0
نظر

دنیای نوین (1)

نويسنده : حسین رضایی

دنیای نوین (1)

دنیای نوین (1)



 

نویسنده: رابرت هایلبرونر
مترجم: احمد شهسا



 

در 1930، در حالی که مردم با رنج و تلخی با کسادی عمیقی دست و پنجه نرم می کردند، کینز با عقیده ای از نوع دیگر سرگرم بود. گذشته از نظر خود او که در این مدت طولاتی ساکت و خاموش بدان گوش فرا دادیم، او نگاهی هم به سوی آینده – آینده ی دور- افکنده و به یک پیشگویی ، کاملا مغایر با سروصداهای شوم روز، رسیده بود. زیرا آنچه را کینز از پیش دید- به استثنای فاجعه هایی نظیر سیل مهار ناشدنی جمعیت یا جنگ کاملا ویرانگر- ادامه ی آن اوضاع و شک و نگرانی و بدبختی موجود نبود بلکه پیشرفت و ترقی باور نکردنی بود- نظیر سرزمین پر از نعمت و وفوری که آدام اسمیت بشارت می داد.
کینز این گشت و سیاحت کوتاه خود در آینده را، در کتابی به نام امکانات اقتصادی برای نوه هایمان (1) (جای یادآوری است که او از داشتن نوه محروم بود) توصیف کرد. این امکانات چه بود؟ اگر نخواهیم خیلی آب و تاب بدهیم، اشاراتی بود به چیزی شبیه هزاره ی مسیح: کینز چنین می پنداشت که تا سال 2030 مشکل اقتصادی باید حل شده باشد- نه تنها گرفتاریهای کسادی موجود آن روز، بلکه اصولا خود مسأله و مشکل اقتصادی، بر طبق این واقعیت کهنسال که کناره گیری و حاشیه نشینی دردی را دوا نمی کند، حل خواهد شد.
برای نخستین بار در تاریخ، بشر- به هر حال، بشر انگلیسی- از تلاش و مبارزه برای رفع نیاز خود دست کشید در محیطی گام خواهد نهاد که در آنجا به آسانی و با گشاده دستی می توان از سفره گسترده ای به او سهمی بخشید.
این طرحی خاص کینز در جهتی غیر منتظره بود. پس از جنگ اول جهانی که دنیا فراغتی یافته و در پناه آرامشی که یافته بود، به خود دلخوشی می داد، این کینز بود که با افشای بی سروسامانی داخلی وحشت ایجاد کرد. در سالهای 1930 هم که دنیا به خود مشغول بود و غافل، باز همین کینز بود که با جسارت از پایان مخاطره آمیز کارها سخن به میان آورد. اما کینز کسی نبود که تیری در تاریکی رها کند و پی کار خود برود. بر عکس، او می خواست اقتصادی را که از همه ی طراحان استاد در گذشته سود جسته و اکنون به گل نشسته است بر پای دارد- اقتصادی که به رشد سرمایه داری گرایش داشت.
در مواقع کسادی، مناسب این بود که این گرایش نادیده گرفته شود. اکنون با نگاهی به دوران سرمایه داری دویست ساله ی گذشته در می یابیم که تنها رونقهای فرح انگیز پیاپی و بی معنی و شکستهای دلسردکننده نبود که نظام را معرفی و مشخص می کرد بلکه صعود مستمر و با ثبات آن بود، هر چند کاملا بی نظم و نامرتب. چهل میلیون جمعیت انگلستان در زمان کینز، یقیناً خود را صاحبان و استفاده کنندگان سرزمینی پرخیر و برکت نمی دیدند، اما با همه ی سختیهای ایام، بی گفت و گو، در سفره ی طبیعت از ده میلیون انگلیسی زمان مالتوس جای بهتری داشتند.
علت این نبود که طبیعت بخشنده تر شده بود. بر عکس، چنانکه قانون مشهور « بازده نزولی» (2) روشن ساخت، طبیعت، هر چه بر کشت و کار افزوده می شد، ثروت خود را با اکراه و خست بیشتر تسلیم می کرد. راز رشد اقتصادی در این واقعیت نهفته بود که هر نسل نه تنها با انرژی و منابع خود به طبیعت حمله می برد بلکه از وسایل و امکاناتی که از گذشتگان به ارث برده بود سود می جست و همچنانکه این میراث افزایش می یافت- یعنی هر نسل سهمی از معلومات تازه، کارخانه ها، ابزار، وسایل و فن به میراث گذشته می افزود- قابلیت تولید انسان با سرعتی اعجاب آور بالا می رفت. محصول کار یک کارگر کارخانه در دهه ی1970 در امریکا پنج برابر یک کارگر در دوره ی جنگهای داخلی است، نه بدین علت که سخت تر و کوشاتر یا با مهارت بیشتر کار می کند، بلکه بدین سبب که او از وسایل فنی بیشتر و بهتر کمک می گیرد و همین امر او را، در مقایسه با کارگر دوره جنگهای داخلی، به صورت یک ابر مرد (3) درآورده است.
و اگر تنها همین فرایند افزایش مدام تولیدی یک قرن دیگر ادامه می یافت- یعنی فقط سه نسل- آن وقت سرمایه داری راه کار را پیدا می کرد و کینز به این نتیجه می رسید که انبوه ثروت در صد سال بعد، به همان نسبت صد سال گذشته، موجب خواهد شد که ثروت واقعی تولید انگلستان بسیار افزایش یابد- تا حد هفت برابر و نیم. در سال 2030 هر کارگر ماشینی در دست خواهد داشت که او را، در مقایسه با پدربزرگش در سال 1930، یک ابرمرد خواهد کرد.
چنین افزایش فوق العاده در تولید می تواند همه گونه تغییر ایجاد کند. می تواند علم اقتصاد را به صورت یکی از دانشهای نادر و متروک به کتابهای تاریخ روانه کند. مشکل تازه ی جامعه این نخواهد بود که رفاه و وفور چگونه حاصل می شود بلکه مشکل اصلی مقابله با مقدار بی سابقه ی محصولی است که به دست می آید. کینز با پوزخند در توضیح نظر خود متن کتیبه ای سنتی را نقل می کند که بر گور پیرزنی مزدور که به کارهای خانه اشتغال داشته نوشته شده بوده است:
دوستان برای من آه و ناله نکنید، دیگر هرگز گریه نکنید چون من دیگر ، برای ابد، از کار کردن معاف شدم.
در بهشت موسیقی شیرین و گوشنوازی در همه جا پراکنده است و من در این میان هیچ وظیفه ای بر عهده ندارم.
البته این فقط سیر و سیاحتی خیالی به آینده بود و هیچ کس آن را به جد نگرفت. موضوع ماشینی شدن، در 1930، برای کسی که این دورنما را بیش از تصوری شیرین می پنداشت، سرو صدای زیادی به راه انداخت. خود کینز هم بزودی، در مواجهه با مشکل فوری که پیش آمد، یعنی در تحلیل طبیعت بیکاری که دنیا را فلج کرده بود این دیدگاه را از خاطر زدود.
اما این دورنمای کینز، امید بخش یا غم انگیز، برای ما واجد اهمیت است. زیرا با خواندن کتاب امکانات اقتصادی برای نوه هایمان، برای نخستین بار با سؤالی درباره ی آینده ی خود مواجه می شویم. تا حال هر چه را از نظر گذراندیم به هر حال فقط تاریخ بود. تحول جهان منظم و رمز آفرین قرن هفدهم، پیدا شدن هزاران بازار کوچک که آدام اسمیت توصیف کرده است، جان به در بردن سرمایه داری از اقتصاد زیر سلطه مالک زمین که ریکاردو آن را از پیش دید، جامعه ای که در فشار ازدیاد جمعیت قرار گرفته و مالتوس را به وحشت انداخته بود، طرح خود ویرانی جامعه که مارکس پیش کشیده بود و گرایش مزمن و ملال انگیز جامعه که از سوی کینز تشریح شده بود، همه ی این ماجراهای خوش و ناخوش سرمایه داری، هر چند جالب، از بلاتکلیفی به دور بود زیرا ما در هر پیشامد و موقعیت بحرانی تاریخی می دانستیم بالاخره چه پیش خواهد آمد. حال در یک موقعیت بسیار ناراحت کننده قرار داریم. وقتی به اقتصاددانان امروزی روی می آوریم دیگر از عقایدی که به شکل دادن گذشته یاری می داد بحثی نمی شنویم، بلکه این اجتماع خود ما، سرنوشت خود ما و میراث فرزندان ماست که مورد بحث است.
با این حساب ما باید دیگر از مطالعه و بررسی گذشته روی برتافته به ارزیابی آینده بپردازیم. سرمایه داری، امروزه چه موقعیتی دارد؟ سالهای آینده را چه نشانه هایی مشخص می کند؟ این است سؤالهای عمده ی دنیای نوین که باید اکنون توجه خود را به آنها معطوف داریم.
پیش از شروع لازم است یک تغییر مؤکداً یادآوری شود. در سرتاسر تاریخی که فصول گذشته ی ما را در برگرفته است غالباً می شد روند عمده ی وقایع را، به طور خلاصه، بیان کرد و با آزمودن کار یکی از فیلسوفان اقتصادی اصیل، یا گروه کوچکی از آنها، روشی را که در هر عصر آن وقایع را توجیه و تشریح می کرد، توضیح داد. وقتی به بحث در دنیای جدید وارد می شویم دیگر این کار کمتر امکان پذیر است. حالا دیگر بیشتر موضوعهای مهم است که عصر ما را مشخص می کند نه اشخاص مهم. معدودی از اقتصاددانان در سطح گسترده ای شهرت دارند مانند جان کنت گالبرایت (4) یا پل سمیوئلسن (5)، برنده ی جایزه نوبل. اما، به طور عمده، مشکلات سرمایه داری نوین باید به عنوان مشکل مورد بررسی قرار گیرد و آن را نمی توان در عقاید یک شخص معین پیچید و معرفی کرد. تا انتهای فصل آخر کتاب ما، یک نفر هم نیست که موضوع اصلی و مرکزی این عصر را در خود خلاصه کند و هر چند نگرانیهای او کاملا زنده و در مقابل چشم باشد، خود او شخصاً از نظر پنهان است.
علم اقتصاد نوین خود را با چه موضوعهایی سرگرم داشته است؟ شاید حتی دو نفر از اقتصاددانان صورت مشابهی از این موضوعها را ارائه ندهند. اما هر گاه پرسشنامه ای در اختیار اهل فن بگذاریم شکی نیست که یک موضوع در رأس آنها خواهد بود. این همان مشکلی است که کینز در مقاله ی کوتاهش به عنوان نوه ی نداشته اش پیش می کشد- یعنی دورنما و مشکلات رشد.
با نظر در گذشته، به طور عجیبی می بینیم که موضوع رشد تقریباً از توجه اقتصاددانان جدید پیش از کینز دور مانده است. حقیقت این است که حتی بعد از انتشار مقاله ی کینز هم همچنان به آن بی توجه ماندند. در دوران کسادی بزرگ این مقاله از سوی بیشتر اهل فن نشانه ی دیگری از «هوشمندی» کینز شناخته شد اما آنها که عمیقتر بودند به آن همچنان بی اعتنا ماندند. در نظر بیشتر اقتصاددانان دهه ی1930، این رشد نبود که ظاهراً خود را مشخصه ی نمایان سرمایه داری نشان می داد بلکه رکود (6) بود. در دهه ی ملال انگیز 1929 تا 1939 ارزش کل تولید (بر مبنای محصول ناخالص ملی) (7) از 104میلیارد به 110 میلیارد (به ارزش 1929) ترقی کرد. رشد جمعیت از آن سریعتر بود. بنابراین، ارزش واقعی مقدار تولید سرانه (8) کاهش یافت. بدین مناسبت دیدگاه غالب، بیشتر بر مشکل انقباض پولی (9) تکیه می کند- تنزل قیمتها و کندی بازار کار- تا به دورنمای طلایی بالا رفتن تولید.
در اینجا هم کینز، مثل همیشه، به طور غیر عادی پیشدان و از آینده باخبر بود. جنگ دوم جهانی از راه رسید و همه ی موانع را که هزینه ی حکومت را محدود کرده و غمها و تردیدهایی برای بازرگانان ایجاد نموده بود، یکباره از میان برداشت. ما در 1944 برای تولیدات جنگی بیش از مجموع ارزش محصول ناخالص ملی در 1933 صرف هزینه کردیم و بر اثر آن میزان تولید و اشتغال رونق گرفت. تعداد بیکاران از 8 میلیون نفر مرد و زن در 1939- یعنی، 17 درصد نیروی کار- به 000ر670 نفر در 1944 کاهش یافت که بیش از یک درصد نیروی کاری که آن سان بالا رفته بود، نبود و محصول ناخالص ملی از 110 میلیارد دلار به 183 میلیارد دلار، بر حسب قدرت خرید (10) 1929، افزایش یافت.
نیازی به گفتن ندارد که دورنمای پایان جنگ ترسهای تازه ای از رکود به همراه آورد. چگونه اقتصادی که قبل از جنگ می توانست فقط 47 میلیون نفر را به کار بگمارد، پس از آتش بس برای 55 میلیون نفر که چشم انتظار کار بودند کار پیدا کند؟ مؤسسه ی معتبر بروکینگز (11) تخمین می زند برای افرادی که از صحنه ی جنگ باز می گردند یا آنها که از خدمات جنگی آزاد می شوند، 000ر800ر17 محل کار لازم است تا بتواند آنها را در خود جذب کند وگرنه بیکار می مانند- مشکل عظیمی که رفع آن حتی برای یک اقتصاد آرام و سبکبار دشوار است چه رشد به اقتصادی که به بیماری مزمن رکود دچار است.
اما حق با کینز بود. پایان جنگ سر رسید و هزینه ی جنگ را به ناگهان متوقف کرد و هر چند اقتصاد برای لحظه ای دچار تزلزل شد - بیکاری از یک میلیون نفر در 1945 به 2/2 میلیون در 1946 و بعد به 3/4 میلیون نفر در 1949 رسید- پس از آن واهمه ی بازگشت رکودهای دهه ی 1930 که بتدریج از میان رفته بود سایه انداخت. محصول ناخالص ملی که در 1945 به سطح 213 میلیارد دلار رسیده بود (بر مبنای ارزشهای جاری) در 1946 به 210 میلیارد دلار پایان افتاد و بعد در 1947 به 234 میلیارد، در 1949 به 250 در 1950 به 280 میلیارد در 1951 به رقم قابل توجه 329میلیارد دلار رسید و در اوایل سال 1956 به 400 میلیارد، در 1960 به 500 میلیارد در 1966 به مرز 750 میلیارد دلار ترقی کرد و همچنان به صعود خود ادامه داد تا در سالهای اولیه ی دهه ی 1970 به رقم غیرقابل تصور 1000 میلیارد- یک ترلیون دلار- رسید. البته بیشتر آن بر اثر تورم بود (که بعدها بیشتر هم شد) اما حداقل نیمی از آن رشد ثابت بود- یعنی افزایش واقعی در تولید کالاها و خدمات.
چه اتفاقی روی داد که جدال و مشاجره ی کینز را به کرسی نشانید و نظر او را تأیید کرد که عامل مهم تحول سرمایه داری موضوع رشد بود و نه رکود؟
با نظری به گذشته برای این مطلب علل زیادی می یابیم. نخست اینکه کسادی بزرگ به خودی خود، وقتی آن بحران و صدمه ی بزرگ مالی فروکش کرد، سیمای تازه ای به خود گرفت. به هر حال سرمایه داری پیش از آن هم کسادیهای دیگری دیده بود، بعضی حتی تند و تیزتر از سقوط سالها 1929-1933، اما همواره خود را از آن بحرانها نجات داده و به روال رشد عادی خود بازگشته بود. حال علت چه بود که این نظام در دهه ی 1930 رفتاری کاملا مغایر با گذشته در پیش گرفت؟
ظاهراً دو علت این رفتار را در آن دهه دهشتناک توجیه می کند. علت نخست که از سوی پروفسور فریدمن (12) ابراز شده، در عملیات «نظام فدرال رزرو»(13) نهفته است. در تمام طول دوران کسادی 1930 فقط شبح تورم بود که بر سر مدیران هیأت فدرال رزرو سایه افکنده بود.
هرگز نمونه ای بدتر از این صدمه و زیانی که از تصور غلط اقتصادی ناشی می شود نمی توان یافت. مطمئناً هیأت تصور می کرد راه احتیاط و مال اندیشی در پیش گرفته است. بر حسب تصادف این کسادی بزرگ با قیام هول انگیز نازیسم و فاشیسم در اروپا و با ظهور جبهه ی خلق «سوسیالیستی»(14) در فرانسه همزمان شد. بدین مناسبت سیل طلا از صندوقهای خصوصی اروپا به سوی امریکا سرازیر شد. در 1933 ذخیره ی طلای ما در فورت ناکس (15) 4 میلیارد دلار بود، تقریباً همسطح مجموع ده سال گذشته. این ذخیره ی طلا در 1936 به 11 میلیارد دلار و در 1939 به 17 میلیارد دلار بالغ شد. وقتی نظام بانکی ذخیره ی طلای خود را بدین سان لبریز دید، مدیران هیأت رزرو فدرال، بر اثر سرازیز شدن سیل طلا، از بروز یک تورم شدید دچار وحشت شدند. این واقعیت که بازرگانی دنباله رو پول و سرمایه نبود - در واقع، چنانکه دیدیم، کسانی که در امور سرمایه گذاری فعال بودند، بیش از هر وقت دیگر کنار کشیده و بی حرکت بودند- مقامات پولی را آن قدر تحت تأثیر قرار نمی داد، که این عقیده ی سنتی که هر قدر پول و اعتبار بیشتر در دسترس باشد موجب رونق دلار مصرف خواهد شد. بدین مناسبت در تمام دوران کسادی تمام هم مقامات پولی مصروف این بود که مانع گسترش بیشتر شوند و جلو پول را «ببندند»- یعنی دسترسی به آن را مشکلتر کنند- به جای آنکه بیشتر وسایلی فراهم آورند که تهیه آن « آسان» باشد، کاری که اقتصاد واقعاً در آن موقع به آن نیاز داشت.
علت دیگر هم به وضع پولی ارتباط پیدا می کرد که عبارت بود از فشار ویرانگر سقوط ناگهانی بازار سهام (16). رونق سفته بازی در دهه ی 1920 نه تها رؤیاهای شیرین میلیونر شده های داخلی را جلوه می داد و آنها را افسون می کرد بلکه حاصلش این شد که خانه ای مقوایی، بر پایه ی بازرگانی سست و نامطمئن و وامهای خانگی، مرکب از قطعات بی نهایت کوچک پهلوی هم، سر به فلک برافراشت. وقتی بورسها فرو ریخت، چنانکه گالبرایت یادآور شده است، آنها تمام ساختار اعتبار بازرگانی را با خود به پایین کشیدند و قدرت پرداخت بدهی (17) میلیونها خانواده بالای طبقه متوسط را که خود را به تمامی مرهون و وابسته به ارزشهای این « قله ای که دایماً رو به صعود» داشت کرده بودند، ویران ساخت. وقتی این بنا فرو ریخت ساختار اعتبار ملی را هم با خود به پایین آورد. پس از آنکه 9 میلیون حساب پس انداز بسته شد و از دست رفت دیگر شرکت بیمه ی سپرده ی فدرالی (18) باقی نماند که زیانها ر ا جبران کند. این سقوط شدید و ناگهانی (19) خیلی بیشتر از آنکه فقط قسمت تماشایی مکانیسم کسادی بزرگ باشد، خود یکی از علل مهم اقتصادی شد که بتواند در زمان کوتاه وضع خود را اصلاح کند.
به همین جهت وقتی پس از گذشت سالیان به کسادی بزرگ، نظر می افکنیم چنین می نماید که آن مقدمه آزمایشی یک رکود مزمن نیست بلکه بیشتر نمونه هولناکی از این حقیقت است که یک اقتصاد بد ( و اقدامات بی پروا و حساب نشده ی اجتماعی) چه نتایجی می تواند به بار بیاورد. اما از رشد بیش از این می شد بهره برداری کرد. پس از جنگ جهانی دوم وجوه هنگفتی در بخش قدرت خرید در جیبهای عامه ی مردم جمع شد: 150 میلیارد دلار، بر اثر پرداخت بالا و جیره بندی کالاهای مصرفی در مدت چهار سال به پس اندازهای نقدی مصرف کنندگان افزوده شد. در این زمان یک فدرال رزرو معقول هیچ مانعی بر سر راه مصرف و همچنین مصرف کنندگان و شرکتها، که پس از مدتی دراز منع و تأخیر به سرخوشی و نشاط خرج و مصرف هجوم آورده اند، ایجاد نمی کرد.
همزمان با آن هزینه و مصرف حکومت هم به زودی به صورت قدرتی گسترده وارد معرکه شد. احتیاجات کشوری و محلی- راه سازی ایجاد مدارس و بیمارستانها- کم کم جای خالی هزینه های دفاعی را پر کرد. صادرات در سطح بالا و طرح مارشال مبنی بر کمک به اروپا (20) منبع دیگری برای خرج ایجاد کرد. مهمتر از همه ی اینها جنگ کره در 1950 به سقوط مخارج جنگی خاتمه داد و از سرگیری افزایش هزینه ی جنگی طولانی را، در ظرف مدت دهه ی جنگ سرد، اعلام داشت. شرکت دولت در مسابقه ی تسلیحاتی با اتحاد جماهیر شوروی دلیل اساسی و معقولی برای هزینه ی حکومتی در اختیار می گذاشت و یک بار دیگر اجازه می داد نظریه ی کینز در باب انگیزه ی حکومت در هزینه و مصرف به آزمایش گذاشته شود؛ بدون ترسی از «سوسیالیسم» که بیشتر فعالیتهای متعادل حکومت را در دوران کسادی بزرگ در فشار و تحت تأثیر قرار داده بود.
نتیجه ی آن بازگشت شگفت انگیز تجربه ی بی رمق دهه ی کسادی بود. تحت تأثیر انگیزه و حرکت مداوم مصرف شخصی و عمومی، همه ی ملتهای سرمایه داری شروع کردند به نشان دادن رشد ثابت و محکم و تحت نفوذ این رشد ثابت و محکم همه ی ملل سرمایه داری به رشد، به عنوان مسوؤلیت حکومتهایشان نگریستند. این رشد ثابت درآمدهای سرانه- که تا چند سال پیش پدیده ای بود که آن را به صورت کاری که مختص حکومت باشد نمی نگریستند- اکنون تقریباً یکی از موضوعهای مهم اقتصادی هر حکومتی است. با تغییری که در جو اقتصادی پیدا شد، موضوع رشد در واقع یکی از خصوصیات بارز اقتصاد پس از جنگ دنیای غرب شد. چنانکه کنث بولدینگ (21) یاداور می شود، پیش از جنگ جهانی دوم هیچ کشوری قادر نبود رشد سرانه ای بیش از 2/3 درصد سالیانه را حفظ کند اما پس از آن جنگ 4/3 و حتی 5 درصد نرخ سرانه رشد سالیانه امری عادی شد. در ژاپن نرخ رشد سرانه ی سالیانه عملا به 8 درصد رسید. بولدینگ می نویسد: «اختلاف بین 2/3 با 8 درصد را می توان به این صورت هم بیان کرد که 2/3 درصد کودکان دو برابر غنیتر از پدر و مادر خویشند- یعنی درآمد سرانه در هر نسل تقریباً دو برابر می شود- در حالی که با 8 درصد، کودکان شش برابر اولیاء خود ثروتمند هستند.»
بدین سان ملتهای سرمایه دار جهان، خیلی بیش از رکود، از اینکه بار دیگر نیروی حیات تازه ای کشف کرده اند، از یکدیگر در تعجب بودند- و خود به حیرت فرو رفته بودند. شگفت آور این است که در میان کشورهایی که به اقتصاد بازار متکی بودند، ایالات متحده امریکا در اوایل بدترین مجری آن بود زیرا در حالی که محصول ناخالص ملی در آلمان، در طول دهه ی 1950، به نرخ بالاتر از 6 درصد رشد سالیانه رسید، در ایالات متحده در حدود 1/5 درصد دور می زد- نرخی کمی بهتر از رکود منفی دوران رکود که مایه ی خوشدلی نبود. اما پس از آن نرخ بالا رفت و در دهه ی1960 درآمد سرانه ی سالیانه در امریکا به بیش از 3 درصد ترقی کرد- نرخی که بخوبی با بیشتر کشورهای سرمایه داری قابل قیاس بود.
همینکه ثابت و محقق شد که سرمایه داری واقعاً می تواند رشد کند، روح تازه ای در شغل و حرفه و به طور کلی در اقتصاد دمیده شد. گویی اقتصادیون دوباره آدام اسمیت را باز یافته اند، با آن فرضیه ی آرام و متینش که رشد سیر عادی اقتصاد بازار است. در جو تند و بی سرو سامان دوران پس از جنگ، یک بار دیگر معلوم شد که رشد گرایش طبیعی این نظام است. به هر حال، همچنان که آدام اسمیت خاطر نشان کرده بود، آیا انباشت سرمایه نیروی برانگیزنده ی این نظام نبود؟ و آیا سرمایه به افزایش قدرت تولید (22) کمک نمی کرد؟ و آیا افزایش قدرت تولید، بعد از همه ی آنچه گفته و عمل شد، علت رشد نبود؟
درست است که یک فرق و امتیاز بسیار مهم بین آن خوش بینی که نسل اقتصاددانان بعد از جنگ را در خود گرفته بود با آنچه از کتاب ثروت ملل تراوش می کرد وجود داشت و آن با نقشی که برعهده ی حکومت گذاشته شده بود ارتباط پیدا می کرد. باید به خاطر آورد که اسمیت بر این عقیده بود که روشی که حکومت می توانست به بهترین وجه گرایشهای طبیعی نظام را ارتقاء دهد این بود که مکانیسم بازار را به حال خود بگذارد. از این روی او اقدامات اقتصادی حکومت را بیشتر در تشدید و تقویت رقابت فعال و از میان برداشتن بقیه ی موانع امتیاز مرکانتیلیست ها محدود می کرد.
این موضوع دیگر از دیدگاه اقتصاددانان پس از جنگ بسیار دور بود، چنانکه نظر اقتصاددانان امروز هم آن نیست. زندگی در دورانی که مسائل آن از سوی کینز مشخص و معلوم شده است ( حالا از مالتوس و مارکس سخنی نگوییم) حیات اقتصادی را چنان پیچیده و بغرنج ساخته است که برای آدام اسمیت کاملا ناشناخته است. اینها نقش حکومت را این می دانند که یک جو پشتیبان (23) فراهم آورد که در آن شوق و رغبت برای رشد تولید سرمایه داری، به بهترین وجه شکوفا شود و رونق گیرد. اجرای این وظیفه دو چیز می خواهد: یکی آنکه حکومت بودجه ی کلانی داشته باشد که مجموع تقاضا را در سطح بالا نگه دارد ( تا از این راه سرمایه گذاری خصوصی را تشویق کند)؛ دیگر آنکه در تأمین امکانات بهبود و رفاه اجتماعی- بهداشت، آموزش و پرورش، تضمین و حمایت از درآمد و نظایر آن- دست به اقدام بزند که هدف آن، هم بهبود کیفیت زندگی است و هم فراهم آوردن جریان ثابتی برای قدرت خرید به منظور حفظ رشد موجود.
شاید حالا خیلی زود باشد که بگوییم سرمایه داری مشکل رکود را « حل » کرده است. البته رشد در هر اقتصاد سرمایه داری ثابت و محکم است و قابلیت پیشرفت اقتصادی نسبت به هر کشور و در زمانهای مختلف تفاوت می کند. مثلا در طول دهه ی 1960 که بیکاری در اقتصاد بیشتر کشورهای اروپایی از میان رفته بود هنوز در ایالات متحده تا حد زیادی اسباب زحمت بود و به رغم بالا رفتن قابل توجه محصول ناخالص ملی، هرگز نشان نمی داد که رشد به زاغه های شهری و روستایی نفوذ کرده باشد. محصول ناخالص ملی بالا می رفت اما بسیار کند و آرام. بیکاری در میان نوجوانان سیاه پوست در دترویت، نیویورک و لوس آنجلس به سطح 30 و 40 درصد رسید- بدتر از زمان کسادی بزرگ!
اما با همه ی این افت و خیزها شکی نیست که حرکتی پیدا شده است. ممکن است این به اصطلاح «اقتصاد جدید» قادر نباشد اقتصاد را خیلی خوب « تنظیم » کند اما تردیدی نیست که مداوای کینزی، وقتی به اندازه ی کافی به کار گرفته شود، (برای بیماری که قبول دارد استفاده از دارو بدتر از بیماری نیست) بیماری مزمن دهه ی 1930 را مداوا خواهد کرد. در حقیقت سؤالی که امروزه مطرح است این است که آیا یک بیماری تازه ناشی از رشد، یعنی درد سر تورم مزمن، به ما روی آور نیست؟
مایه ی شگفتی است که با نگاهی به گذشته می بینیم که مسأله ی تورم، گرایشی که در عمق نظام بازار جای دارد، واقعاً از نظر اقتصاددانان بزرگ دور مانده و نگران آن نبوده اند. معدودی از پژوهشگران در بابا تورم شدید لجام گسیخته، نظیر شکست فاحش پولی که آلمان را پس از جنگ اول جهانی از پای درآورد، مطالبی نوشته اند اما این امکان که تورم که بیشتر یک بیماری قومی و منطقه ای است می تواند یک بیماری مسری باشد، هرگز از سوی هیچ یک از دانشمندان اقتصاد پیش کشیده نشده است. با این همه، کوتاه زمانی پس از جنگ دوم جهانی، درست همین امکان بتدریج در اقتصاد جوانه زد. زیرا قابل انکار نبود که ظاهراً گرایش سرکش اقتصاد جهانی به ایجاد سطح قیمتهای مدام رو به صعود، یا کاری نظیر آن، موجب تنزل قدرت خرید پولهای در جریان بود و به طوری که جدول زیر نشان می دهد این مشکل به هیچ روی محدود به ایالات متحده نماند (جایی که نخست کاملاً خفیف بود).
این تنزل قدرت خرید پولهای ملی، در سطح جهانی، چه در پی داشت؟ بر خلاف تورم «در سطح جهانی» که در قرن شانزدهم اتفاق افتاد (و عملاً به چند کشور اروپایی محدود بود) این بالا رفتن قیمتها را نمی شود به کشف معادن جدید طلا و نقره مربوط دانست، نظیر آنکه پس از پیروزی اسپانیا بر مکزیک و پروگنجهایی به اروپا سرازیر شد. به نظر می رسد که پاسخ آن بیشتر در تغییرات نهادی (24) است که از راههای دور فرا رسیده و برهر ملتی از بسیار غنی و پیشرفته تا کوچکتری و ضعیفترین آنها اثر گذاشته است.
تنزل ارزش پول در کشورهای صنعتی
1959-1969 1969-1970
میانگین سالیانه درصد تنزل
استرالیا 2/4 3/1
کانادا 2/4 4/0
فرانسه 3/7 5/4
ایتالیا 3/6 3/7
ژاپن 5/0 7/5
سوئد 3/7 5/8
انگلستان 3/4 5/3
امریکا 2/2 5/7
آن تغییرات کدامند؟ نخستین آن پدیده ای است که هم اکنون درباره اش بحث کردیم: وجود نرخهای بالای رشد در تمام نظامهای بازار. زیرا نتیجه ی اقتصادی رشد ثابت این است که اقتصادیات گرایش پیدا می کند به اینکه فقط به منابع محدود طبیعی خود روی آورد؛ به منابع طبیعی و مادی. وقتی ملتها در درصد نرخها رشد پیدا می کنند، چنانکه در دهه های 1960-1970 شاهد آن بودیم، به زودی با « تنگناهای عوامل تولید»(25) در بخش کار و مواد، روبه رو می شوند که قیمتها را بالا می برند- این همان مشکل منسوب به ریکاردوست که عبارت بود از ترقی اجاره بهای مالک زمین که در قرن بیستم به صورت افزایش مزدها و قمیتهای صنعتی تغییر عنوان داده است.
با این همه واقعیت رشد به خودی خود کافی نیست که بتواند پدیده ی تورمی را توضیح دهد. به هر حال سرمایه داری، در تمام طول قرن نوزدهم، با ثبات و استحکام به رشد خود ادامه داد، بی آنکه با چیزی شبیه گرایشهای تورمی مزمن دهه ی اخیر، آشنا شود. بنابراین عوامل دیگری در این مشکل دخیل بوده اند. حال ببینیم این عوامل چه بوده اند؟
یکی از آنها را ظاهراً باید در یکی دیگر از خصوصیات رشد کنوی پی جویی کرد. یعنی، چنانکه دیدیم، رشد در ضمانت و حمایت حکومت قرار گرفت به جای آنکه صرفاً حاصل انگیزه های گسترده ی کارفرمایان اقتصادی در پاسخ به محرکهای خود به خود بازار باشد. تفاوت بین آن دو در این است که رشدی که از حمایت حکومت بهره ور است تا حدی ایجاد اطمینان می کند، چیزی که در رشد معمول در گذشته وجود نداشت. در قرن نوزدهم هر بازرگانی، با اطلاعاتی احتیاط آمیز که در اختیار داشت، دست به اقدام می زد در شرایطی که ممکن بود رونق موجود هر آن به تنزل ناگهانی و سریع در فعالیت کسب و کار (26) مبدل شود. در چنین اوضاع و احوالی هیچ کس، غیر از خود او نبود که به دادش برسد تا اینکه کارها « به خودی خود اصلاح شود». در حالی که بر عکس، بازرگان عصر جدید در دنیایی به فعالیت می پردازد که « می داند» حکومت قادر است و می تواند از تبدیل یک رکود خفیف و ملایم به یک کسادی جدی ممانعت کند. از این روی به خود جرأت می دهد از پیش طرحی تهورآمیز بریزد و شیوه ی کار محافظه کارانه ی پدربزرگش را به دور افکند. در نتیجه ی این انتظارات خوشبینانه ی جدید به کار انداختن سرمایه دیگر با آن سقوط (27) های گاهگاهی که، هر چند از نظر اجتماعی مصیبت بار بود، در گذشته کمر هر نوع رونق تورمی را می شکست، روبه رو نمی شد. دور بازرگانی قدیمی دیگر مرد و باز نمی گردد و هر چند مرحله های کند و سریع رشد هنوز معرف آهنگ نظام سرمایه داری است، اما رکودهای خفیف (28) به کسادیهایی که آن قدرعمیق و طولانی باشد که قیمتها را تنزل دهد نمی انجامد.
دومین عامل جدید، نیرومندتر شدن قدرت بازار است؛ هم از لحاظ کار و هم از جهت صنعت. در آن روزهایی که فریک (29) در مؤسسه ی فولاد کارنگی (30)، در پی یک اعتصاب شکست خورده، به خود اجازه می داد به طور یکنواخت در تمام دستمزدها ده درصد کاهش اعلام دارد یا وقتی که سرمایه داران قدرتمند راه آهن برای حمل وسایل جنگی قیمت زمان جنگ اعلام داشتند، در این اقدامات نوعی چاشنی میهن دوستی وجود داشت. امروزه شرکتهای بزرگ بشدت و با حرارت با یکدیگر در رقابت هستند اما آموخته اند که از اعلام قیمت زمان جنگ، که یک بازی انتحاری است، بشدت دوری جویند و با آنکه ممکن است اعتصابها به شکست بینجامد دیگر آن روزها گذشته است که اتحادیه، بر اثر آن، با قطع دستمزدها رو به رو شود. در اینجا هم جو تازه ی رشدی که تحت حمایت حکومت ایجاد شده در خلق یک موقعیت تورمی کمک می کند. شرکتهای بزرگ می توانند از رقابت در قیمت به طور کامل اجتناب ورزند زیرا می دانند که اقتصاد ملی به گسترش خود ادامه خواهد داد و کارگر، اعم از اینکه به یک اتحادیه ی قدرتمند وابسته باشد یا نه، قدرت خرید خود را کاملا در افزایش می بیند زیرا می تواند به بیمه ی بیکاری متکی باشد (یا در صورت لزوم به رفاه عمومی و تأمین اجتماعی) نه اینکه وقتی پس اندازهای شخصیش ته کشید به گوشه ای پناه ببرد.
با این همه، حتی این روالی که در تغییرات نهادی روی داده، پدیده ی تورمی را کاملا توضیح نمی دهد. عامل دیگر را باید در تغییری که در وضع اشتغال در اقتصا نوین پیش آمده است جست و جو کرد. اکنون تقریباً در تمام اقتصادهای بازار پیشرفته حجم عظیم کار بیشتر به سوی ایجاد خدماتی نظیر تجارت، خدمات دولتی یا حمل و نقل هدایت شده است تا تولید کالا. همچنان که دانشمند اقتصاد ویلیام بومول (31) خاطر نشان کرده است یکی از علل تورم ما در این است که نرخهای مزد در تمام این بخش وسیع خدمات می خواهد به سطوحی برسد که در بخش تولید کالا، که کاملا وحدت و استقرار یافته است، وجود دارد. با اینکه تفاوت بسیار عمده ای بین این دو بخش وجود دارد.
کارگر کارخانه ی پولاد یا اتومبیل سازی ممکن است مزدش کاملا افزایش یابد ( که معمولا متناسب با قیمتهای عمومی است) و او می تواند این رونق و بالا رفتن مزد خود را با افزودن بر مقدار پولاد یا تعداد اتومبیلهایی که تولید می کند « توجیه» کند، اما وقتی افزایش جدید مزد صنعتی، در مشاغلی نظیر پلیس، آموزگار، کارمندان بهداشتی و منشیهای جزء بخواهد نمونه قرار گیرد، در تولید و بهره دهی آنها هیچ گونه افزایشی رخ نداده است یا آن قدر کم است که نمی تواند موجبی برای افزایش مزدهای آنها بشود. در جامعه ای نظیر ایالات متحده امریکا که بیش از نیمی از نیروی کار در بخش خدمات مشغول به کار است، فشاری مداوم و فزاینده بر روی هزینه های مربوط به مزد (32) وارد می آید که با افزایش تولید واقعی متناسب نیست. از این روی با نگاهی به گذشته می بینیم که سطح کلی قیمتها در دهه ی1960 در امریکا 35 درصد افزایش یافت و قیمت فرآورده ها کمتر از سی درصد بالا رفت، در حالی که قیمت خدمات تا حد پنجاه درصد صعود کرد.
آیا مسلم است که تورم در نظام سرمایه داری از مشکل رکود سخت تر و سرکشتر است؟ ممکن است چنین باشد. معمولا اقتصاددانان امروزه اتفاق نظر دارند که درجاتی از تورم بهایی است اجتناب ناپذیر که باید به اقتصادی که دارای اتحادیه ی بزرگ، بازرگانی بزرگ و خدمات هدایت شده است و در جهت سیاست حکومت در مسیر رشد سریع اتخاذ شده پرداخت شود. سؤالاتی که اقتصاددانان امروزه مطرح می کنند از این قرار است: تورم تا چه میزان و درجه؟ چه کسی باید بار تورم را به دوش بکشد؟- به جای اینکه سوال کنند که آیا تورم نوعی بیماری است که می شود آن را با استفاده ی سریع از بعضی از داروهای اقتصادی از بین برد؟
یکی از نتایجی که در کشورهای سرمایه داری به دست آمده این است که مشاهده می کنیم که حکومتها به «سیاستهای درآمد» روی آورده اند. یعنی در صدد برآمده اند مکانیسمهایی را اختیار و تکمیل کنند که سطح دستمزدها و پرداختها را به حدی برسانند که بدون بالا رفتن قیمتها بیش از دو سه درصد در سال قابل جذب باشد؛ مثلا در ایالات متحده امریکا این کار از طریق مهار دستمزد و قیمت اعمال می شود و برای زمان جنگ مقیاسی ضروری و اضطراری در نظر گرفته شده اما در زمان صلح حالتی تقریباً دایمی دارد.
آیا این سیاستهای درآمد کارساز است؟ ما نمی دانیم. این هم شبیه پیشنهادها و معیارهای کینز است که ما را از گرفتاریهای خطرناک کسادی بر کنار داشت بی آنکه توانسته باشد بیماری بیکاری را کاملاً مداوا کند. از این روی به کار بستن معیارهای گوناگون در امر مهار درآمد، ما را از سقوط در ورطه های تورم افسار گسیخته درامان می دارد اما مشکل زحمت افزای بالا رفتن قیمت را رفع نمی کند.
پس آیا این رشد بیهوده است؟ آیا از درگیری و ستیز با رکود فقط قصد ما این است که تورم را مهار کنیم؟ خیر، تمامی این اقدامات بی فایده نیست. زیرا از این دو خطر آنچه به علت کسادی تحمیل می شود ظاهراً خیلی بیشتر از خطرهایی است که بر اثر بالا رفتن قیمتها روی می آورد. حال ببینیم زیانهایی که تورم به بار می آورد چیست؟ در پایه و اساس، تورم عبارت است از توزیع اجباری مجدد درآمد، از کسانی که درآمدهای ثابت دارند مانند کسانی که از بیمه اجتماعی (33) یا بازنشستگی استفاده می کنند، بین کسانی که درآمدهایشان غیر ثابت و متغیر است نظیر اعضای اتحادیه هایی که بر حسب مقتضیات منصوب می شوند یا آنها که سودهای متغیر دارند. درست است که از لحاظ اجتماعی این یک فرایند گسیخته است و شکاف ایجاد می کند اما این گسیختگی و زیان آن به اندازه ای نیست که عده ی زیادی از زن و مرد نتوانند کاری پیدا کنند. لااقل بدین طریق بعضی از اثرات سوء تورم را می شود تخفیف داد و فرونشاند؛ مثلا می توان پرداختهای بیمه اجتماعی و بازنشستگی را پا به پای بالا رفتن هزینه زندگی افزایش داد. از میان برداشتن اثرات بیکاری دراز مدت، چنانکه در تشکیلات درهم ریخته ی هولناک محله کثیف کلیمیان مشاهده کرده ایم، بسیار سخت تر است. شاید تورم محدود ومنطقه ای شرایط اقتصادی خطرناکی ایجاد کند که زندگی در آن مشکل باشد، اما هیچ وقت به اندازه ی شرایط اجتماعی که از اقتصادی حاصل می شود که قادر نیست خود را از آشفتگی رکود نجات دهد دشوارتر و خطرناکتر نیست.

