌ترساند مانند پدری که پس از نهی فرزندش از استفاده بی‌موردِ اینترنت، خطاب به او بگوید: من از بچه معتاد بیزارم، ما با این بیان متوجه می‌شویم که در دیدگاه این پدر، کسی که بیش از حد با اینترنت، مأنوس باشد معتاد است لذا با یک محاسبه سر انگشتی متوجه خواهیم شد از منظر الهی، بحث ربا و کفر در یک جایگاه قرار دارند و کسانی را که مبتلا به ربا، هستند نمی‌توان مؤمن نامید زیرا مؤمن، به کسی گفته می‌‌شود که در مقام عمل به قوانین الهی التزام داشته باشد و در مقابل نواهی الهی سر تسلیم فرود آورد اما کسی که پس از این همه نهی شدید‌ اللحن خداوند از ربا که هرگز نسبت به احدی از کبائر چنین تعابیری را به کار نبرده است، باز هم خود را مبتلا به آن می‌سازد قطعاً نمی‌توان مؤمن نامید.

مفهوم ربا و نزول!

ربا در لغت از رَبَوَ گرفته شده است که به معنای زیادت و رشد و نمو و همچنین بالا آمدن می‌باشد[7]. بر همین اساس، رَبْوِه در زبان عربی به معنای تپه یا باغی می‌باشد که در جای بلندتری نسبت به سطح زمین قرار گرفته باشد[8]. نکته قابل توجه اینکه، ربا و رب چون با یکدیگر اشتقاق اکبر داشته و دو حرف مشترک دارند دارای معنایی بسیار نزدیک به هم هستند «رب» از ریشه ربب اخذ شده است و به معنای تربیت کردن می‌باشد[9] و می‌دانیم که کار مربی، رشد و نمو و بالا کشیدن متربی است؛ خداوند در آیه بیست و چهار سوره إسراء می‌فرماید: ... قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما کَما رَبَّیانی صَغیراً؛ خداوند می‌فرماید بگو: ای پروردگار! بر پدر و مادرم رحم کن همچنانکه آن‌ها نیز با محبت مرا در کوچکی بزرگ کرده و رشدم دادند و تربیت نمودند.
ملاحظه کردید که رب دوم (ربیانی) در این آیه به معنای رشد دادن می‌باشد. با توجه به معنای لغوی ربا، شاید کسی گمان کند که اگر پول ربوی بدهد سرمایه او رشد می‌کند و بر عکس اگر صدقه بدهد پولش تمام می‌شود اما جالب اینکه خداوند در آیه 276 بقره می‌فرماید: یَمْحَقُ اللَّهُ الرِّبا وَ یُرْبِی الصَّدَقات ِِِ؛ خداوند در این آیه می‌فرماید: بر خلاف تصور شما، آنچه مایه رشد در مال و دارایی می‌باشد صدقه است نه ربا، و خداوند ربا را محق کرده است.
محق را در لغت به معنای نابودی و نقصان معنا نموده‌اند[10] ولی نگارنده معتقد است محق در اصل وضع به معنای نقصان تدریجی می‌باشد نه مطلق نقصان؛ بر همین اساس عرب به ماه قمری بعد از شب چهاردهم، محاق می‌گوید[11] زیرا از شب چهاردهم به بعد، قرص ماه، رفته رفته رو به زوال و نابودی حرکت می‌کند تا به جایی می‌رسد که کلاً ناپدید می‌شود.
آری مَثَلِ صدقه، مثل ماه از شب اول تا شب چهاردهم در آسمان است که روز به روز رشد می‌کند تا به کمال برسد و مَثَلِ ربا، ماه از شب چهاردهم به بعد است که لحظه به لحظه رو به نابودی و زوال است.
برخی با این بهانه که چاره‌ای جز گرفتن نزول نداریم گرفتار نزول می‌شوند اما باید بدانیم که نزول از اسمش پیداست نزول یعنی سقوط! برخی گمان کرده‌اند با پول نزول می‌توانند صعود کنند و حال آنکه اگر چنین بود اسمش را نزول نمی‌گذاشتند صعود می‌گذاشتند.

رد قرآنی توجیه رباخواران!

گاهی هم افرادی که نزول می‌دهند برای دلخوشی و توجیه عمل زشتشان می‌گویند: کار ما باعث گره‌گشایی از گرفتاری‌های مردم است ما ربا می‌دهیم تا مردم رشد کنند و گره از کارشان باز شود اما خداوند در آیه 39 سوره مبارکه روم می‌فرماید:
"وَ ما آتَیْتُمْ مِنْ رِباً لِیَرْبُوَا فی أَمْوالِ النَّاسِ فَلا یَرْبُوا عِنْدَ اللَّهِ وَ ما آتَیْتُمْ مِنْ زَکاةٍ تُریدُونَ وَجْهَ اللَّهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُضْعِفُون "؛‌ آنچه به عنوان ربا می‌پردازید تا در اموال مردم فزونی یابد، نزد خدا فزونی نخواهد یافت؛ و آنچه را به عنوان زکات می‌پردازید و تنها رضای خدا را می‌طلبید (مایه برکت است؛ و) کسانی که چنین می‌کنند دارای پاداش مضاعفند.
وَ سَأَلَ رَجُلٌ الصَّادِقَ علیه‌السلام عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ- یَمْحَقُ اللَّهُ الرِّبا وَ یُرْبِی الصَّدَقاتِ وَ قَدْ أَرَى مَنْ یَأْکُلُ الرِّبَا یَرْبُو مَالُهُ فَقَالَ فَأَیُ مَحْقٍ أَمْحَقُ مِنْ دِرْهَمٍ رِبًا یَمْحَقُ الدِّینَ فَإِنْ تَابَ مِنْهُ ذَهَبَ مَالُهُ وَ افْتَقَر[12]؛ شخصی از حضرت صادق علیه‌السلام پیرامون آیه 276 سوره بقره سؤال کرد که خداوند در این آیه می‌فرماید: «مال ربوی را نابود می‌کنم و صدقات و قرض‌الحسنه را رشد می‌دهم» در حالی که گاهی اشخاص رباخواری را می‌بینیم که مالشان رشد می‌کند!؟ حضرت صادق علیه‌السلام فرمودند: خداوند در این آیه فرموده است: «ربا، نابود کننده است» و چه نابود کننده‌ای بالاتر از آن یکْ درهمِ رَبَوی که اگر صاحبش از رباخواری، توبه نکند تمام دینش را نابود می‌سازد و اگر چنانچه توبه کند باید سودهای حاصله از رباخواری را به صاحبانشان برگرداند و فقیر می‌شود.
نکته‌ای که در پی این روایت شریف لازم است تذکر داده شود اینکه با توجه به معنایی که برای «محق» بیان کردیم و گفتیم «محق» به معنای نابودی تدریجی است چون مال ربوی، ذره ذره به نابودی می‌رود گاهی نه خودش و نه دیگرانی که شاهد نزول‌خواری او هستند هیچ کدام متوجه آن نمی‌شوند اما بعد از یک عمر، وقتی محاسبه می‌کنی متوجه می‌شوی نزول‌خوار به هیچ‌جا که نرسیده است هیچ، سرمایه (داشته‌های مادی و معنوی) خود را نیز از دست داده است! نهایتاً مقداری پولِ بلوکه، فراهم کرده که هیچ وقت نتوانسته است ذره‌ای از آن‌ها بهره‌مند گردد.
حضرت رسول صلوات الله علیه و آله در همین باره می‌فرمایند: الربا وَ إنْ کَثُرَ فَإنَّ عاقِبَتَهُ تصیر الی قَل[13]؛ ربا اگرچه بسیار باشد اما سرانجام آن کمی خواهد بود.
می‌گویند: شخصی از یخ‌ فروشی سؤال کرد: یخ‌هایت را چه کردی؟ جواب داد: نفروختم اما تمام شد!! دقیقاً مثل نزول‌خوار، که قطره‌ قطره، سرمایه ایمان و انسانیت و حتی دارایی مادی خود را از دست می‌دهد اما متوجه نمی‌شود و وقتی می‌فهمد که دیگر هیچ فایده‌ای ندارد.

حالت باطنی و حقیقت ربا...!

هر کدام از افراد رباخوار یا ربادهنده یا حتی کسی که واسطه این عمل زشت شده است یا حتی پول ربوی، دارای باطن آلوده‌‌ای می‌باشد که در برخی از آیات و روایات به آن اشاره شده است. همچنین برخی از عرفا که به خاطر صفای دلشان، حجاب از چشمشان برداشته شده است توانسته‌اند باطن آن را مشاهده نمایند، مثلاً درمورد مال ربوی یعنی اصل پولی که به صورت ربوی قرض گرفته می‌شود در کتاب «در محضر لاهوتیان» آمده است:
استاد مجاهدی معروف به پروانه نقل کردند: به خاطر دارم که در معیت آقای مجتهدی رحمهًْ‌الله علیه، ناهار را میهمان یکی از دوستان بودیم؛ صاحب خانه بر خلاف قولی که داده بود، سفره نسبتاً رنگینی را تدارک دیده و سرگرم کشیدن غذا بود، جناب مجتهدی که در کنار سفره نشسته بودند غذا صرف نمی‌کردند ولی چشم از سفره، هم بر نمی‌داشتند اصرار صاحب‌خانه به ایشان برای صرف غذا سودی نداشت و می‌فرمودند: شما راحت باشید! من چندان میلی به غذا ندارم! دوستان می‌دانستند که باید به ایشان اصرار نکنند و راحتشان بگذارند، تمامی دوستان به دنبال یافتن پاسخی برای این سؤال بودند که: چرا ایشان گرسنه از سر سفره برخاستند و حتی لقمه‌ای از غذا تناول نکردند؟! فردای آن روز به خدمتشان شرفیاب شدم تنی چند نفر از دوستان نیز حضور داشتند مرحوم مصطفوی با احترام از ایشان پرسید: دیروز ظهر، چرا غذا میل نفرمودید؟! گفتند: آقاجان! من در آن سفره غیر از خون نمی‌دیدم! این غذا از پول نزول تهیه شده بود و خوردن نداشت! ساعتی گذشت و مردی که دیروز مهمانش بودیم، آمد، هنگامی که آقای مجتهدی برای تجدید وضو از اتاق بیرون رفتند، آقای مصطفوی از آن مرد پرسید: غذای دیروز را از چه پولی تهیه کرده بودید؟! گفت: من به آقا قول داده بودم که برای ناهار، غذای ساده‌ای تهیه کنم ولی همسرم اجازه نداد و گفت: که ما باید به بهترین وجه از این مرد خدا پذیرایی کنیم! من هم ناگزیر شدم که از همسایه خود، مقداری پول قرض بگیرم! آقای مصطفوی که همسایه آن مرد را خوب می‌شناخت، گفت: حالا معلوم شد که چرا آقای مجتهدی دیروز غذا نخوردند، همسایه این مرد در بازار قم به دادن نزول و گرفتن بهره پول، مشهور است و چون غذای دیروز از پول ربا تهیه شده بود، جعفر آقا تمایلی به خوردن آن نشان ندادند و امروز هم فرمودند: در آن سفره غیر از خون نمی‌دیدم![14]
راجع به این داستان لازم به تذکر است که میزبان، از آن شخص ربا‌خوار، پول ربوی نگرفته بود بلکه مقداری پول، قرض نموده بود ولی از آنجا که دارایی آن بازاری مخلوط به ربا بود آن پول در سفره میزبان، چنان اثر سوئی را به جای گذاشته بود.
اما در مورد حقیقت و باطن شخص رباخوار، خداوند در آیه 275 سوره مبارکه بقره می‌فرماید: "الَّذینَ یَأْکُلُونَ الرِّبا لا یَقُومُونَ إِلاَّ کَما یَقُومُ الَّذی یَتَخَبَّطُهُ الشَّیْطانُ مِنَ الْمَس " (... کسانی که ربا می‌خورند، (در قیامت) بر نمی‌خیزند مگر مانند کسی که بر اثر تماس با شیطان، دیوانه شده (و نمی‌تواند تعادل خود را حفظ کنند؛ گاهی زمین می‌خورند، گاهی به پا برمی‌خیزند).
«خبط» در لغت عربی به معنای افتادن و برخاستن و عدم تعادل به هنگام حرکت است که در اثر چوب خوردن و کتک خوردن، بر انسان عارض شود[15].
همچنین به اعتقاد ابن قارس در معجم مقائیس اللغه معنای ریشه‌ای لغات مشتق از مسس، حبس نمودن چیزی در دست می‌باشد[16]. ولی نگارنده معتقد است لغت «مس» به معنای شدت اتصال است بر خلاف لغت لمس که صرف اتصال را بیان می‌دارد نه اتصال شدید؛ واژه تماس نیز که با کلمه مس، در ریشه مشترکند از این اصل، بیگانه نمی‌باشد.
در واقع خداوند در این آیه می‌فرماید: در سرای آخرت که سرای حقیقت اعمال است رباخوار، موقع خروج از قبر و ورود به صحرای محشر بر اثر تماس شدیدی که در دنیا با شیطان داشته است، تعادل نداشته و نمی‌تواند قدم از قدم برداشته و دائم بر زمین می‌خورد؛ این مجازات به خاطر آن است که او در دنیا با رباخواری، تعادل جامعه را برهم زده است و یکی از ارکان مهم جامعه اسلامی را که همان اقتصاد است متشنج نموده است که تبعات بر هم ریختگی اقتصادی، شکل‌گیری طبقات اجتماعی و شیوع فقر فرهنگی و مفاسد اجتماعی است در واقع او با این عمل خود، به تمام معنا، تمام هستی جامعه اسلامی را به هم ریخته است لذا در سرای آخرت تعادل نداشته و دائم بر زمین می‌خورد.
از نبی مکرم اسلام حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله در مورد باطن رباخوار نقل شده است:
لمّا أسری بی إلى السّماء رأیت رجالاً بطونهم کالبیوت، فیها الحیّات، ترى من خارج بطونهم، فقلت: من هؤلاء یا جبرائیل؟ قال: هؤلاء أکلة الرّبا[17]؛ در شب معراج زمانی که مرا شبانه به آسمان بردند، مردانی را دیدم که شکم‌هایی مانند خانه داشتند و در آن‌ها مارهایی بود که از بیرون شکم‌هاشان دیده می‌شد، گفتم! ای جبرئیل! این‌ها چه کسانی هستند؟ گفت: اینان ربا خوارانند.

اعلان جنگ با خدا!

خداوند در آیه 279 سوره بقره برای رباخوار تعبیری بیان می‌کند که نمونه آن را در قرآن برای احدی از گناهان دیگر مثل زنا و سرقت و دروغ و غیبت و تهمت و امثال آن بیان نفرموده است؛ خداوند در این آیه می‌فرماید: فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِه[18]؛ پس اگر چنین نکردید (=رباخواری را ترک نکردید)، (بدانید که) اعلان جنگ با خدا و رسولش داده‌اید.
به نظر شما در کارزار با خداوند قهار و رسولش صلی الله علیه و آله چه کسی پیروز میدان است؟ اصلاً چه کسی را یارای کارزار است؟
بر همین اساس پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله در خطبه‌ای بالای منبر درباره ربا و خطرهای بزرگ آن سخن می‌گفتند و فرمودند: درهم ربا اعظم عندالله من سبعین زنیه بذات محرم فی بیت‌الله الحرام[19]؛ نزد خدای متعال یک درهم ربا از هفتاد بار زنای با خواهر و مادر آن هم در بیت‌الله الحرام زننده‌تر و پست‌تر است.

چوب خدا یا چوب شیطان؟

خداوند برای هر گناهی مجازاتی در نظر گرفته است که خطاکار را با آن چوب می‌زند چوب خداوند مایه رشد و پاک شدن است اما خداوند می‌فرماید: رباخوار را شیطان چوب می‌زند یعنی به قدری نزد خداوند بی‌ارزش است که حتی وقتی قرار است برای خطایش چوب بخورد لیاقت ندارد از خدا چوب بخورد بلکه این شیطان است که او را چوب می‌زند برخلاف چوب خدا که سبب رشد است چوب شیطان بیشتر مایه سقوط و نزول و تباهی و جنون و دیوانگی است.
امام صادق علیه‌السلام می‌فرمایند: آکِلُ الرِّبَا لَا یَخْرُجُ مِنَ الدُّنْیَا حَتَّى یَتَخَبَّطَهُ الشَّیْطَان [20]؛ خورنده ربا از دنیا نمی‌رود مگر آنکه شیطان به او چوب می‌زند.

مجازات و کیفر دنیایی رباخوار:

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، مظهر مهربانی و رحمت خداست. خدای متعال در آیه 107 سوره انبیاء از ایشان با عنوان رَحمهً للعالمین یاد کرده و می‌فرماید: "وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلاَّ رَحْمَةً لِلْعالَمینَ" اما همین پیامبر رحمت و مظهر مهربانی راجع به رباخوار می‌فرمایند: مَنْ أَخَذَ الرِّبَا وَجَبَ عَلَیْهِ الْقَتْل [21]؛ هر کس ربا گرفت، کشتن او واجب است.
ابن‌ بُکیر نقل می‌کند که روزی به امام صادق علیه‌السلام خبر رسید که مردی ربا می‌خورد و آن را «لِبا» و آغوز یعنی اولین شیر گوسفند پس از زایمان می‌نامد کنایه از اینکه آن را طاهر و مطهّر می‌داند حضرت صادق علیه‌السلام فرمودند: اگر خداوند به من قدرت می‌داد گردن او را می‌زدم[22].
ابو بصیر می‌گوید: به امام صادق علیه‌السلام عرض کردم حکم رباخوار پس از ثابت شدن آن چیست؟ فرمودند: باید او را تأدیب کرد، و اگر دوباره مرتکب شد باز باید تادیب شود؛ و اگر برای بار سوم ربا خورد باید کشته شود[23].
شیخ طوسی (شیخ الطائفه) رحمة‌الله علیه در تفسیر آیه: «فان لم تفعلوا فا‌‌ذنوا بحرب من الله و رسوله...» می‌فرماید: ابن عباس و قتاده و ربیع گفته‌اند: هر کس رباخواری کند، امام باید از او بخواهد که توبه کند، و اگر توبه نکرد او را بکشد. بلخی گفته است: اگر اهل روستایی همگی اقدام به معاملات ربوی کنند، بر امام است که با آنان به جنگ برخیزد.
شیخ طوسی نهایتاً در جمع‌بندی نظرات مختلف پیرامون مجازات دنیایی رباخوار می‌فرماید: امام سه بار او را چنان مجازات می‌کند که از کار خود دست بردارد، و اگر برای بار چهارم ربا خورد او را می‌کشد[24].

ربا گناهی دامن‌گیر!

آتش ربا چنان عظیم و گسترده است که نه تنها دامان رباخوار و گیرنده ربا را خواهد گرفت بلکه دودش، چشم همه کسانی را که به نحوی در شکل‌گیری این گناه عظیم، دخیل بوده‌اند کور خواهد کرد. بالاتر از آن، تمام افرادی که با رباخوار و رباگیرنده اندک ارتباطی داشته باشند از سیاهی این گناه بی‌بهره نخواهند بود؛ از امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام منقول است که: إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَعَنَ آکِلَ الرِّبَا وَ مُوکِلَهُ وَ کَاتِبَهُ وَ شَاهِدَیْه [25]؛ خداوند متعال، ربادهنده، رباگیرنده، نویسنده و شاهد در معامله یا قرض ربوی را لعنت کرده است.
در حدیث فوق‌ الذکر، لفظ شاهد فقط شامل شاهد اصطلاحی در ضمن عقد ربوی نمی‌شود بلکه در بردارنده همه کسانی هم که به هر شکل ممکن از معامله یا قرض ربوی مطلع می‌شوند و شاهد رباخواری در جامعه باشند اما ترک نهی از منکر کرده و سکوت نمایند نیز می‌شود.
بر همین اساس نبی ‌مکرم اسلام حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله می‌فرمایند: اذا ظهر الزنا و الربا فی قریه فقد احلوا بانفسهم عذاب‌الله[26]، هرگاه گناه زشت زنا و ربا در دیاری آشکار شود به تحقیق خودشان با دستان خودشان مقدمات نزول عذاب الهی را بر خودشان فراهم نموده‌اند.
در این حدیث شریف به عذاب شدن عده‌ای در یک شهری فقط به بهانه ترک نهی از رباخواری اشاره شده است یعنی دود آتش رباخواری حتی تا آنجا سرایت می‌کند اطلاع از رباخواری دیگران و سکوت در مقابل آن، انسان را در معرض لعن پروردگار و مستحق عذاب الهی می‌سازد.
سید عطاء الله مجدی این حدیث را این‌ گونه به نظم کشیده است[27].

چو در قریه‌ای رسم زشت زنای... شود آشکار و خورندی ربای
خرند از خداوند یکتا عذاب... براه هلاکت کنند‌ی شتاب

 

مجازات و کیفر اخروی رباخوار!

از رسول معظم اسلام حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله منقول است: مَنْ أَکَلَ الرِّبَا أَمْلَأَ اللَّهُ بَطْنَهُ مِنْ نَارِ جَهَنَّمَ بِقَدْرِ مَا أَکَلَ وَ إِنِ اکْتَسَبَ مِنْهُ مَالًا لَا یَقْبَلُ اللَّهُ تَعَالَى مِنْهُ شَیْئاً مِنْ عَمَلِهِ وَ لَمْ یَزَلْ فِی لَعْنَةِ اللَّهِ وَ الْمَلَائِکَةِ مَا کَانَ عِنْدَهُ مِنْهُ قِیرَاطٌ وَاحِد[28]، هرکس رباخواری کند یا پولی ربوی بگیرد خداوند شکمش را به همان مقدار، از آتش جهنم پر می‌کند و اگر ربا دهنده باشد تا زمانی که قیراطی (ذره‌ای) از سود ربوی در نزدش باقی باشد خداوند هیچ عمل صالحی را از او نمی‌پذیرد و دائماً در لعنت خدا و ملائکه خداوند می‌باشد.
شیخ اجل، سعدی شیرازی در کتاب بوستان خود، داستان مرد نزول‌خواری را بیان می‌کند که بلافاصله بعد از مردن، بدون اینکه نکیر و منکری را دیده باشد وارد جهنم شده است:

 

رباخواری از نردبانی فتاد... شنیدم هم اندر زمان جان بداد
به خواب اندرش دید و پرسید حال... که چون رستی از حشر و نشر و سوال
بگفت ای پسر قصه بر من مخوان... به دوزخ در افتادم از نردبان

 

الفقه ثم المتجر!

با توجه به آنچه از زشتی و قبح ربا بیان شد و اینکه ابتلاء به ربا با دو شکل متصور است: گاهی آگاهانه و گاهی ندانسته و از روی جهل به مسئله ناخواسته به آن مبتلا می‌شویم لازم است طبق سفارش امیرالمؤمنین علیه‌السلام قبل از ورود به تجارت و کسب، خود را به قوانین و فتاوای مربوط به آن مجهز نماییم تا ناخواسته در دام آن نیفتیم.
قال امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام: مَعَاشِرَ النَّاسِ الْفِقْهَ ثُمَ الْمَتْجَرَ الْفِقْهَ ثُمَ الْمَتْجَرَ وَ اللَّهِ الرِّبَا فِی هَذِهِ الدُّنْیَا أَخْفَى مِنْ دَبِیبِ النَّمْلِ عَلَى الصَّفَا[29]، یا مردمان! اول خود را به احکام فقهی تجارت مجهز کنید سپس به سمت تجارت بروید و این جمله را دو بار تکرار کردند سپس فرمودند: به خدا قسم تشخیص ربا در این دنیا از تشخیص دادن مورچه سیاهی که بر سنگ صاف و سیاهی راه می‌رود سخت‌تر است.
فقهاء نیز در رساله‌های عملیه می‌فرمایند: آموختن مسائلی که مورد نیاز انسان است واجب است انسان آن‌ها را بیاموزد.

ربای مجاز!

قال الرضا علیه‌السلام: َ لَیْسَ بَیْنَ الْوَالِدِ وَ وَلَدِهِ رِبًا وَ لَا بَیْنَ الزَّوْجِ وَ الْمَرْأَةِ رِباً وَ لَا بَیْنَ الْمَوْلَى وَ الْعَبْدِ وَ لَا بَیْنَ الْمُسْلِمِ وَ الذِّمِّی [30]، امام رضا علیه‌السلام می‌فرمایند: میان پدر و فرزند و شوهر و همسرش، میان عبد و مولا همچنین میان مسلمان و کافر، ربا اشکالی ندارد.

نتیجه‌گیری:

از اضافه دریافتی که در قرض به صورت مشروط دریافت می‌گردد گاهی به ربا و گاهی به نزول تعبیر می‌گردد. ربا از رَبَوَ به معنای زیاده و رشد و نمو است. بر عکس نزول که به معنای افول و سقوط است. هرگاه از اضافه دریافت در قرض، تعبیر به ربا گردد ناظر به زیاده‌ای است که علاوه بر اصل قرض، دریافت می‌شود و هرگاه از آن تعبیر به نزول شود ناظر به حقیقت مال ربوی است که باعث تباهیِ دارایی و ایمان و عقیده و اخلاق می‌شود.

پی‌نوشت‌ها:

1. به عبارت دیگر فقه یعنی الگوی خداوند برای سعادت بشر
2. الفقه إمام رضا علیه‌السلام ، صفحه 256
3. آیه 161 سوره نساء
4. آیه 130 و 131 سوره آل‌عمران
5. آیه 276 سوره بقره
6. 278 سوره بقره
7. الراء و الباء و الحرف المعتل و کذلک المهموز منه یدلُّ على أصلٍ واحد، و هو الزِّیادة و النَّماء و العُلُو. (معجم مقاییس اللغه ، 2/483)
8. [الرَّبْوَةُ]: المکان المرتفع. (شمس العلوم ، 4/2373)
9. ربب: الرَّبُ : هو الله عزّ و جلّ، هو رَبُ کلِّ شی ءٍ أَی مالکُه . (لسان ‌العرب، 1/339)
10. المَحْق : تلف الشی ء و نُقصانه ، (جمهرة اللغة، 1/560)
11. المُحَاقُ : آخِرُ الشَّهْرِ لانْمِحَاقِ الهِلال. (المحیط اللغة، 2/367)
12. من لا یحضره الفقیه، 3/279
13. نهج‌الفصاحه، حدیث 1684
14. در محضر لاهوتیان، 1/109؛ نقل به مضمون
15. تفسیر نور، 1/436
16. معجم مقاییس اللغه ، 5/271
17. الحیاه با ترجمه احمد آرام، 5/617
18. سوره بقره، آیه 279
19. بحار الأنوار، 100/117
20. تفسیر نورالثقلین 1/291
21. تفسیر قمی، 1/93
22. وسائل الشیعه، 12/429
23. وسائل‌ الشیعه، 18/580
24. قال ابن عباس، و قتادة، و الربیع: من عامل بالربا استتابه الامام فان تاب، و إلا قتله. و قال البلخی: لو اجتمع أهل قریة على اظهار المعاملة بالربا، لکان على الامام محاربتهم، و إن کانوا محرمین له، و لو فعل الواحد بعد الواحد، و الأکثر منکر لفعله لم یقتل الواحد، لکن یقام علیه من الحکم ما یستحقه. و عندنا أنه یؤدبه الامام ثلاث مرات بما یرتدع معه عن فعل مثله فان عاد رابعاً قتله. (تفسیر تبیان، 2/367)
25. امالی الصدوق، صفحه 425
26. کتاب نهج‌الفصاحه، حدیث 118.
27. گلهای جاویدان (هزار کلمه قصار)، صفحه 72
28. ثواب الاعمال و عقاب الاعمال، صفحه 285
29. روضه الواعظین و بصیره المتعظین، 2/465
30. فقه الرضا علیه‌السلام، صفحه 258

کتابنامه
1. قرآن کریم
2. آرام، احمد؛ (1380) الحیاة، تهران، انتشارات دفتر نشر فرهنگ اسلامى ، چاپ اوّل.
3. ابن بابویه، محمد بن على ؛ (1376) الأمالی، تهران، انتشارات کتابچى ، چاپ ششم.
4. ابن بابویه، محمد بن على ؛ (1406ق) ثواب الأعمال و عقاب الأعمال ، قم، انتشارات دار الشریف الرضی للنشر، چاپ دوم.
5. ابن بابویه، محمد بن على ؛ (1413ق) من لا یحضره الفقیه ، محقق: علی اکبر غفاری، قُم، انتشارات دفتر انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم ، چاپ دوم.
6. ابن درید، محمد بن حسن ؛ (1988م) جمهرة اللغة، بیروت، انتشارات دار العلم للملایین ، چاپ اوّل.
7. ابن فارس، احمد بن فارس؛ (1404 ه.ق) معجم مقاییس اللغه، تحقیق: عبدالسلام محمد هارون، قم، انتشارات مکتب الاعلام الاسلامی، چاپ اوّل .
8. ابن منظور، محمد بن مکرم ؛ (1414) لسان العرب ، بیروت، انتشارات دار صادر، چاپ سوم.
9. امام رضا علیه‌السلام؛ (1406ق) الفقه المنسوب إلى الإمام الرضا علیه‌السلام ، مشهد، تحقیق و نشر از: مؤسسة آل البیت علیهم السلام ، چاپ اوّل.
10. پاینده، ابو القاسم ؛ (1363) نهج الفصاحة، تهران، انتشارات دنیاى دانش، چاپ چهارم.
11. حمیرى، نشوان بن سعید؛ (1420ق) شمس العلوم ، محقق: اریانى، مطهر بن على ـ عبدالله، یوسف محمد ـ عمرى، حسین بن عبدالله ، دمشق، انتشارات دار الفکر، چاپ اوّل.
12. سید عطاء الله مجدى ؛ (1369) گل‌هاى جاویدان (هزار کلمه قصار)، تهران، انتشارات سازمان تبلیغات اسلامى ، چاپ اوّل.
13. شیخ حر عاملى، محمد بن حسن ؛ (1409) وسائل الشیعة، قم، تحقیق و انتشار از: مؤسسة آل البیت علیهم السلام ، چاپ اوّل.
14. صاحب، اسماعیل بن عباد؛ (1414ق) المحیط فی اللغة، محقق: آل یاسین، محمدحسن ، بیروت، انتشارات عالم الکتب ، چاپ اوّل.
15. طوسى محمد بن حسن؛ (بی‌تا) التبیان فى تفسیر القرآن، بیروت، انتشارات دار احیاء التراث العربى.
16. عروسى حویزى عبد على بن جمعه؛ (1415ق) تفسیر نور الثقلین، تحقیق: سید هاشم رسولى محلاتى، قم، انتشارات اسماعیلیان، چاپ چهارم.
17. فتال نیشابورى، (1375) محمد بن احمد؛ روضة الواعظین و بصیرة المتعظین، قم، انتشارات رضى ، چاپ اوّل.
18. قرائتى، محسن؛ (1383) تفسیر نور، تهران، انتشارات مرکز فرهنگى درس‌هایى از قرآن، چاپ یازدهم.
19. قمى على بن ابراهیم؛ (1367) تفسیر قمى، تحقیق: سید طیب موسوى جزایرى، قم، انتشارات دار الکتاب، چاپ چهارم.
20. مجاهدی، محمد علی؛ (1386) در محضر لاهوتیان، تهران، انتشارات لاهوتیان (چاپ بقیع)، چاپ دوم.
21. مجلسى، محمد باقر بن محمد تقى ؛ (1403ق) بحار الأنوار، بیروت، انتشارات دار إحیاء التراث العربی ، چاپ دوم.

 

0
نظر

انقلاب اقتصادی اروپا

نويسنده : حسین رضایی

انقلاب اقتصادی اروپا

 انقلاب اقتصادی اروپا



 

نویسنده: رابرت هایلبرونر
مترجم: احمد شهسا



 

آدمیزاد همین که از درخت پایین آمد و پا بر زمین نهاد با مشکل ادامه ی حیات، نه به صورت فردی بلکه به عنوان عضوی از گروه اجتماعی، روبرو شد. اینکه حیات او همچنان ادامه یافته بهترین دلیل این واقعیت است که در حل این مشکل کامیلاب بوده است. اما وجود کمبودها و نیازها و بدبختیها هم، حتی در میان ملل ثروتمند، دلیل این تواند بود که توفیق او، در بهترین صورت هم، کامل و تمام نبوده است. با این همه روا نیست بشر را برای آنکه نتوانسته است بهشتی بر روی زمین بیافریند سرزنش کنیم. به چنگ آوردن وسایل زندگی و تأمین معاش از سطح کره ی خاک دشوار است. از تصور تلاش و زحمتهای بی انتهایی که بشر در اوایل برای اهلی کردن حیوانات و کشف دانه و بهره گیری از کانی های سطح زمین متحمل گشته سر آدم گیج می رود. فقط از آنجا که بشر مخلوقی است اجتماعی و مشتاق به همکاری، توانسته است خود را بر سر پا نگاه دارد و جاودانه سازد.
اما همین واقعیت مسلم که بشر به همنوعان خود اتکا دارد مسئله ی ادامه حیات را فوق العاده دشوار کرده است. بشر مانند مورچه نیست که، از درون و به طور ذاتی، به الگوهای غریزی اجتماعی، به صورتی شایسته، مجهز باشد. برعکس، چنین به نظر می رسد که در نهاد او خودمداری (1) بسیار شدیدی ریشه دوانیده است. اگر نیروهای جسمانی نسبتاً ضعیفش او را به همکاری وامی دارد، کششهای درونی مهار ناشدنی پیوسته الگوی اجتماعی فعالیتهای مشترک او را به ازهم پاشیدگی تهدید می کند.
در جامعه (2) بدوی، شرایط زیستی بر کشمکش بین تجاوز و همکاری اتکا داشت. وقتی شبح گرسنگی روزانه بر جامعه ای سایه می انداخت- چنانکه به اسکیموها یا قبایل شکارچی در افریقا ظاهر می گردد- صورت احتیاج برای صیانت ذات، جامعه را به همکاری و تعاون الزامی، در کارهای روزانه سوق می داد. اما در یک اجتماع (3) پیشرفته، فشار محیط ملموس نیست. دیگر افراد وظایفی را که به طور مستقیم با ادامه حیاتشان مربوط است متفقاً و دوشادوش بر عهده ندارند- در واقع دیگر بیشتر از نیمی از مردم با زمین و کشت و زرع سر و کار ندارند، در معادن به کار نمی پردازند، بناهای خود را با دست خود نمی سازند، یا حتی در کارخانه مشغول نمی شوند- آن وقت کوششی که حیوان دو پا (4) برای بقای خود به کارمی برد به شاهکاری اجتماعی و قابل ملاحظه مبدل می شود.
درواقع حیات جامعه به طرز شگفت انگیزی به مویی بند می شود. اجتماع نوین با هزاران خطر رو به روست: اگر زارعش از کشت بذر، به اندازه کافی، امتناع ورزد یا اگر کارمندان راه آهن به سرشان بزند که کتابدار شوند یا، بر عکس، کتابداران بخواهند جای آنها را بگیرند یا اگر جمعی بخواهند در معادن به کار بپردازند یا در مقابل کوره های فولاد کار کنند یا بخواهند در رشته های مهندسی ادامه تحصیل دهند- خلاصه، هر گاه یکی از این وظایف پیچیده اجتماعی عاطل بماند- زندگی صنعتی، در کمالا ناامیدی، از هم می پاشد. اجتماع هر روز با امکان چنین از هم پاشیدگیی روبه روست - اما نه به علت قهر طبیعت، بلکه فقط بر اثر جهل و فقدان قدرت پیش بینی بشر.
بشر در طی قرنها برای مقابله با این فاجعه به سه وسیله دست یازیده است.
برای بقا و ادامه حیات خود جامعه را بر محور سنت استوار داشته است؛ وظایف گوناگون را از نسلی به نسل دیگر، بر پایه عادت یا بر طبق کاربرد آنها، انتقال داده است چنانکه پسر از پی پدر می آید و رسمی محفوظ می ماند. آدام اسمیت می گوید در مصر باستان، «هر فرد، به رعایت اصلی دینی، مجبور بود شغل پدر را دنبال کند و هر گاه شغل خود را عوض می کرد آن را اهانتی بسیار شدید به مقدسات تلقی می کردند.» همچنین در هند، تا همین اواخر، برخی مشاغل را، بر طبق سنت، کاست (5) مقرر می کرد. در واقع هنوز در دنیای غیر صنعتی، در بیشتر جاها، فرد برای اشتغال در حرفه ی معینی پا به جهان می گذارد.
البته جامعه می تواند مشکل خود را به طریقی دیگر نیز رفع کند، یعنی، در اجرا و پیشبرد وظایف، تازیانه قدرتهای مرکزی را به کار گیرد. اهرام باستانی مصر بدین سبب برپا نشد که چند مقاطعه کار طرح اجرای آنها را در مخیله ی خود ریخته باشند. برنامه های پنجساله اتحاد جماهیر شوروی هم نه بدین علت به مرحله اجرا درآمد که کسی در آنها نفع شخصی داشت یا بر طبق عادت آن را دست به دست رد کردند. هر دوی آنها، یعنی مصر و اتحاد جماهیر شوروی، کشورهای سلطه جو (6) هستند؛ صرف نظر از مسائل سیاسی، آنها ادامه حیات اقتصادی خود را از طریق صدور فرمان یکی از مقامات مقتدر یا تهدید به مجازاتها، بر طبق تشخیص مقامات عالیه، تأمین کرده اند.
بشر طی قرون بی شمار، در رویارویی با مشکل حفظ بقای خویش، به تناسب، به یکی از این راه حلها دست یازیده است. تا وقتی که این مشکل با رعایت سنت یا بر طبق فرمان رفع می شده است، زمینه ای برای بررسی و مطالعه در علمی که اقتصادش می نامیم نداشته است. با آنکه جامعه های تاریخی با تغییرات و تنوع اقتصادی شگفت انگیزی روبه رو شده اند: پادشاهان و فرمانروایان را بر سر کار آورده اند، از ماهی خشک شده و سنگهای غیر منقول به جای پول استفاده کرده اند، اجناس خود را به ساده ترین شکل اشتراکی یا افراطی ترین مراسم تشریفاتی دینی توزیع کرده اند، تا وقتی که کارهایشان به کمک سنت یا با صدور فرمان انجام پذیرفته به اقتصاددانی که این مطالب را به آنها بفهماند نیازی نداشته اند. آنها به روحانیان، به نظریه پردازان سیاسی، به دولتمردان، به فیلسوفان و مورخان احتیاج داشته اند اما به اقتصاددانان، هر قدر هم شگفت انگیز به نظر آید، نیازی نداشته اند.
زیرا اقتصاددانان در انتظار ابداع راه حل سومی برای مشکل بقای بشر هستند. آنان انتظار می کشند که این بازی حیرت انگیز آن قدر پیش برود و تکامل یابد که در آن جامعه، با اطمینان به بقای خویش، اجازه دهد هر فرد درست همان کاری را بر عهده بگیرد که مناسب حال خود می یابد، یعنی در واقع همان نقش اصلی و هدایت شده ای که برای او فراهم آمده است. نام این بازی « نظام بازار»(7) است و قاعده ی بازی به صورتی فریب آمیز ساده است: هر کس باید به کاری بپردازد که برای او سودآورترین باشد. در نظام بازار سود (8) است که شخص را به اجرای وظایف می کشاند، نه کشش سنت یا تازیانه ی قدرت. با همه ی اینها درست است که هر کس آزاد است به هر کجا که شامه ی تیزش می کشاند برود اما بازی و حرکت هر کس در مقابل آن دیگری موجب می شود که وظایف ضروری جامعه به نحو احسن تحقق یابد.
این راه حل دشوار، اساسی، ظریف و پارادوکسی برای رفع مشکل بقا و ادامه ی حیات بشر بود که پای اقتصاددانان را به میان کشید. زیرا بر خلاف آن دو راه و روش ساده (سنت و فرمان) به هیچ روی معلوم نبود وقتی هر فردی فقط در پی سود خویش باشد جامعه واقعاً بتواند به حیات خود ادامه دهد. هیچ روشن نبود هر گاه سنت یا فرمان بر جامعه حاکم نباشد، همه ی مشاغل جامعه، از کثیف ترین تا بهترینش، همچنان برقرار بماند. هر گاه جامعه دیگر از کسی فرمان نمی برد چه کسی می توانست بگوید، کار به کجا می کشد؟
اقتصاددانان بودند که توضیح این معما را بر عهده گرفتند. اما تا زمانی که نظام بازار به خودی خود جا باز کرد و پذیرفته شد، معمایی در میان نبود که محتاج به توضیح باشد. تا همین چند قرن پیش هیچ کس کاملاً اطمینان نداشت که نظام بازار با سوء ظن، تنفر و بی اعتمادی روبه رو نشود. جهان در طول قرنها بر گردونه آسایش و رفاه سوار بود و با نیروی سنت و فرمان به پیش می راند. برای ترک این امنیت و رفاه و درگیر شدن با اموردرهم و برهم و اضطراب انگیز نظام بازار، تنها به انقلاب احتیاج بود.
آن انقلاب، از نظر شکل دادن به جامعه ای نوین، بسیار مهمتر از هرانقلابی بود که روی داده بود- در اساس و بنیان بسیار تکان دهنده تر از انقلاب فرانسه، امریکا و حتی انقلاب روسیه. برای ارزیابی قدرت جاذبه آن و درک رنج و درهم ریختگی که بر جامعه وارد آورد، باید خود را در آن دنیایی که یکباره از یادها محو شده است فرو بریم؛ به آن دنیایی که جامعه ی ما سرانجام از آن سر برآورد. آن وقت برای ما روشن خواهد شد که چرا باید اقتصاددانان این همه در انتظار می ماندند.

منزل اول: فرانسه، سال 1305.

به دیدن یک نمایشگاه می رویم. بامداد آن روز، بازرگانان مسافر، به همرا محافظان مسلح خود، وارد شده اند و چادرهای راه راه پر زرق و برق خود را برپا داشته و با اهالی محل به داد و ستد پرداخته اند. اجناس خارجی گوناگون برای فروش عرضه شده است: ابریشم و تافته، ادویه و عطریات، چرم و پوست خز. بعضی از آنها از شرق، برخی از اسکاندیناوی و بعضی دیگر از چند صد کیلومتری محل بدانجا حمل شده است. مردها و خانمهای اشراف که مشتاقند از ملال زندگی کسالت آور و اربابانه خود برهند در آنجا، همراه با مردم عادی، در جلو بساطهای گسترده در رفت و آمدند و ضمن مشاهده اجناس عجیب و غریب کشورهای عربی، سرزمینی که از آنجا بسیار دور است، کلمات و لغات تازه ای را که به گوششان می رسد با اشتیاق می شنوند: دیوان، شربت، تعرفه، عوارض، کنگر، اسفناج، جار.
در داخل چادرها با منظره عجیبی روبه رو می شویم. دفاتر بازرگانی (9) روی میزها گسترده است و غالباً مطلبی غیر از همان معاملات ندارد. به عنوان نمونه در دفتر بازرگانی یادداشت شده است:« مردی ده سکه طلا از هفته پیش به ما بدهکار است. نامش را فراموش کرده ام.» حسابها بیشتر به کمک ارقام رومی انجام می گیرد و جمع آنها غالباً نادرست است. عمل تقسیم مدتها کاری معماآمیز به نظر می آمد و استفاده از رقم صفر بدرستی برایشان معلوم نبود. نمایشگاه، با همه زرق و برق و جلوه و هیجان مردم، خیلی حقیر و ناچیز است. مجموع اجناسی که در طول سال از گذرگاه سن گوتار (10) (اولین پل معلق در تاریخ) به فرانسه وارد می شود به اندازه حجم یک قطار باری جدید نیست. مجموع کالاهایی که ناوگان بزرگ ونیزی (11) حمل می کند یک کشتی باری جدید را پر نمی کند.

منزل دوم: آلمان، سال 1550 و کسری.

آندرئاس ریف (12) بازرگان ریش دار، پوشیده در کت خزدار، به خانه اش در شهر بادن باز می گردد. در نامه ای که برای زنش فرستاده نوشته است که سی غرفه را تماشا کرده. از اینکه زین اسب رانش را مجروح کرده در رنج است و بیش از آن از اتلاف وقت خیلی در زحمت بوده چون در حین سفر دائماً مجبور بوده در هر شش مایل توقف کند و بابت تعرفه ی گمرکی پولی بپردازد. بین شهر بازل و کلن 31 لوی پرداخته است.
مشکلات تنها همینها نبود. از هر اجتماعی که می گذشت پول رایج خود را داشت، مقررات و ترتیبات خاص خود را داشت، قوانین و نظامات خود را داشت. تنها در محدوده ی بادن 112 واحد طول وجود داشت، 92 واحد سطح، 65 واحد جامدات، 163 واحد سنجش غله و حبوبات، 123 واحد مایعات، 63 واحاد اندازه گیری خاص مشروبات و 80 نوع واحد اوزان پاوند.
به سیر خود ادامه می دهیم: اکنون در بستن هستیم، به سال 1644.
دادگاهی تشکیل یافته است. مردی به نام رابردت کایان (13) « استاد سالخورده ی تعلمیات دینی، مردی والامقام و ثروتمند، که فقط یک کودک دارد، به خاطر رفتار خلاف وجدان و تجاوز از دستورات انجیل» مورد بازخواست قرار گرفته و به جنایتی زشت متهم شده است: او در هر شیلینگ بیش از شش پنس سود برده است- سودی افراطی و تجاوزکارانه. دادگاه مشغول بررسی است که آیا او را به خاطر گناهش محکوم و طرد کند یا آنکه با توجه به گذشته ی پاک و منزه اش از سخت گیری بکاهد و با دریافت جریمه ای معادل دویست پاوند، آزادش کند. اما رابرت بیچاره که سخت آشفته و درهم ریخته بود، در پیشگاه بزرگان کلیسا « با چشمانی اشک آلود به آزمندی و بدقلبی خود اعتراف کرد.» کشیش بستن نتوانست از این فرصت طلایی چشم بپوشد و از این شاهد زنده و خودسری یک گناهکار بگذرد پس حرص و ولع رابرت را مورد استفاده قرار داد و د ر مراسم روز یک شنبه به بعضی از اصول نادرست بازرگانی حمله برد. و از جمله گفت:
1. اینکه کسی بتواند کالا را هر چه ممکن است ارزان بخرد و هر قدر می خواهد گران بفروشد:
2. اینکه کسی مجاز باشد قیمت مال التجاره و اجناسی را که بر اثر سوانح دریایی یا هر حادثه ی مشابه آن از دست داده است، روی کالاهای دیگر بکشد؛
3. اینکه او اجناسی را که گران خریده است، بتواند به همان قیمت بفروشد ... .
کشیش با صدار بلند فریاد کرد که همه اینها اشتباه است، اشتباه، اشتباه. در پی ثروت بودن به خاطر ثروت، نتیجه اش آلوده شدن به گناه حرص و آز است.
دوباره به انگلستان و فرانسه باز می گردیم.
در انگلستان یک مؤسسه ی مهم تجاری به نام شرکت بازرگانان ماجراجو (14)، موادی از اساسنامه ی مؤسسه را عنوان می کند که از جمله ی آنها مقرراتی مربوط به تجار شرکت کننده است: از گفتار ناشایست، نزاع بین برادران، بازی ورق و نگهداری آن و نگهداری سگ شکاری خودداری شود. هیچ کس نباید در خیابان بسته های مخفی با خود حمل کند. این یک مؤسسه ی عجیب سوداگری است، نظیر یکی از همین لژهای فراماسونری.
در فرانسه از قدیم در صنایع بافندگی ابتکارات بی شماری به نمایش گذاشته شده است. برای کنار گذاشتن این گرایش خطرناک و بی ربط در سال 1666 از سوی کولبر (15) آیین نامه ای صادر شد. از این پس فرآورده های کارخانه های دیژون (16) و سلانژه (17) باید شامل 1408 رشته تار و پود باشد، نه کمتر و نه زیادتر. در شهرهای اوسر (18) و آوالون (19) و دو شهر دیگری که کارخانه بافندگی داشت، تعداد تارها 1376 و در شهر شاتیون (20) تعداد 1216 تار بود. هر پارچه ای که ایراد داشته باشد در معرض دید عموم گذاشته می شود و مورد استهزاء قرار می گیرد. اگر این ایراد سه بار تکرار شود صاحب آن مجازات و رسوا خواهد شد.
در همه ی این مسائل جزئی و پراکنده دنیای کهن یک وجه مشترک وجود دارد که عبارت است از اولا، عقیده به درستی (نگوییم به ضرورت) نظامی که بر پایه ای بنا شده که نفع شخصی هنوز در آن ریشه ندوانده است. ثانیاً، دنیای اقتصادی مستقلی هنوز خود را از زمینه اجتماعی که در آن گرفتار آمده جدا نکرده است. دنیای فعالیت و عمل به ناگزیر با دنیای سیاست و زندگی اجتماعی و دینی درهم آمیخته است. پیش از آنکه این دو دنیا از یکدیگر فاصله بگیرند، هیچ چیزی که به آهنگ رشد و احساس دنیای جدید شبیه باشد وجود نداشت. برای جدا شدن این دو دنیا از هم مبارزه ای تلخ و طولانی ضرورت داشت.
شاید نخست به نظر عجیب آید که فکر سود بردن فکری نسبتاً تازه است. این باور را در ذهن ما رسوخ داده اند که بشر اصولاً مخلوقی است سودجو و اگر او را به حال خود واگذارند همان رفتاری را که در پیش می گیرد که هر سوداگر خودخواهی اختیار می کند. دائماً به ما گفته اند که انگیزه ی سودجویی با پیدایش انسان همزمان است.
اما چنین نیست. تا آنجا که می دانیم انگیزه ی سودجویی با پیدایش « انسان نوین» پدید آمده است. حتی، هم امروز هم اندیشه سودطلبی به خاطر سود، برای بسیاری از مردم جهان بیگانه است و غیبت آن در بیشتر طول تاریخ مدون محسوس و آشکار است. ویلیام پتی (21) یکی از شخصیتهای شگفت انگیز قرن هفدهم (که در طول زندگیش در خوابگاه کشتی کار کرده، دستفروش و لباسفروش بوده، طبابت کرده، استاد موسیقی بوده و مکتبی به نام « اقتصاد سیاسی» را بنیاد نهاده است) ادعا می کند که وقتی مزدها خوب بود کارگر « بندرت به دست می آمد. آنها چنان بیکاره و سهل انگار بودند که فقط می خواستند آن قدر کار کنند که شکمشان سیر شود و چیزی بنوشند.» آقای پتی نه تنها امتیازات بورژوازی عصر خود را بر ملا می کند بلکه به نکته ای اشاره دارد که هنوز هم در میان مردمان جهان غیر صنعتی ملاحظه می شود: مردمی به صورت نیروی خام کار، در کسب مزد روزانه درمانده، از زندگی در کارخانه ناراحت، و بی اطلاع از فکر بالا بردن سطح زندگی؛ اگر مزدها افزایش یابد تن به کار نمی دهند و فقط در پی آنند که بر اوقات فراغت خود بیفزایند. این سودجویی، این فکر که هر کس باید مدام در پی بهبود زندگی مادی خویش باشد، فکری است که برای بیشتر مردمان طبقات پایین و متوسط در مصر، یونان و رم ناآشنا و با فرهنگ قرون وسطا کاملا بیگانه بوده است و فقط در دوره ی رنسانس و دوره اصلاحات (22) در همه جا پراکنده شده، در حالی که غیبت آن در بین اکثر تمدنهای شرقی محسوس است. این مشخصه ی اجتماعی که در همه جا خودنمایی می کند، چیزی شبیه صنعت چاپ، کاملا تازه است.
نه تنها فکر سودجویی، به آن حدی که گاه می پنداریم، به هیچ وجه کلیت ندارد بلکه حتی ضمانت اجرای اجتماعی سود هم پدیده ای است تازه تر از فکر آن که به طور محدود تکامل یافته است. در قرون وسطا کلیسا تعلیم می داد که « هیچ مسیحی نباید تاجر باشد.»، در پشت این امریه این اندیشه نهان بود که تاجر خمیر مایه ی آشوب و بی نظمی در متن جامعه است. در عصر شکسپیر موضوع زندگی برای شهروند عادی، و در واقع برای هر کس، جز اشراف منشها، این نبود که مقام اجتماعی خود را ترقی دهد بلکه هدف این بود که در حفظ آن بکوشد. حتی نزد مقدسین ما صرف این عقیده که سودجویی شاید هدفی قابل تحمل- حتی مفید- در زندگی باشد، عقیده ای کم و بیش شیطانی تلقی می شد.
البته موضوع کسب ثروت و لااقل حرص و طمع ورزی به قدمت حکایات انجیل بوده است. اما بین حرص و ولعی که از ثروت معدودی دولتمند مایه می گیرد با مبارزه ای که برای کسب آن در سرتاسر جامعه جریان دارد تفاوت بسیار است. ماجراجویان دنیای تجارت از قدیم‌، از زمان دریانوردان فنیقی، وجود داشته اند و در سراسر تاریخ دیده می شوند: در بین سفته بازان رومی، تاجران ونیزی، اتحادیه های بنادر آلمان و سیاحان بزرگ پرتغالی و اسپانیولی که به منظور تحصیل مال و ثروت راهی به سوی هند جست و جو می کردند. اما ماجراجویی افرادی معدود با حرکت کل جامعه با روحیه ای پر جرأت و جسارت آمیز، تفاوتی آشکار دارد.
مثلا خانواده منحصر به فرد فوگوها را که از بانکداران بزرگ قرن شانزدهم است در نظر بگیریم. این خانواده، در حد اعلا، معدنهای طلا و نقره داشتند، امتیازات بازرگانی داشتند، حتی می توانستند سکه ضرب کنند. اعتبار آنها به مراتب بیش از ثروت پادشاهان و امپراتوران بود و هم ایشان بودند که مخارج جنگهای اینان را (مخارج داخلی را) تأمین می کردند. اما وقتی آنتون فوگر کهنسال درگذشت مسنترین برادرزاده اش، هانس یاکوب، از به عهده گرفتن امپراتوری بانک سر باز زد، بدین دلیل که اشتغال به آن، با داشتن کارهای خصوصی که خودش دارد، مشغله ی زیادی برایش ایجاد می کند. برادر او، جورج، گفت ترجیح می دهد که آسوده زندگی کند. برادزاده ی سومش کریستوفر نیز علاقه ای به آن کار نشان نداد. هر یک از وراث فرضی آن ثروت سرشار، ظاهراً چنین فکر کردند که آن کار به زحمتش نمی ارزد.
بجز پادشاهان (آنها که استوار و از نظر مالی بی نیاز بودند) و خانواده هایی که همبستگی چندانی ندارند، مانند فوگرها، نخستین سرمایه داران پایه و ستون جامعه نبودند بلکه غالباً افراد مطرود و غریب و دورافتاده ی جامعه بودند. در اینجا و آنجا گاه جوان متهوری نظیر گودریک مقدس (23) پیدا می شد. او مرد فقیری بود که زندگی را در بنادر ساحلی می گذرانید، از کشتیهای اسقاط جنس فراوانی جمع کرد و به تجارت پرداخت. پس از آنکه مالی اندوخت، همچون زاهدی، در پاکی و تقدس، گوشه ی عزلت اختیار کرد. اما نظیر او کم بود. تا زمانی که این اعتقاد که زندگی دنوی مقدمه ی زندگی ابدی است سایه گستر بود، روحیه ی سوداگری نه برانگیخته می شد و نه مجالی برای خودنمایی خودجوش داشت. پادشاهان در جست و جوی گنج و ثروت بودند و برای آن جنگ راه می انداختند. اشراف زمینی می خواستند و چون هیچ اشراف زاه ای که به حیثیت خود علاقه مند بود به میل و رضا حاضر نمی شد املاک موروثی را بفروشد، کار به جنگ و جدال و شکست و پیروزی می کشید. اما بیشتر مردم- سرفها، پیشه وران دهکده، حتی استادان صنفهای صنعتی- دلشان می خواست که آنها را به حال خود واگذارند که زندگی کنند، همان طور که پدرانشان زیستند و چنانکه فرزندانشان زندگی خواهند کرد.
نبودن فکر سودجویی، به صورتی که راهنمای عادی زندگی روزانه باشد- در واقع همان بدنامی که چنین فکری در طرز تلقی کلیسا به جا گذاشته بود- موجب شده است که بین دنیای بیگانه قرنهای دهم تا شانزدهم با دنیایی که پس از آن آغاز شد، تفاوت فاحشی پیدا شود- دنیایی که یکی دو قرن پیش از آدام اسمیت شروع شد و با دنیای ما شباهت دارد. اما باید گفت که تفاوت بنیادین دیگری نیز بین این دو دنیا بود. این اعتقاد که « زندگی را بسازیم» هنوز به وجود نیامده بود. زندگی اقتصادی و زندگی اجتماعی یکی و همانند بود. کار هنوز به صورت وسیله ای برای نیل به هدف درنیامده بود- هدفی که پول باشد و اشیایی که با آن می توان خرید. کار، خود هدف بود. البته پول و وسایل آسایش به همراه می آورد اما اشتغال به آن، بخشی از سنت، و راه طبیعی زندگی تلقی می شد. خلاصه آن ابداع بزرگ اجتماعی یعنی « بازار» هنوز پا نگرفته بود.
البته تا آنجا که تاریخ نشان می دهد بازارهایی وجود داشته است. لوحه های تل العمارنه از تجارت پر چنب و جوش فراعنه و پادشاهان شرقی در 1400 قبل از میلاد سخن می گویند: طلا و ارابه های جنگی با بردگان و اسب مبادله می شد. اما، با آنکه فکر مبادله و سودجویی به اندازه عمر بشر قدمت دارد، نباید به اشتباه چنین تصور کنیم که همه ی دنیا به اندازه ی بچه مدرسه ی آمریکایی در قرن بیستم شوق و رغبت معامله داشته است. فقط به منظور اقتاع حس کنجکاوی یادآوری می شود که نمی توان از مائوریس (24) های زلاندنو سؤال کرد که یک ماهی بزرگ دریایی بونیتو (25) که شکار شده از لحاظ غذایی چقدر ارزش دارد زیرا چنین مبادله ای هرگز صورت نگرفته است و این پرسش عجیب و معماگونه خواهد بود. (26)
در حالی که، درست بر خلاف آن، در برخی اجتماعات افریقایی کاملا مجاز است که بپرسیم ارزش یک زن معادل چند گاو است- مبادله ای که ما بدان با همان حیرت می نگریم که مائوریسی از شنیدن سؤال قیمت گوشت آن ماهی دچارش می شود. (هر چند در هر کجا هنوز جهیزیه وجود داشته باشد شکاف بین ما و افریقاییها را کم می کند).
اما این بازارها به هر صورتی که باشد، چه اجناس به طور پراکنده و جای جای روی زمین پخش باشد یا به صورت نمایشگاههای سیار قرون وسطایی، شباهتی به نظام بازار ندارند زیرا نظام بازار، تنها، وسیله ی مبادله کالا نیست، بلکه آن مکانیسم نگهدارنده و حمایت کننده کل جامعه است.
درک این مکانیسم برای دنیای قرون وسطا مبهم و دشوار بود. مفهوم سود گسترده، چنانکه دیدیم، به خودی خود بسیار پیچیده است. این تصور عام که کشمکش و تلاش برای به دست آوردن سود ممکن است اجتماع را به یکدیگر نزدیک کند و به هم بپیوندد، تصوری جنون آمیز است.
برای این نادانی علتی وجود دارد. قرون وسطا، رنسانس، دوران اصلاحات- و در حقیقت تمام دنیای تا فرا رسیدن قرن شانزدهم و هفدهم- قادر نیستند نظام بازار را بشناسانند. بدین علت کاملا معقول که زمین، کار و سرمایه- به صورت عوامل اصلی تولید که به نظام بازار اختصاص دارند- هنوز شناخته نشده بوده است. زمین، کار و سرمایه به معنی خاک، افراد انسان، و وسایل البته با خود جامعه پیدا شده اند اما تصور انتزاعی و مجرد زمین یا کار، مانند تصور انتزاعی انرژی و ماده، بناگاه در ذهن بشر رسوخ نیافته است. زمین، کار و سرمایه به عنوان « عوامل» تولید، به عنوان حقایق اقتصادی فاقد صفات انسانی و مجرد از فرد انسان چون حساب دیفرانسیل و انتگرال (27) کاملا تازه است. آنها خیلی قدیمیتر نیستند.
مثلا زمین، تا قرن چهاردهم یا پانزدهم، ملکی که به آزادی قابل فروش باشد و برای تولید به اجاره واگذار شود، لااقل به معنی جدید آن، وجود نداشت. البته زمینهایی به صورت ملک اربابی، قلمرو حکومت یا امیرنشینها بود، اما مسلماً ملکی که بشود آن را خرید و فروخت و برحسب موقعیت سند صادر کرد وجود نداشت. چنین زمینهایی از لوازم زندگی اجتماعی بود و پایه ی حیثیت و موقعیت آن به شمار می رفت و بنیاد تشکیلات اداری، قضایی و نظامی جامعه را فراهم می کرد. درست است که زمین را تحت شرایط معینی می شد فروخت (البته با زد و بند) اما به طور معمول زمین برای فروش نبود. یک اشرافی قرون وسطا که وضع و موقعیتی شایسته داشت به همان اندازه به فکر فروش زمینش می افتاد که فرماندار کونکتیکت (28) به خاطرش بگذرد بخشهایی از قلمرو حکومتش را به فرماندار رودآیلند (29) بفروشد.
در مورد قابل فروش بودن کار هم این نظر صادق است. وقتی ما امروز از بازار کار صحبت می کنیم منظور ما شبکه ی گسترده ی بیکاران و جویندگان کاری است که می خواهند خدمات خود را به کسانی که پول بیشتر می پردازند بفروشند. روشن است که چنین شبکه ای پیش از پیدایش دنیای قبل از سرمایه داری وجود نداشت. گروه پراکنده و درهم برهم سرفها، کارآموزان (30) و مزدوران بودند که کار می کردند اما بیشتر این نوع کار هرگز برای خرید و فروش قابل عرضه در بازار نبود. در دهات، روستایی وابسته به ملک اربابش بود، نان خود را در تنور او می پخت، گندمش را در آسیای او آرد می کرد، مزارع او را می کاشت و به هنگام جنگ در خدمت او بود، اما خیلی بندرت اتفاق می افتاد که برای این خدمات به او مزدی پرداخت شود. این خدمات وظایف یک سرف بود نه «کار» آدمی که با او به آزادی قراری بسته باشند. در شهرها کارآموزان به خدمت استادان در می آمدند؛ طول مدت کارآموزی، تعداد کارآموزان ، مبلغی که باید پرداخت می شد، ساعات کار، روشهایی که باید به کار گرفته می شد، همه را صنف تنظیم و برقرار می کرد. بین ارباب و خدمتکار شرط و قول و قراری نبود، و، اگر بود بسیار بی اهمیت بود، مگر برای اعتصابهای پراکنده، آن هم وقتی شرایط غیر قابل تحمل می شد. این را همان قدر می توان بازار کار تلقی کرد که خدمت انترنها را در بیمارستان.
و اما در باب سرمایه، البته سرمایه در دنیای پیش از سرمایه داری هم به صورت ثروت شخصی وجود داشت، ولی پول و سرمایه را نمی شد بی پروا در کاری تازه و تهور آمیز به کار انداخت. به جای این جابه جایی و به خطر انداختن پول، انگیزه اصلی در وهله ی نخست « امنیت» آن بود. روشهای تولید طولانی مدت توأم با کار زیاد بر روشهای کوتاه مدت و کارآمد ترجیح داشت. آگهی و تبلیغ ممنوع بود و تصور اینکه استادی در یک صنف احتمالا فرآورده بهترین نسبت به همکارش دارد، خیانت آمیز تلقی می شد. در انگلستان قرن شانزدهم وقتی تولید انبوه در تجارت اجناس بافته ای به زشتی سر برافراشت اصناف به شاه اعتراض کردند. بدین مناسبت شاه تعداد دکان و مغازه را - دویست نفر از صاحبان کارگاه و مغازه داران را مانند قصابان و نانواها که نیروی کارگری را اداره می کردند- غیر قانونی اعلام کرد. بدین سان می بینیم که تمرکز ثروت و تأثیر و کارایی آن سابقه ی بدی را موجب می شد.
پس دنیای قرون وسطا از درک نظام بازار بدین دلیل موجه و معقول درمانده بود که نمی توانست عوامل تولید را به صورت مجرد و انتزاعی تصور کند. با فقدان زمین، کار و سرمایه قرون وسطا بازار هم نداشت. با نداشتن بازار (گذشته از مراکز فروش و حراج جالب محلی و نمایشگاههای سیار) جامعه بر پایه ی عادت و سنت اداره می شد. اربابها فرمان می دادند و بر اثر آن تولید رشد می کرد یا نقصان می یافت. آنجا که فرمانی صادر نمی شد زندگی در خط یکنواخت و مستقر خود ادامه پیدا می کرد. هرگاه آدام اسمیت در سالهای پیش از 1400 زندگی می کرد نیازی به طرح نظریه ی اقتصاد سیاسی احساس نمی کرد. فهم این مطلب که چه چیزی قرون وسطا را به هم متصل و مربوط می ساخت معما و رمز نیست و برای پی بردن به نظم و تدبیری که در کار بود پرده و حجابی حائل نیست. درست است که اخلاق و سیاست وجود داشت. برای شرح و مستدل کردن روابط فیمابین اربابهای کوچکتر با اربابهای بزرگتر و ارتباط اینها با پادشاهان، و همچنین درباره ی کشمکشهای پردردسر تعلیمات کلیسا با گرایشهای اصلاح ناپذیر تجار بحث و گفت و گوی بسیار بود. البته،همه اینها وجود داشت اما اقتصاد نبود. وقتی آنها می توانستند جهان را به کمک قوانین موجود در ملک اربابی، کلیسا، و سنتها و عادات رایج و مادام العمری که چون کتابی باز و خوانده شده در مقابل رویشان گسترده بود تشریح و تفسیر کنند، چه کسی می خواست به قوانین انتزاعی عرضه و تقاضا یا هزینه یا ارزش کالا بیندیشد؟ آدام اسمیت در آن سالها می توانست فیلسوف بزرگ اخلاق بشود اما، اقتصاددان بزرگ هرگز. در آن زمان او هیچ کاری نداشت که انجام بدهد.
نه تنها او، هیچ یک از اقتصاددانان تا چند قرن دیگری کاری نداشتند- تا اینکه این دنیای بزرگ که خود تولید می کرد و خود بسنده بود سر از قرن هجدهم برآورد، که دنیایی بود پر از همهمه و تکاپو، شتاب زده و آزاد برای همه. البته مناسب این است که بگویم این تغییر طی چند قرن صورت گرفت نه یکباره و در یک حرکت آنی. اما با آنکه این تغییر در زمانی دراز شکل گرفت، تحولی آرام و لح آمیز نبود بلکه برای جامعه حرکتی پرتشنج و با درد و عذاب بود. یک انقلاب بود.
برای تجاری کردند زمین- دگرگون کردن سلسله مراتب روابط اجتماعی و ایجاد پایگاههای سودمند و اشغال نقاط خالی- چاره ای نبود جز آنکه شیوه ی زندگی فئودالی که سخت استقرار یافته بود، از بیخ و بن دگرگون شود. برای آنکه از سرفها که در پناه ارباب جای داشتند و از کارآموزان، «کارگران» را پدید آورند و متشکل کنند- مهم نیست که از این حمایت پدرانه تا چه حد بهره برداری شده است- لازم بود طبقه ای آشوبگر و هراسناک به نام « پرولتاریا» خلق شود. مبدل کردن استادان صنف به سرمایه دار، درست مثل این است که قوانین جنگل را بخواهند به یک رعیت ساده غیر بومی بیاموزند.
هیچ یک از این دو کار دورنمایی تسلی بخش در بر ندارد. هیچ کس این زندگی را که به شکل تجاری درآمده بود نمی خواست. وقتی درخواهیم یافت که با این تغییر شکل چگونه با سختی مقابله و در برابر آن مقاومت شده است که یک بار دیگر به گذشته سفری بکنیم و ببینیم که این انقلاب اقتصادی چگونه به وقوع پیوسته است.
به فرانسه سال 1666 باز می گردیم:
سرمایه داران آن روز با کشمکش و آشفتگی ای که گسترش بازار اجباراً در مسیر خود به وجود آورده بود دست با گریبان بودند: با تغییر و دگرگونی.
این پرسش مطرح بود که ایا آن استاد صنف بافنده مجاز بود در فرآورده ی خود به فکر نوآوری بیفتد؟ رأی هیأت منصفه این است: « هر گاه پارچه بافی در پی آن باشد که به ابتکار خود پارچه ای تهیه کند، پیش از آنکه آن را بر کارگاه بافندگی ببندد باید از قضات شهر درباره ی تعداد و طول تارهای پارچه ی مورد نظر خود کسب اجازه کند و چهار تن از مسن ترین تجار و چهار تن از با سابقه ترین بافندگان صنف آن را تأیید کنند.» حال می شود تصور کرد که چه تعداد از پیشنهادهای تغییر و دگرگونی می توانست پذیرفته شود.
بلافاصله پس از حل مسأله ی پارچه بافی فریاد خشم صنف دگمه سازان بلند می شود. خیاطها شروع می کنند به ساختن دگمه های پارچه ای، چیزی ناشنیده! حکومت از اینکه یک نوآوری، کارخانه ی آرام و مرتبی را تهدید می کند ناراحت می شود و برای کسانی که آن نوع دگمه را تهیه کرده اند و حتی برای آنها که از آن استفاده کنند جریمه ای تعیین می کند. اما سرپرستان صنف دگمه زن هنوز راضی نیستند و تقاضایشان این است که حق داشته باشند خانه ها و انبارهای مردم ار جست و جو کنند و حتی اگر دیدند کسانی از دگمه های ممنوع استفاده می کنند توقیفشان کنند.
این ترس و وحشت از نوآوری و دگرگونی منحصر به مقاومت خنده آور جمعی تاجر وحشت زده نیست. سرمایه با تمام قدرت قد برافراشته و در مبارزه با دگرگونی از هیچ اقدامی فروگذار نمی کند. در انگلستان در سال 1623 نه تنها پیشنهاد تهیه یک الگوی انقلابی قالب جورابهای ساقه بلند رد شد بلکه هیأت مشاوران سلطنتی حکم صادر کرد که این الگوی خطرناک و بدنما باید منسوخ شود. در فرانسه ورود چلوارهای باسمه ای، کارخانه های پارچه بافی را به بی اعتباری تهدید می کرد. تصمیاتی که برای منع ورود آن اتخاذ شد به قیمت جان 16 هزار نفرتمام شد. در شهر والانس (31) تنها در یک ماجرا 77 نفر محکوم و به دار آویخته شدند، 58 هزار نفر به زیر چرخهای ارابه انداخته شدند. 631 نفر به اعمال شاقه محکوم شدند و فقط یک نفر جان به در برد و آزاد شد و این همه به خاطر جنایت معامله ی اجناس ممنوعه چلوار.
اما سرمایه تنها عامل تولید نبود که خود را دیوانه وار از خطرات بازاری شدن زندگی، کنار می کشید. آنچه برای عامل کار پیش آمد بیشتر مایه ی تأسف و نومید کننده بود.
بهتر است به انگلستان باز گردیم.
اواخر قرن شانزدهم است؛ مهمترین دوران توسعه و ماجراجویی انگلستان. ملکه الیزابت به گردش پیروزمندانه در قلمرو حکومتش پرداخته است اما از این سفر شاکی و ناراضی برمی گردد و فریاد می زند: « فقیر و بینوا همه جا را گرفته است!» و این مشاهده و اظهار نظر شگفت انگیز است زیرا همین صد سال پیش، قسمت اعظم سکنه ی سرزمین انگلستان را زارعان صاحب ملک تشکیل می دادند که زمینهای خود را کشت می کردند و خرده مالکان به کشور خود، انگلستان، افتخار می کردند که بزرگترین بخش آزاد و مستقل دنیا بود با مردمی کامیاب و خوشبخت. اکنون «فقیر و بینوا همه جا را گرفته است!» مگر در این مدت چه اتفاقی افتاده است؟
آنچه اتفاق افتاده عبارت است از جنبش عظیمی در استملاک و سلب مالکیت یا شاید، بشود گفت آغاز چنین جنبشی؛ چون تازه شروع شده بود. پشم کالای مرغوب و پر سودی شده بود. برای تهیه ی آن چراگاه و علف چر مورد احتیاج بود. برای چراگاه زمین را باید مسدود و محصور کرد. سرهم بندی کردن قطعات کوچک و متفرق زمین (زمینهایی که محصور نبود و فقط درخت یا قطعه سنگی زمین کسی را از زمین دیگری مجزا می کرد) و ایجاد محوطه ی وسیع و عمومی که همه بتوانند گله های خود را در آن به چرا ببرند و علفهای آن را بکنند، دردسر فراوان داشت. این سرزمینها به ناگهان همه اش در مالکیت ارباب اعلام شد و به صورت ملک ارزیابی درآمد و دور از دسترس همه بخشها قرار گرفت.
جایی که قبلا نوعی مالکیت عمومی وجود داشت حالا به صورت ملک شخصی درآمده است. آنجا که پیشتر خرده مالک جای داشت اکنون گوسفند جای دارد. سخصی به نام جان هیلز (32) در 1549 چنین توصیف کرده است: « ... جایی که شصت نفر زندگی می کردند حالا یک نفر با چوپانش همه آن را در اختیار دارند ... آری گوسفندان باعث این همه مصیبتها شدند. آنها کشاورزی را از دهات بیرون راندند که پیش از آن همه نوع محصول تهیه می کرد اما اکنون در همه جا گوسفند می بینی، گوسفند.»
تقریباً ناممکن است که بتواند حدود و اندازه فشار این حصار کشی را تصور کرد. در اواسط قرن شانزدهم شورشهایی بر علیه آن به راه افتاد. در یکی از این قیامها 3500 نفر کشته شدند. در اواسط قرن هجدهم این اقدامات دور کامل گرفته بود اما تا اواسط قرن نوزدهم وقت داشت که به دوره ی تاریخی وحشتناک خود برسد. بدین سال در 1820، تقریباً پنجاه سال بعد از انقلاب امریکا، دوشس ساذرلند (33) که در زمینی به مساحت 794000 ایکر (34) 15000 نفر رعیت داشت، به جای آنها 131000 گوسفند را در آنجا جای داد و به هر یک از خانواده های رعایایی که از آنها خلع ید کرده بود، به طور متوسط، دو ایکر از زمینهای کناری و مانده را به اجاره واگذار کرد.
اما تنها چنگ اندازی و غضب زمینهای عمده و یکجا نبود که توجه را جلب کرد. واقعه ی تأسف انگیز این است که ببینیم رعیت چه روزگاری پیدا کرد. او وقتی از حق استفاده از زمین مشترک محروم شد دیگر نتوانست به عنوان «زارع» خود را حفظ کند.چون کارخانه ای در دسترس نبود- اگر هم بود و او هم می خواست- نمی توانست یک دفعه به صورت کارگر کارخانه درآید، زارع تبدیل شد به بدبخت ترین طبقه ی اجتماعی، به پرولتاریای کشاورزی. و هر کجا کار کشاورزی پیدا نمی شد، به فقیر، دله دزد و گدای دوره گرد بدل می شد. با اعلام افزایش فقر و فاقه در سراسر کشور، پارلمان انگلستان وحشت زده سعی کرد آن را در محل محدود کند و به صورتی با این مشکل کنار بیاید. فقیران را با دادن غذای بخور و نمیری، کم و بیش راضی کرد و در محلهای معینی نگهداشت. مهاجران و آوارگان را تازیانه می زد، داغ می کرد، شکنجه می داد و فلج می کرد. یک مصلح اجتماعی در زمان آدام اسمیت پیشنهاد کرد که فقیران آواره را بگیرند و آنها را در جایی که خودش «خانه ی وحشت» می نامید محبوس کنند. اما بدتر از همه این بود که در نتیجه ی تدابیری که کشور برای حفظ خود به کار می بست- فقیران را در محلی نگه می داشت و برای اینکه زنده بمانند نان بخور و نمیری به آنها می داد- تنها راه حل عملی مشکل را مسدود می کرد. علت این اقدامات این نبود که طبقات حاکم انگلستان بشدت بیرحم و سنگدل بودند، بلکه از درک نیروی کار سیال و متحرک که هر جا کار پیدا می شود و بر طبق آنچه بازار دستور می دهد، بروند، عاجز و درمانده بودند. در هر قدم که کار به سوی تجاری شدن به جلو می رفت، مانند تجاری شدن سرمایه، با وحشت و جدال و سوء تفاهم روبه رو می شد.
بدین سان، نظام بازار با عوامل اصلی تشکیل دهنده خود، زمین کار و سرمایه، در زمینه ی پر از نگرانی و کشمکش ظهور کرد- کشمکشی که از قرن سیزدهم آغاز شد و دوره اش در قرن نوزدهم به آخر رسید. هرگز هیچ انقلابی مانند آن بد فهمیده نشد، بد طرح ریزی نشد، و این سان بد از آن استقبال نشد. اما نیروهای عظیم سازنده بازار را نمی توان انکار کرد. این نیروها، آرام و بی سر و صدا، قالبهای عادت و سنت را شکسته، گستاخانه تبعیت از آنها را به کناری زدند. با همه ی جار و جنجالی که دگمه سازان به راه انداختند دگمه های پارچه ای باب شد. بر رغم اقدامی که هیأت شورای سلطنتی معمول داشت، الگوی بافت جورابهای ساقه بلند چنان کارش گرفت و ارزش پیدا کرد که هفتاد سال بعد همان هیأت شورای سلطنتی صادرات آن را ممنوع اعلام کرد. با همه ی گرفت و گیری که به راه افتاد و استخوانهایی که زیر گردونه ها شکستند تجارت چلوار رونق پیدا کرد. با همه ی مقاومتی که نگهبانان کهن در حفظ املاک اجدادی نشان دادند، زمین اقتصادی خود را آزاد و رها کرد و با همه ی شیون و فریاد اعتراضی که از کارمندان و استادکاران به یکسان برخاست، کار اقتصادی (تجاری) با بیکار کردن کارآموزان و اخراج کارگران مزارع، جای پای خود را محکم کرد.
گردونه ی عظیم جامعه که زمانی دراز آرام آرام بر روی خط سنت در حرکت بود حالا در درون خود موتور نیرومند و پرقدرتی پیدا کرد و با شوق و ولوله به سوی معامله، معامله، معامله ،سود، سود، سود روان شد و قدرت و توانش به صورتی شگفت انگیز فزونی یافت.
چه نیروهایی می توانستند تا به این حد باشند که دنیای آسوده و استقرار یافته را چنین از همه بپاشند و به جای آن دنیای نوین و ناخواسته ای را بنشانند؟
این واقعه را تنها یک علت عظیم موجب نشد. شیوه ی زندگی جدید، در درون رسم و راه زندگی قدیم شکل گرفت، ماند پروانه در درون پیله رشد کرد، وقتی به قدر کافی نیرو یافت پوسته را ترکاند و به بیرون جهید. حوادث مهم، ماجراجوییهای فردی، قوانین فردی یا شخصیتهای مهم و مقتدر، انقلاب اقتصادی را به وجود نیاوردند، این یک جریان رشد درونی بود.
نخست، بتدریج، واحدهای سیاسی ملی در اروپا پیدا شدند. در زیر ضربات جنگهای دهقانی و پیروزی شاهانه، فئودالیسم منزوی اولیه برای کشورهای سلطنتی تمرکز یافته، راه باز کرد. با پیدا شدن کشورهای سلطنتی، روحیه ی ملی رو به رو شد نهاد و این به نوبه ی خود به معنی حمایت سلطنتی از صنایع است نظیر آنچه در فرانسه در مورد تهیه ی پرده های نقشدار و تکامل کشتیها و سلاحهای جنگی همراه با صنایع وابسته به آنها پیش آمد. مقررات و نظامات بی حساب که ریف و همکارانش را، که بازرگانان سیار قرن شانزدهم بودند، به ستوه آورده بود، جای خود را به حقوق عمومی، تصمیمات عمومی و مقیاسهای مشترک داد. یکی از موجبات تغییر سیمای سیاسی که اروپا را به انقلاب کشید، تشویق و تکاپو در ماجراجویی و اکتشاف خارجی بود. در قرن سیزدهم پولو(35) و هم شهریانش به صورت بازرگانانی که تحت حمایت نبودند، در سفرجسارت آمیز خود به سرزمین خاقان بزرگ قدم نهادند. در قرن پانزدهم کلمب در دریا به سویی رهسپار شد که امیدوار بود به مقصدی برسد که تحت حمایت و سرپرستی ایزابل (36) است. تبدیل اکتشاف خصوصی به ملی، خود بخشی از دگرگونی زندگی خصوصی بود به زندگی ملی. بعد ماجراجوییهای ملی دریانوردان سرمایه دار انگلیسی، اسپانیولی و پرتغالی سیلی از خزائن نفیس و گرانبها و هم گنجینه ای از اطلاعات و هوشیاری در زمینه ی گنج اندوزی به اروپا روان ساخت. کریستوف کلمب گفته است « طلا چیز عجیبی است. کسی که آن را دارد هر چه بخواهد می تواند به چنگ آورد. با طلا حتی می شود ارواح را به بهشت برد.» احساسات کریستوف کلمب در واقع بیان احساسات یک عصر بود و سیر جامعه را به طرف سود و بخت و اقبال تسریع و به دنبال پول رفتن تحریض کرد. پیشتر به طور گذرا اشاره شد که خزائن شرق واقعاً افسانه ای و باور نکردنی بود. از سهیمه ای که از سفر دریک (37) به هند طلایی به ملکه الیزابت (38)، به عنوان سهامدار، رسید او توانست تمام وامهای خارجی انگلستان را بپردازد، بودجه را متعادل کند و در خارج از بریتانیا مبالغی چنان گزاف، با ربح مرکب، سرمایه گذاری کند که مجموع ثروت ماورای بحار بریتانیا در 1930 قابل توجه باشد.
دومین جریان مهم تغییر و دگرگونی را باید در زوال روحیه ی دینی جست و جو کنیم که به کندی و تحت تأثیر دیدگاههای شک آلود و نظرات انساندوستانه ی رنسانس ایتالیا صورت می گرفت. دنیای امروز دنیای فردا را به کنار زد و همچنانکه زندگی خاکی اهمیت و اعتبار بیشتر یافت، به تبع آن، معیارهای مادی و تأمین آسایس و رفاه قرب و منزلت بیشتر پیدا کرد. در ورای دگرگونی که در زمینه ی مدارای دینی رخ داد، نهضت پروتستان سربلند کرد که در مواجهه با کار و ثروت رفتاری تازه پیش گرفت. کلیسای رم همواره تاجر را با دیده ای شک آلود و نامطمئن می نگریست و تردیدی به دل راه نمی داد که ربا را حرام بداند. اما حالا که تاجر هر روز پیش می رفت، حالا که او جزء مفید جامعه و بخش لاینفک دنیای جدید شده بود، نوعی تجدید نظر و ارزشیابی درباره ی عمل او ضرورت داشت. رهبران پروتستان راه آمیزش زندگی معنوی و مادی را هموار کردند. به دور از ستایش فقر و تنگدستی و تفکرات معنوی؛ که با زندگی دنیوی مرزی مشخص دارد، استفاده بیشتر از استعدادهای خداداد فردی در مشاغل روزانه، به صورت بخشی مثبت از دینداری و پرهیزگاری، درآمد. کسب و مال اندوزی فضیلت شناخته شد- نه برای بهره وری فردی و لذت شخصی بلکه برای ادای سپاس بیشتر به درگاه خداوند. از اینجا نخستین گام برای شناسایی و رابطه ی ثروت مادی با ذخیره معنوی و ثروتمندان با قدیسان برداشته شد.
یک قصه عامیانه قرن دوازدهم از رباخواری حکایت می کند که وقتی می خواست برای اجرای مراسم ازدواج وارد کلیسا شود مجسمه ای بر سرش افتاد و او را از پای درآورد. چون بررسی شد معلوم شد که آن مجسمه هیکل رباخوار دیگری است و چنین نتیجه گرفتند که آن نشانه ی ناخشنودی خداوند از دلالان پول است. ممکن است به یاد بیاوریم که حتی در اواسط سالهای 1600 رابرت کایان بیچاره به خاطر فعالیتهای شغلیش با مقامات دینی پیرایشگران (39) به ستیز و مخالفت برخاست. در چنین جو خصومت و ناسازی چندان آسان نبود که نظام بازار گسترش یابد. با این همه نظر موافق پیشوایان روحانی برای رشد کامل این نظام اساسی و لازم بود.
در ورای این دگرگونی اجتماعی کند و آرام جریان عمیق دیگری پنهان بود که سرانجام پیدایش نظام بازار را ممکن ساخت. ما عادت کرده ایم قرون وسطا را دوران جمود و رکود و برکنار از پیشرفت تصور کنیم. در حالی که مردم قرون وسطا در مدت پانصد سال یکهزار شهر بنا نهادند (کاری بس بزرگ)، آنها را با راههای ابتدایی ولی مفید و قابل استفاده به یکدیگر وصل کردند، و اهالی را با مواد غذایی که از دهات می آوردند سیر کردند. همه ی این اقدامات موجب آشنایی با پول و بازار شد و راه و رسم خرید و فروش را در زندگی تکامل بخشید. در جریان این دگرگونی، طبیعی است که قدرت به دست کسانی بیفتد که به مسائل پولی بیشتر آشنا بودند (یعنی بازرگانان) و خارج شدن قدرت از دست اشراف متفرعن که از این امور اطلاعی نداشتند.
پیشرفت و تکامل تنها منحصر نبود به رواج مبادلات که به کندی صورت گرفت. پیشرفتهای فنی، از نوع مهم و گسترده، هم دخیل بود. انقلاب بازرگانی، پیش از آنکه نوعی محاسبه ی معقول پولی تکامل یابد، نمی توانست آغاز شود. ونیزیهای قرن دوازدهم در همان موقع شیوه های پیچیده و مغالطه آمیزی در حسابداری به کار می بردند. بازرگانان اروپا در بی اطلاعی از امور حساب کمی بهتر از بچه مدرسه ها بودند. زمان می خواست که نیاز به دفترداری فراگیر شود. تا قبل از قرن هفدهم استفاده از حسابداری دوبل عملا رایج نبود و تا موقعی که امر حساب صورت معقولی به خود نگرفت فعالیت تجاری کاملا با توفیق قرین نشد.
شاید مهمتر از همه اینها، در نفوذ و قدرت تأثیر، اوج گرفتن کنجکاوی علمی بود. درست است که دنیا باید تا زمان آدام اسمیت در انتظار فرا رسیدن انفجار عظیم تکنولوژی باقی می ماند، اما اگر با کشفیات صنعتی اساسی و کوچک پیاپی زمینه آماده نمی شد انقلاب صنعتی به وقوع نمی پیوست. دوران پیش از سرمایه داری شاهد تولید صنعت چاپ، ماشین کاغذسازی، آسیاب بادی، ساعت مکانیکی، تهیه نقشه و میزبان اختراعات دیگر بود. فکر اختراع به خودی خود پا گرفت. نخستین بار بود که به تجربه و آزمایش و نوآوری به چشم دوستانه نگریسته می شد.
هیچ یک از این جریانها، وقتی به تنهایی به کار می افتاد، نمی توانست جامعه را زیر و زبر کند. در واقع بیشتر آنها شاید همان قدر معلولهای دگرگونی عظیم تمدن بشری بودند که علل آنها. تاریخ، یکباره از گوشه ای پیدا نمی شود و سربلند نمی کند بلکه همه ی این اوج و خضیضها در طول زمان روی می دهد. نشانه های رسم و راه زندگی، به شیوه ی بازار، شانه به شانه ی راههای سنتی، بتدریج پیدا شد و باقیمانده رسوم دیرین، مدتها پس از آنکه شیوه بازار در مقاصد عملی به صورت اصلی راهنمای تشکیلات اقتصادی شد، هنوز به مقاومت ادامه می داد. می بینیم که در فرانسه تا 1790 امتیازات اصناف و فئودالها بکلی منسوخ نشده بود و «قانون پیشه وران» که فعالیتهای صنعت را در انگلستان تنظیم می کرد تا 1813 ملغی نشد.
اما در 1700، بیست و سه سال پیش از تولد آدام اسمیت، دنیایی که رابرت کایان به آزمون گرفت، دنیایی که بازرگانان را از حمل بسته های نهانی ممنوع کرده بود، از تعیین بهای «عادلانه» متأسف بود، و در حفظ امتیاز اجدادی اصرار می ورزید و می خواست همان رسم و روال ادامه یابد، دیگر به هم ریخته بود. به جای آن جامعه شروع کرد به اعتنا و توجه کردن به احکامی «کاملا بدیهی» که برخی از آنها بدین قرار است:
« هر کس به طور طبیعی به ثروت و مال اندوزی حریص است.»
« هیچ یک از قوانین که بر ضد سود باشد معتبر نیست.»
« سود هسته و کانون فعالیت تجاری است.»
مفهوم تازه ای پا به جهان گذاشته است: « انسان اقتصادی»- همزادی که به هر کجا ماشین حساب مغزش رهبری می کند بی اختیار به راه می افتد. بزودی کتابهایی از رابینسون کروزوی (40) جدیدی در جزایر دور افتاده به بازار خواهد آمد که امور خود را طوری ترتیب خواهد داد که گویی حسابگرانی بسیار سخت گیر و ریزبین در اختیار دارد.
در دنیای فعالیتها، تب تازه ای از ثروت و سفته بازی اروپا را فرا گرفت. در 1718 در فرانسه ماجراجویی اسکاتلندی به نام جان لاو (41) شری به پا کرد به نام شرکت میسی سیپی. او سهام مؤسسه ای را به فروش گذاشت که معادن طلا را در آمریکا استخراج خواهد کرد. مرد و زن برای کسب امتیاز و خرید سهام در خیابانها به تلاش و تکاپو افتادند. جنایاتی روی داد و یکشبه ثروتها اندوخته شد. یک خدمتکار هتل سی میلیون لیور (42) به دست آورد. وقتی «کمپانی» خسارات و زیانهای دهشتناکی به سرمایه گذاران وارد آورد و در شرف واژگونی بود، حکومت سعی کرد این مصیبت را با به تبعید فرستادن هزاران فقیر دفع کند، بیل و کلنگ روی دوش آنها گذاشت و آنها را از خیابانهای پاریس به صورت کارگران معدن که عازم سرزمین الدورادو هستند عبور داد. بدیهی است که این اقدام با شکست روبه رو شد. اما چه تغییر شگرفی از این سرمایه داران ناچیز صدسال پیش، فرومایگانی که می خواستند یکشبه ثروتمند شوند و در خیابان کن کامپوا (43) به پایکوبی پرداخته بودند، پیدا نشد؟ و چه مردم پول پرستی بودند که می بایست چنین شیادی رسوایی را هضم کنند!
اما اشتباه نباید کرد. درد و رنج پایان یافت و نظام بازار پا به جهان گذاشت. مشکل بقا و ادامه حیات از این پس، نه با رسم و سنت و نه بر اثر فرمان، بلکه فقط از راه آزادی عمل مردمی که در پی سود بودند و فقط از طریق بازار با یکدیگر ارتباط داشتند رفع شد. این نظام سرمایه داری نام گرفت و تصور تحصیل سود که در پس آن نهان بود چنان ریشه داشت که بشر بی درنگ ناگزیر بود تصدیق کند که آن رفتاری ابدی و در همه جا حاضر و ناظر خواهد بود.
این نظام سرمایه داری، فلسفه ای هم لازم داشت.
غالباً گفته شده است که این حیوان دوپا بیش از هر چیز به علت خودآگاهیش مشخص و ممتاز شده است. این سخن بدین معنی است که بشر پس از تشکیل جامعه خود رضا نداده است که امور را به حال خود رها کند و باید به خودش گفته باشد که جامعه ی خاصی که او در آن زندگی می کند یکی از بهترین جامعه های ممکن است و ترتیبات داخلی آن، با همه کوچکی و حقارتش، همان نظم و ترتیبی را که قدرت الاهی به کائنات بخشیده است منعکس می کند. از این روی هر عصر فیلسوفان، مدافعان، منتقدان و اصلاح طلبان خود را پرورش می دهد.
اما پرسشهایی که فیلسوفان اجتماعی پیشین را به خود مشغول داشته بود. بیشتر مسائل سیاسی بود تا جنبه اقتصادی زندگی. تا زمانی که سنت یا فرمان بر جامعه حکم می راند، مسأله فقر و غنا کمتر به ذهن فیلسوفان پیشین راه باز کرد، جز آنکه آن را با ناله و تأسف نشانه دیگری از پوچی و بی ارزشی درونی انسان قبول کرده بودند. تا وقتی که آدمیان مانند زنبور به دنیا می آیند، وزوزی می کنند و عمر می گذرانند، هیچ کس در این فکر نیست که امور بیچارگان را نظم و نسق بخشد و تأسفی هم برای آنها ندارد. بوالهوسیهای ملکه ها بینهایت تماشایی تر و هیجان انگیزتر است.
ارسطو نوشته است: « از ساعات تولد بر پیشانی بعضی داغ فرمانبری و بر بعضی دیگر نشان فرماندهی می خورد.» خفت و تحقیری که در این کلمه قصار جمع شده است، به مراتب، کمتر از آن حد بیعلاقگی و نفرتی است که فیلسوفان پیشین نسبت به زندگی روزانه نشان می دادند. وجود توده ی رنجبر و زحمتکش بدیهی و مسلم گرفته شده بود. مسائل مربوط به بازار و پول نه تنها کاری شاق و پر زحمت بود، بلکه پست و حقیرتر از آن بود که مورد توجه بزرگزادگان و دانشمندان قرار گیرد و وقت آنان را بیگرد. حقوق پادشاهان و روحانیان و نظایر آن و پرسشهای مهم درباره ی قدرت دنیوی و قدرت معنوی، عرصه ی منازعه و کشمکش عقاید بود نه لاف و گزاف و خودنماییهای تاجری حریص و حقیر. هر چند ثروتهای شخصی نقش خود را در گردش امورداشتند، تا موقعی که مبارزه برای کسب ثروت همه گیر و آشکار و برای جامعه حیاتی نشده بود احتیاجی به فلسفه ی عمومی درباره ثروت احساس نمی شد.
ممکن است کسی جنبه های مبارزه جویانه و درگیریهای دنیای بازار را مدتی دراز نادیده بگیرد و ممکن است کسی آن را تکفیر کند. اما بالاخره وقتی به خلوتگاههای فیلسوفان راه یافت بهتر بود این پرسش مطرح شود که آیا در آنجا هم شواهدی از بعضی الگوهای مهم به چشم نمی رسد. بدین منظور، در حدود دویست سال پیش از آدام اسمیت، فیلسوفان درباره ی زندگی نظرات خود را تنیده بودند.
اما آنها وقتی در پی آن برآمدند که به هدفها و مقاصد نهانی جهان دست یابند آن را به چه شکلهای عجیبی نمودند.
نخست، تلاش مصیبت بار برای ادامه حیات یکباره و تمام و کمال متوجه زراندوزی شد. کلمب، کورتز و دریک نه تنها ماجراجویان دولتی بودند بلکه تصور می رود بشود آنها را نمایندگان پیشرفت اقتصادی هم به شمار آورد. در دیده ی مرکانتیلیست ها (منظور ما، گروهی است که جزوه و مقالاتی درباره ی تجارت نشد دادند) بدیهی بود که قدرت ملی موضوع طبیعی کوششهای اقتصادی است و اینکه مهمترین مدخل دستیابی به قدرت ملی طلاست. بدین سان نظریه های آنها مبتنی بود بر فلسفه ماجراجویی و دریانوردی خطیر و ثروت شاهانه و خست ملی و اعتقاد غالب مبنی بر اینکه اگر کارها به دلخواه در جست و جوی طلا پیش برود یک ملت بندرت ممکن است در پیشرفت ناکام بماند.
در قرن هجدهم تأکید اساسی و کلی بر روی طلا نخست نادرست و خام تلقی می شد. مکتبهای نوین اندیشه روبه توسعه و رشد نهادند و هر روز بیشتر به بازرگانی به صورت منبع مهم نیروی حیاتی ملی نگریستند. از این روی پرسشهای فلسفی که به آنها روی آورد این نبود که چگونه بازار طلا را اشتغال نمایند، بلکه این بود که چگونه طبقه تاجر را که قد برافراشته در پیشبرد وظایفش یاری دهند تا هر چه بیشتر در جمع ثروت و مکنت توفیق یابد.
فلسفه نوین یک مشکل تازه اجتماعی با خود آورد: چگونه فقیر را همچنان فقیر نگه داریم. این نظر قبول همگانی داشت که فقیر، بناگزیر، باید فقیر بماند و نمی توان انتظار داشت بدون مطالبه ی مزد بیشتر وظیفه روزانه ی خود را انجام دهد. یکی از پیشوایان اخلاقی در 1723 نوشته است: « برای خوشبخت کردند جامعه واجب است که تعداد بیشماری از مردم بیچاره و فقیر باشند.» بدین مناسبت هواداران اقتصاد سیاسی به کار ارزان کشاورزی و صنعتی در انگلستان چشم دوخته بودند و به آن کاملا به دیده ی تأیید می نگریستند.
اما موضوع طلا و بازرگانی تنها عقایدی نبود که بر بی نظمی و هرج و مرج حیات روزانه نوعی نظم را تحمیل کرده باشد. گروه بی شماری از رساله نویسان، کشیشان، فلسفه بافان و متعصبان، با شرح و توضیجات گوناگون و بی حساب، برای جامعه نوعی توجیه و حقانیت یا محکومیت می طلبیدند. اما اشکال کار در این بود که هیچ یک از الگوها رضایت بخش نبود. یکی مدعی بود که بدیهی است ملت نباید بیش از آنچه می فروشد بخرد. در حالی که آن دیگری عقیده اش این بود که وضع ملت کاملا بهتر خواهد شد اگر در معامله بیش از آنچه می دهد بگیرد. بعضی بر این عقیده بودند و اصرار می ورزیدند که تجارت ملت را غنی می کند و تاجر را بالا می برد. برخی در این بحث سرگرم بودند که تجارت نوعی رشد انگلی بر بدن نیرومند کشاورز است. جمعی می گفتند فقیر را خدا فقیر خواسته است و حتی اگر فقرا وجود نداشتند فقر آنها برای ثروت ملت عنصر اصلی و اساسی بود. دیگران نظرشان این بود که فقر و بینوایی یک بلیه ی اجتماعی است و نمی توانستند بفهمند که چگونه فقر می تواند ثروت بیافریند.
به دور از این غوغا و جنجالها و تقسیم بندیهای ضد و نقیض یک چیز کاملا روشن باقی می ماند: انسان به نوعی نظم و ترتیب روشنفکرانه شوق و علاقه ی وافر نشان می داد که بتواند او را در فهم و شناخت دنیایی که در آن زندگی می کند یاری دهد. دنیای اقتصادی دورنمایی زمخت و ناساز داشت و روز به روز بر اهمیتیش افزوده می شد. این اظهار دکتر سمیوئل جانسن (44) که گفت: « هیچ چیز به اندازه ی تجارت احتیاج ندارد که فلسفه به شرح و تفسیر آن بپردازد،» مایه تعجب نیست. در یک کلام، دوران دانشمندان اقتصاد فرا رسیده بود.

پی نوشت ها :

1- Self- Centered
2- society
3- Community
4- human animal
5- Caste
6- authoritarian
7- market system
8- gain
9- books of business
10- Saint Gothard
11- Venetian
12- Andreas Ryff
13- Robert Keayne
14- The Merchant Adventurers Company
15- Colbert، ژان باتیست کولبر، سیاستمدار فرانسوی (1619-83).
16- Dijon
17- Selangey
18- Auxerre
19- Avallon
20- Chatillon
21- Sir William Petty
22- Reformation
23- Saint Godric of Finchale
24- Maoris
25- Bonito
26- شکار این حیوان بیشتر به خاطر هنرنمایی ورزشی است و نه به منظور استفاده از گوشت آن.- م.
27- Calculus
28- Connecticut
29- Rhode Island
30- apprentices
31- Valence
32- John Hales
33- Duchess of Sutherland
34- asre، مقیاس سطح آنگلوساکسونی برابر با 4،046،856،422 مترمربع.
35- Pole، مارکوپولو سیاح شهیر ایتالیایی.
36- Isabeila، ملکه ی اسپانیا (1474-1504).
37- Sir Froncis Drake، دریانورد انگلیسی (1545- 1596).
38- Gueen Elizabeth، ملکه ی انگلستان (1533-1603).
39- Puritans، مکتب اصلاح دینی در مذهب مسیحی.
40- Pobinson Crusoes
41- John Low، تاجر و نظریه پداز اسکاتلندی (1671- 1729).
42- Livre (واحد پول).
43- Rue de Quincampoix
44- Dr Samuel Johnson، لغوی، نویسنده، و منتقد انگلیسی (1709- 1784).

منبع مقاله :
هایلبرونر، رابرت، بزرگان اقتصاد، ، احمد شهسا، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ سوم، بهار 1387

 

0
نظر

نگاهی تازه به مقوله ربا

نويسنده : حسین رضایی

نگاهی تازه به مقوله ربا

نگاهی تازه به مقوله ربا



 

نویسنده: مسعود رضانژاد فهادان
منبع فارسی: راسخون



 

بِسْمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ

چکیده:

قوانین الهی تابع مصلحت و مفسده واقعیست؛ یکی از آن قوانین، قانون حرمت ربا و نزول است. خدا به سبب محبتی که به مخلوقات خود و جامعه مدنی انسانی ـ اسلامی دارد انسان‌ها را از مفسده‌ها و دام‌های مهلکی که در مسیر زندگی فردی و اجتماعی آنان قرار می‌گیرد آگاه ساخته است.
ربا، باعث بر هم زدن تعادل یکی از ارکان مهم جوامع انسانی ـ اسلامی یعنی اقصاد و نظام پولی آن می‌شود؛ بر هم خوردن تعادل اقتصادی و کسب و کار در جامعه اسلامی منجر به سست شدن ارکان جامعه مدنی خواهد شد و لذا کسی که ربا خواری می‌کند یا ربا می‌گیرد یا به هر نحوی در این امر شریک است به مثابه دشمنی است که خواسته یا ناخواسته به جنگ با حکومت اسلامی اقدام نموده است و این یعنی اعلان جنگ با خدا و فرستاده او (صلی الله علیه و آله).

کلید واژه:

ربا، نزول، اقتصاد، تعادل اقتصادی، علان جنگ با خدا، حرمت ربا.

مقدمه:

آرامش و نظم، ارزشمند است اما رسیدن به این ارزش یعنی آرامش و زدودن هرج و مرج، فقط با إعمال قانون محقق خواهد شد همه می‌دانیم که إعمال قانون، فرع بر وجود قانون است؛ قانون از حیث منشأ بر دو قسمت است:
1. الهی؛
2. بشری.
سه امتیاز ویژه قوانین الهی، عبارت است از:
1. از مصدری صادر شده که احاطه کامل بر تمام جوانب خلقت را داراست.
2. از ناحیه وجودی صادر می‌گردد که به شدت و به حقیقت کلمه، خیرخواه تمام موجودات است؛
3. از منبعی صادر می‌شود که ابداً منفعت شخصی ندارد.
به عکس قوانین بشری که:
1. احاطه کامل بر همه جوانب خلقت را ندارد بلکه با همه تجربیاتی که بشر تاکنون کسب کرده است قوانین او هنوز به شدت سطحیست؛
2. بر خلاف قانون خداوند، انسان بیش از آنکه خیرخواه دیگران باشد پیگیر منافع شخصی خویش می‌باشد.
بر اساس آنچه گفته شد اگر قرار بر آن شد که انسان برای زندگیِ بدون هرج و مرج و آرامِ در این دنیا، باید تابع قانون باشد با عنایت به آنچه بیان شد متوجه می‌شویم آن قانون، باید الهی و وحیانی باشد تا انطباق بیشتری با حقیقت داشته باشد و بتواند اعتماد ما را به خود جلب نماید.
همچنین تبلور قانون خدا را در دو جا می‌توان جست ‌و جو کرد:
1. قرآن؛
2. قول و فعل و تقریر پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و آل‌الله علیهم‌السلام به عنوان مبیّن و مفسر قرآن ‌مجید.

اصل مقاله:

حرمت فقهی ربا در همه ادیان توحیدی!

فقه[1] یعنی مجموعه قوانین الهی برای سعادت بشر و دیگر مخلوقات؛ یکی از این قوانین، بحث «حُرمت ربا» می‌باشد. بشرِ به اصطلاح متمدن امروز با همه توفیقاتی که در علوم مختلف کسب نموده اما هنوز نتوانسته است دیدگاه روشن و قانون ثابتی را پیرامون نزول و ربا ارائه نماید اما خدایی که خالق همه موجودات است از همان ابتدا نسبت به این مسئله، موضع‌گیری آشکاری و صریحی داشته و آن را با تفصیلش در همه ادیان مختلف بیان نموده است.
خداوند در آیه 161 سوره نساء می‌فرماید: "وَ أَخْذِهِمُ الرِّبَوا وَ قَدْ نُهُوا عَنْه "؛ برخی از یهودیان، کسب (معامله و قرض) ربوی می‌کردند در حالی که خداوند آن‌ها را، از کسب کردن از راه گرفتن ربا نهی کرده بود.
این آیه به حرمت ربا در ادیان قبل از اسلام و مسیحیت یعنی یهود اشاره دارد ما با استناد به این آیه و برخی روایت دیگر نتیجه می‌گیریم که بحث حرمت ربا تنها اختصاص به دین اسلام نداشته بلکه مشترک بین همه ادیان توحیدی است.
قال ‌الرضا علیه‌السلام: اعْلَمْ یَرْحَمُکَ اللَّهُ أَنَ الرِّبَا حَرَامٌ سُحْتٌ مِنَ الْکَبَائِرِ وَ مِمَّا قَدْ وَعَدَ اللَّهُ عَلَیْهِ النَّارَ فَنَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْهَا وَ هُوَ مُحَرَّمٌ عَلَى لِسَانِ کُلِّ نَبِیٍّ وَ فِی کُلِّ کِتَاب [2]؛ حضرت رضا علیه‌السلام می‌فرمایند: بدان که (...) ربا را خداوند از زبان همه انبیاء علی نبینا و آله و علیه‌ السلام، حرام اعلام نموده و در همه کتب آسمانی، حرمت آن را بیان نموده است.