پی نوشت ها :

1- Economic Possibilities for Our Grandchildren
2- Law of Diminishing Returns
3- superman
4-John Kenneth Galbraith، اقتصاددان امریکایی (1908).
5- Paul A. Samuelson، اقتصاددان امریکایی (1915- ؟).
6- stagnation
7- Gross National Product (GNP)
8- per capita
9- deflation
10- purchasing power
11- Brookings Institution
12- Milton Friedman، اقتصاددان امریکایی (1912- ؟).
13- Federal Reserve System
14- «Socialistic» Popular Front، بر حسب پیشنهاد انترناسیونال کمونیست در 1935 بین کمونیستها، سوسیالیستها و دیگر احزاب سیاسی بر علیه فاشیسم اتحاد و همکاری به وجود آمد. حکومت جبهه ی خلق در فرانسه به رهبری لئون بلوم از 1936 تا مدت کوتاهی از 1938 بر سر کار بود.
15- Fort Knox، واقع در کنتاکی و محل رسمی انبار اندوخته ی طلای ایالات متحده.
16- stock market crash
17- solvency
18- Federal Deposit Insurance Corporation
19- The Great Crash
20- Marshal Plan aid to Europe، جورج مارشال وزیر خارجه امریکا در پنجم ژوئن 1947 طی نطقی در دانشگاه هاروارد پیشنهاد کرد که با تمام نیرو در اعاده ی اقتصادی سالم به جهان که بدون آن استقرار ثبات سیاسی و صلح پایدار ممکن نیست اقدام شود.
21- Kenneth Boulding
22- productiuity
23- supportive environment
24- institutional
25- bottlenecks
26- bust
27- collapse
28- recession
29- H. C. Frick
30- Carnegie Steel
31- William Baumol
32- Wage Cost
33- Social Security

منبع مقاله :
هایلبرونر، رابرت، بزرگان اقتصاد، ، احمد شهسا، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ سوم، بهار 1387



 

0
نظر

نوآوری های کینز (1)

نويسنده : حسین رضایی

نوآوری های کینز (1)

نوآوریهای کینز (1)



 

نویسنده: رابرت هایلبرونر
مترجم: احمد شهسا



 

امریکا در اواخر دهه 1920 برای تمام 45 میلیون شهروندانش شغل ایجاد کرده بود و مبلغی معادل 75 میلیارد دلار بابت مزد، اجاره بها، سود و بهره پرداخت می کرد- سیل درآمدی که دنیا هرگز به خود ندیده بود. وقتی هربرت هوور (1) در کمال سادگی گفت: « ما، به امید خدا، بزودی روزی را خواهیم دید که فقر از میان ملت مان رخت بربسته است.» شاید بشود او را مردی خوش باور و کوته بین پنداشت- اما چه کسی مثل او تصور نمی کرد؟ او در این اظهار به واقعیتی مسلم و تردید ناپذیر تکیه می کرد که یک خانواده ی متوسط امریکایی، از هر خانواده ی معمولی دیگر در طول تاریخ، بهتر زندگی می کرد، بهتر می خورد، بهتر می پوشید و از لذتهای زندگی بیشتر بهره می گرفت.
ملت دیدگاه تازه ای پیدا کرده بود؛ دیدگاهی بالاتر از تمنیات بارونهای غارتگر و ماجراجو و بی مسلک و مرام. جان رسکوب (2) رئیس حزب دموکرات، در عنوان مقاله ای که در روزنامه لیدیز هوم جورنال (3) چاپ کرده، این مطلب را به روشنی بیان می کند. او می نویسد؛«همه باید ثروتمند شوند، هر گاه فقط هفته ای 15 دلار پس انداز و در بورسهای عادی سرمایه گذاری کنند، هر کس در آخر بیست سال حداقل 000ر80 دلار خواهد داشت و درآمد ماهیانه ای حاصل از سرمایه گذاری ، در حدود 400 دلار، پس او غنی خواهد شد.»
با حسابی سرانگشتی فرض بر این بود که چنین آدمی با به کار انداختن مجدد سود سهام (4)، سالیانه رقمی در حدود6 درصد بهره خواهد داشت. اما راههای وسوسه انگیز دیگری هم برای کسب ثروت بود. هر گاه هوادار فرمول رسکوب، سود سهام خود را به کار می انداخت و فقط اجازه می داد پولش با روند عادی قیمتهای بورس افزایش یابد خیلی سریعتر و بی زحمت تر به هدف خود که گردآوری ثروت است نایل می شد. فرض کنیم او در 1921 با مبلغ 780 دلاری که در بورس سرمایه گذاری کرده هفته ای 15 دلار پس انداز کند. در 1922 مجموع پولش 1092 دلار خواهد بود. پس اگر او سالیانه مبلغ 780 دلار بر آن بیفزاید در 1925 صاحب 4800 دلار سرمایه خواهد بود. در سال بعد 6900 دلار، در 1927، 8800 دلار و در 1928 مبلغ باور نکردنی 16000 دلار را خواهد داشت. آری باور نکردنی. در ماه مه 1929 ثروتش بالغ بر 21000 دلار خواهد بود: در کمتر از 9 سال پس انداز 7020 دلاری او سه برابر خواهد شد. و اگر بازار بورس رونق گیرد و بهای سهام به مدت نیم نسل بدون وقفه روند صعودی طی کند، چه کسی به خاطر اینکه در شاهراه نیل به ثروت گام نهاده است، مورد سرزنش خواهد بود؟ آرایشگر یا واکسی، بانکدار یا بازرگان، همه وارد بازی در این قمار شده اند و همه هم برنده هستند و تنها سؤالی که مطرح است و ذهن مردم را به خود مشغول داشته این است که چرا تا حال به این فکر نبوده اند.
خیلی احتیاج ندارد در انتظار عقبه و نتیجه ی آن باشیم. در آخرین هفته ی خوف انگیز اکتبر 1929 بازار به یکباره شکست و فرو ریخت. در نظر دلالان بورس، درست مثل اینکه یک دفعه آبشار نیاگارا راه افتاده و سیلاب از در و پنجره به درون ساختمان بورس هجوم آورده باشد. زیرا به ناگهان فروش سهام بدون ترتیب و کنترل و بی سر و سامان بازار را در خود گرفت. دلالان از شدت بیچارگی و درماندگی زار زار می گریستند و یقه می دراندند. گیج و بهت زده به چشم خود می دیدند که چه ثروتهای هنگفت مثل برف آب می شوند. با صدای خفه و گرفته فریاد می کشیدند و سعی می کردند توجه مشتریان را به سوی خود جلب کنند. لطیفه های تلخ و گزنده بهترین گویای اوضاع و احوال روز است. می گفتند که هر سهامداری، برای اینکه کمبود نداشته و در موقع احتیاج در نماند، احتیاطاً هفت تیری هم در کیفش به همراه داشت و اگر کسی می خواست در هتلی اتاق بگیرد از او می پرسیدند: « می خواهی در آن بخوابی یا می خواهی خودت را از آنجا به پایین پرت کنی؟»
وقتی سیلاب فرو نشست و خس و خاشاک به کناری زده شد مشاهده ی آن همه مصیبت و بدبختی دهشتناک بود و رقت انگیز. بازار، در دو ماه آشفته و به هم ریخته، همه ی آنچه را در ظرف دو سال، دیوانه وار، گرد آورده بود بر باد داد. مبلغی در حدود 40 میلیارد دلار یک دفعه ناپدید شد. در پایان سال سوم، ثروت صوری سرمایه گذاران اوراق بهادار، به علت تورم از 21000 دلار هشتاد درصد کاهش یافته بود. پس اندازهای اصلیشان از 7000 دلار به 4000 دلار رسیده بود. معلوم شد این تصور که همه باید ثروتمند شوند، فقط پندار بود و توهم محض.
با نظری به گذشته در می یابیم که پیدایش این وضع اجتناب ناپذیر بود. بازار بورس، بر مبنای لانه ی زنبور، برای مقدار قرضه معینی ساخته شده و به همان نسبت هم می توانست فشار را تحمل کند نه بیشتر. وقتی بیش از حد معینی فشار آمد پایه های چوبی و پوسیده ای که آن بنای شکوهمند توفیق و شادکامی را برپا نگه داشته بود فرو ریخت. فرمول آقای رسکوب برای بازنشستگی، با حساب ریاضی، کاملا درست است اما پاسخ این سؤال بسیار مهم ناگفته مانده است که چگونه شخص می توانست از مجموع 30 دلار که بابت اضافه حقوق به او می پرداختند 15 دلار صرفه جویی کند.
سیل درآمد ملی که محققاً و بی تردید، با آن حجم عظیم، اثر خود را تحمیل می کرد اما هر گاه کسی مسیر آن را به سوی میلیونها جویبار کوچک پی می گرفت معلوم می شد که ملت، به طور کلی، از آن جریان نصیب کمی داشت. در حدود بیست و چهار هزار خانواده ای که در رأس هرم جامعه جای داشتند بیش از سه برابر مجموع درآمد شش میلیون خانواده ای که در زیر آن هرم له شده بودند، درآمد داشتند- درآمد متوسط خانواد های نیکبخت که در رأس بودند مساوی بود با ششصد و سی برابر درآمد خانواده ای که در زیر آن قرار داشت. کمبود و تفاوت تنها در همین نبود. گذشته از سر و صدا و هیاهوی سعادت و نیکبختی که فضا را پر کرده بود، دو میلیون نفر از شهروندان بیکار بودند. بانکها که خود را در پشت نماهای مرمرین پنهان کرده بودند، به مدت شش سال، پیش از آنکه صدای ورشکستگی آنها بلند شود، روزی به طور متوسط دو بانک سقوط می کرد. این واقعیت هم مسلم بود که امریکایی متوسط در تأمین خوشبختی خویش به راهی افتخار آمیز افتاده بود یعنی تا گلو زیر بار گرو و قرض رفته و منابع مالی خود را به طور وحشتناکی در خرید لوازم صرف کرده و با اشتیاق و اطمینان، به اتکای بخت و اقبال، مقدار قابل ملاحظه ای سهام بورس خریده بود- حدس زده می شود مقدار سهام در حدود 300 میلیون بوده است- آن هم نه به نرخ قطعی و آنی (5) بلکه از محل سود احتمالی و جنسی (6).
به هر حال، در آن زمان این نتیجه که اجتناب ناپذیر می نمود قابل پیش بینی و در دسترس حدس و گمان نبود. کمتر روزی بود که اخباری با ارقام مشخصی انتشار نیابد و ملت را از بنیان سلامتی جامعه مطمئن نسازد. حتی اقتصاددان بزرگی چون ایروینگ فیشر (7) از دانشگاه ییل که تحت تأثیر پیشرفت سطحی قرار گرفته و آرامشی یافته بود اعلام می کرد که « ما در فلاتی ره می سپاریم که مدام رو به صعود است» - سخنی که وقتی با این واقعیت تلخ همزمان شد و یک هفته پس از اظهار آن سهام سقوط کرد و به کنار فلات افتاد، مایه ی بذله گویی و ریشخند شد.
اما هر قدر هم که این واقعه مصیبت بار بود تنها بدین جهت نبود که سقوط ناگهانی و غیر منتظره بازار بورس ایمان نسلی را که به نیکبختی جاوید امید بسته بود یکباره متزلزل کرد. مصیبت در وضعی بود که در کشور روی داده بود. ذکر چند نمونه و مثال از آن سالهای تیره و سیاه به روشن کردن اوضاع کمک می کند. در شهر مونسی در ایندیانا (8) که با خصوصیاتی که دارد شهر متوسطی به حساب می اید، تا پایان 1930 از هر چهار کارگر کارخانه یک نفر کار خود را از دست داد. در شیکاگو اکثر دختران کارگر کمتر از ساعتی 28 سنت درآمد داشتند و یک چهارم آنها کمتر از ساعتی ده سنت. در محله ای فقیر نشین در نیویورک (9) تنها دو هزار نفر بیکار هر روز در صفهای خرید نان اجتماع می کردند. ایجاد ساختمانهای مسکونی، در سراسر کشور، 95 درصد تنزل کرد. 9 میلیون حسابهای پس انداز از دست رفت. 85 هزار شغل و کار و کسب شکست خورد. حجم ملی (10) حقوقها تا چهل درصد کاهش یافت، سهام پنجاه و شش درصد، مزدها شصت درصد.
بدتر از همه، ملال انگیزترین سیمای این کسادی بزرگ (11) این بود که هیچ نشانه ای از پایان آن نبود. هیچ راه بازگشت و روی رهایی از آن مصیبت به چشم نمی رسید. در 1930 ملت مردانه و با جسارت به خود دلخوشی می داد که « روزهای خوشی بر می گردد» اما درآمد ملی با شتاب خطرناکی از 87 میلیارد به 75 میلیارد دلار فرو افتاد. در 1931 که مردم سرود « من پنج دلار گیر آوردم» را سر داده بودند، درآمدشان به 59 میلیارد رسید. در 1932 سرود دیگری زیر لب زمزمه می شد: « برادر آیا می توانی ده سنت کنار بگذاری؟» و درآمد ملی به سطح حیرت آور 42 میلیارد دلار پایین آمده بود.
در 1933 دیگر ملت واقعاً از پای درآمد. کشور به 39 میلیارد دلار تنزل یافته بود. نیمی از پیشرفت و ترقی که حاصل شده بود، در ظرف همین چهار سال، بی آنکه اثری از خود برجای گذارد، یکباره ناپدید شده بود. متوسط سطح زندگی به بیست سال پیش برگشته بود: در گوشه های خیابان، در خانه ها، در ساختمانهایی که برای بیکاران و ولگردان ساخته شده بود (12) چهارده میلیون بیکار نشسته یا در همه جا ویلان و سرگردان بودند. چنین می نمود که روحیه ی سرافراز امیدواری برای همیشه از سرزمین امریکا رخت بربسته بود.
از همه سخت تر و دشوارتر تحمل بیکاری بود. میلیونها بیکار، مثل بیماری آمبولی (13) شریانهای حیاتی مملکت را مسدود کرده بود و با آنکه نظر غالب و بی چون و چرای موجود، بیش از هر علت دیگری، الزاماً عیب و نقص را در نظام می دید، اقتصاددانان دستهایشان را به هم می مالیدند و بر مغزهای خود فشار می آوردند، از روح آدام اسمیت یاری می جستند اما از تشخیص و مداوا درمانده بودند. بیکاری- آن هم این نوع بیکاری- اصلا جزو بیماریهای احتمالی نظام هم به حساب نیامده بود. آن ر ا چیزی بی معین، نامعقول و موضوعی پارادوکسی و متناقض پنداشته بودند اما واقعیت محض بود.
کاملا منطقی می نمود مردی که در پی حل این پارادوکس ناممکن است، یعنی تولید ناکافی توأمان با بیکارانی که بدون نتیجه در جست و جوی پیدا کردن کاری هستند، متعلق به جناح چپ باشد. اقتصاددانی با علاقه ی شدید به پرولتاریا، مردی خشمناک. اما واقعیت فرسنگها از این فرض دور بود. مردی که با این مشکل دست و پنجه نرم کرد آدمی بود اهل ذوق و دوستدار هنر، اسلحه و چماقی هم بر دوش نداشت. حقیقت واقع این بود که او در هر رشته ای استعداد داشت. مثلا کتابی عمیق و پیچیده در حساب احتمالات نوشت که برتراند راسل در وصف آن می گوید:« زبان از ستایش آن قاصر است.» بعد مهارت و استعداد خود را در منطق پیچیده و مبهمی به کار انداخت با شامه ی تیزی برای کسب ثروت- و از خیانت آمیزترین راههای کسب ثروت، پول هنگفتی معادل 000ر500 دلار جمع کرد: از طریق فعالیت در زمنیه ی ارزها و اجناس خارجی. باز جالبتر اینکه او رساله های خود را در ریاضیات وقتی می نوشت که در خدمت حکومت بود و ثروت خصوصی را با روزی نیم ساعت صرف وقت، آن هم در حالی که بامدادان هنور در بستر آرمیده بود، فراهم آورد.
اما اینها فقط نمونه ای از استعدادهای گونه گون او بود. البته تردید نیست که او یک اقتصاددان بود- صاحب مقای در کیمبریج، با همه ی شایستگی و امتیازاتی که لازمه ی چنان مقامی بود. اما وقتی خواست همسری برگزیند بر سینه ی همه ی خانمهای اهل سواد و دانش دست رد زد و بهترین بالرین مؤسسه ی مشهور دیاگیلف (14) را به زنی اختیار کرد. در همین زمان توانست عضو محبوب گروه بلومز بری (15)- گروهی از درخشانترین و پیشتازترین روشنفکران بریتانیا- بشود و همچنین ریاست یک شرکت بیمه ی عمر را بپذیرد- فرصت مساعدی در زندگی که از هوش او بعید بود آن را نادیده بگیرد. او در زمینه ی مسائل حساس و ظریف دیپلماسی بین المللی، ستونی استوار بود و صداقت شغلی او مانع از این نبود که اطلاعاتی خصوصی از حال و وضع دیگر سیاستگران اروپایی، از جمله اطلاعاتی درباره ی معشوقه های آنان، روان نژندیها و مقاصد خسارات مالیشان، به دست آورد. او آثار هنری نوین را، پیش از آنکه معمول و باب روز شود، جمع آوری می کرد و در همان زمان او یکی از سرشناس ترین گردآورندگان نوشته های خصوصی نیوتن (16) در جهان بود. او تأتری را اداره می کرد، بعد رئیس بانک انگلند شد. با روزولت (17)، چرچیل (18) و پابلوپیکاسو (19) آشنا بود. مثل یک بورس باز یریج بازی می کرد و ترجیح می داد با سر و صدا توأم باشد و جلب توجه کند نه اینکه فقط به اجرای قرار و مدار سالمی سرگرم باشد. همچون آماگر و حسابرس حتی دقت می کرد و متوجه بود که دوبار بازی پیاپی چه مدت طول می کشد و یک بار اظهار داشته بود که در زندگی فقط یک غم دارد و آن اینکه کاش می توانست بیشتر شامپانی بنوشد.
نام او جان مینارد کینز بود. یک نام قدیمی بریتانیایی که سابقه ی آن به شخصی به نام ویلیام دوکاآنی (20) در 1066 می رسید. کینز آدمی سنتگرا بود، دوست داشت چنین پندارد که بزرگی در خانواده جریان دارد و این درست است که پدر او جان نویل کینز (21) هم به نوبه ی خود اقتصاددانی سرشناس بود، اما استعدادهایی بیش از موهبتهای ارثی به پسرش رسیده بود؛ گویی استعدادهایی که برای پنج و شش نفر کفایت می کرد، بر اثر اتفاقی مناسب، در وجود یک نفر جمع شده بود.
این هم بر حسب تصادف بود که او در 1883 دیده به دنیا گشود؛ درست همان سالی که کارل مارکس چشم از جهان بربست. این دو دانشمند اقتصادی که زمانشان چنین با یکدیگر برخورد کرد و هر یک در فلسفه ی نظام سرمایه داری عمیقترین تأثیرات را برجای گذاشت، بیش از این ممکن نبود با یکدیگر اختلاف و فاصله داشته باشند. مارکس مردی بود عبوس، مهاجم، سنگین، مأیوس و نامراد، و چنانکه می دانیم طراح محکومیت سرمایه داری. کینز زندگی را دوست داشت، آن را با نشاط و سرخوشی و با راحتی و کامیابی کامل به سر آورد تا معمار سرمایه داری زنده و ماندنی باشد. هر گاه درست باشد که ریشه ی پیشگویی منفی و احساساتی مارکس را باید در از هم پاشیدگی نظام، در حالت روان نژندی که زندگی واقعی او را مشخص می سازد، پی جویی کرد. در این صورت می توان با اطمینان گفت که روحیه و قابلیت تجارت گرانه ی کینز در تجدید ساختمان آن نظام، نشانه ی نوع زندگی نشاط انگیز و شیوه ی برخورد او با امور بود.
کودکی کینز به همان روال کهن عمد ویکتوریا گذشت و از آینده ای درخشان خبر می داد. در سن چهار سال و نیمی از معمای بهره، به معنای اقتصادی آن سر درآورده بود. در شش سالگی از نحوه ی کار و فعالیت مغزیش دچار بهت و حیرت شده بود. در هفت سالگی پدرش دریافته بود که او «مصاحب بسیار خوب و شادی بخشی» است. او به مدرسه ای که به آموزش کودکان توجه خاص داشت فرستاده شد و در آجا هم نشان داد که برای معاشرت با دیگران هوش و فراست کافی دارد. یکی از شاگردان را مثل «برده» همراه خود داشت که بنده وار کتابهایش را حمل می کرد، در عوض او هم در حل تکالیف مشکل خانگی به او کمک می کرد و با همشاگردی دیگری که از او خوشش نمی آمد خیلی خشک، مثل اینکه « قرارداد تجاری» با او بسته است، رفتار می کرد: با او قرار گذاشته بود که هفته ای یک کتاب از کتابخانه برای او بگیرد، در عوض آن شاگرد هم قبول کرده بود که بیش از پانزده قدم به او نزدیک نشود.
در چهارده سالگی از مدرسه اتن (22) تقاضای کمک هزینه تحصیلی کرد و برنده شد. بر خلاف داستانهای دهشتناکی که از مدارس عمومی انگلستان نقل می کنند، او نه مورد آزار و رفتار ناهنجار واقع شد و نه از لحاظ روحی به زحمت افتاد. او در آنجا گل کرد.
نمراتش عالی بود و بدین مناسبت جوایزی دریافت کرد، برای خود جلیقه ای رنگین خرید، طعم شامپانی را چشید، رشد کرد و قامتی بلند و کمی خمیده پیدا کرد و سبیلهایش درآمد. به قیل و قال علاقه پیدا کرد و در بحث و جدل آدمی قابل شد. به مدرسه اتن دلبستگی یافت بی آنکه حالت خودنمایی به خود بگیرد. نامه ای که در 17 سالگی به پدرش نوشته به روشنی از بینش و بصیرت غیر عادی او، نسبت به سنش، حکایت می کند. جنگ بوئرها (23) به اوج خود رسیده بود و مدیر مدرسه در آن باب سخنرانی کرد. کینز آن سخنرانی را در پنج جمله بخوبی توصیف کرده است: « از همان حرفهای معمولی و بی ربط بود. قصد این بود که تشکر ما را برانگیزد و شایستگی مدرسه را به یاد ما بیاورد، اگر کاری انجام می شود باید به بهترین وجه باشد، مانند همیشه.»
اتن به توفیقی بزرگ دست یافت. برای کینگز کالج کیمبریج (24) هم یک پیروزی بود. آلفرد مارشال از او درخواست کرد به عنوان استاد اقتصاد تمام وقت به کار پردازد. پروفسور پیگو (25)- که قرار بود جانشین مارشال شود- هفته ای یک بار با او صبحانه می خورد. او به دبیری اتحادیه برگزیده شد- مقامی که به خودی خود سرپرستی و ریاست یکی از مشهورترین مجامع غیر دولتی بحث انگیز را به همراه داشت. لنارد وولف (26) و لیتن استراچی (27) به طلب او آمدند و پایه و اساس گروهی، که به بلومزبری شهرت یافت، نهاده شد. کینز کوهنوردی می کرد، (استراچی از قله های بی شمار سفاهت و سبک مغزی شکوه داشت) کتاب می خرید، ساعاتی به بحث و جدل می گذرانید، جلوه گری و خودنمایی می کرد. خلاصه اعجوبه ای بود.
اما روشن است که این اعجوبه هم به غذا احتیاج داشت و این سؤال مطرح بود که چه بکند. او پول کمی به دست می آورد و دورنمای خدمت دانشگاهی هم پول آنچنانی را نوید نمی داد و او دیدگاههای وسیعتری داشت. او به استراچی نوشت: « می خواهم مؤسسه ی راه آهن را اداره کنم یا اینکه به تشکیل یک تراست دست بزنم. تسلط یافتن به اصول این گونه امور چقدر آسان و جذاب است.»
اما هیچ کس خدمت در راه آهن یا تشکیل تراست را به او پیشنهاد نکرد. او هم به فکر افتاد با انتخاب و اشتغال در خدمات عمومی به توفیق دست باید. او در آزمونهای شهری با لاقیدی خاصی شرکت جست به طوری که خواهر استراچی را واداشت از او بپرسد آیا این سهل انگاری حالت و شیوه ی اوست. نه، او همه ی اینها را به کنار زد. فایده ی این همه دست و پا زدن و فرسودگی چه خواهد بود. او اطمینان داشت که سرانجام به اوج قله خواهد رسید، و البته رسید. او نفر دوم شد و کمترین نمره اش در درس اقتصاد بود. بعدها توضیح داد که «امتحان کنندگان از قرار معلوم کمتر از من می دانستند» نکته ای که گستاخانه و نابخشودنی بود هر گاه در این مورد بخصوص کاملا مطابق با واقع نبود.
بنابراین در 1907 در اداره ی هند (28) به خدمت پرداخت. کینز از آن نفرت داشت و نیروهای تازه ی خود را در خانه، بر روی رساله ی ریاضی که طرح آن را ریخته بود، صرف می کرد و خدمت در اداره ی کوچکی را در یک بخش عمومی چنان بی اهمیت و بی سر و صدا می دید که گویی خروش حرکت قطار از دور به گوش برسد. پس از دوسال آن را رها کرد و اظهار داشت تمام فعالیتش در آنجا عبارت از این بود که یک کشتی عظیم و کوه پیکر را روانه ی بمبئی کند و آنچه در کار دولتی پیش آمد این بود که در اثر یک بی توجهی ممکن بود کار به « توبیخ و ملامت»» بکشد. او از آن کار استعفا کرد و به کیمبریج بازگشت. اما این سالهای عمر او هم یکباره بی فایده سپری نشده بود. او از آنچه از امور هندیان آموخته بود کتابی فراهم آورد تحت عنوان مسائل ارزی و مالی هندوستان (29) که همه قبول داشتند شاهکار کوچکی است، و چون کمیسیون سلطنتی (30) در همان سال تشکیل یافت که به مشکلات ارزی هند رسیدگی کند، از کینز، که 29 سال داست، خواسته شد به عضویت آن کمیسیون درآید که افتخاری قابل توجه بود.
کیمبریج بیشتر مورد علاقه ی او بود و خیلی زود توفیق به او روی آورد و به حرمت مقامی که حایز شده بود، مدیریت اکونومیک جورنال (31)، پرنفوذترین نشریه ی اقتصادی بریتانیا، به او پیشنهاد شد- مقامی که آن را به مدت سی و سه سال حفظ کرد.
بلومزبری حتی بسیار جالب و خوشایندتر از کیمبریج بود که هر دو خصوصیت را با هم جمع داشت: هم جای مناسبی بود، هم کانون تفکر و اندیشه. گروه کوچکی از روشنفکران، که کینز هم قبل از آنکه فارغ التحصیل شود یکی از اعضای آن بود. او اکنون در آنجا، هم جای دلخواهی یافته بود، هم فلسفه و هم شهرت خود را. شاید هیچ وقت بیش از بیست سی نفر به آن کانون گرم وابسته نبودند اما عقاید آنها معیارهای هنری انگلستان را تشکیل می داد. به هر حال، اشخاصی چون لناردو ویرجینیا وولف (32)، فورستر (33)، کلایو بل (34)، راجر فرای (35)،‌لتین استراچی در آن عضویت داشتند. هر گاه بلومزبری تبسم می کرد، شاعری مشهور و بلند آوازه می شد و هر گاه اخم می کرد نقاشی از اعتبار می افتاد.گفته می شد که که آن گروه می توانست کلمه ی «واقعیت» را با آهنگها و تأکیدهای مختلف ادا کند و کمترین آن تعبیری مغالطه آمیز و رنج آور از واقعیت بود. آن گروه در عین حال، هم گروهی آرمانگرا بود و هم شکاک، هم با حرارت و جدی بود، هم حساس و شکننده. یک بار به کاری دست زدند که خالی از جنون نبود و «شوخی بی پروا» نامیده شد بدین ترتیب که ویرجینیا وولف و چند نفر از همکارانش به لباس امپراتور حبشه و ملازمان او ملبس شدند و یکی از کشتیهای سلطنتی که بشدت تحت مراقبت بود آنها را با افتخار همراهی کرد.
کینز در تمام این کارها در مرکز و کانون اقدامات بود- همکار، مشاور و دارو قضایا بود. درباره ی هر مطلبی با اطمینان قطعی نظر می داد: والتون (36) آهنگساز، اشتون (37) معلم رقص و افراد دیگری از هنرمندان و کارشناسان معمولا از سوی کینز بدین صورت مورد خطاب قرار می گرفتند که « نه، نه، شما در این مورد کاملا در اشتباه هستید ...» باید اضافه کرد که او نا مستعاری هم به نام پوزو (38) داشت؛ لقبی که دیپلماتی از اهالی کورس، وقتی علایق گونه گون و ذهن طراح او را شناخت، به او داد.
این گونه کارها، برای کسی که در پی آن بود که آشفتگیهای دنیای سرمایه داری را سرو سامان بخشد، شروعی سبکسرانه و از روی بوالهوسی بود.
در سالهای جنگ گروه بلومزبری تقریباً از هم پاشید. کینز در وزارت خزانه داری به کار دعوت شد و در بخش امور مالی ماورای بحار بریتانیا به خدمت پرداخت. در آنجا هم کینز به کارهای عجیب و فوق العاده ای دست زد. یکی از همکاران قدیمی کینز بعدها لطیفه ای برای او ساخته بود: «احتیاج شدیدی به پزتا (39)، پول اسپانیا، پیش آمده بود. با زحمت زیاد مبلغ مختصری گردآوری شد. کینز بر حسب وظیفه این مطلب را به مدیر مسئول خزانه داری گزارش کرد و او خیالش راحت شد و گفت به هر حال ما برای مدت کمی ذخیره ای پزتا داریم. اما کینز گفت: « اوه، نه.» رئیسش با بی تابی پرسید: « چی گفتی؟ » کینز جواب داد: « من همه ی آنها را فروختم، بدین قصد که بازار را بشکنم.» و شکست.
کینز خیلی زود در خزانه داری شخصیتی بسیار مهم شد. آقای روی هرود (40) زندگینامه نویس و همکار اقتصادیش می گوید مردانی که قضاوت سنجیده ای دارند نظرشان این است که کینز بیش از هر کسی در خدمات شهری، برای پیروزی در جنگ مؤثر بوده است. هر چه باشد، او سعی کرد برای انجام دادن کارهای دیگر هم وقتی برای خود ذخیره کند. در مأموریتی که به منظور رسیدگی به امور مالی به فرانسه سفر کرد، این فکر جالب به مغزش راه یافت که اگر فرانسه تعدادی از تابلوهایش را به «گالری ملی بریتانیا» بفروشد می تواند حسابش را با بریتانیا توازن بخشد. از این راه مبلغی در حدود یکصد هزار دلار بابت تابلوهایی از کورو (41)، دلاکروا (42)، فورن (43)، گوگن (44)، انگر (45) و مانه (46) به حساب بریتانیا گذاشت. تابلویی هم از سزان (47) برای خودش دست و پا کرد. وفور نعمت، پاریس را در خود گرفت و قیمتها بشدت سقوط کرد. در بازگشت به لندن در یک برنامه ی باله شرکت کرد. خانم لیدیا لوپوکوا (48) بخشی از باله ی زیبای « خانمهای شاد و خوش مشرب» را اجرا می کرد و شور و حالی داشت. آقای سیتولز (49) خانم را به جشنی دعوت کرد و کینز در آنجا با او آشنا شد. می توان پیش خود مجسم کرد که کینز با آن انگلیسی فصیح و کلاسیک و لیدیا با آن انگلیسی شکسته بسته چگونه با یکدیگر کنار آمده اند. لیدیا گفت: « دلم نمی خواهد ماه اوت در اینجا باشم زیرا وکلای دعاوی مزاحم و موی دماغ من هستند.»
اما همه ی اینها مسائل فرعی و بی اهمیت است. مسأله ی مهم، رسیدگی به ارپای بعد از جنگ است. کینز حالا دیگر شخصیتی مهم شده بود- یکی از آن مردان ناشناخته ای که پشت صندلی رئیس دولت می ایستند و حرف درست را در گوش او می گویند. او به عنوان نماینده ی وزیر دارایی در شورای عالی اقتصاد، با اختیارات کامل برای اخذ تصمیمات لازم، به پاریس رفت، در ضمن نماینده ی خزانه داری در کنفرانس صلح پاریس هم بود. اما هنوز در مقام دوم. درست است که موقعیتی مهم داشت ولی فاقد قدرتی که مستقیماً در بازی مداخله کند. چنین معلوم می شود که تلاش و مجاهده اش بی حاصل بوده است، زیرا از نزدیک کشمکش و زد و بند ویلسن (50) را با کلمانسو (51) نظاره می کرد. در حالی که ایده آلهای صلح بشری جای خود را به نظرات کینه جویانه داده بوده است.
کینز در نامه ای به مادرش در 1919 نوشته است: «هفته هاست که به کسی نامه ننوشته ام. خیلی خسته و فرسوده شده ام؛ هم بر اثر کار زیاد، هم به علت دلتنگی و ملال شری که برگردم حلقه زده است. هر گز به اندازه ی این دو سه هفته ی اخیر احساس بیچارگی و درماندگی نکرده بودم. صلح مورد بی حرمتی قرار گرفته و دسترسی به آن ناممکن است و جز بدبختی و مصیبت در پی نخواهد بود.»
او به زور خود را از بستر بیماری بیرون کشید تا علیه آنچه « جنایت وین» می نامید، اعتراض کند. اما نتوانست موجی را که برخاسته بود فرو نشاند. صلح از نوع صلح کارتاژی بود و آلمان به پرداخت چنان مبلغ سنگینی بابت غرامت جنگ مجبور شد که راهی نداشت جز اینکه فعالانه در تجارت بین المللی به هر کاری دست بزند تا بتواند پاوند، دلار و فرانک جمع آوری کند. عامه البته چنین فکر نمی کردند اما کینز در قرار داد ورسای انگیزه و تحریک ناخواسته ای برای قیام باور نکردنی استبداد مطلق و میلیتاریسم آلمان نهفته می دید.
کینز با یأس و ناامیدی استعفا داد و سه روز پیش از آنکه قرارداد امضا شود به انتقاد و مخالفت برخاست و نام کتابش را نتایج اقتصادی صلح (52) نامید. وقتی کتابش (که آن را با عجله و خشم نگاشته بود) در دسامبر همان سال انتشار یافت نام او را بر سر زبانها انداخت.
کتاب بسیار عالی و پرخاشجویانه به نگارش درآمده بود. کینز بازی حریفان را در معرکه مشاهده کرده بود و توصیفش از آنها به مهارت یک رمان نویس، توأم با بینش قاطع و انتقاد آمیز خاص گروه بلومزبری بود. درباره ی کلمانسو نوشت: « او فقط یک توهم و خیال باطل در ذهن داشت: فرانسه؛ و یک اغفال و سرخوردگی: انسانیت، که فقط شامل همکاران خودش می شد.» درباره ی ویلسن نوشته است: « ... او، مثل اودیسه، وقتی آرام نشسته بود عاقلتر بود». اما توصیفهای روشن و دقیقش تحلیلی بود از زیان و خسارتی فراموش نشدنی. کینز آن کنفرانس را به صورت تصفیه حساب فلاکت بار و کینه توزانه ی سیاسی می دید بی آنکه به مشکل مهم و ضروری آن لحظه توجهی داشته باشند- مشکل احیای اروپا به صورت یک واحد متحد و به هم پیوسته.
شورای چهار گانه به این موضوع هیچ توجهی نداشت و گرفتار مسائل دیگر بود،- کلمانسو درصدد متلاشی کردن حیات اقتصادی دشمن بود. لوید جورج (53) همه ی فکرش این بود که از این معامله چیزی به وطن ببرد که یک هفته ای قابل قبول باشد. پرزیدنت ویلسن دلش می خواست کاری نکند که برخلاف حق وعدالت باشد. این واقعیت بسیار مهم و فوق العاده است که مسائل اساسی و بنیانی اروپا، گرسنگی و از هم پاشیدگی، که در مقابل چشمشان بود، تنها مسأله ای بود که آنها کوچکترین توجهی به آن نشان نمی دادند. در زمینه ی اقتصادی، غرامت و خسارت جنگی مسأله ی اصلی آنها بود و آن را مثل یک مشکل سیاسی یا مسأله ی کلامی، یا زد و بندهای انتخاباتی بحث و بررسی می کردند و به تنها چیزی که اعتنا نداشتند آینده ی اقتصادی کشورهایی بود که سرنوشت آنها را در اختیار گرفته بودند.
کینز در اخطار خود همچنان ادامه می دهد:
بنابراین، خطری که رو در روی ماست فشاری است که به سرعت بر سطح و استاندارد زندگی اروپاییان وارد می شود، تا به آن حد که بعضی را واقعاً گرفتار قحطی و گرسنگی خواهد کرد (وضعی که همان موقع در روسیه، و کم و بیش در اتریش پیش آمده بود). انسانها همیشه به آرامی تن به مرگ نمی دهند. قحطی و گرسنگی که جمعی را دچار یأس و بی حسی می کند، بعضی دیگر را به پرخاشجویی و حالات هیستریک و یأس جنون آمیز می کشاند. چنین افرادی در آن شرایط و تحت تأیثیر فشار روحی ممکن است تشکیلات مهمی را به هم بریزند و به منظور رفع احتیاجات خصوصی که بر آنها غالب آمده، ناامیدانه به کارهایی دست بزنند و بقایای تمدن را نابود سازند. این است خطری که باید تمام منابع و همت و عقیده ی خود را برای دفع آن بسیج و هماهنگ سازیم.
این کتاب با توفیق عظیمی روبه رو شد. عملی نبودن قرارداد از لحظه ای که به امضا رسید معلوم بود، اما کینز نخستین کسی بود که آن را دید و بر زبان آورد و پیشنهاد کرد بی درنگ و کاملا در آن تجدید نظر شود. او، به عنوان اقتصاددانی فوق العاده و درونگر، در همه جا شناخته شد و چون بر طبق « طرح دیوز »(54) در 1924 در ابطال و بی اثر کردن بن بستهای 1919 که مدت زیادی طول کشید، اقدام شد، قدرت و استعداد او در پیشگویی به ثبوت رسید.
کینز حالا دیگر کاملا شهر یافته بود اما سؤالی که مطرح بود این بود که چه باید کرد. او وارد کسب و کار شد، آن هم از نوع بسیار مخاطره آمیزش. با سرمایه ای معادل چند هزار پاوند به سفته بازی در بازارهای بین الملی پرداخت و تقریباً همه ی سرمایه اش را از دست داد. صاحب بانکی که هرگز او را ندیده بود، اما تحت تأثری کارهای او در زمان جنگ قرار گرفته بود به کمکش آمد و وامی در اختیارش گذاشت.
کینز دوباره دست و پای خود را جمع کرد و به فعالیت پرداخت و ثروتی که در آن وقت معادل دو میلیون دلار ارزش داشت فراهم آورد. این ثروت به صرف اتفاق حاصل شد. کینز به اخبار و اطلاعات داخلی اعتنایی نداشت- در واقع یک بار هم اعلام کرده بود که تجار وال استریت (55) فقط وقتی می توانند ثروت هنگفتی به دست آورند که به اخبار و اطلاعات «داخلی» بی اعتنا بمانند- و پیش بینیها و غیب گوییهای خودش فقط مبتنی بود بر یادداشت دقیق و لحظه به لحظه ی ترازنامه ها (56)، اطلاعات بسیار جامعش از امور مالی، بینش و بصیرتی که در شناسایی اشخاص داشت و شامه ی تیزش در تجارت. بامدادان در بستر مسائل خود را در باب اخبار و آگاهیهای مالی بررسی می کرد، تصمیات خود را می گرفت و دستورات خود را تلفنی اعلام می داشت. همین. بعد تمام روز را فراغت داشت که به کارهای مهمتر، مثل بررسی نظریه ی اقتصادی، برسد. اگر در زمان ریکاردو بود در کسب شهرت با او همسنگ می بود.
به هر حال او مشغول پول درآوردن شده بود، اما نه تنها برای خودش. او خزانه دار کینگز کالج شده بود و مبلغ مختصر 000ر30 پاوند آنجا را به 000ر380 پاوند افزایش داد. مدیریت یک تراست سرمایه گذاری را بر عهده گرفت و امور مالی یک شرکت بیمه ی عمر را اداره و هدایت کرد. اما هرگز به آرزویی که قبل از فارغ التحصیل شدن داشت- یعنی اداره یک مؤسسه ی راه آهن- دست نیافت.
با همه ی اینها کینز همواره با بیش از یک کار سرگرم بود: برای منچستر گاردین (57) مطلب می نوشت، در کیمبریج کلاسهای مرتبی داشت که نظریه های خشک را با ذکر مطالبی از جریانات روز و شخصیتهایی از مراکز و بازارهای بین المللی روح می بخشید، عکسهای زیادی خرید، کتابهای بسیار تهیه دید، با لیدیا لوپوکوا زناشویی کرد. این بالرین همسر یک آقای کیمبریجی شد- نقشی تازه که در مقابل حیرت (و احساس رضایت) دوستان کینز، بخوبی از عهده ی اجرایش برآمد. او البته حرفه ی اصلی خود را ترک گفت اما یکی از دوستانش که دیداری از آنها کرده بود بعدها نقل کرد که از اطراف شنیده بوده است که لیدیا به کار هنری خود همچنان ادامه می داده است.
لیدیا بی نهایت زیبا بود. کینز هم در مجموع مردی بود زیبا پسند، بلند قامت و موقر، اما نه زیبا. هیکل درشت و وارفته اش ستون مناسبی بود برای صورت دراز، مثلثی و کنجکاوش. سبیلهایی کوتاه، که از روزهای تحصیل در اتن گذاشته بود. لبهایی پر و پر حرکت و چانه ای نامناسب داشت. چشمانش بسیار افشاگر بود و در زیر ابروان کمانی، گاه نافذ، سرد و براق می نمود یا ، چنانکه یکی از خبرنگاران نوشته است: « به نرمی دنباله ی زنبور عسل بر روی گلهای آبی رنگ » بود، بسته به اینکه در چه وضعی باشد؛ در نقش مأمور دولت، بورس باز، یا عضر برجسته ی گروه بلومزبری یا ستاینده ی باله.
کینز رسم عجیبی هم داشت: علاقه مند بود مثل مأموران عالی مقام چینی، اما به سبک انگلیسی بنشیند و دستهایش را در پس آستینهای برگشته ی کتش، از نظرها مستور بدارد. این یک ژست پنهانکارانه بود که همه را به کنجکاوی وا می داشت. علتش بیشتر این بود که علاقه ای غیر عادی به دستهای دیگر مردمان نشان می داد و غروری که نسبت به دستهای خودش داشت. حقیقت این است که او از این هم پا فراتر گذاشته بود و طالع بینی می کرد. کف دست خود و همسرش را می دید و می گفت با دیدن کف دست دوستانش طالع آنها را دیده و مجموعه ای هم از آنها گرد آورده است. چون مردی را می دید، اولین چیزی که از او توجهش را جلب می کرد خصوصیات کف دست، انگشتها و ناخنهایش بود. بعدها وقتی برای نخستین بار با فرانکلین روزولت گفت و گو کرده، از او چنین توصیفی ارائه داده است:
... البته نخست توجه چندانی به این چیزها نداشتم. زیرا طبیعی بود که توجه من بر روی دستهای او متمرکز بود که حکم و درشت بود، نه ظریف و چابک؛ انگشتانی کوتاه با ناخنهای گرد مثل ناخن انگشتان یک کاسب کار. آنها را بخوبی نمی توانستم ببینم و آن طور که (به چشم من می رسید) به دستهای معمولی شباهت نداشت. با همه ی اینها عجیب بود که دستها به نظرم آشنا می آمد. من آنها را پیش از این کجا دیده بودم؟ دست کم ده دقیقه به ذهنم فشار آوردم، مثل اینکه دنبال نام معینی در خاطره ام به جست و جو پردازم، و هیچ نمی دانستم درباره ی نقره، توازن بودجه و مسائل عمومی چه بر زبان آورده ام. بالاخره به یادم آمد. سرادوارد گری (58). سرادواردگری محکم و متین و امریکایی شده.
جای تردید هست هر گاه روزولت می دانست که او را در چشم دیگران مثل یک کاسب کار و وزیر خارجه ی انگلستان جلوه می دهند باز هم به فلیکس فرانکفورتر (59) می نوشت: « من با کینز گفت و گوی مفصلی داشتم و علاقه ی شدیدی به او پیدا کردم.»
موقعیت حرفه ای کنیز در 1935 کاملا جا افتاده و استحکام یافته بود. کتاب مسائل ارزی و مالی هندوستان با آنکه کتاب کوچکی بود، همه جاگیر شد. کتاب نتایج اقتصادی صلح (60) او سر و صدای بسیاری به راه انداخت و رساله ای در احتمالات (61) او هم به همان اندازه موفق بود، هر چند کاملا جنبه ی تخصصی داشت. در مورد این کتاب اخیر واقعه ی جالبی پیش آمد: کینز با پروفسور ماکس پلانک (62)، ریاضیدان نابغه ای که تکامل مکانیک کوانتوم، یکی از اقدامات اعجاب انگیز مغز بشر، مرهون اوست، مشغول صرف ناهار بود. پلانک رو به کینز کرد و گفت که خود او هم یک وقتی به فکر افتاده بود وارد علم اقتصاد شود اما تصمیمی خلاف آن گرفت، چه، آن را بسیارمشکل یافته بود. کینز این داستان را به شوخی برای دوستش در کیمبریج تعریف کرد. دوستش گفت: « چیز عجیبی است. همین چند روز پیش برتراند راسل به من گفت او هم قصد داشته است که به اقتصاد بپردازد ولی بعداً دیده است که خیلی آسان است.»
اما، چنانکه می دانیم، ریاضیات برای او امری فرعی بود. در 1923 مقاله ای در باب اصلاح پولی (63) او بار دیگر جهان را دچار حیرت ساخت. کینز، به شکستن بت طلا و توجه اغراق آمیز نسبت به آن و به مخالفت با بی علاقگی عجیب مردم در نظارت آگاهانه نسبت به ارزهای خود، و انتقال این مسؤولیت به مکانیسم مبهم و غیر شخصی استاندارد طلای بین المللی قد علم کرد. این کتاب البته فنی بود اما مثل همه ی کتابهای کینز سر و صدا بلند کرد. کلماتی که یکی از مخالفان در حمله به او ادا کرد باعث شد که به گنجینه ی کلمات قصار زبان انگلیسی افزوده شود. آن مخالف گفت، با توجه به نتایج، بدیهی است که در « دراز مدت» اقتصادی آسیب پذیر خواهیم داشت و کینز، با خشکی و سردی، جواب داد: « در دراز مدت همه ی ما مرده ایم».
بعد، در 1930، به انتشار رساله ای در باب پول (64) دست زد- رساله ای طولانی، دشوار، ناهموار، گاه عالی و درخشان و گاه اقدامی در برهم زدن روابط کلی اقتصاد. رساله کتابی بسیار جذاب بود زیرا مرکز اصلی بحث خود را روی این پرسش گذاشته بود که چه باعث شده است که اقتصاد چنین ناهموار و ناجور عمل می کند- گاه با های و هوی و جنب و جوش در حال پیشرفت است و زمانی گرفتار بی حالی و رکود و کسادی.
این مسأله البته چندین دهه ذهن اقتصاددانان را به خود مشغول داشت. گذشته از بحرانهای بزرگ سفته بازی- نظیر بحران سال 1929 و نظایر آن در تاریخ (ما چنین بحرانی را در قرن هجدهم در فرانسه، وقتی که شرکت میسی سیپی از هم پاشید دیده ایم) چنین به نظر می رسید که جریان تجارت هم دچار موجهای پیاپی انبساط و انقباض می شد که بی شباهت به دم و بازدم اقتصادی نبود. مثلا در انگلستان اوضاع تجاری در 1801 بد بوده است در 1802 خوب، در 1808 بد و در 1810 خوب، در 1815 بد و همین طور بیش از صد سال دوام داشته است. در امریکا هم وضع همین طور بوده، فقط تاریخهای آن کمی تفاوت داشته است.
پس از این جابه جایی پیشرفت و کسادی چه به جا می ماند؟ نخست چنین تصور می شد که دوره های بازرگانی نوعی آشفتگی عصبی جمعی است؛ پژوهشگری در 1867 نوشته است: « این بحرانهای گاه گاهی واقعاً دارای طبیعت روحی و معنوی هستند و با تغییراتی که در روحیه ی افراد از لحاظ دلسردی، امیدواری، هیجان، یأس و واهمه و هراس پیدا می شود ارتباط دارند.» اما، با آنکه چنین بیانی بدون شک از روحیه ای که بر وال استریت، لمبارد استریت (65)، لنکستر (66) یا نیوانگلند حاکم است، توصیف خوبی به دست می دهد، این سؤال اصلی را بی جواب می گذارد: چه عاملی موجب چنین هیستری گسترده ای می شود؟
بعضی از توضیحات اولیه در جست و جوی پاسخ، به خارج از جریان اقتصادی نظر می اندازد. جونز، که در اقتصاد عصر ویکتوریا قبلا با نظر او در باب رنج و شادی آشنا شدیم، به توضیحاتی می پردازد و علت را در لکه های خورشید جستجو می کند- که بر خلاف آنچه در وهله ی نخست به نظر می رسد خیلی پرت و بی راه نیست. چون جونر تحت این واقعیت قرار گرفته بود که دورهای بازرگانی از 1721 تا 1878، از رونق به رونق دیگر، به طور متوسط بین 10 تا 46 سال طول می کشید. لکه های خروشیدی هم (که در 1801 وسیله ی سر ویلیام هرشل (67) کشف شد) فاصله ی زمانی بین 10 تا 45 سال را نشان می داد. جونز متقاعد شده بود که این تقارن به هم نزدیکتر از آن است که تصادف محض پنداشته شود. پس چنین تصور کرد که لکه های خورشیدی در وضع هوا تغییرات دوره ای ایجاد می کند، بر اثر آن بارانهای دوره ای می بارد، در پی آن محصول به صورت دوره ای تغییر می کند، و در نتیجه دور بازرگانی به وجود می آید.
این نظریه ی بدی نبود- فقط یک عیب داشت. با محاسبه ی دقیق، دوره ی لکه های خورشیدی متناوباً یازده سال طول می کشید و شبکه ی انطباق مکانیکهای آسمانی با دور بازرگانی که بوالهوسانه صورت می گرفت، از هم می پاشید. لکه های خورشیدی سیری نجومی داشت اما پی جویی عوامل محرک دورهای بازرگانی باید در زمین صورت می گرفت.
این پی جویی در واقع به دوره ای باز می گردد که یک قرن پیش، برای نخستین بار، به طور ناقص، اما با هوشمندی و درک مستقیم، از سوی مالتوس عنوان شد: موضوع پس انداز.
شاید شکهای کشیش مالتوس را به خاط بیاوریم- احساس گنگ و نادقیق او را که پس انداز ممکن است کم و بیش باعث « اشباع همگانی» شود. ریکاردو آن را به استهزاء گرفت. میل آن را تحقیر و مسخره کرد. در نتیجه این عقیده به دنیای زیرزمینی راه یافت و در آنجا جا گرفت. این اظهار که پس انداز ممکن است مایه ی دردسر و زحمت شود، خود اعتراض و نفی صرفه جویی است! عملی است بر خلاف اخلاق. مگر آدام اسمیت ننوشت: « همان رفتاری که در خانواده عاقلانه و احتیاط آمیز است نمی تواند در سطح ملی احمقانه نباشد.»
اما اینکه اقتصاددانان نخستین، پس انداز را سنگ راه اقتصادی ندیدند نه بدین جهت بود که کیش تازه ای آورده بودند، بلکه واقعیات جهان مادی آنها را بدین نظر کشانیده بود.
چون در اوایل سده 1800، به طور کلی، کسانی که پس انداز می کردند همانها بودند که پس انداز را به کار می انداختند. در آن دنیای سخت و فشرده ی ریکاردو و میل در واقع تنها کسانی که قادر بودند پس انداز کنند مالکان پولدار و سرمایه داران بودند و هر مبلغی که روی هم انباشت می کردند معمولاً به طریقی در سرمایه گذاری مولد به کار می افتاد. بنابر این پس انداز از راه بحق « تراکم» نامیده بودند، زیرا، مانند سکه ی دورو، از یک سو پول را روی هم جمع می کرد و از سوی دیگر آن را وارد معامله می کرد و با خرید زمین و ساختمان بر مقدار آن می افزود.
اما در اواسط قرن نوزدهم ساختار اقتصاد دیگرگون شد. توزیع ثروت تکامل یافت و همراه با آن، امکان پس انداز برای بیشتر اعضای جامعه میسر گردید. در همین زمان بازرگانی گسترش یافت و از صورت شخصی خارج شد. به سرمایه گذاریهای جدید، به طور روز افزون، نیاز افتاد و برای تأمین آن دیگر چشمها فقط به جیب افراد معینی که پول داشتند دوخته نشده بود بلکه نظرها متوجه کتابچه های پس انداز اشخاص گمنام در سراسر کشور شد. از این روی موضوع پس انداز و سرمایه گذاری از یکدیگر جدا شد- آنها به صورت دو عمل جداگانه درآمدند که هر یک را گروهی از مردم به عهده گرفتند.
و این برای اقتصاد مشکلی ایجاد کرد. پس به هر حال حق با مالتوس بود، هر چند به دلایلی که هرگز به ذهنش راه نیافته بود.
مشکل آن قدر مهم است- و در کانون مسأله رکود و کسادی قرار دارد- که باید برای روشن کردن آن اندکی درنگ کنیم.
بررسی خود را از اینجا آغاز می کنیم که ببینیم معیار سنجش پیشرفت ملی در چیست. پیشرفت آن به طلا متکی نیست- هندوستان که در فقر و فاقه دست و پا می زند به قدر کافی طلا دارد. به داشتن تأسیسات و تشکیلات هم نیست- ساختمانها، معادن، کارخانه ها و جنگلها که در 1932 یکباره محو و نابود نشده بودند. پیشرفت و کسادی به گذشته ی شکوهمند هم ارتباط چندانی ندارد بلکه به اقدامات زمان حاضر بستگی پیدا می کند. بنابراین، پیشرفت و کسادی را با درآمدهایی که به دست می آوریم، اندازه می گیریم. وقتی اکثریت ما به طور انفرادی (و در نتیجه بیشتر ما به صورت جمعی) از درآمدهای بیشتری بهره مند می شویم، ملت رو به پیشرفت و بهبود است و هنگامی که جمع درآمد فردی (و ملی) رو به نقصان می گذارد با کسادی روبه رو هستیم.
اما درآمد- درآمد ملی- مفهومی ایستا و بی حرکت نیست. در واقع خصوصیت اصلی اقتصاد جریان داشتن درآمدها و دست به دست گشتن آنهاست. در هر معامله ای که انجام می دهیم، بخشی از درآمدهای خود را به جیب دیگری می ریزیم. به همین طریق هر دیناری از درآمدهای ما، اعم از آنکه دستمزد باشد یا حقوق، یا اجاره بها، سود یا بهره، در نهایت، از پولی است که دیگری خرج می کند. هر بخش از درآمدی که تو را خوشحال می کند روشن است که از جیب دیگری درآمده و از حاصل خدمت دیگری سرچشمه گرفته است؛ از کسی که در خدمت تو کار می کند، سرپرست انبار توست یا کسی که در شرکتی به کار مشغول است که موجودی یا سهامش مال توست.
از راه این سیر و جریان پول، از طریق دست به دست گشتن آن به صورتی که شرح دادیم، اقتصاد دایماً در حال تجدید حیات است.
می بینیم که این جریان دست به دست گشتن درآمد، به میزان وسیعی، کاملاً به طور طبیعی و بی هیچ مانعی، عملی می شود. همه ی ما مبلغ کلانی از درآمدهای خود را صرف خرید کالاهایی می کنیم که مورد مصرف و مایه شادی ماست- یعنی، به اصطلاح، مواد مصرفی- و از آنجا که ما تقریباً مدام و مرتباً برای خرید مواد مصرفی به بازار می رویم، مبلغ قابل ملاحظه ای از درآمد خود را به گردش در می آوریم. این واقعیت که ما به خوارک و پوشاک نیازمندیم و آرزوهای خوشی را در دل می پرورانیم موجب می شود که مرتباً و به طور ثابت بخشی از درآمد خود را صرف کنیم و همین امر درآمد ثابت و مدام دیگران را تأمین می کند.
تا اینجا همه ی کارها به طور ساده و مستقیم انجام می گیرد. اما بخشی از درآمدهای ماست که مستقیماً وارد بازار نمی شود تا به صورت جزئی از درآمد دیگری درآید؛ و آن پولی است که پس انداز می کنیم.
هرگاه ما پس اندازهای خود را لای دوشکها قایم کنیم یا آن را به صورت نقد احتکار کنیم، واضح است که تا حدی گردش درآمد را متوقف کرده ایم. زیرا در این صورت آن بخش از درآمد را که به دست ما رسیده است از گردش خارج کرده ایم و به جامعه کمتر از آنچه به ما داده است بر می گردانده ایم. هر گاه این فراید توقیف پول در حد وسیعی گسترش و ادامه یابد بزودی افت و نزول جمعی در درآمد پولی هر کسی پیدا می شود و در هر نوبت مقدار کم و کمتری دست به دست می گردد. آن وقت است که ما گرفتار کسادی می شویم.
اما در واقع چنین وقفه ی خطرناکی در گردش درآمد پیش نمی آید. زیرا ما، در یک اجتماع متمدن، پول خود را راکد نمی گذاریم. آن را در بورس به کار می اندازیم، اوراق قرضه می خریم یا در بانک می گذاریم و بدین طریق امکاناتی فراهم می آوریم که پولمان دوباره به کار افتد. بدین سان، هر گاه سهام تازه ای در بورس بخریم پس اندازهای خود را مستقیما در بازرگانی به کار انداخته ایم و هر گاه آن را در بانک بگذاریم از طریق بازرگانانی که برای سرمایه گذاری به اوم گرفته می شود مورد استفاده قرار می گیرد. بنابراین، چه پس اندازهای خود را در بانک بگذاریم، یا اسناد بهادار (68) و بیمه بخریم راههایی که پس اندازها، از طریق فعالیتهای بازرگانی، خود را به جریان گردش برسانند باز است. زیرا وقتی پس اندازهای ما برداشته شد و در بازرگانی به کار افتاد تبدیل می شود به دستمزد، حقوق یا منفعت کسی دیگر.
اما- لازم است به این واقعیت توجه داشته باشیم- در این روش سرمایه گذاری پس اندازها (69) هیچ امر خود به خودی وجود ندارد. بازرگانی به طور مرتب برای ادامه کارهای خود به پس اندازها نیازی ندارد زیرا در چارچوب بودجه ی ثابت و معین خود فعالیت می کند و مخارجش را از عایدات فروش خود فراهم می آورد. بازرگانی وقتی دست نیاز به پس انداز دراز می کند که بخواهد کار خود را گسترش دهد چون دریافتیهای منظم و عایدش سرمایه ی کافی در اختیارش نمی گذارد که کارخانه ی جدیدی بنا کند یا تشکیلات خود را از بنیان وسعت بخشد.
مشکل از همین جا سر می گیرد. یک اجتماع صرفه جو همواره بخشی از درآمد خود را صرفه جویی می کند. اما بازرگانی همیشه در موقعیتی نیست که بتوان فعالیت خود را گسترش دهد. مثلا خیلی روشن است که دیگر دوران توسعه ی کارخانه های رادیوسازی- بر خلاف صنعت تلویزیونی- سپری شده است. حالا اگر - به دلیلی که باید بعداً به بررسی آن بپردازیم- تمام این صنایع وضعی مشابه صنعت رادیو سازی داشته باشند، بدیهی است که سرمایه گذاری در آنها کاملاً محدود خواهد بود.
و امکان پیش آمدن کسادی هم در این مطلب نهفته است. هر گاه پس اندازهای ما در راه گسترش مؤسسات بازرگانی به کار نیفتند، درآمدهای ما الزاماً کاهش می یابند. از این روی ما، تا وقتی که پس اندازهای خود را راکد نگه داشته ایم، در همان حرکت مارپیچی انقباض (70) گرفتار خواهیم شد.
آیا احتمال آن هست که چنین اتفاقی روی دهد؟ باید ببینیم. اما، در عین حال، باید توجه داشته باشیم که این مسابقه ی عجیب و بیرحمانه ای برای برتری جویی و حفظ موقعیت خویش است. در این گیرودار از مالکان خسیس و لئیم و از سرمایه داران حریص خبری نیست و فقط پای شهروندان سالم و متقی در میان است که در نهایت احتیاط سعی دارند بخشی از درآمد خود را پس انداز کنند؛ از آن سو هم بازرگان سالم و متقی با احتیاط کامل حساب می کند که آیا وضع کسب و کار ریسک و خطرکردن و خریدن ماشین آلات تازه و بنای کارخانه ی جدیدی را تضمین می کند یا نه. بدین ترتیب سرنوشت اقتصاد به نتیجه ی این دو تصمیم حساس بستگی پیدا می کند. زیرا هر گاه این دو تصمیم پیوند خود را از هم بگسلند- مثلاً اگر بازرگانان کمتر از آنچه جامعه سعی کرده است پس اندار کند به سرمایه گذاری اقدام نمایند- کل اقتصاد باید خود را با مشکل کسادی منطبق سازد. مسأله بسیار مهم رونق (71) و سقوط قیمتهای بازار (72) - بیش از هر چیز دیگری- به این مطلب وابسته است.
آسیب پذیری سرنوشت ما در این چرخش الاگلنگ پس اندازها و سرمایه گذاری، بهایی است که باید برای آزادی اقتصادی بپردازیم. چنین مشکلی در اتحاد جماهیر شوروی وجود ندارد؛ در مصر دوره ی فراعنه هم وجود نداشت. زیرا در اقتصاد فرمایشی اخذ تصمیم درباره ی سرمایه گذاریها و پس اندازها و نظارت کامل بر روی مجموعه ی اقتصاد ملی با مقامات بالاست و مقدار پس اندازهای ملی را درست به همان اندازه مجاز می دارد که مخارج اهرام را تأمین کند یا دستگاههای قدرت را برپا نگه دارد. در آنجا وضع مثل دنیای سرمایه داری نیست، زیرا در اینجا هر دو تصمیم، هم مقدار پس اندازها و هم انگیزه و علت سرمایه گذاری، به نظر خود دست اندرکاران اقتصادی واگذار شده است. و از آنجا که این تصتیم گیریها در آزادی صورت می گیرد می توانند از هم جدا و گسسته باشند. ممکن است سرماه گذاری آن قدر کم باشد که نتواند پس اندازها را در خود جذب کند یا اینکه مقدار پس اندازها برای سرمایه گذاریها کافی نباشد. آزادی اقتصادی حالتی است که بی نهایت مورد پسند و علاقه است ولی باید برای مقابله با نتایجی که رونق و رکود پیش می آید آماده باشیم.