رباخوار، هم‌شأن کافر است!

با بررسی چهار آیه از قرآن‌ کریم به سادگی می‌توان دریافت که نگاه خداوند به انسان رباخوار، نگاه و قضاوتی است که به انسان کافر دارد یعنی شأن و رتبه و منزلت انسان مبتلاء به ربا، همان شأن کافر است به آن چهار آیه دقت کنید:
1. وَ أَخْذِهِمُ الرِّبَوا وَ قَدْ نُهُوا عَنْهُ ... وَ أَعْتَدْنا لِلْکافِرینَ مِنْهُمْ عَذاباً أَلیماً[3].
2. یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَأْکُلُوا الرِّبَوا ... وَ اتَّقُوا النَّارَ الَّتی أُعِدَّتْ لِلْکافِرین [4].
3. یَمْحَقُ اللَّهُ الرِّبا وَ یُرْبِی الصَّدَقاتِ وَ اللَّهُ لا یُحِبُّ کُلَّ کَفَّارٍ أَثیمٍ[5].
4. یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ ذَرُوا ما بَقِیَ مِنَ الرِّبا إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ[6].
در این چهار آیه خداوند پس از بیان حرمت ربا و لزوم اجتناب از آن، ربا دهنده را از عذابی که برای کفار مهیّا ساخته است می‌ترساند مانند پدری که پس از نهی فرزندش از استفاده بی‌موردِ اینترنت، خطاب به او بگوید: من از بچه معتاد بیزارم، ما با این بیان متوجه می‌شویم که در دیدگاه این پدر، کسی که بیش از حد با اینترنت، مأنوس باشد معتاد است لذا با یک محاسبه سر انگشتی متوجه خواهیم شد از منظر الهی، بحث ربا و کفر در یک جایگاه قرار دارند و کسانی را که مبتلا به ربا، هستند نمی‌توان مؤمن نامید زیرا مؤمن، به کسی گفته می‌‌شود که در مقام عمل به قوانین الهی التزام داشته باشد و در مقابل نواهی الهی سر تسلیم فرود آورد اما کسی که پس از این همه نهی شدید‌ اللحن خداوند از ربا که هرگز نسبت به احدی از کبائر چنین تعابیری را به کار نبرده است، باز هم خود را مبتلا به آن می‌سازد قطعاً نمی‌توان مؤمن نامید.

مفهوم ربا و نزول!

ربا در لغت از رَبَوَ گرفته شده است که به معنای زیادت و رشد و نمو و همچنین بالا آمدن می‌باشد[7]. بر همین اساس، رَبْوِه در زبان عربی به معنای تپه یا باغی می‌باشد که در جای بلندتری نسبت به سطح زمین قرار گرفته باشد[8]. نکته قابل توجه اینکه، ربا و رب چون با یکدیگر اشتقاق اکبر داشته و دو حرف مشترک دارند دارای معنایی بسیار نزدیک به هم هستند «رب» از ریشه ربب اخذ شده است و به معنای تربیت کردن می‌باشد[9] و می‌دانیم که کار مربی، رشد و نمو و بالا کشیدن متربی است؛ خداوند در آیه بیست و چهار سوره إسراء می‌فرماید: ... قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما کَما رَبَّیانی صَغیراً؛ خداوند می‌فرماید بگو: ای پروردگار! بر پدر و مادرم رحم کن همچنانکه آن‌ها نیز با محبت مرا در کوچکی بزرگ کرده و رشدم دادند و تربیت نمودند.
ملاحظه کردید که رب دوم (ربیانی) در این آیه به معنای رشد دادن می‌باشد. با توجه به معنای لغوی ربا، شاید کسی گمان کند که اگر پول ربوی بدهد سرمایه او رشد می‌کند و بر عکس اگر صدقه بدهد پولش تمام می‌شود اما جالب اینکه خداوند در آیه 276 بقره می‌فرماید: یَمْحَقُ اللَّهُ الرِّبا وَ یُرْبِی الصَّدَقات ِِِ؛ خداوند در این آیه می‌فرماید: بر خلاف تصور شما، آنچه مایه رشد در مال و دارایی می‌باشد صدقه است نه ربا، و خداوند ربا را محق کرده است.
محق را در لغت به معنای نابودی و نقصان معنا نموده‌اند[10] ولی نگارنده معتقد است محق در اصل وضع به معنای نقصان تدریجی می‌باشد نه مطلق نقصان؛ بر همین اساس عرب به ماه قمری بعد از شب چهاردهم، محاق می‌گوید[11] زیرا از شب چهاردهم به بعد، قرص ماه، رفته رفته رو به زوال و نابودی حرکت می‌کند تا به جایی می‌رسد که کلاً ناپدید می‌شود.
آری مَثَلِ صدقه، مثل ماه از شب اول تا شب چهاردهم در آسمان است که روز به روز رشد می‌کند تا به کمال برسد و مَثَلِ ربا، ماه از شب چهاردهم به بعد است که لحظه به لحظه رو به نابودی و زوال است.
برخی با این بهانه که چاره‌ای جز گرفتن نزول نداریم گرفتار نزول می‌شوند اما باید بدانیم که نزول از اسمش پیداست نزول یعنی سقوط! برخی گمان کرده‌اند با پول نزول می‌توانند صعود کنند و حال آنکه اگر چنین بود اسمش را نزول نمی‌گذاشتند صعود می‌گذاشتند.

رد قرآنی توجیه رباخواران!

گاهی هم افرادی که نزول می‌دهند برای دلخوشی و توجیه عمل زشتشان می‌گویند: کار ما باعث گره‌گشایی از گرفتاری‌های مردم است ما ربا می‌دهیم تا مردم رشد کنند و گره از کارشان باز شود اما خداوند در آیه 39 سوره مبارکه روم می‌فرماید:
"وَ ما آتَیْتُمْ مِنْ رِباً لِیَرْبُوَا فی أَمْوالِ النَّاسِ فَلا یَرْبُوا عِنْدَ اللَّهِ وَ ما آتَیْتُمْ مِنْ زَکاةٍ تُریدُونَ وَجْهَ اللَّهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُضْعِفُون "؛‌ آنچه به عنوان ربا می‌پردازید تا در اموال مردم فزونی یابد، نزد خدا فزونی نخواهد یافت؛ و آنچه را به عنوان زکات می‌پردازید و تنها رضای خدا را می‌طلبید (مایه برکت است؛ و) کسانی که چنین می‌کنند دارای پاداش مضاعفند.
وَ سَأَلَ رَجُلٌ الصَّادِقَ علیه‌السلام عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ- یَمْحَقُ اللَّهُ الرِّبا وَ یُرْبِی الصَّدَقاتِ وَ قَدْ أَرَى مَنْ یَأْکُلُ الرِّبَا یَرْبُو مَالُهُ فَقَالَ فَأَیُ مَحْقٍ أَمْحَقُ مِنْ دِرْهَمٍ رِبًا یَمْحَقُ الدِّینَ فَإِنْ تَابَ مِنْهُ ذَهَبَ مَالُهُ وَ افْتَقَر[12]؛ شخصی از حضرت صادق علیه‌السلام پیرامون آیه 276 سوره بقره سؤال کرد که خداوند در این آیه می‌فرماید: «مال ربوی را نابود می‌کنم و صدقات و قرض‌الحسنه را رشد می‌دهم» در حالی که گاهی اشخاص رباخواری را می‌بینیم که مالشان رشد می‌کند!؟ حضرت صادق علیه‌السلام فرمودند: خداوند در این آیه فرموده است: «ربا، نابود کننده است» و چه نابود کننده‌ای بالاتر از آن یکْ درهمِ رَبَوی که اگر صاحبش از رباخواری، توبه نکند تمام دینش را نابود می‌سازد و اگر چنانچه توبه کند باید سودهای حاصله از رباخواری را به صاحبانشان برگرداند و فقیر می‌شود.
نکته‌ای که در پی این روایت شریف لازم است تذکر داده شود اینکه با توجه به معنایی که برای «محق» بیان کردیم و گفتیم «محق» به معنای نابودی تدریجی است چون مال ربوی، ذره ذره به نابودی می‌رود گاهی نه خودش و نه دیگرانی که شاهد نزول‌خواری او هستند هیچ کدام متوجه آن نمی‌شوند اما بعد از یک عمر، وقتی محاسبه می‌کنی متوجه می‌شوی نزول‌خوار به هیچ‌جا که نرسیده است هیچ، سرمایه (داشته‌های مادی و معنوی) خود را نیز از دست داده است! نهایتاً مقداری پولِ بلوکه، فراهم کرده که هیچ وقت نتوانسته است ذره‌ای از آن‌ها بهره‌مند گردد.
حضرت رسول صلوات الله علیه و آله در همین باره می‌فرمایند: الربا وَ إنْ کَثُرَ فَإنَّ عاقِبَتَهُ تصیر الی قَل[13]؛ ربا اگرچه بسیار باشد اما سرانجام آن کمی خواهد بود.
می‌گویند: شخصی از یخ‌ فروشی سؤال کرد: یخ‌هایت را چه کردی؟ جواب داد: نفروختم اما تمام شد!! دقیقاً مثل نزول‌خوار، که قطره‌ قطره، سرمایه ایمان و انسانیت و حتی دارایی مادی خود را از دست می‌دهد اما متوجه نمی‌شود و وقتی می‌فهمد که دیگر هیچ فایده‌ای ندارد.

حالت باطنی و حقیقت ربا...!

هر کدام از افراد رباخوار یا ربادهنده یا حتی کسی که واسطه این عمل زشت شده است یا حتی پول ربوی، دارای باطن آلوده‌‌ای می‌باشد که در برخی از آیات و روایات به آن اشاره شده است. همچنین برخی از عرفا که به خاطر صفای دلشان، حجاب از چشمشان برداشته شده است توانسته‌اند باطن آن را مشاهده نمایند، مثلاً درمورد مال ربوی یعنی اصل پولی که به صورت ربوی قرض گرفته می‌شود در کتاب «در محضر لاهوتیان» آمده است:
استاد مجاهدی معروف به پروانه نقل کردند: به خاطر دارم که در معیت آقای مجتهدی رحمهًْ‌الله علیه، ناهار را میهمان یکی از دوستان بودیم؛ صاحب خانه بر خلاف قولی که داده بود، سفره نسبتاً رنگینی را تدارک دیده و سرگرم کشیدن غذا بود، جناب مجتهدی که در کنار سفره نشسته بودند غذا صرف نمی‌کردند ولی چشم از سفره، هم بر نمی‌داشتند اصرار صاحب‌خانه به ایشان برای صرف غذا سودی نداشت و می‌فرمودند: شما راحت باشید! من چندان میلی به غذا ندارم! دوستان می‌دانستند که باید به ایشان اصرار نکنند و راحتشان بگذارند، تمامی دوستان به دنبال یافتن پاسخی برای این سؤال بودند که: چرا ایشان گرسنه از سر سفره برخاستند و حتی لقمه‌ای از غذا تناول نکردند؟! فردای آن روز به خدمتشان شرفیاب شدم تنی چند نفر از دوستان نیز حضور داشتند مرحوم مصطفوی با احترام از ایشان پرسید: دیروز ظهر، چرا غذا میل نفرمودید؟! گفتند: آقاجان! من در آن سفره غیر از خون نمی‌دیدم! این غذا از پول نزول تهیه شده بود و خوردن نداشت! ساعتی گذشت و مردی که دیروز مهمانش بودیم، آمد، هنگامی که آقای مجتهدی برای تجدید وضو از اتاق بیرون رفتند، آقای مصطفوی از آن مرد پرسید: غذای دیروز را از چه پولی تهیه کرده بودید؟! گفت: من به آقا قول داده بودم که برای ناهار، غذای ساده‌ای تهیه کنم ولی همسرم اجازه نداد و گفت: که ما باید به بهترین وجه از این مرد خدا پذیرایی کنیم! من هم ناگزیر شدم که از همسایه خود، مقداری پول قرض بگیرم! آقای مصطفوی که همسایه آن مرد را خوب می‌شناخت، گفت: حالا معلوم شد که چرا آقای مجتهدی دیروز غذا نخوردند، همسایه این مرد در بازار قم به دادن نزول و گرفتن بهره پول، مشهور است و چون غذای دیروز از پول ربا تهیه شده بود، جعفر آقا تمایلی به خوردن آن نشان ندادند و امروز هم فرمودند: در آن سفره غیر از خون نمی‌دیدم![14]
راجع به این داستان لازم به تذکر است که میزبان، از آن شخص ربا‌خوار، پول ربوی نگرفته بود بلکه مقداری پول، قرض نموده بود ولی از آنجا که دارایی آن بازاری مخلوط به ربا بود آن پول در سفره میزبان، چنان اثر سوئی را به جای گذاشته بود.
اما در مورد حقیقت و باطن شخص رباخوار، خداوند در آیه 275 سوره مبارکه بقره می‌فرماید: "الَّذینَ یَأْکُلُونَ الرِّبا لا یَقُومُونَ إِلاَّ کَما یَقُومُ الَّذی یَتَخَبَّطُهُ الشَّیْطانُ مِنَ الْمَس " (... کسانی که ربا می‌خورند، (در قیامت) بر نمی‌خیزند مگر مانند کسی که بر اثر تماس با شیطان، دیوانه شده (و نمی‌تواند تعادل خود را حفظ کنند؛ گاهی زمین می‌خورند، گاهی به پا برمی‌خیزند).
«خبط» در لغت عربی به معنای افتادن و برخاستن و عدم تعادل به هنگام حرکت است که در اثر چوب خوردن و کتک خوردن، بر انسان عارض شود[15].
همچنین به اعتقاد ابن قارس در معجم مقائیس اللغه معنای ریشه‌ای لغات مشتق از مسس، حبس نمودن چیزی در دست می‌باشد[16]. ولی نگارنده معتقد است لغت «مس» به معنای شدت اتصال است بر خلاف لغت لمس که صرف اتصال را بیان می‌دارد نه اتصال شدید؛ واژه تماس نیز که با کلمه مس، در ریشه مشترکند از این اصل، بیگانه نمی‌باشد.
در واقع خداوند در این آیه می‌فرماید: در سرای آخرت که سرای حقیقت اعمال است رباخوار، موقع خروج از قبر و ورود به صحرای محشر بر اثر تماس شدیدی که در دنیا با شیطان داشته است، تعادل نداشته و نمی‌تواند قدم از قدم برداشته و دائم بر زمین می‌خورد؛ این مجازات به خاطر آن است که او در دنیا با رباخواری، تعادل جامعه را برهم زده است و یکی از ارکان مهم جامعه اسلامی را که همان اقتصاد است متشنج نموده است که تبعات بر هم ریختگی اقتصادی، شکل‌گیری طبقات اجتماعی و شیوع فقر فرهنگی و مفاسد اجتماعی است در واقع او با این عمل خود، به تمام معنا، تمام هستی جامعه اسلامی را به هم ریخته است لذا در سرای آخرت تعادل نداشته و دائم بر زمین می‌خورد.
از نبی مکرم اسلام حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله در مورد باطن رباخوار نقل شده است:
لمّا أسری بی إلى السّماء رأیت رجالاً بطونهم کالبیوت، فیها الحیّات، ترى من خارج بطونهم، فقلت: من هؤلاء یا جبرائیل؟ قال: هؤلاء أکلة الرّبا[17]؛ در شب معراج زمانی که مرا شبانه به آسمان بردند، مردانی را دیدم که شکم‌هایی مانند خانه داشتند و در آن‌ها مارهایی بود که از بیرون شکم‌هاشان دیده می‌شد، گفتم! ای جبرئیل! این‌ها چه کسانی هستند؟ گفت: اینان ربا خوارانند.

اعلان جنگ با خدا!

خداوند در آیه 279 سوره بقره برای رباخوار تعبیری بیان می‌کند که نمونه آن را در قرآن برای احدی از گناهان دیگر مثل زنا و سرقت و دروغ و غیبت و تهمت و امثال آن بیان نفرموده است؛ خداوند در این آیه می‌فرماید: فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِه[18]؛ پس اگر چنین نکردید (=رباخواری را ترک نکردید)، (بدانید که) اعلان جنگ با خدا و رسولش داده‌اید.
به نظر شما در کارزار با خداوند قهار و رسولش صلی الله علیه و آله چه کسی پیروز میدان است؟ اصلاً چه کسی را یارای کارزار است؟
بر همین اساس پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله در خطبه‌ای بالای منبر درباره ربا و خطرهای بزرگ آن سخن می‌گفتند و فرمودند: درهم ربا اعظم عندالله من سبعین زنیه بذات محرم فی بیت‌الله الحرام[19]؛ نزد خدای متعال یک درهم ربا از هفتاد بار زنای با خواهر و مادر آن هم در بیت‌الله الحرام زننده‌تر و پست‌تر است.

چوب خدا یا چوب شیطان؟

خداوند برای هر گناهی مجازاتی در نظر گرفته است که خطاکار را با آن چوب می‌زند چوب خداوند مایه رشد و پاک شدن است اما خداوند می‌فرماید: رباخوار را شیطان چوب می‌زند یعنی به قدری نزد خداوند بی‌ارزش است که حتی وقتی قرار است برای خطایش چوب بخورد لیاقت ندارد از خدا چوب بخورد بلکه این شیطان است که او را چوب می‌زند برخلاف چوب خدا که سبب رشد است چوب شیطان بیشتر مایه سقوط و نزول و تباهی و جنون و دیوانگی است.
امام صادق علیه‌السلام می‌فرمایند: آکِلُ الرِّبَا لَا یَخْرُجُ مِنَ الدُّنْیَا حَتَّى یَتَخَبَّطَهُ الشَّیْطَان [20]؛ خورنده ربا از دنیا نمی‌رود مگر آنکه شیطان به او چوب می‌زند.

مجازات و کیفر دنیایی رباخوار:

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، مظهر مهربانی و رحمت خداست. خدای متعال در آیه 107 سوره انبیاء از ایشان با عنوان رَحمهً للعالمین یاد کرده و می‌فرماید: "وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلاَّ رَحْمَةً لِلْعالَمینَ" اما همین پیامبر رحمت و مظهر مهربانی راجع به رباخوار می‌فرمایند: مَنْ أَخَذَ الرِّبَا وَجَبَ عَلَیْهِ الْقَتْل [21]؛ هر کس ربا گرفت، کشتن او واجب است.
ابن‌ بُکیر نقل می‌کند که روزی به امام صادق علیه‌السلام خبر رسید که مردی ربا می‌خورد و آن را «لِبا» و آغوز یعنی اولین شیر گوسفند پس از زایمان می‌نامد کنایه از اینکه آن را طاهر و مطهّر می‌داند حضرت صادق علیه‌السلام فرمودند: اگر خداوند به من قدرت می‌داد گردن او را می‌زدم[22].
ابو بصیر می‌گوید: به امام صادق علیه‌السلام عرض کردم حکم رباخوار پس از ثابت شدن آن چیست؟ فرمودند: باید او را تأدیب کرد، و اگر دوباره مرتکب شد باز باید تادیب شود؛ و اگر برای بار سوم ربا خورد باید کشته شود[23].
شیخ طوسی (شیخ الطائفه) رحمة‌الله علیه در تفسیر آیه: «فان لم تفعلوا فا‌‌ذنوا بحرب من الله و رسوله...» می‌فرماید: ابن عباس و قتاده و ربیع گفته‌اند: هر کس رباخواری کند، امام باید از او بخواهد که توبه کند، و اگر توبه نکرد او را بکشد. بلخی گفته است: اگر اهل روستایی همگی اقدام به معاملات ربوی کنند، بر امام است که با آنان به جنگ برخیزد.
شیخ طوسی نهایتاً در جمع‌بندی نظرات مختلف پیرامون مجازات دنیایی رباخوار می‌فرماید: امام سه بار او را چنان مجازات می‌کند که از کار خود دست بردارد، و اگر برای بار چهارم ربا خورد او را می‌کشد[24].

ربا گناهی دامن‌گیر!

آتش ربا چنان عظیم و گسترده است که نه تنها دامان رباخوار و گیرنده ربا را خواهد گرفت بلکه دودش، چشم همه کسانی را که به نحوی در شکل‌گیری این گناه عظیم، دخیل بوده‌اند کور خواهد کرد. بالاتر از آن، تمام افرادی که با رباخوار و رباگیرنده اندک ارتباطی داشته باشند از سیاهی این گناه بی‌بهره نخواهند بود؛ از امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام منقول است که: إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَعَنَ آکِلَ الرِّبَا وَ مُوکِلَهُ وَ کَاتِبَهُ وَ شَاهِدَیْه [25]؛ خداوند متعال، ربادهنده، رباگیرنده، نویسنده و شاهد در معامله یا قرض ربوی را لعنت کرده است.
در حدیث فوق‌ الذکر، لفظ شاهد فقط شامل شاهد اصطلاحی در ضمن عقد ربوی نمی‌شود بلکه در بردارنده همه کسانی هم که به هر شکل ممکن از معامله یا قرض ربوی مطلع می‌شوند و شاهد رباخواری در جامعه باشند اما ترک نهی از منکر کرده و سکوت نمایند نیز می‌شود.
بر همین اساس نبی ‌مکرم اسلام حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله می‌فرمایند: اذا ظهر الزنا و الربا فی قریه فقد احلوا بانفسهم عذاب‌الله[26]، هرگاه گناه زشت زنا و ربا در دیاری آشکار شود به تحقیق خودشان با دستان خودشان مقدمات نزول عذاب الهی را بر خودشان فراهم نموده‌اند.
در این حدیث شریف به عذاب شدن عده‌ای در یک شهری فقط به بهانه ترک نهی از رباخواری اشاره شده است یعنی دود آتش رباخواری حتی تا آنجا سرایت می‌کند اطلاع از رباخواری دیگران و سکوت در مقابل آن، انسان را در معرض لعن پروردگار و مستحق عذاب الهی می‌سازد.
سید عطاء الله مجدی این حدیث را این‌ گونه به نظم کشیده است[27].

چو در قریه‌ای رسم زشت زنای... شود آشکار و خورندی ربای
خرند از خداوند یکتا عذاب... براه هلاکت کنند‌ی شتاب

 

مجازات و کیفر اخروی رباخوار!

از رسول معظم اسلام حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله منقول است: مَنْ أَکَلَ الرِّبَا أَمْلَأَ اللَّهُ بَطْنَهُ مِنْ نَارِ جَهَنَّمَ بِقَدْرِ مَا أَکَلَ وَ إِنِ اکْتَسَبَ مِنْهُ مَالًا لَا یَقْبَلُ اللَّهُ تَعَالَى مِنْهُ شَیْئاً مِنْ عَمَلِهِ وَ لَمْ یَزَلْ فِی لَعْنَةِ اللَّهِ وَ الْمَلَائِکَةِ مَا کَانَ عِنْدَهُ مِنْهُ قِیرَاطٌ وَاحِد[28]، هرکس رباخواری کند یا پولی ربوی بگیرد خداوند شکمش را به همان مقدار، از آتش جهنم پر می‌کند و اگر ربا دهنده باشد تا زمانی که قیراطی (ذره‌ای) از سود ربوی در نزدش باقی باشد خداوند هیچ عمل صالحی را از او نمی‌پذیرد و دائماً در لعنت خدا و ملائکه خداوند می‌باشد.
شیخ اجل، سعدی شیرازی در کتاب بوستان خود، داستان مرد نزول‌خواری را بیان می‌کند که بلافاصله بعد از مردن، بدون اینکه نکیر و منکری را دیده باشد وارد جهنم شده است:

 

رباخواری از نردبانی فتاد... شنیدم هم اندر زمان جان بداد
به خواب اندرش دید و پرسید حال... که چون رستی از حشر و نشر و سوال
بگفت ای پسر قصه بر من مخوان... به دوزخ در افتادم از نردبان

 

الفقه ثم المتجر!

با توجه به آنچه از زشتی و قبح ربا بیان شد و اینکه ابتلاء به ربا با دو شکل متصور است: گاهی آگاهانه و گاهی ندانسته و از روی جهل به مسئله ناخواسته به آن مبتلا می‌شویم لازم است طبق سفارش امیرالمؤمنین علیه‌السلام قبل از ورود به تجارت و کسب، خود را به قوانین و فتاوای مربوط به آن مجهز نماییم تا ناخواسته در دام آن نیفتیم.
قال امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام: مَعَاشِرَ النَّاسِ الْفِقْهَ ثُمَ الْمَتْجَرَ الْفِقْهَ ثُمَ الْمَتْجَرَ وَ اللَّهِ الرِّبَا فِی هَذِهِ الدُّنْیَا أَخْفَى مِنْ دَبِیبِ النَّمْلِ عَلَى الصَّفَا[29]، یا مردمان! اول خود را به احکام فقهی تجارت مجهز کنید سپس به سمت تجارت بروید و این جمله را دو بار تکرار کردند سپس فرمودند: به خدا قسم تشخیص ربا در این دنیا از تشخیص دادن مورچه سیاهی که بر سنگ صاف و سیاهی راه می‌رود سخت‌تر است.
فقهاء نیز در رساله‌های عملیه می‌فرمایند: آموختن مسائلی که مورد نیاز انسان است واجب است انسان آن‌ها را بیاموزد.

ربای مجاز!

قال الرضا علیه‌السلام: َ لَیْسَ بَیْنَ الْوَالِدِ وَ وَلَدِهِ رِبًا وَ لَا بَیْنَ الزَّوْجِ وَ الْمَرْأَةِ رِباً وَ لَا بَیْنَ الْمَوْلَى وَ الْعَبْدِ وَ لَا بَیْنَ الْمُسْلِمِ وَ الذِّمِّی [30]، امام رضا علیه‌السلام می‌فرمایند: میان پدر و فرزند و شوهر و همسرش، میان عبد و مولا همچنین میان مسلمان و کافر، ربا اشکالی ندارد.

نتیجه‌گیری:

از اضافه دریافتی که در قرض به صورت مشروط دریافت می‌گردد گاهی به ربا و گاهی به نزول تعبیر می‌گردد. ربا از رَبَوَ به معنای زیاده و رشد و نمو است. بر عکس نزول که به معنای افول و سقوط است. هرگاه از اضافه دریافت در قرض، تعبیر به ربا گردد ناظر به زیاده‌ای است که علاوه بر اصل قرض، دریافت می‌شود و هرگاه از آن تعبیر به نزول شود ناظر به حقیقت مال ربوی است که باعث تباهیِ دارایی و ایمان و عقیده و اخلاق می‌شود.

پی‌نوشت‌ها:

1. به عبارت دیگر فقه یعنی الگوی خداوند برای سعادت بشر
2. الفقه إمام رضا علیه‌السلام ، صفحه 256
3. آیه 161 سوره نساء
4. آیه 130 و 131 سوره آل‌عمران
5. آیه 276 سوره بقره
6. 278 سوره بقره
7. الراء و الباء و الحرف المعتل و کذلک المهموز منه یدلُّ على أصلٍ واحد، و هو الزِّیادة و النَّماء و العُلُو. (معجم مقاییس اللغه ، 2/483)
8. [الرَّبْوَةُ]: المکان المرتفع. (شمس العلوم ، 4/2373)
9. ربب: الرَّبُ : هو الله عزّ و جلّ، هو رَبُ کلِّ شی ءٍ أَی مالکُه . (لسان ‌العرب، 1/339)
10. المَحْق : تلف الشی ء و نُقصانه ، (جمهرة اللغة، 1/560)
11. المُحَاقُ : آخِرُ الشَّهْرِ لانْمِحَاقِ الهِلال. (المحیط اللغة، 2/367)
12. من لا یحضره الفقیه، 3/279
13. نهج‌الفصاحه، حدیث 1684
14. در محضر لاهوتیان، 1/109؛ نقل به مضمون
15. تفسیر نور، 1/436
16. معجم مقاییس اللغه ، 5/271
17. الحیاه با ترجمه احمد آرام، 5/617
18. سوره بقره، آیه 279
19. بحار الأنوار، 100/117
20. تفسیر نورالثقلین 1/291
21. تفسیر قمی، 1/93
22. وسائل الشیعه، 12/429
23. وسائل‌ الشیعه، 18/580
24. قال ابن عباس، و قتادة، و الربیع: من عامل بالربا استتابه الامام فان تاب، و إلا قتله. و قال البلخی: لو اجتمع أهل قریة على اظهار المعاملة بالربا، لکان على الامام محاربتهم، و إن کانوا محرمین له، و لو فعل الواحد بعد الواحد، و الأکثر منکر لفعله لم یقتل الواحد، لکن یقام علیه من الحکم ما یستحقه. و عندنا أنه یؤدبه الامام ثلاث مرات بما یرتدع معه عن فعل مثله فان عاد رابعاً قتله. (تفسیر تبیان، 2/367)
25. امالی الصدوق، صفحه 425
26. کتاب نهج‌الفصاحه، حدیث 118.
27. گلهای جاویدان (هزار کلمه قصار)، صفحه 72
28. ثواب الاعمال و عقاب الاعمال، صفحه 285
29. روضه الواعظین و بصیره المتعظین، 2/465
30. فقه الرضا علیه‌السلام، صفحه 258

کتابنامه
1. قرآن کریم
2. آرام، احمد؛ (1380) الحیاة، تهران، انتشارات دفتر نشر فرهنگ اسلامى ، چاپ اوّل.
3. ابن بابویه، محمد بن على ؛ (1376) الأمالی، تهران، انتشارات کتابچى ، چاپ ششم.
4. ابن بابویه، محمد بن على ؛ (1406ق) ثواب الأعمال و عقاب الأعمال ، قم، انتشارات دار الشریف الرضی للنشر، چاپ دوم.
5. ابن بابویه، محمد بن على ؛ (1413ق) من لا یحضره الفقیه ، محقق: علی اکبر غفاری، قُم، انتشارات دفتر انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم ، چاپ دوم.
6. ابن درید، محمد بن حسن ؛ (1988م) جمهرة اللغة، بیروت، انتشارات دار العلم للملایین ، چاپ اوّل.
7. ابن فارس، احمد بن فارس؛ (1404 ه.ق) معجم مقاییس اللغه، تحقیق: عبدالسلام محمد هارون، قم، انتشارات مکتب الاعلام الاسلامی، چاپ اوّل .
8. ابن منظور، محمد بن مکرم ؛ (1414) لسان العرب ، بیروت، انتشارات دار صادر، چاپ سوم.
9. امام رضا علیه‌السلام؛ (1406ق) الفقه المنسوب إلى الإمام الرضا علیه‌السلام ، مشهد، تحقیق و نشر از: مؤسسة آل البیت علیهم السلام ، چاپ اوّل.
10. پاینده، ابو القاسم ؛ (1363) نهج الفصاحة، تهران، انتشارات دنیاى دانش، چاپ چهارم.
11. حمیرى، نشوان بن سعید؛ (1420ق) شمس العلوم ، محقق: اریانى، مطهر بن على ـ عبدالله، یوسف محمد ـ عمرى، حسین بن عبدالله ، دمشق، انتشارات دار الفکر، چاپ اوّل.
12. سید عطاء الله مجدى ؛ (1369) گل‌هاى جاویدان (هزار کلمه قصار)، تهران، انتشارات سازمان تبلیغات اسلامى ، چاپ اوّل.
13. شیخ حر عاملى، محمد بن حسن ؛ (1409) وسائل الشیعة، قم، تحقیق و انتشار از: مؤسسة آل البیت علیهم السلام ، چاپ اوّل.
14. صاحب، اسماعیل بن عباد؛ (1414ق) المحیط فی اللغة، محقق: آل یاسین، محمدحسن ، بیروت، انتشارات عالم الکتب ، چاپ اوّل.
15. طوسى محمد بن حسن؛ (بی‌تا) التبیان فى تفسیر القرآن، بیروت، انتشارات دار احیاء التراث العربى.
16. عروسى حویزى عبد على بن جمعه؛ (1415ق) تفسیر نور الثقلین، تحقیق: سید هاشم رسولى محلاتى، قم، انتشارات اسماعیلیان، چاپ چهارم.
17. فتال نیشابورى، (1375) محمد بن احمد؛ روضة الواعظین و بصیرة المتعظین، قم، انتشارات رضى ، چاپ اوّل.
18. قرائتى، محسن؛ (1383) تفسیر نور، تهران، انتشارات مرکز فرهنگى درس‌هایى از قرآن، چاپ یازدهم.
19. قمى على بن ابراهیم؛ (1367) تفسیر قمى، تحقیق: سید طیب موسوى جزایرى، قم، انتشارات دار الکتاب، چاپ چهارم.
20. مجاهدی، محمد علی؛ (1386) در محضر لاهوتیان، تهران، انتشارات لاهوتیان (چاپ بقیع)، چاپ دوم.
21. مجلسى، محمد باقر بن محمد تقى ؛ (1403ق) بحار الأنوار، بیروت، انتشارات دار إحیاء التراث العربی ، چاپ دوم.


/ج

0
نظر

دنیای شگفت انگیز آدام اسمیت (1)

نويسنده : حسین رضایی

دنیای شگفت انگیز آدام اسمیت (1)
دنیای شگفت انگیز آدام اسمیت (1)

 

نویسنده: رابرت هایلبرونر
مترجم: احمد شهسا



 

جهانگردی که در سالهای 1760 به انگلستان رفته باشد، بسیار احتمال دارد که نام آدام اسمیت، در دانشگاه گلاسگو، به گوشش خورده باشد. دکتر اسمیت آدمی شناخته شده بود هر چند نام آور نبود. ولتر نام او را شنیده بود. دیوید هیوم از دوستان نزدیکش بود. دانشجویان راه طولانی روسیه را برای استفاده از محضر درسیش، که سنگین اما شوق انگیز بود، طی می کردند. دکتر اسمیت گذشته از آنکه به سبب کامیابیهای مدرسی اش نامدار بود، آدم جالبی هم بود. مثلاً، بشدت پریشان حواس بود. یک بار در حین بحثی جدی با دوستانش به هنگان راه رفتن، در گودال دباغی افتاد: یک وقت صبحانه ای از چای و نان و کره برای خود فراهم کرده بود، و از قول خودش نقل می کنند که بدترین چایی بوده که تا آن زمان نوشیده بوده است؛ اما این گونه رفتار های پیچیده ی شخصی، که تعداد آن کم هم نبوده است، ارتباطی با قابلیتهای هوشی او نداشت. آدام اسمیت از سرآمدن فیلسوفان عصر خود بود.
آدام اسمیت در گلاسگو فلسفه ی اخلاق تدریس می کرد- که، نسبت به زمان ما، در سطح وسیعتری قابل درک و مورد توجه بود و شامل فلسفه ی سیاست، علم کلام طبیعی (1)، اخلاق، فلسفه و تفسیر قانون و اقتصاد سیاسی می شد. بدین سان، فلسفه ی اخلاق تمام راههای متعالی ترین انگیزه های انسانی را به سوی نظم و هماهنگی هموار می کرد، و آن را به طرف فعالیتهایی که کمتر از نظم و هماهنگی بهره داشت، یعنی سوداگری ملال انگیز برای تأمین معاش روزانه سوق می داد.
علم کلام طبیعی- پژوهش در پیدا کردن نظمی برای پیچیدگی کیهان- از زمانهای بسیار کهن موضوع مورد علاقه و تحقیق انسان خردگرا بوده است و جهانگرد ما وقتی دکتر اسمیت وجود قوانینی طبیعی را در ماورای کائنات بظاهر پیچیده تشریح می کرد احساس آرامش می نمود، اما وقتی به تشریح صحنه دیگری می پرداخت- یعنی طرح ریزی بنای عظیمی ورای این زندگی روزانه درهم و برهم- جهانگرد ما چه بسا چنین احساس می کرد که این دکتر خوب دامنه ی فلسفه را از حدود خود بسی فراتر برده است.
زیرا محیط جامعه ی انگلستان اواخر قرن هجدهم مسلماً برای هر چه آمادگی داشت جز نظم و ترتیب عقلانی وهدف اخلاقی. به محض اینکه آدام از درون زندگیهای اشرافی طبقات مرفه به جامعه می نگریست، جامعه خود را به زشت ترین صورت، درگیر تلاش و مبارزه ی سخت و وحشت انگیزی برای ادامه حیات، نشان می داد. خارج از تالارهای پذیرایی در لندن و املاک دلپذیر و بارور در حوالی شهر، هر آنچه به چشم می خورد عبارت بود از حرص و آز و درنده خویی و خشونت و بیرحمی و پستی و محرومیت آمیخته با عادات بسیار وحشیانه و نامعقول و سنتهای بسیار ابتدایی و متعلق به دورانهای پیش از تاریخ. هیأت جامعه به جای آنکه شبیه ماشینی باشد که بدقت مهندسی و طرح ریزی شده و هر قسمت آن به سهم خود به کل ماشین کمک کند، به یکی از ماشینهای بخار عجیب جیمز وات می مانست: سیاه، پر سر و صدا، نارسا و خطرناک. چقدر عجیب و حیرت انگیز است که دکتر اسمیت ادعا کند در همه ی اینها طرح و نظم و هدفی می بیند!
فرض کنیم جهانگرد ما به تماشای معادن قلع در کورنوال (2) رفته است. در آنجا کارگران معدن را خواهد دید که از میله ی تیره ای خود را به پایین می کشند. وقتی به ته آن رسیدند شمعی از کمر بیرون می آورند و روشن می کنند و دراز می کشند که چرتی بزنند تا شمع به انتها برسد و خاموش شود. بعد، دو سه ساعت در معدن کار می کنند تا وقت استراحت بعدی فرا رسد. در این فاصله چپقی روشن می کنند و می کشند. نیمی از روز صرف لمیدن و وقت تلف کردن می شود، نیمی دیگر صرف کلنگ زدن و کندن رگه های معدن. اما هر گاه جهانگرد ما به سفر خود به سوی شمال ادامه داده و به خود قوت قلب و جسارت بدهد ودر معادن دارم (3) یا نورثامبرلند (4) به پایین برود، وضعی کاملا مغایر با آنچه دیده است مشاهده خواهد کرد. در آنجا، مرد و زن، تا کمر لخت، با هم کار می کنند و گاه از شدت خستگی و کوفتگی، چون نیمه حیوانی وحشی، از درد می نالند. در آنجا وحشیانه ترین و خشن ترین شیوه ها به کار گرفته می شود و هوسهای جنسی آنی، به صورتهای غیر عادی، اقناع می گردد. بچه های هفت تا ده ساله که در ماههای زمستان هرگز رنگ آفتاب را نمی بینند به کارهای مختلف مشغولند. به معدنچیان دستمزد بخور و نمیری می دهند که کیسه های زغال را به این سو و آن سو ببرند. زنهای حامله به جای اسب چرخهای بار زغال را می کشند، و حتی در آن سیاه چالهای تیره وضع حمل می کنند.
اما تنها در معادن نبود که زندگی چنین سنتی، بیرحمانه و بیروح می گذشت. مشاهده گری دقیق در مزرعه هم مناظری را می دید که کمتر نظم و ترتیب و هماهنگی و طرح و نقشه داشت. در بیشتر مناطق گروههای کشاورز فقیر، در جست و جوی کار، به این سو و آن سو در حرکتند. شرکتهای کهن انگلیسی (5) (نامی که بعدها به خود دادند) به هنگام برداشت محصول از ارتفاعات ویلز به پایین سرازیر می شدند، گاه همه ی این شرکتها فقط یک اسب به همراه داشتند، بدون زین ودهنه. همه پیاده به راه می افتادند. خیلی غیر عادی نبود که از آن جمع فقط یک نفر قادر به تکلم به زبان انگلیسی باشد و به عنوان مترجم بین آنان و اربابان مزارع، که تقاضا می کردند اجازه دهند در برداشت محصول به آنها کمک کنند، واسطه ی مذاکره شود. تعجبی ندارد که بدانیم مزد روزانه ی آنها بیش از شش پنس نبود.
بالاخره اگر جهانگرد ما در یک شهر صنعتی توقف کند، مناظر جالب دیگری را مشاهده خواهد کرد. اما باز هم آن طور نیست که چشم عامی در آنها نظم و ترتیبی بیابد. ممکن است در ساختمان کارخانه ی برادران لام (6) در 1742 دچار حیرت شود. ساختمانی است (به مقیاس آن زمان) بسیار عظیم، به طول یک و نیم کیلومتر و ارتفاع 6 طبقه. درون آن، بر طبق توصیف دنیل دفو (7) ماشینهایی وجود دارد شامل « 586 ر26 چرخ، 746 ر97 اهرمهای متحرک، و در هر دوری که آن چرخ طیار می زد حدود 67 متر رشته ابریشم تولید می کرد، و در هر دقیقه سه بار دور می زد.» همچنین جالب است بدانیم که بچه هایی که ماشینها را به مدت 12 تا 14 ساعت، به نوبت، مثل ساعت، می گرداندند چشم به غذای خود، که در ظرفهایی سیاه و تیره پخته شده بود، دوخته بودند و به نوبت در همان کارگاهها که شبیه سربازخانه بود، در کنار ماشینها، می خوابیدند.
همه ی اینها، هم برای مردم قرن هجدهم و هم در چشم ما مردم متمدن، دنیایی عجیب، بیرحم و الله بختی می نماید.
اما از همه ی اینها جالبتر این است که با طرح و نقشه ای که فلسفه ی اخلاق دکتر اسمیت ریخته است، همه ی آن را مایه تسلی و آرامش خاطر بیابیم و ادعای آن مرد فهمیده را بپذیریم که در درون آن آشفتگی، به قوانین مهم هدفدار، پر معنی و فراگیر، دارای حدود و مرزهای روشن و قاطع، دست یافته است.

این فیلسوف خوش خلق و مؤدب چه جور آدمی بود؟

« من فقط به کتابهایم عشق می ورزم.» آدام اسمیت یک بار که با سربلندی گنجینه کتابهایش را به دوستی نشان می داد، این جمله را بر زبان آورد. البته او مرد زیبایی نبود. نیمرخ او روی یک مدال نشان می دهد که لب پایینی اش به جلو آمده که با بینی بزرگ عقابیش تلاقی کند. چشمان محدب و برآمده اش در زیر پلکهای سنگین جلب نظر می کند. اسمیت در تمام عمر از نوعی غمزدگی عصبی رنج می برد. سرش دچار لرزش بود و در سخن گفتن زبانش لنگی و لکنت داشت.
از اینها گذشته، پریشان حواسی او بر سر زبانها بود. در سالهای دهه ی 1780 که اسمیت سالهای آخر پنجاه سالگی را می گذرانید، ساکنان ادینبره عادت کرده بودند، از هیأت همشهری بسیار متشخص و نامدار خود ابراز خوشحالی کنند که آراسته، با کتی به رنگ روشن، شلواری کوتاه تا زانو، جواربهای ابریشمی سفید، کفشهای سگکدار؛ کلاه لبه پهن از پوست سگ آبی، عصا در دست، با چشمانی خیره به افق ناپیدا و لبهایی که در بحثی بیصدا و آرام می جنبید، از خیابانهای سنگ فرش می گذشت. در هر یکی دو قدم دچار تردید می شد که آیا باید مسیر خود را تغییر دهد یا حتی برگردد. شیوه ی راه رفتن و قدم برداشتنش را یکی از دوستان او به «لولیدن کرم» مانند کرده است. پریشان حواسی او که دیگر ورد زبانها بود. یک دفعه وقتی که با لباس خواب از پله ها به طرف باغش می رفت دچار توهم و پریشان حواسی شد و چون به خود آمد حدود 25 کیلومتر از خانه اش دور شده بود. در واقعه ای دیگر با دوستی متشخص در ادینبره قدم می زد. نگهبانی به علامت سلام و تکریم چوب دستی خود را بالا نگه داشت. اسمیت که بارها به همین طریق مورد احترام واقع شده و با آن اشنا بود، یکباره، مثل اینکه هیپنوتیزم شده باشد، سلام نگهبان را با حرکت عصا پاسخ داد و وقتی بعینه پا جای پای آن سرباز گذاشت و تمام حرکات چوب دستی او را با عصایش تکرار کرد، میهمان خود را بیشتر دچار حیرت کرد. چون طلسم شکست و به خود آمد، دید در بالای پله ها ایستاده و عصای خود را آماده نگه داشته، بی آنکه متوجه باشد حرکاتی غیر عادی کرده است. بعد عصای خود را به زمین کوبیده به راه می افتد و صحبت خود را، از همانجا که قطع کرده بود، از سر می گیرد.
این استاد پریشان حواس در 1722، در شهر کرکالدی از مناطق اسکاتلند، به دنیا آمد. کرکالدی شهری بود با پانزده هزار جمعیت. در زمان تولد اسمیت بعضی از همشهریان محلیش هنوز از میخ به جای سکه استفاده می کردند. وقتی چهار سال داشت حادثه ی عجیبی برایش اتفاق افتاد. اسمیت را گروهی از کولیهای خانه به دوش دزدیدند. بر اثر کوشش عمویش (پدرش قبل از تولد او فوت کرده بود) کولیها شناسایی و تعقیب شدند. آنها پا به گریز نهادند و اسمیت را در کنار جاده رها کردند. یکی از زندگینامه نویسان او گفته است: « بیم آن می رفت که او کولی فقیری بشود.»
اسمیت از نخستین روزهای زندگیش شاگردی با استعداد بود، از همان کودکی دچار پریشان حواسی و خیالات می شد. ظاهراً تصمیم بر این بوده که به کار تدریس بپردازد، پس در هفده سالگی برای تحصیل به آکسفرد رفت- این سفر را بر پشت اسب طی کرد- و شش سال در آنجا زیست. اما آکسفرد در آن زمان آن دژ آموزش نبود، که بعدها شد. بیشتر استادان، مدتها پیش از آن حتی ادعای تظاهر به تعلیم و تدریس را ترک کرده بودند. یک مسافر بیگانه درباره ی مناظره ای عمومی که در 1788 در آنجا درگرفته بوده تعجب خود را چنین بازگو می کند که هر چهار نفر شرکت کننده وقتی را که به آنها اختصاص داشت در سکوت مطلق می گذرانیدند، غرق در مطالعه رمان مشهور روز. از آنجا که تدریس کمتر صورت می گرفت، و در واقع تعلیم و آموزش بیشتر استثنا بود تا قاعده، اسمیت سالهایی بدون معلم و بی آنکه چیزی بیاموزد گذراند و هر کتابی را مناسب دید، مطالعه کرد. حقیقت این است که یک بار از دانشگاه اخراج شد، زیرا نسخه ای از رساله ای در طبیعت بشر (8) دیوید هیوم در اتاق او پیدا شد. نوشته های هیوم، حتی برای کسی که بنا بود فیلسوف شود، موضوع مناسبی نبود.
در 1751 به اسمیت- که بیست و هشت ساله بود- کرسی منطق در دانشگاه گلاسگو پیشنهاد شد و مدتی کوتاه پس از آن کرسی فلسفه ی اخلاق را در اختیار او گذاشتند. گلاسگو، بر خلاف آکسفرد، مرکزی جدی برای مطالعه بود و بعدها کانون روشنگری اسکاتلند، نام گرفت و استعداهای قابلی را پرورش داد. با همه ی اینها آنجا هم از مفهوم جدید دانشگاه هنوز فاصله داشت. نوعی وسواس و دمدمی مزاجی و شوقی که در رفتار اسمیت بود، برای گروه رسمی استادان چندان خوشایند نبود. به او نسبت می دادند که گاه در حین اجرای مراسم دینی لبخند می زند (شکی نیست که در حال توهم و خیالپروری)، هیوم متجاوز و بیشرم دوست نزدیک اوست، رعایت کلاسهای دینی روز یکشنبه را نمی کرد، نمازگزاران را در شروع جلسه مرخص می کرد و با آنها در زمینه ای صحبت می داشت که از آن « بوی دین طبیعی» می آمد. شاید این نکات به نظرمان روشنتر بیاید وقتی به خاطر بیاوریم که هاچسن (9) استاد اسمیت، با رد کردن تعلیم به زبان لاتین به شاگردانش، رسم تازه ای را در گلاسگو باب کرد!
اما با همه ی رقابتهای اجتناب ناپذیر دانشگاهی، اسمیت از زندگی در گلاسگو خوشحال بود. عصرها ورق بازی می کرد- پریشان حواسی او باعث می شد بازی کنی مذبذب باشد- در اجتماعات اشخاص فهمیده حضور می یافت و یک زندگی آرام و گوشه گیرانه اختیار کرده بود. او محبوب شاگردانش بود. به سخنانش با علاقه گوش می دادند- حتی بازول در کلاس درسش حاضر می شد-. طرز عجیب سخن گفتنش حالتی صمیمی و خودمانی به کلاسش می داد. حتی مجسمه ی نیم تنه ی کوچکی از او در بساط کتابفروشها به چشم می خورد.
تنها شخصیت عجیب او نبود که برای او کسب حیثیت می کرد. در 1759 کتابی انتشار داد که در آن هنگام شوری برانگیخت. عنوان آن نظریه احساسات اخلاقی(10) بود که او را به ناگهان بالا برد و در ردیف فیلسوفان انگلستان نشانید. این نظریه تحقیقی بود در بابا منشأ مصوبات و محرمات اخلاقی. چگونه انسان که مخلوقی است به دنبال منافع خویش، می تواند قضاوتهای اخلاقی داشته باشد، نفع شخصی را ندیده بگیرد یا آن را به سطح بالاتری ارتقا دهد؟‌اسمیت معتقد است که جواب در آن قابلیت ما نهفته است که می توانیم خود را در موقعیت شخص سوم، به صورت یک ناظر بیطرف، قرار دهیم و نسبت به اخلاق، نوعی علاقه در خود ایجاد کنیم (درست در جهت مخالف خودخواهی) متناسب و شایسته موقعیت.
کتاب و مسائلی که در آن مطرح شده بود قبول عام یافت. در آلمان، موضوع تحت عنوان مشکل آدام اسمیت با علاقه مورد بحث قرار گرفت و مهمتر از آن، از دیدگاه ما، این رساله مورد علاقه ی مردی دسیسه گر به نام تاونزند (11) واقع شد.
این شخص از افراد عجیبی بود که ظاهراً در قرن هجدهم نظایر بسیاری داشتند. او مردی بود با هوش و فهمیده و به گفته ی هوراس والپول (12) « دارای همه گونه استعداهای مهم. کسی که حق این بود بزرگترین مرد عصر خود باشد اگر فقط دارای صمیمت و صداقت معمولی و ثبات و استحکام و عقل سلیم بود.» بی ثباتی و دمدمی مزاجی تاونزند عجیب بود. یک وقتی این آقا پهلویش درد گرفت اما از اینکه بگوید کدام پهلویش درد دارد ابا داشت. بهترین دلیل اینکه او فاقد عقل سلیم بود همین بس که در مقام وزیر دارایی، با رد حق مستعمرات که می خواستند قضاوت خود را برگزینند و با تحمیل عوارض سنگینی بر روی چای امریکایی، انقلاب امریکا را جلو انداخت.
اما تاونزند، با همه ی کوته بینی سیاسی که داشت، شاگرد صمیمی فلسفه و سیاست بود و فدایی آدام اسمیت، و چه مهمتر از اینکه توانست به او پیشنهادی غیر عادی بکند. تاونزند در 1754 با کنتس دلکیث (13)، بیوه ی دوک بوکلو (14)، ازدواجی درخشان و پر سروصدا کرد و خود را در موقعیتی دید که برای پسر زنش یک مربی انتخاب کند. تحصیل برای پسر جوانی از طبقه اشراف عبارت بود از سیر و سیاحت و توقف در اروپا، جایی که شخص موفق شود از آن محیط روشن و تهذیب یافته بهره گیرد که تا به آن حد مورد ستایش لرد چستر فیلد (15) بود. تاونزند به نظرش رسید که دکتر آدام اسمیت مصاحب ایده آلی برای این دوک جوان تواند بود، بدین مناسبت سالی 300 پاوند به علاوه ی مخارج و سالی 300 پاوند به عنوان مستمری زندگی به او پیشنهاد کرد. پیشنهاد بسیار خوبی بود. دکتر اسمیت حداکثر بیش از 170 پاوند تصور نمی کرد، مبلغی که در آن روزگار استادان می توانستند به عنوان مزد مستقیماً از شاگردان خود جمع آوری کنند. جالب است بدانیم که شاگردان او از دریافت مبلغی که دکتر اسمیت به هنگام عزیمت می خواست به آنها برگرداند ابا ورزیدند و گفتند بیش از آن از او بهره برده اند.
مربی و این اشراف زاده جوان در 1764 عازم فرانسه شدند. هجده ماه در تولوز توقف کردند، جایی که آن مصاحبت مزاحم و ناخشایند و زبان فرانسه زشت و نارسای او باعث شد که اسمیت بر زندگی آرام خود در گلاسگو حسرت برد. بعد به جنوب فرانسه حرکت کردند ( در آنجا ولتر را ملاقات و از او ستایش کرد و به ابراز علاقه یک عاشق پیشه بی اعتنا ماند). از آنجا به ژنو و سرانجام به پاریس رفت. اسمیت برای رفع ملال و خستگی محیط خود، شروع کرد به نوشتن رساله ای در باب اقتصاد سیاسی، موضوعی که در گلاسگو به تدریس آن پرداخته و روزهای چندی موضوع آن را در جامعه ی برگزیده ادینبره (16) به بحث و مذاکره گذاشته بود، و بالاخره در آن باره با دوست محبوب خود، دیوید هیوم، مذاکره و بحث کرده بود. نام کتاب ثروت ملل بود که نگارش آن دوازده سال طول کشید.
در پاریس زندگیش بهتر می گذشت. زبان فرانسه اش گرچه هنوز بد بود اما به حدی رسیده بود که بتواند با مشهورترین دانشمند اقتصاد فرانسه بتفصیل به گفت و گو بپردازد. نام او کنه (17) و طبیب دربار لویی پانزدهم و طبیب مخصوص مادام پومپادور بود. کنه مکتب اقتصادی به نام فیزیوکراسی (18) بنیاد نهاده بود که نموداری اقتصادی داشت به عنوان جدول اقتصادی. این جدول واقعاً بینش یک طبیب را در خود داشت: به رغم عقاید جاری عصر که هنوز بر این پایه بود که ثروت بر طلا و نقره مبتنی است، کنه اصرار می ورزید که ثروت از تولید سرچشمه می گیرد، در بین مردم جریان می یابد، دست به دست می گردد و مثل خون در بدن اجتماع در حرکت و گردش است. این جدول تأثیری گسترده داشت. میرابوی (19) بزرگ آن را ابداعی توصیف کرد همسنگ ابداع خط و پول. اما مشکل فیزیوکراسی این بود که اصرار می ورزید تنها طبقات کشاورز مولد واقعی «ثروت» هستند و طبقات کارخانه دار و بازرگان آن را به صورتی بیحاصل زیر نفوذ گرفته اداره می کنند. اما باید گفت روش کنه در سیاست عملی فایده ای محدود داشت. درست است که از سیاست آزادی اقتصادی (20) بی قید و شرط حمایت می کرد- که حرکتی اساسی و رادیکال در زمان خود بود- اما با بدنام کردن جنبه ی صنعتی زندگی، بر خلاف سیر تاریخ قدم بر می داشت. چون همه ی تکامل و پیشرفت سرمایه داری، بی تردید، بر پیدایش طبقه ی صنعتی و تفوق یافتن آن بر طبقات زمیندار متکی است.
این با فلسفه آدام اسمیت سازگار نبود. او نظریه ی جریان ثروت را با خرسندی پذیرفت و درستی آن را اعلام داشت، اما از تصور اینکه صنعت چیزی بیحاصل و سد و مانع راه است ساختمان دنیای عجیبی در نظرش مجسم می شد. بالاخره، مگر او در کرکالدی و گلاسگو به دنیا نیامده و رشد نکرده بود- جایی که توانسته بود به چشم خود ببیند که ثروت در کارگاهها و کارخانه ها به دست صنعتگران و افزارمندان تولید می شود. اسمیت با آنکه دکترین تمایل به کشاورزی فیزیوکراتها را رد کرد (و طرفداران آقای کنه، نظیر میرابو، همه، دم از بیوفایی زدند) احترام عمیق شخصی برای این طبیب فرانسوی قائل بود. هرگاه مرگ کنه پیش نمی آمد کتاب ثروت ملل به او تقدیم می شد.
در 1766 ادامه ی سفر دچار وقفه شد زیرا برادر کوچکتر دوک که به آنها پیوسته بود در یکی از خیابانهای پاریس به قتل رسید. جناب دوک به املاک خود در دلکیث بازگشت و اسمیت نخست به لندن و بعد به کرکالدی رفت. به رغم اصرارهای هیوم او ده سال بعد را در همانجا ماند زیرا کتاب مهمش شگل گرفته بود. کتابی که بیشتر آن را در حالی که در مقابل بخاری ایستاده و با بیقراری سر خود را به دیوار می سایید، به آن حد که لکه سیاهی روی دیوار به جا می گذاشت، دیکته کرد. گاهی به دلکیث می رفت و به دوک که زمانی سرپرستی اش را بر عهده گرفته بود سر می زد. زمانی به لندن سفر می کرد تا با دانشمندان عصر درباره ی عقایدش به مذاکره و تبادل نظر پردازد. یکی از آنها دکتر سمیوئل جانسن بود که اسمیت به گروه برگزیده او تعلق داشت- گرچه ملاقات او با آن دانشمند لغوی محترم بندرت در شرایط بسیار دوستانه انجام می پذیرفت. سر والتر اسکات (21) به ما خبر می دهد که جانسن در اولین دیدارش با اسمیت، به خاطر اظهار نظری که کرد، به او تاخت. اسمیت از حقانیت خود در آن مشاجره به دفاع پرداخت. همه می پرسیدند: « مگر جانسن چه گفت؟» و اسمیت در نهایت آزردگی پاسخ می داد: « او گفت که تو دروغ می گویی» و « تو چه جواب دادی؟» « من گفتم که تو! ... مادر ...» اسکات شرح می دهد که این دو استاد بزرگ اخلاق، نخستین بار چنین با یکدیگر برخورد کردند و از هم جدا شدند، و چنین بود گفت و گوی کلاسیک این دو استاد بزرگ فلسفه.
اسمیت توفیق دیدار یک امریکایی هوشمند و مهربان را هم پیدا کرد، و او بنجمین فرانکلین (22) بود که او را با گنجینه ای از حقایق و معلومات درباره مستعمرات امریکایی و نقش ستایش انگیزی که ممکن بود آنها روزی بر عهده بگیرند، آشنا و آگاه ساخت. بیگمان زیر تأثیر نفوذ فرانکلین بود که اسمیت سرانجام درباره ی مستعمرات نوشت که آنها ملتی را بر پا خواهند داشت « که احتمال زیاد می رود یکی از بزرگترین و نیرومندترین مستعمره هایی باشد که در عرصه ی جهان ظاهر شده اند.»
کتاب ثروت ملل در 1776 انتشار یافت. در سال بعد اسمیت با سمت مشاور در گمرک ادینبره به کار گماشته شد که مقرری سالانه اش معادل 600 پاوند بود. اسمیت با مادرش که نود سال عمر کرد بی سر و صدا، در صلح و آرامش و رضایت کامل و در حال تجرد، و البته با پریشان حواسی، عمر گذاشت.