پی نوشت ها :

1- Herbert Hoover ، سی و یکمین رئیس جمهور امریکا (متولد 1874).
2- John J. Raskob
3- Ladies' Home Journal
4- dividendo
5- outright
6- margin
7- Irving Fisher، اقتصاددان امریکایی (1867-1947).
8- Muncie , Indiana
9- New York's Bowery
10- national volume of salaries
11- The Great Depression
12- Hoovervilles
13- انسداد رگ
14- Diaghileve
15- Bloomsbury
16- Issac Newton، ریاضی دان و ستاره شناس انگلیسی (1642-1727).
17- Franklin Roosevelt، سی و یکمین رئیس جمهور امریکا (1882-1945).
18- Winston Churchill، نخست وزیر انگلستان (1874-1965).
19- Pablo Picasso، نقاش اسپانیولی- فرانسوی (1881-1973).
20- William de Cahagnes
21- John Neville Keynes
22- Eton
23- The Boer War، جنگهای بریتانی با افریقای جنوبی (1899-1902).
24- King's College at Combrige
25- Professor A. C. Pigou، اقتصاددان انگلیسی (1877-1959).
26- Leonard Woolf، همسر ویرجینیا وولف.
27- Lytton Strachey، نویسنده و زندگینامه نویس انگلیسی (1880-1932).
28- India Office
29- On Indian Currency and Finace
30- Royal Commossion
31- Economic Journal
32- Virginia Woolf، نویسنده ی انگلیسی (882-1941).
33- Edward Morgan Forster منتقد و داستان نویس انگلیسی (1879-1970).
34- Clive Bell
35- Roger Fry، منتقد هنری و نقاش انگلیسی (1866-1934).
36- William Walton
37- Frederick Ashton
38- Pozzo
39- Spanish Pesetas
40- Roy Harrod
41- Corot، ژان باتیست کامی، نقاش فرانسوی (1796-1875).
42- Delacroix، نقاش فرانسوی (1798-1863).
43- Forain، نقاش و طراح فرانسوی (1852-1931).
44- Gauguin، نقاش فرانسوی (1848-1903).
45- Ingres، نقاش فرانسوی (1780-1867).
46- Manet، نقاش فرانسوی (1832-1883).
47- Cezanne، نقاش فرانسوی (1839-1906).
48- Lydia Lopokova
49- Sitwells
50- Woodrow Wilson، بیست و هشتمین رئیس جمهور امریکا.
51- Georges Clemenceau، دولتمرد و نخست وزیر فرانسه (1841-1929).
52- The Economic Consequences of the Peace
53- David Lioyd George، سیاستمدار انگلیسی (1863-1945).
54- Dawes Plan
55- Wall Street
56- balance sheets
57- Manchester Guardian
58- Sir Edward Grey ، سیاستمدار و وزیر خارجه ی انگلستان (1862-1933).
59- Felix Frankfurter، حقوقدان (1882-1965).
60- The Economic Consequences of the peace
61- Tratise on Probability
62- Max Planck، فیزیکدان آلمانی (1858-1947).
63- Tract on Monetary Reform
64- A Treatise on Money
65- Lombard Street
66- Lancester
67- Sir William Herschel، ستاره شناس انگلیسی (1738-1822).
68- securities
69-savings- investment
70- spiral of Contraction
71- boom
72- slump

منبع مقاله :
هایلبرونر، رابرت، بزرگان اقتصاد، ، احمد شهسا، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ سوم، بهار 1387

 

0
نظر

نوآوری های کینز (2)

نويسنده : حسین رضایی

نوآوری های کینز (2)

نوآوری های کینز (2)



 

نویسنده: رابرت هایلبرونر
مترجم: احمد شهسا



 

رساله ای در باب پول

در توصیف الاکلنگ پس اندازها و سرمایه گذاری شرح جالبی دارد. این عقیده اصالتاً از کینز نیست. تعداد بی شماری از اقتصاددانان برجسته نقش حساس این دو عامل را در دور بازرگانی خاطر نشان کرده اند. اما، مثل هر موردی که کینز با آن سروکار پیدا کرده، مسائل انتزاعی و مجد اقتصادی در نثر او جائی تازه پیدا کرده اند. بدین سان:
معمولا چنین تصور می شده است که انباشت ثروت در جهان با قبول رنج و زحمت و اصرار در پرهیز و امساک ارادی از شادیهای آنی مصرف، که آن را صرفه جویی و عقل معاش می نامیم، فراهم آمده است. اما باید روشن شود که صرفه جویی محض به خودی خود کفایت نمی کند که شهرهایی بسازند یا مردابها را زه کشی و خشک کنند. ... این مؤسسه بازرگانی است که تعلقات دنیوی را ایجاد می کند و توسعه می بخشد ... هر گاه مؤسسه ی بازرگانی دایر و قادر به حرکت و در حال پیشرفت باشد، هر جا که صرفه جویی و عقل معاش رعایت شود، ثروت هم گرد می آید، اما اگر مؤسسه ی بازرگانی از کار باز ماند و به خواب رود ثروت تباه می شود هر چند هم صرفه جویی و عقل معاش مورد توجه باشد و اعمال گردد.
اما با همه ی تجزیه و تحلیل استادانه ای که کینز در آن رساله به کار برده بود، آن را، زمانی کوتاه پس از نوشتنش، به گوشه ای افکند و نادیده اش گرفت. چه، نظریه ی «الاکلنگ» پس انداز و سرمایه گذاری در یک مورد اساسی با شکست روبه رو شد: این نظریه نمی گفت چگونه یک اقتصاد می تواند در حال کسادی طولانی باقی بماند. در واقع، چنانکه قیاس الاکلنگ خود نشان می دهد، ظاهراً اقتصادی که بر اثر پس انداز به سقوط گرایش پیدا کرده است، باید در مدتی کوتاه تعادل یابد و به دیگر سو متمایل شود.
چون پس انداز و سرمایه گذاری - صرفه جویی و مؤسسه ی بازرگانی- با فعالیتهای اقتصادی کاملا بی ارتباط نیستند. بر عکس، آنها به امور بازار، جایی که بازرگانان پس اندازها را « می خرند» یا حداقل آنها را به وام می گیرند، بستگی دارند. پس اندازها هم، مثل هر کالای دیگری، قیمت خود را دارند: یعنی نرخ بهره. بنابراین (چنین به نظر می رسید) در پایان سقوط قیمتهای بازار که پس اندازها زیاد و سرازیر می شوند، قیمت آن باشد تنزل پیدا کند- درست مثل وقتی که کفش به حد اشباع می رسد قیمتش سقوط می یابد. و همچنانکه قیمت پس اندازها ارزان می شود- یعنی نرخ بهره تنزل می کند- انگیزه ی سرمایه گذاری به احتمال زیاد قوت می گیرد: وقتی بنای کارخانه ی جدیدی با سرمایه ای که شش درصد بهره ی آن است گران تمام می شود آیا به صرفه نیست که همان را با سرمایه ای که سه درصد به آن سود تعلق می گیرد، بسازند؟
بنابر این نظریه الاکلنگ ظاهراً تضمین می دهد که دریچه ی اطمینانی به طور خودکار در دور بازرگانی کار بگذارد تا هر گاه پس اندازها زیاد شدند به وام گرفتن آن ارزان تمام شود و از این راه سرمایه گذاری رونق یابد. بر طبق این نظریه، اقتصاد ممکن است دچار انقباض و محدودیت شود ولی مسلم به نظر می رسد که دوباره جان بگیرد و سرپا بایستد.
اما این درست همان چیزی است که در «کسادی بزرگ» پیش نیامد. نرخ بهره تنزل کرد اما هیچ اتفاقی نیفتاد. آن نوشداروی قدیمی به کار گرفته شد- ایجاد آرامش موضعی و تزریق کافی انتظار امیدبخش- اما در حال بیمار بهبود پیدا نشد. معلوم می شود، با همه ی هوشمندی که در ترکیب این نسخه ی گرایش به سوی پس اندازها و سرمایه گذاری به کار رفته و عامل نرخ بهره را در تنظیم و تعادل این الاکلنگ منظور داشته اند، کمبودی وجود دارد. امر دیگری باید اقتصاد را به حال خود برگرداند.
کتاب شاهکار کینز در دست تهیه بود. او در 1935 به جورج برناردشاو نوشته بود- او در همان موقع به توصیه ی برناردشاو، مارکس و انگلس را مرور کرده بود و آن را کمتر مطابق ذوق خود یافته بود- «برای آنکه به حالت روحی من پی ببری ... لازم است بدانی اعتقادم بر این است که کتابی درباره ی نظریه ی اقتصادی بنویسم که کاملاً انقلابی برانگیزد- البته تصور نمی کنم بی درنگ، بلکه در طول ده سال آینده- و شیوه ی تفکر جهان را درباره ی مسائل اقتصادی دیگرگون کند. نمی توانم انتظار داشته باشم که تو یا کسان دیگر در شرایط کنونی این سخن مرا باور کنید. اما شخصاً نه تنها- به آنچه که از ذهنم می گذرد- امیدوارم بلکه کاملاً یقین دارم.»
او، طبق معمول، کاملا حق داشت. کتاب مثل بمب صدا کرد. اما تردید بسیار هست که برنارد شاو، با همه ی کوششی که برای درک و هضم آن به کار برد آن را شناخته باشد. کتاب عنوانی تند و گیرا داشت: نظریه ی عمومی در باب اشتغال، بهره و پول (1) و محتوایش از عنوان آن تندتر بود: می شود تصور کرد که چشمهای برناردشاو وقتی مطالب صفحه 25 را می خواند چگونه به دو دو افتاده و خیره مانده است: « فرض کنیم z قیمت عرضه ی کل (2) محصول کار تعداد N مرد در حال اشتغال باشد. نسبت Z و N به این صورت نوشته می شود (Z =Q(N که می توان آن را تابع عرضه ی کل (3) نامید.» و هر گاه این کافی نبود که همه را به هراس افکند، دورنمای اقدام اجتماعی آن قدر کمبود داشت که فردی عامی را به آنجا کشاند که به دور نماهای اسمیت، میل یا مارکس چشم امید بدوزد. کتاب دریای بیکرانی بود از اقتصاد، جبر، مسائل انتزاعی و مجرد و حساب دیفرانسیل متروک و فقط گاهگاه، در اینجا و آنجا، نثری دلکش و شیوا به چشم می خورد.
با همه ی اینها کتابی انقلابی بود: هیچ تعبیر دیگری جای آن را نمی گیرد. و بیش از ثروت ملل و سرمایه استحقاق دارد که عنوان اقتصاد را به خود اختصاص دهد.
زیرا کتاب به نتیجه ای تکان دهنده و هول انگیز می رسد. حقیقت این است که اصولا هیچ مکانیسم مطمئن و خودکاری وجود ندارد! نه اینکه الاکنگی باشد که همواره خود را به حال تعادل درآورد. اقتصاد شبیه آسانسور است: می تواند بالا و پایین برود اما ممکن هم هست که در طبقه ی هم کف یا در طبقه ی بالایی کاملا متوقف شود. به عبارت دیگر کسادی به هیچ وجه قادر نیست خود را درمان کند؛ اقتصاد ممکن است برای مدتی نامعین از پا درآید و به خاک افتد، درست مثل یک کشتی به گل نشسته.
اما چطور این طور می شود؟ مگر نه اینکه وفور پس انداز در پایان سقوط قیمتهای بازار، نرخ بهره را تنزل می دهد و این امر به نوبه ی خود بازرگان را در استفاده از پول برای گسترش تأسیسات خود تشویق می کند؟
کینز راه حل این مسأله را (به طوری که خود یک بار خاطر نشان کرده است) در ساده ترین و بدیهی ترین واقعیت زندگی اقتصادی می یابد: در پایان حد فاصل انقباض و بهبود اقتصادی (4) وفور پس انداز پیدا نخواهد شد زیرا وقتی اقتصاد گرفتار بحران و آشفتگی می شود درآمدش دچار انقباض می شود و بر اثر این وضعی که پیش می آید پس اندازش نقصان می یابد و راکد می شود. کینز سؤال می کند در این حال چگونه اجتماع می تواند انتظار داشته باشد، وقتی همه در مضیقه ی مالی هستند، مقدار پس انداز به همان اندازه باشد که وقتی که مردم دستشان باز است و گشایشی دارند. بدیهی است که این هر دو یکی نمی تواند باشد. نتیجه ی کسادی اشباع پس انداز نخواهد بود، بلکه پس انداز ته می کشد؛ پس انداز به صورت سیل به راه نمی افتد بلکه قطره قطره خواهد چکید.
واقعاً هم همین طور شد. در 1929 شهروندان امریکا به صورت شخصی 3/7 میلیارد دلار کنار گذاشتند در 1932 و 1933 هیچ پس انداز نداشتند- حقیقت این است که حتی پس اندازهای قدیمی را هم که سالها پیش گرد آورده بودند برداشتند. شرکتها که در اوج رونق پس از پرداخت مالیاتها و سهام، 2/6 میلیارد دلار جمع کرده بودند، سه سال بعد 6 میلیارد دلار از دست دادند. پس حق کاملاً با کینز بود: پس انداز کاری تفننی و لوکس است و در ایام تنگدستی تاب مقاومت ندارد.
اما تأثیر عملی تنزل پس انداز از مصیبتهای فردی که به همراه آورد، شومتر بود. نتیجه ی آن فلج کردن و عقیم ساختن موقعیت بود در جایی که اقتصاد در کمال تعادل اقتصادی قرار داشت، هر چند از نابسامانی اجتماعی رنج می کشید. زیرا هر گاه مازاد پس انداز نبود، هیچ گونه فشاری هم بر روی نرخهای بهره نبود که بازرگانان را به وام گیری تشویق کند. و اگر مازاد سرمایه نبود( و جوهر اصلی کسادی، چنانکه دیدیم، وقتی است که سرمایه به اندازه کافی زیاد نباشد) دیگر انگیزه ای هم برای گسترش نخواهد بود. اقتصاد یک وجب هم به جلو نخواهد رفت.
بدین سان، با پارادکس فقر در عین وفور و وضع غیر عادی مردان بیکار و ماشینهای عاطل و باطل رو به رو خواهیم بود. یقیناً در پایان سقوط قیمتهای بازار، تضاد بیرحمانه ای بین فریاد احتیاج و نیاز به کالا و تولید غیر کافی به وجود خواهد آمد. اما این تضاد صرفاً جنبه ی اخلاقی دارد. زیرا اقتصاد بر مبنای ارضای خواستهای آدمیان عمل نمی کند- دامنه ی خواستها همیشه به پهنای رؤیاست. کالا فقط تقاضا را ارضا می کند و به آن جواب می دهد- و تقاضا به کوچکی یک کتابچه جیبی است. بنابراین بیکاری چیزی در ردیف صفر اقتصادی است و از تأثیر و نفوذ مجموع اقداماتی که در بازار صورت می گیرد دور و برکنار می ماند.
وقتی سرمایه گذاری رو به کاهش می رود و اقتصاد خود را جمع می کند مصیبت اجتماعی روی می نماید. اما- چنانکه کینز خاطر نشان می سازد- نه یک مصیبت اجتماعی مؤثر؛ وجدان ملی در مقام جانشین مؤثری برای سرمایه گذاری کافی عمل نمی کند، و، از آنجا که پس اندازها همراه با سرمایه گذاری نقصان می پذیرد وفور اقتصادی هم به طور یکنواخت تغییر می یابد؛ کاملا با توجه به این واقعیت روشن، که آن از آنچه باید باشد، کوچکتر است.
واقعاً وضع عجیبی است: یک تراژدی بی آنکه تبهکاری در آن دخیل و شناخته شده باشد. هیچ کس نمی تواند جامعه را به خاطر پس انداز سرزنش کند چه، پس انداز بداهتاً امری خصوصی است. از طرفی بازرگانان را هم نمی شود گوشمالی داد که چرا سرمایه گذاری نمی کنند زیرا هیچ کس به اندازه ی خود آنها مشتاق به این کار نیست- البته اگر کمترین توفیقی در این کار ببینند. نه، مشکل، مشکل اخلاقی هم نیست؛ در اینجا صحبت از عدل و داد، استثمار یا حماقت بشری نیست. بلکه این مشکلی فنی است، تقریباً خطای مکانیکی است. اما بدین جهت زیان آن کم نیست. بهای عدم فعالیت، بیکاری و نبود اشتغال است.
اما گرفتاریهای بدتری در پیش است. کینز شرح داده است اقتصادی که به کسادی افتاده چگونه در ترمیم و بهبود وضع خودش، به طور خود به خودی، با شکست روبه رو می شود که این امر به قدر کافی مایه اندوه و ناامیدی است. اما وقتی طرح کینزی را وارونه کنی و به دیگر سو برگردانی، مشکل را در اوج دور بازرگانی نیز توضیح می دهد.
ز یرا، همانطور که در زمان انقباض اقتصادی پس اندازها هم منقبض می شوند، وقتی اقتصاد توسعه یافت آنها هم گسترش می یابند. این واقعیت ساده نتیجه ی هول انگیزی بود: معنای آن این است که هر رونقی مدام در معرض تهدید بحران و از هم پاشیدگی است. زیرا هر وقت سرمایه گذاری خود به خود وبی اختیار رو به نزول باشد، پس اندازهای متورم ملی در عمل دست بالا را خواهند داشت؛ زنجیره ی دست به دست گشتن درآمدها از هم خواهد گسست و فرایند انقباض آغاز خواهد شد.
بدین مناسبت، در تحلیل نهایی، اقتصاد به مقدار سرمایه ای که در بازرگانی به کار خواهد گرفت وابسته خواهد بود. وقتی سرمایه گذاری کم باشد، اقتصاد خود را جمع و جور می کند؛ وقتی سرمایه گذاری زیاد باشد ملت را با خود بالا می برد.و وقتی سرمایه گذاری نتوانست خود را در سطح بالا حفظ کند، دوباره به شروع فرایند انقباض راه می دهد. غنا و فقر، رونق و سقوط قیمتهای بازار همه به شوق و علاقه بازرگان در سرمایه گذاری ارتباط پیدا می کند.
و در همین جا واقعیتی است که از همه بیشتر هضم ناشدنی است. اشتیاق به سرمایه گذاری نمی تواند تا بی نهایت ادامه یابد. دیر یا زود سرمایه گذاری محکوم به انقباض است.
زیرا یک صنعت، در هر زمان، به علت حجم بازاری که در اختیار خود گرفته است محدود می شود. مثالی از ایجاد راه آهن در دهه ی 1860 که سرمایه گذاری عظیمی روی آن می شد موضوع را روشن می سازد. راه آهنهای اولیه ی برقی، برای بازارهای 1960 و متناسب با آنها ایجاد نشد. هر گاه می خواستند آن را به طور عادی بنا و ریل گذاری کنند اقتصاد به صد سال وقت احتیاج داشت. آنها می بایستی در شهرهایی که هنوز وجود ندارد و در سرزمینهای غیر مسکونی خطوطی ایجاد کنند. بنابراین آنها فقط همان مقداری که مورد احتیاج بود بنا کردند و بعد آن را متوقف ساختند. چنین وضعی در صنعت اتومبیل سازی پیش آمد. حتی اگر هنری فورد قادر می بود در 1910 سرمایه ای برای بنای کارخانه ریور روژ (5) امروزیش فرام آورد، خیلی زود کارش به ورشکستگی می کشید. راهها، ایستگاههای بنزین و تقاضا برای آن همه اتومبیل وجود نداشت. از وضع امروز مثال بزنیم. کارخانه های سودمند کشور در حال حاضر سالیانه 16 میلیارد دلار خرج توسعه ی ظرفیت خود می کنند و نمی توانند آن را به 80 یا حتی 30 میلیارد دلار افزایش دهند- به هر حال شاید روزی بتوانند. امروزه هیچ کس قادر به استفاده از این همه نیرو نیست.
نه تنها سرمایه گذاری حجم خود را محدود کرده است بلکه بخصوص به سوی توقف پیش می رود. امکان ندارد راه آهن را کیلومتر به کیلومتر، بر حسب تقاضا و احتیاج، ساخت. همه ی خط را باید از ابتدا تا انتها، یکباره بنا کرد. نمی شود کارخانه ی ساخت قطعات یدکی اتومبیل را بیش از حد معینی گسترش داد زیرا باید کارخانه ی کاملاً جدیدی بسازند. و همینکه آن خط را ایجاد کردید، آن کارخانه را ساختید، بازار را، برای زمانی چند، اشباع کرده اید و ناگزیرید سرمایه گذاری را متوقف کنید. [کینز می نویسد]:
مصر باستان از دو لحاظ خوشبخت بود و بی شک ثروت افسانه ای خود را مدیون آن بود زیرا هم هرم می ساخت و هم در جست و جوی فلزات قیمتی بود و از آنجا که مصرف آن نمی توانست نیازهای موجود را برآورده سازد وفور آن موجب بی رونقی آن نمی شد. در قرون وسطا مردم چند کلیسا می ساختند و در آنها سرود می خواندند. ساختن دو هرم و برگزاری دو فاتحه خوانی برای مردگان، دو برابر بهتر از یکی بودن آنهاست اما این کار درباره ی کشیده خط آهن از لندن به یورک عملی و درست نیست.
از این قرار، سرمایه گذاری الگوی خاص خود را دارد: نخست اشتیاق استفاده از فرصتهای تازه ای که پیش آمده، بعد احتیاط اینکه مبادا این شوق و شور موجب ایجاد ساختمان بیش از حد لازم بشود، پس از آن کاستن از فعالیت برای مدتی که بازار سیراب شده است.
هر گاه یک طرح جداگانه ی سرمایه گذاری متوقف شود، بی درنگ، طرح دیگری جای آن را بگیرد هرگز سقوط قیمتهای بازار پیش نمی آید. اما احتمال چنین پیشامدی کم است. صرف این واقعیت که تقاضاهای بشری زیاد است معنایش این نیست که هر نوع سرمایه گذاری سودآور است؛ اقتصاد با امور بازرگانی همزاد است که گاه بزودی می میرد و گاه جسورانه بیش از حد گسترش می یابد. در بیشتر سرمایه گذاریها، گذشته از انتظارات خوش بینانه، انگیزه هایی باید در کار باشد؛ انگیزه ای واقعی و قابل لمس، ابتکار و نوآوری، شیوه ی سنجیده ای در طرز کار، تولید کالایی که کشش داشته باشد و نظر عامه را به خود جلب کند. چنین فرصتهایی، هر بازرگانی به شما خواهد گفت، همیشه پیش نمی آید.
بدین مناسبت، وقتی یک طرح بازرگانی کارش نمی گیرد و می میرد، شاید طرح دیگری آماده نباشد که به جای آن بنشیند. اگر باشد- اگر سرمایه گذاری حجم خود را حفظ کند ترکیب خود را تغییر خواهد داد- اقتصاد با آرامی با آن همراهی خواهد کرد. اما اگر جانشینی برای سرمایه گذاری تصادفی آماده نباشد، فشار پس اندازها محسوس و انقباض آغاز خواهد شد و نیازی به یادآوری ندارد که سرمایه گذاری در چنین بازار آشفته ای از فعالیت باز می ماند.
همه ی اینها دید و تشخیص تیره ای از تاب نظریه عمومی است.
نخست اینکه اقتصادی که دچار کسادی شد ممکن است در همان حال بماند؛ هیچ عامل ذاتی در آن وضعیت وجود ندارد که آن را نجات دهد.
دوم اینکه یشرفت به سرمایه گذاری بستگی دارد؛ زیرا اگر پس اندازها مورد استفاده قرار نگیرد حرکت مارپیچی دهشتناک انقباض آغاز می شود.
سوم اینکه سرمایه گذاری در اقتصاد به منزله ی چرخ غیر قابل اطمینان است در رانندگی؛ بی آنکه بازرگان مقصر باشد همواره در معرض تهدید اشباع و پری (6) است و اشباع و پری متضمن کاهش اقتصادی است.
خلاصه اینکه، اقتصاد در سایه بحران زندگی می کند.
البته این دیدگاهی تلخ و ناخوشایند است، اما از شیوه و روال کینز کاملاً به دور است که تشخیص تیره و بدبینانه ای را ابراز دارد و آن را به حال خود واگذارد. کتاب نظریه ی عمومی را، با همه ی پیشگوییهای بدشکونی که دارد، نباید کتابی شوم پنداشت. بر خلاف چنین پنداری، کتاب، هم وعده و وعید دارد و هم درمان.
در واقع درمان، پیش از آنکه عملاً نسخه اش نوشته شده باشد، آغاز شده است؛ داروها، قبل از آنکه دکترها کاملاً مطمئن شوند که به نظر آنها چه باید بکنند، سفارش داده شده است. در مدت صد روز پس از طرح نو تعداد بی شماری از قوانین اجتماعی وضع و به جریان گذاشته شد، قوانینی که بیست سال تمام در پشت سد خونسردی و بی خیالی حکومت روی هم جمع شده بود. وضع این قوانین بدین منظور بود که حالت روحی و اخلاقی ملتی ناراضی را بهبود و تکامل بخشد. اما طرح ریزی آن قوانین اجتماعی تجدید حیات بیمار را موجب نشد. دارو چیز دیگری بود: سرمایه گذاری سنجیده و ارادی و حساب شده حکومت.
این سرمایه گذاری در حدی نبود که موقتاً قادر باشد مشکل کار را حل کند. بیکاری به نقطه ای از اوج خود رسیده بود که ضرورت سیاسی محض، اقداماتی را ایجاب می کرد- بالاخره زمان آن وقتی فرا رسید که خانواده ها برای گرم کردن خود به شهرداری، به محلهای گرمی که زباله ها و لاشه های مردگان را در کوره ها می سوزاندند، هجوم بردند و برای جمع آوری خرده های غذا به زباله دانها روی آوردند و در پی آن در دیر بورن (7) شورشهایی درگرفت و در واشینگتن راه پیمایی خشم آلودی به راه افتاد. نجات مردم مسأله ای اساسی و حیاتی بود که در زمان ریاست جمهوری هوور آغاز شد و در زمان ریاست جمهوری روزولت به صورت تهیه ی آمار بیکاران و تأمین کار و حداقل معاش (8) برای آنان درآمد و بعداً آن نیز تبدیل شد به مؤسسه و سازمانی در امور ساختمانی. حکومت، به ناگهان، خودش سرمایه گذاری مهم اقتصادی شد: جاده سازی، سد سازی، ایجاد تالارهای سخنرانی، فرودگاهها، بنادر و طرحهای خانه سازی رونق یافت.
کینز در 1934 به واشینگتن رفت- این همان وقتی بود که ملاحظات خود را درباره ی دستهای پرزدنت روزولت یادداشت کرده بود- و اصرار ورزید که این برنامه با وسعت بیشتری ادامه یابد. آمار نشان می داد که فعالیت سرمایه گذاری در بخش خصوصی بشدت روبه کاهش گذاشته است: گسترش بازرگانی که در 1929 15 میلیارد دلار، دستمزد، حقوق و منافع ایجاد می کرد، در 1932 به مبلغ دهشتناک 886 میلیون دلار تنزل کرد- کاهشی معادل 94 درصد. عاملی موتور سرمایه گذاری را به کار انداخته و ماشین اقتصادی را به حداکثر سرعت رسانیده بود و کینز امید داشت که مخارج حکومت انگیزه ای برای تداوم قدرت خرید عمومی ملت باشد- که آن را در آن زمان «شروع پمپاژ» نام نهاده بودند.
بنابراین، وقتی کتاب نظریه ی عمومی در 1936 انتشار یافت، پیشنهاد آن طرح تازه ای نبود جز اینکه به دفاع از همان برنامه ی عملی که به کار افتاده بود، بر خیزد؛ دفاع از آن و توضیح و تفسیر آن. چونکه نظریه ی عمومی بروشنی خاطر نشان می کرد که فاجعه ای که به امریکا، و در واقع به تمام دنیای غرب روی آورده است، فقط حاصل کافی نبودن سرمایه گذاری در بخش بازرگانی است و از این روی درمان آن هم کاملا منطقی است: هر گاه بازرگانی خود قادر نباشد گسترش یابد، حکومت باید این بدن بیحال را از جا بلند کند.
کینز با لحنی طنز آمیز نوشته است:
هر گاه خزانه داری بطریهای خالی را با اسکناس پر کند و آنها را در عمق مناسبی در معادن متروک زغالسنگ زیر خاک جا دهد و بعد روی آنها را تا سطح زمین با زباله های شهر بپوشاند و اجازه دهد مؤسسات خصوصی با رعایت اصول آزموده ی آزادی اقتصادی دوباره اسکناسها را بیرون بیاورند ... دیگر بیکاری وجود نخواهد داشت و با کمک این بازگردانیها، به احتمال زیاد، درآمد واقعی اجتماع از آنچه هست قدری بیشتر خواهد شد. البته خانه سازی و کارهای مشابه آن عاقلانه تر خواهد بود، منتها اگر در اجرای این گونه کارها عملاً مشکلاتی وجود داشته باشد این کار از هیچ بهتر است.
بی شک، در نظر بعضی چنین می آید که بعضی از طرحهای ناسنجیده و. پی . ا (9) خیلی سالمتر از پیشنهاد بوالهوسانه ی کینز نیست. در اینجا حداقل مشاهده می کنیم که در پس این پیشنهادها فکر معقولی پنهان است: اگر مؤسسه ی خصوصی قادر نبود طرح مهمی را برای سرمایه گذاری به اجرا درآورد، حکومت باید به بهترین وجه ممکن جای آن را پر کند- احتیاج به حرکت و تحریک، به هر صورتی که باشد، چنان ضروری و الزام آور می شود که تقریباً هر کار و اقدامی بهتر از آن است که دست روی دست گذاشته شود و کاری انجام نگیرد.
و اگر مستقیماً نمی شد سرمایه گذاری را به حرکت واداشت، بسیار خوب، دست کم بخش مصرف را که می شد تحریک کرد. چه، در حالی که سرمایه گذاری در این نظام عاملی دلخواه و بوالهوسانه است، بخش مصرف سطح وسیعی از فعالیت اقتصادی را تدارک می بیند. بنابراین، چنین در نظر گرفته شده بود که طرحهای و. پی . ا به صورت شمشیر دو دم حمله کند: مستقیماً به حفظ قدرت خرید کمک کند که در غیر این صورت بیکاری روی می نمود، و هم راه را برای از سرگیری توسعه ی بازرگانی خصوصی باز کند.
کینز شخصاً در نامه ای به روزنامه نیویورک تایمز، در 1934، نوشته است: «من مسأله ی بهبود را بدین صورت می بینم: چگونه می شود به سرعت مؤسسه ی عادی بازرگانی را نجات داد؟ به چه میزانی، با صرف چه مبلغی و برای چه مدتی مخارج غیر عادی حکومت را در وضع کنونی، می شود توصیه کرد؟»
به این تعبیر « غیر عادی» توجه کنیم. کینز به برنامه ی حکومت به عنوان مداخله ی مدام در امور بازرگانی نمی نگرد، بلکه قصدش این است که دست کمکی به سوی نظام، که دچار تزلزل شده، دراز کند و آن را به حال تعادل برگرداند.
چنین می نماید که این تراوش عقلی سلیم است و در واقع هم چنین بود. با این همه برنامه ی « پمپاژ اولیه» هرگز نتایجی را که طراحان آن انتظار داشتند به بار نیاورد. مجموع مخارج حکومت که در خلال سالهای 1929-1933 در مبلغ 10 میلیارد دلار متوقف بشود به 12 میلیارد، 13 میلیارد و بعد در 1936 به 15 میلیارد دلار بالغ شد. سرمایه گذاری خصوصی تکانی خورد و دو سوم زیان خود را جبران کرد؛ در 1936 مؤسسات خصوصی 10 میلیارد دلار سرمایه گذاری کردند. درآمد ملی و مصرف ملی، سه سال پس از آنکه حکومت آمپول تقویتی را تزریق کرد، پنجاه درصد افزایش یافت. هنوز بیکاری لنگ می زد، اما قابل تحمل و اداره کردن بود؛ تعداد آنها به 9 میلیون نفر می رسید- بسختی نشانه ای از دوران اقتصادی تازه به چشم می خورد.
برای درک این مطلب که چرا درمان، بهتر از این کارگر نیافتاد دو علت قابل ذکر است: نخست اینکه برنامه ی سرمایه گذاری حکومت، به وسعتی که لازم بود اقتصاد را به حد اشتغال لازم برساند، به مرحله ی اجرا در نیامد. و بعد، در جنگ دوم جهانی، مصارف حکومت به رقم بسیار عظیم 103 میلیارد دلار رسید. این وضع هم اشتغال را به حد کامل رسانید و هم تورم را به دنبال آورد. در چارچوب اقتصاد زمان صلح در سالهای 1930 چنین مصرف کاملی، بکلی غیر ممکن بود. در واقع، حتی اجرای برنامه متعادلی در سرمایه گذاری از سوی حکومت، بزودی باعث می شد سرو صدای مردم بلند شود که حکومت فدرال از مرزهای سنتی خود پا فراتر گذاشته است.
علت دوم با علت نخسین رابطه ای نزدیک دارد. نه کینز و نه آنها که در حکومت به صرف پول پرداختند حساب نکرده بودند که ممکن است بهره مندان این داروی تازه آن را بدتر از خود بیماری بدانند. سرمایه گذاری حکومت بدین معنی بود که دست کمکی به سوی بازرگانی دراز شده است اما این کار در بازرگانی به حرکت و رفتاری تهدید آمیز تعبیر شد.
و این مایه ی شگفتی نیست. طرح نو دستخوش امواج احساسات ضد بازرگانی شد: ارزشها و معیارهایی که مقدس و رعایت آنها واجب شده بود در زیر ذره بین شک و انتقاد، مورد مداقه قرار گرفت. مفهوم «حقوق بازرگانی» «حقوق مالکیت» و «نقش حکومت» بشدت تکان خورد. در ظرف چند سال بازرگانی ناگزیر شد برتری و آقایی سنتی و بی چون و چرای خود را فراموش کند و با فلسفه ی جدید همکاری با اتحادیه های کارگران دمساز و منطبق گردد، ترتیبات و مقررات تازه را گردن نهد و در بعضی از فعالیتهای خویش تجدید نظر کند. پس تعجبی ندارد اگر بازرگانی به حکومت واشینگتن به دیده ی دشمنی بنگرد و آن را حکومتی مطلقاً رادیکال و محرک افکار عمومی برعلیه خود بشناسد. باز هم مایه ی تعجب نیست که شوق و شور بازرگانی برای سرمایه گذاری به مقدار زیاد، در چنان جو حاکم و احساس ناراحتی که از آن محیط نامأنوس دارد، فروکش کند.
بنابراین هر کوششی که حکومت در اجرای برنامه ای که جذبه و کشش کافی برای از بین بردن بیکاری داشته باشد، به کار می برد- حتی برنامه ای دو برابر گسترده تر از آنکه عملی ساخت- طرح سوسیالیستی آن را هر چه بیشتر آشکار می ساخت. در عین حال همان وضع بینابینی هم که حکومت اختیار کرد کافی بود تا بازرگانی را از قبول تعهد و فعالیت تمام عیار هراسان کند و از آن باز دارد. این وضع بی شباهت به آن نوع معالجه دارویی نیست که دارد بیمار را شفا می بخشد اما با اثرات جنبی او را ضعیف و ناتوان می سازد. حکومت هرگز برای درمان واقعی اقتصاد صرف هزینه نمی کند- نه بدین جهت که از لحاظ اقتصادی ناسالم است، بلکه بدین علت که از نظر ایدئولوژی وضعش آشفته و به هم ریخته است.
منظور از آشفتگی این است که سیاست حکومت بیشتر زائیده ی یأس و ناامیدی بود تا بر پایه ی طرح و نقشه. هرگاه حکومت شروع به باز کردن دریچه ی سرمایه گذاری عمومی نمی کرد سرانجام بازرگانی خصوصی مطمئناً بار دیگر به راه می افتاد. در گذشته هم همیشه چنین کرده است، چنانکه با همه ی شدت و تندی کسادی بزرگ، به موقع و بدون واهمه، راههای تازه ای برای گریز از مخمصه پیدا کرده است. اما دیگر نمی شد در انتظار ماند. مردم امریکا چهار سال تمام انتظار کشیدند و دیگر حال انتظار کشیدن نداشتند. نه تنها ناآرامیهایی پیدا شده بود، سرو صداهایی هم در فضا طنین انداخته بود. طنین صدای مارکس از هر موقع دیگر بلندتر به گوش می رسید. با افزایش بیکاری جمعی آن را دلیل موجهی بر حقانیت نظریه ی مارکس می پنداشتند. سخنان نامفهوم و جویده جویده ی وبلن به گوشها آشنا می آمد و تکنوکراتها عموماً به جای پرولتاریا، گروه مهندسان را می طلبیدند. از اینها گذشته، صدای تیز و دلسرد کننده ای در فضا پیچیده بود و در گوشها فرو می خواند که هیتلر و موسولینی می دانستند برای رفع بیکاری چه باید بکنند. در چنین بازار آشفته ای که از هر نوع درمان و چاره جویی استفاده و از هر اقدام مأیوسانه ای دفاع می کردند صدای نظریه ی عمومی و لحن آرام و آقامنشانه ی کینز، البته معتدل و اطمینان بخش بود.
زیرا کینز در همان حال که از سیاست سرمایه داری مداخله جویانه حمایت می کرد با فعالیت خصوصی دشمنی نداشت. در کتاب نظریه ی عمومی نوشته است: « بهتر است آم در موازنه ی بانکی خودش سخت گیر باشد تا اینکه همشهریان خود را در فشار بگذارد»، و ادامه دهد که هر گاه حکومت فقط هم خود را صرف تدارک سرمایه گذاری، به حد کافی، بکند بیشتر کار و فعالیت در زمینه ی اقتصادی، در حجم وسیعی، باید و لازم است به ابتکار بخش خصوصی واگذار شود. با مروری به گذشته می دانیم که نظریه ی عمومی راه حلی رادیکال نبود بلکه توضیحی بود مبنی بر اینکه چرا درمانی گزیر ناپذیر باید به کار گرفته شود. هر گاه اقتصادی را که در حال سستی و خمودی است به حال خود رها کنند، بهایی که حکومت بر اثر عدم فعالیت خود می پردازد، به مراتب بیشتر، و از نتایجی که اقدامی تهورآمیز و مخالف نظر عامه به بار می آورد وخیمتر است.
سؤال واقعی، سؤالی اخلاقی است و نه اقتصادی. در مدت جنگ جهانی دوم، پروفسور هایک (10) کتابی نوشت به نام « راه رقیت»(11)، که با همه ی مبالغه اش ، حاکی از احساساتی عمیق و ادعانامه ای صمیمی بر علیه اقتصادی است که در زیر فشار بیش از حد برنامه ریزی قرار گرفته است. کینز به آن علاقه نشان می دهد و کتاب را دوست دارد. اما در عین حال که کتاب را می ستاید به هایک می نویسد:
من باید ... طور دیگری نتیجه گیری کنم. باید بگویم آنچه می خواهم این نیست که برنامه ای نداشته باشیم یا برنامه ی کمتری داشته باشیم، بلکه حقیقت این است که ما یقیناً هر چه بیشتر به برنامه ریزی نیاز داریم. اما این برنامه ریزی باید در اجتماعی عملی شود که بیشتر مردم، از رهبران و هواخواهانشان، طرح اخلاقی شما را بپذیرند و آن را از خود بدانند. برنامه ریزی متعادل، هر گاه کسانی که مأمور اجرای آن هستند از جان و دل به اهمیت اخلاقی آن پی برده باشند، کاملاً مفید است. این موضوع در مواردی هم اکنون صادق است. اما گرفتاری در اینجاست که می توان گفت بخش مهمی برنامه ریزی را نه از برای استفاده از ثمرات آن، بلکه به علت مخالفتی که اخلاقاً با عقاید شما دارند اختیار می کنند و به جای آنکه در خدمت خداوند باشند بنده ی شیطان می شوند.
آیا این امیدی واهی نیست؟ آیا می توان سرمایه داری را اداره کرد - به این طریق که برنامه ریزان حکومتی شیر سرمایه گذاری را به صورت متمم و مکمل باز و بسته کنند، اما هرگز سرمایه گذاری خصوصی را به جای آن ننشانند؟ مسلماً این مطلب یکی از مسائل مهم و اصلی روز است اما اجازه بدهید بحث در آن را به بخش بعد واگذاریم.
زیرا در این فصل ما با کینز و عقاید او سروکار داریم و با آنکه از آنها دور افتادیم لازم است به قضاوت بپردازیم. هر گاه این مرد را که هدفش نجات سرمایه داری بود در ردیف کسانی قرار دهیم که در محو آن کوشا بودند دچار اشتباه بزرگی شده ایم. درست است که او می کوشید سرمایه گذاری را به صورت سوسیالیستی درآورد، اما او بخشی را فدا می کرد که کل آن را نجات دهد.
علت آن است که او با آنکه باطناً محافظه کار بود. خیلی در پی آن نبود که حقیقت را بپوشاند. در 1931- وقتی که این نکته به هیچ روی برای دیگران به این روشنی نبود- نوشته است: « من چگونه می توانم دکترین [کمونیستی] را بپذیرم که بیش از کتاب مقدس خود را از هر انتقادی برکنار دانسته است. کتابی مهجور و غیر معمول، که می دانم نه تنها از لحاظ علمی نادرست و مغلوط است بلکه برای دنیای نوین هم جذبه و کاربردی ندارد. چگونه می توانم خود را با کیشی وفق دهم که خس و خاشاک را به سبزه و گل ترجیح می دهد، پرولتاریای نافرهیخته را از بورژوازی و انتلیجنتیا برتر می شمارد که با همه ی خطاهایشان، قابلیت حیات دارند و بذر هر گونه فعالیتهای بشری را در خود می پرورند.»
نه، آدم ممکن است درباره ی نظریه ها، تشخیص و شیوه درمان کینز هر گونه سخنی بگوید و زبان بازی کند، اما انصاف را باید گفت که تاکنون از سوی کسانی که اصرار می ورزند کینز آدم فضول و بدخواه نظامی است که بخوبی و بطور مؤثر کار می کند، هیچ نظریه ی سنجیده تر، تشخیص عمیقتر و مداوای بهتری پیشنهاد نشده است. با این همه، هیچ کس هدف او را طرد و انکار نکرده است: ایجاد اقتصادی سرمایه داری که در آن بیکاری- بزرگترین و شدیدترین خطری که ادامه ی آن را تهدید می کند- یکباره و برای همیشه از میان برود.
کینز مردی نبود که در یک زمان فقط به یک کار اکتفا کند. در همان حال که مطالب کتاب نظریه ی عمومی را در ذهن می پروراند با پول خودش در کیمبریج تئاتری تأسیس کرد. این هم یکی از اقدامات خاص کینز بود. تئاتر متضرر شد و در ظرف دو سال از فعالیت باز ماند، اما توفیق هنریش عظیم بود. کینز در همه جا حاضر بود: به امور مالی می رسید، بلیطها را کنترل می کرد (وقتی که منشی او نمی توانست به آن کار برسد) شوهر خانمی بود که وظیفه ای مهم برعهده داشت (لیدیا در تئاتر شکسپیر نقشی مهم و موفقیت آمیزداشت) حتی صاحب امتیاز هم بود. رستورانی هم در کنار تئاتر دایر کرد و با چشمان باز مراقب دریافتها بود؛ دریافتهایی که در ازای ابتکار و طرح ریزی غذاهای مختلف برای ذوق و سلیقه های مختلف دریافت می کرد. باری هم در گوشه ای از آن ترتیب داده بود و شامپانی را، برای آنکه مصرفش را بالا ببرد، بخصوص به بهای ارزان می فروخت. شاید این کار یکی از قسمتهای شادی زای زندگی مرفه و شادی بخش او بود.
اما این وضع نمی توانست مدت زیادی دوام بیاورد. در 1937 دوران توفیق و کامیابی او دچار وقفه شد. او از بیماری قلب رنج می برد و مجبور به استراحت بود- و به هر حال در استراحتی نسبی. او به فعالیتش در امور بازرگانی و تجاری ادامه داد، مدیریت اکونومیک جورنال را حفظ کرد و چند مقاله ی بسیار درخشان در دفاع از کتاب نظریه ی عمومی نوشت. یکی از دانشگاهیان درباره ظهور او نوشت: « اینشتین در فیزیک همان کاری را کرد که کینز معتقد بود خودش در اقتصاد انجام داده است.» کینز کسی نبود که بگذارد کسی از دستش جان به در برد. وقتی دلش می خواست، بخوبی قادر بود قلم تند و گزنده ی خود را به کار اندازد و حالا به کار نشست تا منتقدانش را یگان یگان و گروهی، زمانی با طعنه و کنایه و گاه با قدرت و درخشندگی، اما غالباً با تندی و کج خلقی، از میان بردارد. این اظهار که « آقای فلان از درک منظور من درمانده است» آهی است از یأس و ناامیدی که از نامه های کوتاهش تراوش می کند.
اما جنگ در راه بود. کنفرانس مونیخ عواقب بسیار بدی داشت. کینز نامه های بعضی از جناحهای چپ را که با ترس و بزدلی به روزنامه ی نیواستیتسمن اند نیشن (12) می نوشتند، روزنامه ای که کینز در هیأت مدیره ی آن خدمتی انجام می داد، با خشم و ناراحتی می خواند. او در آن روزنامه چنین می نوشت: « یقیناً نمی توان باور کرد که واقعاً کسی به نام سوسیالیست وجود داشته باشد. من نمی توانم آن را باور کنم.» و بعد موضوع را چنین دنبال می کرد: « وقتی روز عمل و اقدام فرا رسد، چهار هفته نخواهد گذشت که آنها به یادشان می آید که همه صلح طلب هستند و در ستونهای جراید نامه های شگفت آمیز می نویسند و دفاع از آزادی و تمدن را برعهده ی همان آدمهای جان سخت و مکتب قدیمی که اعضایش لباس مرتب می پوشیدند و پاپیون به گردن داشتند، همان محافظه کاران، می گذارند.»
وقتی جنگ فرا رسید کینز بیش از آن بیمار بود که بتواند عضو دایم حکومت باشد. به او در خزانه داری اتاقی دادند و از مغزش استفاده کردند. او در همان زمان کتاب دیگری به نام «چگونه باید هزینه ی جنگ را تأمین کرده» (13) به رشته ی تحریر کشیده بود، برنامه ای تهورآمیز که وسیله ی اصلی تأمین امور مالی جنگ را « پس اندازهای تعویقی» (14) توصیه می کرد. طرح بسیار ساده بود- بخشی از حقوق هر کس، خود به خود، در خرید اوراق قرضه ی دولتی سرمایه گذاری می شد که تا پایان جنگ قابل خرید و فروش نبود و آزاد نمی شد. بعد، همینکه مصرف کننده به خرید نیاز پیدا می کرد، اسناد پس انداز قابل نقد شدن بود.
این نوعی پس انداز اجباری است- که با فعالیتهایی که برای سرمایه گذاری اجباری می شد چقدر تفاوت دارد! اما این تفاوت به رعایت شرایط زمان بود نه در تفکر کینز. مشکل قدیمی کمبود سرمایه گذاری بود که به صورت بیکاری تجلی کرد. اما مشکل تازه افراط در به کار افتادن سرمایه بود- آن هم همه اش در فعالیت تسلیحاتی- و حاصلش تورم. اما چارچوب کتاب نظریه ی عمومی در فهم و تشخیص تورم به همان اندازه مفید بود که در تشخیص رویه ی دیگرتورم- (یعنی) بیکاری. فقط وضع صورتی وارونه داشت. حالا با هر جریانی به جای آنکه درآمد کم و کمتر شود مدام افزایش می یافت. اکنون پس اندازها خیلی کمتر از مقدار مورد نیاز بود که جریان درآمد را توازن بخشد، به جای آنکه بیش از حد لزوم زیاد و فراوان باشد.
بدین مناسبت دارویی که تجویز می شد درست خلاف مداوایی بود که در کسادی به کارگرفته شد. در آن موقع کینز اصرار می ورزید به هر وسیله ی ممکن سرمایه گذاری توسعه یابد اما حالا در افزایش پس اندازها پافشاری می کرد.
توجه به این نکته اهمیت شایان دارد زیرا جمعی، به اشتباه، چنین قضاوت کرده اند که کینز اقتصاددانی است که به تورم علاقه مند است. در حالی که او به نوعی تورم خاص (15) برای تأمین اعتبار مجدد، پس از رکود موقتی، معتقد است؛ یعنی به پمپاژ درآمدها و نه بالا بردن قیمتها» از اعماق کسادی و بحران تصور اینکه او تورم را به خاطر تورم می پسندد بی توجهی به مطلبی است که او در کتاب نتایج اقتصادی صلح آورده است:
گفته شده است که لنین اعلام داشته است بهترین راه متلاشی کردن نظام سرمایه داری این است که پول رایج آن را خراب و بی اعتبار کنند. با ادامه ی فرایند تورم، حکومتها به طور پنهانی و دور از نظرها، می توانند بخش مهمی از ثروت شهروندان را مصادره کنند. بدین طریق نه تنها اموال را مصادره می کند بلکه این کار را مستبدانه و به دلخواه انجام می دهند... لنین کاملاً حق دارد. هیچ وسیله ای مکارانه تر و اطمینان بخشتر برای واژگون کردن پایه های موجود جامعه، بهتر از خراب و بی اعتبار کردن پول رایج آن نیست. این فرایند همه ی نیروهای نهانی قانونی اقتصادی را در جهت انهدام و ویرانی به کار می گیرد و آن را به صورتی عملی می کند که یک نفر از یک میلیون، قادر به تشخیص آن نیست.
اما کینز، با وجود کشش و منطقی که در طرح او بود، در اثبات این نظر می کوشید که پس انداز تعویقی او در گسترش توزیع ثروت مؤثر خواهد افتاد، از این راه که هر کس مالک اوراق قرضه ی دولتی خواهد شد- اما این طرح پشتیبانان چندانی پیدا نکرد. این طرح خیلی تازه بود. روشهای قدیمی اخذ مالیات، جیره بندی و پس انداز اختیاری اسلحه های تجربه شده و مطمئنی در جنگ مالی بودند. طرح اعتبار معوق (16) کاری تجملی و زینتی تلقی شد و هرگز جایی را که کینز برایش قائل بود به دست نیارود.
اما حالا او وقت آن را نداشت که برای قلت درآمد و سردی بازار آن شکوه و ناله سر دهد، چه، فعالیت در امور جنگی بریتانیا سخت او را گرفتار کرده بود. در 1941 از طریق لیسبون به ایالات متحده پرواز کرد و این اولین پرواز از شش پروازی بود که بعدها انجام داد. لیدیا به عنوان پرستار و نگهدارش همراه او بود. او از نخستین حمله ی قلبی که عارض شد به تنظیم ساعات کار شوهر خستگی ناپذیرش همت گماشت و به بسیاری از بزرگان که به دیدار او می آمدند، پس از انقضای وقت ملاقات، مؤدبانه، ولی محکم، تذکر می داد. لیدیا صریحاً اظهار می داشت: « آقایان وقت تمام شده است» و گفت و گو پایان می یافت.
مسافرتهای او به ایالات متحده برای حل و فصل موقتی امور مالی بریتانیا بود و بر این سؤال دور می زد که پس از این جنگ وحشتناک چه خواهد شد. بریتانیا تنها کشوری نبود که با این مسأله درگیر بود. ایالات متحده هم می خواست به منظور جریان تجارت بین المللی و بر کنار ماندن از عوارض مأیوس کننده جنگ که دیگر به خسارات مادی جنگ منتهی شده بود، پایه و اساسی بگذارد. استقرار یک بانک بین المللی و یک «صندوق بین المللی پول»(17) ضرورت داشت که به صورت نگهبان جریان پول بین المللی عمل کند. به جای دنیای قدیمی که مثل سگ و گربه به جان هم افتاده بودند و هر ملتی سعی می کرد بر گرده ی آن دیگری سوار شود، لازم بود در زمینه ی تعاون و همکاری کوششهایی به کار رود و به کمک کشوری که دچار مشکلات مالی شده بود بشتابند.
کنفرانس نهایی در برتن وودز (18) برگزار شد. کینز با وجود خستگی و بیماری، حاکم بر کنفرانس بود؛ نه از این نظر که همه ی دیدگاهش پذیرفته شده باشد، چه طرح نهایی به پیشنها امریکا نزدیکتر بود تا به خواست بریتانیا، بلکه شخصیتیش بر آن حاکم بود: شرحی که یکی از اعضای کنفرانس درباره ی او نوشته ما را با او بیشتر آشنا می کند:
امروز عصر در جشنی جالب و باشکوه شرکت داشتم. امروز پانصدمین سالگرد انعقاد پیمان بین کینگز کالج، کیمبریج، نیوکالج و اکسفرد است و کینز بدین مناسبت مجلس ضیافت کوچکی در خانه اش ترتیب داده بود... کینز که از هفته ها پیش مثل بچه مدرسه ی ذوق زده ای با شور و هیجان، در انتظار چنین ضیافتی بود، حالی بسیار خوش داشت. سخنرانی بسیار جالبی ایراد کرد... که نمونه ی خوبی در شناساندن ترکیب عجیب طبیعت این مرد فوق العاده بود. هر قدر در مسائل روشنفکرانه ی محض ظاهری رادیکال داشت، در موضوعات فرهنگی یک مخافظه کار تند از گروه برک (19) بود. همه چیز آرام و متین بود و متناسب با موقعیت، اما شور و هیجان او، هنگامی که از دین ما نسبت به گذشته صحبت می کرد، بسیار احساساتی و شورانگیز بود.
وقتی کینز آخرین سخنان خود را در پایان کنفرانس بر زبان آورد که: « هر گاه بتوانیم وظیفه ی خود را گسترده تر ادامه دهیم، وظیفه ای که بدین صورت محدود آغاز کرده ایم، امیدی برای جهان باقی می ماند.» نمایندگان از جا برخاستند و برای او کف زدند.
فعالیتهای مهم او، مانند همیشه، طوری نبود که او را از کارهای کوچکتر باز دارد. او رئیس بانگ انگلند شد، (مقامی که به قول خودش « به گمان هر کس، زن نجیب را از راه به در خواهد کرد») و رئیس کمیته ی جدید حکومتی که به امور هنری و موسیقی رسیدگی می کرد. بدین سان که او، در عین حال که بار نمایندگی بریتانیا و ابلاغ نظرات و دیدگاههای کشور خود را در یک هیأت اقتصادی و بین المللی بر دوش می کشید، در باب نوازندگان سیار مکاتبات مفصلی داشت با وایس ولز بالت (20) ارتباط داشت، به شعر اظهار علاقه می کرد و نمایشگاه کتاب ترتیب می داد. و البته به جمع آوری مطالب و اشیاء مختلف هم مشغول بود. او کتابخانه ی فولجر (21) را با نسخه های کمیاب اسپنسر (22) غنی کرد و با شرمندگی به کتابدار توضیح داد که برای دریافت کتابچه های راهنما از پست سیاسی وزارت خارجه استفاده کرده است. افتخارات به او روی آورد و در زمره ی اشراف درآمد: حالا دیگر شده بود لرد کینز و بارون آو تیلتن (22)- ملکی که آن را اواسط عمرش خریداری کرد تا با خوشحالی بنمایاند که یکی از افراد سلسله ی کینز وقتی مالک آنجا بوده است. اینها مراتب افتخاری بود که از ادینبره، سوربن و دانشگاه خودش پذیرفت. در هیأت امنای موزه ی ملی هم مقامی به او دادند. اما هنوز هم برایش کار بود: باید در باب اولین وامی که به بریتانیا می دهند مذاکراتی صورت گیرد و این وظیفه به کینز محول شد که نماینده ی بریتانیا باشد و دیدگاههای آن را باز گوید. وقتی کینز از آن سفر بازگشت و خبرنگاری از او پرسید که آیا درست این نبود که انگلستان چهل و نهمین دولت باشد. کینز خیلی موجز و صریح پاسخ داد: « این شانس را نداشتم.»
در سال 1946 دوران آزمایش سخت عذاب جسمانی پایان یافت.
او دوباره به ساسکس رفت که استراحت و مطالعه کند و آماده شود که بار دیگر در کیمبریج به تدریس بپردازد. یک روز صبح دچار سرفه ی سختی شد. لیدیا با هواپیما خود را به او رسانید. او مرده بود.
مراسم تشییع جنازه ی او در کلیسای وست مینستر برگزار شد. پدرش جان نویل کینز، 93 ساله و مادرش، فلورنس، در این مراسم حضور داشتند. با همه ی رنج و اندوه، کمتر خانواده ای می توانست از پسری، بیش از این آرزو داشته باشد. کشور از درگذشت مردی بزرگ به عزا نشست. او، در موقعی که به عقل و هوشمندیش بیش از هر وقت دیگر نیاز بود روی در نقاب کشید چنانکه روزنامه تامیز در سوگنامه مفصلی در 22 آوریل نوشت: « با مرگ او این کشور یک بزرگمرد انگلیسی را از دست داد.»
او به هیچ روی یک فرشته نبود. او هم که یکی از درخشانترین اقتصاددانان بزرگ بود، انسان بود، انسانی بزرگ با همه ی نقصها و خطاهای یک انسان. او از اینکه 22 پاوند در بازی بریج از دو کنتس و یک دوک برنده شده است فریاد شادی برمی آورد، به یک واکسی در الجزایر کمتر از معمول پاداش می داد، از اصلاح اشتباه خود طفره می رفت و در تمام این موارد می گفت: « من از آنها نیستم که پول را بی ارزش می کنند.» او می توانست نسبت به شاگردان کندذهن، به حد افراط، مهربان باشد ( می گفت اقتصاددانان باید مثل دندان پزشکان بردبار باشند) و هم نسبت به بازرگانان یا کارمند عالی مقامی که به هر علتی نفرت پیدا کرده است تند باشد و آنها را به سختی ملامت کند. سرهاری گوشن (23) رئیس بانک ملی ایالتی (24) با اصرار بر اینکه « ما می گذاریم امور جریان طبیعی خود را داشته باشند» خشم کینز را براگیخت. کینز پاسخ داد: « نمی دانم باید به این احساسات بی ربط خندید یا بر آنها خشم گرفت؟ شاید بهتر از همه آن باشد که بگذاریم سر هاری همان راه طبیعی خودش را طی کند.»
کینز خودش از نبوغ خود نشانه هایی به دست داده است - هر چند در آن زمان درباره ی خودش چیزی نمی نوشت. در بحث از استاد سابقش، آلفرد مارشال (که کینز، هم او را دوست داشت و هم به عنوان « پیرمرد مهمل» مسخره اش می کرد) خصوصیات یک اقتصاددان را چنین توصیف کرده است:
پژوهش در اقتصاد ظاهراً به استعدادهای خاص یا ترتیب و وضع عالی و غیر عادی نیاز ندارد. آیا، با دید روشنفکرانه، در مقایسه با رشته های عالی فلسفه و علوم محض موضوع اقتصاد موضوعی بسیار ساده نیست؟ موضوعی که در این رشته فقط افراد کمی به جایی می رسند و مقامی می یابند! شاید این پارادوکس را با این توضیح بتوان روشن ساخت که یک استاد اقتصاد باید ترکیب نادری از استعدادها را در خود جمع داشته باشد. او باید ریاضیدان باشد، مورخ، دولتمرد و تا حدودی فیلسوف باشد، باید رموز و اشارات را دریابد و در قالب کلمات بیان کند. باید در امور خاص به شیوه ی عام بیندیشد و با مسائل انتزاعی و امور واقعی و خارجی با شیوه ی یک متفکر برخورد کند. باید زمان حال را در پرتو گذشته، به منظور نیل به مقاصد در آینده، مورد بررسی قرار دهد. هیچ بخشی از طبیعت انسان یا نهادهای بشری نباید کاملا کنار گذاشته شود و از نظرش دور بماند. باید مردی مصمم باشد و جهت و مقصود داشته باشد، و از راه و شیوه یکنواخت گریزان. فاسد نشدنی و وارسته چون هنرمند و در همان حال گاه چون سیاست پیشه نزدیک و وابسته به زمین.
آلفرد مارشال- چنانکه کینز می گوید- تنها کسی بود که تقریباً این ایده آل را تجسم می بخشید، زیرا او که یکی از اقتصاددانان عصر ویکتوریا بود، فاقد آن خصوصیت بت شکنی بود که بتواند اقتصاد خود را عمیقاً در جامعه نفوذ دهد. کینز به این ایده آل نزدیکتر شد. با رفتار و اعتقاد وابسته به گروه بلومزبری که « هیچ چیز مقدس نیست» به مرزهای اقتصاد ارتدوکسی هجوم آورد، یک بار دیگر جهان مردی را روی صحنه، در معرض دید همگان قرار داد که نه آن قدر کور بود که از دیدن بیماری عاجز باشد و نه آن قدر احساساتی و هیجان زده و از روشنفکری بی بهره، که در آرزوی مداوای آن نباشد. او نه تنها اقتصاددانی خبره و آگاه بود بلکه از لحاظ سیاسی هم مردی بود معتقد و فداکار و راز شخصیت بزرگ او در آمیزش عجیب یک مغز حسابگر و قلب پرامید نهفته بود.