و اما درباره کتاب.

گفته اند که آن کتاب « نه تنها محصول یک مغز بزرگ بلکه نتیجه و نماینده تمامی یک عصر است.» با این حال، به معنی دقیق کلمه، باید گفت که یک کتاب « اصیل» نیست. پیش از اسمیت صفی طولانی از مشاهده گران که دنیا را به همین صورت دیده اند ایستاده اند: لاک (23)، استوارت (24)، لاو (25)، ماندویل (26)، پتی، کنتیلون (27). دیگر از کنه و هیوم مجدداً نام نمی بریم. اسمیت از همه ی آنها مایه گرفته و در رساله ی او نام بیش از صد نویسنده و دانشمند ذکر شده است. اما تفاوت در این است که هر یک از آنها در گوشه و کنار توری افکنده اند. در حالی که تور اسمیت بسیار گسترده است. آنها به طور پراکنده به این مطلب و آن موضوع پرداخته اند؛ اسمیت گستره ی وسیعی را روشنی بخشیده است. پس کتاب ثروت ملل کاملا تازه و اصیل نیست اما، بی گفت و گو، شاهکاری است.
قبل از هر چیز، کتاب چشم اندازی گسترده دارد و با درآمد مشهوری در شرح دقیق کار تخصصی کارخانه ی سنجاق سازی آغاز می شود و شامل چنان موضوعهای متنوعی است که از «آشوبهای اخیر مستعمرات امریکا» (ظاهراً اسمیت چنین می پنداشت که جنگهای داخلی وقتی پایان می پذیرد که کتابش به چاپ برسد) تا اتلاف وقت و زندگی دانشجویی در آکسفورد و ماهی گیری از 1771 به بعد، در آن سخن به میان می آید.
نگاهی به فهرستی که ناشر کتاب، کنان (28)، برای چاپ اخیر آن فراهم آورده است حدود مراجع و تفکرات اسمیت را نشان می دهد. به عنوان نمونه ذیل حرف A مدخلهای زیر نام برده می شود:
Abassides, opulence of Saracen empire under
Abraham, weighed shekels
Abyssinia. salt money
Actors, public. paid for the contempt attnding their profes- sion
Africa. powerful king much worse off than European peasant
Alehouses, the number of,not the efficient cause of drunken-ness
Ambassadors,the first motive of their appointment
America [a solid page of references follows]
Apprenticeship, the nature ... of this bond servitude ex- plained
Arabs, their manner of supporting war
Army, ... no security to the sovereign against a disaffected clergy
این فهرست راهنما، با چاپ زیر، 63 صفحه را به خود اختصاص داده و به هر مطلبی اشاره دارد. « ثروت، لذات، جلوه ها و خودنماییهای ناشی از آن؛ فقر، که گاه ملتی را به اعمال غیر انسانی برمی انگیزد؛ معده، که با ظرفیتی محدود مدام در آرزوی غذاست، قصاب، شغلی وحشی و ناهنجار.» وقتی این کتاب 900 صفحه ای را به پایان می بریم از انگلستان سالهای 1770 تصویری زنده در ذهنمان نقش می بندد؛ از کارآموزان، مزدوران، سرمایه داران نوپا، از مالکان، روحانیان، پادشاهان، از کارخانه ها، مزارع کشت و تجارت خارجی.
کتاب سنگین پیش می رود، با اندیشمندی و تأمل ذهنی جامع و آگاه از علوم گوناگون؛ اما نه با دقت و انضباط مردی مرتب. اسمیت در عصری می زیست که مرسوم نبود مؤلفان در شرح عقاید و افکار خویش درنگ کنند و به اگر و مگر متوسل شوند. او در عصری عمر می گذاشت، که با آن ساختمان روشن ذهنش، قادر بود همه دانشهای زمان خود را فرا بگیرد. از این روی، کتاب از هیچ مطلبی سرباز نمی زند، هیچ موضوعی را کم و کسر نمی کند، از هیچ چیز نمی ترسد. چه کتاب ملال انگیزی! مکرر در مکرر نتیجه ای را که پس از کار زیاد و 50 صفحه کاغذ سیاه کردن به دست آورده نمی خواهد در یک جمله ی کوتاه و دقیق بیان کند. بحث او چنان با مشاهدات دقیق و جزئیات همراه است که باید زواید و پیرایه های نوشته او را به دور انداخت تا بنای استوار و فولادین نثر او، که در ورای ظاهرش آن سان به هم پیوسته است، خود را بنمایاند. در بحث از نقره، 75 صفحه کاغذ سیاه می کند تا درباره ی «قلب» آن مطلبی اظهار بدارد. وقتی به موضوع دین می رسد فصلی مشبع در موضوع جامعه شناسی و اخلاق قلم فرسایی می کند. اما به همه ی سنگینی، متن کتاب از جرقه های بینش، مشاهدات و جملات آراسته و به هم فشرده انباشته است و این اثر بزرگ و انشای سنگین آن را جان می دهد. این اسمیت بود که انگلیسیها را برای نخستین بار «ملتی دکاندار» (29) معرفی کرد. همو بود که نوشت: « فیلسوف، در سرشت و طبیعت، از لحاظ نبوغ و استعداد، با یک بار بر خیابان همان قدر فاصله دارد که یک سگ تازی از سگ چوپان.» و درباره ی شرکت هند شرقی که در آن موقع در شرق به تاخت و تاز و غارت مشغول بود نوشت: « بندرت چنان حکومتی می توان یافت که اعضای سازمانش آرزومند باشند، به مجرد آنکه بتوانند، در پی منافع خصوصی خویش، مملکت را ترک گویند و همه ی مال و منال خود را به همراه ببرند، آن وقت دیگر اگر مملکت را زمین لرزه ای هم در خود بلعید برایشان یکسان و بی تفاوت باشد.»
کتاب ثروت ملل به هیچ روی یک کتاب درسی نیست. اسمیت کتاب را به تناسب سن خود، و نه برای کلاس درس، به رشته تحریر کشیده است. او به شرح و تفسیر دکترینی پرداخته است که در اداره ی یک امپراتوری به کار آید، و قصدش این نبوده است که رساله ای در موضوعات مجرد و انتزاعی بپردازد و در دسترس اهل مدرسه بگذارد. او به کشتن اژدهاهایی کمر بست (مانند فلسفه ی تجارتگران (30) که کشتنش 200 صفحه را اشغال کرده است) که گرچه خسته و فرسوده شده بودند اما هنوز در عصر او جان داشتند و نفس می کشیدند.
و بالاخره، باید گفت که کتاب، کتابی انقلابی است. به یقین اسمیت از قیام و جنبشی که طبقات اشراف را درهم بریزد و عامه ی فقیر را به تخت بنشاند هواداری نکرده، اما باید گفت که انتشار ثروت ملل کاری انقلابی بود. اسمیت بر خلاف آنچه تصور شده است مدافع روی کار آمدن و توفیق بورژوازی نبوده است بلکه، چنانکه خواهیم دید، ضمن ستایش از کارشان، نسبت به انگیزه های آنان بدگمان و تمام ذهنش متوجه احتیاجات عظیم توده کارگری بود. هدف او این نبود که از طبقه معینی پشتیبانی کند. فکر او همه این بود که ثروت تمام ملت را افزایش دهد. به نظر آدام اسمیت ثروت عبارت بود از مجموع کالاهایی که همه ی مردم جامعه مصرف می کنند. به کلمه ی همه توجه کنیم. این یک اصل اساسی، رادیکال و دموکرتیک فلسفه ثروت است. بدین ترتیب اعتقاد به طلا، گنجینه و احتکار و اندوخته ی سلطنتی به یک سو می رود. همچنین، امتیازات بازرگانان، کشاورزان و اصناف کارگری. ما در دنیایی جدید به سر می بریم. دنیایی که جریان کالاها و خدمات مصرفی افراد، هدف و مقصود نهایی زندگی اقتصادی را تشکیل می دهد.

حال ببینیم از متن کتاب چه درسهایی می گیریم.

دو مشکل بزرگ توجه آدام اسمیت را به خود مشغول داشته است: نخست آنکه اسمیت می خواهد مکانیسم ساده ای ایجاد کند که بدان وسیله جامعه به هم بپیوندد و یکپارچه شود. چگونه ممکن است در یک اجتماع که هر کس در پی منافع خصوصی خویش است نیروی گریز از مرکز در او اثر بکند و به کناری نیفتد؟ چه عاملی است که فعالیت خصوصی فرد را با احتیاجات جمعی انطباق می دهد و آن را راهنمایی می کند؟ بی آنکه یک اقتدار سازمان یافته ی مرکزی در میان باشد و بدون تأثیر و نفوذ سنتی دیرین و استوار، جامعه چگونه قادر است وظایفی را که برای بقای خود لازم دارد بر عهده گیرد و انجام دهد؟
این پرسشها اسمیت را به تدوین قوانین بازار رهبری کرد. آنچه او در پی اش می گشت، به تعبیر خودش، همان « دست نامرئی» بود که موجب می شد « منافع خصوصی و شفقت انسانها» در مسیری بیفتد « که بسیار مناسب به حال مجموع جامعه باشد.»
اما قوانین بازار فقط بخشی از تحقیقات اسمیت را در بر می گیرد. مشکل دیگری هم ذهن او را به خود مشغول می داشت: کدام جامعه و چگونه جامعه ای؟ قوانین بازار شبیه است به قواعدی که توضیح می دهد چگونه باید قرقره ریسندگی رو به بالا بایستد اما این سؤال هم مطرح است که آیا دستگاه ریسندگی هنر آن را دارد که قرقره را روی زمین به حرکت درآورد.
در نظر اسمیت و اقتصاددانان بزرگ پیرو او، جامعه نوعی فعالیت ایستای بشری نیست که فقط روی پای خود بایستد و از نسلی به نسل دیگر، بی آنکه تغییری یافته باشد یا آنکه تغییری بکند، منتقل شود. بر عکس، جامعه به صورت ارگانیسمی قلمداد می شود که زندگی خاص خود را دارد. کتاب ثروت ملل، در کلیت خود، در حقیقت، رساله ی بزرگی است در تاریخ، که شرح می دهد چگونه «نظام آزادی کامل» (همان چیزی که اسمیت نام آن را سرمایه درای تجاری (31) گذاشته است) پا به عرصه ی وجود می گذارد و چگونه کار می کند.
اما پیش از آنکه قوانین بازار اسمیت را بدقت وارسی کنیم نمی توانیم به این مطلب گسترده و بسیار جالب روی آوریم. زیرا قوانین بازار، به خودی خود، جزء جدا نشدنی قوانین بیشماری است که موجب می شوند جامعه رو به صلاح برود یا رو به فساد- مکانیسمی که فرد را، بی آنکه خودش بداند، با فرد دیگری هماهنگ می سازد و بر آن مکانیسمی که جامعه را طی سالها دگرگون می کند تأثیر می گذارد.
پس نخست به مکانیسم بازار نظری می افکنیم. این خود موضوع و لب و جوهر آن نیست که تخیل ما را بر می انگیزد و نبض ما را به طپش وا می دارد. اما با همه ی خشکی که دارد، از فوریتی برخوردار است که جا دارد بدان اعتنا کنیم و با دیدی احترام آمیز بنگریم. قوانین بازار، نه تنها مبنا و اساس فهم دنیای آدام اسمیت است بلکه همین قوانین دنیای بسیار متفاوتی را از دنیای کارل مارکس در خود پنهان دارد و حتی با دنیایی هم که ما امروز داریم بسیار متفاوت است. از آنجا که ما همگی، دانسته یا ندانسته، تحت نفوذ و سیطره ی آن قوانین قرار داریم لازم است با دقت و توجه بیشتر به بررسی آنها بپردازیم.
قوانین بازار آدام اسمیت، در پایه و اساس، بسیار ساده است. این قوانین به ما می گویند که رفتاری معین در چهارچوب جامعه ای مشخص، نتایج کاملا قطعی و قابل پیش بینی به بار خواهد آورد. این قوانین بروشنی به ما نشان می دهند که چگونه سائقه منافع خصوصی فرد، در محیطی که همان سائقه دیگر افراد را به حرکت درآورده است، رقابت به وجود می آورد و باز معلوم می دارد که چگونه همین رقابت به کار می افتد و زمینه را برای تهیه و تدارک کالاهای مورد نیاز جامعه، به بها و به مقداری که جامعه می خواهد، آماده می کند. بگذارید ببینیم این کار چگونه می پذیرد.
تحقق یافتن آن، در وهله ی نخست، از آن روست که منافع خصوصی، به صورت قدرت رهبری کننده، فرد را به کاری وامی دارد که جامعه حاضر است به آن پاداش دهد. اسمیت توضیح می دهد که « ما شام و ناهار خود را مرهون خیرخواهی و حسن نیت قصاب، نانوا یا نوشابه فروش نیستیم. بلکه این نتیجه ی توجه آنها به حفظ منافع خودشان است. ما نه به انسانیت آنها بلکه به خویشتن دوستیشان متوسل می شویم. ما هرگز از احتیاجها و ضرورتهای خود با آنها صحبت نمی کنیم بلکه از منافع آنها حرف می زنیم.»
اما نفع شخصی نیمی از تصویر را نشان می دهد. و تنها افراد را به کوشش و فعالیت وا می دارد. عامل دیگری باید پا در میان گذارد و افراد تشنه منافع خصوصی را از حمله و هجوم باز دارد تا جامعه بتواند به صورتی سرپا بایستد. اجتماعی که در آن فقط نفع شخصی مطرح باشد اجتماعی خواهد بود در دست سودطلبان بیرحم و بی انصاف. عامل تنظیم کننده ی آن رقابت است، که بر اثر آن حاصل تصادم و برخورد منافع خصوصی افراد به سود جامعه تمام می شود. زیرا هر فرد در حداکثر فعالیتی که به سود خویش انجام می دهد. بدون توجه به هزینه ی اجتماعی آن، با گروهی روبه رو می شود که همین انگیزه آنها را به حرکت درآورده است. هر فرد بشدت در پی آن است، تا آنجا که حدود رفتار پذیرفته شده ی جامعه اجازه می دهد، منافع همسایه اش را از چنگ او برباید. کسی که از منافع خصوصی خود مراقبت نکند بزودی متوجه می شود که رقیبهای او در فکر می افتند که تجارتش را از دست او در بیاورند. هر گاه او قیمت فرآورده هایش را خیلی بالا ببرد یا مزدی که باید، به کارگرانش نپردازد، خیلی زود متوجه خواهد شد که کالاهایش خریداری ندارد و هم اینکه دیگر کسی حاضر نیست برای او کار کند. چنانکه در کتاب نظریه احساسات اخلاقی هم آمده است که انگیزه های خودخواهانه افراد براثر مواجه شدن با عکس العملها به نتایج غیر قابل انتظار بدل می شوند، یعنی به هماهنگی اجتماعی.
به عنوان مثال، مسأله افزایش قیمت را مورد ملاحظه قرار می دهیم. فرض کنیم 100 کارخانه ی تهیه ی دستکش وجود دارد. منافع خصوصی آنها ایجاب می کند که بهای دستکش را بیش از بهای تولید تعیین کنند تا سود بیشتری عایدشان بشود، اما قادر به چنین کاری نیستند. اگر یکی قیمت را بالا ببرد دیگر رقیبان او قدم به جلو می گذارند و با بهای نازلتر، بازار را از چنگ او به در می برند. فقط وقتی که همه ی کارخانه داران با هم یکی شوند و به توافق برسند و جبهه ی محکمی تشکیل دهند خواهند توانست قیمت کالا را بالا ببرند. این اتحاد و اسباب چینی دسیسه آمیز را کسی که در رشته ی دیگری فعالیت دارد، مثلا کفاش، می تواند درهم بشکند به این ترتیب که سرمایه ی خود را در کارخانه ی تهیه دستکش به کار بیندازد تا بتواند با کم و زیاد کردن قیمت زیرکانه و بی دردسر نبض بازار را به دست گیرد.
قوانین بازار نه تنها قیمت تولیدات را، بر اثر رقابت، تحمیل می کند بلکه بر مقدار کالایی هم که مورد نیاز جامعه است نظارت می کند. فرض می کنیم وضعی پیش بیاید که مصرف کننده به دستکش بیش از آنچه تهیه می شود احتیاج پیدا کند و به کفش کمتر. در نتیجه عامه ی مردم برای تهیه و ذخیره ی دستکش به بازار روی می آورند و بازار کفاشان کساد می شود. اما همچنان که مصرف کننده می کوشد بیش از آنچه در دسترس است، دستکش بخرد بهای آن شروع می کند به بالا رفتن و بهای کفش رو به تنزل می گذارد به طوری که مردم از جلو مغازه کفاشی بی اعتنا می گذرند. همزمان با افزایش بهای دستکش، منافع حاصله در کارخانه ی دستکش سازی نیز بالا می رود و بهای کفش کاهش می یابد. بدیهی است منافع کارخانه کفشدوزی هم تنزل می یابد. در اینجا بار دیگر برای ایجاد تعادل، نفع خصوصی پا به میان می گذارد. همینکه کارخانه های کفشدوزی کارگران را مرخص می کند آنها از حرفه ی کفشدوزی دست می کشند و به کارخانه های دستکش دوزی روی می آورند - جایی که شغل رونق یافته است. نتبجه کاملا روشن است: تولید دستکش فزونی می گیرد و تولید کفش نقصان می یابد.
این درست همان چیزی است که جامعه در وهله ی اول می خواست. وقتی دستکش بیش از تقاضا به بازار عرضه می شود، بهای آن تنزل می کند و به جای اولش باز می گردد و همینکه کفش به مقدار کم تولید می شود، کفشهای مانده بزودی از بازر پا می کشد و قیمت آن دوباره بالا می رود تا به حد عادی برسد. جامعه به وسیله ی بازار و ایجاد تغییر در تخصیص عوامل تولید، فرآورده های خود را جابه جا می کند تا با نیازمندیشهایش متناسب شود. بدین سان می بینیم که هیچ کس فرمانی صادر نکرده و هیچ مرجع و مقام سازمانی برای آنچه پیش آمده طرح و نقشه ای نریخته است. منافع خصوصی و رقابت، رو در روی هم، به کار افتاده و این جابه جایی و تغییر وضع را موجب شده اند.
حالا یک اقدام آخری باقی می ماند. همینکه بازار قیمت و مقدار کالا را بر طبق رأی نهایی تقاضای عمومی تعیین کرد، به تشخیص خود، درآمد (32) کسانی را هم که در تهیه ی آن دست اندرکار بوده اند تنظیم می کند. هرگاه بعضی از مشاغل بیش از حد سودآور باشد، صاحبان مشاغل دیگر به آن رشته ی شغلی هجوم می برند تا آنکه رقابت، مازاد را پایین ببرد. وقتی مزدها در بعضی از انواع کار افزایش یافت، مردم از کارهای دیگر به آن نوع کار روی می آورند تا موقعی که مزد آن نوع کار با مزد مشاغلی که مهارت و کارآموزیهای یکسان لازم دارد برابر شود. برعکس، هر گاه در رشته ای تجاری سود و مزد خیلی پایین باشد، کار و سرمایه از آن رشته می گریزند تا عرضه و تقاضا متعادل و متناسب شود.
شاید همه ی این مطالب کاملا ابتدایی به نظر آید، اما ببینیم آدام اسمیت با انگیزه ی منافع خصوصی و عامل تنظیم کننده رقابت چه کرده است. نخست اینکه، شرح می دهد که چگونه قیمتها از بالا رفتن خودسرانه بیش از هزینه ی واقعی بازداشته شده است، ثانیاً، توضیح می دهد که چگونه جامعه می تواند تولید کنندگان کالا را وادارد که بر مبنای خواست خودش کالا تهیه کنند. ثالثاً، خاطر نشان می سازد که افزایش قیمت مرضی است که درمانش را به همراه دارد زیرا موجب می شود که تولید در آن رشته زیاد بشود، و سرانجام درآمدهایی را که در هر سطحی از تولید کلی ملی مبنای مشابه دارند برای ما توضیح داده است. به طور خلاصه در مکانیسم بازار، در برخورد با نیازهای عادی جامعه، یک نوع نظام خود- تنظیمی (33) ایجاد شده است.
به « نظام خود- تنظیمی» توجه کنیم. اهمیت و نتیجه ی سودمند و فریبای بازاراین است که خود محافظ و نگهدار خویش است. هرگاه فرآورده، قیمت یا بعضی از انواع مزدها، از سطحی که جامعه تنظیم کرده است فراتر رود، نیروهایی دست اندرکار می شوند تا آنها را به جای خود باز گردانند. پارادوکس حیرت انگیزی است و بدین سان از پی هم می آید: بازار که اوج و منتهای آزادی اقتصادی فردی است، کارفرمای سختگیر همه است. ممکن است کسی از تصمیم هیأت رئیسه طرح ریزی استفاده کند یا حمایت وزیری را جلب کند اما فشارهای ناشناخته ی مکانیسم بازار نه حمایت وزیر را می شناسد نه به توسل و تثبیت راه می دهد. آزادی اقتصادی، بدین ترتیب، بیش از آنچه در وهله ی نخست به نظر می رسد، توهمی بیش نیست. در بازار هر کس اختیار دارد هر کاری را دوست دارد بکند. اما اگر کسی دلش خواست کاری بکند که مورد تأیید بازار نیست، این کار، این آزادی فردی، به بهای خرابی اقتصادی تمام می شود.
آیا دنیا واقعاً به این طریق کار می کند؟ حقیقت این است که آری. دنیای عصر آدام اسمیت این طور بود. حتی در زمان او هم البته عواملی وجود داشت که در مقابل آزادی عمل نظام بازار سد و مانع ایجاد می کرد. از سویی اتحاد و تبانی کارخانه داران بود که قیمتها را به طور مصنوعی بالا نگه می داشتند، از سوی دیگر همکاری مزدبگیران سبب می شد که در مقابل فشارهایی که به منظور پایین آوردن مزدهای آنها به کار می افتاد مقاومت نشان دهند. موارد بسیاری را می توان در این باره شاهد آورد. کارخانه ی برادران لام بیش از یک کارخانه ی شگفت انگیز مهندسی بود و بیش از آنکه مایه ی حیرت تماشاچیان باشد داستان داشت، و از فرا رسیدن صنعت تولید انبوه و ضرورت استخدام کارکنان، که از عوامل فردی بسیار مهم و قدرتمند بازار خواهند بود، حکایت می کرد. نباید تصور کرد که قدرت کودکانی که در کارخانه ها به پاک کردن پنبه مشغول بودند با قدرت کارفرمایانشان که به آنها جا و غذا می دادند و استثمارشان می کردند در بازار یکسان بود. اما به همه ی نشانه های شومی که انگلستان قرن هجدهم با خود داشت به الگویی که آدام اسمیت در ذهن پرورده بود، اگر چه نه به حد کامل، نزدیک شد. بازگانی رقابت پذیر بود. کارخانه های معمولی کوچک بودند. قیمتها به اقتضای جزر و مد تقاضا بالا و پایین می رفت. قیمتها در فرآورده ها و مشاغل تغییرات به وجود می آورد. دنیای آدام اسمیت دنیای رقابتهای کوچک بیشمار نامیده شده است. دنیایی که در آن هیچ عاملی در مکانیسم تولید، اعم از کار یا سرمایه، آن قدر توانا نبود که بتواند در مقابل فشارهای رقابت بایستد یا در آن مداخله کند. دنیایی بود که در آن هر عاملی به اجبار، با قدمهای کوتاه و در جامعه ای که همه آزادی عمل دارند، به دنبال منافع خصوصی خود بدود.

پی نوشت ها :

1- Naturol Theology، مبحثی در الاهیات که به موجب آن شناخت آفریدگار از آثار مخلوق او حاصل می شود.
2- Cornwall
3- Durham
4- Northumberland
5- Companies of Ancient Britons
6- Lombe
7- Daniel Defoe، نویسنده انگلیسی ، (حد 1660- 1731).
8- Treatise of Human Nature
9- Francis Hutcheson، (1694-1746) فیلسوف و جامعه شناس اقتصادی اسکاتلندی، استاد دانشگاه گلاسگو (1729-1746)،
System of Moral Philosophy از آثار مهم اوست.
10- The Theory of Moral Sentiments
11- Townshend از رجال انگلستان (1674-1738).
12- Horace Walpole، نویسنده انگلیسی (1717- 1797).
13- Countess of Dalkeith
14- Duke of Buccleuch
15- Lord Chesterfield، سیاستمدار و نویسنده ی انگلیسی (1694-1773).
16- Select Society in Edinburgh
17- Francais Quesnay ، طبیب، جامعه شناس و اقتصاددان فرانسوی (1694-1774).
18- physiocracy، حکومت به حکم عوامل طبیعی، اعتقاد به اینکه زمین یگانه سرچشمه ثروت است.
19- Mirabeau، سیاستمدار و خطیب مشهور فرانسوی (1749-1791).
20- Laissez faire
21- Sir Walter Scott، شاعر و رمان نویس انگلیسی (1771-1832).
22- Benjamin Franklin، سیاستمدار، نویسنده و دانشمند طبیعیدان امریکایی (1706-1790).
23- John Locke، فیلسوف و جامعه شناس انگلیسی (1632-1704).
24- Dugald Stewart
25- ) Edmund Law (1703-1787).
26- Bernard Mandeville، فیلسوف و هجانویس هلندی- انگلیسی (1670- 1733).
27- Richard Cantillon
28- Cannan
29- anation of shopkeepers
30- Mercantilist
31- commerical capitalism
32- income
33- slef- regulating system

منبع مقاله :
هایلبرونر، رابرت، بزرگان اقتصاد، ، احمد شهسا، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ سوم، بهار 1387



 

 

0
نظر

دیدگاههای تیره و تار مالتوس و ریکاردو (1)

نويسنده : حسین رضایی

دیدگاههای تیره و تار مالتوس و ریکاردو (1)

دیدگاهای تیره و تار مالتوس و ریکاردو (1)



 

نویسنده: رابرت هایلبرونر
مترجم: احمد شهسا



 

گذشته از مشکل همیشگی فقر، مشکل رنج آور دیگری که انگلاستان را در بیشتر طول قرن هجدهم آزار می داد، نامعلوم بودن شمار سکنه ی انگلستان بود. جنبه ی تأسف انگیز مسأله در این حقیقت نهفته بود که، در چشم انگلیسیها، یکی از دشمنان طبیعی که ممکن بود آن قاره را به صورت سیلابی واقعی در خود گیرد انسانها بودند، چون انگلستان، با ذخایر محدود و ناچیزش، محکوم بود جمعیتش را در حال کاهش نگه دارد.
انگلستان نه تنها از شمار ساکنان قاره اطلاع درستی نداشت بلکه به صورتی جنون آمیز بیشتر از خلأ جمعیت ناراحت بود. در 1801 نخستین آمارگیری واقعی صورت پذیرفت و این اقدام « آخرین بقایای آزادی انگلستان را یکباره برچید». از این پس اطلاعات اولیه انگلستان درباره ی منابع انسانی خود متکی شد به آمارگیریهای خصوصی و غیر تخصصی اشخاص: به دکتر ریچارد پرایس (1)، وزیری که هواخواه کلیسای انگلستان نبود، هاتن (2)، دوا فروشی که به معاملات چای و قهوه سرگرم بود و گرگوری کینگ (3) که تهیه کننده نقشه های تجاری بود.
در 1696 بر طبق یادداشتهایی که کینگ به استناد گزارشهای ادارات مالیات و دفاتر نام اشخاص به هنگام غسل تعمید تهیه کرده بود، شمار ساکنان جزایر بریتانیا در حدود 5/5 میلیون تخمین شده بود- که به طور شگفت انگیزی به شمار واقعی آن نزدیک بود. اما کینگ فقط به امور آن زمان توجه نداشت. او با توجه به آینده نوشت: « جمعیت انگلستان در 600 سال دیگر، یعنی در 2300 میلادی، دو برابر خواهد شد... دو برابر شدن مجدد آن، به احتمال زیاد، در کمتر از 1200 تا 1300 سال دیگر صورت خواهد گرفت، یعنی در سال 3600-3500. در آن زمان دولت پادشاهی انگلستان 22 میلیون نفر جمعیت خواهد داشت.» این تاجر که کارش تهیه و فروش نقشه بود با احتیاط، در دنباله ی سخنان خود، اضافه می کند: « ... اگر تا آن موقع دنیایی باقی بماند.»
اما در زمان آدام اسمیت طرح کینگ درباره افزایش آرام جمعیت، جای خود را به نظری دیگر داد. دکتر پرایس با مقایسه ی یادداشتهای ادارات مالیه و پول در قرن هجدهم با یادداشتهای پیش از آن، قاطعانه ثابت می کرد که جمعیت انگلستان در دوران تجدید اصلاح (4) بیش از سی درصد کاهش یافته است. اعتبار نظر او آشکارا مورد تردید واقع شد و دیگر صاحبنظران کشف او را مورد بحث و انکار قرار دادند. با این همه عقیده ی دکتر پرایس به عنوان حقیقت پذیرفته شد و آنچه با مقتضیات سیاسی آن زمان سازگار می نمود به نظرشان واقعیتی ناخوشایند آمد. ویلیام پیلی (5) مصلح و عالم الاهیات شکایت داشت که: « مفسده ی کاهش جمعیت بزرگترین آفتی است که کشور را آزار می دهد و اصلاح و افزایش آن موضوعی است که باید ... هدفی باشد مقدم بر هر منظور سیاسی، هر چه می خواهد باشد.» پیلی در این عقیده تنها نبود. آقای پیت نخست وزیر هم حتی یک لایحه ی قانونی جدید برای رفاه حال فقرا، و به منظور خاص بالا بردن جمعیت، تهیه کرد. در این لایحه ی قانونی برای کودکان مقرری منظور شده بود زیرا پیت کاملا معتقد شده بود که فرد با بچه دار شدن « کشورش را غنی می کند» حتی اگر اخلاف او فقیر باشند.
مسأله جمعیت نه بدان سبب در چشم مردمان عصر ما مهم جلوه می کند که آیا انگلستان در آن زمان، به عنوان یک ملت، واقعاً در خطر زوال بود یا نبود. با نگاهی به گذشته آنچه جالب است این است که هر نظری در باب جمعیت ابراز می شد با فلسفه ای که به قانون طبیعی، عقل و تعالی متکی بود، هماهنگی کامل داشت. آیا جمعیت رو به کاهش می رفت؟ پس باید کاری کرد که رشد پیدا کند و رشد آن لازم است به آرامی و با توجه به قوانینی صورت پذیرد که آدام اسمیت نشان داد اصول راهنمای بازار آزاد اقتصادی است. آیا جمعیت رو به رشد بود؟ چه بهتر از این. زیرا هر کس با این نظر موافق بود که افزایش جمعیت یعنی افزایش و تقویت منبع ثروت ملی. دیگر تفاوت نمی کرد هر کس در جزئیات چه تصوری داشت. حاصل همه ی آنها تشخیص خوشبختانه ای بود به حال جامعه. به بیانی دیگر در مسأله ی جمعیت، چنانکه فهمیده می شد، چیزی که ایمان مردم را نسبت به آینده متزلزل کند، در میان نبود.
شاید هیچ کس این دیدگاه خوشبینانه را به سادگی و کمال ویلیام گادوین (6) خلاصه نکرده باشد. گادوین که کشیش بود و جزوه هایی منتشر می کرد، چون به دنیای آشفته ی پیرامون خود می نگریست با ترس و ناراحتی در خود فرو می رفت، اما وقتی به آینده نگاه می کرد همه چیز در نظرش خوب بود و امید بخش. او در 1793 کتاب عدالت سیاسی (7) را منتشر کرد. کتابی که از زمان حال بشدت انتقاد می کرد اما نوید می داد که در آینده ی نزدیک « دیگر چنان نخواهد بود که چند نفر توانگر ببینید و جمعی بیشمار بینوا ... دیگر نه جنگ خواهد بود، نه جنایت، نه تشکیلات دادگستری- چنان که عنوان داده اند- و نه حکومت. از اینها گذشته دیگر نه بیماری خواهد بود، نه پریشانی و دلتنگی و افسردگی و نه خشم و آزردگی.» چه دیدگاه امید بخشی! البته آنچه پیش آمد یکباره خلاف آن بود زیرا « مدینه ی فاضله» گادوین منادی تساوی کامل بود و خواستار کمونیسم آشوبگرانه (8) به حد کمال: حتی قرار داد مالی زناشویی ملغی خواهد شد. هیأت مشاوران سلطنتی تصمیم گرفت از تعقیب او، به علت گران بودن قیمت کتاب، (که به بهای سه لیره فروخته شد) صرف نظر کند و بحث درباره ی عقاید جسارت آمیز گادوین در محافل اشرافی باب روز شد.
یکی از خانه هایی که چنین جر و بحثی در آن به راه افتاده بود، کانون البری (9) نام داشت که از گیلفرد چندان دور نبود؛ جایی که در آنجا پیرمرد محترمی زندگی می کرد و مجله ی جنتلمن (10 ) به هنگام مرگش در 1800 او را « مردی خارق العاده و استثنایی، به معنای دقیق کلمه» معرفی کرده است. این مرد فوق العاده و استثنایی دانیل مالتوس (11) بود، دوست دیوید، هیوم و ستایشگر بیقرار روسو (12) که با او برای جمع کردن گیاهان محلی به گردش می رفت، و بر اثر اصرار و ابرام مکرر یکی از فیلسوفان فرانسوی از او مجموعه ای از گیاهان و تعدادی کتاب برای خودش دریافت داشت. مالتوس، نظیر بسیاری از نجیب زادگان مرفه اما کنجکاو و جستجوگر عصر خویش، از هیچ چیز آن اندازه شاد و محفوظ نمی شد که از فرو رفتن در بحثهای روشنفکرانه و معمولا حریفی بهتر از پسر با استعدادش به نام رابرت مالتوس (13) نداشت.
کاملا طبیعی بود که بهشت گادوین توجه مالتوس پیر را به خود جلب کند و چنانکه انتظار می رفت این مرید استثنایی روسو، بشدت شیفته ی مدینه ی فاضله ی متعالی و معقول گادوین بشود. اما مالتوس جوان به اندازه ی پدرش شیفته و امیدوار نبود. همچنانکه بحث ادامه پیدا می کرد او کم کم متوجه می شد که تفاوت بین جامعه ی موجود انسانی با آن سرزمین دل انگیز خیالی که در آن صلح پایدار و وفور نعمت سایه افکنده است، از زمین تا آسمان است. او برای اقناع پدرش اعتراضات خود را، بتفصیل، به روی کاغذ آورد. دانیل مالتوس چنان تحت تأثیر عقاید فرزندش قرار گرفت که پیشنهاد کرد آن نوشته به صورت رساله ای چاپ شود و در اختیار مردم قرار گیرد.
و چنین شد. در 1798 رساله ای بدون نام نویسنده، در پنجاه هزار کلمه، به بازار عرضه شد. عنوان آن چنین بود: مقاله ای در باب اصل جمعیت و تأثیر سوء آن در تکامل آتی جامعه (14). با انتشار این رساله، همه ی امیدهای آن جهان هماهنگ، با یک ضربه، متلاشی شد. مالتوس جوان در چند صفحه زیر پای اندیشمندان خوشبین و خوش خیال عصر خود را خالی کرد و به جای ترقی و تعالی، دورنمایی از بی چیزی و کمبود و تیرگی و افسردگی و دلتنگی در برابر چشم آنان ترسیم کرد.
نظری که این رساله در باب جمعیت ابراز داشت این بود که در طبیعت گرایشی هست که از تمام وسایل و امکانات برای ماندگاری خویش سود جوید. جامعه، به جای آنکه خود را به سطح بالایی از ترقی و تعالی برساند، ناامیدانه به دامی می افتد که انگیزه ی آن تولید نسل است و همین امر بشریت را به پرتگاه فنای مطلق می کشاند. انسان، به جای آنکه به مدینه ی فاضله راه یابد، محکوم به این است که در مبارزه بین دهانهای بیشماری که حریصانه بازمانده و ذخیره ی ناکافی طبیعی، با شکست روبه رو شود هر چند که در بهره برداری از منابع و ذخایر طبیعی حداکثر کوشش را به کار برد.
تعجبی ندارد که کارلایل (15) پس از قرائت رساله ی مالتوس اظهار داشته باشد که اقتصاد « علم شومی» است و گادوین بیچاره شکایت کرده باشد که مالتوس صدها نفر از دوستانش را از ترقی و تعالی باز داشته و به عقب کشانده است.
مالتوس با وارد آوردن ضربه ی گیج کننده و روشنفکرانه ی خویش تمام امیدهای شکوفای عصری را که به سوی خشنودی و رضایت خاطر راه می جست و چشم اندازی را که از ترقی و تعالی در پیش رو د اشت، محو و نابود کرد. اما مثل اینکه این هم کافی نبود. همزمان با او، اندیشمندی کاملا از نوعی دیگر، خود را آماده می کرد تا ضربه ی نهایی را بر سر غرور و خودبینیهای آرام و خفته ی اواخر قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم فرود آورد. دیوید ریکاردو (16) که دلال سهام بسیار موفقی بود، بی درنگ خطوط اصلی نظریه ی اقتصادی خویش را اعلام د اشت که گرچه به اندازه ی نظریه مالتوس بشریت را در غرقاب فرو نمی برد، ولی، با همان رسم و راه ملایم خودش، به همان اندازه در نابود کردن نویدهای امیدبخش و دلگرم کننده ی عصر آدام اسمیت مؤثر افتاد.
زیرا پیش بینی ریکاردو پایان نظریه ای درباره ی جامعه بود که در آن، بر طبق طرح اسمیت، هر کس به آزادی همراه با دیگران، از پله های پیشرفت و تعالی بالا می رفت در حالی که ریکاردو صحنه را به صورتی دیگر مشاهده می کرد. او می دید که گردونه برای طبقات مختلف به صورتهای مختلف می گردد. بعضی را با شتاب به نقطه اوج بالا می برد، بعضی دیگر را چند قدم به پیش می راند بعد آنها را با لگدی به پایین پرتاب می کند و بدتر از همه، کسانی که گردونه را به حرکت می اندازند آنهایی نیستند که با گردش آن بالا می روند و آنها که از سواری حداکثر بهره را می برند کسانی هستند که کوچکترین خدمتی، در ازای پاداشی که گرفته اند، انجام نداده اند. برای روشنتر شدن مطلب، هر گاه به کسانی که به نقطه اوج رسیده اند به دقت بنگرید، می بینید که در آنجا هم هیچ یک آرام و قرار ندارند؛ در آنجا هم برای آنکه جای امنی در آن گردونه ی متحرک به دست بیاورند، کشمکش سختی در جریان است.
جامعه در نظر اسمیت خانواده ی بزرگی بود، اما ریکاردو آن را صحنه رقابت و مبارزه سختی برای احراز تفوق و اولویت می دید و این تعجبی ندارد. چهل سال پس از انتشار کتاب ثروت ملل، انگلستان به دو گروه، که دشمن یکدیگر بودند، تقسیم شده بود: از سویی صاحبان صنایع تازه به دوران رسیده که با کارخانه های خود سرگرم و برای احراز نمایندگی مجلس و کسب حیثیت اجتماعی در تلاش بودند: از دیگر سو زمینداران بزرگ که ثروتمند بودند، قدرت داشتند و، غرقه در اشرافیت خویش، به دست اندازی بیشرمانه ی نودولتان، آزرده و خشمگین می نگریستند.
واقعیت این نبود که سرمایه داران ثروت می اندوزند و زمینداران و مالکان را به خشم می آورند، بلکه دشمنی بر سر این بود که آنها مدام شکایت داشتند که بهای مواد غذایی خیلی بالاست. زیرا در آن مدت کوتاه، از زمان آدام اسمیت به بعد، تغییری که پیدا شده بود این بود که انگلستان که خود سالهای طولانی ملتی صادر کننده غله بود حالا ناگزیر بود از خارج مواد غذایی به کشور وارد کند. به رغم غرولند آقای پرایس، که جمعیت انگلستان را مدام رو به زوال می دید، عملا رشد جمعیت موجب شده بود که تقاضای فرآورده های غذایی از عرضه ی آن فراتر رود و بهای گندم چهار برابر شود. بالا رفتن بهای غلات موجب افزایش سود بود. در مزرعه ای در لوذیان شرقی، در اسکاتلند، منافع و اجاره به دست آمده، روی هم رفته، در حدود 56 درصد مبلغ سرمایه ی در جریان بود. در مزرعه ای دیگر به مساحت 300 ایکر [ برابر با 1220 متر مربع] متعلق به آقای برکهد- تشکیلاتی کاملاً متوسط- در 1790 بالغ بر 88 درصد، در 1803، 121 درصد- و ده سال بعد 160 درصد سود می آورد. در مزارع دیگر با هزاران ایکر مساحت، منافع به همین نسبت بالا می رفت.
وقتی بهای غلات بالا رفت بنگاههای تجاری شروع کردند به خریدن گندم و ذرت از خارج و وارد کردن آنها به کشور. کاملا طبیعی است که مالک زمین به این عمل با بغض و ناراحتی نگاه کند. کشاورزی برای اشراف تنها وسیله ی معاش و زندگی نبود بلکه بازرگانی هم بود، بازرگانی یی مهم. مثلاً آقای بنکس، در شهر ریوزبی (17)، در 1799 فقط دو اتاق برای دفترش احتیاج داشت که دیواری از ماده ی نسوز و یک در آهنی آن را از هم جدا کند و خوشحال و مغرور بود که در آن 156 قفسه جا داده است که بتواند اسناد و اوراق مزرعه اش را در آنها جای دهد. چنین مالکی با آنکه در سرزمین خود زندگی می کرد و به زمین خود عشق می ورزید، با آنکه مستأجرهای خود را روزانه می دید و در اجتماعات برای بحث و مذاکره در باب وضع غلات و مزایای رقابت کشتکاران شرکت می جست، از این حقیقت غافل نبود که درآمد او به قیمتی که محصولات خود را به فروش می رساند بستگی خواهد داشت.
از این روی ورود سیل اسای غلات ارزان از ماوراء بحار چیزی نبود که او به آسانی آن را تحمل کند. اما خوشبختانه، از دیدگاه مالک زمین، وسایل مبارزه با این رویداد ناخوشایند در دسترس بود. با داشتن سلطه و نفوذ در پارلمان، این مالک زمین خود را در پوششی آهنین، در پناه قانون، حفظ می کرد. قانون غلات را از تصویب مجلس می گذرانید و به استناد آن به غلات وارداتی تعرفه ی گمرکی می بست. هر قدر بهای آن در داخل تنزل می کرد او تعرفه را بالا می برد تا بالاخره به جایی می رسید که گندم ارزان قیمت برای همیشه از بازار انگلستان خارج می شد.
اما از1813 رشته کار از دست در رفت. وضع بد محصول و جنگ با ناپلئون دست به هم دادند تا قیمت وحشتناک زمان قحطی را به بازار آورند. گندم تقریباً هر خروار به 118 شیلینگ به فروش رفت، یعنی تقریباً هر بوشل (18) 14 شیلینگ. بدین سان بهای یک بوشل گندم تقریباً معادل دو برابر تمام مزد هفتگی یک کارگر بود. برای آنکه بهتر بتوان آن را مقایسه کرد در نظر بیاوریم که حداکثر قیمت گندم در امریکا در 1920 هر بوشل 3/5 دلار بود و مزد متوسط هفتگی یک کارگر 26 دلار.
روشن است که بهای غله سرسام آور شده بود و سؤالی که در سراسر کشور مطرح بود این بود که چه باید کرد؟ پارلمان موضوع را به دقت تحت بررسی قرار داد- و به این راه حل رسید که تعرفه ی غلات وارداتی باز هم باید افزایش یابد- دلیل اساسی این نظر این بود که بهای بالاتر، در کوتاه مدت، موجب خواهد شد که میزان تولید غله، در دراز مدت، بیشتر شود.
اما قبول آن از سوی صاحبان صنایع دشوار بود. بر خلاف زمین داران، سرمایه داران غله ارزان می طلبیدند زیرا بهای غذا عامل مؤثری بود در میزان مزدی که باید به کارگر بپردازند. انگیزه های صاحبان صنایع که به خاطر ارزانتر بودن بهای غذا مبارزه می کردند، غیر انسانی نبود. یک بانکدار مهم لندن، به نام الگزاندر برینگ، در پارلمان اظهار داشت: « کارگر در این موضوع نفعی ندارد که بداند بهای یک خروار گندم 84 شیلینگ است یا 105 شیلینگ. او در هر یک از این دو حالت فقط یک قرص نان خشک به دستش می رسد.» و منظورش این بود که کارگر، بدون توجه به قیمت نان، آن قدر مزد می گیرد که بتواند قرص نانی به دست آورد نه بیشتر. اما از دیدگاه کسانی که صورت پرداخت را می بینند و در پی سودجویی هستند، تفاوت بسیار در میان است که غله- و مزدها- ارزان باشد یا گران.
منابع بازرگانی سازمان یافت. پارلمان خود را با چنان سیلی از درخواستها روبه رو دید که سابقه نداشت. با توجه به وضع کشور، بدیهی است مصلحت نبود قوانین تازه ای در زمینه ی بالا بردن قیمت غله، بدون تأمل و بررسی، به تصویب رساند. کمیته های تازه ای در مجلس عوام و مجلس اعیان تشکیل یافت و موضوع را موقتاً در طاق نسیان گذاشت. خوشبختانه سال بعد مصادف با شکست ناپلئون شد. قیمتهای غله دوباره به سطحهای عادی برگشت. اما این واقعه بیانگر قدرت سیاسی طبقه ی زمیندار است و سی سال باید بگذرد تا سرانجام قوانین غله لغو و از کتابها محو و اجازه داده شود که غلات ارزان آزادانه وارد بریتانیا شود.
بنابراین، فهم این مطلب دشوار نیست که چرا ریکاردو، که در چنین مرحله ی بحرانی دست به قلم برده است، اقتصادیات را در چشم اندازی بسیار بدبینانه تر و متفاوت تر از آدام اسمیت می نگرد. اسمیت در جهان نوعی توازن و هماهنگی مشاهده می کرد و ریکاردو در آن پیکار و جدال و منازعه می دید. نویسنده کتاب ثروت ملل دلایل زیادی داشت که باور کند هر کس می تواند، با پیش بینی مال اندیشانه و بی خطر، سهم خود را از منافع بدست آورد، اما در دیده ی سهامدار بزرگ جستجوگر، که پنجاه سال پس از او به نگارش پرداخت، نه تنها جامعه به گروههای متخاصم تقسیم شده بود بلکه این حقیقتی گزیر ناپذیر می نمود که طرفی که در منازعه حق داشت- یعنی صاحب صنعت سختکوش- بازنده خواهد بود. زیرا ریکاردو بر این عقیده بود که تنها طبقه ای که از ترقی و پیشرفت جامعه منتفع می شود مالک زمین است- مگر اینکه مقاومت او را در نگهداری بهای غله بتوان شکست.
ریکاردو در 1815 نوشت: « منافع مالکان زمین با منافع هر یک از دیگر طبقات اجتماع در تعارض است،» و با بیان این جمله ی مبهم جنگ اعلام نشده ای، که با نام «ستیز بدنی» شناخته شده است، در گرفت. با علنی شدن دشمنیها، آخرین جرقه های امید گم شده ای که ممکن بود جهان به بهترین صورت ممکن درآید، محو شد. حال چنین به نظر می رسید که هر گاه جامعه در باتلاق انسانیت مالتوس فرو کشیده نشود، در جنگ و جدال برای به دست آوردن جای امنی در بالای گردونه ی متحرک و خیانت آمیز ریکاردو خود را تکه پاره خواهد کرد.
لازم است ما عقاید عمیقاً نومید کننده ی این کشیش و این سهامدار شکاک را که آرامش محیط را به هم زده اند، از نزدیک و دقیقاً مورد مطالعه قرار دهیم.
دشوار است دو نفر دیگر را بتوانیم تصور کنیم که گذشته ی آنها و سابقه ی کارشان بیش از توماس رابرت مالتوس و دیوید ریکاردو این همه از یکدیگر دور باشد. مالتوس، چنانکه می دانیم، فرزند یکی از افراد خارق العاده و استثنایی طبقه ی بالای متوسط انگلیسی بود و ریکاردو فرزند یهودی مهاجر هلندی که به کار تجارت و امور بانکی اشتغال داشت. مالتوس برای ورود به دانشگاه، با دلسوزی و علاقه تحت مراقبت و توجه پدری که ذهنی فلسفی داشت، آماده شده بود (یکی از مربیانش اظهار امیدواری کرده بود که ای کاش انقلاب فرانسه به انگلستان هم سرایت و آن را تسخیر کند و بدین سبب به زندان افتاد). ریکاردو از چهارده سالگی پیش پدرش به کار پرداخت. مالتوس عمر خود را در تحقیقات دانشگاهی صرف کرد، در اوایل کار اقتصاددانی حرفه ای شد و در کالجی که کمپانی هند شرقی در شهر هیلی بری (19) بنیاد نهاده بود، به تدریس پرداخت تا مدیران جوانی برای آن مؤسسه تربیت کند. ریکاردو در بیست و دو سالگی هنوز سر و سامان درستی نداشت. او- که با سرمایه ای به مبلغ 800 پاوند کار خود را شروع کرده بود- از نظر مالی استقلال کامل داشت و در 1814، در 42 سالگی، با ثروتی که آن بین 000ر500 تا 000ر600ر1 پاوند تخمین زده اند از کار کناره گرفت.
مایه ی شگفتی است که این مالتوس دانشگاهی بود که به واقعیات دلبسته بود، و ریکاردوی مرد کار و عمل، نظریه پرداز شده بود. این بازرگان همه ی توجهش به «قوانین» مجرد و نامرئی بود و آن استاد در نگرانی و ناراحتی به سر می برد که آیا این قوانین برای جهانی که او در پیش رو دارد متناسب است یا نه. و بالاخره درباره ی آخرین تضاد بین آنها، گفتنی است که این مالتوس بود که با درآمد قلیلش از زمینداران ثروتمند دفاع می کرد در حالی که ریکاردوی دولتمند، که بعدها خود مالک زمین شد، بر علیه منافع طبقه خودش قد علم کرده بود.
آن دو، به همان اندازه که گذشته، تربیت و سابقه ی کار متفاوتی داشتند، به همان اندازه هم نظرها و برداشتهایشان از یکدیگر دور بود. اما درباره ی مالتوس بیچاره، به تعبیر جیمز بونار (20)، که زندگینامه ی او را نوشته است: « او در عصر خودش بیش از هر کس در معرض تهمت و ناسزا بود. حتی بوناپارت هم به اندازه ی او دشمن نوع خود نبوده است. صحبت از مردی است که از شیوع بیماری آبله، از بردگی، و از بچه کشی دفاع می کند- مردی که با تشکیلات خیریه برای کمک به بینوایان و حادثه دیدگان، با ازدواجهای زودرس، با پرداخت کمکهای خیریه تعاونی مخالف است- مردی که پس از آن همه بدگویی از زندگی خانوادگی و مفاد آن سرانجام دل به دریا می زند و تن به ازدواج می دهد.» بونار می افزاید: « از روز اول هم او آدم بی اطلاعی نسبت به مطلب نبود. سی سال تمام، مدام از آن بد گفت و آن را طرد و رد کرد.»
این همه بدگویی و دشنام نثار مردی می شود که وجود « قید و بند اخلاقی» را در جهان لازم می دید و در آن اصرار می ورزید. با همه ی این سخنان مالتوس (به معیار زمان خودش) نه دیو بود، نه فرشته. این درست است که او نسبت به تأمین آسایش و رهایی فقیران و کمک به آنها نظر موافق نداشت و حتی با طرحهای خانه سازی برای طبقات کارگر مخالفت می ورزید اما همه ی این اعمال را با خلوص نیت و از صمیم قلب، و به خیال خودش، به نفع طبقات فقیرتر انجام می داد- که همین هم شاید مخالف دیدگاه بعضی از نظریه پردازان همزمان او بود که با ملایمت پیشنهاد می کردند « بگذارید فقیر به راحتی در خیابانها بیفتد و جان بدهد.»
اما مالتوس بیش از آنکه آدمی سنگدل باشد بی نهایت منطقی بود. از آنجا که بر حسب نظریه ی او مشکل بنیادی جهان این بود که جمعیت زیادی در خود جا داده است، هر امری که به افزایش « زناشویی زودرس» گرایش داشته باشد فقط به سیه روزی بشر خواهد افزود. برای مردی که نظرش این بود که « در ضیافت با شکوه طبیعت غذای کافی برای همه نیست»(21) فقط با صدقه و خیرات می شد به زندگی ادامه داد و چنین صدقه و خیرات را همان ظلم و بیرحمی تلقی می کرد که در لباس دیگر ظاهر شده است.
اما منطق همیشه قبول عام نمی یابد و مردی که چنین فرجام شوم و دردناکی را برای جامعه پیش بیبنی می کند نباید انتظار داشته باشد اجتماع به او حرمت گذارد. هیچ نظریه ای تا به این حد در معرض دشنام و ناسزا قرار نگرفته است. گادوین نظریه ی او را چنین توصیف می کند: « دیو سیاه دهشت زایی که هر لحظه آماده است همه ی امیدهای انسانی را خفه کند.» در دیده ی خوانندگانی که کمتر تحت تأثیر این سفسطه و مغالطه واقع شده اند، این دیو سیاه نظریه ی مالتوس نیست، بلکه وجود خود این کشیش محترم است.
ریکاردو، درست در نقطه ی مقابل او، مردی بود که از روز اول بخت به رویش لبخند زد. او که یهودی مادرزاد بود، از خانواده ی خود برید و به کوئیکرها پیوست تا با دختر زیبایی از آن فرقه که به عشقش گرفتار آمده بود ازدواج کند، و با آنکه در آن روزگار تحمل و مدارا قاعده ی مقبولی نبود- پدر ریکاردو در بخشی از مبادلات به تجارت اشتغال داشت که آن را « پیشه یهودی» می نامیدند- ریکاردو به هر دو پایگاه دست یافت؛ هم موقعیت اجتماعی پیدا کرد هم حرمت خصوصی گسترده. بعدها قتی به مجلس عوام راه یافت و از او دعوت شد سخنگوی هر دو مجلس باشد، می گوید: « هیچ امیدوار نبودم به هراس و اضطرابی که موقع شنیدن صدای خودم بر من مستولی شد غالب شوم.» این صدا را شاهدی « خشن و گوشخراش» توصیف کرده است و شاهدی دیگر « مطبوع و شیرین، هر چند بی نهایت بلند». اما وقتی او در حال سخن گفتن بود مجلس سراپا گوش بود. او با شرح و توصیف جدی و درخشانش، از درگیری با وقایع دوری می جست و تمام هوش و حواس خود را متوجه ساختار بنیادین جامعه می کرد «چنانکه گویی از سیاره ی دیگری به زمین فرو افتاده است.» ریکاردو مردی شناخته شد که مجلس عوام را پرورش داد، حتی رادیکالیسم او هم- او یکی از نیرومندترین حامیان آزادی بیان و اجتماعات بود و دشمن فساد پارلمانی و تعقیب و محاکمه ی کاتولیکی- از حرمتی که کسب کرده بود، چیزی نمی کاست.
جای تردید است که آیا ستایشگران او از خواندن نوشته هایش چیزی درک می کردند. چون فهم آراء و عقاید هیچ اقتصاددانی به اندازه ی ریکاردو دشوار نیست. اما با آنکه متن نوشته هایش پیچیده و پرمطلب است بیانش ساده و آسان است: منافع سرمایه داران و مالکان زمین، بی گفت و گو، با هم در تعارض است و منافع مالکان زمین با اجتماعات هم سازگار نیست. از این روی صاحبان صنایع او را، شناخته و ناشناخته، قهرمان خویش ساختند و حتی اقتصاد سیاسی با کمک آنها آن قدر همگانی شد که خانمهایی که می توانستند لله اجیر کنند می پرسیدند که آیا می توانند اصول آن را به کودکانشان بیاموزند.
در همان حال که ریکاردوی اقتصاددان محترم بود و با تفرعن قدم بر می داشت (هر چند مردی بود بسیار محجوب و کناره گیر) مالتوس به مجسمه ای از پستی تبدیل شده بود. مقاله اش را درباره ی جمعیت می خواندند، آن را تحسین می کردند و بعد، مکرر در مکرر، آن را رد می کردند- همین جوش و خروشی که در رد نظریه هایش ابراز می شد بهترین دلیل ناراحتی از قدرت و نفوذ آنها بود. در حالی که عقاید ریکاردو در گسترده ی وسیعی مورد بحث و مذاکره بود به کمکهایی که مالتوس به اقتصادیات کرده بود- به استثنای مقاله اش در باب جمعیت- با نظری نیکخواهانه می نگریستند یا آن را نادیده می گرفتند. مالتوس چنین احساس می کرد که کارهای دنیا سر و سامانی ندارد اما به شدت ناتوان بود از اینکه نظرات خود را شسته رفته، در قالب کاملا منطقی، بیان کند. او حتی آن قدر بی پروا و نوآور بود که پیشنهاد می کرد این فشارها- که خودش آنها را « به جان آمدن عمومی» می نامید- ممکن است جامعه را یکباره دگرگون کند. عقیده ای که برای رد و ابطال آن، ریکاردو هیچ به زحمت نیفتاد. اما برای خواننده ی جدید چه خشم انگیز بود! مالتوس سرش برای مشکل تراسی درد می کرد اما وضع آشفته ی ذهن او قدرت مقابله به ذهن درخشان و سریع الانتقال آن سهامدار را نداشت که جهان را مطلقاً به صورت یک مکانیسم بزرگ انتزاعی می دید.
با همه این جداییها، آن دو درباره ی هر چیز با یکدیگر بحث می کردند. وقتی مالتوس کتاب اصول اقتصاد سیاسی (22) خود را در 1820 انتشار داد ریکاردو به خود زحمت داد و یادداشتهایی درباره ی ضعف استدلالهای آن کشیش محترم، در 220 صفحه، فراهم آورد. مالتوس برای نشان دادن اشتباهاتی که یقین داشت ریکاردو مرتکب شده در کتاب خود از اصل مطلب دور افتاده به شرح آنها پرداخته است.
عجیبتر از همه این است که آن دو نزدیکترین دوست یکدیگر بودند. آن دو در 1809 یکدیگر را ملاقات کردند، وقتی که ریکاردو یک رشته نامه های آمرانه و تحکم آمیز در موضوع بهای شمش طلا در روزنامه ی مورنینگ کرونیکل (23) انتشار داده و شخصی را به نام بوزنکت که با بی پروایی و نسنجیده نظرات مخالفی ابراز داشته بود، به جای خود نشانیده بود. نخست، جیمز میل (24) و بعد مالتوس در جست و جوی نویسنده ی آن نامه ها برآمدند و، در پی آن، دوستی آن سه تن چنان قوت گرفت که تا پایان عمرشان ادامه یافت. یک رشته مکاتبات بین آنها رد و بدل شد و به ملاقات یکدیگر می شتافتند. ماریا اجورث (25) نویسنده ی معاصر آنها در یادداشتهای روزانه اش به شیوایی می نویسد: « آنها یکدیگر را باز می یافتند که به جست و جوی حقیقت روند و جالب آنکه وقتی به حقیقت دست می یافتند معلوم نبود کدام یک نخست به آن رسیده است.»
بحث همه اش در مطالب جدی نبود. آنها هم به هر حال بشر بودند. مالتوس به خاطر عقایدش، یا به علل دیگر، دیر ازدواج کرد اما به جشنها و مجالس جمعی مشتاق بود. پس از مرگش، کسی که او را می شناخته و از گذران زندگیش در کالج هند شرقی آگاه بوده چنین نوشته است: « از آن بذله گوییهای جالب و لطیف، اظهار ادبها، هیجانات اتفاقی جوانان، به دام انداختن خانمهای جوان، آن آداب دانی شگفت انگیز استاد فارسی، (26) ... و از آن گرمی و فروتنی خاصی که به شیوه ی کهن، در جشنهای عصر تابستانی معمول بود دیگر خبری نبود. همه و همه پایان یافت.»
رساله نویسان او را با شیطان مقایسه می کردند، اما مالتوس مردی بود زیبا و بلند قد با روحیه ای آرام. شاگردانش او را در پشت سر «پاپا» صدا می کردند. او نقص مهمی داشت: از نیاکانش شکافی در کام به ارث برده بود و سخنش به سختی فهمیده می شد. تلفظ حرف L برایش از همه مشکلتر بود و در این باب جمله ی مضحکی را که در آن حرف L تکرار می شد از زبان او نقل می کردند. این نقص و اینکه نام او با موضوع افزایش پیش از حد جمعیت به هم گره خورده بود باعث شد که آشنایی چنین بنویسد:
مالتوس هفته ی پیش اینجا بود. جشن مناسبی با شرکت افراد مجرد ترتیب دادم... او مردی است پاک طینت و اگر از فراوانی و حاصلخیزی صحبت به میان نیاورند نسبت به همه ی خانمها مؤدب است... مالتوس فیلسوفی است واقعاً اخلاقگرا و من راضیتر بودم که مثل او لکنت زبان داشتم اما می توانستم مانند او فکر کنم و آنطور عاقلانه عمل کنم.
ریکاردو در خانه، خودش را سرگرم می کرد. به خودش می رسید، صبحانه اش شهرت داشت؛ مثل اینکه جلو میل و اشتهای خود را یکباره رها کرده بود. خانم اجورث در کتاب زندگی و نامه هایش شرحی در این باب آورده و ریکاردو را آدمی خودنما، جلف و بسیار لوده معرفی می کند.
ریکاردو بازرگانی فوق العاده با استعداد بود. برادرش نوشته است: « او در کسب ثروت استعداد قابل ملاحظه ای نداشت اما در هیچ کاری به اندازه کسب و کارش قدرتهای فوق العاده و استثنایی خود را بروز نمی داد. اطلاعات جامع او از کارهای پیچیده و بغرنج، چابکی و شناخت اعجاب انگیزش از اعداد و محاسبه، قابلیت او در سر درآوردن از معاملات عظیمی که با آنها سرو کار پیدا می کرد، بی آنکه زحمت زیادی بکشد بسیار جالب بود. سکون و آرامش و نحوه ی نتیجه گیریش، همه ی اینها او را قادر می ساخت که رقبایش را در معاملات بورس (27) کاملا پشت سر بگذارد.» پسرش بعدها اظهار داشت که موفقیت پدرش بر مبنای مشاهده و دقت نظر او بود که می دید مردم معمولا در اهمیت وقایع مبالغه می کنند. « از این روی، هر گاه کسی در بورس مانند او معامله می کرد امید سود کمی می توانست داشته باشد. او وقتی بورس کمی بالا می رفت می خرید و مطمئن بود که این ترقی بی جهت او را به تأمل و اندیشه واخواهد داشت و چون بورس تنزل می کرد او می فروخت با این اطمینان که این اخطار و دلهره موجب سقوط بورس خواهد شد، بی آنکه شرایط موجود موفقیت را تضمین کند.»
وضعی عجیب و وارونه بود. یک بورس باز نظریه پرداز در مقابل دانشمندی الاهی که اهل تجربه و عمل بود، قد راست کرده بود- بخصوص عجیب این بود که نظریه پرداز در دنیای پول و معاملات راحت و آسوده بود در حالی که مرد تجربه و عمل آشفته بود و سرگردان.
در طول مدت جنگهای ناپلئون، ریکاردو در سندیکایی خدمت می کرد که سهام دولتی را از خزانه می خرید و آنها را به عامه ی مردم می فروخت. ریکاردو غالباً به مالتوس محبتی نشان می داد و تعداد کمی از سهام را به نام او می کرد و آن کشیش سود مختصری عایدش می شد و درست پیش از جنگ واترلو، مالتوس خودش « بورس باز» کوچکی شده بود و از این روی بر اعصابش فشار زیادی وارد می شد. او به ریکاردو نوشت: « اگر نادرست و نامناسب نباشد ... در فرصت بموقعی که پیش می آید اقدام کن تا از سهمی که وعده ی آن را به من داده بودی، سود مختصری عاید من شود.» ریکاردو چنان کرد. با تسلط پایدار و نیرومند یک سفته باز حرفه ای پول کلانی به کار انداخت. ولینگتون (28) جنگ را برد. ریکاردو هم توفیق بسیار به دست آورد. اما مالتوس بیچاره شکست خورد. ریکاردو بر حسب اتفاق به آن کشیش محترم نوشت: « این سود به قدری عظیم است که هرگز انتظار نداشتم در اثر یک ترقی قیمت نصیبم شود. سود قابل ملاحظه ای به من رسید. حالا کمی هم درباره موضوع قدیمیمان صحبت کنیم.» و بعد به بحث قبلی خود درباره ی بالا رفتن قیمت کالاها از لحاظ تئوری می پردازد.
بحث پایان ناپذیر آنان، در دیدارها و از طریق مکاتبه، همچنان ادامه داشت تا سال 1823. ریکاردو در آخرین نامه اش به مالتوس نوشت: « مالتوس عزیزم، کار من تمام شد. مثل همه ی کسانی که به بحث و جدل می پردازند، پس از همه ی جر و بحثها، هر یک به عقیده ی خود رسیده است. درست است که این مشاجرات در رفاقت ما تأثیر سویی به جای نگذاشت، اما اگر هم از هر جهت با من موافق بودی، بیش از آنکه هم اکنون دوستت دارم، دوستت نداشتم.» او ناگهان در همان سال، در 51 سالگی، درگذشت. مالتوس تا 1834 به زندگی ادامه داد. عقیده ی او هم درباره ریکاردو چنین بود: « من، هیچ کس را، غیر از خانواده ی خودم، به اندازه او دوست نداشتم.»

پی نوشت ها :

1- Dr. R. Price
2- Houghton
3- Gregory King
4- Restoration
5- )William Paley1743-1805).
6- William Godwin، سیاستمدار و فیلسوف انگلیسی (1756-1836).
7- Political Justice
8- anarchic Communism
9- Albury House
10- Gentleman's Magazine
11- Daniel Malthus
12- J. J. Rousseau، فیلسوف فرانسوی، (1712-1778).
13- Thomas Robert Malthus
14- An Essay on the Principle of Population as Ii Affects the Future Imparovment of Society
15- Thomas Carlyle، نویسنده انگلیسی (1795-1851)
16- David Ricardo، اقتصاددان کلاسیک انگلیسی (1772-1823).
17- Reevesby
18- پیمانه غله و میوه و مایعات، تقریباً معادل 36 لیتر. در متن علاوه بر بوش quarter نیز به کار رفته که به خروار ترجمه شد. هر کوآرتر معادل 291 لیتر است.
19- Haileybury
20- James Bonar
21- حافظ می فرماید:
برو از خانه گردون بدر و نان مطلب
کاین سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را
22- Principles of Political Economy
23- Morning Chronicle
24- James Mill، فیلسوف، مورخ و اقتصاددان اسکاتلندی (1773-1836).
25- Maria Edgeworth، نویسنده انگلیسی (1767-1849)
26- چون دقیقاً مشخص نیست که منظور یک استاد ایرانی است یا یک استاد غیر ایرانی که زبان فارسی تدریس می کند، از آقای تورج مشکین پوش که در امریکا به تدریس اشتغال دارند کمک طلبیدم. ایشان زحمت کشیدند چند صفحه از کتاب Autobiography نوشته )Marriet Martineau 1802-1876) را که مأخذ نویسنده در نقل این مطلب بوده است، برایم فرستادند ولی در رفع ابهام کمکی نکرد. به هر حال از لطف ایشان سپاسگزارم.
27- Stock Exchange

منبع مقاله :
هایلبرونر، رابرت، بزرگان اقتصاد، ، احمد شهسا، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ سوم، بهار 1387

 

0
نظر

دنیای شگفت انگیز آدام اسمیت (2)

نويسنده : حسین رضایی

دنیای شگفت انگیز آدام اسمیت (2)
دنیای شگفت انگیز آدام اسمیت (2)

 

نویسنده: رابرت هایلبرونر
مترجم: احمد شهسا



 

آیا مکانیسم رقابت آمیز بازار هنوز کار می کند؟

این پرسشی نیست که بتوان به سادگی به آن پاسخ داد. طبیعت بازار از قرن هجدهم بشدت دیگرگون شده است. ما دیگر در دنیای رقابتهای کوچک و بیشمار زندگی نمی کنیم که در آن هیچ کس نتواند بر خلاف جریان شنا کند. مشخصه ی مکانیسم بازار امروز، وجود شرکتهای غول آساست: این شرکتهای غول آسا و اتحادیه های عظیم کارگری دیگر ظاهراً مانند مالکان فردی یا کارگران عمل نمی کنند. ساختمان و تشکیلات عظیمشان به آنها آن توانایی را بخشیده است که در مقابل فشارهایی که رقابت بر آنها وارد می کند تاب بیاورند، و هشدار قیمت (1) را نادیده بگیرند و یکسره در پی آن باشند که منافع خصوصیشان در دراز مدت تأمین شود و خود را از فشار آنی که از خرید و فروشهای روزانه وارد می شود برکنار نگهدارند.
علاوه بر آن افزایش مداخله حکومت هم در حوزه مکانیسم بازار تغییراتی ایجاد کرده است. حکومت، چنانکه ارباب در قرون وسطا، خود را بر بازار مسلط نمی داند. غالباً در استقرار آن دخیل نیست بلکه بیشتر آن را تحمل می کند. کاملا بدیهی است که همه ی این عوامل نقش هدایت کننده اصلی بازار را تضعیف می کنند. پس از این خواهیم دید که اقتصاددانان معاصر درباره این مسأله چه نظری دارند. اما با وجود کیفیت تازه ای که در جامعه ی صنعتی قرن بیستم حاصل آمده، اصول مهم منافع خصوصی و رقابت، هر چند ضعیف و جنبی، همچنان قواعد بنیانی رفتار اقتصادی را تشکیل می دهند و هر کس در امور اقتصادی معاصر فعالیتی دارد، نمی تواند یکباره به آنها بی اعتنا باشد. دنیایی که ما در آن زندگی می کنیم، آن دنیای تمیز و آراسته ی آدام اسمیت نیست، اما اگر عمیقتر بنگریم همان قوانین بازار هنوز اعمال می گردد.
اما قوانین بازار فقط توصیف رفتاری است که موجب همبستگی جامعه می شود. عامل دیگری باید آن را به پیش براند. نود سال پس از انتشار کتاب ثروت ملل کارل مارکس با نشر اعلامیه ی شگفت انگیز خود، « قوانین حرکت» جامعه را آفتابی کرد و شرح داد که چگونه سرمایه داری، به رغم خواست خود و بنا گزیر، آرام آرام به سوی زوال و فنا پیش می رود. اما ثروت ملل هم قوانین حرکت خود را داشت. هر چند بر خلاف تشخیص مارکسیست، دنیای آدام اسمیت با میل و اشتیاق کامل، به آرامی و کم و بیش ناگزیر، به سوی بهشت برین راه می جست.
این بهشت برین آخرین مقصدی بود که بیشتر ناظران آن را پیش بینی می کردند. آقای بینگ (2) که در 1792 « سرزمینهای شمالی» را سیاحت کرده است در حالی که از پنجره کالسکه ی خود به بیرون می نگریسته، چنین نوشته است: « این آسیای بزرگ چیست که در اینجا خودنمایی می کند... همه ی شهر ویل (3) به هم ریخته است ... آقای آرک رایت (4) ممکن است برای خانواده خود و برای کشورش ثروت زیادی بیندوزد اما من، به عنوان یک جهانگرد، از طرحهای او که با خزیدن به دره و دشت روستا، راهها را ویران و زیباییهای طبیعت را منهدم می سازد، نفرت دارم.» آفای بینگ وقتی به منچستر می رسد می گوید « اوه، اینجا واقعاً مثل لانه سگ است.»
حقیقت این است که بیشتر انگلستان به صورت لانه سگ درآمده بود. چنین به نظر می رسید که سه قرن آشوب که زمین، کار و سرمایه را به آشفتگی کشانیده بود فقط مقدمه ای بود برای قیامها و آشوبهای بیشتر. زیرا عاملان تولید که در این اواخر به آزادی عمل می کردند به صورتی تازه و زشت با یکدیگر اتفاق کردند: به صورت کارخانه. با کارخانه مشکلات تازه روی نمود. بیست سال پیش از سیاحت بینگ، ریچارد آرک رایت با دوره گردی و جمع آوری موی سر زنان برای تهیه ی کلاه گیس، سرمایه مختصری فراهم آورده و یک دستگاه ریسندگی اختراع کرده (یا دزدیده) بود. اما وقتی ماشین خود را به کار انداخت دریافت که نگهداری آن چندان آسان هم نیست. کارگر محلی نمی توانست همپای « سرعت منظم» ماشین کار کند. کار روزمزدی هنوز، به طور معمول، مورد نفرت بود و بعضی از سرمایه داران می دیدند که کارخانه های نو بیناد آنها، به صرف بدخواهی و کینه توزی، به آتش کشیده و با خاک یکسان شده اند. آرک رایت ناگزیر شد به کودکان روی بیاورد که- « انگشتان کوچک آنها به کار افتند.» علاوه بر آن، از آنجا که کودکان دیگر از زندگی مستقل کشاورزی و پیشه وری دور می شدند، با انضباط زندگی در کارخانه بیشتر خو می گرفتند. این اقدام یک رفتار بشر دوستانه نمایش داده شد. آیا استخدام کودکان، شرایط زندگی «فقیران بیکاره» را بهبود نمی بخشد و آیا این کمکی به آنها نیست؟ زیرا اگر مشکلی ذهن عامه را به خود مشغول داشته بود، غیر از تحسین یا وحشتی که کارخانه بر می انگیخت، یکی هم همین مشکل «فقیران بیکاره» بود. در 1720 در انگلستان تعداد این فقیران بیکاره به یک و نیم میلیون می رسید. هر گاه در نظر بگیریم که انگلستان در آن زمان فقط دوازده تا سیزده میلیون جمعیت داشته است، می بینیم که کثرت آنها چه وحشتناک است. اما با همه ی اینها محیط از طرحهای گوناگون برای اشتغال آنها سرشار بود؛ از طرحهایی مأیوسانه و ناامید کننده. زیرا شکایت عامه این بود که تنبلی و کاهلی این فقیران ریشه کم شدنی نیست و حیرت انگیزتر اینکه این نوع تن آسایی و بی نظمی با زندگیشان سازگارتر بود. کارگر جماعت معمولا به نوشیدن چای قناعت می کند. مردمان عادی ظاهراً و بر حسب عادت و سنت به قرص نانی از گندم، جو یا چاودار راضی هستند. اندیشمند آن عصر از خود می پرسید که این همه به کجا خواهد کشید؟ آیا خواستهای این فقیران (که نشریه ای در آن زمان نوشت « محتاطانه می توان گفت که خواستهای آنها تسکین یابد، اما احمقانه است که درمان پذیر تصور شود») برای بهبود و رفاه مملکت اساسی نیست؟ هر گاه این درجه و طبقه بندی که جامعه از داشتن آنها ناگزیر است از میان برود، بر سر جامعه چه خواهد آمد؟
اما این حیرت و آشفتگی که نمایانگر رفتار عام و گسترده ی آن عصر در مقابل توده ی نامنظم و بی شکل کارگری انگلستان است، بیانگر فلسفه ی آدام اسمیت نیست. اسمیت نوشت: « هیچ جامعه ای البته روی شکوفایی و خوشبختی نخواهد دید وقتی که بخش عمده و عده ی بیشماری از مردم آن فقیر و بدبخت باشند.» اسمیت نه تنها با جسارت و بی پروایی چنین قاطع ادای مطلب می کند بلکه سعی دارد نشان دهد که جامعه به هر صورت مدام روبه تکامل می رود، خواه ناخواه به سوی یک هدف مثبت کشانده می شود. حرکت جامعه نه بدان سبب است که کسی چنان خواسته یا مجلس قوانینی را به تصویب رسانیده یا آنکه انگلستان در جنگی پیروز شده است بلکه جامعه بدین علت حرکت می کند که در ورای همه ی این امور، نیرویی پویا نهفته است که کل جامعه را، مانند یک ماشین عظیم، قدرت و نیرو می بخشد و به حرکت درمی آورد.
اسمیت وقتی به صحنه ی انگلستان چشم می اندازد یک واقعیت مشخص و نمایان نظرش را جلب می کند و آن عبارت است از فایده عظیمی که از تقسیم دقیقه ای کار و تخصصی شدن آن حاصل می شود. وقتی به بازدید کارخانه ی سنجاق سازی رفت مشاهده کرد که در آنجا « یک مرد سیم را بیرون می کشد، دومی آن را صاف می کند، سومی آن را قطع می کند، چهارمی نوک آن را تیز می کند و پنجمی سر دیگر آن را گرد می کند. درست کردن سر سنجاق دو یا سه نوع فعالیت مشخص لازم دارد. ساختن نوک آن کاری است، سفید کردن سنجاق کاری دیگر. توی کاغذ پیچیدن آنها هم برای خود فن و حرفه ای است ... کارخانه ی کوچکی از این نوع را خود مشاهده کردم که فقط ده مرد در آن به کار مشغول بودند. با آنکه آنها بسیار فقیر بودند و با بی اعتنایی با ماشینهایی که در اختیارشان بود کار می کردند، وقتی که می خواستند و تن به کار می دادند قادر بودند روزانه در حدود دوازده پاوند [ تقریباً 5/5 کیلوگرم] سنجاق بسازند. در یک پاوند (5) تقریباً 4000 سنجاق به اندازه ی متوسط بود. بنابراین آن ده مرد، در روز، بیش از 48000 سنجاق تهیه می کردند. .... در صورتی که اگر جدا و جدا و مستقلاً کار می کردند ... مسلماً هر یک از آنها نمی توانست روزانه 20 سنجاق تهیه کند و شاید فقط یکی در روز می ساخت. ...»
شاید هیچ نیازی نباشد اشاره کنیم که شیوه های تولید امروزه تا چه حد پیچیده تر از قرن هجدهم است. اسمیت با همه ی روحیه شک و انکارش تحت تأثیر این کارخانه ی کوچک ده نفره قرار گرفته بود. اگر اسمیت از خاطرش می گذشت که ممکن است روزی تعداد کارگران به 10000 نفر برسد چه فکر می کرد. اما بزرگترین ارمغان این تقسیم کار، ترکیب و پیچیدگی آن نیست بلکه ساده کردن رنج و زحمت تولید است. امتیاز آن در قابلیت افزایش آن است که اسمیت آن را «وفور همگانی که می تواند به پست ترین درجات مردم هم برسد» توصیف کرده است. این وفور همگانی قرم هجدهم، از نظر صرفه و فایده در عصر نوین ما، پدیده ی شومی به نظر می رسد. اما هر گاه موضوع را از نظرگاه تاریخی آن بنگریم، اگر تعداد بیشمار کارگران را در قرن هجدهم انگلستان با یکی دو قرن پیش از آن مقایسه کنیم، بروشنی، چنانکه وجود آن نشان می دهد، پیشرفت و تکامل قابل ملاحظه ای را مشاهده می کنیم. اسمیت موضوع را جان دارتر توصیف می کند:
وسایل رفاه پیشه وری معمولی یا کارگر روزمزد را در یک کشور متمدن و پیشرفته ملاحظه کن آن وقت خواهی دید تعداد افرادی که در یک بخش، در بخشی بسیار کوچک، تهیه ی آن وسایل را بر عهده گرفته اند بیشمار است. مثلا همین کت پشمی که بر تن یک کارگر روزمزد است، هر قدر هم خشن و زمخت باشد، فرآورده همکاری تعداد بیشماری از کارگران است. چوپان، آنکه پشم را چیده و آماده می کند، کسی که آن را شانه می زند، رنگرز، نداف، ریسنده، بافنده، قصار (کسی که پارچه ها را نم می زند و صاف می کند) خیاط و جمعی دیگر. همه ی اینها باید هنرهای گوناگون خود را سر هم بگذارند تا به این محصول وطنی نظم و ترتیبی بدهند. گذشته از آن چه تعدادی تاجر و پیله ور باید به کار گرفته شوند ... تا چه حد تجارت و دریانوردی ... چند نفر کشتی ساز، دریانورد، بادبان ساز، ریسمان باف و ... .
هر گاه بخواهیم به همین سیاق تمام قسمتهای مختلف زندگی او را برشماریم: لباس و لوازم منزل، پیراهن زیر کتانی که بر تن می کند، کفشی که می پوشد، تختی که رویش دراز می کشد ... قفسه ی آشپزخانه که غذای خود را در آن می گذارد، زغال سنگی که برای سوخت از دل زمین می کند و آن را از راه دریا یا با گاری از راه دور، حمل می کند و دیگر لوازم و اسباب آشپزخانه و روی میز، از کارد و چنگال و بشقابهای گلی یا مفرغی که خوارک خود را در آن می نهد، دستهای مختلفی که می بایستی به کار بپردازند تا نان و گوشت او را فراهم آورند، شیشه ی پنجره که نور و حرارت را در داخل اطاق نگه می دارد و او را از باد و باران حفظ می کند، تمام دانش و هنری که برای فراهم آوردن زمینه ی ابتکار و ابداع زیبا و شادی آفرین، احتیاج است... هر گاه ما همه ی اینها را زیر ذره بین بگذاریم ... آن وقت مطمئن خواهیم شد که بدون یاری و همکاری هزاران نفر، لوازم آسایش کمترین فرد یک کشور متمدن فراهم نخواهد شد. حتی اگر تصور کنیم، ولو به اشتباه، که او به ساده ترین و آسانترین روش زندگی می کند. واقعاً ضرورتهای زندگی او را با لوازم لوکس و افراطی اشراف یا ثروتمندان مقایسه کنید آن وقت می بینید که وسایل اوتا چه اندازه ساده و ناچیز است. نیز باید گفت که این هم حقیقت دارد که، شاید، وسایل آسایش یک شاهزاده ی اروپایی همیشه از ضررتهای زندگی یک صنعتگر یا روستایی صرفه جو و خانه دار آن قدرها تفاوت نکند زیرا لوازم زندگی همینها هم چه سا بیش از وسایل تعدادی از پادشاهان افریقایی باشد که آقای مطلق زندگی و آزادی دهها هزار نفر وحشیهای هند هستند.
آنچه جامعه را به سوی افزایش اعجاب انگیز ثروت و غنا می راند، چیست؟ بخشی از آن به مکانیسم بازار مربوط است زیرا بازار قدرتهای خلاق انسان را در زمینه ای به کار برمی انگیزد، حتی او را مجبور می کند، که دست به ابداع و ابتکار بزند، نوآوری کند، فعالیت خود را گسترش دهد و خطر کند. اما این را هم باید گفت که در پس فعالیت بی آرام بازار، فشارهای بنیادی نهفته است. در واقع اسمیت قوانین عمیق و ریشه دار تحول را بخوبی مشاهده می کند که نظام بازار را به فعالیت شدید وامی دارد و آن را در جهت قابلیت تولید (6)، به صورت مارپیچ، به جلو می راند.
نخستین آن قوانین، قانون تراکم (7) است.
بجاست که یاد بیاوریم که آدام اسمیت در دورانی زندگی می کرد که پا گرفتن سرمایه دار صنعتی، تصور ثروتی را از سرمایه گذاریش در ذهن مجسم می کرد. ریچارد آرک رایت که در جوانی شاگرد سلمانی بود، در 1792 به هنگام مرگ، ثروتی معاد000ر500 پاوند باقی گذاشت. سمیوئل واکر (8) که کار خود را از آهنگری آغاز کرد و در روتردام (9) در یک دکان نعل بندی قدیمی ادامه داد، در محل آن، یک کارخانه ی فولاد سازی به ارزش 000ر200 پاوند به میراث گذاشت. جوسایا وج وود (10) که با پای چوبی، در اطراف کارخانه ی کوزه گری خود سیخ سیخ راه می رفت و اگر می دید که در کاری بیدقتی شده با خط بدی روی آن می نوشت « این کار شایسته وج وود نیست»، املاک بسیار و ثروتی معادل 000ر240باقی گذاشت. انقلاب صنعتی در دوره های اولیه، برای کسانی که به قدر کافی چابک، تیزهوش و کاری بودند، واقعاً کیسه ی پری از ثروت و تمول گذاشته بود که بربایند.
موضوع اصلی و هم و غم اکثریت سرمایه داران که قد برافراشته بودند، در اول و آخر و همیشه، این بود که پس اندازهای خود را جمع و متراکم کنند. در آغاز قرن نوزدهم برای تأسیس مدارس یکشنبه در منچستر مبلع 2500 پاوند جمع آوری شد. مجموع مبلغی که برای این کار خیر از سوی تنها کارفرمای مهم ناحیه که مؤسسه ی پنبه ریسی داشت پرداخت شد مبلغ 90 پاوند بود. این جوان که در آریستوکراسی صنعتی پا گرفته بود، پول خود را می توانست در کار بهترین صرف کند تا در کار خیریه ی غیر تولیدی- او باید پول خود را روی هم بگذارد و جمع کند و آدام اسمیت هم این کار را از صمیم قلب تأیید می کرد. بدا به حال کسی که سرمایه ی خود را روی هم نگذارد و آن را جمع نکند و آن کسی که به سرمایه ی خود دست درازی کند- « این آدم مانند کسی است که درآمدهای خود را از یک بنیاد خیریه بیرون بکشد و در کارهای بیهوده به کار اندازد. در این صورت او هزینه ی این تنبلی و بی فکری را از وجوهی خواهد پرداخت که نیاکانش با امساک پس انداز کردند تا در تعمیر و نگهداری صنعت به مصرف برسد.»
اما آدام اسمیت تراکم را صرفاً به خاطر تراکم تأیید نمی کند. بالاخره او هم یک فیلسوف بود، با داشتن همان نفرت فلسفی از بیهودگی غنا و ثروت. اسمیت در انباشت سرمایه، بر عکس، فایده ی بسیاری برای جامعه می دید زیرا سرمایه- هرگاه در راه به کار انداختن ماشین و تولید به مصرف برسد- آن تقسیم کار اعجاب انگیز را موجب می شود که نیروی تولیدی انسان را چندین برابر می کند. اما موضوع تراکم یکی دیگر از شمشیرهای دودم و بیانات دو پهلوی اسمیت است. داشتن شوق و ولع و حریص بودن در زندگی شخصی، نتیجه اش عاید اجتماع می شود. اسمیت از مشکلی که اقتصاددانان قرن بیستم با آن روبه رو خواهند شد غمی به دل راه نمی دهد: آیا تراکمهای خصوصی عملا راه خود را به سوی استخدامهای بیشتر باز خواهد کرد؟ در نظر او ظرفیت دنیا برای پیشرفت و تکامل بی نهایت است اما حجم بازار فقط در حد جفرافیایی خودش محدود است. اسمیت می گفت سرمایه ها را متراکم کنید فایده ی آن عاید دنیا می شود. البته در جو سالم و شادمانه ی زمان او هیچ دلیلی وجود نداشت که کسی نسبت به این کار بی میل باشد و همه ی کسانی که می توانستند، چنان می کردند.
اما- و مشکل اینجاست- تراکم بزودی به جایی می رسید که دیگر تراکم بیشتر ناممکن می شد. زیرا تراکم یعنی افزایش ماشین آلات و این یعنی تقاضای بیشتر برای کارگر و بدیهی است که آن هم دیر یا زود مزد بیشتر می طلبید تا آنکه منافع- که منبع اصلی تراکم بود- یکباره از بین می رفت. حالا چگونه می شد از روی این مانع پرید؟
این مانع با استفاده از قانون مهم دوم نظام، یعنی قانون افزایش جمعیت (11)، مرتفع می شد.
به نظر آدام اسمیت وضع کارگر هم مانند هر متاع دیگر تابع تقاضا و متناسب به آن است. وقتی مزدها بالا برود کارگر چند برابر می شود و اگر مزدها پایین بیاید شمار کارگر هم نقصان می پذیرد. اسمیت آن را خیلی ساده بیان می کند: « ... تقاضا برای کارگر را، مانند تقاضا برای هر نوع متاع دیگری، الزاماً مقدار عرضه ی کارگر تنظیم می کند.»
بر خلاف آنچه در نظر اول به نظر می رسد این مفهوم آن قدرها هم ساده نیست. در زمان اسمیت مرگ و میر کودکان در بین طبقات پایین به صورتی وحشتناک زیاد بود. اسمیت می گوید « غیر عادی نبود برای مادری که در ارتفاعات اسکاتلند زندگی می کرد، از دوازده کودک فقط دو تا باقی بمانند.» در بیشتر نقاط انگلستان نیمی از کودکان قبل از آنکه به چهار ماهگی برسند می مردند و تقریباً در همه جا نیمی از کودکان بیش از نه تا ده سال عمر نمی کردند. سوء تغذیه، شرایط بد زندگی و انواع بیماریها از مردم فقیر و بینوا باج سنگین می گرفت. از این رو هر چند افزایش مزدها ممکن بود در میزان تولد اثر کمی بگذارد اما انتظار می رفت تأثیر آن بر روی کودکانی که رشد یافته به سن کارگری برسند قابل ملاحظه باشد.
بدین سان اگر تأثیر اولیه ی تراکم این بود که مزدهای طبقه کارگر بالا برود، این تأثیر را هم داشت که موجب افزایش تعداد کارگران بشود. در اینجا مکانیسم بازار وارد معرکه می شود. همان طور که بالا رفتن قیمت دستکش باعث می شد که مقدار زیادی از آن تولید شود و افزایش تولید آن به نوبه خود در پایین آوردن بهای آن اثر می بخشید، به همین ترتیب بالا رفتن مزد کارگر تعداد بیشتری کارگر را جلب می کرد و فزونی تعداد کارگران در جهت معکوس به سطح مزدها فشار وارد می کرد. اما افزایش جمعیت هم مانند تولید دستکش- تا آنجا که به موضوع مزد ارتباط پیدا می کند- یک نوع بیماری خود درمان است.
حاصل این می شود که تراکم در امنیت کامل به راه خود ادامه می دهد. بالا رفتن مزدها که معلول آن است و تهدیدی است که تراکم بیشتر را زیان آور می کند، از طریق افزایش جمعیت، تعدیل می شود. تراکم نخست منتهی می شود به آنجا که از حرکت باز ایستد و متوقف شود بعد به موقع و سر بزنگاه آزاد می شود و خود را نجات می دهد. مانع بالا رفتن مزدها، از طریق افزایش جمعیت، مرتفع می شود و مزدهای خیلی بالا را عملی و پذیرفتنی می سازد. نکته ی جالب این است که در این فرایند خود به خود بیماری و درمان، کنش و واکنش، می بینیم همان عاملی که به نظر می رسد نظام را به زوال و نابودی می کشاند خود، پنهانی و زیرکانه، شرایط لازم را برای بهبود و سلامت آن فراهم می آورد.
بدین سان می بینیم که اسمیت برای جامعه یک زنجیره ی عظیم بی انتها ایجاد کرده است. به همان اندازه که این رشته ها، با نظمی ریاضی و غیر قابل اجتناب، به یکدیگر می پیوندند، جامعه شروع می کند به پیشرفت و حرکت به جلو. از هر نقطه ای که مکانیسم بازار به کار افتد نخست شروع می کند به تنظیم و یکنواخت کردن کار و سرمایه در حالات گوناگونشان، و توجه دارد کالاهایی که تقاضای بیشتری دارد، به مقدار کافی و لازم، تولید شود و مراقب است که بهای آنها،بر اثر عامل رقابت، دائماً به قیمت تمام شده ثابت بماند. علاوه بر آن، جامعه پویاست. از همه نقطه آغاز، نخست تراکم ثروت حاصل می شود که نتیجه ی آن تسهیلات و امکان افزایش تولید و تقسیم کامل کار خواهد بود. تا اینجا بسیار خوب است. اما به علت تراکم، وقتی سرمایه داران برای اداره ی کارخانه های جدید به کارگران روی می آورند مزدها بالا می رود. چون مزدها بالا رفت تراکم دیگر فایده ای ندارد. نظام در معرض تهدید به سقوط قرار می گیرد. اما در همین حال کارگران از افزایش مزدها استفاده و آن را صرف پرورش کودکان و کاهش مرگ و میر می کنند. بدین طریق عرضه ی کارگر فزونی می گیرد. با زیاد شدن جمعین دوباره رقابت بر مزد کارگران فشار وارد می آورد. در نتیجه تراکم همچنان آغاز می شود و ادامه می یابد و بدین طریق مارپیچ دیگری برای بالا رفتن جامعه آغاز می شود.
این مطلب که اسمیت شرح می دهد یک دور بازرگانی (12) نیست. یک فرایند طولانی است، یک تحول دیر به دیر است، و شگفت اینکه حتمی الوقوع است. تنها شرطش این است که مکانیسم بازار از زوال خود منحرف نشود. همه چیز، به صورتی غیر قابل تصور و مجزا، به حلقه های پیشین وابسته است. یک ماشین عظیم تقابل و مبادله ایجاد شده که کل جامعه را در خود گرفته است، فقط ذوق و سلیقه عامه - که راهنمای تولید کنندگان است- و منابع مادی واقعی ملی از زنجیره ی علت و معلول برکنارند.
از آن گذشته می بینیم آنچه پیش بینی شده، سیر امور را در حال پیشرفت و تکامل نشان می دهد. درست است که افزایش تعداد کارگران همواره مزدها را به سوی یک سطح ثابت و ماندگار می برد ولی معنای آن این نیست که آن را در سطح ثابت نگه می دارد. تا وقتی که فرایند تراکم همچنان ادامه دارد- و به نظر اسمیت این فرایند در زمانی دراز عمل می کند- جامعه واقعاً فرصتهای بی نهایت در اختیار دارد که بر مقدار آن بیفزاید. اسمیت نمی خواهد مدعی شود که دنیای او بهترین دنیای ممکن است. او کتاب کاندید (ساده دل) ولتر را خوانده است، خودش هم دکتر پانگلوس نیست، اما دلیلی هم وجود ندارد که چرا دنیا نباید در مسیر تکامل و پیشرفت به جلو برود. حقیقت این است که اگر مکانیسم بازار را به حال خود واگذاریم و اجازه دهیم که قوانین مهم جامعه به خودی خود به کار افتند، راهی جز این در پیش نخواهد بود که پیشرفت حاصل شود.
در آن دورهای بسیار طولانی، در ورای افق، می توان مقصد نهایی جامعه را به چشم دید. در آن هنگام سطح «طبیعی» مزدها، پس از رشد تدریجی و طولانی، به سطح ماندگار می رسد وقتی که بالاخره جامعه منابعش به آخر رسیده و دیگر نمی تواند به فرایند تراکم ادامه دهد. در آن موقع به مالک زمین خوش خواهد گذشت زیرا جمعیت به حد کافی زیاد شده و به زمین، به این ذخیره و عرضه ثابت و خداداده، روی خواهد آورد. اما سرمایه دار سرنوشت سخت و رنج آوری خواهد داشت. زیرا هر قدر ثروت بیحساب، افزایش یابد سرمایه دار غم هزینه ی اداره ی تشکیلات خود را خواهد داشت و سود کمی برایش به جا می ماند. بنابراین او آدمی خواهد بود سختکوش با درآمدی کافی، اما نه در ناز و نعمت. مجسمه ای خواهد بود شگفت انگیز و نشان دهنده ی فقر و غنا، هر دو.
اما، هنوز تا جامعه ای که بتوان در آن قرار و آرامشی یافت، راه درازی در پیش است. بین دنیای آدام اسمیت و آن آسایشگاه نهایی اطمینان بخش، فاصله بسیار است و کارهای زیادی در پیش که باید انجام پذیرد و وقت بسیاری باید صرف جزئیات آن بشود. کتاب ثروت ملل یک برنامه ی عملی است نه طرحی کلی برای یک « ارمانشهر».
کتاب آرام آرام جای خود را باز کرد. هشت سال طول کشید تا از آن، در پارلمان، نامی برده شد. اولین کسی که از آن یاد کرد جیمز فاکس (13) بود. قدرتمندترین عضو مجلس عوام (کسی که بعدها اقرار کرد در واقع کتاب را نخواهد بوده است). بدین ترتیب کتاب را یک دوست و هم پیمان نامنتظر معرفی کرد. سرمایه دارانی که قد برافراشته بودند- خوب است توجه کنیم که این طبقه ی قدرتمند و تازه به دوران رسیده از عقاید قرن بیستم درباره ی تساوی یا عدالت اقتصادی ناراحت نبود- در رساله ی اسمیت توجیه نظری کاملی در وضع قانون کارخانه، در مقابل مخالفان خود، یافتند. حقیقت این است که اسمیت از « حرص و درنده خویی و پستی و روحیه ی انحصار طلبی تاجران و کارخانه داران» مطالبی نوشته و گفته است که آنها « نه رهبران بشریت هستند و نه باید باشند» اما همه ی این اظهارات به خاطر نتیجه ای که اسمیت از تحقیقات خود به دست آورد و گفت « بازار را به حال خود واگذارید»، نادیده گرفته شد.
اما مقصود اسمیت از این بیان چیز دیگری بود و معنایی که دنباله روهای او از آن بیرون کشیدند چیزی دیگر. چنانکه گفتیم اسمیت حامی و طرفدار هیچ طبقه ای نبود. او بنده ی نظام خود بود. تمام فلسفه ی اقتصادی او از ایمان بی چون چرای خودش به « قدرت و قابلیت بازار» که نظام را به عالیترین نقطه رهبری خواهد کرد، ریشه می گرفت. بازار- این ماشین شگفت انگیز اجتماعی- را اگر به حال خودش واگذارند، مراقب نیازهای جامعه خواهد بود. و در نتیجه قوانین تحول، عروج جامعه را به سوی خیر معهود، بر عهده خواهد گرفت. اسمیت نه ضد کارگر بود و، نه ضد سرمایه دار. اگر گرایشی داشت بیشتر به سوی مصرف کننده بود و، نوشت «مصرف تنها هدف و مقصد هر نوع تولید است» و به اصلاح نظامهایی مبادرت ورزید که سود تولید کننده را بر مصرف عامه مقدم می داشت.
اما صاحبان صنایع که قد برافراشته بودند، در ستایش اسمیت از بازار آزاد و بی مانع؛ به آن توجیه نظری که برای جلوگیری از اقدامات حکومت در اصلاح شرایط رسوای آن روزگار احتیاج داشتند دست یافتند. زیرا نظریه ی اسمیت بی گفت و گو به دکترین آزادی عمل در اقتصاد منجر می شد. نظر آدام اسمیت این بود که هر چه حکومت کمتر مداخله کند بهتر است. حکومتها همگی ولخرج، بدون مسؤولیت و غیر مولد هستند. اما با همه ی اینها- آن طور که ستایشگرانش پس از مرگ او را معرفی کردند- او لزوماً مخالف همه ی اقدامات حکومت نبود که مآلا هدفش تعالی و رفاه عمومی تواند بود. مثلا نسبت به تأثیر سوء تولید انبوه که موجب کودنی افراد می شد هشدار می داد- « فهم و درک بیشتر انسانها لزوماً با به کار افتادن آن تقویت می شود و شکل می گیرد. کسی که همه ی عمرش درگیر و دار چند کار ساده و یکنواخت سپری می شود ... معمولا تا آن حد که برای انسان امکان دارد جاهل و احمق باقی می ماند.» و پیشگویی می کند که این کار فضایل انسانی را در کارگر به حداقل می رساند « مگر آنکه حکومت برای جلوگیری از آن به خود زحمت بدهد.» همچنین او به تعلیمات عمومی ابراز علاقه می کند تا یک شهروند، یک کارگر، در سطحی بالاتر از دندانه ی بی فهم و شعور یک ماشین عظیم قرار بگیرد.
آنچه اسمیت با آن مخالفت می ورزد مداخله ی بیجای حکومت در مکانیسم بازار است. او با ایجاد مانع در امر واردات و صادرات مخالف است. با قوانین حکومت که مانع رقابت در صنعت می شود مخالف است. از اسراف ورزیهای حکومت در راه هدفهای غیر تولیدی ناراضی است. توجه داشته باشیم که همه ی این فعالیتهای حکومت در اصل به سود طبقه ی تاجر تمام می شود. اسمیت هرگز با این مسأله- که اسباب نگرانی نسلهای بعد را فراهم آورد- خود را آشنا نکرده است که آیا حکومت، وقتی که با وضع قوانین بهبود و رفاه وارد معرکه می شود، مکانیسم بازار را تضعیف می کند یا تقویت. در زمان اسمیت، غیر از توجه کمی به حال فقیران، عملا قانونی برای بهبود و رفاه وجود نداشت- حکومت یار و متفق آشکارای طبقات حاکمه بود و بزرگترین زورگویان در حکومت یا زمینداران بودند یا صاحبان صنایع که بیش از همه منتفع بودند. این سؤال که آیا طبقه ی کارگر هم می تواند در فعالیتهای اقتصادی رای و نظری داشته باشد، به ذهن هیچ آدم حسابی خطور نمی کرد.
بزرگترین دشمن نظام اسمیت حکومت، به خودی خود، نیست، بلکه انحصار طلبی است، به هر شکلی که باشد. آدام اسمیت می گوید: « مردمی که در یک رشته ی تجاری هستند بندرت دور هم جمع می شوند مگر آنکه مذاکراتشان به توطئه ای بر علیه عامه خاتمه یابد یا به طریقی، با حقه و دوز و کلک، قیمتها را بالا ببرند.» و اشکال ادامه ی این رسم و راه بیشتر نه بدان جهت است که آنها پیش خود اخلاقاً در خور سرزنش و ملامت هستند- چون بالاخره همه ی اینها نتیجه ی اجتناب ناپذیر منافع خصوصی است- بلکه در این است که این روش موجب کاستی روال و جریان آرام و عادی کار بازار می شود و البته حق با اسمیت است. هر گاه روال کار بازار در تولید مقدار زیاد کالا، با پایینترین قیمت ممکن، متوقف شود هر چه در کار بازار مداخله کند الزاماً سطح رفاه و بهبود جامعه را پایین می آورد. مثلا هر گاه، مانند زمان اسمیت، استاد کلاه دوز، در هر جای انگلستان، نتواند بیش از دو شاگرد استخدام کند و استاد چاقو ساز در شفیلد نتواند بیش از یک شاگرد داشته باشد، نظام بازار قادر نخواهد بود فواید خود را به تمامی عرضه کند. اگر، چنانکه در عصر اسمیت بود، گدایان بینوا به بخشهای محلی خود پابسته باشند و آنها را مانع شوند که در پی کاری، هر جا که باشد، بروند بازار نمی تواند در جایی که به کارگر احتیاج دارد، کارگر را به سوی خود بکشاند. یا اگر، چنانکه در دوران اسمیت بود، به شرکتهای بزرگ در تجارت خارجی انحصاراتی داده شود، عامه ی مردم نمی توانند کالاهای خارجی را به قیمت ارزان به دست آوردند.
اسمیت می گوید به همین جهت تمام این موانع باید از میان برداشته شود. باید بازار را آزاد گذاشت تا در بهای اجناس، میزان مزدها و سود و تولید، سطح طبیعی خود را بیابد. هر چه در بازار بیشتر مداخله شود فقط زیانش به ثروت واقعی ملت می رسد. از آنجا که هر اقدام حکومت- حتی قوانینی که ملزم می کرد کارخانه ها را تمیز و سفید، نگه دارند یا از پابند کردن کودکان به ماشین ممانعت می کرد- ممکن بود به ایجاد سد و مانع در راه فعالیت آزاد بازار تعبیر شود. از کتاب ثروت ملل براحتی نقل قول می شد که او با وضع ابتدایی ترین قوانین بشر دوستانه مخالفت می ورزد . بدین سان، مشاهده می کنیم که در کمال بی عدالتی، مردی که نسبت به حرص و ولع صاحبان صنایع قرن هجدهم، هشدار می داد و می گفت که آنها « معمولا علاقه مندند عامه ی مردم را فریب دهند و حتی آنها را تحت فشار بگذارند» چنان معرفی می کنند که گویی ولینعمت مقدس و مدافع اقتصادی آنهاست. حتی امروز هم- بدون توجه به فلسفه ی عملی او- او را به چشم یک اقتصاددان محافظه کار می نگرند در حالی که او واقعاً و آشکارا با انگیزه های تاجران بیش از اقتصاددانان «طرح نو» (14) سر مخالفت داشت.
همه ی دنیای شگفت انگیز آدام اسمیت، از جهتی، شاهد گویای این اعتقاد در قرن هجدهم است که خواستار پیروزی ناگزیر عقل و نظم و ترتیب بر هرج و مرج و مطلق العنانی بود. اسمیت می گوید سعی نکن کار خوب بکنی. بگذار خوبی، به خودی خود، در کنار خودخواهی سربلند کند. چگونه او در مقام فیلسوف می خواست چنین ایمانی را در ماشین عظیم جامعه جا دهد و غرایز خودخواهانه را لگام بزند و آنها را به فضایل اجتماعی بدل سازد؟ اسمیت اطمینان داشت که عقاید فلسفی او نتایجی به بار خواهد آورد. او اصرار می ورزید که کار درست این است که دو طرف دعوا، و نه دولت، به داروی در کنار هم بنشینند زیرا در این صورت منافع خصوصی آنها را هدایت می کند که اختلاف خود را به سرعت رسیدگی و رفع کنند. او برای سازمانهای تجاری که به تازگی سربلند کرده و سرکت نامیده می شدند، آینده روشنی نمی بیند چون بشدت غیر محتمل است که چنین سازمانهای غیر شخصی بتوانند تا به آن اندازه منافع خصوصی لازم حاصل کنند که زیر بار تعهدات پر زحمت و بغرنج بروند. اسمیت حتی از بزرگترین جنبش انسان دوستانه، نظیر الغای بردگی، به دفاع می پردازد و به صراحت می گوید بهتر است بردگی لغو شود زیرا اگر چنین کنیم احتمال دارد که مآلا ارزانتر و سودمندتر تمام شود.
تمامی دنیای پیچیده و نامعقول تبدیل شده است به طرح معقولی که در آن همه ی افراد انسان بخوبی به سوی قطب ساده ای که جلب نفع و دفع ضرر باشد جذب شده اند. این نظام عظیم به کار افتاده است: نه بدان علت که انسان آن را راه می برد بلکه بدین سبب که نفع خصوصی و رقابت راهها را به سوی درست هموار می کنند. حداکثر کاری که آدم باید انجام دهد این است که به این جاذبه طبیعی مدد رساند و هر مانعی را که بر سر راه آزادی فعالیت این جامعه ی مادی قرار گرفته از میان بردارد و از فعالیتهای گمراه کننده برای فرار از بستگی به آن دست بکشد.
با این همه دنیای آدام اسمیت با چاشنی خاص قرن هجدهم، با اعتقاد او درباره ی خرد گرایی (15)، قانون طبیعی، مکانیکی شدن زنجیره ای کنش و واکنش انسانی، ارزشهای والای خود را دارد. از یاد نبریم که بزرگترین امتیاز و فایده نظام به مصرف کننده اختصاص داشت، نه به تولید کننده. در فلسفه ی زندگی روزانه، این نخستین بار است که مصرف کننده به تخت نشسته است.
حال ببینیم از این همه چه بر جا و پایدار مانده است.
از طرح مهم تکامل چیزی به جا نمانده است. خواهیم دید که اقتصاددانانی که از پی آمدند آن را عمیقاً تغییر داده اند. اما خوب است دنیای آدام اسمیت را چنان نبینیم که او فقط برای رسیدن به نظراتی که دور از دسترسش بود به اقداماتی ابتدایی دست یازیده است. اسمیت دانشمند اقتصاد دنیای پیش از سرمایه داری بود. او زنده نماند تا ببیند چگونه نظام بازار مورد تهدید شرکتهای عظیم قرار گرفت و قوانین تراکم و ازدیاد جمعیت بر اثر توسعه و بسط جامعه شناسی در ظرف پنجاه سال بعد، یکباره دیگرگون شد. در آن زمان که اسمیت زندگی می کرد و کتاب می نوشت هنوز پدیده ای که شاید می توان آن را « دور بازرگانی» نامید، پیدا نشده بود. دنیایی که او توصیف می کرد همان دنیای موجود بود و نظام بندی (16) آن، هر چند مکانیکی، با توضیحاتی که می داد تناسب داشت.
اما باید گفت که اسمیت از درک مطلبی غافل مانده است. درست است که او تکامل را در جامعه دید اما انقلاب را ندید- انقلاب صنعتی را. اسمیت در نظام کثیف و زشت کارخانه، در شکل تشکیلات بازرگانی که به تازگی سعی کرده بود یکپارچه شود یا در فعالیت ضعیف روزمزدبگیرها، که به فکر افتاده بودند تشکیلاتی به منظور حمایت از منافع خویش به وجود آورند، تظاهرات اولیه نیروهای اجتماعی نوین و بسیار قدرتمند و توفنده را نتوانست ببیند. نظام او چنین تصور می کرد که انگلستان قرن هجدهم، همچنان برای همیشه، بدون تغییر، باقی خواهد ماند و فقط از جهت کمی رشد خواهد کرد؛ جمعیت بیشتر، کالای بیشتر، ثروت بیشتر. اما از لحاظ کیفی تغییری نخواهد کرد. نظام او پویا خواهد بود اما در یک اجتماع ایستا رشد می کند ولی هیچ گاه بالغ نمی شود.
با این همه، گرچه نظام تکامل به کناری نهاده شده، چشم انداز گسترده ی بازار همچنان اهمیت خود را حفظ کرده است. یقین است که آدام اسمیت بازار را « کشف» نکرده است. دیگران، قبل از او، راجع به چگونگی مداخله ی نفع خصوصی و رقابت در تدارک نیازهای جامعه مطالبی نوشته اند، اما اسمیت نخستین کسی بود که فلسفه ی کامل عملی را که چنین مفهومی بدان نیاز داشت، دریافت. و اولین کسی بود که طرح کلی آن را به شیوه ای وسیع و منظم فرمول بندی کرد. او مردی بود که نخست وضع اقتصادی انگلستان را سر و سامان بخشید و بعد تمامی دنیای غرب را. بخوبی دریافت که چگونه بازار جامعه را به هم می پیوندد و اولین کسی است که بر پایه ی دریافتهای خود بنای عظیمی از نظم جامعه بر پا داشت. اقتصاددانان بعدی به توصیف اسمیت از بازار پیرایه ها خواهند بست و با نگرانی نقایصی را که بعدها در آن پیدا شد، جست و جو خواهند کرد. هیچ یک از آنان بر روی ثروت و آن نوع زندگی که اسمیت بر مبنای آنها، دورنمای زندگی را رنگ زده ، مهر تأیید نخواهد زد.
با همه ی اینها وسعت دید و معلومات اسمیت قابل ستایش بسیار است. فقط در قرن هجدهم می شد چنین کتاب عظیم، مطمئن، همه پذیر، عمیق و طعن آمیزی به رشته تحریر کشید. کتاب ثروت ملل و کتاب نظریه احساسات اخلاقی، هر دو، در حقیقت نشان می دهند که اسمیت این مفهوم خارق العاده را که طبیعت بشر به خودی خود نیروی محرک و الزام آور تاریخ است، تکامل بخشیده است- نیرویی که خود را با شوق و شوری که در راه ترقی و تعالی و بهبود خویش به کار می اندازد نشان می دهد. از آن گذشته، کتاب ثروت ملل با مشاهدات دقیق و نافذ خود ما را تکان می دهد. اسمیت صد و پنجاه سال از وبلن (17) پیش می گیرد وقتی که می نویسد: « مهمترین شادی و خوشی بیشتر مردم ثروتمند از ثروت، عبارت است از نمایش و جلوه های ثروت، و در نظر آنان این خودنمایی وقتی به حد کمال می رسد که ببینند نشانه های فریب آمیز دولتمندی را فقط خودشان مالک هستند و نه هیچ کس دیگر.» اسمیت به واقع دولتمرد پیشتاز عصر خویش است وقتی که می نویسد: « اگر هر یک از ایالات امپراتوری انگلستان نتواند سهم و اعانه ی خود را برای حمایت از تمامیت امپراتوری بریتانیا بپردازد، البته زمانی فرا خواهد رسید که بریتانیای کبیر هم از صرف هزینه در دفاع از آن ایالت، به هنگام جنگ، شانه خالی خواهد کرد و از حمایت از مؤسسات کشوری و لشکری، به هنگام صلح، دریغ خواهد ورزید و سعی خواهد کرد نظرات و طرحهای آتی خود را، به تناسب شرایط و موقعیتها، تقلیل دهد و در حد وسط نگهدارد.»
چه بسا دیگر هیچ اقتصاددانی قادر نباشد مانند اسمیت بدین سان دوران خود را زیر نظر بگیرد. به یقین کسی را هم تاکنون به این حد روشن و آرام، عاری از سرکشی و نافرمانی، منتقدی چنین نافذ و بدون کینه و عداوت و چنین خوشبین، بی آنکه خیالپرور باشد، نمی شناسیم. تردید نیست که او در تکوین عقاید زمان خویش سهیم بوده است و در پیشبرد آنها کمک کرده است. قرن هجدهم عصر انسان دوستی و تعقل بود در حالی که هر دو آنها ممکن بود قلب شود و در راه مقاصد تجاوزکارانه و بیرحمانه ترین هدفها به کار افتد. اسمیت هیچ گاه وطن پرست افراطی، اهل جدل و دفاع، یا سازشکار نبوده است. او در کتاب نظریه احساسات اخلاقی نوشته است: « این همه کوشش و تکاپو و جنب و جوش در این دنیا به چه منظوری است و رو به چه مقصدی دارد؟ حاصل این همه حرص و ولع و جاه طلبی چه خواهد بود؟ از تحصیل ثروت و کسب قدرت و مقام چه نتیجه ای عاید می شود؟» کتاب ثروت ملل پاسخ او را تهیه دیده است: همه ی این تلاشهای آلوده که در راه مال اندوزی و کسب شکوه و جلال به کار می رود آخرین توجه و تحلیل خود را در بهبود و آسایش عامه ی مردم می تواند یافت.
اسمیت در روزهای آخر حیاتش از حرمت و افتخار بهره داشت. برک (18) برای دیدار او به ادینبره سفر کرد. او به سمت رئیس دانشگاه قدیمی خودش در گلاسگو برگزیده شد. در زمان حیات خویش شاهد ترجمه ی کتاب ثروت ملل به زبان دانمارکی، فرانسه، آلمانی ‌ایتالیایی و اسپانیولی بود. فقط آکسفرد او را نادیده گرفت و هرگز به صرافت نیفتاد که محبتی در حق او روا دارد و درجه ای افتخاری به او عطا کند. وقتی پیت (19)، که بعدها نخست وزیر شد، با رجال انگلستان نظیر ادینگتون (20)، ویلبرفورس 021)، گرنویل (22) ملاقات داشت، از آدام اسمیت هم دعوت شد که حضور داشته باشد. وقتی فلسوف پیر قدم به درون سالن نهاد همه از جا برخاستند. او گفت: « آقایان محترم بنشینید،» پیت پاسخ داد: « نه ما ایستاده خواهیم ماند تا نخست شما بنشینید، همه ما شاگردان شما هستیم.»
در 1790 اسمیت دیده از جهان فرو بست. 67 سال داشت. عجیبت این است که درگذشت او، به نسبت، توجه کمتری برانگیخت. مثل اینکه مردم خیلی سرگرم انقلاب فرانسه و نگران آن بودند و انعکاس آن شاید تنها در محافل انگلستان طنین افکنده بود. او را در گورستان کلیسای کنونگیت (23) به خاک سپردند؛ در گوری بسیار ساده، که بر روی آن نوشته شده است: آدام اسمیت، نویسنده ثروت ملل، در اینجا خفته است. بنای یادگاری ماندنی تر از آن نمی توانیم به خاطر بیاوریم.