پی نوشت ها :

1- The General Theory of Employment. Interest, and Money
2- aggregate supply
3- aggregate suppely function
4- traugh
5- River Rouge
6- Satiety
7- Dearborn
8- Leaf- raking
9- WPA، منظور احداث خانه های کوچک و ارزان قیمت است.
10- Professor Friedrich Hayek
11- The Road to Serfdom
12- New Statesman and Nation
13- How to Pay for the War
14- deferred savings
15- reflation، ایجاد تورم به منظور اعاده ی سطح پیشین قیمت.
16- deferred credit
17- Internationae Monetary Fund
18- Bretton Woods
19- Burkean منتسب به ادمند برک، نویسنده و دولتمرد بریتانیایی که فلسفه ی سیاسی خاص داشت (1729-1797).
20- Vic- Wells Ballet
21- Folger Library
22- Edmund Spenser، شاعر انگلیسی (1552-1599).
23- Baron of Tilton
24- Sir Harry Goshen
25- National Provincial Bank

منبع مقاله :
هایلبرونر، رابرت، بزرگان اقتصاد، ، احمد شهسا، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ سوم، بهار 1387

 

0
نظر

جامعه وحشی تورستین وبلن (1)

نويسنده : حسین رضایی

جامعه وحشی تورستین وبلن (1)

جامعه وحشی تورستین وبلن (1)



 

نویسنده: رابرت هایلبرونر
مترجم: احمد شهسا



 

از تاریخ انتشار کتاب ثروت ملل در سال 1776 بیش از صدو بیست و پنج سال گذشته و چنین می نماید که در این زمان دراز، این اقتصاددان بزرگ، هیچ مسأله ی جهانی را نگفته و نیازموده باقی نگذاشته است: شکوه و جلال و پستی و پلیدی آن را، خامی و کارهای بدوی و هم افراط کاریهای شوم و گاهگاهی آن را، اقدامات شگرف و حیرت انگیزش را در تکنولوژی و غفلتهای رذیلانه اش را در حفظ ارزشهای انسانی. اما این دنیای هزار چهره با تفسیرها و تعبیرهای گوناگونی که از آن شده است، یک وجه مشترک دارد و آن اروپایی بودن آن است که با همه ی تغییرات و دگرگونیهایی که سیمای آن را عوض کرد هنوزهمان دنیای قدیم بود و کمتر در رسوم و آداب معاشرات آن تغییری حاصل شد.
همین مطلب که وقتی دیک آرک رایت (1)، کارآموز سلمانی، با اختراع نوعی ماشین نخ ریسی بر ثروتی هنگفت دست یافت و عنوان سر ریچارد گرفت، قابل توجه است و هم بدین طریق، با نفوذ چنین نودولتان عمده فروشی در جمع برادرانه ی آقا منشانی که خون و رفتار اصیل خود را حفظ کرده بودند، حصار سنتی خانواده های اصیل و نجبای انگلیسی شکست. واقعیت این است که این نودولتان رفتارهایی متعلق به طبقه ی متوسط و حتی احساساتی ضد اشرافی با خود به همراه آوردند و همچنین اطلاعات و معلوماتی فریب آمیز و دزدانه، چه، ورود به آن طبقه ی عالی اجتماعی تنها با کسب ثروت میسر نمی شد. آداب و رفتارهای مضحک بی شماری آن را تکمیل می کنند. تفاوت فاحشی بود بین یک بارون آبجوفروش با میلیونها ثروت و القاب خانوادگی که به چنگ آورده بود با یک بارون مستمند و بی چیز که آن لقب را به ارث برده و در همسایگی او منزل داشت. اروپاییان موفق که پولی به دست آورده بودند ممکن بود ثروت قارون داشته باشند اما در ازای آن توجه به این امر که این فقط یک پله - آن هم آخرین پله- ارتقاء از نردبان اجتماعی است، موجب ناراحتی آنها بود.
جریان امور در امریکا یکباره به گونه ای دیگر بود. نه تنها این کشور به وسیله مردانی بنیان یافت که عمیقاً مخالف امتیازات خانوادگی و موروثی بودند بلکه روحیه ی استقلال فردی و اقدام فردی در عمق وجود توده ی مردم این سرزمین ریشه ای عمیق داشت. در امریکا هر آدم همان قدر خوب است که توانسته است خود را شخصاً به آن حد برساند و احتیاجی ندارد که به نسل و دودمانی وابسته باشد. بنابراین با آنکه نمی توان بین کارخانه های تیره و تاریک و زندان مانند نیوانگلند با کارخانه های خفه کننده ی قدیم انگلستان تفاوت زیادی قائل شد، وقتی به رفتار و برخورد استادکاران توجه می کنیم و می بینیم که این شباهت خیلی کم می شود. زیرا در همان حال که سرمایه دار اروپایی هنوز در سایه ی تیره فئودال سابق آرمیده است، آن امریکایی که در پی پول درآودن است، در پرتو آفتاب، خود را به آرامی گرم می کند- هیچ مانع و رادعی در راه پیشرفت او در کسب قدرت و استفاده و التذاذ از ثروتی که اندوخته است وجود ندارد. در بحبوحه ی نیمه ی دوم قرن نوزدهم در امریکا، داشتن پول و ثروت جای پای محکمی بود برای تشخیص و سرشناس بودن در اجتماع. با به دست آوردن ثروت کافی، میلیونرهای امریکایی گذرنامه ی مناسبی برای ورود به طبقات بالاتر داشتند و از هر عامل دیگر بی نیاز بودند.
بدین ترتیب بازی کسب ثروت و پول در دنیای جدید به خشونت گرایید و آن حالت آقامنشانه در خارج از امریکا را از دست داد. داو (2) ها و پولی که در بازی قمار به کار می اندازند بالا رفت و امکانات توفیق و استفاده افزایش یافت. به همین نسبت، جوانمردی و آقامنشی به کاستی گرایید.
مثلاً در دهه ی 1860 کورنلیوس وندربیلت (3)، نابغه ای افسانه ای در بازرگانی و حمل و نقل دریایی، متوجه شد که مؤسساتی که در این رشته فعالیت دارند منافع او را تهدید می کنند- اتفاقی که کاملاً عادی است. او به آنها نامه ای نوشت:
آقایان محترم:
شما بر آن هستید که مرا تباه سازید. من شما را از راه قانونی تعیب نمی کنم- خیلی طول می کشد. من هم شما را تباه خواهم ساخت.
ارادتمند
کورنلیوس وندربیلت
و چنان کرد. او می گفت: « من با قانون چه کار دارم؟ مگر قدرت ندارم؟» پیروپونت مورگان (4)هم با همین لحن ابراز احساس می کرد منتهی با عباراتی نرمتر و مؤدبتر. وقتی همکارش جاج گری (5) در یک اتفاق نادر اخطاری قانونی برای او فرستاد، مورگان یک دفعه منفجر شد: «بسیار خوب، لازم نمی دانم وکیلی داشته باشم که بگوید چه کاری را نمی توانم بکنم یا مرا راهنمایی کند چگونه کاری را که دلم می خواهد انجام دهم.»
تنها در بی اعتنایی به اقدامات درست قانونی نبود که امریکاییان از اروپاییهای معاصر خود پیش افتادند. وقتی امریکاییان با هم درگیر می شوند و به جدال می پردازند، آن رفتار آقامنشانه را که در شمشیر زنی معمول بود از یاد می برند. یکی از نمونه های آن درگیری سختی بود که درموضوع نظارت بر راه آهن آلبنی - ساسکویهنا (6)، یکی از مراکز حساس در سیستم خط آهن، بین جیم فیسک (7) و مورگان اعیان زاده اتفاق افتاد. مورگان یک سر خط را در اختیار گرفت، فیسک سر دیگر خط را محکم نگه داشت. این کشمکش، با توافق طرفین، این طور فیصله یافت که هر یک از آن دو، در هر دو سر خط لکوموتیوی قرار دادند و آنها را، مثل دو عروسک غول پیکر، به سوی یکدیگر حرکت دادند. حتی پس از آن هم بازنده تسلیم نشد بلکه کنار کشیدند و دست نگه داشتند و بعد همه ی ریلها و پایه ها را از جا کندند.
در این آشفته بازار کسب برتری صنعتی، نه کسی تقاضای عفو و بخشش کرد و نه کسی داد. حتی از دینامیت هم استفاده شد و آن برای نابود کردن یکی از رقبای قدرتمند گروه استاندارد اویل (8) بود، در حالی که وسایل و راههای دیگری، که کمتر از آن خطرناک بود، مانند بچه دزدی، بیشتر از جنبه ی ابتکار و به کار انداختن استعداد و خلاقیت مورد توجه و اعجاب بود تا از لحاظ ضد اخلاقی بودنشان. در 1881 وقتی برف و بوران سختی درگرفت و خطوط تلگراف را در نیویورک به هم ریخت، جی گولد (9)، که در بازارهای پول کارکشته ای بیرحم و انصاف بود ، مجبور شد سفارشهای خود را برای واسطه اش به وسیله ی قاصد بفرستد. دشمنانش فرصتی یافتند و دست به کار شدند و پسرک قاصد را دزدیدند و یک نفر دیگر را که شبیه او بود به جایش گماشتند، گولد چندین هفته در ناراحتی و بیم و هراس به سر آورد تا پی برد که رقبایش به طریقی، قبلاً از اقدامات او اطلاع یافته بودند.
نیازی به یادآوری ندارد که غارتگرانی که تا این حد چشم بسته یکدیگر را به مخاطره می اندازند، اعتنایی ندارند که در چشم مردم حرمتی داشته باشند. فریب و نیرنگ و دوشیدن سرمایه گذار امری مسلم و بدیهی شناخته شده بود. بازار بورس به صورت نوعی قمارخانه خصوصی اغنیا درآمده بود که عامه ی مردم در آن شرط بندی می کردند و غولهای مالی بدان وسیله آن را می گرداندند. حالا تحت این شرایط و به این ترتیب بر سر شرط بندیها و پول مردم چه می آمد- خوب این دیگر به نظر و خواست مردم مربوط می شد؛ وضعی که هر گاه همین غولهای مالی تمام نیروی خود را صرف آن نمی کردند که مردم را فریب دهند و به دام بیندازند عیبی هم نداشت.
باید توجه داشت که عامه ی مردم با علاقه عکس العمل نشان می دادند. قتی این خبر «بر سر زبانها افتاد» که گولد یا راکفلر به خرید راه آهن، مس و فولاد پرداختند عامه ی مردم برای شرکت در آن بی پروا هجوم بردند. این واقعیت که در چنین اقداماتی ریسک و مخاطره هم وجود دارد در ایمان استوار آنها تزلزلی ایجاد نکرد و در پرتو چنین ایمان نیرومند و محکمی است که در زمینه ی مالی معجزی روی می دهد. مثال بارز و روشن آن معامله ی شرکت مس آناکوندا (10) است که هنری راجرز (11) و ویلیام راکفلر انجام دادند، بی آنکه حتی یک دلار از خودشان خرج کنند. شیوه ی کار بدین صورت بود:
1. راجرز و راکفلر چکی به مبلغ 39 میلیون دلار بابت اموال شرکت آناکوندا به مارکوس دیلی (12) پرداختند بدین شرط که او آن را در نشنال سیتی بانک (13) به ودیعه بگذارد و تا مدت معینی به آن دست نزند.
2. بعد، فقط روی کاغذ، تشکیلاتی به وجود آوردند به نام شرکت ملغمه ی مس (گامتید)(14) به مدیریت ساختگی خودشان، و وسایلی فراهم آوردند که آن شرکت به صورت ظاهر شرکت آناکوندارا خریداری کند اما نه نقداً بلکه به مبلغ 75 میلیون دلار از سهمی که به همین منظور و به راحتی، به نام شرکت ملغمه ی مس چاپ شده بود.
3. بعداً راجرز و راکفلر از همان بانک مبلغ 39 میلیون دلار وام گرفتند تا موجودی خود را برای چکی که به مارکوس داده اند تأمین کنند و از سهم 75 میلیون دلاری شرکت ملغمه ی مس به عنوان وثیقه (15) برای اخذ این وام استفاده کردند.
4. در این موقع آنها سهم شرکت ملغمه ی مس را (پس از آنکه بازار آن را از طریق دلالها گرم و مشتری کافی جلب کردند) به مبلغ 75 میلیون دلار فروختند.
5. از این عملیات (16) 39 میلیون دلار وام دریافتی از بانک را پرداختند و مبلغ 36 میلیون دلار بقیه را، به عنوان سود این معامله، به جیب زدند.
البته این دوئل و دعوای تن به تن، یک نیرنگ و فریب گیج کننده است. استیکنی (17)، سرپرست راه آهن شیکاگو سنت پل و کانزاس اظهار داشته است که او سرپرستان راه آهن را، در هر کجا که باشند، مثل یک جنتلمن، قابل اعتماد می شناسد اما لحظه ای هم سرپرستان راه آهن را از نظر دور نمی دارد و دائماً مراقب آنها است. برای این نظر شک آلود دلیلی هم وجود داشت. در یکی از جلسات سران راه آهن، که به منظور موافقت با طرحی در باب تعیین نرخهای بار و آزاد کردن راهها از بازی انتحارآمیزی که مدام با بستن راههای یکدیگر در می گرفت، تشکیل یافته بود. یکی از رؤسای راه آهن از وقفه ای که در مذاکره پیش آمد استفاده کرد و یواشکی بیرون رفت تا خبر موافقت با طرح را به اداره ی خود تلگراف کند تا شاید خط او در این راه پیشقدم باشد. تصادفاً تلگراف او به دست رقیبان افتاد و چون جلسه دوباره تشکیل شد عملاً ثابت شد که حتی بین دزدها هم رعایت رفتار شرافتمندانه ناممکن است.
این دورانی است که ما عادت کرده ایم به آن با شرمساری بنگریم. تردید نیست که آن اوضاع، به صورتی که بود، عجیب و غریب و خنده آور به نظر می آید. (در بعضی جشنها سیگار را برای ایجاد شور و هیجان در اسکناسهای صد دلاری می پیچیدند) تقریباً روحیه ای شبیه جنگ طلبیهای قرون وسطایی. اما بهتر است با این توضیحات روح عصر را نیالاییم. در همان حال که خداوندان ثروت، با غرور و تفرعن، بر عامه ی مردم حکم می راندند، یکدیگر را با بیرحمی لگدمال می کردند و رفتار بی ادبانه و گستاخانه شان، در معیار ایده آلهای مسیحیت، دنائت و تجاوزی آگاهانه بود نه تنها نیرویی مهار گسیخته و به دور از وجدان و ظرافت برخورد. مورگان وقتی که ادعا کرد، « من هیچ به مردم مدیون نیستم»، بیشتر می خواست دقیقاً فلسفه ی خود را به رخ مردم بکشد تا مبارزه طلبی بیرحمانه ی دنیوی را. بازرگانی در این عصر بارونی، نوعی بازرگانی خشن و بی عاطفه بود و جا داشت که ازرش اخلاقی مغلوب و بی اعتبار شده باشد.
اقتصاددانان در این گیرودار چه کردند؟
کار مهمی انجام ندادند. استادان رسمی امریکا، قدم به قدم، پا جای پای استادان اروپایی خود نهادند و دنیای امریکا را، به زور، در قالبی جا دادند که برای آن ساخته نشده بود. بازی خیال انگیز و ضعیف کش پولی «صرفه جویی و تراکم» توصیف شد، فریب و نیرنگ آشکار و بی پروا «مؤسسه بازرگانی» نام گرفت و اسرافهای صنفی آن دوران صورت «مصرف» بی رونق به خود گرفت. در حقیقت، جهان را چنان خس و خاشاک پوشانیده بود که دیگر شناخته نمی شد. کسی ممکن بود کتاب بسیار معتبر توزیع ثروت (18)، نوشته ی کلارک (19) را بخواند و هیچ متوجه نشود که امریکا سرزمین میلیونرها بوده است یا کتاب اقتصاد (20)، نوشته ی تاوسیگ (21) را مطالعه کند و اصلا به بازار بورس سراپا حقه و نیرنگ برنخورد. هرگاه کسی به مقالات پروفسور لافلین (22) در مجله ی ماهانه ی آتلانتیک (23) نظری می انداخت بدین عقیده می رسید که ثروتهای بزرگ در نتیجه «فداکاری، کوشش خستگی ناپذیر و مهارت» به دست می آید و به او گفته می شد که « برای بهره گیری از حاصل زحمات خویش هر کس دیگر را حق دارد به کنار بزند»- و ظاهراً این حق شامل خرید مقالات قانونگذاری هم می شد، چنانکه الماس را می خرند.
خلاصه، اقتصاد رسمی در حال دفاع بود و غیر قابل درک و چشمان خود را از افراط و وفور و فیضانی که جوهر و خمیر مایه ی محیط امریکاست فرو بست و به جای آن به نقش الگو مانندی در همان خطوط رسمی بی رنگ و جلا پرداخت. در صداقت و همت و قدرت روشنفکری کمبود نداشت؛ این همه را داشت ولی از چیزی رنج می برد که مالتوس آن را «عدم شناخت موقعیت و نفع» خویش نامیده بود. اقتصاددانان امریکا بیش از آن در جریان این دورانهای شوق انگیز گرفتار آمده بودند که بتوانند از موضع آن فاصله بگیرند و آن را از دور، با خونسردی و به روشنی، مشاهده کنند.
آنچه مورد نیاز بود دید یک بیگانه بود- دید کسی چون دو توکویل یا برایس (24) که صحنه را بخوبی و روشنی از زوایای خاص ببینند؛ کاری که از عهده ی بیگانه بهتر بر می آید. این دید در شخصی به نام تورستین وبلن که زاده ی امریکا بود، ولی در اصل و طبیعت تبعه ی هیچ کشوری نبود، پیدا شد.
تورستین وبلن مردی بسیار شگفت انگیز بود. ظاهر دهاتی یک کشاورز نروژی را داشت. در عکسی او را با موهای صاف و تنک که از وسط سر کوچکش به شکل 7 به دونیم شده و بر روی پیشانی کوتاه و شیبدارش فرو ریخته، می توان دید. چشمانی دهقانی، زیرک و موذی و کنجکاو، از پشت بینی بزرگش خودنمایی می کند. سبیلهای نرمی دهانش را پوشانیده و ریش کوتاه و نوک داری چانه اش را در خود گرفته است. لباسی ضخیم و اطو نشده برتن دارد و سنجاق بزرگ و محکمی به کتش متصل است که ساعتش را نگه می دارد. عکس، دو سنجاق محکم دیگر را نشان می دهد که پاچه ی شلوارش را به ساق بلند جورابش متصل می سازد و از آنجا چشم ما به یک اسکلت لاغر و منحنی می افتد که با قدمهای بلند، مثل یک شکارچی، آرام و بیصدا گام برمی دارد.
او ظاهری عجیب دارد اما در پس آن شخصیتی عجیبتر پنهان است. چشمان تیز و نافذش اشارتی دارد به ذهنی دقیق و نافذ. ظاهر روستایی اش او را برای تحقیقی گستاخانه و بی پروا آماده ساخته است. اما هیچ یک از این علایم ظاهری خصیصه ی اصلی روحیه ی وبلن را نمودار نمی ساخت: گریز از جامعه و احساس بیگانگی نسبت به آن.
خودبیگانگی واقعاً نشانه ی نوعی بیماری است و با معیارهایی که داریم و بلن را باید یک روان نژند (25) بدانیم. او روحیه ای کاملاً بسته و محدود و مجزا از دیگران داشت. طوری زندگی می کرد که گویی از دنیایی دیگر فرود آمده است. رفتار و کرداری که در نظر همعصرانش کاملاً عادی و طبیعی بود، در چشم او چنان زننده و عجیب و غریب می آمد که مراسم و آیینهای معمول اجتماعی وحشی در نظر دانشمندی مردم شناس. اقتصاددانان دیگر- از جمله آدام اسمیت و کارل مارکس- نه تنها در جامعه ی خود زندگی می کردند بلکه خود جزئی از همان جامعه بودند. از دنیای اطراف خود گاه بشدت ستایش می کردند و گاه، از آنچه می دیدند، دچار خشم و ناامیدی می شدند. اما تورستین و بلن چنین نبود. در آن اجتماع شلوغ و پرجنب و جوش که به صورت گروهی و با هم زندگی می کردند، وبلن از همه جدا بود: در هیچ کاری مداخله نمی کرد، از همه چیز و همه کس فاصله می گرفت، به همه بیعلاقه بود، درست مثل یک بیگانه.
و چون بیگانه بود از کلیسا تبعیت نمی کرد اما رادیکال هم نبود. دنیا در نظرش ناراحت کننده بود و نفرت انگیز. خود را با دنیا همان قدر سازگار کرده بود که یک میسیون مذهبی می تواند خود را با شرایط سرزمین وحشیها وفق دهد. بومی آنجا نمی شود اما همبستگی خود را با محیط، به قیمت انزوای هولناکی، حفظ می کند. جمعی او را می ستایند، حتی به او عشق می ورزند، اما او هیچ دوست نزدیکی ندارد: هیچ مردی نیست که او را صمیمانه «تو» خطاب کند. هیچ زنی نیست که او را از صمیم قلب دوست بدارد.
همان طور که انتظار می رفت وجود او مجموعه ای از غرایب بود. از داشتن تلفن سر باز زد، کتابهایش را در همان بسته های اصلی در کنار دیوار روی هم می انباشت. علتی نمی دید که هر روز تختخوابش را مرتب کند، صبحها رو تختی را به کناری می زد و شبها همان را بر سر می کشید. بشقابهای کثیف را، از تنبلی، روی هم می گذاشت تا قفسه به کلی خالی شود بعد لوله آب را روی آنها می گرفت و همه را یکجا می شست. وقتی دیدارکنندگانش مشتاق شنیدن سخنان او بودند، ساعتها همین طور آرام و ساکت و خاموش می نشست. برای آنکه رسم و ترتیب معمول را به مسخره بگیرد، به همه ی شاگردانش، بدون توجه به وضع کارشان، یک نمره می داد، اما وقتی شاگردی به نمره بیشتری نیاز داشت که بتواند از کمک هزینه تحصیلی استفاده کند، وبلن با خوشحالی نمره ی او را بالا می برد که بتواند از آن امتیاز بهره ببرد. گویی بچه شیطانی است که دلش می خواهد همکاران اداری خود را به زحمت بیندازد. او فهرست نام دانشجویان را (بر طبق دستور مقامات) با توجه و دقت مفرط می دید، کارت دانشجویان غایب را جدا می کرد و یک طرف می گذاشت. وقتی کارت افراد حاضر و غایب کاملاً از هم جدا می شد آنها را، به صورتی که نشان دهد صرفاً اتفاقی است، دوباره قاطی می کرد. نظیر این حرکت کاملاً دیگر آزارانه (26) شوخیهای کاملاً بی معنی می کرد؛ کیف دستی کشاورزی را حین عبور می گرفت، لانه ی زنبوری را درون آن می گذاشت و پس می داد. دختر بچه ای از او پرسید این دو حرف اختصاری T.B که روی خود گذاشته ای یعنی چه، مگر اسمت چیست؟ و او بوالهوسانه جواب داد « خرس گنده»(27)؛ و فقط این دختر بچه بود که جرأت داشت به او بگوید، خرس گنده، نه کس دیگری. این هم از عادات عجیب او بود که خود را در هیچ مسأله ای درگیر نمی کرد. وقتی کسی نظر او را در باب نوشته های جامعه شناسی که در روزنامه ای که وبلن مدیرش بود انتشار می یافت، پرسید جواب داد: « معمولاً درهر صفحه 400 کلمه جا می گیرد نوشته های پرفسور ... در هر صفحه در حدود 375 کلمه دارد.» شاید عجیبتر از همه اینکه در این مرد مسخره آمیز و بی جذبه و بیروح خاصیتی وصف ناپذیری وجود داشت که زنان به او دلبستگی پیدا می کردند. همواره با زنی دیگر رابطه داشت و با زن خود کاری نداشت. می گفت: « با زنی که مدام خودش را به تو می چسباند چه می توانی بکنی؟»
وبلن شخصیتی بود پیچیده و گیج کننده که خود را از هر سو بسته و قفل کرده بود و برای بیان و شناسایی خویش تنها روزنه ای باز گذاشته بود: زبان انگلیسی تند و تیزی کاملاً شبیه خودش پیچ در پیچ، پر از معلومات باطنی و درونی و اصطلاحات فنی. او روشی شبیه جراح داشت که با تیغ ظریف و برا، موضوع را پوست کنده و روباز، اما کاملاً بی خون و بی رمق، تحویل می داد. در باب بشر دوستی مطلب می نوشت و عنوان آن را می گذاشت « مقالاتی راجع به داستانهای ماجراجویانه عبرت آموز»، در باب مذهب قلم می زد و آن را چنین معرفی می کرد: «جعل چیزهای بی ارزش قابل فروش در بعدهای بی شمار.» تشکیلات کلیسایی را « فروشگاههای زنجیره ای» نام می داد و کلیسای تنها را « بازار خرده فروشی»- عباراتی زمخت و تند ولی گویا. او عصا را تشبیه می کرد به « یک آگهی تبلیغاتی که دستهای دارنده اش از آن برعکس و به صورتی ناسودمند استفاده می کند» و توجه می داد که در ضمن اسلحه هم هست: «در دست گرفتن وسیله ی دفاعی چنین ابتدایی و مشهودی در خور کسی است که سهم مناسبی هم از استعداد درنده خویی در خود داشته باشد.» استعداد درنده خویی! چه عبارت وحشی و سرد و خشکی.
اما این مطالب چه ارتباطی با اقتصاد دارد؟ به معنی قراردادی کلمه ی هیچ. اقتصاد، به عقیده ی وبلن، با آن بازی دقیق و منظم عصر ویکتوریا که امور جهان با کمک حساب دیفرانسیل توجیه می شد و با کوشش اقتصاددانان نخستین که توضیح می دادند چگونه کارها به خودی خود سروسامان می گیرد، رابطه و خویشاوندی ندارد. وبلن می خواست از چیز دیگری سر در بیاورد: نخست اینکه چرا چیزها چنان است که هستند. بنابراین تحقیق او با بازی اقتصادی شروع نمی شود بلکه به سر وقت بازیکنان می رود؛ با دسیسه و توطئه کار ندارد بلکه سرو کارش با مجموعه ی عادات و رسومی است که از آن بازی خاص نتیجه می شود و نامش « نظام بازرگانی» است. اجمالا اینکه او طبیعت مرد اقتصادی و رسم و راهی را که در اقتصادش به کار می گیرد، مورد کاوش قرارمی دهد و در این برداشت تقریباً مردم شناسانه، برای او، توجه به این نکته به همان اندازه مهم بود که مردان محترمی را هم که عصا به دست می گیرند و به کلیسا می روند، مانند مالکانی که وجهی به عنوان اجاره بها دریافت می دارند زیر ذره بین قرار دهد. تمام سعیش این بود که به طبیعت واقعی جامعه ای که در آن زندگی می کرد نفوذ کند و در این کاوش، در درون حیرت و سرگردانی فریب و نیرنگها و قرار و مدارها، می خواهد در هر کجا که امکان داشته باشد، با کمک اشارات و قرائن، از طرز لباس پوشیدن و رسم و راه و رفتار و سخن گفتن و ادب متعارف حقایق را بیرون بکشد. همینکه احساس کند مطلبی ممکن است او را به حقیقت مهم ولی پوشیده ای برساند، هر قدر هم آن مطلب ناچیز و بی اهمیت باشد. مثل روانشناس به آن می چسبد و باز هم مانند روانشناس به دنبال معانیی می گردد که غالباً، در پیشگاه عقل سلیم، بیگانه وحتی مطرود است.
چنانکه خواهیم دید او جامعه را بیرحمانه تحت آزمایش قرار می دهد اما تندی و گزندگی لحن او نه بدین خاطر است که خواسته باشد آن را پست و بی اعتبار کند بلکه سردی خاصی که در عقاید ساده جایی باز می کند ناشی از این است که گویی هیچ چیز با وبلن انس و الفت ندارد و برای او هیچ چیز به آن اندازه عادی و مبتذل نیست که توجهش را جلب نکند از این روی هیچ چیز از قضاوت او بر کنار نمی ماند. به هر حال فقط یک مغز خارق العاده و استثنایی و کاملاً منزوی بی طرف می تواند در یک عصا دو امر متضاد ببیند؛ که آن را هم وسیله ای تفریحی بشناسد و هم اسلحه ای وحشی.
این جدا بودن از همه چیز، مثل اینکه همواره با او همراه بوده است. وبلن، چهارمین پسر و ششمین فرزند یک خانواده ی مهاجر نروژی، که در ناحیه ی مرزی به کشاورزی اشتغال داشتند، در 1857 دیده به دنیا گشود. پدرش تامس وبلن، مردی کناره گیر و مردم گریز بود و مستقل و کند فکر. وبلن، بعدها، او را دارای ظریفترین مغزی توصیف می کند که هرگز ندیده است. مادرش، کری (28)، زنی بود گرم، چابک و با احساس و مهربان. هم او بود که دانستنیهای آن سرزمین یخزده و افسانه های نروژی را، که در سراسر عصر او را مجذوب و مسحور می ساخت، بدو آموخت. او از همان روزهای اول، کودکی عجیب و غریب و تنبل بود. به جای آنکه به کارهای عادی خود برسد، در اتاق زیر شیروانی به مطالعه ی کتاب وقت می گذراند و روی آدمها اسمهای مسخره می گذاشت، اما در عین حال کودکی بود هوشمند و دارای رشدی پیشرس. یکی از برادرانش یادآور شده است: « از خاطرات بچگی این طور به یادم مانده است که او همه چیز را می دانست. هر سؤالی پیش می کشیدم با شرح جزئیات به من جواب می داد. پس از آن دریافتم که بیشتر حرفهایم را که تحویلم می داد خودش به هم بافته بود. اما حتی دروغهای او هم خوب و جالب بود.»
علت غیر عادی بودن شخصیت او هر چه می خواست باشد، نوعی پرورش خاص هم بر آن مزید شده و نتیجه اش این شده بود که یک خط، یک حد فاصلی بین او و دنیا کشیده شود- دنیایی که به هر حال باید برای آن بها و اعتباری قائل شد. کودکیش هم خاص خود او بود: پیشرو، ساده، عبوس و شلوغ. لباسش از پشم عادی بود با دوخت وطنی. پالتویش معمولی، خوش دوخت و از تیماج. قهوه و شکر برایش چیزی تفننی و غیر لازم بود، همین طور پوشاک ساده ای مثل زیر پیراهن. مطلب خیلی مهم این بود که او پسر بچه ای بیگانه بود. نروژیها در امریکا اجتماع متحد و همبسته ای داشتند. اجتماعی مجزا، که در آن زبان رایج نروژی بود و سرزمین اجدادی را وطن واقعی خود می شناختند. وبلن می بایست زبان انگلیسی را به عنوان زبان خارجی بیاموزد و آن را، تا زمانی که وارد دانشکده شد، بخوبی یاد نگرفته بود و این خاص آن اجتماع بسته ی پدرسالاری بود و از نشانه های آن اینکه چون عازم رفتن به مدرسه بود او را وقتی صدا می کردند که قبلا کیف و کتابش را، حاضر و آماده، در کالسکه گذاشته بودند.
در آن موقع هفده سال داشت و دانشکده ای که خانواده برایش برگزیده بودند کارلتون کالج آکادمی (29) نام داشت و در منطقه ی فرهنگی کوچکی وابسته به ایست کوست (30) نزدیک ناحیه مینسوتا (31)، همان جایی که فامیل وبلن به کشاورزی اشتغال داشت، واقع بود. تورستین با این نظر به آنجا فرستاده شد که به تشکیلات روحانی لوتری وارد شود و او محیط کارلتون کالج مذهبی را نقطه ی ثقل آن تشکیلات یافت. اما هیچ امیدی نبود که این روح بت شکن را که فعال شده بود رام و با آن محیط دینی سازگار کنند. در یک اجلاس هفتگی، نه در یک جلسه ی درس رسمی، در باب لزوم تبلیغ و هدایت کفار و مشرکین وبلن مطالبی به زبان آورد که استادان را به سختی عصبانی کرد. وقتی از او پرسیدند که آیا او از این موارد فساد و تباهی دفاع می کند، به سادگی جواب داد که فکر من فقط به ملاحظات علمی توجه دارد. هیأت استادان به نبوغ او پی برده اما از او کمی اندیشناک بودند. استادش جان بیتس کلارک (که یکی از اقتصاددانان برجسته دانشگاهی در آن کشور شد) او را دوست داشت اما او را آدمی کمی «ناجور» می شناخت.
برای این آدم عجیب، با استعداد و ناجور در کارلتون فرصتهایی پیش آمد که هیچ احتمالش نمی رفت. بین او الن رولف، برادرزاده ی رئیس دانشکده، ماجرایی عشقی پیش آمد. الن در حد خودش زنی با شخصیت و روشنفکر بود و جاذبه ای طبیعی آن دو را به سوی یکدیگر کشید. وبلن مطالبی از اسپنسر برای او می خواند و او را به خدا نشناسی ترغیب می کرد و دلش به این خوش بود که معشوقه اش از فرزندان گانگ رالف (32) اولین فهرمان وایکینگ (33) است.
آن دو در 1888 با یکدیگر عقد زناشویی بستند اما رابطه شان فرزا و نشیب بسیار داشت. این مرد مردم گریز که عشق چندانی نداشت که به همسرش نثار کند ظاهراً به زنی احتیاج داشت که از او مراقبت کند و با استثنایی چند (زن زیبایی او را شامپانزه خطاب کرد) به زنان متعددی دست یافت که مراقبش باشند. اما ظاهراً همسرش به او توجه زیادی نداشت. وبلن نسبت به رنش وفادار نبود و الن بارها به فکر افتاد از او جدا شود؛ گاه به علت تحقیر و توهینش، زمانی بر اثر رفتار خشوت آمیزی که با او داشت، گاهی هم صرفاً بدین سبب که همه ی کوشش او در راه یافتن به ذهن مرموز و بسته ی او عقیم مانده بود. وبلن در پی آشتی و اصلاح فیما بین بود. آهسته و بی صدا، سرزده در خانه اش که در جنگل بود وارد می شد با جوراب سیاه ساقه بلندی روی دستش و از زنش می پرسید « خانم این پوشاک مال شماست؟»
وقتی وبلن کارلتون را ترک گفت تصمیم داشت به دنبال تحصیلات دانشگاهی برود اما به جای آن مشغول جمع کردن مطالب بیهوده و بیحاصلی شد که پایانی نداشت و معرف زندگی خاص او بود. درست است که که او با شوق و علاقه دنبال خواستهای خود نبود اما مثل اینکه نوعی بدشانسی هم او را دنبال می کرد. مثلا وقتی از یکی از شاگردان سابقش درخواست کرد که در تشکیلات بهزیستی شهر نیویورک برای او شغلی دست و پا کند شاگردش خواست او را اجابت کرد- اما خودش آن پست از اشغال کرد. از این واقعه سالها گذشت. وبلن بعدها در دانشگاه کوچک مونونا در ویسکانسین (34) شغلی به دست آورد و بعد که مونونا پس از یک سال درهای خود را برای همیشه بست او به جانزهاپکینز (35) روی آورد بدین امید که برای تحصیل در رشته ی فلسفه کمک هزینه ی تحصیلی دریافت دارد. پرداخت کمک هزینه ی تحصیلی، با همه ی سفارشهایی که برای آن شد، عملی نشد. وبلن به دانشگاه ییل منتقل شد و در 1884 با درجه ی ممتاز به اخذ درجه دکترا نایل آمد، بی آنکه آینده ای و زندگی خوشی در انتظارش باشد.
وبلن به خانه بازگشت، مبتلا به بیماری مالاریا که در شهر بالتیمور بدان دچار شده بود و به مداوای خاصی نیاز داشت. اما او بیماری بسیار ناسپاس بود. خانواده اش را به ستوه آورده بود و در موقعی که آنها در شدت احتیاج بودند دنبال تهیه ی اسب و نوعی کالسکه بود و به آنها می گفت که شما همه مریض هستید و هیچ گاه موفق نخواهید شد زیرا آن قدر که باید نادرست و دغلباز نیستید و خودش در همان حوالی به ولگردی و وقتگذرانی عمر می گذاشت. یکی از برادرانش نوشته است: «او خیلی خوشبخت است که از خانواده ای برخاسته که وفاداری و همبستگی خانوادگی برای آنها به منزله ی دین است... تورستین تنها آدم بیمار آن اجتماع کاملاً محترم بود... او تنها کارش این بود که یک روز مطالعه کند و بیمار باشد، روز دیگر سرگرم بیماری باشد و مطالعه کند.»
البته او همه چیز می خواند: رساله های سیاسی، اقتصادی، جامعه شناسی کتابهای سرود آیین لوتری و مطالب مربوط به مردم شناسی. اما بطالت و تنبلی بیشتر از جامعه دورش می کرد و موجب می شد بیشتر در خود فرو رود و تلختر شود. گاه شغلهای عجیبی اختیار می کرد، به کارهای مختلف دست می زد بی آنکه نتیجه و حاصلی داشته باشد. وقایع سبک و بی اهمیت روزانه را با سلیقه ای ناجور تفسیر و توجیه می کرد. به جمع آوری گیاه سرگرم می شد، با پدرش صحبت می کرد، مطالبی می نوشت و به دنبال کار می رفت. همه اش بی نتیجه. در الاهیات درجه ای نگرفته بود و بنابراین همکاران دینی قبولش نداشتند؛ آن آراستگی و برخورد جالب را هم نداشت که پیش دیگران جایی برای خود باز کند. وقتی با الن، به رغم بی میلی خانواده ی زنش، زناشویی کرد حداقل بخشی بدین علت بود که وسیله ی معاش و زندگی پیدا کند؛ امید آن می رفت که در قسمت راه آهن ایچیسن، توپیکا، و سانتافه (36) که عموی زنش رئیس آن بود، به عنوان اقتصاددان، شغلی بیابد.
اما بخت بد و دمدمی بودنش مانع آمد. راه آهن درگیر مشکلات مالی شد و کمیته ای از بانکداران آن را در اختیار گرفت و آن موقعیت از دست رفت. شغل دیگری در دانشگاه آیووا (37)، با توجه به درجه ی دکترایش و توصیه های کافی و ارتباطات زنش برایش در نظر گرفته شد و تصور می رفت که به نتیجه برسد اما آن هم از دست رفت- نداشتن زور و پشتیبانی کافی و بی اعتقادیش به اصول دینی بشدت علیه او به کار افتادند- و بعد تقاضای دیگرش برای استخدام در دانشگاه سنت اولاف (38) ظرف یازده ساعت رد شد. گویی قضا و قدر بر علیه او توطئه کرده می خواهند او را مجبور کنند که همچنان در غربت انزوای خودش بماند.
این گوشه گیری هفت سال دوام داشت و در این هفت سال وبلن هیچ کاری نکرد جز خواندن. سرانجام یک شورای خانوادگی تشکیل یافت. به هر حال 34 سال از سن او گذشته بود و نتوانسته بود هیچ شغل آبرومندی به دست بیاورد. تصمیم بر این شد که دوباره به تحصیلات دانشگاهی خود ادامه دهد و برای ورود به دنیای دانشگاهی قدمی بردارد.
او دانشگاه کورنل (39) را برگزید و یک راست به اتاق لارنس لافلین وارد شد که خود را معرفی کند: « من تورستین وبلن هستم.» لافلین، یکی از ارکان اقتصاد محافظه کارانه، باید یکه خورده باشد: گوینده کلاهی پوستی بر سر و شلواری از مخمل راه راه بر پای داشت. حال و وضع او در آن پیرمرد اثر گذاشت و نزد رئیس دانشگاه رفت و برای او، به عنوان همکار، جایی تأمین کرد و سال بعد، وقتی دانشگاه شیکاگو درهای خود را گشود و لافلین را به سمت رئیس بخش اقتصاد انتخاب کرد او وبلن را با حقوق سالیانه 520 دلار نزد خود برد. باید اضافه کرد که در مرگ لافلین چنین قضاوت شد که کمک مهم او به اقتصاد استخدام وبلن در دانشگاه شیکاگو بود.
دانشگاه شیکاگو نه تنها نخستین محل استخدام وبلن - در 35 سالگی- بود بلکه نهادی شگفت انگیز بود که چون آیینه ای تمام نما سیمای همان جامعه ای را نشان می داد که وبلن می خواست آن را جزء جزء تشریح کند. بنیانگذار آن دانشگاه راکفلر بود و دانشجویان آهنگی را زمزمه می کردند که:
جان د. راکفلر
مردی است شگفتی آفرین
او همه ی پس اندازهای خود را در ایجاد دانشگاه شیکاگو صرف کرد.
دانشگاه شیکاگو، به خلاف آنکه ممکن است تصور شود، به سیاست محافظه کاران نزدیک و وابسته نبود، بلکه باید گفت بنایی امپراتوری بود که محیط تعلیم و تربیت، در دنیای بازرگانی، سر برافراشته بود. رئیس آن، ویلیام رینی هارپر (40)، مردی 36 ساله و جاه طلب بود که والتر هینزپیج (41) او را نمونه ی رئیس لایق صنعت توصیف کرده است. او رئیس معتمد دانشگاه بود که با پرداخت حقوقهای خوب و استخدام افراد شایسته دانشکده های دیر را عقب می گذاشت و به شیوه ی گروه استاندارد اویل، که پیشرو این راه بود، دانشگاه شیکاگو موفق شد، با بهره گیری از قدرت مالی، بخش مهمی از مغزهای روشنفکر امریکا را در یکجا گرد آورد. این اقدام را وبلن بعدها با قلم نیشدار و طعنه آمیز خود، به طور کامل، توصیف کرده است. در همین زمان وبلن، در محیطی کاملاً مساعد ، با جمع روشنفکران در ارتباط قرار گرفت؛ آلبرت میکلسن (42) که سرعت نور را با دقتی که تا آن زمان ناشناخته بود مشخص کرد. جاک لوب (43) فیزیولوژیست، لویدمورگان (44) جامع شناس همه در زمره ی آن جمع بودند. و کتابخانه ای عظیم و روزنامه های جدید اقتصادی برای تحقیق و بررسی در اختیارش بود.
در این موقع وبلن کم کم مورد توجه قرار گرفت. معلومات و اطلاعات سرشارش مایه ی شهرتش شد. یکی از شاگردان او اظهار داشته است که « شایع است دکتر وبلن به بیست و شش زبان حرف می زند.» تافتز (45) که دانشمندی به نام شد، او را در اتاق امتحان دیده و چنین وصفی از او کرده است: « وقتی وارد اتاق شدم امتحان آغاز شده بود و شخصی، که نمی شناختمش، سؤالاتی می کرد. صدای او آرامترین صدایی بود که به گوشم رسیده بود- برایم مشکل بود شروع سؤال را در ذهنم نگه دارم تا به آخر برسد. کمی بعد دریافتم که با ذهن و مغزی سروکار دارم که از اعتماد به نفس کامل برخوردار است و به اصل و جوهر موضوعها نفوذ می کند بی آنکه دیدگاههای خود را به میان بیاورد مگر آنکه قصدش آن باشد که موضوعی را عمیقاً مورد سنجش و بررسی قرار دهد.»
اما در شخصیت انزوا طلب او نمی شد نفوذ کرد. هیچ کس نمی توانست بفهمد که او درباره ی هر مسأله چگونه می اندیشد. وقتی از زنش می پرسیدند آیا او واقعاً سوسیالیست است پاسخ می داد خود او هم نمی داند. وبلن همواره سلاح خاص خود را به همراه داست: نوعی عینیت (46) و وجود خارجی مؤدب و خوددارانه که دنیای مشحون از احساسات او را در خود گرفته بود و کسانی راکه می خواستند در حصار شخصیت او، به هر نحوی نفوذ کنند، کنار می زد. روزی شاگردی از او پرسید: «آقای پرفسور وبلن، به من بگویید آیا برای شما چیزی جدی هم وجود دارد؟» او با نجوایی توطئه آمیز پاسخ داد: « آری، اما خواهش می کنم به هیچ کس نگویید.»
روزی در کلاس درس- این موضوع از زندگی بعدیش وام گرفته شده است اما به روشن کردن زندگی او کمک می کند- بر اثر بیخوابی و مطالعه ی کتابهایش در دراز نای شب فرسوده شد و از پا درآمد. کتاب حجیم آلمانی از دستش به روی میز می افتد و دوباره با انگشتان عصبی و رعشه دارش که بر اثر کشیدن سیگاری گران بها- تنها سرگرمی بیهوده ای که بدان دلبستگی داشت- به زردی گراییده است، آن را ورق می زند. وولستن (47) که زمانی شاگردش بوده از او توصیفی دارد: « با صدای تیز و ناهنجارش شروع می کرد به نقل و توضیح اقتصاد روستایی در بین آلمانیهای نخستین. بعد می رسید به داستان قانونی غیر منصفانه که نجبا و اشراف تحمیل و روحانیان آن را تضمین کرده بودند. تبسم استهزاآمیزی لبهایش را به هم می پیچید، برق شیطنت از چشمانش می جست و با نیشخند زننده ای این فرض شکنجه آور را تشریح می کرد که خواست آریستوکراتها مشیت الاهی است. او نهادهای نوین را هم به همین شیوه معرفی می کرد. به آرامی و با دهان بسته حالت خنده به خود می گرفت. بعد، با بازگشت به تاریخ، موضوع را دنبال می کرد.»
روشهای تدریس او مورد تمجید و پذیرش همگان نبود. احساس صادقانه اش نسبت به شاگردان در کمتر کسی بود. اصراری نداشت که بحثی برانگیزد بلکه دلش می خواست شاگردانش را از آن برکنار دارد. وقتی از یکی از شاگردان دیندارش پرسید به نظر او کلیسایش به چند چلیک آبجو می ارزد و به دیگری که با علاقه کلمات او را یادداشت می کرد ومی خواست آنها را عیناً تکرار کند گفت زحمت نکش، به تکرارش نمی ارزد. در حین سخن گفتن به لکنت می افتاد، پریشان می گفت و از موضوع خارج می شد. کلاسهای درسش خالی می ماند، گاهی فقط یک نفر در کلاسش بود. در دانشگاهی دیگر، پشت در اتاقش کارتی با این جملات ساعات تدریس او را تعیین می کرد: « تورستین وبلن، دوشنبه، چهارشنبه و جمعه از ساعت 10 تا 11» که در آن مختصری دست برده بودند، مثلاً: « دوشبه ها از ساعت 10 تا 10/05»
اما چند نفری که با دقت به صدای ملال آور و یکنواخت او گوش فرا می دادند، شیوه های خاص او را می پسندیدند. یکی از شاگردان سابقش نوشته است: « آری صدایش چندش آور بود. شبیه صدای مرده بود که به آرامی سخن می گفت و اگر از پشت پلکهای افتاده اش برق چشمانش هم محو می شد، تفاوت چندانی نمی کرد. ولی ما که هر روز به صدای او عادت کرده بودیم این روش غیر عادی او را با هوش و فراست جدا و مستقل و کمی طعنه آمیزش که بر امور سایه می افکند، کاملاً متناسب می دیدیم. هوش مستقل و آزادش گیرا و جالب بود و معرف شخصیتی غیر عادی و منحرف. ذهن جست و جوگر و کنجکاوش مایه ی حیرت بود و دلپسند. جزئیاتی را در ذهنش نگه می داشت که بیشتر ذهنها تحمل آن را نداشتند. برای او این کار به خودی خود هدف بود و هرگز موجب نمی شد که به شکوه و جلوه ی کلی طرح لطمه ای بزند... . آن لحن آرام گاه برای توضیح نظری از ضرب المثلی عادی و گفته ی سبک و عامیانه ای بهترین استفاده را می برد و گاه، جابه جا، به نقل سرودهای لاتین قرون وسطا می پرداخت و از آنها بهره می گرفت.»
اقتصاد محلی او هم ماننداقتصاد سیاسیش که سعی می کرد به روشنی باز گوید، درهم و پیچیده بود. او با همسرش، الن، در شیکاگو زندگی می کرد اما آن مانع از این نبود که به رغم نارضایی رئیس دانشگاه آقای هارپر، به رفتار رسواکننده اش ادامه دهد. وقتی کار را به آنجا رسانید که همراه زن دیگری به سفر برود، دیگر موقعیتش در دانشگاه متزلزل شد و غیر قابل تحمل و به فکر افتاد شغل دیگری پیدا کند.
او چهارده سال در شیکاگو گذرانید و حقوقش بسیار خوب بود که در 1903 به یک هزار دلار رسید. این سالها به هیچ روی بی ثمر نبود و به هدر نرفت. ذهن دانشگاهی کنجکاو، بی آرام و حریص او در گردآوری معلومات به بار نشست. با نوشتن سلسله مقالات و دو کتاب بسیار جالب در سراسر کشور شهرتی حاصل کرد- شاید هم بیشتر به علت غرابت عقاید و نظریه هایش.