پی نوشت ها :

1- price signal
2- Sir John Byng
3- Vale
4- Sir Richard Arkwright، مخترع انگلیسی ماشین ریسندگی. (1732-1792)
5- هر پاوند برابر است با 453/59237 گرم.
6- productivity
7- the law of accumulation
8- Samuel Walker
9- Rotherham
10- Josiah Wedgwood
11- the law of population
12- business cycle
13- Charles James Fox، خطیب و سیاستمدار انگلیسی از حزب ویگ.
14- New Deal، سیاست اقتصادی روزولت رئیس جمهور امریکا در دهه ی 1930.
15- rationality
16- systematization
17- Veblen
18- Edmund Burke، دولتمرد و نویسنده انگلیسی (1729-1797).
19- (William Pitt (The Younger)، دولتمرد و خطیب پارلمانی انگلیسی (1759-1806).
20- Addington
21- Wilberforce
22- Grenville
23- Canongate

منبع مقاله :
هایلبرونر، رابرت، بزرگان اقتصاد، ، احمد شهسا، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ سوم، بهار 1387



 

 

0
نظر

رؤیاهای سوسیالیستهای آرمان گرا (1)

نويسنده : حسین رضایی

رؤیاهای سوسیالیستهای آرمان گرا (1)

رؤیاهای سوسیالیستهای آرمانگرا (1)



 

نویسنده: رابرت هایلبرونر
مترجم: احمد شهسا



 

فهم این مطلب که چرا مالتوس و ریکاردو دنیا را تیره و تاریک دیده اند چندان دشوار نیست. انگلستان در دهه ی 1820 برای زندگی جایی بی روح، ملال انگیز و گرفته بود و گرچه پس از تلاش و مبارزه ای طولانی در آن قاره پیروزمندانه سر برداشت، اما چنین می نمود که در درون با مبارزه ای سخت تر درگیر است. زیرا برای هر کس که توجهی داشت روشن بود که سر برآوردن نظام کارخانه و تولید صنعتی، هزینه ی سرسام آوری برای جامعه به بار می آورد و روز رسیدگی و تصفیه حساب را نمی شد برای همیشه به تعویق انداخت.
واقعاً شرح و نقل شرایطی که روزهای اولیه ی کار در کارخانه ایجاد کرده بود چنان هول انگیز است که خواننده ی عصر ما از خواندن آن مو بر تنش راست می شود. در 1828 مجله ی لاین (1)، مجله رادیکال آن زمان، از قول رابرت بلینکو(2)، یکی از هشتاد کودک فقیری که به کارخانه ای در لودهام (3) فرستاده شده بود، داستانی باور نکردنی چاپ کرد. پسر و دختر را- همه ی آنها در حدود ده ساله- شب و روز تازیانه می زدند، نه تنها به علت خطای کوچکی که از آنها سر می زد، بلکه هم برای اینکه واحد صنعتی بیحال و خواب آلود را تحریک کنند و به هیجان بیاورند. شرایط در لودهام، در مقایسه با کارخانه ای دیگر در شهر لیتون (4) که بلینکو سرانجام به آنجا فرستاده شد، انسانی تر بود. در لیتون کودکان دست و پا می زدند و تقلا می کردند که همراه بچه خوکها را به آبشخور برسانند. آنها را لگد می زدند. سیخونک می زدند و مورد تجاوز جنسی قرار می دادند. یکی از کارفرمایان به نام نیدهام (5) عادتی زشت و آزار دهنده داشت؛ گوش بچه ها را چنان با ناخن فشار می داد که به گوشت برسد. سرکارگر ماشین حتی عادت بدتری داشت؛ اوبلینکو را از مچهایش به بالای ماشینی آویزان می کرد و چون زانوهایش آویزان و خم می شد وزن سنگین خود را روی شانه های او می انداخت. این بچه ها همگی در سرمای زمستان تقریباً لخت بودند (مثل اینکه از این دیگر آزاری (6) بی دلیل لذت می بردند) و دندانهایشان از سرما به هم می خورد.
تردید نیست که چنین خشونتهای هولناک استثنا بود نه قاعده و ظاهراً تعصب اصلاح طلب (7) به واقعه شاخ و برگ داده است. اما با همه ی مبالغه ها، همین داستان به خوبی جو محیط را که در آن چنین اعمال غیر انسانی و سنگدلانه، به بهانه ی تنظیم و ترتیب امور، به طور طبیعی پذیرفته شده است توصیف می کند. حتی مهمتر از آن اینکه هیچ کس به این امور اعتنا و توجهی نمی کرد. شانزده ساعت کار روزانه امری غیر عادی نبود. آنها را ساعت شش صبح، تازه و سرزنده با نیروی کار، پای پیاده به کارخانه می راندند و ساعت ده شب، خسته و کوفته، به خانه بر می گرداندند. به منظور اعمال حداکثر ذلت و خواری، نگهبانان کارخانه ها، به کارکنان خود اجازه نمی دادند ساعتهای خود را همراه داشته باشند و تنها ساعت اعلام و اخطار کارخانه هم در همان چند دقیقه ای که بخیلانه برای خوردن غذا وقت داده شده بود، شتابی عجیب داشت. صنعتداران (8) توانگر و بسیار دوراندیش چه بسا دلسوزی می کردند و از این اعمال متأسف بودند، اما مدیران کارخانه یا رقیبان سخت دل آنها، ظاهراً، به این اوضاع با بی اعتنایی می نگریستند.
با این همه، تنها علت ناراحتی، وحشت و رنج شرایط کار نبود. ماشینی شدن که رواج یافته بود، یعنی خشم و عصیان، یعنی جابه جا شدن کار از دستهای کارگر به آهن و پولاد که زبان شکایت ندارد. در اوایل 1779 گروهی در حدود هشت هزار کارگر به کارخانه ای حمله کردند و آن را آتش زدند و با خاک یکسان کردند، فقط به علت تصور مبارزه طلبی بی جهت و نامعقولی که از کارآیی مکانیکی و بی آرام ماشین در ذهنشان راه یافته بود. در 1811 چنین اعتراضهایی بر ضد تکنولوژی سراسر انگلستان را فرا گرفت. در همه ی نقاط، کارخانه های ویران شده به چشم می خورد و، بر اثر آن، این عبارت بر سر زبانها افتاده بود که « این کار لاد است.» شایعه این بود که سلطان لاد یا ژنرال لاد فعالیت این گروه را رهبری می کند. که البته درست نبود. لادیون یا لادایت ها (9) با نفرت شدیدی کارخانه ها را به آتش می کشیدند- کارخانه هایی را که چون زندان می دانستند و کار روزمزد، که آنها خوار می شمردندش، هنوز در آنها متداول بود.
این آشوب و درهم ریختگی، بدبینی و هراسی واقعی نسبت به آینده ی مملکت برانگیخت. ریکاردو، بین افراد سرشناس و محترم، تقریباً تنها کسی بود که پذیرفت چه بسا ماشینی شدن همیشه به نفع آنی کارگر نباشد و به خاطر ابراز چنین عقیده ای گفته می شد که او این دفعه از تیزهوشی و فراست خود بی بهره مانده است. اما دیگر صاحبنظران تا به این حد دستخوش احساس نبودند و می دیدند که کمترین نظم و ترتیب موجود هم دیگر باقی نمانده و لازم است به سرعت به آن سر و سامان داد. طبقات نجیب و آبرومند، نشانه های فرا رسیدن کشتار و جنگهای هولناک داخلی را به چشم می دیدند. ساوذی (10) چنین نوشته است: « در این لحظه ما را هیچ چیز، غیر از قشون، از آن فاجعه ی بسیار دهشتناک که رستاخیزی بود از سوی فقرا بر علیه اغنیا، حفظ نمی کرد. حالا این قشون چه مدت می تواند دوام بیاورد و سرپا بماند، سؤالی است که من جرأت نمی کنم از خودم بپرسم.» و والتر اسکات افسوس می خورد که، « ... مملکت در زیر پای ما خراب و لگد مال شد.»
پس نباید تعجب کنیم که چرا مالتوس و ریکاردو پیام آوران تیرگی و ستیز بودند.
در تمام این دوران رنج و ظلمت، نقطه ی امیدی در انگلستان، چون چراغ دریایی در میان طوفان، سوسو می زد. در کوهستانهای صخره ای اسکاتلند، به فاصله ی چاپار یک روزه، در کشوری تا به آن حد بدوی و ابتدایی که راهدار آن در وهله ی نخست از دریافت سکه های طلا (که پیشتر آن را ندیده بود) ابا داشت، ساختمان آجری یک کارخانه ی شش طبقه ی بدنما به نام نیولانارک (11) به چشم می خورد. در راههای کوهستانی گلاسگو جویباری دایمی از جهانگردان در حرکت بود- بین سالهای 1825-1815 بیست هزار نفر دفتری را که برای امضای بازدیدکنندگان در نیولانارک گذاشته بودند امضاء کردند- .در میان میهمانان افراد معروف و متشخصی چون گراندوک نیکلا که بعدها به نام نیکلای اول تزار روسیه شد، شاهزاده جان و ماکسیمیلیان (12) از اتریش، گروهی از نمایندگان محلی، نویسندگان، اصلاح طلبان، خانمهای حساس و باعاطفه، و سوداگران شکاک و دیر باور دیده می شدند.
آنها بدین جهت به تماشا می آمدند که به چشم خود و به طور زنده ببینند که آلودگی و تباهی و فساد زندگی صنعتی، ترتیبات اجتماعی خاصی نیست که نتوان از آن اجتناب کرد. در اینجا، در لانارک، خانه های پاکیزه و آراسته ی کارگران در یک ردیف، با دو اطاق در هر خانه، دیده می شد. در خیابانها، به جای آنکه زباله ها، با بی نظمی و کثافت آلود، به این سو و آن سو پراکنده باشد، مرتب در جایی انباشته شده است تا برای جمع کردن آنها بیایند. در کارخانه ها منظره ای دیدنی چشمان ببیندگان را نوازش می دهد. بالای سر هر یک از کارکنان تکه چوب مکعبی با رنگهای مختلف سیاه، آبی، زرد و سفید آویخته است. این رنگها، از روشنترین تا تیره ترین، نمایانگر درجه ی رفتار و سلوک آنهاست. سفید، درجه ی بسیار عالی بود. زرد خوب، آبی نه خوب و نه بد، سیاه بد. مدیر کارخانه با یک نظر می توانست نیروی کار خود را بسنجد. بیشتر رنگها رنگهای سفید و زرد بودند.
نکته ی شگفت آور دیگر اینکه در آن کارخانه ها کارگر خردسال- لااقل کودک زیر ده، یازده سال- وجود نداشت. مدت کار کوتاه بود؛ روزانه فقط ده ساعت و 45 دقیقه. گذشته از اینها از مجازات خبری نبود. در حقیقت، هیچ کس مجازات نمی شد مگر معدودی بزرگسال و اصلاح ناپذیر که به علت اعتیاد شدید به الکل و نظایر آن اخراج شده بودند. انضباط بیشتر با پند و اندرز و نیکخواهی مجری می شد، نه به علت ترس. در اطاق مدیر کارخانه به روی همه باز بود و هر کس می توانست نسبت به هر قاعده و ترتیبی اعتراض کند و نظر خود را باز گوید- و عملاً هم چنین می کردند- هر کس حق داشت کتابی را که حاوی گزارشهای دقیق درباره ی سلوک و رفتار او بود و رنگ قطعه چوب مکعب بالای سر او بر آن مبنا تعیین می شد بازرسی کند و هر گاه درجه بندی او از روی عدالت تعیین نشده بود تقاضای رسیدگی نماید.
جالبتر از همه ی اینها وضع کودکان خردسال بود. به جای آنکه ویلان و سرگردان باشند و وحشیانه در خیابان به این سو و آن سو بدوند، بازدیدکنندگان می دیدند که در مدرسه ی بزرگی گرد آمده و به کار و بازی سرگرمند، کوچکترین آنها مشغول یادگرفتن نام صخره ها و درختان همان حوالی است. کمی بزرگترها، از روی کتیبه ای، بخشهای مختلف دستور زبان را می آموزند. اینها هیچ کدام کار، به معنی کار، نبود. سرگرمی شیرین و لذت بخشی بود. کودکان با نظم و ترتیب معین جمع می شدند. دختران جوانی از آنها مراقبت می کردند که به آنها دستور داده شده بود هیچ سؤالی را بی جواب نگذارند. در نظر داشته باشند که هیچ کودکی، بدون جهت، بد نیست و مجازاتی در حق آنها روا ندارند، کتک نزنند، تحمیل نکنند، و به آنها آموخته بودند که کودکان با شنیدن و دیدن مثال و نمونه مطلب را بهتر درک می کنند تا از طریق پند و اندرز.
این باید چشم اندازی بسیار زیبا و الهام بخش باشد. در این نکته که مردان ذهنشان بیشتر مشغول کسب و کار است و احتمالاً کمتر متوجه منظره ی شادی کودکان هستند تا خانمهای خوش قلب، حقیقتی انکار ناپذیر نهفته است و نیولانارک از آن استفاده می کرد، استفاده ای شایان و بجا. این تشکیلات را نه تنها قدیسین اداره می کردند، بلکه قدیسی که خود در خدمت آن بود، نظراتش را عملاً به کار می بست.
این مسؤولیت را قدیسی آزموده و اهل عمل در نیولانارک به عهده گرفته بود، و قدیسی بود که هیچ کس تصورش را هم نمی کرد. او یکی از اصلاح طلبان اوایل قرن نوزدهم بود، که پیش از این آنها را سوسیالیستهای آرمانگرا نام دادیم؛ نامش رابرت اوون (13)، « آقای اوون، نیکخواه نیولانارک» ترکیبی بود عجیب، اهل عمل بود و بی روی و ریا، هم جرأت پرداختن به کارهای بزرگ را داشت هم تحمل شکست و ناکامی را، هم از عقل سلیم بهره داشت هم از جنون. ما با مردی سروکار داریم که با شخم زدن زمین مخالف بود و می گفت باید آن را بیل زد. مردی که از فقر و بینوایی محض، سرمایه داری بزرگ شد و بعد دشمن سر سخت مالکیت خصوصی گردید. او مدافع و مبلغ نیکخواهی بود و در آن سود بسیار می دید و بشدت برای لغو برچیدن پول فعالیت می کرد.
به سختی می توان باور کرد که کسی زندگیش این همه مشکل و پیچیده باشد. فصلی از کتاب هوریشیورالجر (14) به او اختصاص یافته است. اوون در 1771 در خانواده ای فقیر در ویلز (15) دیده به دنیا گشود، در نه سالگی مدرسه را ترک گفت و در مغازه ی ماهوت فروشی به شاگردی مشغول شد، با نامی ناجور و نامأنوس: مک گافوگ (16). او ممکن بود همواره در آن شغل بماند و نام مک گافوگ و اوون بر روی فروشگاه حفظ شود. اما به شیوه ی سوداگران قهرمان، راه منچستر در پیش گرفت و در آنجا، در سی سالگی، با سرمایه ای به مبلغ صد پاوند که از برادرش وام گرفته بود، به صورت سرمایه داری کوچک، یک کارگاه ماشین دستی بافندگی، به راه انداخت. در این موقع اقبال به او روی آورد. شخصی به نام درینکواتر (17)، صاحب تشکیلات مهم ریسندگی روزی چشم باز کرد و دید کارخانه اش مدیر ندارد. در روزنامه ی محلی اعلان کرد، داوطلبان خود را معرفی کنند. اوون اطلاعی از ریسندگی نداشت اما در پی آن رفت تا آزمونی باشد برای نویسندگان بی شماری که در فضایل بخت و پیش آمد و دل و جرأت داشتن برای اقدام به کار مطلب می نویسند. اوون، پنجاه سال بعد، در این باره چنین نوشته است: « کلاهم را به سر گذاشتم و یک راست رفتم دفتر آقای درینکواتر. پرسید: چند سال داری؟ گفتم: در ماه مه بیست ساله می شوم. گفت: در هفته چند بار مست می شوی؟ چون هرگز در عمرم می ننوشیده و مست نشده بودم، از این سؤال غیر منتظره سرخ شدم و گفتم: هیچ وقت. گفت: چه مبلغ مزد می خواهی؟ گفتم: سالی سیصد پاوند. با تعجب پرسید: چه گفتی؟ من عیناً حرف خود را تکرار کردم. گفت: سیصد پاوند در سال! نمی دانم امروز چند نفر برای این شغل مراجعه کرده اند اما تصور نمی کنم جمع تقاضای آنها مبلغی باشد که شما به تنهایی می خواهید. گفتم: به من مربوط نیست که دیگران چه مبلغی خواسته اند، من با کمتر از آن راضی نیستم.»
این رفتار خاص و مشخص اوون بود و موفق شد. در بیست سالگی، اوون اعجوبه ی دنیای بافندگی بود- جوانی جذاب و دلکش، با بینی کشیده، صورتی دراز، چشمانی درشت که از آن خلوص و صفا بیرون می ریخت. در ظرف شش ماه آقای درینکواتر یک چهارم سود را به او پیشنهاد کرد و این تازه پیش درآمد آن دوران خدمت افسانه آمیز بود. چند سال بعد اووون شنید تعدادی کارخانه را در دهکده ی کثیف نیولانارک به فروش گذاشته اند. از قضای اتفاق آن کارخانه ها مال کسی بود که اوون به دخترش دل باخته بود. به دست آوردن آن کارخانه ها یا دسترسی به دختر کاری بزرگ و ناشدنی می نمود. آقای دیل (18)، صاحب کارخانه، مردی دیندار، غیور و متعصب بود و مخالف سرسخت عقاید آزاد و رادیکان اوون. بنابراین، سؤالی اصلی این بود که پول خرید کارخانه ها را از کجا باید فراهم کرد؟ اوون، بی آنکه بیمی به دل راه دهد، همان طور که به دیدن اقای درینکواتر رفته بود، یک سر رفت پیش او و گره این کار ناشدنی گشوده شد. یعنی پولی قرض کرد، کارخانه ها را خرید، دست دختر را هم در دست گرفت.
ممکن بود کارها در همین مرحله متوقف بماند اما در ظرف یک سال اوون اجتماع نیولانارک را یکباره دیگرگون کرد. پنج سال بعد، آن منطقه چیز دیگری شده بود و شناخته نمی شد. ده سال بعد شهرت جهانی پیدا کرد. این اقدام، در نظر بسیاری، کاری مهم و بزرگ بود. چون گذشته از آنکه در دور اندیشی و نیکخواهی در تمام اروپا شهرتی برای او فراهم آورد، رابرت اوون از این راه حداقل 000ر60 پاوند ثروت اندوخت.
کارها در همین مرحله هم متوقف نماند. اوون، به رغم ترقی برق آسا و ناگهانیش، بیشتر در دنیای آرزوها سیر می کرد وکمتر مرد عمل صرف بود. آزمون نیولانارک برای او یک وقتگذرانی فلسفی نبود بلکه او می خواست نظریه هایش را، که در راه پیشبرد و تعالی تمامی بشریت در ذهن پرورده بود، به آزمون گذارد. زیرا اوون متقاعد شده بود که بشر پرورده ی محیط است و تا آن حد که محیط استعداد دارد پرورش خواهد یافت. پس، هر گاه محیط تغییر داده شود می توان در روی زمین بهشتی آفرید. در نیولانارک، به صورتی که درآمده بود، او می توانست عقاید خود را در آزمایشگاهی به معرض امتحان بگذارد و اگر توفیقی حاصل کرد دیگر دلیلی نداشت که نتایج آن را در اختیار جهانیان نگذارد.
بزودی بخت به او روی آورد. جنگهای ناپلئونی پایان یافت. اما در پی آن مشکلات هجوم آورد. گرفتاریهایی که مالتوس عنوان «اشباع عمومی» به آنها می داد، یکی پس از دیگری، کشور را به ویرانی کشید. از 1816 تا 1820، به استثنای یک سال، کسب و کار بسیار کساد بود. بیچارگی و بدبختی تهدید به انفجار می کرد. آشوب و طغیان که « نان و خون می طلبید» از هر سو روی آورد و هیجان عمومی، مثل بیماری هیستری، سراسر مملکت را در خود گرفت. شاهزادگان وهیأتی از نجبا و اعیان مجمعی تشکیل دادند تا به علل این پریشانیها رسیدگی کنند و خیلی طبیعی بود که از آقای اوون بشر دوست بخواهند نظرات خود را در رفع مشکلات ابراز دارد.
این مجمع برای سر و سامان بخشیدن به آن همه گرفتاریها آمادگی نداشت. اما بی شک منتظر آن بود که در خصوص بهبود وضع کارخانه پیشنهادی دریافت دارد. چه، آقای اوون به خوبی از اقداماتی که در کوتاه کردن مدت کار روزانه و لغو کار خردسالان باید انجام گیرد آگاه بود و خود پیشرو آن. ولی، به جای آن پیشنهاد، مجمع اعیان و نجبا خود را با طرحی جامع و تمام عیار در باب تجدید بنای جامعه روبه رو دید.
آنچه اوون پیشنهاد کرد این بود که راه حل برطرف کردن فقر، مولد و کاراکردن فقر است. به منظور نیل به این هدف تشکیل شرکتهای تعاونی روستایی را پیشنهاد و از آنها دفاع کرد. در آنجا 800 تا 1200 نفر با هم در مزرعه و کارخانه کار خواهند کرد تا واحدی به وجود آورند که به کمک خود روی پا بایستد. افراد خانواده در خانه هایی زندگی خواهند کرد که به شکل متوازی الاضلاع گروه بندی شده- این تعبیر بزودی نظر عامه را جلب کرد- هر خانواده یک آپارتمان خصوصی داشت، اما اطاق نشیمن، مطالعه و آشپزخانه مشترک بود. بچه های بالاتر از سه سال باید جداگانه آموزش ببینند تا استعدادها و خصوصیات روحی آنها برای آن نوع زندگی که در آینده به حالشان مناسبتر است پرورش یابد. در اطراف این مدرسه ها باغهایی ایجاد و در اختیار بچه های کمی بزرگتر قرار داده خواهد شد و در گرداگرد آن مزارعی برای کشت و زرع- لازم به یادآوری نیست که از بیل و کلنگ استفاده خواهد شد و نه از خیش. در فاصله ای دور از محیط زندگی، واحد کارخانه، و در واقع به صورت باغ شهری، ایجاد خواهد شد.
مجمع اعیان و نجبا کاملا عقب کشید. جامعه برای پذیرش چنین طرح اجتماعی، آن هم در روزگاری که فلسفه آزادی عمل، بی مانع، کارا بود، آمادگی نداشت. از آقای اوون تشکر کردند، اما آراء و نظراتش را ناشنیده گرفتند. ولی آقای اوون بیش از آنکه می پنداشتند خودرأی و هدف جو بود. اصرار ورزید در باب عملی بودن طرحهایش یکبار دیگر تجدید نظر کنند. اعلامیه های بسیاری در شرح و توضیح نظراتش در همه جا پراکنده ساخت. سرانجام تصمیم و همت او کارساز آمد. در 1819 کمیته مخصوص (که دیوید ریکاردو هم عضو آن بود) تشکیل شد، بدین منظور که مبلغ 96 هزار پاوند مورد احتیاج جمع آوری و شرکت تعاونی روستایی، کاملاً بدیع و آزمایشی، تأسیس شود.
ریکاردو، با آنکه در تردید بود، دلش می خواست این طرح به اجرا درآید. اما مملکت، بی هیچ تردیدی آن را عقیده ای پلید و نفرت انگیز می دانست. نویسنده ای در این باره چنین اظهار نظر کرده است: « این آقای رابرت اوون عزیز، یک پنبه ریس نیکخواه، ... چنین فهمیده است که افراد بشر گیاهانی هستند که از چند هزار سال پیش از خاک سر برآورده و احتیاج دارند دوباره آنها را بکارند. پس تصمیم گرفته است با بیلچه زمین را زیر و رو کند و آنها را در یک ردیف، در قطعه های چهارگوش، دوباره به شکلی تازه بکارد... تصور می کنم همه از نیکخواهی آقای اوون اطلاع دارند و می دانند که او در حق ما نیت خیر دارد اما از او خواهش می کنم ما را راحت بگذارد تا مبادا بیشتر مایه ی رنج و زحمت ما بشود.» منتقد دیگری به نام ویلیام کابت (19) که در آن وقت، به علت عقاید رادیکالش، در امریکا در تبعید می زیست از این هم ملامت بارتر نوشته است: « این آقای محترم قصدش این است که اجتماعاتی از بینوایان تشکیل دهد ...! به به، نتیجه ی آن صلحی عالی و شادمانی و منافع ملی خواهد بود. نمی دانم مشکلات، اختلافات و کشمکشها و اینکه آنها دائماً با هم کلنجار خواهند رفت و توی سر هم خواهند زد چگونه حل و فصل خواهد شد. من که راه حلی نمی بینم. به هر حال، طرح آقای اوون واقعاً برای ایجاد اجتماعی از بینوایان، بسیار تازه و بدیع است. تصور نمی کنم کسی تاکنون نظیر چنین چیزی را شنیده باشد. خدا نگهدار آقای اوون لانارکی.»
البته آقای اوون قصد نداشت اجتماعی از بینوایان تشکیل دهد. درست برعکس، اعتقاد او این بود که اگر به فقرا فرصت داده شود می توانند مولدان ثروت هنگفتی باشند و عادات اجتماعی تأثیر انگیز آنها به آسانی می تواند، تحت تأثیر محیط تمیز و آراسته ای، به فضایل و صفات پسندیده بدل شود. تنها اجتماع بینوایان نیست که باید یکباره وضعش تغییر و بهبود یابد. شرکتهای تعاونی روستایی هم باید آن قدر عالی، و به مراتب بهتر از زندگی پرهیاهوی صنعتی، باشد که به طور طبیعی مورد تقلید اجتماعات دیگر قرار گیرد.
اما این طور معلوم بود که آقای اوون باید این طرح را برای خودش نگه دارد. کسانی که جدی فکر می کردند طرح اوون را خطری مزاحم برای نظم مستقر می دیدند و آنها که ذهنی تند و رادیکال داشتند آن را نمایشی خنده آور می پنداشتند. پول مورد لزوم برای آزمون این شرکتهای تعاونی هیچ گاه جمع نشد، اما هیچ چیز نمی توانست آقای اوون سرسخت و انسان دوست را از راه خود باز دارد. او یک انسان دوست بود و حال به یک بشر دوست حرفه ای بدل شده بود. ثروتی اندوخته بود و می خواست آن را در راه تحقق بخشیدن نظریه هایش خرج کند. پس سهام خود را در نیولانارک فروخت و در 1824 به تأسیس اجتماع دلخواهش برای آینده اقدام کرد و کاملا طبیعی بود که برای اجرای منظور خویش آمریکا را انتخاب کند که محیطی مناسب بود، زیرا بهتر از آنجا، و در بین مردمی که بیش از پنجاه سال با آزادی سیاسی خو گرفته بودند، کجا می توانست برود؟
اوون برای سکونت و استقرار خود قطعه زمینی به مساحت سی هزار جریب فرنگی [ تقریباً معادل 122000 مترمربع]، از فرقه ی دینی آلمانی، که به راپیان (20) معروف بودند، در ایندیانا، در سواحل وابش در پوزی کاونتی (21)، خریداری و در مراسم اهدای آن اعلامیه ای صادر کرد مبنی بر استقلال معنوی و فکری- آزادی مالکیت خصوصی و آزادی دینی- و آن را به حال خود واگذاشت که توسعه یابد و نام آن را «هماهنگی جدید» (22) گذاشت که به آرزوی قلبیش نزدیک بود.
این اقدام نمی توانست توفیق داشته باشد، و نداشت.
«آرمانشهر» که اوون در نظر داشت به ناگهان در دنیا ظاهر شده بود و او چنان قدرت و آمادگی نداشت که بتواند کسی را از محیط عقب مانده و نارس جامعه ی قدیمی به سوی آن بکشد. هیچ طرح قبلی فراهم نیامده بود. در ظرف چند هفته، هشتصد نفر، از هر سوی، آشفته و درهم برهم، به آنجا ریختند. حتی احتیاطهای ابتدایی هم برای جلوگیری از تقلب و فریبکاری، پیش بینی نشده بود. یکی از شرکای اوون سر او کلاه گذاشت و با فحش و ناسزاگویی زمینی را بر خلاف عدل و انصاف از چنگش درآورد و در آن یک کارخانه ی تهیه ویسکی دایر کرد. وقتی اوون از آنجا غایب بود اجتماعاتی در رقابت و مقابله با آن پیدا شدند. اجتماعی به نام مکلوریا تحت رهبری ویلیام مک کلور (23) و اجتماعاتی دیگر به حمایت مخالفان تشکیل گردید. جذبه و کشش عادات مکتسبه و قدیمی برای حفظ خود، در مقابل عقاید تازه بسیار نیرومند بود. با نگاهی به گذشته عجیب می نماید که آن اجتماع توانست مدتی طولانی خود را حفظ کند و سرپا بماند.
در 1828 دیگر معلوم شد که این اقدام به شکست منتهی شده است. اوون زمین را فروخت (او در این کار پر جرأت و مخاطره آمیز چهار پنجم مجموع ثروت خود را از دست داد) و بر آن شد که درباره ی طرحهای خود با اندروجکسن (24) صحبت کند و بعد نزد سانتاآنا (25) در مکزیک رفت، اما هیچ یک از این آقایان محترم جز ادب محبت آمیز چیزی تحولیش ندادند.
اوون دوباره به انگلستان بازگشت و هنوز همان اوون نیکخواه بود (هر چند شکستی خورده بود) اما دیگر طرح او از آخرین پیچ هم، که انتظارش نمی رفت، در حال عبور بود. زیرا، با آنکه جمعی شرکتهای تعاونی او را به ریشخند گرفته بودند. آموزشهای او در بخشی از مملکت - در بین طبقات کارگر- ریشه ای عمیق دوانیده بود. سر و کله ی نخستین اتحادیه های کارگری نوین پیدا شد و رهبران ریسندگان، سفالگران و بنایان به اوون روی آوردند و او را مردی یافتند که می تواند سخنگو و حافظ منافع آنان- و در واقع پیشوای آنان- باشد. بر خلاف بزرگانی که او بدانها روی آورده بود، این گروه، آموزشهای او را به جد گرفتند. در حالی که کمیته های اعیان و نجبا به جر و بحث درباره ی شرکتهای تعاونی اکتفا کردند، جامعه های تعاونی کارگری نظیر شرکتهای تعاونی تولید کنندگان و مصرف کنندگان، بر پایه ی طرحهای او، به صورتی مناسب در سراسر کشور، دایر شد. حتی اقدامات ناموفقی، درست بر طبق عقاید اوون، صورت گرفت و در این راه پولهایی صرف شد.
تعاونیهای تولید کنندگان، بدون استثنا، شکست خورد و مبادلات بدون پول سرانجامش به بی پولی کشید و ورشکستگیهای کامل. اما یک بخش از جنبش تعاونی ریشه رفت.28 فرد فداکار، که خود را پیشتازان راچدیل (26) می نامیدند، جنبش تعاونی مصرف را بنیاد نهادند. اوون آن را علاقه ای گذرا و ناپایدار می پنداشت، اما، در طول زمان، آن یکی از منابع نیرومند حزب کارگر در بریتانیای کبیر شد. عجیب این است که این جنبش که کمتر مایه ی علاقه او بود، تمام طرحهای اورا، که از جان و دل روی آنها کار کرده بود، زنده کرد.
اوون دیگر وقتی برای تعاونیها نداشت و علت آن هم به خوبی روشن بود؛ پس از بازگشت از امریکا احساس کرد که جهاد بزرگ اخلاقی در پیش دارد و با ترک همه چیز خود را یکباره وقف آن کرد. در کودکی فقیر و بینوا بود، بعد سرمایه دار شد و سپس، در مقام بنیانگذار و معمار اجتماعی، رهبران جنبش طبقه کارگر برگردش حلقه زدند. او به طرح خودش عنوان مؤثر و چشمگیری بخشید: « اتحادیه ی بزرگ اخلاقی ملی از طبقات بارور و مفید.»(27) این نام بزودی خلاصه و به « اتحادیه کارگران بزرگ ملی و همبسته»(28) تبدیل شد و چون هنوز عنوانی دهن پرکن بود به « گراند ناسیونال» خلاصه شد. رهبران اتحادیه زیر پرچم آن گرد آمدند و تشکیل جنبش طبقه ی کارگر در سال 1833 رسماً در انگلستان اعلام شد.
این اتحادیه، که در سراسر کشور گسترش یافت، پیشرو و منادی اتحادیه های کارگری صنعتی امروزاست. تعداد اعضای آن پانصد هزار نفر بود- رقمی قابل ملاحظه درزمان خودش- و هر اتحادیه ی مهمی را در انگلستان با آغوش بازمی پذیرفت. اما، بر خلاف اتحادیه های نوین، هدفهای آن به تعیین ساعات کار و مزد و حتی امتیازات وحق تقدمهای مدیریت محدود نمی شد. « گراند ناسیونال» نه تنها وسیله ای بود برای بهبود جامعه ، بلکه می خواست در آن تغییرات عمیقی به وجود آورد و با آنکه برنامه ی کارش بالا بردن مزد و بهبود شرایط کار بود، آن را گسترش داد ودر پی آن برآمد که نوعی تعاونیهای روستایی را توسعه دهد، پول را لغو کند، تعدادی از طرحها و عقاید را از کشکول نوشته های اوون بیرون بکشد و به مرحله ی اجرا بگذارد.
اوون با آخرین کار خود کشور را به ستوه آورد و آن قد شکستی فاحش بود. انگلستان برای جذب اتحادیه ملی کارگری همان قدر مهیا نبود که امریکا برای قبول یک بهشت منطقه ای. اتحادیه های محلی قادر نبودند اعضای خود و اعتصابات منطقه ای را که موجب تضعیف کشور می گردید تحت نظارت داشته باشند. اوون و دستیارانش از آنجا اخراج و به کفر و خداناشناسی محکوم شدند و او آنها را متهم می کرد که بر آتش نفرت طبقاتی دامن می زنند. حکومت خود را به میان انداخت و با بیرحمی و شدت عمل حداکثر کوشش را به کار برد تا از رشد و گسترش جنبش کارگری جلوگیری و آن را ریشه کن کند. طبقه ی کارمندان صدای ناقوس احتضار مالکیت خصوصی را در «گراندناسیونال» شنید و در زیر لوای قوانین ضد اتحادیه پناه گرفت. هیچ جنبش تازه و جوانی نمی توانست در مقابل چنین حمله ی سختی تاب بیاورد. در مدت دو سال اتحادیه بزرگ ملی نابود شد و اوون آخرین نقش تاریخی خود را، در 64 سالگی، ایفا کرده بود.
او بیست سال دیگر عمر کرد. این مرد بزرگ و کارآمد، در پیشبرد عقایدش در موضوع شرکتهای تعاونی کوشا بود، در استفاده از بیل و کلنگ به جای خیش تـأکید می ورزید ونسبت به وجود پول همچنان بی اعتماد بود. در 1839، به رغم اعتراضهای گروهی از بهترین مردان که در «جامعه سرکوب صلح آمیز کفر و بی دینی» گرد آمده بودند، با ملکه ویکتوریا ملاقات کرد اما دیگر به آخر خط رسیده بود. در آخرین سالهای عمرش به عوالم روحی، به روح گرایی(29)، به نوشته های تمام نشدنیش که همان بود که بود و به زندگینامه ی بسیار جالبش پناه برد و در 87 سالگی با قلبی همچنان پرامید، دیده فرو بست.
چه داستان رمانیتک و جذابی! با نگاهی به گذشته در می یابیم که داستان زندگی او، بیش از عقایدش، ما را به سوی او جذب می کند. اوون مسلماً اندیشمندی اصیل نبود و البته در نظراتش انعطاف نداشت. یکی از نویسندگان معاصرش که قصد ضایع کردن او را داشته درباره اش می نویسد: «رابرت اوون مردی نبود که فکر دیگری، غیر از آنچه در کتاب خوانده است، داشته باشد.» و مکولی (30) که همواره از صدای او پا به فرار می گذاشت او را «همیشه مزاحم نجیب» نام داده بود.
هر قدر هم بخوانیم دامنه تصور را وسیع بگیریم، او یک اقتصاددان نبود. اما بیش از آن بود. یک نوآور بدعتگذار اقتصادی بود که داده های خام را دوباره شکل بخشید و اقتصاددانان را به آن مشغول داشت. اوون هم، مانند همه ی سوسیالیستهای آرمانگرا، می خواست دنیای تغییر یابد، یا این تفاوت که آن دیگران، با قدرت ومؤثر،و به انحاء مختلف، می نوشتند اما اوون وارد عمل شد وسعی کرد دنیا را تغییر دهد.
از نظر دیگر می بینیم او عقیده ی مهمی از خود به یادگار گذاشته، و آن را در لطیفه ای که از زندگی پسرش، رابرت دیل اوون، نقل می کند به شیرینی توصیف کرده است. این پدر می نویسد:
«کارولین عزیزم، وقتی بچه از نارحتی و عصبانیت جیغ می کشد، او را همچنان در وسط اطاق، روی زمین بگذار، او را از جایش بلند نکن تا داد و فریاد خود را قطع کند.» «اما عزیزم او ساعتها همینطور گریه خواهد کرد.» «خوب بگذار گریه کند.» «ممکن است به ریه هایش صدمه برسد و شاید دچار تشنج شود.» «تصور نمی کنم این طور بشود و به هر صورت اگر او بچه ای بار بیاید که نشود اداره اش کرد، به او بیشتر صدمه می رسد. انسان مخلوق شرایط است.»
«انسان مخلوق شرایط است.» اما چه کسی این شرایط را فراهم می کند غیر از خودش؟ دنیا، به خودی خود، نه بد است و نه خوب. در نهایت ما هستیم که آن را خوب یا ید می کنیم. اوون با چنین اندیشه ای، فلسفه ای امیدبخش و بسیار نیرومندتر از دیگر نظریه های خالی انگیزش درباره کشت و کار با بیل و کلنگ، لغو پول و تعاونیهای روستایی، از خود به یادگار گذاشت.
رابرت اوون البته، از گروهی که در قرن نوزدهم به سرمایه داری نو رسیده و ناآزموده زبان اعتراض گشودند، رمانتیک تر بود و بی گفت و گو از همه شان شگفت انگیزتر. اما صرفاً از لحاظ انحراف شخصیت و گژروی، افتخار نصیب سن سیمون (31) می شود و در غرابت عقاید بی چون و چرا هیچ کس به شارل فوریه (32) نمی رسد.
سن سیمون، چنانکه القاب پر عرض و طولش نشان می دهد، یک اریستوکرات بود و گفته می شد که نسبش به شارلمانی می رسد. در 1760 زاده شد و در تربیت او توجه کردند که از خانواده اشرافیش آگاه باشد و بدان اهمیت دهد و در حفظ حرمت و تشخص آن بکوشد. به هنگام جوانی هر بامداد پرستارش او را از خواب بیدار می کرد و ندا درمی داد که «آقای کنت، برخیزید امروز کارهای مهمی دارید که انجام دهید.»
اینکه به کسی بگویند در مسیر تاریخ وظیفه ای به عهده ی او محول شده می تواند تأثیری عجیب در او بگذارد. در مورد سن سیمون، برای خودسری و آزادی بی حد و حسابش این اطلاع می تواند عذر موجهی باشد. حتی همان وقت هم که کودکی بود به علت کله شقی و خودسری محض سر تسلیم فرود نمی آورد. می گویند وقتی کالسکه ای در حین عبور اسباب بازی بچگانه ی او را به هم ریخت، خودش را در مسیر آن انداخت و با خیره سری حاضر نبود از جای خود تکان بخورد. - و چه کسی می توانست این کنت را به کنار جاده بکشد؟ یک بار دیگر همین خودرایی و لجاج باعث شد که از شرکت در مراسم عشاء ربانی، که پدرش خواسته بود، سرباز زند.- اما پدرش که به ناسازگاری پسرش خو گرفته بود و البته از آن ترسی نداشت ، بی درنگ او را زندانی کرد.
چه بسا همین خودسری موجب شده باشد که او به سوی سرکش ترین گروههای سیاسی، یعنی دربار لویی شانزدهم، کشیده شود. اما او محکوم بود با عقیده ای کاملا ضد درباری، به دموکراسی، عشق بورزد. کنت جوان در 1778 راهی امریکا شد وبا شرکت در جنگهای انقلاب امریکا شهرتی کسب کرد. در پنج جنگ شرکت جست و به دریافت نشان سین سیناتوس(33) مفتخر شد، و از همه مهمتر به عقاید جدید آزادی و برابری دل باخت.
اما هنوز اول کار بود و اینها در زمره ی کارهای مهمش نبود. جنگهای انقلاب او را به لویزیانا کشانید، از آنجا به مکزیک رفت تا نایب السلطنه را در حفر ترعه ای که باعث ترقی پاناما خواهد شد ترغیب کند. ممکن بود چنین اقدامی نام او را بر سر زبانها بیندازد اما این فکر به جایی نرسید- فقط یک دهم آن طرح و نقشه بود و نه دهم بقیه فکر و خیال-؛ از آن پس انقلابی جوان به فرانسه بازگشت.
سن سیمون درست در زمان وقوع انقلاب فرانسه در آنجا بود و با حرارت و تعصب خود را در اختیار آن گذاشت. درخواست همشهریانش را که از او خواستند شهردار فالوی پرون (34) شود رد کرد و نظرش این بود که انتخاب یکی از اشراف قدیمی سابقه ی بدی به جای خواهد گذاشت، ولی چون به هر حال او را برای مجلس ملی برگزیدند پیشنهاد کرد القاب و عناوین لغو شود. خودش هم از آنها دست کشید تا فقط یک شهروند ساده و عادی باشد. میل و رغبت او به دموکرات بودن نمایشی نبود. سن سیمون نسبت به دیگر مردم احساسی صمیمانه داشت. پیش از انقلاب روزی در ورسای مأموریتی داشت. با همان سر و وضع آراسته و مرتب، وقتی دید یک گاری کشاورزی، در کنار جاده در گل فرو رفته است، از کالسکه پیاده شد، بی اعتنا به لباس تمیزی که بر تن داشت، شانه ی خود را زیر چرخ گرفت و با زور آن را بلند کرد و بعد حرفهای آن کشاورز آن قدر برایش جالب بود که کالسکه خود را ترک کرد و با دوست تازه ی کشاورزش تا کاخ اورلئان را پیاده طی کرد.
انقلاب در او تأثیری عمیق به جا گذاشت. از سویی با زیرکی و زرنگی در موقوفات کلیسا به سفته بازی مشغول شد و ثروتی اندوخت. از دیگر سو به فکر اجرای یک طرح عظیم آموزشی افتاد و چون این کار او را با خارجیان در ارتباط گذاشت، برایش مشکلاتی به وجود آورد و در نتیجه گرفتار شد و تحت نظر قرار گرفت. او پا به گریز نهاد اما وقتی دید صاحب هتل بر خلاف عدالت به همکاری درفرار او متهم شده است، در کمال نجابت و با رفتاری پراحساس، خود را تسلیم کرد.
او را به زندان بردند. در آنجا، در سلول زندان، برایش مکاشفه ای حاصل شد، چیزی که در تمام عمر در انتظارش بود. این مکاشفه، چنانکه در موارد مشابه پیش می آید، در خواب به سراغش آمد. سن سیمون آن را چنین توصیف می کند:
« در بیرحمانه ترین برهه از انقلاب، شبی که در لوگزامبورگ زندانی بودم، شارلمانی(35) بر من ظاهر شد و گفت: از آغاز دنیا تاکنون هیچ خانواده ای چنین افتخاری نداشته است که هم قهرمان باشد هم فیلسوف طراز اول. این افتخار مخصوص خانواده ی من است. پسرم، توفیق تو به عنوان فیلسوف برابر خواهد بود با توفیقی که من در جنگ و سیاست داشتم.»
سن سیمون چیز بیشتری نمی خواست. از زندان آزاد شد و همه ی ثروتی را که اندوخته بود با گشاده دستی در راه کسب دانش صرف کرد. این مرد واقعاً بر آن بود هرچه آموختنی بود بیاموزد و بشناسد. دانشمندان، اقتصاددانان، فیلسوفان، سیاستمداران و همه ی اهل علم را در فرانسه به خانه اش دعوت و در کارهایشان سرمایه گذاری می کرد. سن سیمون بی نهایت در تلاش و کوشش بود که بر فضایل و روشنفکری جهان احاطه ی یابد. وقتی به این نتیجه رسید که در امور خانوادگی اطلاعات درست و دست اول ندارد، طبق قرارداد، به مدت سه سال زناشویی کرد تا مطالعات اجتماعیش را کمال بخشد. اما همان سال اول کافی بود: زنش زیاد حرف می زد، میهمانش زیاد مشروب می نوشیدند و سن سیمون به این نتیجه رسید که زناشویی، به عنوان یک نهاد آموزشی، محدودیتهایی هم دارد. پس دست دوستی به سوی زنی دراز کرد که در اروپا بسیار درخشان و سرشناس بود: مادام دو ستال (36). می گفت او تنها زنی بود که می توانست طرحهای مرا بفهمد.آن دو چندی با هم دیدار کردند اما نتیجه دیگرگونه بود. خانم او را مردی یافت هوشمند و باذوق، اما نه بزرگترین فیلسوف جهان. شوق و شور سن سیمون هم، با پیشامدهای مختلف، به کاستی گراییده بود.
جست و جو و کسب دانشهای جامع، هرچند بسیار شوق انگیز، هزینه اش سرسام آور بود. او هم بسیار مسرفانه و بی پروا خرج می کرد. ازواج، برخلاف انتظار، برایش گران تمام شد. او نخست میانه روی پیش گرفت اما بعد واقعاً فقر به او روی آورد تا آنجا که مجبور شد به منشیگری بپردازد و به لطف یکی از خدمتگزاران پناه برد که به او جا و غذا بدهد. در همین حال هم مدام و با حرارت می نوشت: رساله و ملااحظات و پند و اند رز و آزمونهای اجتماعی. او نوشته های خود را برای پیشوایان و حامیان و دانشپروران با یادداشتی رقت انگیز فرستاد:
آقایان، مرا نجات دهید. از گرسنگی در شرف موتم... پانزده روز است که با قرصی نان و آب، سدجوع می کنم. همه چیزم را، غیر از لباسهایم، فروخته ام تا هزینه ی رونوشت برداری از نوشته هایم را پرداخت کنم. همه ی این کارها را به شوق کسب معرفت و بهبود وضع عامه انجام می دهم ، در آرزوی یافتن وسایلی صلح آمیز و خاتمه بخشیدن به این بحران هولناک که همه ی جامعه اروپا را در خود گرفته است و مرا به این بیچارگی و بدبختی کشانیده است. ...
هیچ کس به او اعتنایی نکرد. در 1823 با آنکه خانواده اش مقرری مختصری در اختیارش گذاشتند، او از شدت یأس گلوله ای به سوی خود شلیک کرد اما قسمت این بود که او هیچ کاری را که آرزو می کرد نتواند بدرستی انجام دهد. در این کار فقط موفق شد یک چشم خود را از دست بدهد، دو سال دیگر، در بیماری، بینوایی و پریشانی عمر کرد. همه چیز را از دست داده بود اما مغرور بود و سربلند. در لحظات آخر عمر هواخواهان معدود خویش را گرد خویش فرا خواند و گفت: « برای اینکه کارهای مهم انجام پذیرد باید عاشق و شوریده بود.»
حالا بیبنیم او در توجیه تحقق بخشیدن به این هدف عملی چه کرده است؟
کاری عجیب: او یک دین صنعتی بنیاد نهاده است. اما این کار را نه با کتابهایش که در مجلدات بی شمار تهیه شده و خواننده هم ندارد، انجام داده و نه به کمک خطابه هایش و نه از طریق « کارهای بزرگش» بلکه از راه تأسیس «فرقه ای که به او الهام شد». گروه کوچی از هواخواهانش را جمع کرد و به جامعه سیمایی تازه بخشید که در خور آن بود.
و آن دینی بود سازمان نایافته، عجیب و نیمه عرفانی؛ تعجبی هم ندارد، زیرا پایه های آن بر عقایدی متزلزل و نامتعادل بنا گذاشته شده بود. حتی قصد آن هم نبود که چنین دینی پایه گذاری شود- با این همه پس از مرگ او کلیسای سن سیمون با شش حوزه تشکیلات دینی، در فرانسه و شعبه هایی در آلمان و انگلستان دایر بود. شاید مناسب باشد آن را با ترتیباتی که مثلا در انجمن اخوت یا فراماسونری معمول است مقایسه کنیم؛ مریدهایش لباسهای آبی برتن می کردند و یکدیگر را «پدران و پسران» می نامیدند و یک نمونه زیبایی که بنیانگذار هم رعایت آن را تأکید می ورزید، این بود که نیم تنه ی خاصی داشتند که باید به هنگام پوشیدن یا درآوردن آن کس کمک کند و این کار به تنهایی مقدور نبود و به این نکته اشارت داشت که هر کس باید به برادر خود متکی باشد. اما کلیسا بزودی وضعش تغییر کرد و چیزی بیش از فقط یک آیین دینی شد. چه، هواخواهان سن سیمون بعدها مجموعه ی قوانین اخلاقی خود را تغییر دادند و در بعضی موارد، به مناسبت، آن را مجموعه ای جاودان می دانند.