پی نوشت ها :

1-Dick Arkwright مخترع انگلیسی ماشین ریسندگی (1792-1732).
2- stake
3- Cornelius Vanderbilt مرد خود ساخته و ثروتمند امریکایی (1794-1877).
4- J. Pierpont Morgan، بازرگان و بانکدار امریکایی (1837-1913).
5- Judge Gary
6- Albany- Susquehanna Railroad
7- Jim Fisk
8- Standard Oil
9- Jay Gould
10- Anaconda Copper Company
11- Henry Rogers
12- Marcus Daly
13- National City Bank
14- Amalgamated Copper Company
15- collateral
16- proceeds
17- A. B. Stickney
18- Distribution of Wealth
19- John Bates Clark، اقتصاددان امریکایی (1847-1938).
20- Economics
21- F. H. Taussig، اقتصاددان امریکایی (1859-1940).
22- J. Laurence Laughlin، اقتصاد سیاسی دان امریکایی (1850-1933).
23- Atlantic Monthly
24- James Bryce ملقب به وایکاونت برایس، مورخ، حقوقدان و از رجال انگلستان (1838-1922).
25- neurotic
26- sadistic
27- Teddy Bear
28- Kari
29- Carlton College Academy
30- East Coast
31- Minnesota
32- Gange Rolfe
33- Viking دزدان دریاهای شمالی از سده 8 تا 10 میلادی.
34- Monana Academy in Wisconsin
35- John Hopkins
36- Atchison, Topeka, Santa fe Railway
37- University of Iowa
38- St. Olaf
39- Cornell
40- William Rainey Harper
41- Walter Hines Page، روزنامه نویس و سیاستمدار امریکایی (1855-1918).
42- Albert Abraham Michelson ، فیزیکدان امریکایی (1852-1931)
43- Jacques Loeb، عالم فیزیولوژی آلمانی (1859-1924).
44- Lloyd Morgan، جانور شناس و روانشناس امریکایی (1852-1936).
45- James Hayden Tufts
46- objectivity
47- Reverend Howard Woolston

منبع مقاله :
هایلبرونر، رابرت، بزرگان اقتصاد، ، احمد شهسا، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ سوم، بهار 1387



 

0
نظر

جامعه وحشی تورستین وبلن (2)

نويسنده : حسین رضایی

جامعه وحشی تورستین وبلن (2)

جامعه وحشی تورستین وبلن (2)



 

نویسنده: رابرت هایلبرونر
مترجم: احمد شهسا



 