پی نوشت ها :

1- the Lion
2- Robert Blincoe
3- Lowdham
4- Litton
5- Ellice Needham
6- Sadism
7- reformer
8- industrialist
9- The Luddites، گروهی طغیانگر بر ضد ماشین و ماشینی شدن که اعلامیه هایشان را به نام Ned Ludd یا King Ludd، که از پهلوانان افسانه ای انگلستان است، امضا می کردند.
10- Robert Southey، ادیب و شاعر انگلیسی (1774-1843).
11- New Lanark
12- Princes John and Maximilian of Austria
13- Robert Owen
14- Horatio Alger، نویسنده امریکایی (1832-1899).
15- Wales
16- Mc guffog
17- Drinkwater
18- Dale
19- William Cobbett، روزنامه نگار و مقاله نویس سیاسی انگلیسی (1763-1835).
20- Rappitcs، راپیان یا هماهنگیان، پیروان گئورگ راپ (1757-1847) سوسیالیست آلمانی- آمریکایی که در 1803 با پیروان خود به پنسیلوانیا مهاجرت کرد.
21- Indiana, Wabash, Posey County
22- New Harmomy
23- William McClure
24- Andrew Jackson، هفتمین رئیس جمهور امریکا (1767-1845).
25- Antonio Lopez de Santa Anna، سردار و سیاستمدار و رئیس جمهوری مکزیک (1794-1876).
26- Rochdale Pioneers
27- the Grand National Moral Union of Productive and Useful Classes
28- the Grand National Consolidated Trades Union
29- Spiritualism
30- Thomas Babington Macaulay، نویسنده و سیاستمدار انگلیسی (1800-1859)
31- Count Henri de Rouvroy de Saint- Simon فیلسوف اجتماعی فرانسوی (1760-1825).
32- Charles Fourier ، فیلسوف اجتماعی فرانسوی (1772-1837).
33- the Order of Cincinnatus
34- Falvy in Peronne
35-charlemagne، مشهورترین سلاطین اروپای قرون وسطا، او را مانند قدیسین محترم می شمردند.
36-Mme.de Stael، نویسنده فرانسوی و از مخالفان سرسخت ناپلئون (1766-1817)

منبع مقاله :
هایلبرونر، رابرت، بزرگان اقتصاد، ، احمد شهسا، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ سوم، بهار 1387

 

0
نظر

نظام نرمش ناپذیر (2)

نويسنده : حسین رضایی

نظام نرمش ناپذیر (2)

نظام نرمش ناپذیر (2)



 

نویسنده: رابرت هایلبرونر
مترجم: احمد شهسا



 

هر گاه مارکس در طول سالهای تبعیدش در ایجاد جنبش انقلابی کارگران اقدامی نکرده بود، امروزه به عنوان شخصیتی مهم در جهان شناخته نمی شد. مارکس در شمار یکی از انقلابیهای انگشت شمار است و بی شک یکی از موفق ترین آنها. او فقط یکی از معدود پیامبران سوسیالیسم است که در حقیقت در این باره که جامعه ی جدید چگونه باید باشد، هیچ مطلبی ننوشت. کمکهای نهایی او در زمینه های دیگر است: در نظریه ی ماتریالیسم دیالکتیک تاریخیش، و حتی مهمتر از آن، در تحلیل بدبینانه اش از دورنمای اقتصاد سرمایه داری.
در برنامه ی انترناسیونال کمونیست که در 1928 تنظیم شده - و در واقع بیان تازه و مجددی از مانیفست کمونیست است- می خوانیم: « تاریخ سرمایه داری تمامی نظریه های مارکس و انگلس را درباره ی قوانین تکامل جامعه ی سرمایه داری تأیید می کند... که باید به ناگزیر به زوال کامل نظام سرمایه درای منجر شود». این قوانین چه بود؟ تشخیص و ارزیابی مارکس از نظامی که می شناخت چه بود؟
پاسخ این سؤال در کتاب عظیم سرمایه نهفته است. با آن نگرانی وسواس آلود مارکس، مایه ی حیرت است که اصولا این کتاب به پایان رسیده است- البته، به یک معنی هرگز به پایان نرسیده است. این کتاب هجده سال در جریان تدوین بوده است؛ در 1851 «پنج هفته» روی آن کار شده، در 1859 « شش هفته» و در 1865 کار به پایان رسیده است- یک بسته ی عظیم از دست نوشته های ناخوانا که دو سال طول کشید تا آنها را اصلاح و تنظیم کنند و جلد اول را فراهم آورند. به هنگام مرگ مارکس در 1883 سه جلد دیگر باقی مانده بود. جلد دوم را انگلس در 1885 و جلد سوم را در 1894 انتشار داد. جلد چهارم (جلد نهایی) در 1910 به بازار آمد.
کسی که همت خواندن این کتاب را داشته باشد باید 2500 صفحه را از نظر بگذراند. آن هم چه صفحاتی! بعضی از آن صفحات ظریفترین مطلب فنی را شامل می شود که با حد اعلای دقت روی آن کار شده است. مطالب دیگر با احساس خشم و عاطفه در هم پیچیده است. او دانشمند اقتصادی است که تمام آثار اقتصادی را مطالعه کرده است. یک ملا نقطی آلمانی با علاقه ای مفرط به حاشیه نویسی. منتقدی پر احساس که می تواند بنویسد: « سرمایه کاری مرده است، جانوری است خوانخوار که فقط با مکیدن خون کارگر زنده، زندگی می کند» و هم اوست که به ما می گوید سرمایه از وقتی که به دنیا پا نهاده است « از سر تا پایش، از هر تکه اش، خون و کثافت می ریزد.»
با این همه، هیچ کس نباید شتابزده نتیجه گیری کند که پس متن این کتاب فقط عبارت است از حمله و پرخاش آتشین نسبت به بارونهای پولدار و خبیث. درست است که به آنها حمله می شود اما با این ملاحظات که دشمن خیالی را با افشا کردن خلافکاریهای جمعی آنها رسوا می کند. مهمترین امتیاز کتاب، که مایه ی شگفتی است، در این است که بشدت از هر نوع ملاحظات اخلاقی فاصله می گیرد. مطالب این کتاب با خشم و غضب آمیخته است، اما با تحلیلی منطقی و خشک و سرد. زیرا هدفی که مارکس در پیش روی دارد کشف گرایشهای ذاتی و باطنی نظام سرمایه داری و قوانین درونی حرکت آن است و در اجرای چنین مقصودی پرهیز دارد به وسایلی که به آسانی در دسترس دارد، اما کمتر قانع کننده است، متوسل شود و درباره ی کمبودهای مانیفست به اطناب و دراز گویی بپردازد. به جای آن نوعی سرمایه داری بسیار دقیق و خالص و خیالی را در پیش چشم می گیرد و در درون این نظام انتزاعی و مجرد که زمینه ای نادر و منحصر به خود دارد، نظامی خیالی که تمام نقایص آشکار زندگی واقعی از آن دور نگه داشته شده، به شکار و تحصیل نتایج دلخواه خود می رود. زیرا هر گاه او موفق شود به اثبات برساند که بهترین نوع نظام سرمایه داری ممکن، به هر حال. با فاجعه روبه روست، االبته بسیار آسان خواهد بود که نشان دهد سرمایه داری واقعی و موجود هم همان راه را طی خواهد کرد، منتهی سریعتر.
او صحنه را چنین تصویر می کند: ما وارد دنیایی می شویم که در آن سرمایه داری کامل برقرار است: در آن نه انحصار است نه اتحادیه ها، و هیچ گونه امتیازی برای کسی وجود ندارد. دنیایی است که در آن هر کالا به بهای مناسب به فروش می رسد. و این قیمت مناسب هم همان ارزش آن است- کلمه ای فریب آمیز . زیرا مارکس می گوید (و اسمیت و ریکاردو پیش از او گفته اند) ارزش کالا عبارت است از مقدار کاری که در خود گرفته است. هرگاه تهیه ی کلاه دو برابر تهیه کفش کار برده باشد پس کلاه دو برابر کفش فروخته خواهد شد. البته لازم نیست کار مستقیماً کار دستی باشد ممکن است کار جمعی باشد که بین کالاهای مختلف تقسیم شود یا ممکن است کاری باشد که نخست در تهیه و ساخت ماشین به کار رود و بعد ماشین بتدریج به کالا شکل بدهد. مهم نیست ترتیب کار چگونه باشد هر چیزی در نهایت قابل تبدیل به کار است و در این نظام تمام کالاها به تناسب مقدار کاری که، مستقیم یا غیر مستقیم، در خود گرفته است قیمت گذاری خواهد شد.
در چنین دنیایی دو بازیگر اصلی و مهم در نمایش سرمایه داری، رو در روی هم ایستاده اند: کارگر و سرمایه دار- مالک زمین فعلاً در جامعه موقعیت نازلی پیدا کرده است. این دو بازیگر، دیگر همانهایی نیستند که در صحنه های اقتصادی مشابه دیده ایم. کارگر، دیگر برده ی اجبار و الزام تولید خود نیست. او یک عامل آزاد و طرف معامله است. وارد بازار می شود تا کالایی را که در اختیار دارد- یعنی نیروی کارش را- عرضه کند. هر گاه مزد بیشتری بگیرد آن قدر نادان نیست که آن را با افزودن بر تعداد عائله خود که مایه شکست و زوالش خواهد بود، تلف کند.
سرمایه داری در عرصه ی کار با او روبه رو می شود. او اصولا آدم بد قلبی نیست هر چند حرص و ولع او در جمع ثروت، در فصلهایی که دنیای خیالی و انتزاعی را ترک می گوید و نگاهی به انگلستان سال 1860 می اندازد، به صورتی زننده و طعنه آمیز، توصیف شده است. اما اینکه بگوییم او بر اثر انگیزه های مختلف حرص و درنده خویی تشنه ی پول و ثروت نیست، مشکلی را حل نمی کند. او صاحب مؤسسه و کارآفرین (1) اقتصادی است و با دیگر کارآفرینان همتای خود در مسابقه ای بی انتها شرکت جسته است. او باید در تلاش انباشت سرمایه باشد زیرا در محیط رقابت آمیزی که به کار مشغول است یا باید به جمع سرمایه بپردازد یا آن را از دستش می ربایند.
بسیار خوب، صحنه بدین صورت ترتیب یافته و بازیگران در جای خود قرار گرفته اند. حالا اولین مشکل سر بلند می کند. مارکس می پرسد در چنین موقعیتی سود چگونه و از کجا به دست می آید؟ هر گاه هر کالایی درست به بهای واقعیش فروخته شود، درآمد اضافی از کجا به دست کسی می رسد؟ هیچ کس جرأت نمی کند بهای کالایی را از قیمت کالای رقیب بالاتر ببرد و حتی اگر فروشنده ای خریداری را به تور بیندازد و گران بفروشد، آن خریدار در جای دیگر صرفه جویی می کند و کمتر می خرد- سود یکی موجب زیان دیگری می شود- خوب، حالا وقتی هر چیز به قیمت درست و مشروع خود مبادله شود در تمام این نظام چگونه می تواند سودی وجود داشته باشد؟
این مشکل یک پارادوکس است. اگر بپذیریم که در این نظام انحصارهایی وجود دارد که لازم نمی بیند از عوامل تعدیل کننده ی رقابت تبعیت کند یا قبول کنیم که سرمایه داران کمتر از ارزش کار، مزد پرداخت می کنند آن وقت خیلی آسان است که توضیح داده شود منافع از کجا حاصل می شود. اما مارکس هیچ یک از این دو را به میان نمی کشد و می خواهد بگوید که این سرمایه داری محض است که گور خود را خواهد کند.
او جواب را در یک دو راهه ی کور (2) می یابد، در کالایی که با کالاهای دیگر کاملا متفاوت است، در کالای نیروی کار. زیرا کارگر هم مانند سرمایه دار محصول خود را درست به قیمت- به بهایی که می ارزد- می فروشد. ارزش آن مانند ارزش هر چیز دیگر که در معرض فروش گذاشته می شود عبارت است از مقدار کاری که در آن جمع شده است- در این مورد مقدار کاری که برای «ساختن» آن صرف می شود، یعنی نیروی کار. به عبارت دیگر ارزش انرژیهای قابل فروش کارگر معادل کاری است که از نظر اجتماعی ضرورت دارد تا کارگر بتواند به زندگی ادامه دهد. اسمیت و ریکاردو هم با این نظ کاملا موافقت داشتند. ارزش واقعی یک کارگر معادل مزدی است که او برای زندگی نیاز دارد. آن مزد وسیله معیشت و گذران اوست.
تا اینجا همه چیز درست و بجاست و کلید حل مشکل تحصیل سود به دست می آید. کارگری که کاری را بر عهده می گیرد فقط می تواند مزدی را که استحقاق دارد مطالبه کند و چنانکه دیدیم مقدار آن بستگی دارد به مدت زمان کاری که برای ادامه ی حیات او لازم است . هر گاه آن مدت شش ساعت کار اجتماعی باشد که کارگر را حفظ کند و سرپا نگهدارد، پس (هر گاه کار ساعتی یک دلار باشد) کار روزانه ی او شش دلار «ارزش» دارد، نه بیشتر.
اما کارگری که کاری را برعهده می گیرد قرارنمی گذارد که روزانه فقط شش ساعت کار کند. طول مدت آن به اندازه ای است که زندگی او را تأمین کند. پس او موافقت می کند که هشت ساعت تمام کار کند و در زمان مارکس زمان کار ده یازده ساعت بود. از این رو می بینیم که او کاری به ارزش ده یازده ساعت تحویل می دهد و مزد شش ساعت کار را دریافت می دارد. مزد او هزینه ی معیشت او را که «ارزش» واقعی تعیین شده، می پوشاند اما در عوض ارزشی معادل محصول کار یک روز تمام را در اختیار سرمایه دار می گذارد. از اینجاست که سود وارد نظام سرمایه داری می شود.
مارکس این مقدار از کار را که بی مزد می ماند « ارزش اضافی» می نامد. اما از هر گونه ابراز خشم و اظهار نظر اخلاقی پرهیز می کند. کارگر فقط ارزش نیروی کار خود را دریافت می دارد. تمام آن را می گیرد. اما سرمایه دار ارزش کامل یک روز تمام از کار کارگر را تصرف می کند و این بیشتر از ساعات کاری است که مزد آن را می پردازد. بدین ترتیب وقتی سرمایه دار کالاهای خود را به معرض فروش می گذارد، آنها را به قیمت واقعی شان می فروشد و سودی هم می برد زیرا در آن کالاها مدت کار بیشتری، از مدت زمانی که او مجبور بوده است مزد آن را بپردازد، تجسم یافته است.
چگونه ممکن است چنین وضعی پیش آید؟ علت آن است که سرمایه دار یک چیز را انحصاراً در اختیار خود گرفته است، یعنی وسایل تولید را. هر گاه کارگری نخواهد تمام روز را کار کند، شغلی نخواهد داشت. در این نظام کارگر هم، مثل هر کس دیگر، نه حق دارد و نه قدرت آن را که بیش از ارزش کار خود، به عنوان وسیله و ابزار، مطالبه کند. نظام کاملا منصفانه و متعادل است اما حق کارگران پایمان می شود زیرا مجبورند بیش از مدتی که برای اداره معیشت خود لازم دارند و مزد می گیرند، کار کنند.
آیا این عجیب به نظر می رسد؟ فراموش نکنیم که مارکس زمانی را توصیف می کند که مدت کار روزانه طولانی بود- گاه، بیش از حد طاقت طولانی بود و هنگامی که مزدها، رویهمرفته، کمی بیش از حدی بود که آنها را زنده نگه دارد. این عقیده ارزش اضافی ممکن است به گذشته های دور، به دنیایی که کار با جان کندن و سخت جانی و مزد کم همراه بود، برگردد و در حال حاضر معنای خود را کم و بیش از دست داده باشد، اما در زمانی که مارکس به نوشتن مشغول بود صرفاً یک موضوع نظری و تصوری نبود. شاید مثالی به توضیح آن کمک کند: در کارخانه ای در شهر منچستر، در 1862، مدت متوسط کار یک هفته، در ظرف یک ماه و نیم، 84 ساعت در هفته بود و در ظرف 18 ماه قبل از آن، جمع ساعات کار هفتگی به 1/2 78 می رسید.
اما همه اینها مقدمات اجرای این نمایش بود. ما بازیگران را شناختیم، به انگیزه های آنان پی بردیم و از توطئه ای که به کشف « ارزش اضافی» منتهی شد سر درآوردیم. و حالا نمایش شروع می شود.
همه ی سرمایه داران سود می برند. اما همه شان هم با یکدیگر رقابت می کنند و در همین حال می کوشند بر سرمایه ی خود بیفزایند و میزان فرآورده های خود را بالا ببرند، البته به زیان رقیبانشان. اما افزایش فرآورده ، کار چندان آسانی نیست. به کارگران بیشتر نیاز می افتد و برای آن، برای تحصیل نیروی کار بیشتر، سرمایه داران باید با یکدیگر کلنجار بروند. مزدها رو به افزایش می گذارد و ارزش اضافی، بر عکس، تنزل می یابد. مثل اینکه سرمایه داران مارکسی هم مانند سرمایه داران آدام اسمیت و دیوید ریکاردو ، به همان دو راهه ی کور می رسند- منافعشان با بالا رفتن مزدها از میان می رود.
اسمیت و ریکاردو حل مشکل را در گرایش به نیروی کار و افزون بر تعداد آنها با پرداخت مزد بیشتر، در هر رونقی، می دیدند. اما مارکس این امکان را کنار می گذارد و درباره ی آن بحثی نمی کند و فقط بر دکترین مربوط به مالتوس، داغ « توهینی به نژاد بشر» می زند و به هر حال پرولتاریا که باید طبقه ی حاکم در آینده باشد نمی تواند آن قدرها کوته بین باشد که درآمدهای خود را در ارضای مشتهیات جسمانی مهار گسیخته تلف کند. او سرمایه داران خود را هم به همین طریق نجات می دهد. زیرا، او می گوید، سرمایه داران با صرفه جویی در کار از طریق ماشینی کردن طرحهای خود، با این تهدید مقابله می کنند. این اقدام بخشی از نیروی کار را به خیابانها بر می گرداند و در آنجا به صورت نیروی ذخیره ی صنعتی (3) ، همان عملی را انجام می دهند که جمعیت بارور مالتوس، بر اثر رقابت، مزدها به سطح پایین قبلی «ارزش» باز می گردد- به سطح امرار معاش و حفظ زندگی.
حال به نقطه ی حساس می رسیم. چنین پیداست که سرمایه دار از فرصت سود می جوید زیرا از بالا رفتن مزدها، با ماشینی کردن کار و ایجاد بیکاری، ممانعت می کند. اما نه به سرعت. از همان طریقی که امیدوار است خود را از شاخه ای از آن دو راهه ی کور نجات دهد، در شاخه ی دیگرش گیر می افتد.
زیرا، همینکه ماشین را به جای انسانها می نشاند، همزمان با آن، وسایل ناسودمند تولید را به جای وسایل مفید تولید به کار می گیرد. به خاطر داشته باشیم که در هیچ دنیای خیالی و ایده آلی هم کسی در معامله ی عجولانه و تند و تیز سودی حاصل نمی کند. هر قدر هم ماشین برای سرمایه دار پرارزش باشد مطمئن باشید که او پول زیادی برای آن می پردازد. هر گاه ماشین در تمام طول عمرش به ارزش ده هزار دلار کالا تحویل دهد، تصور می رود سرمایه دار ما در همان وهله ی نخست معادل این مبلغ را باید بپردازد. پس، در واقع ، فقط به وسیله ی کار زنده است که او به نفعی می رسد، فقط بر اثر ساعات کار اضافی که بدون پرداخت می ماند نفعی عاید او می گردد. بنابراین وقتی سرمایه دار تعداد یا تناسب کارگران را کاهش دهد مرغی را که تخم طلا برایش می گذاشت، قربانی کرده است.
و این آدم بیچاره حالا ناچاراست همین کار را بکند. در فعالیتهای او هیچ اتفاق غیر عادی و اهریمنی رخ نداده است. او فقط انگیزه ی تراکم سرمایه را به کار گرفته و کوشیده است پهلو به پهلوی رقبایش بایستد. وقتی مزدهای پرداختی او صعود می کند باید ماشینهایی برای صرفه جویی در کار فراهم آورد و از این راه هزینه های خود را بکاهد و منافعش را نجات دهد- اگر او چنین نکند همسایه اش چنان خواهد کرد. اما، به هر حال، او ناگزیر است ماشین را جانشین کارگر کند، همچنین باید پایه و اساس کار خود را، که به زحمت منافع خود را از آن تأمین می کند، استحکام بخشد. درست شبیه آن نمایش یونانی که انسانها خواه ناخواه، به سوی سرنوشت رهسپارند و در طی راه، ناخواسته، با همکاری با یکدیگر فنای خود را موجب می شوند.
تا اینجا کار از کار گذشته و سرنوشت محتوم است. همچنانکه منافع رو به کاستی می رود هر سرمایه دار کوشش و فعالیت خود را دو چندان می کند تا ماشینهای تازه ای برای صرفه جویی در کار و کاهش هزینه ها به کار اندازد. ولی این اقدام در راهی که امیدوار است سودی حاصل کند او را فقط مدتی به پیش می برد ، زیرا هر یک از دیگر سرمایه داران دقیقاً همان کار را می کنند. در نتیجه آهنگ کار ( و در واقع ارزش اضافی) در مجموعه ی فرآورده باز بیشتر سقوط می کند.
میزان سود مدام رو به کاهش می رود و زوال و فنا رخ می نماید و سود به چنان نقطه ی نازلی می رسد که دیگر تولید سودآور نیست. وقتی ماشینها جای آدمها را گرفتند و تعدا کارکنان نتوانست با میزان فرآوده ها همگام شود، مصرف هم رو به کاهش می گذارد. ورشکستگیها یکی از پی دیگری فرا می رسد. تلاش و فعالیت فروش کالاها در بازار درمی گیرد و در جریان این گیرودار بنگاههای کوچکتر تحلیل می روند و بحران سرمایه داری فرا می رسد.
اما این بحران برای همیشه باقی نمی ماند. همینکه کارگران را بر کنار کردند آنها به اجبار به مزد کم تن در می دهند. چون دستگاه و ماشین بی مصرف و عاطل مانده است، سرمایه داران قویتر می توانند آنها را به قیمتی ارزانتر از ارزش واقعی بخرند. اندک زمانی بعد باز ارزش اضافی سرو کله اش پیدا می شود. دوباره گامها رو به جلو برداشته می شود. اما باز هم نتیجه همچنان فاجعه بار است: رقابت برای جذب کارگران، مزدهای بالاتر، جابه جایی کار ماشینی، مبنای پایینتری برای تحصیل ارزش اضافی، باز هم آشفتگی بیشتر در رقابت و در نتیجه بحران و درهم ریختگی که هر بار از دفعه ی پیش بدتر خواهد بود. در دورانهای بحران، مؤسسات بزرگتر کوچکترها را می بلعند و هنگامی که غولهای صنعتی بتدریج رو به سقوط می روند مصیبت و بدبختی خیلی بیشتر از وقتی است که یک مؤسسه کوچک به سختی بیفتد و تحلیل برود.
و بعد روزی فرا می رسد که این نمایش پایان می یابد. تصویری که مارکس از آن می کشد همچون « لعنت ابدی» که در قانون رم توصیف شده فصیح و بلیغ است: « همراه با کاهش مدام شمار جاذبه های سرمایه که همه ی امتیازات و فواید این جریان نقل و انتقال را غصب و به خود منخصر کرده است، مصیبت و بدبختی، بیداد و ستم، بردگی، خفت و خواری و بهره کشی رو به افزایش می گذارد. در چنین شرایطی شورش و عصیان طبقه ی کارگر هم بالا می گیرد، تعداد افراد این طبقه بیشتر می شود و با همان مکانیسمی که در فرایند تولید سرمایه داری به کار برده، نظم و انضباط می یابد، متحد و متشکل می شود... تمرکز وسایل تولید و اجتماعی شدن کار سرانجام به نقطه ای می رسد که دیگر طبقه ی کارگر در پوسته ی سرمایه داری نمی گنجد، با آن ناسازگار و مانعه الجمع می شود. این ناسازگاری آن را به دو نیم می کند. صدای به زانو درآمدن مالکیت خصوصی سرمایه داری به گوش می رسد. مالکان غاصب خود به تصرف در می آیند.»
بدین سان نمایش یا واژگونی اجتناب ناپذیری که مارکس آن را با روش دیالکتیک روشن ساخته است پایان می یابد. نظام کامل و خالص سرمایه داری، با فعالیتی که دارد و منبع انرژی خود و ارزش اضافی را این سان در فشار گذارده و به زور از آنها بهره کشی می کند از هم می پاشد. این فرو ریختگی نظام، بر اثر بی ثباتی مدام که، در اصل، در طبیعت بی طرح و نقشه ی اقتصاد آن مخمر است تسریع می شود، هر چند نیروهایی در کار است که پایان آن را به تأخیر اندارند اما در این مبارزه ی مرگ، راه فرار از هر سو بسته است. و حال که این نظام، به صورت انتزاعی کامل و مطلق، دوام نمی آورد دیگر چه امیدی به نظام واقعی و بالفعل می توان داشت، با آن همه نقایص، انحصارات، تاکتیک های گلوگیر و آن بی سر و سامانی در تحصیل منافع؟
در نظر آدام اسمیت پله ی متحرک سرمایه داری، حداقل تا آنجا که چشم می توانست به طور معقول ببیند، رو به صعود بود. ریکاردو چنان می دید که سرانجام، بر اثر فشار دهانهای باز در سرزمینی که محصول به قدر کافی نبود و موجب وقفه در پیشرفت و بر باد رفتن خوشبختی مالک زمین می شد، این حرکت صعودی هم متوقف می گردد. استوارت میل با کشف این مطلب که جامعه می تواند محصول خود را، بدون در نظر گرفتن این نکته که « قوانین اقتصادی» چه اقتضا می کند، به طور مناسب و معقول توزیع کند چشم اندازی مطلوب نشان داد. اما در نظر مارکس امکان نجات و بقا برای آن نبود، زیرا منطق دیالکتیک به او می گفت که دولت برای حکمرانان اقتصادی فقط یک ارگان حاکم سیاسی است و تصور اینکه آن شاید به صورت یک عامل خنثی عمل کند، یک نیروی سوم بی طرف باشد و بخواهد خواستها و ادعاهای طرفین منازعه را تعدیل کند توهم صرف و آرزونگاری (4) است. نه، هیچ راه گریزی از منطق درونی نیست و پیشرفت و تکامل نظام نه تنها خود را نابود می سازد بلکه جانشین خود را هم خلق می کند.
اینکه جانشین آن به چه شبیه می تواند بود، مارکس سخن زیادی برای گفتن ندارد، اما البته، آن عبارت خواهد بود از جامعه ی « بی طبقه» و منظور مارکس این است که شالوده ی تقسیم اقتصادی جامعه بر مبنای مالکیت از میان می رود و جامعه مالک مجموعه وسایل تولید کالا خواهد شد. اما جامعه چگونه « مالک» کارخانه هایش خواهد شد و منظور از « جامعه» چیست و اینکه آیا بین مدیران و کارکنان مخالفت و ستیز سخت درمی گیرد و می تواند پیدا شود یا نه و رابطه ی رهبران سیاسی و زیردستان چگونه است- در این موارد مارکس بحثی نمی کند و فقط می گوید در مرحله انتقال «سوسیالیسم» یک «دیکتاتوری پرولتاریا» وجود خواهد داشت و پس از آن یک کمونیسم « خالص».
باید در نظر داشت که مارکس معمار کمونیسم نبود. این وظیفه ی دشوار و سهمگین بر عهده ی لنین گذاشته شد. کتاب سرمایه، کتاب محکومیت نهایی سرمایه داری است و از همه ی آنچه مارکس در آن آورده، نشانی از این نیست که مارکس به آن سوی این رستاخیز و روزداوری هم نظری انداخته و خطوط اصلی و طرح این بهشت را مشاهده کرده و دیده باشد که آن چگونه بهشتی است.
ما با این بحث رمزآمیز و الهام گونه ی او چه باید بکنیم؟
یک راه ساده برای تنظیم و مرتب کردن آن وجود دارد. به خاطر بیاوریم که این نظام بر شالوده ی ارزش- ارزش کار- بنا نهاده شده است و کلید انتقال و واگذاری آن در پدیده ی خاصی است که آن را ارزش اضافی می نامیم. اما دنیای واقعی و بالفعل از «ارزشها» ترکیب نشده است بلکه از قیمتهای موجود و قابل لمس تشکیل یافته. مارکس باید نشان دهد که دنیای دلارها و سنتها، به تقریب، آن دنیای مجرد و انتزاعی را که اوخلق کرده است، منعکس می کند. اما در انتقال از دنیای ارزشها به دنیای قیمتها، او به سرزمین بسیار پیچیده و درهم برهم ریاضیات فرود می آید و حقیقت این است که مرتکب اشتباهی می شود.
این، اشتباهی جبران ناپذیر نیست و با تنظیم معادلات مارکسیستی، حتی با فرو رفتن در ریاضیات مشکلتر و پیچیده تر از آن هم می شود «درست» بیرون آمد. یعنی، می شود بین قیمتهایی که از دنیای واقعی به دست می آید و ارزشهای نهفته بر حسب مدت کار توافق و تطابقی پیدا کرد. اما منتقدینی که روی این اشتباه انگشت می گذارند علاقه ای ندارند آن را مطرح و اصلاح کنند و قضاوت خود را با ذکر اینکه مارکس «اشتباه» کرده، خاتمه یافته تلقی می کنند. و چون بالاخره معادلات توضیح داده می شود دیگر هیچ کس به آن توجه زیادی نشان نمی دهد. چون صرف نظر از ریاضی محض بودن آن، توضیح پرت و گنگ مارکس، چارچوب سخت و دشواری دارد و برای روشن کردن این مطلب که سرمایه داری چگونه عمل می کند شیوه ی پر زحمت و غیر لازمی اختیار کرده است.
اما در همان حال که وسوسه می شویم تحلیل او را، به علت عجیب و غیر قابل انعطاف بودنش، به یک سو بیفکنیم در می یابیم که چنین کاری نادیده انگاشتن ارزش آن است. به هر حال، مارکس، نه بدان جهت اصول محض و خالص سرمایه داری را حلاجی می کند که راه را تا سر حد امکان برای بحث انتزاعی نظر خود باز بگذارد، بلکه چنین می کند زیرا بر این اعتقاد است که در سادگی دنیای نظری هم می شود مکانیسمهای دنیای علمی را بخوبی نمایش داد. از این رو امیدوار است قدرت و توانایی مدل نمونه ی او بتواند گرایشهای پنهان در زندگی واقعی را بروشنی نمودار سازد.
و چنین هم هست زیرا همان دنیای سرمایه داری مدل مارکس، با همه ی نقایص و ناآزمودگیها، در فعالیت است تا نوعی از زندگی خاص خود را نمایش دهد. هر گاه فرضهای اصلی او را بپذیریم - یعنی ترتیب بازیگرانش را همان طور که هست و انگیزه ها و محیط نمایش را- موقعیتی که او معرفی می کند تغییر می یابد، و این تغییر ، بدقت به صورتی اجتناب ناپذیر، قابل پیش بینی است و دیدیم که آنها چه تغییراتی هستند: چگونه منافع سقوط می کنند، چگونه سرمایه داران به ماشینی کردن جدید می پردازند، چگونه هر رونق و شکوفایی به اشفتگی و سقوط می انجامد، چگونه مؤسسات کوچک بازرگانی، در هر هجومی، از سوی مؤسسات عظیم بلعیده می شوند. اما همه ی این وقایع هنوز در درون و در چارچوب یک دنیای انتزاعی رخ می دهد: اکنون مارکس دریافتها و کشفیات خود را که به روی کاغذ آورده در دنیای واقعی به کار می گیرد؛ او می گوید دنیای واقعی سرمایه داری هم باید همین روند ها(5) را به نمایش بگذارد.
او این روندها را « قوانین حرکت» نظام سرمایه داری می نامد- راهی که سرمایه داری در آینده طی خواهد کرد. حقیقت شگفت آور این است که تقریباً همه ی این پیشگویی ها به حقیقت پیوست.
زیرا منافع یک مؤسسه اقتصادی باید رو به سقوط باشد. البته این بینش و پیش بینی اصالتاً از مارکس نبود و علت سقوط منابع هم همان نبود که مارکس می گفت- فعلا می توانیم موضوع بهره کشی را که در نظریه ارزش اضافی بود نادیده بگیریم. اما همچنانکه آدام اسمیت یا ریکاردو یا استوارت میل خاطر نشان کردند- و هر بازرگانی خواهد پذیرفت- فشارهایی که بر اثر رقابت وارد می شود و بالا رفتن مزدها تأثیر بسزا دارند. گذشته از انحصارهای تسخیر ناپذیر (که تعداد آنها انگشت شمار است) منافع، هم نشانه ی مشخص سرمایه داری است و هم نقطه ی ضعف (پاشنه آشیل) آن، زیرا هیچ مؤسسه بازرگانی قادر نیست قیمتهای خود را دایماً بالاتر از قیمت تمام شده ی آنها نگه دارد. تنها یک راه وجود دارد که منافع بتواند دوام پیدا کند: بازرگانی- یا کل اقتصاد- باید رو به رشد باشد.
اما رشد، پیشگویی دوم مدل مارکسیستی را لازم دارد، یعنی مدام و لاینقطع باید فنون تازه ای را به کار گرفت. این برحساب تصادف نبود که سرمایه داری صنعتی با انقلاب صنعتی آغاز شد زیرا، چنانکه مارکس مطلب را روشن کرده است، پیشرفت تکنولوژی تنها همراه و دنباله ی سرمایه داری نبود بلکه در آمدن آن نیز دخیل و مؤثر بود. بازرگانی، اگر بخواهد زنده بماند، باید چیزهای تازه بیاورد، ابداع کند و به تجربه و عمل بپردازد. بازرگانی اگر مدام در همان کارهای گذشته درجا بزند دیگر به درد این دنیایی که به تهور احتیاج دارد و باید در آن دل به دریا زد و خطر کرد، نمی خورد. اخیراً یک شرکت بزرگ شیمیایی اعلام داشت شصت درصد درآمدش از فرآوردهایی است که تا ده سال پیش ناشناخته بود و با آنکه این یک صنعت ابداعی و استثنایی است، رابطه ی بین ابتکار صنعتی را با مقدار سودی که حاصل می شود نشان می دهد.
این مدل باز هم دو گرایش دیگر از سرمایه داری را که به ظهور خواهد پیوست نشان می دهد. نیازی ندارد برای پیدایش دورهای بازرگانی درصد سال گذشته و ظهور مؤسسات غول آسای بازرگانی مدرک و سند بیاوریم، اما لازم است پیشگویی متهورانه ی مارکس را یادآور شویم. وقتی کتاب سرمایه انتشار یافت وجود مؤسسه بزرگ یک استثنا بود و در همه جا مؤسسات کوچک بازرگانی حکم می راندند. این پیشگویی در 1867 که مؤسسات غول آسا عرصه ی بازرگانی را زیر سلطه ی خود خواهند گرفت چنان تکان دهنده است که امروزه دولتمردی بگوید پنجاه سال بعد از این امریکا سرزمینی خواهد بود خرده مالکان حقیر و خیلی کوچک جای شرکتهای غول آسا را خواهند گرفت.
این همه، نکاتی قابل ملاحظه بود؛ چیزی فوق العاده و بیش از یک پیشگویی ساده. به این نکته هم توجه کنیم: این تغییرات با همه ی وسعت و عظیم و عجیب بودنش، هر گاه جهان را، آن طور که به چشم مارکس رسیده است، بررسی کنیم، چندان هم غریب و غیر عادی نیست. زیرا همه ی اینها تغییرات تاریخی است که به آرامی پدید آمده و در طول زمان گسترش یافته است؛ به عنوان یک واقعیت ، مانند رشد درخت، بی آنکه جلب توجه کند. فقط وقتی نظام اقتصادی را به صورت یک قطعه ی کوچک ذره بینی درآورده مورد بررسی قرار دهیم و رشد حیات و گسترش آن را بدقت مشاهده کنیم، سیر آرام آن در آینده قابل درک خواهد بود.
البته این پیش بینی کاملا دقیق نبود. ماکس چنین می پنداشت که منافع نه تنها در حین دور بازرگانی سقوط می کند، که درست است، بلکه می گفت این سقوط یک گرایش طولانی و دیرپا خواهد داشت، که چنین نشد. مارکس به این نکته توجه دارد که اجزای اقتصادی، که سروکارش با آنهاست، احساس و اراده و شعور دارند و خود تغییر می یابند و بنابراین با آنها نمی شود همان طور کنار آمد که شیمیدان با ذرات ثابت و لایتغیر و قابل پیش بینی در زیر ذره بین رفتار می کند. اما مدل مارکس، با همه کمبودهایش- که چنانکه خواهیم دید به هیچ وجه یک مدل قطعی و مسلم نیست- درباره ی نحوه ی کار سرمایه داری و سرنوشت آن یک پیشگویی فوق العاده و پیامبر گونه است
به هر حال آنچه مارکس پیشگویی کرده همه بی آزار و ضرر است. آخرین پیشگویی مدل مارکس هنوز باقی مانده و تحقق نیافته است؛ زیرا، چنانکه خواننده به خاطر می آورد، « سرمایه داری محض» مارکس در پایان از هم می پاشد.
خوب است از همان آغاز گفته شود که این پیشگویی را هم نباید یکسره نادیده گرفت و به کناری انداخت. سرمایه داری در روسیه و اروپای شرقی ناپدید شده است. در اسکاندیناوی و بریتانیا بخشی از آن متروک مانده. در آلمان و ایتالیا آرام آرام به دامن فاشیسم افتاد و از لجه ی خون و آتش، ضعیف و ناسالم، سربلند کرد. درست است که جنگها، قدرت خشن سیاسی، الزامات سرنوشت و فعالیتهای قاطع و تعیین کننده انقلابیون، همه در این راه سهم خود را ادا کرده اند اما حقیقت دردناک این است که همه ی این تغییرات بیشتر به همان علت روی داده است که مارکس آنها را از پیش دیده و بازگو کرده است: سرمایه داری از هم می پاشد.
چرا از هم پاشید؟ بخشی به علت اینکه به آن مرحله ی تزلزل و نااستواری که مارکس از پیش گفته بود، رسید. بحرانهای بازرگانی پیاپی، توأم با آفات و مصیبتهای جنگها، ایمان طبقات پایین و متوسط را نسبت به این نظام از بین برد. اما همه ی جواب این نیست- ما هم جنگها و رکودهای خود را داشته ایم اما سرمایه داری در امریکا زنده و سرحال است. مطلب دیگری می تواند گویای تفاوت ادامه حیات و نابودی باشد: سرمایه داری اروپایی بیشتر به علل اجتماعی، و نه به علل اقتصادی، با شکست رو به رو شد. این را هم مارکس پیشگویی کرده بود!
زیرا مارکس دریافته بود که مشکلات نظام غیر قابل تحمل نیست. با آنکه مقررات ضد انحصار و سیاستهایی که در مقابله با دور بازرگانی اتخاذ می شد، در زمان مارکس ناشناخته بود، چنین فعالیتهایی را می شد درک کرد. در آن صحنه ی مادی، از دیدگاه مارکس، هیچ چیز غیر قابل اجتناب نبود. پیشگویی مارکسیستی از فساد و تباهی، در مفهوم سرمایه داری نهفته بود که برای هیچ حکومتی رفع نادرستیها، به صورت اجتماعی، چه از نظر فکری و عقیدتی و چه حتی از لحاظ احساسی، امکان نداشت. اصلاح و درمان شکستهای سرمایه داری به حکومتی نیاز دارد که خود را مافوق منافع و علایق تنها یک طبقه نگه دارد- و اینکه، همان طور که دکترین ماتریالیسم تاریخی مارکس فاش ساخته است، پذیرفته شود که انسانها می توانند خود را از بندهای منافع اقتصادی آنی خود برهانند.
و درست به علت نبود چنین نرمش و انعطاف اجتماعی، و اسارت و بستگی به منافع نزدیک و آنی است که سرمایه داری اروپا به چنین ضعفی دچار شده است- حداقل تا بعد از جنگ جهانی دوم. زیرا برای کسی که نوشته های مارکس را خوانده است نگریستن به گذشته و اطلاع از تشخیص و سرنوشت تیره ای که ملتهای بی شمار با قدمهای استوار به همان راهی می روند که مارکس اصرار می ورزد به توقف آنها منتهی خواهد شد، هولناک است. گویی حکومتها، ناآگاهانه، در پی آن هستند که پیشگویی مارکس را تحقق بخشند و، با لجاجت، درست همان کاری را می کنند که او گفته بود انجام خواهند داد. وقتی در روسیه تزاری هر گونه اتحادیه کارگری دموکراتیک بیرحمانه سرکوب شد، وقتی در انگلستان و آلمان انحصارات و کارتلها رسماً تشویق شدند، دیالکتیک مارکسیستی واقعاً یک پیشگویی باور نکردنی بود. تا همین اواخر وقتی مشاهده می شد که در فرانسه، ایتالیا و یونان حکومتهای سرمایه داری نمی توانند مالیاتهایی را که برای اجتماعات بازرگانی وضع کرده اند، وصول کنند، وقتی به شکاف عظیمی که بین غنی و فقیر پیدا شده توجه می شد و معلوم می گردید که غنی نسبت به فقیر تا چه اندازه بی اعتنا شده است، این احساس ناراحت کننده به او دست می داد که گویی مارکس شخصیتهای قالبی روانشناختی را که در نمایش تاریخی خود به بازی وا داشته، همه را از محیط واقعی زندگی انتخاب کرده است.
همین عوامل است که ما را راهنمایی و قانع می کند که چرا سرمایه داری در امریکا، در سالهایی که در خارج به سستی گراییده یا یکباره رو به زوال رفته است، به حیات خود ادامه داده است. ما هم به سهم خود از عکس العملها و انقلابات برکنار نبوده ایم. تاریخ اقتصادی ایالات متحده امریکا هم به قدر کافی از بهره کشی و زشتی مشحون است. اما در این سرزمین، سرمایه داری رو به تکامل داشته است و دست مرده ی دودمان اشرافیت و رفتار و رسم و راه طبقه قدیمی و کهنه از آن کوتاه مانده است. این وضع در اقلیم اجتماعی امریکا که از اروپا خشن تر است تا حدی نتیجه داده است زیرا ما در این سرزمین به اعتقادنامه ی «خشن فردیت»، مدتها پس از آنکه فرد مأیوسانه و از روی ناامیدی در محیط صنعتی عظیم پایمال شده بود، چنگ زدیم. در حالی که در اروپا آن « الزام آقا منشی» سنتی پا به پای تقسیمات آشکار طبقه علناً وجود داشت. در بین توده ی مردم آمریکا نوعی روش عملی در رفتار با قدرت، خصوصی و عمومی، و دستورالعملهای عامی در باب ایده آلهای دموکراسی پیدا شد که موجب آمد کالبد سیاسی، از صخره هایی که در بیشتر کشورهای دیگر ایجاد مانع کرده است، به سرعت و به سلامت بگذرد.
پاسخ تحلیلهای مارکس در این استعداد و قابلیتهای تغییر جای دارد. هر گاه مارکس به اشتباه نمی افتاد و شرایط پیشین روانشناختی و جامعه شناختی را که در دید اقتصادیش مضمر بود، ثابت و لایتغیر نمی پنداشت، در دیگاه اقتصادیش تا به این اندازه دچار «خطا» نمی شد. قوانین اقتصادی حرکت، که الگوی سرمایه داری او فاش کرد، چه بسا هنوز هم در سرمایه داری امریکایی، ژاپنی، و اروپایی به کار باشد اما آنها امروزه یک رشته درمانها و چاره یابیهایی را به کار بسته اند که از سازگاریهای سیاسی و اجتماعی مایه می گیرند؛ کاملاً به دور از تصور و پنداشت او.
در واقع، هر چه تاریخ سرمایه داری را بیشتر بررسی و تجزیه می کنیم، خاصه در این دهه های آخر، به نفوذ اندیشه مارکس و هم به محدودیتهای آن، بیشتر پی می بریم. زیرا مشکلاتی که او در درون سرمایه داری تشخیص داد هنوز بیشترش با ما هست، که از جمله، بالاتر از همه، گرایش آن به تزلزل و بی ثباتی اقتصادی و تمرکز ثروت و قدرت است. تا حال ملتهای مختلف با همین مشکلات، به طرق کاملا مختلف، مقابله کرده اند. مثلا نروژ، که برحسب معیارهای مارکس البته ملیتی سرمایه دار است (یعنی وسایل تولید اکثراً در مالکیت خصوصی است و مکانیسم بازار ظاهراً ارزش اضافی تولید می کند). با «قوانین حرکت» سرمایه داری بدین طریق مقابله کرده است که بر طبق برنامه ای فوق العاده، توزیع مجدد درآمد را اجرا کرده و بدین طریق آن کشور در زمره ی یکی از ملتهای بسیار تساوی طلب (6) جهان درآمده است. ژاپن که آن هم مسلماً کشوری است سرمایه دار، هم در ساختار و هم در ظاهر، استخدام کارگران را در شرکتهای بزرگ، پس از یک مرحله آزمایشی، برای تمام عمر تضمین کرده است. فرانسه، نظام پر طول و تفصیل طرح و برنامه ی ملی را دارد. انگلستان، که در نظر مارکس و انگلس نمونه ی واقعی سرمایه داری خشن و استثمارگر است، در استقرار طرحهای بهداشت ملی، تأمین اجتماعی « زگهواره تا گور» و مسکن ارزان و نظایر آن پیشرو جهان است. سوئد، که در زمان مارکس مانند انگلستان خشن و سرکوبگر بود، شاید اکنون، با توجه به روش سیاسی و اقتصادیش، یکی از دموکراتیک ترین ملتهای جهان باشد.
بدین سان، آشکار می شود که سرمایه داری ساختاری اقتصادی است که بشدت قابلیت انطباق دارد. این سخن بدان معنی نیست که سرمایه داری به همه ی مشکلات خود فایق آمده است. اما با آوردن مثالهایی از کشورهای اسکاندیناوی (از زلاند نو که نمونه ی دیگری می تواند باشد سخن نگوییم) دیگر امکان ندارد در سناریوی مارکسیستی آن خط «اجتناب ناپذیر» تحول جامعه ی سرمایه داری را مشاهده کنیم. البته منظور من این نیست که هر ملت سرمایه داری، همان طور که اسکاندیناوی عمل کرده است خود را سازگار خواهد کرد و گسترش خواهد داد. مثلا در مورد ایالات متحده ی امریکا، آن نرمش و انعطاف پذیری و تجربه گرایی که سرمایه داری را در این کشور، ‌در طول اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، نسبت به سرمایه داری در دیگر کشورها، توفیق بخشیده است، چنین به نظر می رسد، که در سالهای اخیر، بیش از آنچه در خارج می بینم، تا حد کمی به حساسیت اجتماعی تن در داده و تسلیم آن شده است. این، مطمئناً، تفسیری بسیار واجد اهمیت است که ما دیگر به ایالات متحده با توجه به کیفیت زندگی که برای مردمش فراهم آورده، به صورت الگویی از یک ملت سرمایه دار نمی نگریم، بلکه آن را به عنوان یک کشور سرمایه داری که کم و بیش عقب مانده است و باید در پی آن باشد که راه بیفتد و آن را جبران کند، می بینیم.
این حقیقت مسلم که امریکا زمانی پیشتاز بود و دیگر ملتها که اکنون از او جلو افتاده اند، عقب بودند به خوبی مدلل می سازد که آینده از پیش مقدر و معین نشده است. در بیشتر دنیای کمونیست «سرمایه داری» را هنوز ملتی می شناسند که بر طبق کلیشه ی انگلستان سالهای 1850 ساخته شده است، با آن کارخانه داران کوته فکر و آزارنده و آن طبقات کارگر تلخ و وارفته. اما اقدامات اعجاب انگیز (و شکستهای) قرن بیستم به ما نشان داد که امروزه سرمایه داری به همان اندازه قابلیت دارد جامعه ای شایسته یا ناشایست به وجود آورد که سوسیالیسم معاصر. به تحلیل مارکسیستی، با کاستن از لحن تند و شدید آن از محکومیت اجتناب ناپذیرش، نمی توان بی اعتناد ماند. این شدیدترین و مهمترین آزمایشی است که سرمایه داری زیر بار آن رفته است. آزمایشی که با پر حرفی و لق لقه ی زبان و جنباندن سر و کله در باب شرارتها و نابکاریهای انگیزه ی سودجویی، روی خطوط غیر اخلاقی، هدایت شده است. این ماده و جوهر مارکسیست انقلابی است و با دانشمند اقتصاد مارکسیستی ارتباط ندارد.
برای مقالبه با هر نوع هیجان و برانگیختگی، وسیله ی آرام و ملایمی هم وجود دارد و به همین علت هم باید آن دریافتها و نظرات تیره و تاریک را هوشیارانه مورد مطالعه و بررسی قرار داد.
این مطلب را بار دیگر تکرار کنم: جهان خود را با کارل مارکس انقلابی، مشغول داشت؛ با مارکسیسم به عنوان نیرویی توسعه طلب و از لحاظ فکری بی تحمل. اما حالا این مارکس انقلابی نیست که سرمایه داری باید با او پنجه در پنجه درافکند. وقتی خروشچف لاف می زد که کمونیسم سرمایه داری را به «گور» خواهد فرستاد این اظهار بر مبنای جرأت و دلیری نظامی نبود، بلکه نظریه ی اقتصادی بود که چنین اطمینان و تضمینی را به او می داد. به هر حال در نهایت باید مسلم شود که این مارکس اقتصادی بود که در اشتباه بود، نه مارکس دانشمند دیرپسند، پروسواس و پرکار که با در غلطیدن در آشفتگی و تشتتهای فکری سطحی، می خواست به اثبات برساند که فنا و نابودی در جوهر و اساس سرمایه داری جای دارد. پاسخ ما به مارکس این نیست که بی عدالتیهای کمونیسم را به رخ او بکشیم بلکه بیشتر باید به او نشان دهیم که سرمایه داری قادر است همچنان نهادهای خود را با خواستهای عدالت اجتماعی، که هرگز اقناع نشده است، انطباق دهد.

پی نوشت ها :

1- entrepreneur
2- dilemma، حالتی که شخص بر سر یک دو راهی قرار می گیرد که اختیار هر یک از آن دو راه بدتر از دیگری است و در واقع، هر دو راه کور و بن بست است.
3- Industrial Reserue Army
4- Wishful thinking، خاقانی می گوید:
«نقش رخ آرزو به روی که بینی
آینه آرزو نگار تو گم شد»
(با تشکر از راهنمایی دانشمند محقق آقای دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی).
5- trend
6- egalitarian

منبع مقاله :
هایلبرونر، رابرت، بزرگان اقتصاد، ، احمد شهسا، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ سوم، بهار 1387

 

0
نظر

رویاهای سوسیالیستهای آرمان گرا (2)

نويسنده : حسین رضایی

رویاهای سوسیالیستهای آرمان گرا (2)

رویاهای سوسیالیستهای آرامانگرا (2)



 

نویسنده: رابرت هایلبرونر
مترجم: احمد شهسا



 

آیین و مرامی که سن سیمون به تبلیغ آن پرداخت در نظر مردم این عصر تکان دهنده نیست. او اعلام می کرد هرکه می خواهد از ثمرات اجتماعی بهره مند گردد « باید کار کند»، اما در مقایسه با نتایجی که از این صغرا و کبرا حاصل می شود، جامعه ی متوازی الاضلاع رابرت اوون را کاملا به وضوح می شد دید.
سن سیمون می نویسد: « فرض کنیم که فرانسه به ناگهان پنجاه نفر از بهترین فیزیکدانها، پنجاه نفر از بهترین شیمیدانها، پنجاه نفر از بهترین زیست شناسان ... ریاضیدانان و مهندسان خود را از دست بدهد.» بدین ترتیب تا سه هزار نفر دانشمند، هنرمند و صنعتگر را می شمارد (سن سیمون به خاطر شیوه ی اقتصاد مخصوص به خودش مورد توجه نیست). نتیجه چه خواهد بود؟ فاجعه ای خواهد بود که فرانسه را از روح واقعیش تهی خواهد کرد.
بعد می گوید: « خوب، حالا تصور کنیم به جای آنها، فرانسه، بر اثر ضربه ای، جمعی از افراد عالیرتبه را از دست بدهد. مثلا برادر شاه، بعضی از شاهزادگان، افسران درباری، وزرای مملکت، قضاوت و ده هزار تن از مالکان مال اندوز این آب و خاک را- و جمعاً سی هزار نفر از این طبقات را می شمارد. نتیجه؟ سن سیمون می گوید، البته نتیجه بسیار تأسف انگیز است زیرا همه ی اینها مردمان خوبی هستند، اما این فاجعه فقط از نظر احساسی تأثرانگیز است. مملکت، خیلی صدمه نمی بیند. افراد بی شماری می توانند وظایف این مردمام محبوب تجملی را بر عهده بگیرند.
نتیجه ی اخلاقی بحث روشن است. این کارگران- صنعت پیشگان- هستند که در تمام درجات و مراتب، شایسته ی دریافت بهترین پاداشهای اجتماعی هستند و بیکاران و بیکاره ها کمترین آن را. اما حال ما اجتماعی را چگونه می بینیم؟ با قضاوتی نادرست و عجیب. وضع درست برعکس است و آنها که کمتر از همه کار می کنند بیشتر از همه نصیب می برند.
سن سیمون پیشنهادش این است که این هرم، وارونه و اصلاح شود. جامعه در واقع کارخانه ی عظیم و منظمی را می ماند و باید اصلی را که در کارخانه رعایت می شود به کار گیرد تا به نتیجه ی منطقی برسد. حکومت باید اقتصادی باشد نه سیاسی، باید امور را اداره کند و نظم و ترتیب دهد نه آنکه به مردم امر و نهی کند و دستور بدهد. پاداشها باید به نسبت سهم اجتماعی هر کس توزیع شود؛ باید اعضای فعال کارخانه از آن بهره مند گردند، نه بیکاره های تماشاچی. اینکه سن سیمون تبلیغ می کند، به طوری که از بیانش استنباط می شود، نه انقلاب است و نه سوسیالیسم. پیروزی نامه ی فرایند صنعتی است و اعتراضی بر اینکه در جامعه ی کار و تلاش بیکاره ها از ثروت سهم بیشتر را به خود اختصاص داده اند.
از اینکه این کار چگونه باید عملی شود، هیچ سخنی در میان نیست. پیروان سن سیمون بعدها از پیشوای خود گامی فراتر نهاده اصرار ورزیدند که به مالکیت خصوصی پایان داده شود، اما این هم فقط برنامه ی مبهمی در زمینه ی اصلاح اجتماعی به جا گذاشت. این دینی بود برای کار، اما فاقد برنامه و آموزش. بی عدالتی شدیدی را در توزیع ثروت جامعه خاطر نشان می سازد اما متأسفانه کسانی را که می خواهند کارها را در مسیر درست بیندازند، هدایت نمی کند.
شاید همین نبود برنامه بود که به مردی که رو در روی سن سیمون قد برافراشته بود کمک کرد، زیرا در حالی که آن نحیب زاده ی پیشین برای عقاید مهم به شور و هیجان می آمد، شارل فوریه را مسائل جزئی و مبتذل به تب و تاب می آورد. فوریه هم مانند سن سیمون به نامرتبی و بی نظمی کامل جهان اعتقاد داشت اما نظرش این بود که برای رفع آن باید جزئی ترین امور را روشن کنیم.
سن سیمون در زندگی عملی ماجراجو بود، فوریه در تصورش. زندگینامه ی فوریه کاملا روشن است. در 1772 زاده شد. پدرش بازرگانی بود از شهر بزانسون.(1) روزهای عمر خود را به صورت بازرگان سیار ناموفقی سپری کرده است. هیچ کاری انجام نداده، حتی از ازدواج هم سر باز زده است. به دو چیز علاقه نشان می داده: گل و گربه. فقط در اواخر عمرش به کاری روی آورد. در آن سالها، درست سر وقت، در ساعات تعیین شده، در اطلاق کوچکش می نشست و منتظر می ماند که سرمایه داران بزرگ به دیدار او بشتابند و د ر اجرای طرحهای او، در سراسر دنیا، سرمایه گذاری کنند. بالاخره از این فروشنده ی کوچک می خوانیم: « من، به تنهایی، پوچی و بلاهت سیاسی بیست قرن را بر هم ریختم و فقط بر اثر کار من است که نسلهای حال و آینده به ریشه و اساس شادیهای عظیم خود خواهند نگریست.» با چنین مسؤولیتی که بر دوش گرفته بود، بسختی می توانست آماده و حاضر نباشد و خود را در دسترس سرمایه داری رهایی بخش، که منتظر بود با چمدانهای پر از پول با قطار از راه برسد، قرار ندهد. اما هیچ کس نیامد.
فوریه، اگر بخواهیم مؤدب باشیم، مردی بود استثنایی و عجیب، ولی اگر باید در بیان صریح و دقیق بود، باید بگوییم، احتمالا، کمی نامتعادل و ناسالم بود. دنیایش تماماً دنیای وهم بود و خیال. بر این اعتقاد بود که کره ی خاک دورانی هشتاد هزار ساله گذرانده است، چهل هزار سال قوس صعودی داشته و همین مدت را در حال نزول بوده است، در فاصله ی این دو، (زمان دقیق آن مهم نیست) هشت هزار سال اوج نیکبختی آن بوده است. ما در پنجمین مرحله از این هشت مرحله پیشرفت زندگی می کنیم و از دوره ی آشفتگی، وحشیگری، پدر سالاری و بربریت گذشته ایم. دوره ی تعهد را در پیش داریم (که ذره ای بدی در درون آن نیست) و رو به بالا به سوی هماهنگی هستیم. پس از آنکه به حد اعلای نیکبختی رسیدیم این گردونه به کار می افتد و باز بر می گردیم به سوی پایین و از تمام این مراحل می گذریم تا باز به مرحله آغازین برسیم.
اما همینکه به درون این « هماهنگی» قدم می گذاریم و امور را عمیقتر پی می گیریم، همه ی این خیالات باد هوا می شود؛ آن پوشش برفی که قطب شمال را در خود گرفته چون شبنم فرو می ریزد، آب دریا گوارا خواهد شد، شش قمر تازه جای اقمار منظومه شمسی قدیم را خواهد گرفت، انواع جدیدی از حیوانات پیدا خواهند شد که با این «هماهنگی» سازگاری بیشتر خواهند داشت؛ یک ضد شیر، حیوانی سر به راه و رام و بسیار مفید، یک ضد نهنگ که قادر است کشتیها را به جلو براند، یک ضد خرس، ضد حشره، ضد موش رخ می نماید. عمر ما به 144 سال خواهد رسید که 120 سال آن را می توان، بی دردسر، صرف عشق و روابط جنسی کرد.
همه ی این سخنان و توصیفهای دقیق از ساکنان دیگر ستارگان، به نوشته های فوریه حالتی جنون آمیز می دهد. شاید هم چنان بود. اما وقتی دیدگان درخشان خود را به سوی زمین می اندازد آن را پر از آشفتگی و ناشادی می بیند و برای تجدید سازمانهای آن راهی به نظرش می رسد.
دستورات و تجویزهای او درباره ی جامعه بسیار دقیق است. جامعه باید به «فالانکس»(2) هایی تقسیم شود. ترتیبات آن شبیه یک هتل بزرگ خواهد بود و به شرکتهای تعاونی اوون هم بی شباهت نیست. این هتل دقیقاً توصیف شده است: یک ساختمان وسیع مرکزی (اطاقها و اندازه های تمام آنها معین شده است) با تأسیسات صنعتی و زراعی در اطراف آن. هر کس در آن هتل به تناسب وضع مالی خود در طبقه اول، دوم یا سوم سکونت خواهد کرد و تا حدی به طور خصوصی (مثلا خوردن غذا در اطاق خود) بسر خواهد برد و به اندازه ی کافی آمیزش و اختلاط خواهد داشت تا اصول و جوهر فرهنگ بین آنان گسترش یابد. از کارآیی و استعداد همگان به طریق مرکزی استفاده خواهد شد. فوریه مجرد و پیر، از وسایل و تشریفات آشپزخانه ی مرکزی چنان تصویری نقاشی می کند که آب از دهن آدم به راه می افتد.
البته هر کس باید چند ساعتی در روز کار کند. هیچ کس حق ندارد شانه از زیر بار کار خالی کند. هر کس باید همان کاری را انجام دهد که دوست دارد. بدین طریق مسأله ی کار پلید و زباله جمع کردن حل می شود زیرا از هر کس می پرسند چه کسی دوست دارد این کارها را انجام دهد. البته، بچه ها. پس گروههای خردسالان شادمانه به کشتارگاهها می روند یا به مرمت جاده ها مشغول می شوند و بدین سان زندگی خود را می گذارنند. اقلیتی از خردسالان که از این نوع کارهای پلید خوششان نمی آید در گروه کوچکی مراقب گلها خواهند شد و تلفظ ناجور خویشان خود را اصلاح خواهند کرد. در بین کارگران رقابتی دوستانه وجود خواهد داشت تا معلوم شود کدام بهتر کار می کنند: نظیر رقابتی که بین آنکه گلابی به عمل می آورد با آنکه اسفناج می کارد ممکن است پیدا شود و بالاخره (وقتی اصول فالانکسی همه جا گیر شد و سطح کره ی زمین را فرا گرفت و تعداد 984ر985ر2 فالانکسی استقرار یافت) حالا دیگر جنگهای مهم بین رؤسای خاگینه پز با آنکه بطری شامپانی می سازد درخواهد گرفت.
و همه ی این اقدامات کاملا سودمند خواهند بود و میزان سود به سی درصد خواهد رسید اما این سود متعلق به عامه است؛ مازاد (3) به این طریق تقسیم خواهد شد: پنج دوازدهم به کارگر، چهار دوازدهم برای سرمایه و سه دوازدهم برای « مدیران». و هر کس تشویق می شود، در حالی که کارگر است، صاحب سهم هم بشود.
طرح خیالپردازانه ی فوریه هر قدر هم غیر طبیعی به نظر می آید باز هم جای پایی محکم کرد. حتی در ایالات متحده امریکا که برای امور تجربی و عملی و عقل سلیم دژی مستحکم است. زمانی در آنجا بیش از چهل فالانکس ایجاد شد و اگر گروهی با هم در اجتماعات اوونی (4) گرد آمده یا جنبشهای مذهبی به صورتهای مختلف تشکیل دادند، در آنجا دست کم 178 گروه سوسیالیستی از این نوع تشکیل یافت که هر یک از 15 تا 900 نفر عضو داشت.
این گروهها تنوع بسیار داشت؛ بعضی دیندار بودند و برخی بی دین، عده ای پاک و بی آلایش و جمعی آلوده در هرزگی و شهوت، گروهی طرفدار سرمایه داری و جمعی آشوب طلب. در نقاط مختلف امریکا انواع آن به اسامی گوناگون تأسیس یافته بود، و یکی از معتبرترین آنها فالانکس امریکای شمالی بود در نیوجرسی که از 1843 تا 1855 دوام آورد، بعد به صورت نیمه هتل و نیمه اجتماع، تا اواخر 1930 ادامه یافت. از کسانی که هیچ احتمال نمی رفت در آنجا دنیا بیاید یکی هم الکساندر وولکوت (5) بود.
هیچ یک از این اجتماعهای رؤیایی ریشه ی محکمی نیافت. دنیاهای رؤیایی در برخورد با واقعیت، زمان دشواری از ستیز و منازعه در پیش دارند، و با وجود داشتن همه گونه طرحهای تجدید بنای جامعه، به صورت ایده آلی، هیچ یک به اندازه ی فالانکس ها از عملی بودن دور نماندند و هیچ یک نیز به اندازه ی آنها فریب آمیز نبود. چه کسی نمی خواست در فالانکس زندگی کند، اگر می توانست؟ فوریه، این خیالپرداز آرام، با حقیقت گویی تلخ و گزنده خویش، مصیبتها و ناراحتیهای دنیایی را که در آن زندگی می کنیم برملا می کرد، اما دستورالعمل او برای مداوای بیماریهای کشنده ای که آرزو داشت آنها را شفا بخشد بیش از حد اجزا و ترکیبهای بهشتی و تخیلی در خود داشت.
آیا این سوسیالیستهای آرمانگر مایه ی خنده و استهزاء هستند؟ آیا درست است که همه ی آنها در خواب و خیال بودند و چنانکه آناتول فرانس (6) گفته است بدون خواب و خیال بشر باید هنوز در غارها زندگی می کرد؟ هیچ یک از آنها از مختصری جنون بی نصیب نبودند، حتی سن سیمون خیلی با متانت تصور می کرد که ممکن است حیوانی بسیار باهوش، مثلا سگ آبی، روزی جای انسان را بگیرد. اما ذکر آنها به علت اینکه افرادی استثنایی بودند، یا به خاطر غنا و جالب بودن اندیشه و خیالاتشان، نیست، بلکه آنان بدین جهت افرادی ارزشمندند و توجه ما را به سوی خود می کشند که مردانی با همت بودند و به منظور قدرشناسی از همت والای آنان لازم است که فضای فرهنگی و فکری را که آنان در آن زندگی کردند بشناسیم و ارزیابی کنیم.
آنان در جهانی عمر می گذاشتند که نه تنها خشن و بیرحمانه بود بلکه این خشونت و بیرحمی را، زیر پوشش قوانین اقتصادی، عقلانی جلوه می دادند. نکر (7)، دولتمرد و کارشناس مالی فرانسوی، در تحویل قرن گفت: «آیا می شود نوعی غذا کشف کرد که کمتر از نان مطبوع باشد اما دو برابر آن ماده ی غذایی داشته باشد و مردم بتوانند هر دو روزی یک بار غذا بخورند؟» چنین تصور و احساسی، هر قدر هم سخت به نظر آید، حدود اندیشه های آن زمان را مشخص می کند. دنیایی بود که در آن خشونت بود نه مردمی. زیرا دنیا را قوانین اقتصادی در سیطره ی خود داشت و آن قوانین چیزی نبود که کسی بخواهد، یا بتواند، آنها را به بازی بگیرد یا ناچیز بشمارد. آن قوانین به سادگی در دنیا وجود داشت. دست اندازی به آن، و ناسزا گفتن به بی عدالتیهای ناشی از آن، ممکن بود نتیجه ای وخیم، ابلهانه و بی حساب به بار آورد و مثل این است که بخواهیم به خاطر طغیان و جزر و مد دریا شکوه و ناله سر دهیم.
قوانین انگشت شمار بودند، اما قطعی و نهایی. دیدیم که چگونه آدام اسمیت، مالتوس و ریکاردو، درباره ی تقسیم بندی و بخش بخش کردن قوانین اقتصادی زحمت کشیدند. این قوانین نه تنها در ظاهر تشریح می کنند که چگونه فرآورده های جامعه به تقسیم و توزیع گرایش دارند بلکه نیز نشان می دهند چگونه این توزیع باید انجام گیرد. این قوانین نشان می دهند که منافع چگونه تقسیم و از طریق رقابت کنترل می شود، مزدها همواره در زیر فشار جمعیت هستند، و اجاره بها، وقتی جامعه رو به گسترش می رود، چگونه عاید مالک می شود. هر چه هست همین است. ممکن است کسی این نتیجه را الزاماً دوست نداشته باشد، اما ظاهراً چنین پیداست که این نتیجه حاصل طبیعی حرکت و پویایی جامعه است. در آن هیچ سوء نیت انسانی مداخله ندارد و نه زیرکی و درستکاریش. چنین به نظر می رسد که قوانین اقتصادی هم مثل قوانین جاذبه است و کشمکش و درگیری با هر یک از آنها بی معنی و بیهوده است. از این جاست که در متن یک کتاب اقتصاد ابتدایی آمده است: « صد سال پیش فقط دانشمندان آنها را (قوانین اقتصادی را) درک می کردند. اما امروزه دیگر آن قوانین در همه جا بر سر زبانهاست و تنها اشکال مهم آن این است که خیلی ساده است.»
پس تعجبی ندارد که سوسیالیستهای آرامانگرا به افراط گراییدند. قوانین مقدس بودند و باید مراعات می شدند- اما وضع جامعه، که قوانین خود را مسؤول آن می شناختند، تحمل قبول آنها را نداشت. بدین سبب بود که سوسیالیستها تمام نیروی خود را به کار گرفتند و گفتند نظام باید به تمامی دیگرگون شود. اگر نظام سرمایه داری است- با تکریم رابرت بلینکو که با زنجیر به ماشین بسته شده است- بگذارید جامعه ی دیگری داشته باشیم: شرکتهای تعاونی، قوانین و دستورات اخلاقی یا حال و هوای شادی زای فالانکس را. این آرامانگرایان- که غیر از آنها که در این فصل نامشان ذکر شد، افراد دیگری هم بودند- اصلاح طلبانی بودند که بیشتر گوش به سخنان دل داشتند تا به راهنماییهای عقل. میراث آنها را بیشتر باید در ایده آلهای آسایش بخش «طرح نو» یا در «اسکاندیناویا» جست و جو کرد نه در الزام و استدلال «علمی» روسیه ی شوروی.
می دانیم که آنها سوسیالیستهای آرمانگرا بودند اما موضوع «آرامانشهر» فقط هدفهای ایده آلیستی نداشت، بلکه خود کلیدی بود برای تهیه وسایل اجرای آنها. زیرا آرمانگرایان، درست در نقطه ی مقابل کمونیستها، اصلاح طلبانی امیدوار و نوید بخش بودند، طبقات بالا را ترغیب می کردند که تغییر جامعه، در نهایت، به سود آنها خواهد بود. در حالی که کمونیستها به توده ی مردم روی آورده آنها را تشویق می کردند برای رسیدن به هدفهای خود، در صورت لزوم، به خشونت و قهر متوسل شوند؛ سوسیالیستها روش خاص خود را داشتند- به انتلیجنسیا، به خرده بورژواها، به شهروندان آزاد اندیش طبقه ی متوسط و به اشراف و نجبایی که به بلوغ فکری رسیده بودند- متوسل می شدند و از آنان می خواستند که به ایشان بپویدندند. حتی رابرت اوون امیدوار بود برادر کارخانه دارش را هم با خود موافق و چشمانش را به دیدن این نور باز کند.
و باز هم توجه داریم که آنها سوسیالیستهای آرمانگرا بودند؛ بدین معنی که آنان اصلاح طلبان اقتصادی بودند. مبتکران «آرمانشهر» از زمان افلاطون وجود داشتند، اما در زمان انقلاب فرانسه بود که آنها نسبت به بی عدالتیهای اقتصادی هم- و نه فقط سیاسی- عکس العمل نشان دادند. چون این سرمایه داری اولیه بود که علیه آنان، که نسبت به آن سر به طغیان برداشته بودند، اطاق وحشت را دایر کرد، طبیعی بود که آنان هم به مالکیت خصوصی پشت کنند و به مبارزه بر علیه ثروت خصوصی برخیزند. معدودی از آنان به اجرای اصلاحات در درون نظام می اندیشیدند. با یاد بیاوریم که این سالهای اولیه و بسیار سخت قانونگذاری صنعتی بود و این گونه اصلاحات، که به زحمت و با اکراه و بی میلی به دست می آمد، اکثر به شکست منتهی می شد و این آرامانگرایان چیزی بهتر از اصلاحات می خواستند- آنان جامعه ای تازه می خواستند که در آن اصل « همسایه خود را دوست بدار» رایج باشد و بر شیوه مغبون کردن دیگران به نفع خویش سبقت گیرد. آنان اساس ترقی و تعالی انسان را در اجتماعی کردن مالکیت، در گرمی مالکیت عمومی، می دیدند.
اینان مردانی بسیار با حسن نیت بودند، اما، با همه ی خوش نیتی و نظریه های جدی، از نشانه های احترام و نفوذ بهره ای نداشتند. آنان به تأیید و تصویب کسی نیاز داشتند که با ایشان یکدل باشد و مهم و با نفوذ. آنان چنین کسی را، از جایی که هیچ احتمالش نمی رفت، پیدا کردند- در منتهی الیه سوی دیگر سوسیالیسم- جان استوارت میل(8) را که- به تصدیق عام، بزرگترین اقتصاددان عصر بود.
هر یک از اشخاص، در این فصل، شخصیتی کم و بیش باور نکردنی داشت، اما جان استوارت میل از همه متشخصتر است. پدرش جیمز میل مورخ، فیلسوف، رساله نویس، دوست نزدیک ریکاردو و جرمی بنتم (9)، یکی از متفکران پیشرو اوایل قرن نوزدهم، بود. جیمز در هر مطلبی عقیده ای معین و ثابت داشت و بخصوص در زمینه ی تعلیم و تربیت و پسرش استوارت نتیجه ی فوق العاده آن بود.
جان استوارت میل در 1806 به دنیا آمد. در 1809، یعنی در سه سالگی، شروع کرد به آموختن لاتین. در هفت سالگی بیشتر مکالمات افلاطون را خوانده بود. سال بعد مجدداً به خواندن لاتینی پرداخت و در همان موقع نوشته های هرودوت، گزنوفون، دیوگنس، لائرتیوس، و بخشی از لوکیانوس را به دقت خوانده بود. در هشت تا دوازده سالگی ویرژیل را تمام کرده و آثار هوراس، لیویوس، سالوستیوس، اووید، ترنتیوس، لوکرتیوس، ارسطو، سقراط و آریستوفانس را از نظر گذرانده بود. در هندسه و جبر و حسابهای مختلف استاد شده بود.
تاریخی درباره ی رم، خلاصه ای از تاریخ عمومی جهان کهن، یک تاریخ هلند و قطعاتی شعر نوشته بود. در کتاب زندگینامه ی مشهور خود نوشته است: « من هرگز به یونانی، حتی به نثر، چیزی ننوشته ام فقط کمی به لاتینی. نه اینکه پدرم نسبت به ارزش این تمرینات بی اعتنا بود... بلکه فقط بدین جهت که واقعاً وقت این کار را نداشتم.»
استوارت میل چون به دوازده سالگی کامل رسید به منطق و آثار هابز (10) پرداخت. در سیزده سالگی همه ی آثاری که در زمینه ی اقتصاد سیاسی شناخته شده بود را مرور کاملی کرد.
این پرورش بسیار عجیب و، با مقیاسهای ما، بهت آور بود. هیچ تعطیلات نداشت، « تا مبادا عادت به کار کردن در او کاستی گیرد و مزه ی تنبلی به مذاقش بنشیند»؛ نه همبازی داشت و نه حتی می دانست که این نوع آموزش و تربیت او کاملا غیر عادی است. معجزه این نیست که میل سرانجام کارهای مهمی کرد بلکه در این است که توانست خود را حفظ کند و شخصیتش یکباره درهم نریزد. البته به نوعی درهم ریختگی اعصاب گرفتار شد؛ در بیست سالگی دنیای ظریف و خشک کار و کوشش فکری او که از آن نیرو می گرفت و تغذیه می شد به ناگهان از کار افتاد. در حالی که دیگر جوانان دریافته بودند که زیبایی در فعالیتهای فکری است. استوارت میل بیچاره به این نتیجه رسیده بود که زیبایی فقط در زیبایی است. او به مالیخولیا دچار شد. بعد به خواندن نوشته های گوته (11) و وردزورث (12) و سن سیمون پرداخت- مردانی که، با همان حرارت از دل سخن می گفتند که پدرش از مغز. پس از آن به دیدار هریت تیلر (13) توفیق یافت.
اقای بدبختی بود به نام تیلر که خبر نداشت زنش هریت و استوارت میل به یکدیگر دل باخته اند. آنها بیست سال تمام با هم مکاتبه می کردند، به سفر می رفتند و حتی با هم زندگی می کردند و همه ی اینها (اگر بشود به مکاتبات آنها اعتماد کرد) در کمال عصمت و بی گناهی. بعداً مانع از میان برخاست، تیلر مرد و آن دو با یکدیگر ازدواج کردند. این وصلتی بسیار مناسب بود. هریت تیلر و (بعد دخترش هلن) احساسات بیدار شده ی«میل» را، که این همه دیر آغاز شده بود، کمال بخشیدند. آن مادر و دختر چشمهای او را به حقوق زنان باز کردند و، مهمتر از آن، به حقوق مردان. وقتی میل، پس از مرگ هریت، داستان زندگی خود را مرور می کند، تأثیر و نفوذ جمع را در نظر می آورد و می نویسد: « هر کس در حال یا در آینده درباره ی من و کارهایی که انجام داده ام بیندیشد باید هرگز از یاد نبرد که همه ی آنها نتیجه ی فهم و هوش و حاصل کار یک نفر نیست بلکه از آن سه نفر است.»
میل، چنانکه دیدیم، همه ی آنچه را که باید در اقتصاد سیاسی بیاموزد در سیزده سالگی فرا گرفته بود و سی سال بعد بود که کتاب مهم خود را به رشته ی تحریر آورد؛ در دو جلد بزرگ با انشایی استادانه با نام اصول اقتصاد سیاسی (14) گویی او تمام معلومات سی ساله ی خود را فقط برای چنین منظوری انباشته بود.
این کتاب مرور و برآوردی در این زمینه ها بود: او در این کتاب موضوع اجاره بها، مزدها، قیمتها و مالیاتها را مطرح می کند و در راههایی که پیشتر اسمیت، مالتوس و ریکاردو پیموده اند دوباره گام می زند. اما کار او خیلی بیش از این بود که دکترین ها را که دیگر در آن موقع به صورت عقاید ثابت و جازم درآمده بودند، مرتب کند. او به راهی می رفت که به کشف خاص خود توفیق یابد، کشفی که بسیار مهم و معتبر بود. زیرا میل اصلی را دریافت و برملا ساخت که اقتصادیات را برای همیشه از مقوله ی علوم ملال انگیز نجات داد.
این کشف هم، مانند بیشتر روشن بینیهای بزرگ، بسیار ساده و عبارت از این بود که نشان داد قلمرو واقعی قانون اقتصادی تولید است نه توزیع.
منظور او بسیار ساده بود. قوانین اقتصادی تولید به طبیعت وابسته است. هیچ اقدام ارادی در اینکه کار در این مورد بیشتر مولد است یا چیز دیگر نمی توان کرد. هیچ امری بوالهوسانه تر و بی ثبات تر از این پدیده اقتصادی، یعنی کاهش نیروهای تولید در خاک، نیست.
قحطی و خشکسالی و سختی طبیعت اموری واقعی هستند و مقررات اقتصادی رفتار که به ما می آموزند چگونه زمین را بارور و حاصل کار را به حداکثر برسانیم، آن قدر مطلق و غیر شخصی است که قوانین گازها یا تأثیرات متقابل عناصر شیمیایی نسبت به یکدیگر.
اما- و این شاید بزرگترین اما در اقتصادیات باشد- قوانین اقتصادی با مسأله ی توزیع سرو کار ندارد. وقتی ما ثروت را به بهترین طرق ممکن به دست آوردیم، هر کار دلمان خواست می توانیم با آن انجام دهیم. میل می گوید: « انسان، به صورت انفرادی یا جمعی، هر کار دلش خواست می تواند با آن بکند. می تواند آن را در اختیار هر کسی خواست بگذارد، با هر شرایطی ... حتی آنچه را فرد با کار و زحمت خودش، بی کمک دیگری، تولید کرده است نمی تواند نگه دارد، مگر با اجازه ی جامعه. نه تنها جامعه می تواند آن را از او بگیرد بلکه افراد هم می توانند، و باید، آن را از او بازستانند. اگر جامعه ... نگیرد ... کسانی را استخدام کن و پول بده بدین منظور که مانع شوند او در مالکیت (خودش) هم اخلال کند. توزیع ثروت، بنابراین، متکی است به قوانین و عادات و رسوم جامعه. مقرراتی که توزیع به آنها اتکا دارد و بر حسب آنها معین می شود. همانها هستند که عقاید و احساسات هیأت حاکمه اجتماع آنها را می سازد و در زمانها و قرنهای مختلف تفاوت می کند و هر گاه بشر بخواهد باز هم بیشتر تفاوت خواهد کرد.»
این برای پیروان ریکاردو که موضوعهای دریافتی خود را در یک قالب سفت و سخت برای جامعه جا داده بودند ضربه ای سنگین بود. زیرا بیان میل- اگر مطلبی بیان می کرد- بسیار روشن بود. هرگز مهم نیست اگر عمل «طبیعی» جامعه، مزدها را زیر فشار گذاشت، منافع را یکسان کرد یا اجاره بها را بالا برد و از این گونه اعمال. هرگاه جامعه به نتایج این فعالیتهای « طبیعی» علاقه نداشته باشد، فقط باید آنها را تغییر دهد. جامعه می تواند مالیات بگیرد یا کمک هزینه بدهد، می تواند تصرف کند و مجدداً توزیع کند، می تواند همه ی ثروت خود را به پادشاه بدهد، یا اقدام خیر و کریمانه ی مهمی بکند، می تواند به اقتضای انگیزه های معقول در کارهایش سرعت بخشد یا- با قبول خطر از سوی خویش- به آنها بی اعتنا بماند. اما هر کاری می کند به خاطر یک توزیع «درست» نیست- حداقل چیزی نیست که اقتصادیات در باب سنجش و پی بردن به آن ادعایی داشته باشد. به هیچ «قانونی» نمی شود برای توجیه اینکه جامعه چگونه ثمرات خود را توزیع می کند مراجعه کرد: فقط آدمها هستند که ثروت خود را، آن طور که مناسب می بینند، تقسیم می کنند.
این اکتشافی بود با نتیجه ای عمیق و مهم. زیرا مجموعه ی بحث اقتصادی را از محدوده ی خفه کننده ی قانون غیر شخصی و اجتناب ناپذیر رهانید و به حیطه ی اخلاقیات آورد. پس از میل، اقتصادانان ممکن بود وارد این بحث شوند که انسانها به دلایل گوناگون شایستگی دریافت چنین یا چنان پاداشی را دارند یا آنکه نوعی توزیع معین در تولید، مؤثرتر و کارآتر از نوع دیگر است، اما دیگر هرگز تصور آن را هم نمی کردند که یک نیروی کاملا مجرد ریاضی دستور صادر می کند که چنین و چنان باید بشود.
این اکتشاف، میل را در زمره ی برادران سوسیالیست آرمانگرا، به معنای دقیق کلمه، درنیاورد. صرفاً اظهار اینکه جامعه می تواند توزیع ثروت را به صورتی که مناسب تشخیص می دهد نظم و ترتیب مجدد دهد، بدان معنی نیست که باید تمام طرح را زیر و رو کرد. عقیده میل این بود که جهان می تواند در چارچوب ساختار خود پیش برود و به تجدید سازمان و دگرگونی کامل ایمان چندانی نداشت.
او نوشته است: « اعتراف می کنم که به یک زندگی ایده آل، که مورد علاقه ی جمعی است، دلبستگی ندارم؛ جمعی که می پندارند بشر باید با مبارزه به زندگی ادامه دهد. باید لگد زد، فشار آورد، دیگران را کنار برد و پا روی پای آنها گذاشت؛ وضعی که شکل زندگی اجتماعی موجود را نشان می دهد و ناپسندیده ترین روش انسانی است، وضعی که نمونه و نشان دهنده یکی از سیماهای پیشرفت صنعتی است.»
با این همه، نارضایی او از حس مال اندوزی، چشمش را به روی فواید آن نبسته است: « انرژی و نیروی بشر که پیش از این در مبارزه و جنگ تلف می شد، باید در تلاش برای کسب ثروت به کار افتد، تا مغزهای مستعد را آموزش دهند و مانع شوند از اینکه آنها راکد و عاطل بمانند و زنگ بزنند. چون ذهنها کدر و زمخت هستند، به محرکهای سخت و تند هم احتیاج دارند که باید به آنها داد.»
این فلسفه ای بود از تسلیم و توکل- و امید. میل به توانایی انسان در به دست گرفتن سرنوشت خویش، با به کارگیری عقل، اعتقادی راسخ داشت. بر این عقیده بود که طبقات کارگر با مشکلی که مالتوس پیش کشیده بود روبه رو خواهند شد و باید افراد عائله خود را، با رضا و رغبت، تنظیم کنند. اگر از این مرحله ی سخت بگذرند، دیگر باقیش آسان است. زیرا تشخیص میل این بود که توزیع ثروت از هیچ قانونی تبعیت نمی کند و این افراد انسان هستند که در می یابند جهان تا چه حد قابل ترقی و پیشرفت است. سرانجام دنیا به مرحله ای ثابت و مستقر خواهد رسید. منافع از بین خواهد رفت و دیگر رشد نخواهد کرد اما جامعه همچنان، در چارچوب موجود، به پیشرفت و تکامل خود ادامه خواهد داد. وضعی که پیش می آید، مالک را از بهره وری از کار بیحاصل مانع خواهد شد و مالیات از ارث برداشته می شود و انسان از موجودی ستیزه جو و پرتلاش در راه کسب منفعت به موجودی بدل خواهد شد که در پی نفس زندگی و هنرها خواهد رفت.
میل به اصول سوسیالیسم، به تمام و کمال، پابند نیست. با آنکه می پذیرفت مالکیت مفاسد خود را دارد، نیز توجه داشت که نظام مالکیت دوران کودکی را می گذراند و قابلیت آن را دارد که به ظرافت و کمال برسد. احتیاج ندارد که نهادها یکباره از هر گونه مفاسدی بری باشند. از این روی در نظامی هم که کمونیسم نامیده می شد خطری می دید. زیرا، به رغم ادعای برتری در زمینه های اقتصادی، میل در آن خطری بسیار مهم، اما نه اقتصادی، مشاهده می کرد و این شبهه و بی اطمینانی را در این کلمات دوراندیشانه بر زبان آورده است:
... ادعاهای کمونیسم را با وضع ناهنجار جامعه کنونی نباید ارزیابی کرد ... سؤال این است که آیا برای فردیت، از لحاظ منش و تشخص، گریز گاهی باقی می ماند؟ آیا عقاید عامه به صورت یوغی ستمکارانه و مستبدانه بر گردنشان نخواهد افتاد؟ آیا طوری نخواهد شد که فرد، به طور مطلق، متکی به همگان شود و همگی مراقب یکدیگر باشند؟ آیا همه ی مردم بسته ی رشته ای از افکار، احساسات و کارهای رام شده و یکنواخت نخواهند شد؟ هیچ جامعه ای که در آن حرکت و پویایی و خروج از وضع عادی و مألوف، مایه ی سرزنش و ملامت باشد، راه به جایی نخواهد برد.
میل تا 1873، چون مردی بسیار محترم و حتی قابل ستایش، زندگی کرد. بستگیهای معتدل او به آموزه های سوسیالیسم، در مقابل چشم اندازی که از امید و نوید در مقابل دیدگان گشود و پرده ی شوم یأس را به کناری زد، قابل گذشت است. به هر حال از آنچه دفاع می کرد آن قدرها هراس انگیز و تکان دهنده نبود و هرکس می توانست آن را با آغوش باز پذیرا شود: بستن مالیات بر اجاره بها، مالیاتهای بر ارث، تشکیل شرکتهای تعاونی کارگران. درباره ی امکانات اتحادیه های کارگران بسیار خوشبین و امیدوار نبود و همه ی این عقاید و نظرات، خوب و احترام انگیز بود. این دکترینی بود عمیقاً و تا مغز و استخوان انگلیسی: تدریجی، خوشبینانه، از روی واقعی بینی و عاری از رادیکال بودند تند و شدید.
کتاب اصول اقتصاد سیاسی توفیقی عظیم داشت. در زمان حیات خودش، در دو جلد گرانقیمت، به چاپ هفتم رسید. میل چاپ ارزان قیمتی از آن، به هزینه ی شخصی، انتشار داد که در دسترس همگان قرار گیرد؛ کاری که نمایانگر خصوصیت و روحیه ی او بود. از این چاپ ارزان هم، در حیات خودش، پنج بار منتشر شد. میل بزرگترین اقتصاددان عصر خویش شناخته شد و او را، به حق، وارث ریکاردو می دانستند، اما او خود را کم و بیش با آدام اسمیت قابل قیاس می دانست.
او گذشته از اینکه دانشمندی در اقتصاد بود مردی قابل احترام هم بود. میل نویسنده ی کتابهای منطق (15)، در آزادی (16)، ملاحظاتی در باب حکومت پارلمانی (17) و سودگرایی (18) است که همه ی آنها در زمینه ی خاص خود کلاسیک هستند. میل بالاتر از مردی متشخص و والاست، آدمی است نزدیک به قدیسین. وقتی هربرت اسپنسر (19) رقیب مهم او، در زمینه ی فلسفه، در شرایطی بسیار طاقت فرسا، قادر نبود یک رشته طرحهایی را که درباره ی تحول اجتماعی داشت تکمیل کند، میل در اجرای طرحهای او پیشنهاد کمک مالی کرد و به رقیب خود نوشت: «خواهش من این است که پیشنهاد مرا فقط یک علاقه شخصی تلقی نکنید. هر چند اگر هم چنین پندارید، امیدوارم اجازه داشته باشم چنین پیشنهادی را بکنم. از این پیشنهاد هیچ منظوری ندارم- این فقط تقاضای ساده ای است به منظور همکاری در هدف عام و بسیار والایی که شما در راه آن زحمت کشیده و سلامتی خود را بر سر آن گذاشته اید.»
هرگز رفتاری از این بهتر نمی شد داشت. میل به دو چیز توجه خاص داشت: به زنش، که در حق او احساس فداکاری می کرد که دوستانش می پنداشتند در این مورد گویی کور است؛ و دیگر به تشویق و ترغیب معرفت و دانش، که هیچ چیز او را از آن کار باز نمی داشت. چون به نمایندگی مجلس برگزیده شد مدافعات او از حقوق بشر از حد عرف و رسم و راه عصر تجاوز کرد. با آنکه در این مورد شکست خود ابداً به آن اعتنا نکرد. او درباره ی دنیا، چنانکه می دید، می گفت و می نوشت و به تنها کسی که توجه داشت و تا آنجا که می شد تأییدش می کرد، هریت محبوبش بود.
پس از مرگ زنش، دخترش، هلن، که وجود او هم از هر جهت ضروری بود؛ جای او را گرفت. میل، در زندگینانه (20) اش با حق شناسی می نویسد: « یقیناً هیچ کس به اندازه ی من نیکبخت نبوده است که در قمار زندگی، پس از چنان باختی، چنین بردی نصیبش شود.» او از هر کاری کناره گرفت تا روزهای آخر عمر را، با هلن در آوینیون (21)، نزدیک گور هریت، بگذراند. مردی بسیار خردمند و از هر جهت بزرگمرد و کامل.
آخرین اتفاق جالب اینکه شاهکار او در اقتصادیات، حاوی «پیامهایی در ترقی و تعالی و دستیابی به یک تغییر صلح آمیز و بهبود جامعه»، در 1848 انتشار یافت. ممکن است کتابی دوران ساز (22) نباشد، اما بی شک کتابی است که در تاریخ از خود نشان بر جا گذاشته است. زیرا از نیرنگ سرنوشت، کتاب بسیار کوچک دیگری- یک جزوه- در همان سال خود را به جهان عرضه داشت؛ عنوان آن این بود: ما نیفست کمونیست. این جزوه، با کلماتی تلخ و گزنده، تمامی آن آرامش و خوشدلی موجه و دلپسندی را که جان استوارت میل به جهانیان اعطا کرده بود نابود کرد.

پی نوشت ها :

1- Besancon
2- phalansteres [به فرانسه] phalanxe، آرایش پیاده نظام در یونان باستان.
3- surplus
4- Owenite
5- Alexander Woollcott
6- Anatole France، نام مستعار ژاک آناتول تیبو نویسنده و متفکر فرانسوی (1844-1924).
7- Jacques Necker، سیاستمدار و بازرگان فرانسوی.
8- Jhon Stuart Mill
9- Jeremy Bentham، فیلسوف اجتماعی و حقوقدان انگلیسی (1748-1832).
10- Hobbes، فیلسوف انگلیسی (1588-1679).
11- Goethe، شاعر و نویسنده ی آلمانی (1749-1832).
12- Wordsworth، شاعر انگلیسی (1770-1850).
13- Harriet Taylor
14- Principles of Political Economy
15- Logic
16- of Liberty
17- of Considerations on Representative
18- Utilitarianism
19- Herbert Spencer، فیلسوف انگلیسی (1822-1903).
20- Autobiography
21- Avignon
22- epoch- making

منبع مقاله :
هایلبرونر، رابرت، بزرگان اقتصاد، ، احمد شهسا، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ سوم، بهار 1387