وبلن نخستین کتابش را در چهل و دو سالگی نوشت. او هنوز استادی افتاده و بی ادعا بود و در آن سال ناچار بود پیش آقای هارپر برود و تقاضا کند چند صد دلاری به حقوقش بیفزاید. هارپر به او گفته بود که در معرفی و تبلیغ دانشگاه فعالیت چندانی نشان نداده است و جواب وبلن این بود که چنین نیتی هم نداشته است. اما اگر وساطت لافلین نبود و، وبلن آنجا را ترک می گفت در این صورت آقای هارپر، برای معرفی دانشگاه، فرصت مناسبی را از دست می داد. زیرا وبلن سرگرم انتشار کتاب نظریه ی طبقه مرفه (1) بود. هیچ نشانه ای ظاهر نبود که وبلن انتظار داشته باشد کتابش تأثیر خاصی به جا گذارد. او آن را برای بعضی از شاگردانش خوانده بود و آنها با خشکی توجه داده بودند که سبک نگارش آن را نامناسب و بی لطف می یابند و او ناچار باید آن را چند بار بخواند و پاک نویس کند تا مورد قبول ناشر واقع گردد. اما، بر خلاف انتظار، انتشار کتاب غوغایی برپا کرد. ویلیام دین هاولز (2) دو نقد مفصل برای آن نوشت و کتاب یکشبه در بین روشنفکران بر سر دست می رفت. او به عنوان جامعه شناسی برجسته، اظهار داشت وبلن: « آب در خوابگه مورچگان ریخته است».
تعجبی ندارد اگر کتاب این همه نظرها را به سوی خود کشید. زیرا هرگز کتابی با تحلیلی چنین دقیق و جدی، و با چنین تندی و گزندگی، نوشته نشده بود. آدم آن را بدین منظور به دست می گیرد که به روشن بینی شریرانه اش و به جملات تلخ و دیدگاه تیره و تباهش نسبت به جامعه، لبخند زند- جامعه ای که در آن عناصر مهمل و خنده آور، بربریت و قساوت با اموری که بر اثر بی مبالاتی در آداب و رفتار یا بی توجهی درهم آمیخته، صاف و هموار و بدیهی گرفته شده اند. تأثیر آن برق آسا، عجیب، تکان دهنده و سرگرم کننده بود و انتخاب کلمات بسیار بجا و عالی. برای نمونه جملاتی از آن را نقل می کنیم:
نقل می شود که یکی از پادشاهان فرانسه ... زندگیش را بر اثر افراط در اخلاقیات، در رعایت شکل خوب آن، تلف کرد. در غیاب خدمتکارش که وظیفه اش این بود که صندلی اربابش را جابه جا کند، پادشاه، بدون شکوه و شکایت، روی همان صندلی آن قدر می نشست که پوست تن مبارکش سرخ می شد تا حدی که دیگر قابل درمان نبود، اما با این کارامپراتوری مسیحایی را از آلودگی به کاری پست و نوکرمآبانه نجات می داد.
در نظر بیبشتر مردم کتاب عبارت بود از طنزی به شیوه های مرسوم طبقه ی اشرافی و حمله ای زبانی به بی خردیها و ضعفهای اخلاقی توانگران. هر گاه به ظاهر آن بنگریم، همین طور هم بود. وبلن با آن نثر زربفت و زیبایش موضوع را می آراید و شاخ وبرگ می دهد که طبقه مرفه برتری خود را با ریخت و پاش علنی- با سر و صدا و جنجال یا متین و آرام- به چشم مردم می کشد و اعلان آن را- همان رفاه و تن آسانی را- در همه جا جلو چشم مردم می آویزد. با هزاران مثال این نظر و رفتار را که « هر چه گرانتر» الزاماً « بهترین» است به باد انتقاد می گیرد و چنین می گوید:
همه ی ما، صمیمانه و بی هیچ شبهه و واهمه ای، چنین می پنداریم که حد ما آن قدر بالا رفته است که حتی به طور خصوصی و در منزل خودمان هم غذای روزانه را با قاشق و چنگالی صرف کنیم که نقره ی کار دست است و اسم ما روی آنها حک شده، از ظروف چینی که روی آنها نقاشی شده (و غالباً ارزش هنری دارد) استفاده کنیم و پشت میز ناهارخوری گرانقیمتی بنشینیم. اگر از این شیوه ی زندگی که برای ما معیاری با ارزش شناخته شده گامی به عقب برداریم تصور می کنیم حیثیت انسانی ما لکه دار شده است.
بیشتر مطالب کتاب عبارت است از بررسی و تدقیق در شناخت بیماریهای روانی، در زمینه ی اقتصادی، در زندگیهای روزانه مان. مجموعه ی قوانین مالکیت پولی به قدری کامل و دقیق توصیف شده و در پرتو چنان نور جالب و دلفریبی به جلوه درآمده که گویی اخیراً بر اثر حفریات باستان شناسی پید ا شده و از خاک درآمده است. کتاب در بیشتر قسمتها از هر چیز و هر کس چاشنی دارد. در زمینه ی آگهی و تبلیغ و همچشمی در امور تجملی، غیر ممکن بود کسی از خواندن آن سری تکان ندهد و با ندامت و افسوس نقش خود را، که بی لغزش و خطا تصویر شده، نستاید.
اما این توصیفها که نمایانگر گرایش ما به نشان دادن صحنه های کاملا درست یا سرگرم کننده است، فقط بخشی از موضوعهای توصیف شده در کتاب را شامل می شد. چه، همان طور که عنوان کتاب گویاست، موضوع آن بررسی نظریه ی طبقه ی مرفه است. درست است که وبلن گاه در طی طریق می ایستد و به تصویر و تفسیر یک صحنه ی دلپذیر محلی می پردازد اما نظر و علاقه اش به مقصد نهایی سفر است و به این پرسشها دل بسته است که سرشت و طبیعت یک مرد اقتصادی چگونه است؟ چه روی می دهد که او اجتماع را طوری می سازد که خود جزو طبقه مرفه درآید؟ و معنی اقتصادی رفاه چیست؟
پاسخ اقتصاددانان کلاسیک به این پرسشها فقط این است: عقل سلیم. آنها جهان را در دست افرادی می بینند که، بر حسب شرایط، خردمندانه در راه بهبود و تأمین منافع خویش در تکاپو هستند. گاهی، چنانکه در حق طبقات کارگر که بر طبق نظر مالتوس متأسفانه و ناامیدانه به ازدیاد نسل پرداخته اند صادق است، طبیعت وحشی و بدوی انسان غالب می شود و دست بالا را دارد. اما به هر حال نوع انسان را، کم و بیش، گروهی از موجودات معقول توصیف کرده اند. در مبارزه ی رقابت آمیزی که در بین آنها جریان دارد، بعضی خود را به قله می رسانند و برخی دیگر سقوط می کنند. آنها که هوش و فراستی دارند و نیکبخت هستند و به طور طبیعی پیش می روند از ثروت خود بهره می گیرند و کار و زحمت خود را به حداقل می رسانند.
اما چنین نظری درباره ی انسان، از دیدگاه وبلن، کاملا بی معنی بود. او هرگز یقین نداشت نیرویی که جامعه را چنان به هم پیوسته نیروی متقابل، معقول و حساب شده ی «نفع خصوصی» باشد و حتی متقاعده نشده بود که رفاه، بذاته و به خودی خود، به کار کردن ترجیح داشته باشد. مطالعاتش او را به مردمانی که از نظر دور مانده بودند رهنمون شد: به سرخ پوستان امریکا، آینو (3) های ژاپن، توداهای تپه های نیلجیری (4) و خانه بدوشان بیشه نشینان استرالیا (5). این مردمان در اقتصاد ساده خودشان، ظاهراً، هیچ طبقه مرفه نداشتند. از همه جالبتر اینکه در چنین اجتماعهایی که ادامه ی حیات به کار کردن بستگی داشت، هر کس، وظیفه اش هر چه می خواست باشد، کار می کرد بدون آنکه از زحمتی که می کشد احساس خواری و شرمندگی کند. انگیزه ی واقعی و مثبت چنین اقتصادی ملاحظات سود و زیان نبود بلکه احساس غرور و سرفرازی به نفس کار و احساس وظیفه در حفظ بقای نسل محرک آن بود. مردان می کوشیدند در انجام کارهای افتخارآمیزی که در محدوده ی فعالیت روزانه داشتند، از یکیگر پیشی بگیرند و اگر هم خودداری از کار- رفاه طلبی- مورد اغماض قرار می گرفت مایه حرمت نبود.
اما نوع دیگری از اجتماع چشمان وبلن را به سوی خود خیره ساخت. پولینزی ها، ساکنان قدیمی مناطق قطبی و فرمانروایان فئودال و موروثی (6) ژاپنی نوع دیگری از جامعه دوران پیش از سرمایه داری داشتند: آنان طبقات مرفه کاملاً مشخصی داشتند، اما لازم به تذکر است که آنها مردمانی بیکاره نبودند. بر عکس، آنها از مشغولترین اعضای آن اجتماع بودند؛ «کار» آنها همه اش غارت بود. ثروت خود را با زور یا فریب و نیرنگ به چنگ می آوردند و در تحصیل عملی ثروت، با کار و استفاده از مهارت، مشارکت نداشتند.
درست است که طبقات مرفه هیچ خدمت مولدی، در ازای آنچه می گرفتند. نمی کردند اما آن کار خود را با تصویب و تأیید کامل اجتماع انجام می دادند. اینها جوامعی به اندازه ی کافی غنی بودند که بتوانند طبقه ی غیر مولد را اداره کنند و چنان از روحیه ی تجاوز طلبی بهره داشتند که اقدام آنها را بستایند بدون اینکه کار آنها را مایه ی زیان و اتلاف بپندارند. کسانی را که به درجات رفاه طلبی ارتقا می یافتند به چشم مردانی توانا و شایسته می نگریستند.
نتیجه این شد که جهت دید و نگرش به کار، عمیقاً و از بنیان، دگرگون شد. اقدامات طبقه مرفه- تحصیل ثروت با اعمال زور- کاری محترمانه و شایسته شناخته شد و طبیعتاً، در مقابل آن، کار ساده حقیر و ناشایست به نظر آمد. ملال و کسالت کار را که اقتصاددانان کلاسیک طبیعی و ذاتی انسان می دانند وبلن معلول بی ارزش و بی اعتبار شدن رسم و راه آن نوع زندگی می داند که در زیر فشار روحیه ی غارتگری قرار گرفته است. اجتماعی که برای زور و خشونت و قلدری ارزشی قائل می شود و شأن آن را بالا می برد، زحمت و تلاش انسان در نظرش ارزش و اعتباری ندارد.
اما اینها چه ربطی با امریکا یا اروپا دارد؟ ارتباط آنها بسیار است. زیرا در دیده ی وبلن، انسان امروزین شبح و سایه ای است از اجداد وحشیش. پروفسور اجورث بیچاره از این نظر تنش خواهد لرزید، زیرا معنی این حرف جز این نیست که باید ماشینهای لذت جوی او را به زباله دانی انداخت و جنگاوران، رؤسای قبیله ، جادوگران، بی باکان و جمعی نفوس عادی و حقیر و وحشت زده را به جای آنها نشانید. وبلن بعد در مقاله ای نوشت که « انضباط زندگی وحشی مسلماً ادامه و شاید درست ترین سیمای فرهنگ در طول تاریخ این نژاد است؛ بنابراین طبیعت بشر، هنوز هم این طبیعت وحشی را، به ارث، با خود دارد و تا بینهایت خواهد داست.»
از این رو وبلن در زندگی نوین میراث گذشته را مشاهده می کند. طبقه ی مرفه سرگرمی خود را تغییر داده و شیوه های خود را تلطیف کرده، اما هدفش همان است که بود- تصرف غارتگرانه کالاها بی آنکه کاری انجام دهد. البته دیگر در پی غنیمت و تاراج یا دنبال زن نیست. از این وحشیگری دیگر اثری نمانده. حالا فقط دنبال پول می رود و انباشت و خرج مسرفانه ی آن. یا نمایش دقیق و حساب شده ی آن که در زندگی امروزی جای پوستهایی را که سرخ پوستان امریکایی برای نمایش و خودنمایی از چادرهای خود می آویختند گرفته است. طبقه ی مرفه نه تنها همان الگوهای غارت و تاراج را در پیش چشم دارد بلکه بر اثر رفتارهای قدیمی که زور و قدرت فردی را ستایش می کنند تقویت و همچنان حفظ شده است. اعضای طبقه ی مرفه، در دیده ی جامعه، هنوز هم همان افراد جنگ طلب و هولناک جامعه هستند و مردم زیر دست و عادی، بر حسب موقعیت، سعی دارند از آنها تقلید کنند. هر کس، از کارگر گرفته تا افراد طبقه ی متوسط و هم سرمایه دار، در پی آن است که با خرج کردن علنی پول- و در واقع با هدر دادن آن- دلاوری غارتگرانه ی خود را به معرض نمایش بگذارد. وبلن توضیح می دهد: « برای آنکه در نظر جامعه اعتباری پیدا کند ضرورت دارد به حدی از ثروت که معیار شناخته شده برسد. درست همان طور که لازم بود مرد وحشی در قبیله ی خود قدرت جسمانی و مهارت و افراد جنگی فراهم آورد.» و باز هم عیناً مثل آنها نه تنها هرکس، در جامعه ی امروزی، حریصانه می کوشد برتری خود را در نظر دیگران جلوه دهد بلکه، به صورت بخشی از این فرایند به طور «غریزی» احساس می کند خود را از خواری و خفتی که با امور غیر غارتگرانه همراه است، مانند کار کردن برای امرار معاش، بر کنار نگه دارد.
آیا این مقایسه و تشبیه از واقعیت خیلی به دور است؟ ما خوش نداریم که ما را وحشی بپندارند و از این مقایسه، با ریشخندی طعنه آمیز، آزرده می شویم و رنج می بریم. اما با همه ی غرابت آن، در ملاحظات وبلن جلوه ای از حقیقت وجود دارد. از نظر اجتماعی ، کار جسمانی، بر خلاف خدمات اداری که از حرمتی برخوردار است، با نوعی خفت و کاستی همراه است. این واقعیت هم هست که انباشت ثروت- حداقل وقتی که اقدامات توفیق آمیز باشد- بیش از احتیاجات و خواستهای معقول، همچنان ادامه دارد. لازم نیست ما تسلیم توضیحات مردم شناسانه ی وبلن باشیم (که در پرتو تحقیقاتی که در عصر حاضر در باب اجتماعات بدوی صورت گرفته ضعیف است) تا از بینش اصولی او بهره بریم. پذیرفتنی است که انگیزه های اقتصادی را بر حسب ودایع نامعقولی که در عمق وجود آدمی نهاده شده، بهتر می توان درک کرد تا از رفتار آراسته و پیراسته ی قرن نوزدهم که صورتی معقول و منطبق با عقل سلیم به خود گرفته است.
حالا این ودایع نامعقول- چه روان شناختی و چه مردم شناختی- نباید ما را از حرکت باز دارد. همین قدر کافی است وقتی کار خود را تا منشاء آنها پی می گیریم، با اساس و بنیانیی که در پرتو توضیحات دلفریب و خرد پسند شیرین نهفته است، مواجه ببینیم. مثلاً، در بررسیهای کلاسیک که رابرت وهلن لیند (7) در کتاب میدلتاون (8) به عمل آورده اند، دریافتند که در دوران کسادی بزرگ همه ی مردم، غیر از فقیرترین بخش طبقه ی کارگر، غذا و پوشاک خود را کاهش دادند پیش از آنکه بعضی «ضروریات» رفاهی را قطع کنند زیرا رفتار نمایشی و خودنمایانه ی طبقات متوسط و بالا، بتفصیل، صفحات اعلان مجلات را به خود اختصاص داده بود. هیچ کس از ویروس همچشمی و رقابت در امان نیست و فقط رفتارهای وحشینانه غارتگر وبلن، با آن توصیف ادبی او، می توانند به کمک ما بیایند، که خود را بشناسیم.
هنوز یک نتیجه ی نهایی باقی مانده است که باید به آن برسیم. تصور آدمی، به عنوان یک وحشی متمدن حقیر، معنایی وسیعتر از معرفی محض طبقه ی مرفه و پذیرش نمایش او به عنوان الگوی اسراف و خرج دارد. علاوه بر این، نشانه و مدرکی از طبیعت همبستگی اجتماعی را ارائه هم می دهد. زیرا اقتصاددانان پیشین در توضیح اینکه چه عاملی جامعه را، در تقابل منافع متباین طبقات ترکیب کننده ی آن، به هم می پیوست توفیق چندانی نداشتند. مثلا اگر نظر مارکس درست بود و پرولتاریا ذاتاً و به صورتی آشتی ناپذیر با سرمایه دار در تضاد بود، چه عاملی مانع شده بود از اینکه انقلاب بی درنگ و در هر آن برپا شود؟ وبلن برای آن جوابی دارد. طبقات پایین با طبقه ی بالای اجتماع تا به آن حد خصومت و دشمنی ندارد که به روی او شمشیر بکشند؛ آنها با رشته های نامحسوس اما نیرومند حالات و رفتارهای عمومی با یکدیگر گره خورده اند. کارگران در فکر این نیستند که مدیران خود را جابه جا کنند بلکه می خواهند با آنها رقابت و همچشمی نمایند. آنها خودشان به این قضاوت عمومی رضا داده اند که کاری که آنها انجام می دهند از کار استادانشان « شأن و منزلت» کمتری دارد و این هدف را تعقیب نمی کنند که از طبقه ی برتر بگسلند بلکه می خواهند در زمره ی آنها درآیند. در نظریه ی طبقه ی مرفه، هسته و اساس نظریه ی ثبات و استقرار اجتماعی نهفته است.
پس از آنکه کتاب طبقه ی مرفه در 1899 انتشار یافت وبلن شهرتی کسب کرد- البته نه به عنوان اقتصاددان بلکه به عنوان نویسنده ای طنزنویس و هجوگو. رادیکالها و روشنفکران به ستایش او زبان گشودند اما او آنها را خوار شمرد. اقتصاددانان همکارش از خود می پرسیدند آیا او را می توان جامعه شناس به شمار آورد و تردید داشتند که آیا اصولاً باید او را جدی گرفت. آنها حق داشتند چنین سردرگم باشند: او از مارکس در جمله ای ستایش می کرد و در جمله ای دیگر به انتقاد از او می پرداخت. جدیدترین قضاوتهای اجتماعی او غالباً در پوششی از لودگی و بذله گوییهای روشنفکرانه مستور بود که باید آنها را از شوخیهای بی مزه و ناپسند یا ابراز احساسات رک و بی پروا به حساب آورد.
در همین اوقات وبلن روی کتاب دیگری کار می کرد- در باب تعریف خودش از نظام بازرگانی. او به یکی از آشنایانش، به نام خانم گرگوری، نوشته است: « به من با اطمینان گفته اند که کتاب هنوز خیلی ناقص است یا به گفته ی بعضی از دوستان که آن را دیده اند، از موضوع خارج است. نام کتاب نظریه مؤسسه بازرگانی (9) است- موضوعی که در نظریه سازی آزادی دارم، با همه ی سهل انگاریها و ترک آنچه واقعیات را مصونیت می بخشد.»
این کتاب در 1904 به بازار آمد و، به حق یا به ناحق، حتی بیش از کتاب اولش درخشید و از آن هم عجیب و غریبتر بود. با توجه به دیدگاهی که مورد حمایتش بود، گویی با عقل سلیم پنجه در انداخته است. هر اقتصاددانی، از زمان آدام اسمیت، سرمایه دار را در زمینه ی اقتصاد عامل محرک معرفی کرده است و او را، در راه درست یا نادرست، نیروی مولد و مرکزی پیشرفت اقتصاد شناخته است. اما وبلن آن را یکباره واژگون کرده است. بازرگان هنوز هم عامل مرکزی است اما دیگر نه نیروی محرک بلکه یک خرابکار نظام تصویر شده است.
از توضیح بی نیاز است که این دورنمایی عجیب از جامعه ای بود، که می توانست دیدگاهی بسیار درهم و مشوشی را موجب شود. وبلن، بر خلاف ریکاردو و مارکس و اقتصاددانان عصر ویکتوریا، بحث خود را با تضاد منافع افراد انسان شروع نکرد، او از یک طبقه پایینتر آغاز کرد، از یک اساس و بنیاد غیر انسانی، از تکنولوژی. آنچه او را مجذوب کرد ماشین بود. او جامعه را در زیر سیطره و استیلای ماشین نگریست که معیارها، زمانبدی و شکل و ساخت دقیق و منظم خود را به زور بر آن تحمیل کرده بود. از آن گذشته نفس جریان و فرایند اقتصادی را هم، در پایه و اساس، دارای خصوصیت مکانیکی می دانست. اقتصاد، یعنی تولید و تولید عبارت است از شبکه ای اجتماعی و ماشین مانند که حاصل کارش کالاست. البته چنین ماشینی به کسانی هم احتیاج دارد که آن را بر پا نگه دارند- به تکنسین ها و مهندسانی که تعمیرات ضروری را انجام دهند تا از کارآیی ماشین بشود به حد اکثر بهره برداری کرد. اما با نگاهی از بالا جامعه را می شود به صورت مکانیسمی محض و غول آسا مشاهده کرد که مثل یک ساعت ساخت انسانی، به دقت و با تخصص کافی، تنظیم و هماهنگ شده است.
خوب، حالا ببینیم که بازرگان با چنین طرحی چگونه سازگاری دارد؟ زیرا بازرگان فقط در پی پول درآوردن است. در صورتی که ماشین و مهندسان آن هدف نهاییشان تولید کالاست. اگر ماشین خوب کار کند و جور بیاید، دیگر برای انسان که در پی منافع خویش است در کجا جایی باقی می ماند؟
در واقع و به طور نظری جایی برای او نیست. ماشین به ارزشها و منافع کاری ندارد. فقط کالا تولید می کند. پس برای بازرگان هیچ کاری باقی نمی ماند جز آنکه خودش هم جزو مهندسان بشود. اما چون او از طبقه ی مرفه است دلش نمی خواهد مهندس شود، او فقط می خواهد پول روی هم بگذارد و این کاری بود که ماشین برای آن ساخته نشده بود. بنابراین بازرگان در نیل به هدف خود، در چارچوب ماشین اجتماعی فعالیت ندارد بلکه علیه آن توطئه می کند! کار او کمک به تولید کالا نیست بلکه باعث خرابی و اخلال در جریان تولید می شود تا ارزشها بالا و پایین بروند و او این آشفتگی را دامن بزند و در این میان به منافع خود برسد. بدین سان بازرگان بر اثر وابستگی ماشین وارکه عملا به دستگاه تولید در جهان، پیدا کرده، روبنایی از اعتبار، وامها و سرمایه گذاریهای قابل اعتماد می سازد. در زیر، جامعه از راه و روش مکانیکی خود منحرف می شود، در بالا ساختار مالی دچار نوسان و جابه جایی می گردد. همینکه معادل مالی (10) در دنیای واقعی پس و پیش می شود، مدام فرصتهایی برای سودجویی پدید می آید، از بین می رود و دوباره ظاهر می شود. اما بهای این سودجویی بالاست: خرابکاری و آشفتگی دایمی، حتی آگاهانه به بیراهه کشاندن فعالیتهای جامعه، برای حفظ خود.
با دید نخست، این موضوعی تکان دهنده است. اینکه بازرگانان علیه منافع تولید اقدام کنند، کاری است ابلهانه و بدتر از کف و الحاد.
اما، پیش از آنکه این نظر را که محصول مغزی تند و پر پیچ و تاب است، به کنار بزنیم، خوب است صحنه ای را که وبلن موضوع خود را از آن اتخاذ کرده است بار دیگر از زیر نظر بگذرانیم. به خاطر داریم که این مربوط به زمانی است که امریکا دوران صنعتی را می گذرانید و مثیو جوزفسن (11) آن را به حق عصر بارونهای غارتگر می نامید. ما نمونه های را از قدرت پرنخوت، بی حساب و ناآگاهانه و بی اختیاری که غولهای بازرگانی، مانند بسیاری از امیران وحشی، اعمال می کردند، از نظر گذراندیم و دیدیم برای نیل به هدفهای غارتگرانه خویش، با صرف وقت کافی، چه شیوه های عجیب و ناهنجاری را به کار می گرفتند. اما با اینکه همه ی اینها نظر وبلن را تأیید می کند و آب به آسیای او می ریزد، مجادله ی او را در نسبت خرابکاری که به آنها می دهد توجیه نمی کند. بدین جهت ما باید به وضع این بارونهای غارتگر نظری کوتاه بیندازیم. این آدمها به تولید کالا بی علاقه بودند.
توضیح خود را با وقعه ای که در 1868 روی داده است آغاز می کنیم. در آن زمان، در شروع خوش و استوار دوران صنعتی، جی گولد و وندربیلت بر سر کنترل راه آهن اری (12) در جنگ و نزاع بودند و گولد با مردانش مجبور شدند با قایق در امتداد رودخانه ی هادسن پا به فرار بگذارند و در هتلی در نیوجرسی سنگر بندی کنند . قصد ما این نیست که به طبیعت بدوی این منازعه بپردازیم بلکه بیشتر به بی توجهی و بی علاقگی آنها به خود راه آهن نظر داریم. در همان حال که گولد با وندربیلت در جنگ بود از یکی از مدیرانش نامه ای بدین مضمون دریافت داشت:
خطوط آهن، بیش از هر وقت، شکسته و تکه تکه شده و از بین رفته است، به طوری که حتی در فاصله ی بین جرسی سیتی، سالامانکا، بوفالو حتی یک مایل راه سالم نمانده است که بشود با قطار مسافری و با سرعت عادی از آنجا گذشت. از بیشتر جاها فقط می شود با سرعت 10 یا 15 مایل در ساعت به سلامت عبور کرد.
و چون تصادفات تکرار و زیاد شد یکی از رؤسای خط اظهار داشت: « مردم باید مواظب خود باشند. این حداکثر توجهی است که من می توانم به راه آهن داشته باشم.»- و منظورش این بود که خشمگینانه از فروپاشی وضع متزلزل مالی آن جلوگیری کند.
وگولد موردی استثنایی نبود. عده کمی از قهرمانان عصر طلایی امریکا در امور مالی به آنچه پایه و اساس ساختار آنها را استحکام می بخشید، مانند موجودی کالاها و اوراق قرضه و اعتبارات، علاقه و توجه زیادی نشان می دادند. در سالهای بعد هنری فورد می تواند معرف عصری باشد که در آن مغزهای مبتکر و خلاق پیدا شدند. در صورتی که افرادی نظیر هریمن ها، مورگان ها، فریک ها و راکفلرها به فعالیتهای هیجان انگیز اندوختن ثروتهای عظیم خیلی بیشتر راغب و دلبسته بودند تا به کار خسته کننده و مبتذل تولید و بیرون دادن کالا. مثلا از هنری ویلارد (13) در 1883 به عنوان بازرگانی قهرمان و پیشرو تجلیل شد. در آن سال، وقتی که او در گولد اسپایک (14) کلنگ احداث خط سرتاسری اقیانوس اطلس شمالی را بر زمین زد هزاران نفر شاد شدند. آقای بول (15) (که به همین جهت از زندان آزاد شده بود) زمینهای شکار خود را در قبیله ی سو (16) رسماً در اختیار راه آهن گذاشت و اقتصاددانان اعلام داشتند که لغزشهای مالی ویلارد در مقایسه با نبوغی که در ایجاد تشکیلات داشت بسیار ناچیز است. اگر ستایشگرانش از نامه ای که جیمز هیل (17)، یکی از رقبایش در امور راه آهن، نوشته بود، اطلاعی داشتند شاید در حق او طور دیگر فکر می کردند. او به امپراتوری ویلارد با شور و شوق کمتری نگاه می کرد و اعلام داشت: « ... این خطوط راه آهن در زمینهای خوبی قرار گرفته است. بعضی از آنها غنی است و قادر به حمل بار بسیار، اما سرمایه گذاری از آنچه باید باشد خیلی زیادتر است زیرا آنچه باید در آنجا نشان داده شود، و انتخاب راهها و حد و حدود آنها، زشت و ناراحت کننده است. همه ی آنها عملا خراب و تجدید سازمان شود.»
نمونه ی دیگر ایجاد شرکت سهامی فولاد ایالات متحده (18) در 1901 می باشد. از دیدگاه وبلن این ترکیب و مشارکت، یک ماشین عظیم اجتماعی است به منظور تولید فولاد؛ مجموعه ای از کارخانه ها، کوره ها، خطوط آهن ارتباطی و معادن که به خاطر بهره گیری بهتر و مؤثرتر، تحت مدیریت واحدی درآمده است. اما این حداقل توقعی است که بنیانگذاران امریکا از «ایجاد» آن در نظر داشته اند. این شرکتی که سرانجام به صورت غولی درآمد، سرمایه ی حقیقیش 682 میلیون دلار بود اما در ازای آن 303 میلیون دلار اوراق قرضه فروخت، 510 میلیون دلار سهم ممتاز (19) و 508 میلیون دلار سهم عادی. به عبارت دیگر این شرکت، از لحاظ مالی، دو برابر « بزرگتر» از وضع واقعیش بود و در پس سهام عادی آن جز «حسن نیت» سست و بی اعتبار، هیچ نبود. با این همه در فرایند ایجاد این وضع ناپایدار، مورگان و شرکا مبلغ 000ر500ر12 دلار بابت حق الزحمه (20) و مبلغ 000ر000ر50 دلار بابت حق امتیاز تأسیس شرکت به صورت منافع تضمینی (21) نصیبشان شد. در این اقدام مجموعاً 000ر000ر150 دلار سرمایه به مخاطره افتاد. اما هر گاه این انحصار تازه در راه منظوری که وبلن در ذهن داشت- به جای اینکه دستگاه ماشینی عظیم و کارآیی برای تهیه ی فولاد به راه بیندازند- به کار می افتاد از همه ی این مخارج می شد چشمپوشی کرد. اما این طور نبود. در مدت سیزده سال خط آهنهای فولادی را به قیمت هر تن 28 دلار قیمت گذاری کردند در حالی که قیمت آن از نصف آنچه تمام شده بود کمتر بود.
با توجه به شرایط زمان، نظریه ی وبلن خیلی هم از نظرها دور نماند. او زبانش گزنده و طعنه آمیز بود چون با عباراتی کم و بیش شبیه شعائر مرسوم وحشیها، فعالیتهایی را که جلوه و فریبی به حد نهایت یافته بودند تشریح و توصیف می کرد. اما جوهر و اساس نظراتش همگی کاملا مستند و متکی به واقعیات بود: کار بارونهای بزرگ بازرگانی با کارهای مردانی که عملا ماشین تولید را می گرداندند واقعاً تفاوت فاحش داشت. قمار جسارت آمیز حیله و سفسطه ی مالی، به همان اندازه که گردش کالا را افزایش می دهد باعث آشفتگی و اخلال آن هم می شود.
مایه ی تعجب است که این کتاب کمتر از کتاب نظریه ی طبقه ی مرفه تمجید و تحسین مردم را برانگیخت. کتاب نظریه ی مؤسسه ی بازرگانی از حدود خوانندگان خاص و تخصصی خارج نشد و نظر روشنفکران را، بر خلاف کتاب قبلیش، به سوی خود جلب نکرد. کتاب بسیار مشکل و فنی نگارش یافته و حتی حاوی فرمولهایی بود که گویی می خواست به دانشگاهیان ثابت کند، اگر بخواهد، می تواند اقتصاد« فنی» بنویسد. اما در ورای نثر مهجور و بی احساس او، جذبه و کششی بود که نمی شد نادیده اش گرفت. در نظر وبلن بازرگانان، هر قدر هم آنها و هواخواهانشان فعالیتهای خود را در زمینه ی عرضه و تقاضا و دیگر موارد سودمند به حداکثر معقول سازند، باز هم اصولا همان گروه غارتگر هستند. وبلن بعداً در مقاله ای با عنوان « سرکرده ی صنعت» بازرگان را واقعاً همان طور که می دید، توصیف کرده است؛ در بخشی که در زیر آورده می شود بخوبی منظور او از عبارت «مراقب چشم به راه» معلوم می گردد:
بدون شک این تعبیر « مراقب چشم به راه» در وهله ی نخست برای توصیف جای مناسبی را در نقطه ای که محل ازدحام و رفت و آمد عنکبوتها و مگسهاست بر می گزیند و در انتظار طعمه ای می نشیند که مشیت الاهی بصیر و بخشاینده برای او مقدر داشته است. با تغییر مختصری در عبارت می بینیم که این توصیف مناسب حال صاحبان صنعت هم هست که اصول دقیق بازرگانی بر آنها حاکم است. در سیمای آن قورباغه ای که چنین موقعیت مناسبی را برای شکار انتخاب کرده نوعی کفایت خاص موج می زند و طعمه ای که در انتظارش نشسته، با بهره گیری از شیوه های مطمئن دام هرمی شکل، نصیبش می شود.
اما کتاب نظریه موسسه ی بازرگانی از این گونه لفاظیها عاری است زیرا وبلن قصدی جدی دارد- پیشنهاد نظریه ای در تغییر جامعه. دقیقتر بگوییم نظریه ی او مبتنی بود بر زوال بازرگان و نظامی که نگهدارنده اوست. عقیده ی وبلن این بود که دیگر روزهای رهبران بازرگانی به شماره افتاده و با همه ی قدرتی که دارند، حریف زورمندی در مقابلشان صف کشیده است. این حریف پرولتاریا نبود (چون در کتاب نظریه ی طبقه مرفه نشان داده بود که زیردستان با چه دیدی به رهبران خود می نگرند)، این حریف دشمنی سرسخت تر و آشتی ناپذیرتر بود: ماشین.
زیرا وبلن چنین می اندیشید که ماشین « عادات شیوه ی تفکر انسانی را به دور خواهد افکند.» و انسانها را محبور خواهد کرد به اقتضای واقعیت محض بیندیشند؛ اموری که کاملا دقیق هستند و قابل اندازه گیری، به دور از خرافه و روحگرایی (22). بنابراین، کسانی که با فرایند ماشین در ارتباط قرار می گیرند هضم فرضیات « قانون طبیعی» و تفاوتهای اجتماعی را که برگرد طبقه ی مرفه حلقه زده است، هر روز دشوارتر می بینند. و چنین جامعه ای تقسیم می شود، اما نه به صورت غنی در مقابل فقیر بلکه به تکنسین در مقابل بازرگان، مکانیک در مقابل سردار جنگ و دانشمند در مقابل آئین پرست.
در یک رشته کتابهای بعدی، بخصوص در کتابهای مهندسان و نظام قیمت (23) و مالکیت غایب و مؤسسه ی بازرگانی (24) وبلن به تشریح این «انقلاب» با جزئیات دقیق آن پرداخته است. سرانجام گروهی از مهندسان از میان جامعه سربلند می کنند تا آشفتگی و بی نظمی موجود در نظام بازرگانی را برطرف سازند. آنها در همان حال که نیروی واقعی تولید را در اختیار دارند، تا آن زمان از ناجوری و ناسازگاری نظام بازرگانی با نظام صنعت واقعی بی خبر مانده اند. اما روزی فرا خواهد رسید که در کنار هم به مشاوره بنشینند « وکیل باشیهای مالکیهای غایب» را کنار بزنند و اقتصاد را با بهره گیری از اصول ماشین عظیم و کاملا منظم ومرتب تولید اداره کنند. حال اگر چنین نکردند؟ در آن موقع بازرگانی به غارت و تاراج بیشتر راه می دهد تا سرانجام به قدرت برهنه ای بدل شود آشکارا، بی پروا، با حق امر و نهی، که در آن بازرگان دوباره آن سردار قدیمی جنگ را بر سرکار آورد. چنین نظامی را فاشیسم می نامیم.
اما در نظر وبلن، چنانکه در کتاب تکنسین ها و انقلاب (25) که در 1921 نوشته شده آمده است، این راهی بس طولانی است، « هنوز شرایطی که احساسات نگهبانان و شهروندهای شایسته و کارآمد را، به صورت جمعی، برانگیزد و بساط این مالکیتهای غایب را برچیند فراهم نیامده است، هنوز وقتش نیست.» این جمله ی« هنوز وقتش نیست» از جملات خاص این مرد است. به رغم شیوه ی نگارشی که به عمد و حساب شده غیر شخصی است، دشمنی و آزردگی در نوشته اش موج می زند اما باید گفت این دشمنی شخصی نیست. بغض و کینه از کسی نیست که از او آزردگی و رنجش پیدا کرده باشد. گذشته از طعنه و شوخی که از او جدا شدنی نیست، او بخوبی دریافته است که همه چیز ناپایدار و درگذر است و رسوم و تشریفات و اعتقاد، به موقع، جای خود را به چیز دیگری می دهد.
حالا وقت آن نیست که به ارزیابی گفته های او بپردازیم. موقع آن خواهد رسید. اما جا دارد مقایسه ی جالب توجهی بکنیم. برداشت عمومی وبلن ما را به یاد یک شخصیت شبه وبلن می اندازد. منظورم کنت هانری دوسن سیمون، آن سوسیالیست آرمانگرای عجیب و نیمه دیوانه است. به خاطر داریم که او هم از تولید کننده ستایش می کرد و مأمور و کارمند وظیفه بگیر را به مسخره می گرفت. شاید اگر به یاد بیاوریم که در همان وقت هم که سن سیمون به « آقای برادر شاه» طعمه و کنایه می زد احساسات مردم به جوش می آمد، درباره ی وبلن که بازرگانی را بدین علت که چنین استیلا یافته سرزنش می کند، قضاوت ملایمتری داشته باشیم.
سال 1906 سال آخر توقف وبلن در شیکاگو بود. شهرت او در خارج پیچیده بود. در مجلس ضیافتی که پادشاه نروژ حضور داشت شرکت جست و با شوخی زاید الوصف صورت غذا را برای مادرش فرستاد و او، از اینکه پسرش به دیدار شاه توفیق یافته شدیداً تحت تأثیر قرار گرفت. اما وضع داخلی او آشفته بود. زنبارگی او از حد گذشت و به رغم کتابهایش و مقام استاد یاری که بتازگی احراز کرده بود، رفتار و کردارش به صورتی نبود که برای دانشگاه، آن طور که آقای هارپر می خواست و آن را اداره می کرد، کسب حیثیت کند.
او در پی شغل دیگری برآمد اما کارش از خوشنامی به رسوایی کشیده بود و برای پیدا کردن شغل تازه سخت به زحمت افتاد. سرانجام رهسپار دانشگاه استنفرد شد اما بدنامیش پیش از او به آنجا رسیده بود: دوران دانشجویی پر از دغدغه و اضطرابش، شخصیت پیچیده و غیر قابل درک، تمایلات شدیدش به لذات نفسانی و نقض تعهدات زناشویی اش. همه ی اینها قابل فهم بود. او معدودی از همکارانش را که قادر بودند رفتار دیوانه وار و نامعقول او را که از هیچ کاری ابا نداشت، تحمل کنند، تحت تأثیر قرار داد و چنین شهرت یافت که او « آخرین آدمی است که همه چیز می داند.» وضع اقتصاد داخلیش همان بود که بود: در یک مورد، دوستی، به رعایت ادب، خانم جوانی را که در خانه ی او سکونت داشت خواهر زاده ی او خطاب کرد. اما وبلن جواب داد: « او خواهر زاده ی من نیست.» و خود را خلاص کرد.
زنش در 1911 از او طلاق گرفت. او باید شوهری غیر قابل تحمل بوده باشد (او نامه هایی از زنهای علاقه مند به خود را در جیبهای خود می گذاشته، جایی که یقیناً همسرش به آنها دسترسی داشته است) و هنوز این زنش بود که بیشتر تحت تأثیر عاطفه و رقت قلب، امید داشت زندگیشان سرو سامان بیابد. اما هرگز چنین نشد مگر به طور موقت. یک وقت که آلن احساس کرد حامله است وبلن با هول و هراس او را به خانه اش فرستاد. او خود را برای پدر شدن کاملا نامناسب می دید و ترسهای خود را با بحثهای مردم شناسانه توجیه و تعلیل می کرد که وجود جنس نر در خانواده اهمیت چندانی ندارد. به هر حال طلاق ضرورتی اجتناب ناپذیر شد. الن در پایان نامه ای طولانی، از روی شفقت و دلسوزی به حال خویش، می نویسد: « هر چند آقای وبلن در این معامله باید بابت سهم خود ماهی 25 دلار به من بپردازد- اما احتمال دارد که این کار را هم نکند.» و حق با او بود.
در سال طلاقش هم او دوباره به راه افتاد، این بار به دانشگاه میسوری. آنجا در دی ون پرت در زیرزمین خانه ی دوستش داونپورت (26) ، که اقتصاددان مشهوری بود، سکونت اختیار کرد و به صورت مردی گوشه گیر با اخلاق و رفتاری غیر عادی به نوشتن پرداخت. این زمانی دوران باروری مهم وبلن بود. او به روزهای گذشته در شیکاگو می اندیشید و در پی آن برآمد که کتابی، با تفسیر و توضیح بسیار تند و گزنده که در دانشگاه آمریکا سابقه نداشت، تحت عنوان آموزش عالی در امریکا بنگارند و مراکز آموزشی را به کانونهای پرجنب و جوش روابط عمومی و مسابقات فوتبال تشبیه کند. وبلن در همان موقعی که به نگارش کتاب سرگرم بود- البته نه چندان جدی- اظهار داشت که عنوان دوم کتاب را باید «تحقیقی در فساد و تباهی» نام نهاد.
اما از اینها مهمتر توجه او به سوی اروپا جلب شد؛ جایی که در معرض تهدید جنگ قریب الوقوع بود و درباره ی آلمان، در مقایسه ی حالت جنگ طلبی و دودمانی آن با «کرم کدو» ، چنین کلمات تلخ و سوزنده ای را به روی کاغذ آورد: « ... رابطه ی کرم کدو با میزبانش چیزی نیست که به آسانی بتوان با کلمات بیان کرد یا بقای محبت آمیزش را در بهره گیری و عادت، به صورتی رضایتبخش، اعتبار بخشید.» کتاب امپراتوری آلمان (27) سرنوشتی رنج آور داشت. هر چند اداره ی تبلیغات دولتی می خواست از آن برای مقاصد جنگی سود جوید اما آن قدر مطالب و اشارات ناخوشایند درباره ی بریتانیا و ایلات متحده امریکا در آن بود که اداره پست از ارسال آن خودداری کرد.
وقتی بالاخره جنگ آغاز شد او داوطلبی خود را به دولت اعلام داشت: این مرد که میهن دوستی برایش یکی دیگر از نشانه های فرهنگ وحشیانه بود، نتوانست خود را از آن برکنار نگه دارد. اما در واشینگتن او را، مثل سیب زمینی داغ، این دست و آن دست کردند. درخواست او به گوش همه رسید اما هیچ کس او را نمی خواست. سرانجام در سازمان اداری فورد پست بی اهمیتی به او واگذار کردند و در آنجا هم او همان کار خود را ادامه داد: یادداشتی نوشت که چگونه می شود محصول را به صورت بهتری جمع آوری کرد- اما از آنجا که پیشنهادهای او مستلزم تغییرات و تجدید سازمان کلی در طرق بازرگانی و عرف و اجتماع بود آن را «جالب» تلقی کردند ولی نادیده گرفتند. مالیات شاقی برای آنها که در خانه ها به خدمت می پردازند پیشنهاد کرد تا نیروی آنها آزاد و مورد استفاده قرار گیرد. آن را هم نادیده گرفتند. یک پیشنهاد دیگر هم داد که با حرفهای او خیلی متناسب است. او گفت پیشخدمتها و پادوها « که بدنی کاملا متناسب و نیرومند دارند و کارهای روزانه عضلات آنها را سخت و تنومند کرده است، جا دارد در باراندازها و امور حمل و نقل به کار گرفته شوند.»
در 1918 به نیویورک آمد تا در دیال (28) که مجله ای لیبرال بود، مطلب بنویسد. در این اواخر کتابی تحت عنوان تحقیقی در طبیعت صلح (29) انتشار داده و در آن با بی پروایی نوشته بود که آلترناتیوهایی که اروپا در مقابل خود دارد زنده کردن و ابدی ساختن همان ترتیب قدیمی با همه ی انگیزه های وحشیانه ی جنگ طلبی است یا ترک خود نظام بازرگانی. درباره ی این برنامه نخست مذاکراتی صورت گرفت اما بعد به کناری گذاشته شد. وبلن به انتشار این مطالب در مجله دیال ادامه داد، اما در هر شماره تیراژ آن کاهش یافت. از او درخواست شد در مدرسه ی جدیدی که در زمینه ی تحقیقات اجتماعی به سرپرستی جمعی از شخصیتها نظیر جان دیویی، چارلز بیرد (30)، دین راسکوپاوند (31) به تازگی افتتاح شده به تدریس پردازد. اما حتی آن هم به تلخی برگزار شد؛ او هنوز هم همان آدمی بود که سر کلاس من من می کرد و کلاس سخنرانی او که نخست از شنونده پر بود کم کم خالی می شد و فقط افراد معدودی به طور نامنظم در آن شرکت می جستند.
زندگی او ترکیب عجیبی بود از شهرت و شکست. منکن (32) نوشته است: « وبلینیسم به حد اعلا درخشید. وبلنیست ها پیدا شدند. باشگاههای وبلن، داروهای وبلن برای مداوای هر گونه دردی در جهان. در بعضی جاها، مثل شیکاگو، گروه دختران وبلن- که شاید همان دختران ترشیده و ناامید گیبسن گرلز (33) بودند- تشکیل یافت.» اما هیچ یک از اینها برای خود او نتیجه ای به بار نیارود. نصب مجسمه ی نیم تنه ی او در سرسرای آن مدرسه ی جدید چنان برای او ایجاد ناراحتی کرد که بالاخره آن را بدون اینکه توجه کسی را جلب کند به کتابخانه منتقل کردند. وبلن دیگر بیچاره و تنها مانده بود و در مشکلات روزانه ی زندگی، بعضی از شاگردان فداکار و قدیمیش مانند وزلی میچل (35) و ایزادور لوبین (36) که خود اقتصاددانان مهمی شده بودند، از او پرستاری و مواظبت می کردند. وبلن مدتی مشتاقانه چشم به راه پیدا شدن نشانه هایی از دنیای جدید بود: عصر مهندسان و تکنسین ها؛ و امید داشت که شاید انقلاب روسیه راهگشای این دوران باشد. اما از آنچه مشاهده کرد مأیوس و ناامید شد و چنانکه کالن (37) از اعضای « مدرسه ی جدید» نوشته است: « وقتی آنچه دلخواهش بود پیش نیامد شوق و علاقه اش فرو نشست و به مرگ روی آورد....»
با تأخیر زیاد مقام ریاست مجمع اقتصادی امریکا (37) به او پینشهاد شد اما او از قبول آن پوزش خواست با این توضیح که « آن را، وقتی که احتیاج داشتم، به من پیشنهاد نکردند.» سرانجام به کالیفرنیا بازگشت. یوزف دورفمان (38) در آخرین زندگینامه ای که درباره ی او تهیه کرده از ورود او به کلبه چوبی کوچکش در غرب سخن می گوید که می پنداشته کسی به ناحق قطعه زمین او را تصاحب کرده است « تبری به دست گرفت و تمام شیشه ها را شکست و چنان همه چیز را به هم ریخت که با یک دیوانه هیچ تفاوتی نداشت. او که جسماً سست و وارفته بود در اثر خشم و غضب بی نهایت فعال و پرجوش و خروش شده بود.» بعد معلوم شد همه اش حاصل سوء تفاهم بوده است. او در آنجا که دارای مبل و اثاثیه ی خانگی و روستایی بود و دوران کودکیش را به خاطر می آورد، سکونت کرد، با لباسهای کارگری زمخت که با مکاتبه از فروشگاهها می خرید. هیچ تغییری در وضع آنجا نداد حتی علفهای هرزه را هم نکند. بی اعتنا می گذاشت موشها و راسوها از روی پاهای او به تندی بگذرند و او، آرام و بی حرکت، غرق در افکار دور و دراز و رنج آور، کلبه ی چوبی خود را ورانداز می کرد.
وقتی به گذشته می نگریست ، زندگیش نه شاد بود و نه موفق. زن دومش، که با او در 1914 عقد زناشویی بست، چندی در دار التأدیب گذرانده و به نارحتی هراس تعقیب (39) دچار بوده است؛ دوستانش از او دور بودند. افکار و عقایدش بازیچه ی افراد بوالهوس و غیر متخصص شده اقتصاددانان به آنها بی اعتنا ماندند و مهندسان از آنها بی خبر.
دیگر سن او به هفتاد رسیده بود و دست به قلم نمی برد و اعلام داشت « تصمیم من این است که روز شنبه را (که روز استراحت است) ترک نکنم. روز شنبه چه روز خوبی است.» شاگردانش به دیدار او می آمدند و هر بار می دیدند که سردی و فاصله اش بیشتر شده است. از او چاپلوسی و ستایشی مبالغه آمیز می کردند، هواخواهانش برای او نامه می نوشتند. یکی می پرسید: « می توانید بگویید که نوشته های نخستین خود را در شیکاگو در کدام خانه و اگر ممکن است، در کدام اتاق نوشته اید؟» و آن دیگری که کتاب نظریه ی مؤسسه ی بازرگانی او را خوانده و به پایان برده بود، سؤال می کرد چگونه باید پول درآورد.
او در 1929، چند ماه پیش از روی آوردن کسادی بزرگ، جان سپرد و وصیت نامه ای دست نویس، بدون امضاء از خود به جا گذاشت: « آرزوی من این است که پس از مرگ جسد مرا بسوزانند، تا آنجا که میسر است بی درنگ، بی هیچ گونه خرجی، بدون هیچ گونه تشریفاتی، از هر نوع که باشد. خاکسترم را به دریا بریزند یا به رودخانه ای که متصل به دریاست. هیچ گونه علامت و نشانه ای از سنگ، لوحه ، کتیبه، تمثال، تابلو، نوشته یا بنایی، طبیعی یا غیر طبیعی از هر نوع، بر گورم یا در جای دیگر، هیچ وقت، نگذارند. هیچ آگهی ترحیم، خاطره، تصویر و شرح حالی از من، هیچ نامه ای که من نوشته ام یا کسی به من نوشته، به هیچ صورتی چاپ و یا کپی، منتشر و تکثیر و پخش نشود.»
خواست او، مثل همیشه، نادیده گرفته شد؛ جسدش را سوزانده و خاکسترش را در اقیانوس آرام پراکندند اما مراسم بزرگداشتش بی درنگ برپا شد.
ما درباره ی این آدم عجیب چه می اندیشیم؟ نیازی ندارد یادآور شویم که او حالت افراط و تفریط داشت. مثلا تشریح و تجسم طبقه ی مرفه در یک صفحه شاهکاری بود، در صفحه ی دیگر به کاریکاتوری مبدل می شد. وقتی او اجزاء ترکیب کننده و صامت ثروت را، بر طبق معیارهای زیبایی مورد قبول ما، برمی گزید، وقتی زیرکانه یادآور می شد که « جلوه و فریبندگی کلاه یک جنتلمن یا کفش چرمی نمونه ی او، بیش از آن فریبندگی دم آستین نخ نما که به چشم می آید، زیبایی اصیل و ذاتی ندارد» منطق درستی دارد و ما باید فروتنانه قضاوت خودنمایانه ای را که به سلیقه ی ما تحمیل شده است بپذیریم. اما وقتی نویسنده ی «پیشنهاد عامیانه ی صرفه جویی، که تقریباً از گاو جدا شدنی نیست، ایراد مداومی است به استفاده تفننی از آن حیوان»، حرفش بکلی بی ربط و بی معنی می شود. آن وقت آقای منکن بی اختیار مچ او را می گیرد: « آیا این آقای پروفسور نابغه زحمتی به خود داده است برای حل مشکل به ده پا بگذارد؟ و در حین عبور آیا هرگز از مرتع و پشت گاو گذشته است و بر اثر بی توجهی پایش را روی ... گذاشته است؟»
نظیر همین ایراد را می توان عیله تصویری که وبلن در کتابش از بازرگان داده وارد آورد. همچنین از نظریه ی او در باب طبقه ی مرفه. در اینکه در آن دوره های خلوت و آرام سرمایه داری امریکا، غول مالی همان بارون دزد و غارتگر بود تردیدی نیست و تصویری که وبلن از او می کشد، هر چند خنک و بی مایه است، متأسفانه به حقیقت نزدیک است. اما وبلن هم ماند مارکس متوجه نیست که جو بازرگانی آماده تغییر است و اینکه نهاد بازرگانی، همانند سلطنت در انگلستان، باید خود را با دنیای متغیر کاملاً سازگار کند. نکته ی حساس- که برداشت وبلن هم خیلی به آن نزدیک است- این است که او نمی بیند که ماشین، که وضع زندگی را یکباره عوض می کند و نظم نوینی به وجود می آورد، طبیعت فعالیت کارآفرینی را هم به همان اندازه ی فرایندهایی که به کارگر تعلیم داده شده ، تغییر می دهد و خود بازرگان، به اجبار، بر حسب وظیفه ای که درمدیریت ماشین عظیمی که مدام در کار است، بر عهده دارد کم کم ریخت و قالب بوروکراتیک می گیرد.
درست است که شیفتگی وبلن نسبت به ماشین ما را به احتیاط وا می دارد؛ این توجه خاص و تکان دهنده فیلسوفی است که در موارد دیگر از ابراز احساسات پرهیز دارد. ممکن است ماشین ما را به آنجا بکشاند که نادانسته به آن واقع بینانه بنگریم و بیندیشیم. اما چگونه و درباره چه؟ چارلی چاپلین در فیلم عصر جدید مردی شاد و منطبق با شرایط نبود. گروهی از مهندسان ممکن است جامعه ی ما را بسیار خوب و کارآ اداره کنند اما اینکه آیا آن را انسانی تر هم اداره خواهند کرد جای بحث است.
با این همه وبلن به کانون فرایند تغییر، انگشت نهاده است؛ فرایندی که در عصر ما، بیش از هر چیز ، خود را از دور می نمایاند اما به صورتی شگفت آور از تحقیقات اقتصاددانان معاصرش برکنار افتاده است. این فرایند عبارت است از « فرایند ظهور تکنولوژی و علم به صورت نیروهای پیشتاز تغییر تاریخی در قرن بیستم». شکی نیست که سهم عصر تکنولوژی در طول تاریخ از هر عامل دیگر بیشتر است و اینکه ورود تدریجی ماشین در ظریفترین و گسترده ترین امور حیات با انقلابی که انسانها در اهلی کردن حیوانان به راه انداخته و به مرحله شهر نشینی قدم نهادند، قابل مقایسه است. وبلن هم مانند هر کاشف بزرگی که آنچه بدیهی و آشکار است از نظرش دور می ماند، بسیار بی طاقت و شتابزده بود. وبلن انتظار داشت فرایندهایی که نسلها بلکه قرنها طول می کشید که به کمال برسد در چند دهه و حتی در چند سال کامل شود. اما این امتیاز از اوست که ماشین را یک واقعیت اولیه ی زندگی اقتصادی در عصر خود دید و برای همین روشن بینی درخشان او هم که باشد باید او را در صف مقدم فیلسوفان اقتصادی جای داد.
نیز وبلن به اقتصاددانان یک جفت چشم اعطا کرد که با آنها دنیا را ببینند. پس از توصیف بیرحمانه ی وبلن از عادات مألوف و مستقر زندگی روزانه، دیگر نگهداری و حفظ تصویر کلاسیک جامعه، مثل یک مجلس چشن مرتب، دشوار بود. بدگویی او از مدرسه ی قدیم با چنین لحن تلخ و گزنده ای به روی کاغذ آمده است: « گروهی از جزیره نشینان الوشن (40) را که بر روی تکه پاره هایی که امواج می آورند، در آغوش امواج برای گرفتن خرچنگ، با کمک اوراد جادویی به این سو و آن سو در تکاپو هستند، باید در یک سوی معادله قرار داد ... و کسانی را که از اجاره بها، دستمزدها و منافع بهره می برند در سوی دیگر.» همچنین وقتی فعالیت کلاسیک را در روشن کردن آتش مبارزه ی بشر بدوی در چارچوبی خشک و بیروح به مسخره می گیرد، می خواهد بی فایده و تهی بودن سعی و تلاشی را که در فهم انسان نوین، بر مبنای یک رشته آگاهیهای ناکافی و کهنه به کار می رود، در معرض دید قرار دهد. وبلن می گوید انسان بر حسب « قوانین اقتصادی» مغالطه آمیز که با کمک آنها هم درنده خویی و هم خلاقیت جبلی او، در زیر پوششی از عقلگرایی، نرم و صاف شده است قابل شناخت نیست. بهتر آن است که انسان کمتر به صورت تملق آمیز بلکه با تعبیرات دقیق مردم شناسانه یا روان شناسانه توصیف شود: مخلوقی با غرایز نیرومند غیر عقلانی، زودباوری، مهار گسیختگی و اسیر مراسم و شعائر آیینی و سنتی. او از دانشمندان اقتصاد می خواهد که مفاهیم و تصورات تعصب آلود عصر پیشین را به کناری نهند و در جست و جوی آن باشند که دریابند واقعاً چرا انسان چنین رفتار و کرداری دارد.
شاگردش میچل، که خود یکی از محققان اقتصادی بود، به شیوه ی خودش و به طور خلاصه درباره ی او چنین نوشته است: « تورستین وبلن را نیروهای مزاحمی تحت تأثیر داشت- مسافری از دنیای دیگر که امور عادی و پیش پا افتاده را که شاگردان بدون زحمت و رنجی متوجه بودند، تشریح و موشکافی می کرد. گویی افکار روزانه و کاملاً آشنا و مأنوس او را، نیروهایی خارجی در درون او به صورتی عجیب و غریب در می آوردند. در جامعه شناسی هیچ مغزی را نمی شناسیم که توانسته باشد خود را بدین سان از قید و بند محکم و ظالمانه ی شرایط موجود رهانیده و در قلمرو تحقیق تا به این حد پرکار باشد.»

پی نوشت ها :

1- The Theory of the Leisure Class
2- William Dean Howells
3- Ainu
4- Todas of the Nilgiri hills
5- the bushmen of Australia
6- shogunates
7- Robert and Helen Lynd، رابرت استاتن لیند، جامعه شناس امریکایی (1892-1970). با همسرش (هلن) بررسی جامعه شناختی معروفی درباره ی مانسی انجام داد که در 1929 درکتابی تحت عنوان میدلتاون: مطالعه ی فرهنگ معاصر امریکا چاپ شد.
8- Middletown
9- The Theory of Business Enterprise
10- financial counterpart
11- Matthew Josephson
12- Erie Railroad
13- Henry Villard
14- Gold Spike
15- Chief Sitting Bull
16- Sioux tribe
17- James Hill
18- United States Steel Corporation
19- preferred stock
20- fee
21- subscription profits
22- animism
23- The Engineers and the Price System
24- Absentee Ownership and Business Enterprise
25- The Technicians and Revolution
26- Davenport
27- Imperial Germany
28- Dial
29- An Inquiry into the Nature of the Peace
30- Charles A. Beard
31- Dena Roscoe Pound
32- H. L. Mencken، منتقد امریکایی (1880-1956).
33- Gibson Girls
34- Wesley Clair Mitchel، اقتصاددان امریکایی (1874-1948).
35- Isadore Lubin، اقتصاددان امریکایی (1896-1978).
36- Horace meyer kallen، استاد فلسفه و نویسنده ی آلمانی الاصل امریکایی (1882-1974).
37- American Economic Association
38- Joseph Dorfman
39- delusion of persecution
40- Aleutian

منبع مقاله :
هایلبرونر، رابرت، بزرگان اقتصاد، ، احمد شهسا، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ سوم، بهار 1387



 

0
نظر

بحران ؟ کدام بحران ؟

نويسنده : حسین رضایی

بحران؟ کدام بحران؟
 

 

نویسنده: جیمز فالچر
مترجم: مصطفی امیری




 

آنهایی که در بحبوحه ی یک بحران اقتصادی زندگی می کنند ممکن است احساس کنند که دنیا دارد از هم فرومی پاشد. در واقع ممکن است فکر کنند که کل نظام سرمایه داری دارد به آخر می رسد. اما باید دانست که بحران های سرمایه داری نه فقط نادر نیست، بلکه معمول هرجامعه ی سرمایه داری است. این بحران ها در قرن نوزدهم به یکی از ویژگی های عادی عرصه های اقتصادی تبدیل شد، اما سازوکارهای این بحران ها، سازوکارهایی که دردنیای امروز برایمان آشنا هستند، در واقع قرن ها پیش تر به وجود آمدند. این مقاله را با بررسی بحران «جنون گل لاله» در هلند قرن هفدهم آغاز می کنیم که سازوکارهای اساسی اش همان سازوکارهای فعال در واقعه ی اخیرِ تشکیل حباب های قیمت دربخش فعالیت های اقتصادیِ اینترنتی وفناوری اطلاعات بود.

حباب گل لاله در آمستردامِ قرن هفدهم

گل لاله، به ویژه گونه های کمیاب و بسیار زیبای آن، در قرن شانزدهم از ترکیه به هلند آمد ودرهلند قرن هفدهم ارزش بسیار زیادی یافت.
پرورش گل لاله در خاک آبرفتی وحاصلخیز هلند رونق گرفت، ولی عرضه ی کم وتقاضای فراوان برای این گل منجر به افزایش سریع قیمت ها شد. سودآوری بالای تجارتِ لاله بسیاری را به این حوزه کشاند، زیرا به سرمایه گذاری چندانی نیاز نداشت و سود کلان وراحتی از آن به دست می آمد.
تقاضای فراوان برای پیازِ این گل تحولات سریعی را در این تجارت سبب شد. در ابتدا پیاز گل را درمقادیر انبوه وگاه حتی کل پیازهای گل یک باغچه را یک جا می فروختند، ولی با رشد تقاضا از حجم واحدِ فروش کاسته شد تا جایی که کار، به ویژه برای گونه های بسیار قیمتی، به تک فروشی رسید. بعد از آن بازاری برای جوانه های پیازگل که پیازهای بیش تری از آنها می رویید به وجود آمد و نهایتاً در دهه ی 1630 تجارت گل لاله بازار معاملات آتی این گل را ایجاد کرد که به بحران «جنون گل لاله» بین سال های 1636 تا 1637 انجامید.
اما ببینیم که این بحران چگونه رخ داد. در ابتدا فصلِ تجارت کوتاه بود وفقط چند ماهی پس ازگل دهی و پیازکنی رونق داشت. تجار به منظور پاسخگویی به تقاضای روزافزون برای این کالا به خرید وفروش گل های لاله ای که هنوز درخاک بودند روی آوردند و در واقع وارد معاملات آتی پیازِگل شدند. بر روی سفته ها جزئیات گل لاله ای که خریداری می شد و زمان کندن آنها را قید می کردند وبرای شناسایی مالک آنها محل را علامت گذاری می کردند. از این مرحله دیگر فقط یک قدم تا خرید وفروش سفته به جای پیازگل فاصله بود، زیرا افزایش سریع قیمت پیاز گل ارزش سفته ها را نیزبالا می برد.
معاملات آتی درتجارت گل لاله حبابی تبدیل شد که کاملاً مبتنی وسفته بازی بود، چراکه قیمت ها نه به دلیل تقاضا برای پیازِگل، بلکه به دلیل تقاضا برای « سفته» ی معاملات افزایش یافت. ازآن جایی که انجام معاملات آتی فقط به مبلغی به عنوان ودیعه نیاز داشت، چنانچه دلال می توانست پیش از سررسید پرداخت کل مبلغ، سفته ی قرارداد را به سود به شخص دیگری واگذار کند، حتی پول اندک نیز می توانست سودی سرشار داشته باشد. با نزدیک تر شدن موعد سررسید قرارداد، بازار معاملات روز به روز پرجنب وجوش تر وگردش سفته ها سریع ترشد. نهایتاً قیمت ها به قدری بالا رفت که دیگر هیچ کس حاضر به خرید نبود و درنتیجه قیمت ها ناگهان سقوط کرد. دیگر هیچ تقاضای واقعی برای آن همه گل لاله ی کاملاً معمولی که در زمان رونق سفته بازی ها معامله شده بود وجود نداشت. از آنجایی که هیچ کس واقعاً به این پیازهای گل احتیاج نداشت حق خرید آنها درآینده نیز نهایتاً بی ارزش بود و به همین دلیل نقطه ی توقفی برای سقوط بازار وجود نداشت.
پس سازوکار اصلی بزرگ شدن این حباب انجام معاملات آتی بود که درآن زمان رویه ای جاافتاده در سرمایه داری تجاری به حساب می آمد، ولی جالب این است که در این جا بازیگران اصلی تجار نبودند. البته برخی از آنها وارد این فعالیت شدند، ولی ظاهراً تجاربزرگی که با تکیه برامتیازات انحصاری خود پولی نسبتاً بی خطر به جیب می زدند وارد این بازی نشدند. حباب قیمت ها زمانی متورم شد که مردم عادی نظیر جماعت بافنده وآجرچین ونجار وپینه دوز وارد این تجارت شدند. این عده سرمایه ی مورد نیاز خود را از محل پس اندازهایشان، وام، رهن املاک، یا پرداخت جنسی تأمین می کردند. سایمن شاما با ذکرنمونه ای ازخرید جنسیِ فقط یک پیاز گل نایاب اجناس مبادله شده را از این قرار برشمرده است: «دو بارگندم وچهار بار چاودار، چهار رأس گاو نر پروار، هشت رأس خوک، دوازده رأس گوسفند، دو بشکه شراب، چهارتُن کره، هزار پوند پنیر، یک عدد تختخواب، چند دست لباس ویک عدد جام نقره».
اگرچه در بورس سهام آمستردام انواع واقسام سفته بازی رواج داشت، سفته های پیاز گل لاله دراین بورس معامله نمی شد، بلکه در میکده هایی معامله می شدکه پاتوق اعضای به اصطلاح «انجمن» های دلالان این بازار بود. این انجمن ها روالِ کار مخفیانه، شیوه های معامله ورسم ورسوم خاص خود را داشتند و بورس فقرا محسوب می شدند. درآن زمان نیز همچون امروز سرمایه داریِ مبتنی برسفته بازی مِلک طلق دلالان ماهر نبود، بلکه مردم عادی نیز در آن فعالیت می کردند.

بحران های قرن نوزدهم

ترکیدن حباب قیمت هایِ گل لاله هر چند برای فعالان این عرصه فاجعه آمیز بود، تأثیر چندانی برکل اقتصاد هلند نداشت. درآن زمان هنوز فعالیت های اقتصادی آن قدر به هم پیوند نخورده بود که بحران دریک بخش به بخش های دیگر سرایت کند. آنچه پیوندهای لازم برای سرایت بحران به کل اقتصاد را به وجود آورد رشد تولیدِ مبتنی بر سرمایه داری بود. تولید سرمایه دارانه همچنین سازوکارهای بحران جدیدی ایجاد کرد که کارل مارکس آن سازوکارها را تحلیل کرده است.
مارکس معتقد بود که به دلیل جدایی تولید از مصرف در نظام سرمایه داری این نظام ذاتاً مستعد بحران است. درجوامع ما قبل سرمایه داری تولید ومصرف رابطه ی تنگاتنگی داشتند، زیرا قسمت اعظم تولید کم و بیش برای مصرف تولیدکنندگان بود. ولی درنظام سرمایه داری تولیدکالابرای فروش دربازار روندی فزاینده داشت وبه همین دلیل رابطه ی بین تولید و مصرف گسسته وگسسته تر شد. کالا به امید فروش تولید می شد، ولی ای بسا که بازارتوان جذب همه ی آن را نداشت. مارکس نظام سرمایه داری را بی قید و بند نامید، زیرا تولید دیگر مستقیماً تابع نیازمصرف کنندگان نبود. تمایل به اضافه تولید در واقع جزو ذات تولیدِ مبتنی برسرمایه داری بود. رقابت بین تولیدکنندگان منجر به ایجاد فشار برای افزایش تولید می شد، زیراتولید انبوه ترهزینه ها را کاهش می داد، قیمت ها را ارزان تر می کرد وسهم تولیدکننده از بازار را افزایش می داد. وقتی حجم کالایی که تولید می شد بیش تر ازتقاضا برای آن کالا بود بحران اضافه تولید بروز می کرد وقیمت ها تنزل می یافت ونهایتاً به سطحی می رسید که دیگر تولید سودآور نبود. این مسئله نه فقط به صنعت تولید آن کالا لطمه می زد، بلکه تأثیراتی زنجیره ای داشت که موجب سرایت بحران به بخش های دیگر می شد. با کاهش سطح سرمایه گذاری، صنایع تولید ماشین آلات نیز لطمه می دیدند. کارگران یا تعدیل می شدند یا ازدستمزدشان کاسته می شد، که این خود تقاضای مصرف کنندگان را بیش از پیش کاهش می داد. بدین ترتیب اضافه تولید دورباطلی ایجاد می کرد که نتیجه ی آن ورشکستگی وتعطیلی کارخانه ها وسطح بالای بیکاری بود. بیکاری انبوه نیز منجر به بروز بحران های اجتماعی می شد، زیرا دراقتصاد سرمایه داری مردم به صورتی کاملا جدید برای بقایی خود به کار مزدی وابسته بودند. نیمه ی اول قرن نوزدهم تقریباً هر 10 سال یک بار شاهد بروز چنین بحران هایی بود.
هر چند بیکاری مصائب زیادی به بارآورد و برخی سرمایه داران را خانه نشین کرد، این بحران ها نظام سرمایه داری را مضمحل نساخت. اتفاقاً مارکس معتقد بود که بقای سرمایه داری وابسته به همین بحران هاست، چرا که این بحران ها فشارهایِ اضافه تولید را برطرف می سازد، تولید کنندگان غیرکارآمد را از میدان به درمی کند وپس از آن که ورشکستگی ها وتعطیلی ها تولید را تا سطحی نزدیک تر به تقاضا کاهش داد موجب تجدید فعالیت چرخه ی مثبت تولید می شود. به همین ترتیب کاهش دستمزدها موجب افزایش سودآوری و کاهش قیمت ها موجب افزایش تقاضا می شود. کاهش میزان بهره موجب کاهش هزینه ی اخذ وام برای سرمایه گذاری می شود، بار دیگر امکان افزایش تولید فراهم می شود، اشتغال افزایش می یابد وتعداد کسانی که استطاعت خرید کالا را دارند بیش تر می شود.
با این حساب نظام سرمایه داری این چنین از بحران خلاصی می یابد و توسعه ی بیش تری پیدا می کند؛ ولی مارکس درمانیفست کمونیسم استدلال می کند که این توسعه فقط منجر به بروز «بحران های گسترده تر و مخرب تر» می شود. البته برخلاف تصور برخی از پیروان مارکس اومعتقد نبود که نظام سرمایه داری با یک فروپاشی عظیم اقتصادی نابود می شود، بلکه اعتقاد داشت کارگرانی که تحت استثمار این نظام هستند آن را سرنگون می کنند. این سرنگونی به دلیل وجود برخی گرایش هادر رشد وگسترش این نظام تسریع وتسهیل می شود. پیشرفت فناوری وتمرکز مالکیت موجب بزرگ تر شدن کارگاه های تولیدی می شود وکارگران نیز درقالب گروه های بزرگ تری تمرکز می یابند وبه همین دلیل راحت ترسازمان می یابند. مسلماً بحران ها نیزدراین روند سهیم هستند، زیرا کارگران را به سمت تندروی سوق می دهند. عامل دیگری هم در این تندروی مؤثر است وآن گسترش شکاف بین سرمایه داران ثروتمند وپیوسته رو به کاهشی است که از قِبَل سرمایه ی خود سود می برند وتوده های فقیری که هردم با خطر بیکاری مواجه اند.
اما با وجود متمرکز شدن مالکیت، بزرگ تر شدن کارگاه های تولیدی وسازمان یافتگی بیش تر کارگران، انتظار مارکس مبنی بر این که طبقه ی کارگر روز به روز تندروتر خواهد شد وسرانجام دست به انقلاب خواهد زد به تحقق نپیوست. اتکای اقتصادی کارگران به کار وسرکوب جنبش های انقلابی که در پی سرنگون کردن نظام سرمایه داری بودندکارگران را مجبوربه پذیرش سرمایه داری کرد. آنها همچنین از طریق سازمان هایشان درساختارهای سیاسی جوامع سرمایه داری ادغام شدند وسیل کالاها و خدماتی که تولیدِ مبتنی برسرمایه داری فراهم آورد آنها را اغوا کرد. به هر حال تا دهه ی 1930 هیچ بحران بزرگی که بتواند نظام اقتصادی سرمایه داری را تهدید کند رخ نداد.

بحران بزرگ دهه ی 1930

از اواسط قرن نوزدهم تا شروع جنگ جهانی اول اقتصاد جهانی رشدی معقول و پایدار، اگر نگوییم بدون بحران، داشت، که این روند در دهه ی 1920 از سر گرفته شد. با وجوداین، اقتصاد جهان پس از خاتمه جنگ جهانی اول وضعیت متزلزلی پیدا کرد. سیطره ی مالی ثبات آفرین بورس لندن به تاریخ پیوسته و در طول دهه ی 1920 روابط اقتصادی بین المللی دچار بی سامانی و بی ثباتی شده بود. علاوه براین، جنگ و پیامدهای آن موجب شده بود که بسیاری ازکشورها، و بیشتر از همه آلمان، زیر بار قرض بروند واقتصادشان چنان ضعیف شود که برای بازپرداخت اصل وفرع وام ها دچار مشکل شوند. بحران بزرگ دهه ی 1930 در چنین فضایی به وجود آمد؛ بحرانی چنان عظیم و عمیق که به گفته ی اریک هابزبام اقتصاد جهانی سرمایه داری را تا مرزفروپاشی پیش برد.
البته در دهه ی 1920 نشانه های فراوانی از بیمار بودن اقتصاد جهانی به چشم می خورد، ولی واقعه ای که آغاز بحران را رقم زد سقوط بورس سهام وال استریت در نیویورک درسال 1929 بود. قیمت سهام نیویورک در اکتبر 1929 سقوط کرد وهمچنان به سیر نزولی خود ادامه داد تا این که در ژوئن 1932 به پایین ترین سطح خود رسید، به نحوی که ارزش سهام از سپتامبر 1929 که قیمت ها در بالاترین سطح بود تا آن زمان بیش از 80 درصد تنزل یافت.
سازوکارهای انباشتی اقتصاد را به رکود کشاند. تولید در سرتاسر جهان صنعتی کاهش یافت و درنتیجه سطح بیکاری به شدت بالارفت که همین خود موجب کم ترشدن تقاضا و درنتیجه کاهش بیشتر سطح تولید شد.
در ایالات متحد بین سال های 1929 تا 1931حجم تولید صنعتی به میزان یک سوم کاهش یافت و در بحبوحه ی بحران یک چهارم کارگران ازکاربیکار شدند. کارگران بیکاردیگر توان پرداخت بهره ی وام های مسکن شان را نداشتند وهمین مسئله قدرت پرداخت بدهی بانک های محلی راکم کرد. مردم دیگر قدرت خرید کالاهای مصرفی، به ویژه خودرو، را نداشتند، به همین دلیل میزان تولید خودرو درآمریکا به نصف رسید وکارگران بیشتری بیکار شدند. به دلیل سطح پایین مزایای دولتی درآن زمان از سویی بیکاریی به نسبت بیکاری در جوامع صنعتی امروزی عذاب آورتر بود وازسوی دیگر بیکاری گسترده قدرت خرید بخش بزرگی ازجمعیت را از بین برد.
این بحران فقط خاص دنیای صنعت نبود وبخش کشاورزی نیزدچار رکود شدید شد. باکاهش تقاضا از طرف مصرف کنندگان و پرشدن انبارها قیمت محصولات کشاورزی سقوط کرد و قیمت چای و گندم به میزان دو سوم وقیمت ابریشم به میزان سه چهارم کاهش یافت. کشاورزان به امید واهیِ حفظ درآمدشان تولید را افزایش دادند، ولی این کارقیمت ها را بیش از پیش پایین کشید. تصاویرآشنای دهه ی 1930 تصویرکارگران بیکار درآمریکا واروپاست که یا مقابل غذاخوری های خیریه صف کشیده اند یا در اعتراض به اوضاع راهپیمایی راه انداخته اند. وضع کشورهایی نظیرآرژانتین، برزیل و وبا یا استرالیا و نیوزلند نیزکه اقتصادهایشان متکی به صادرات مواد غذایی ومواد خام به جوامع صنعتی بود دست کمی از شرایط فلاکت بارآمریکا و اروپا نداشت.
دهه ی 1930 آسیب پذیر اقتصاد جهانیِ سرمایه داری درمقابل بحران را ثابت کرد. البته مشکل بروز بحران نبود، زیرا چنان که دیدیم بحران بخشی از فعل و انفعالات عادی سرمایه داری است، بلکه مشکل سقوط اقتصادهای سرمایه داری در سرتاسر جهان بود که دلیل آن هم گسترش وتعمیق بحران براثر وجود سازوکارهای انباشتی بود. برای این آسیب پذیری می توان سه عامل اصلی برشمرد.
عامل اول رشد عظیم ظرفیتِ تولید بود که درقرن گذشته صورت گرفته بود، بدین معنی که جذبِ حجم عظیم تولیدات به سطح تقاضایی به همان اندازه بالا نیاز داست و این مسئله نه فقط درمورد کالاهای صنعتی، بلکه در مورد مواد غذایی ودیگر کالاهای اولیه نیز صدق می کرد. به تعبیر برخی ناکافی بودن تقاضا برای محصولات از سویی معلول اضافه تولید و از سوی دیگر نتیجه ی مصرف کم تر ازحدکارگرانِ کم مزد بود. در هردوحال، افزایش سطح تولید و افزایش شمارکارگران مشغول به کار دربخش تولید به این معنا بود که اگر مصرف پا به پای تولید حرکت نمی کرد روند سقوط اقتصاد تسریع می شد، زیرا کارگرانی که خود مصرف کننده بودند شغلشان را از دست می دادند.
عامل دوم تقسیم جهانی کار بود که باعث یکپارچگی اقتصاد جهانی شده بود. جوامع صنعتی کالاهای صنعتی تولید می کردند وسایرجوامع مشغول تولید مواد غذایی ومواد اولیه بودند. هروقت تقاضا درجوامع صنعتی کاهش می یافت تولید کنندگان کالاهای اولیه که به این کشورها کالاهایی مثل گوشت گاو، قهوه یا شکر صادر می کردند شاهد کاهش فروش وتنزل قیمت ها و درآمدهایشان بودند و زمانی که درآمد آنها تنزل می یافت بازارهای خارجیِ کالاهای صنعتی نیز راکد می شد. برخی مورخان معتقدند که بحران اقتصادی ابتدا درکشورهای تولید کننده ی کالاهای اولیه آغاز شد وسپس به جوامع صنعتی سرایت کرد، در حالی که برخی دیگر معتقدند که روند گسترش بحران برعکس بوده است. ولی در هردوحال، بحران در یک گروه از کشورها ناگزیر به گروه دیگر سرایت می کرد و سپس این روند مدام تکرار می شد. پس یکپارچگی اقتصاد جهانی یکی دیگر از سازوکارهایی بود که باعث تشدید بحران شد.
عامل سوم تنش بین تجارت بین المللی وحمایت از صنایع داخلی بود. بریتانیا درمقام اولین کشورصنعتی جهان سیاست هایی برای تجارت آزاد اتخاذ کرده بود که شمار بازارهای محصولاتش را به حداکثر رسانده بود. ولی کشورهای دیگر وقتی صنعتی شدند ناگزیر به سیاست حمایت ازصنایع داخلی روی آوردند، زیرا صنایع نوپایشان برای استحکام و استقراربه حمایت نیاز داشت وبعد هم که رشد رقابت بین المللی نیاز بیشتری را برای حمایت از صنایع داخلی ایجاد کرد. با وجود این، سیطره ی اقتصادی بریتانیا و رشداقتصاد جهانی موجب حفظ تجارت آزاد تا شروع جنگ جهانی اول شده بود، ولی پس از این جنگ، و تا حدودی به دلیل این، سیطره ی بریتانیا براقتصاد جهانی خاتمه یافت و رشد پایدار اقتصادی را متزلزل ساخت.
هر زمان که تولید داخلی با بحران مواجه می شد وسوسه ی حمایت از اقتصاد ملی در برابر رقابت خارجی به جان دولت ها می افتاد و به محض این که کشوری مبادرت به چنین اقدامی می کرد کشورهای دیگر نیز از او تبعیت می کردند. در این مورد خاص اقدام ایالات متحد دراجرای تعرفه های حمایتی گسترده درسال 1930 باعث شد کشورهای دیگر دست به معامله به مثل بزنند. علاوه براین، تقسیم جهان در قرن نوزدهم بین امپراتوری های رقیب از سویی جوامع صنعتی را دچار توهم خودکفا بودن کرد و از سوی دیگرساختارهای حاضر وآماده ایی را برای آنها به ارمغان آورد که توانستند در پس آنها پناه بگیرند. نتیجه ی این شرایط کاهش تصاعدی حجم تجارت جهانی بود که به بحران بزرگ بیش تر دامن زد.
بحران بزرگ اقتصاددانان را به تدوین یک رشته سیاست های جدید برای جلوگیری از بروزچنین بحرانی در آینده واداشت. دولت ها عادت داشتند در واکنش به بحران هزینه های خود را کاهش یا مالیات ها را افزایش دهند تا درشرایطی که کاهش فعالیت های اقتصادی موجب کاهش درآمدهای مالیاتی می شد بتوانند حساب هایشان را تراز کنند. اما جان میناردکینز پیشنهاد کرد دولت ها از طریق تزریق تقاضا به اقتصاد، وام گیری و هزینه کردن، یا کاهش مالیات ها به مقابله با گرایش اقتصاد به بحران بپردازند. این سیاست های «کینزی» در اواخر دهه ی 1930 تأثیرات چندی دربرخی کشورها داشت، اما آنچه اقتصاد جهانی را از بحران بیرون کشید در واقع هزینه های کلانی بود که جنگ جهانی دوم بردولت ها تحمیل کرد.

از رونقِ پس از جنگ تا بحران جدید

در طول ربع قرن پس ازپایان جنگ جهانی دوم واقعاً به نظر می رسیدکه بالاخره خصلت بحران زایی نظام سرمایه داری مهار شده است. معلوم شده بود که هراس ازبالارفتن مجدد سطح بیکاری در دوران پس از جنگ بی اساس است. دولت ها تصور می کردندکه حال دیگر می دانند چگونه با اجرای سیاست های کینزی نگذارند بحران ها از کنترل خارج شوند، هر چند رشد اقتصادی پایدار دراین دوره احتمالاً هیچ ربطی به مهارت های اقتصادی آنها نداشت، زیرا دولت ها اغلب بی موقع در اقتصاد دخالت می کردند و همان قدر در تقویت چرخه ی رونق و رکود اقتصاد نقش داشتند که در مقابله با آن. آنچه موجب روتق اقتصادی این دوره شد به عوامل دیگری بر می گشت.
صرفِ هزینه های هنگفتِ دوران جنگ در واقع متوقف نشده بود، زیرا ایالات متحد هم اینک درگیر جنگی جدید، یعنی جنگ سرد با اتحاد شوروی، بود. این جنگ نه فقط موجب صرف هزینه های نظامی در خارج از کشور شد، بلکه ایالات متحد را بر آن داشت تا به احیای اقتصاد ژاپن وکشورهای اروپایی که در خط مقدم جنگ سرد بودند کمک کند. جنگ سرد همچنین به مسابقه ی فضایی بین دوابرقدرت انجامید، زیرا ایالات متحد پس از آن که شوروی گاگارین را به فضا فرستاد هزینه ی هنگفتی خرج برنامه ی فضایی خود کرد. این پویاییِ توسعه طلبانه ای بود که باحمایت گرایی انزواطلبانه ی دوره ی بین دو جنگ جهانی کاملاً تفاوت داشت. بزرگ ترین اقتصاد دنیا هم اینک داشت رشد اقتصادی را به سرتاسر جهان سرایت می داد.
پیشرفت فناوری موجب افزایش شدیدتولید شد، ولی بحران اضافه تولید بروز نکرد، زیرا تقاضای مصرف کنندگان نیزهمزمان مدام بالا و بالاتر می رفت. بر اثر افزایش بهره وری، قیمت کالاها به اندازه ای پایین آمد که کارگرانی که آنها راتولید می کردند نیزتوان خریدشان را پیدا کردند. مثلاً حتی اقشار پایین جامعه نیز می توانستند مالک خودرو باشند. افزایش بهره وری همچنین موجب بالا رفتن دستمزد کارگران شد و اشتغال کامل قدرت چانه زنی کارگران را به حداکثر رساند.
با وجود این، بخش اعظم این رشد به ضرر جوامع دیگر تمام شد. ثروت و رونق جوامع صنعتی به قیمت های پایینِ محصولات اولیه ی وارداتی ازسایرجوامع بستگی داشت. در این میان قیمت پایین نفت از همه مهم تر بود، زیرا نفت علاوه براین که سوخت مورد نیاز آنها را تأمین می کرد ماده ی اصلی طیف وسیعی از مواد مصنوعی نیز بود. این مواد مصنوعی جایگزین محصولات «طبیعی» جهان سوم شدند وقیمت ها را بیش از پیش پایین کشیدند. بدین ترتیب منسوجات مصنوعی جدید تقاضا برای پنبه را بسیار کاهش داد. رابطه ی قیمت کالاهای صنعتی ومحصولات اولیه به ضررتولیدکنندگان محصولات اولیه تغییر کرد، به نحوی که درسال 1970 هزینه ی کالاهای صنعتی برای این عده یک سوم برابرِ سال 1951 تمام می شد.
در دهه ی 1970 اوضاع تغییر کرد، زیرا چرخه های مطبوعی که موجب رشد اقتصادی در طول دودهه ی گذشته شده بود به دلیل رکود اقتصاد در سرتاسر جهان به دور باطل تبدیل شدند. نمونه ی بارز این وضعیت بالارفتن قیمت بسیاری ازمحصولات اولیه، به ویژه نفت، بود که مدام هزینه ها وقیمت خرده فروشی را افزایش داد وموجب کاهش سودآوری و سطح دستمزدهای واقعی شد و درنتیجه قدرت خرید را کاهش داد.
افزایش دستمزدها از سودآوری شرکت ها کاست که یک علت آن تداوم رشداتحادیه ها و رقابت بین آنها بود وعلت دیگرش هم آن بود که کارگران به سبب بالارفتن قیمت ها ومالیات ها خواستار افزایش سطح دستمزدها بودند تا بتوانند سطح زندگی خود را حفظ کنند. مشکل دیگر این بود که هزینه های نظامی و واردات آمریکا جهان را غرق دلارهایی کرده بود که نظام مالی بین المللی موجود که برنرخ ارز ثابت استوار بود دیگر توان جذب آنها را نداشت.
نتیجه ی این وضعیت بروز بحرانی بود که ماهیت کاملاً متفاوتی با بحران دهه ی 1930 داشت. در دهه ی 1930 سطح تقاضا فرو نشسته بود، ولی حالا تقاضای بیش از حد وجود داشت واین تقاضا قیمت ها و دستمزدها را بالا کشید. علاوه براین، شناور شدن نرخ ارز پس از فروپاشی نظام نرخ ارزثابت نظارت های پولی برای کنترل تورم را کاهش داد، چرا که حال دولت ها برای حفظ ارزش پول خود به منظور تثبیت نرخ های ارز کمتر از گذشته زیر فشار بودند.
افزایش رقابت های بیین المللی بحران را تشدید کرد. احیای اقتصادهای آلمان و ژاپن پس از تحمل خسارات فراوانِ ناشی از شکست درجنگ جهانی دوم صنایع مدرن وبسیار کارایی را به چرخه ی تولید وارد کرد. این امرفشار مضاعفی برمنابع جهان وارد آورد و بحران اضافه تولیدِ جدیدی ایجاد کرد. بالا رفتن دستمزدها وقیمت مواد خام به دلیل افزایش تقاضا و به دنبال آن اضافه تولیدی که قیمت کالاهای صنعتی را کاهش دادکسب سود را برای شرکت ها به مراتب دشوارتر ساخت.
تاثیری که ژاپن بر سودآوری صنایع جوامع صنعتی قدیم داشت بسیار ویران کننده بود، زیرا در ژاپن دولت و بخش صنعت همکاری بسیار مؤثری برای اجرای سیاست های درازمدتی داشتند که به منظور ایجاد صنایع جدید وتسخیر بازارها طراحی شده بود، علاوه بر این که بهره وری ژاپن بسیار بالاتر بود. در واقع کشورهایی که در مواجهه با این بحران دچار مشکل شدند جوامع صنعتی قدیم بودند. چنان که در فصل 3 دیدیم رشد سرمایه داریِ مدیریت شده در این جوامع باعث شده بود سازوکارهای بازار که می توانستند سریعاً به این نوع تحولات پاسخ بدهند وصنایع را اقتصادی کنند یامحدود شوند یا جای خود را به سازوکارهای دیگری بدهند. واکنش مؤثر به این بحران در دهه ی 1980 صورت گرفت که دولت ها اقتصاد خود را مجدداً بر محور بازار استوار کردند.

بی ثباتی

پس از دهه ی 1970 فضای جدیدی برجهان حاکم شد که مشخصه ی آن میزان رشد کندتر، ثبات کم تر و بحران های مکرر بود. میزان رشد اقتصادی کشورها در ربع آخرقرن بیستم نصف ربع قرن گذشته اش بود. علاوه براین، میزان رشد کشورها با یکدیگرتفاوت فاحش داشت، مثلا کشورهایی نظیراسترالیا، ایرلند و هلند درطول دهه ی 1990 رشد بسیار سریع تری نسبت به دهه ی 1980 داشتند، ولی کشورهای دیگری که گروهی به مراتب بزرگ تر را تشکیل می دادند، نظیر آلمان، ایتالیا، ژاپن، کره و سوییس رشد کندتری داشتند. البته کشورهای زیادی اکثر اوقات در لبه ی بحران بودند، ولی باترکیدن حباب رشد حتی اقتصادهای ملی قوی نیز دچار مشکل شدند. علاوه بر این، بحران می توانست به راحتی از کشوری به کشور دیگر سرایت کند، چنان که بحران 98-1997 در اقتصادهای به ظاهرقدرتمند آسیای شرقی شروع شد، اما بعد به روسیه وسپس برزیل سرایت کرد.
فضا فضای رقابت های شدید بین المللی بود. چنان که دیدیم رشد رقابت های بین المللی یکی ازفرایندهایی بود که به کاهش سودآوری درجوامع صنعتی قدیم در طول دهه ی 1970 منجر شد. کاهش سودآوری هم شرکت ها را وادار ساخت برای کسب سود بیشتر به دنبال نیروی کار ارزان تر درنقاط دیگر بگردند. با گسترش اشتغال صنعتی به نقاط دیگر جهان، چه در بخش تولید و چه دربخش خدمات، رقابت بین المللی بیش از پیش تشدید شد. فروپاشی آخرین امپراتوری بزرگ، یعنی اتحاد شوروی، کشورهای اروپای شرقی را قادر ساخت تا حجم قابل ملاحظه ی نیروی کار ارزان خود را وارد جهان سرمایه داری کنند. ورود چین به جهان سرمایه داری نیزحداقل یک چهارم جمعیت جهان را به اقتصاد جهانی سرمایه داری وارد کرد.
چنانچه تقاضای جهانی پا به پای عرضه ی کالا افزایش می یافت بازارها می توانستند تولیدات بیش تری را که نتیجه ی بالا رفتن ظرفیت تولید وتسریع پیشرفت های فناوری بود جذب کنند، ولی این طور نشدف زیرا یکی از دلایل ایجاد مراکز جدیدِ تولید دسترسی به نیروی کار ارزان بود ودستمزدهای پایین نمی توانست تقاضای مصرف را بالا ببرد. وام دادن پول بازیافت شده ی نفت به کشورهای جهان سوم ابتدا مصرف را دراین کشورها افزایش داد، ولی بالا رفتن میزان بهره چنان بدهی های دراز مدت کمرشکنی براین کشورها تحمیل کرد که بخش اعظمی ازدرآمدهای ملی آنها فقط صرف بازپرداخت اصل و فرع وام ها می شد. چنان که در فصل 5 دیدیم نابرابری های بین المللی مدام افزایش می یافت ودر نتیجه مصرف بیش از پیش درجوامع صنعتی مستقر جهان، یعنی آمریکا، اروپا و هم اینک خاور دور متمرکز می شد.
با وجود این، تقاضای مصرف دراین کشورها نیز متزلزل بود. شرکت ها هزینه های مربوط به دستمزدها را کاهش دادند تا حداقل بتوانند با واردات ارزان قیمت ازکشورهای تازه صنعتی شده رقابت کنند و در نتیجه دستمزدهای واقعی و به تبع آن قدرت خرید نیزکاهش یافت.
خصوصی سازی پوسته ی حفاظتی کارکنانِ بخش دولتی را پاره کرد و آنان را درمعرض ناملایمات بازار آزاد نیروی کار قرار داد. منحی نیروی کار از«مشاغل خوبِ» بخش تولید به سمت کارهای خدماتی کم مزد میل کرد. افزایش میزان بیکاری در بسیاری ازکشورها تقاضای مصرف را باز هم کمتر کرد. دولت ها هم راستا با سیاست های اقتصادیِ ما بعد کینزی کمتر از قبل مایل به خرج کردن و بیش تر ازقبل دلمشغول تر از بودجه هایشان بوده اند. بنابراین مصرف جهانی همگام با تولید جهانی رشد نکرده واضافه تولید تهدیدی همیشگی برای سودآوری، سطح دستمزد و اشتغال بوده است.
جستجوی نیروی کار ارزان کار ازکشور یکی از راهکارها برای جبران کاهش سودآوریِ تولید بود، ولی راهکاردیگر به گفته ی آریگی خارج کردن سرمایه از بخش تولید و واردکردن آن به بازار سفته بازی سهام، ارز وابزارهای مشتقه ی مالی بود. چنان که در فصل 5 دیدیم حجم کلانی ازپول بین کشورها جریان یافت و این روند به صورت منبع جدیدی برای بی ثباتی اقتصاد جهانی سرمایه داری درآمد که نهایتاً به بحران آسیای شرقی در سال 1997 انجامید.
سرمایه گذاران که به امیدکسب سود از محل سرمایه گذاری در «بازارهای نوظهور» سرمایه های کلانی را به اقتصادهای ظاهراً قوی آسیای شرقی انتقال داده بودند در سال 1997 به دلیل هراس از بی ثباتی اقتصاد تایلند سرمایه های خود را از این کشور بیرون کشیدند. این مسئله نیزخود موجب سقوط قیمت سهام ونرخ ارز شد و بانک ها را فلج کرد. درمالزی، اندونزی، هنگ کنگ وکره ی جنوبی نیز روند زنجیره ای مشابهی اتفاق افتاد. اما بحران به این منطقه ختم نشد و به روسیه وبرزیل نیز سرایت کرد، زیرا سرمایه گذاران پول خود را از هر اقتصادی که به نظرشان ضعیف می آمد بیرون می کشیدند. رکودی که پس از این بحران گریبانگیرکشورهای بحران زده شد نه فقط اقتصادهای آنها را ویران کرد، بلکه تأثیر نامطلوبی براقتصاد کل کشورهای جهان داشت، زیرا با کاهش تقاضای مصرف در آسیای شرقی، برای نمونه، صادرات محصولات کشاورزی و هواپیما ازآمریکا به این منطقه نیزکمتر شد.
بحران آسیای شرقی از دو جهت بی ثباتی جدید نظام اقتصاد جهانی سرمایه داری را نشان داد. هراسی که سرمایه گذاران را به خارج ساختن سرمایه هایشان از تایلند واداشت علتش یا حداقل یکی ازعلت هایش آن بود که سودآوری درمعرض تهدید قرارگرفته بود و منشأ این تهدید هم افزایش میزان رقابت دراین منطقه بر اثرازدیاد تولید کنندگان انواع و اقسام کالاها، از ریزپردازنده گرفته تا فولاد وخودرو، بود. از سوی دیگر انسجام ویکپارچگی نظام مالی بین المللی واین مسئله نیزکه پول اکنون به راحتی می توانست وارد اقتصادهای ملی یا ازآنها خارج شود این بحران را تشدید کرد. اضافه تولید، افزایش رقابت بین المللی و تحرک پول دست به دست یکدیگر دادند وبحرانی را ایجاد کردندکه بیش از یک سال از کشوری به کشور دیگر سرایت می کرد.

رونق فناوری اطلاعات

انقلاب فناوریِ اطلاعات وارتباطات ظاهراً راه فراری از این بی ثباتی به عصرجدیدی از رشد اقتصادی فراهم آورد، آن هم نه فقط به دلیل حجم سرمایه گذاری در «سیلیکون ولی ها»(1) وتولید محصولات سخت افزاری ونرم افزاری جدید، بلکه همچنین به این دلیل که این محصولات می توانستند بهره وری بسیاری ازصنایع موجود را بالا ببرند. طبق گزارش سازمان توسعه و همکاری های اقتصادی «فناوری اطلاعات وارتباطات درحال متحول ساختن فعالیت های اقتصادی است، مانند همان نقشی که موتوربخار، راه آهن وبرق درگذشته ایفا کردند» شکی نیست که این فناوری با دستاوردهای خود از قبیل وازه پردازها، رایانه های کنترل کننده ی تولید، ماهواره های ثابت بر روی یک نقطه، تلفن های همراه، شبکه ی جهانی اینترنت، تجارت الکترونیکی و کاراز راه دور جنبه ی کاری زندگی مردم را دگرگون ساخته است. طبق گزارش سازمان توسعه وهمکاری های اقتصادی، سرمایه گذاری دربخش فناوری اطلاعات وارتباطات یقیناً به رشد اقتصادی دربسیاری ازکشورها، به ویژه استرالیا وفنلاند وبیش تر ازهمه ایالات متحد، در دهه ی 1990 کمک کرده است.
با همه ی این اوصاف راه فراری از چرخه ی رونق و رکود که به دفعات درتاریخ سرمایه داری رخ داده است وجود نداشت وگواه این قضیه نیزتجارت الکترونیکی بود. شرکت اینترنتی لَست مینیت دات کام نمونه ی بسیار خوبی است. این شرکت درسال 1998 و برمبنای ای تفکر شکل گرفت که با بهره گیری از اینترنت می توان با شرکت های خدمات مسافرتی رقابت کرد، زیرا این شرکت ها به راحتی نمی توانستند خدمات فروش نرفته ی خود را به مشتریانی که منتظرتخفیف های دقیقه ی آخر بودند بفروشند، در ماه مارس 2000، یعنی در اوج رونق شرکت های اینترنتی، سهام این شرکت با قیمت هر سهم 3/80 پوند دربورس سهام عرضه شد وهمین امر ارزش بازارِ آن را حتی بیشتر از شرکت های کاملاً شناخته شده و سودآور بالا برد. قیمت سهام شرکت خیلی سریع به بیش از 5 پوند به ازای هر سهم رسید و مؤسسان شرکت ظاهراً به جمع میلیونرهای اینترنتی پیوستند، ولی ظرف یک هفته باد حباب شرکت های اینترنتی خالی شد وقیمت سهام شرکت سقوط کرد و درماه سپتامبر 2001 به 17 پنس رسید. شرکت اگر چه در تحقق اهداف اولیه اش موفق نبود توانست باتبدیل خود به یک آژانس مسافرتی اینترنتی واستفاده از سرمایه ای که به واسطه ی عرضه ی عمومی سهام در بورس به دست آورده بود شرکت های دیگر را بخرد. پیش بینی می شد که این شرکت بتواند در سال مالی 2002-2003 برای اولین بار کمی سود ببرد.
شرکت لست مینیت دات کام با سایر شرکت های اینترنتی این تفاوت را داشت که توانست به بقای خود ادامه دهد، ولی از بسیاری جهاتِ دیگر همان روند جاری دردوران رونق این نوع شرکت ها را طی کرد. این شرکت سرمایه ی اولیه ی خود را از طریق سرمایه گذاری مخاطره آمیز تأمین کرد و درابتدا تأمین منابع مالی مورد نیاز برای ادامه ی فعالیت برایش دشوار بود، ولی پس ازتبلیغات وسیع رسانه ای بانک ها بر سرِ امتیازعرضه ی عمومی سهام آن در بورس با یکدیگر وارد رقابت شدند. زمانی که شرکت سهام خود را (از طریق بانک مورگان استنلی) به بازارعرضه کرد، با این که پیش بینی می شد در آن سال 20 میلیون پوند ضرر بدهد، پذیره نویسی سهام آن 47 برابر بیش تر ازحجم سهام قابل عرضه بود. قیمت سهام این شرکت بر مبنای عواید مورد انتظار نبود، بلکه برمبنای سود حاصل از افزایش قیمت سهام در دوره ی رونق بورس بود. رقابت جنون آمیزی که هم بر سر استفاده از خدمات و هم بر سرخرید سهام این شرکت درگرفت علتش ازیک سو میل شدید برای عقب نماندن از قافله بود، ضمن این که سرخوشی ناشی از ورود یک فناوری جدید پرجار وجنجال به بازار نیز به این رقابت دامن می زد. همچون هرحباب دیگری برخی سرمایه گذاران بالاخره به این نتیجه رسیدند که قیمت ها از آنچه هست بالاتر نخواهد رفت وبه نقد کردن سودهای حاصله روی آوردند. زمانی که دراین حیطه نیز معیارهای معمولِ سودآوری مبنا قرارگرفت عدم سودآوری در آینده ی قابل پیش بینی باعث سقوط قیمت ها تا حد صفر شد.
صنعت مخابرات نیز دوره ی رونق مشابهی را گذراند، هر چند سقوط آن تا این حد فاجعه آمیز نبود. در بریتانیا خصوصی سازی موجب حذف محدودیت های بخش دولتی شده بود و شرکت مخابرات بریتانیا با هدف تبدیل شدن به یک شرکت جهانی اقدام به خریدهای کلان کرد. این شرکت مبادرت به خرید شرکت هایی درسایرکشورهای جهان کرد، کوشید با شرکت های بزرگ آمریکایی ادغام شود و بر سر کسب مجزا اپراتورهای تلفن همراه با شرکت های دیگر به رقابت پرداخت. این اقدام آخر برای همه ی شرکت های دخیل فاجعه آمیز بود، زیرا دولت ها مجوز اپراتوری تلفن همراه را به مزایده می گذاشتند و از این طریق 22/5 میلیارد پوند دربریتانیا و31 میلیارد پوند درآلمان بابت مجوزها پرداخت شد، درحالی که شرکت های خریدار فقط از روی حدس و گمان می توانستند سود آینده ی خود را محاسبه کنند. نتیجه این شد که شرکت های مخابرات زیر بار بدهی های سنگین کمر خم کردند. بدهی شرکت مخابرات بریتانیا به 28 میلیارد پوند رسید واین شرکت برای کاهش سطح بدهی هایش تا میزان قابل پرداخت مجبور شد شرکت های خارجی خریداری شده واپراتوری تلفن همراهش را بفروشد و ضرر و زبان هنگفتی را از این بابت متحمل شد.
یکی از رقبای بزرگِ شرکت مخابرات بریتانیا شرکت وُرلدکام، دومین شرکت بزرگ تلفنِ راه دور و بزرگ ترین شرکت تأمین خطوط اینترنت درایالات متحد، بود. ورلدکام در اوج رونق خود 180 میلیارد دلار ارزش و 80 هزار کارمند داشت، ولی در ماه ژوییه ی 2002 پس از آن که فاش ساخت سود خود را حدود 9 میلیارد دلار بیش تر ازمیزان واقعی ثبت کرده است اعلام ورشکستگی کرد. ازآنجایی که اعلام ورشکستگی ورلدکام بلافاصله بعد از رسوایی مشابه شرکت انران اتفاق افتاد مطبوعات علاقه ی زیادی به تقلب های حسابداری این شرکت نشان دادند و همین مسئله باعث شد که ابعاد دیگرماجرا پنهان بماند. وُرلدکام که درابتدا یک شرکت کوچک تلفن در می سی سی پی بود طی پانزده سال فعالیت خود 60 شرکت دیگر را تصاحب کرد، تا این که نهادهای نظارتی دولت آمریکا ودولت های اروپایی مانع از توسعه ی بیشتر آن شدند، زیرا از آن هراس داشتند که طرح ادغام آن با شرکت اسپرینت درصورت اجرا گلوگاه جهانی ترافیک اینترنت را به دست این شرکت بیندازد. در واقع میزان ظرفیت بانِد عریضی که ورلدکام خریداری کرده بود با توجه به میزان تقاضای موجود در آن زمان توجیه پذیر نبود، ضمن این که این شرکت با رقابت فزاینده از طرف شرکت های تازه وارد به بازارتلفن راه دور وتلفن همراه رو به رو بود.
ماجرای وُرلدکام نیزدوباره همان حکایت توسعه ی بیش ازحد، افزایش رقابت، ظرفیت مازاد، بدهکاری، درآمدناکافی وعدم سودآوری بود.
انقلاب فناوری اطلاعات وارتباطات موجب تسریع رشد اقتصادیِ برخی کشورها شد وسود زیادی برای حداقل برخی ازساکنان این کشورها داشت، ولی مشکلات اقتصاد جهانیِ سرمایه داری را حل نکرد. بخش فناوری اطلاعات وارتباطات نیزهمان چرخه ای را طی کرد که قبلاً سایرصنایعِ متحول شده براثر پیشرفت های فناوری طی کرده بودند، یعنی چرخه ی بسط، تولید اضافه، افزایش رقابت ها وقبض. فناوری اطلاعات وارتباطات همچنین با فراهم ساختن امکان جا به جایی سریع تر مقادیر بیشتر پول در سرتاسر جهان نقش بی همتایی در بی ثباتی سرمایه داری ایفا کرد.

جهان رو به انقباض؟

هم اینک برخی مفسران مسائل اقتصادی از این که اقتصاد جهانی در حال ورود به دوره ی انقباضی کاهش قیمت هاست ابرازنگرانی می کنند. چنانچه قیمت ها کاهش یابد، که بایدگفت حداقل درمورد قیمت کالاها همین طوربوده است، این امر باعث می شود که مردم پول خرج نکنند، زیرا می دانند که کالاها در آینده باز هم ارزان تر خواهند شد. این مسئله بنگاه های تجاری را نیزاز خرید ماشین آلات جدید باز می دارد. اگر مصرف کنندگان وبنگاه های تجاری کم تر خرج کنند مشکل مزمن اضافه تولید حادتر خواهد شد؛ سودآوری کم تر می شود، سرمایه گذاری کاهش می یابد وسطح بیکاری بالا می رود. در چنین وضعیتی یا مردم پولِ باز هم کمتری برای خرج کردن دارند یا به دلیل افزایش عدم امنیت تمایلی به این کار ندارند. چنین دورباطلی می تواند منجر به کاهش تصاعدی فعالیت اقتصاد شود.
انقباض تصاعدی از این نوع در ژاپن مشاهده شده است. قیمت های سربه فلک کشیده پس از ده ها سال رشد اقتصادی حبابی ایجاد کرد که دراوایل دهه ی 1990 ترکید. از آن زمان تاکنون تقاضای داخلی کاهش یافته، قیمت ها پایین آمده وسطح بیکاری بالا رفته است. مردم که روز به روز بیش تر نگران آینده می شوند به پس انداز بیش تر ومصرفِ کم تر روی آورده اند وکاهش قیمت ها انگیزه ای شده تا مردم خریدهای خود را به تعویق بیندازند. دراین میان تلاش های دولت نیز برای افزایش سطح تقاضا از طریق کاهش میزان سود بانکی وافزایش هزینه های دولتی تا به حال بی نتیجه بوده است.
در ابتدا به نظر می رسید که ژاپن یک مورد خاص باشد، زیرا ژاپنی ها اصولاً رسمشان است که قسمت زیادی از درآمد خود را پس انداز کنند، ضمن این که جای نسبتاً خالی یک دولت رفاه اتکای «روز مبادایی» آنها به پس اندازهایشان را بیش تر کرده است. دراین جا به وضوح شاهد یک دور باطل هستیم، زیرا کمتر خرج کردن منجر به بالارفتن سطح بیکاری می شود، که این مسئله خود عدم امنیت بیشتری ایجاد می کند و منجر به پس انداز بیشتر می شود، والی آخر.
با وجود این، آلمان هم که دارای شکل خاصی از یک دولت رفاه بسیار پیشرفته و جاافتاده است اخیراً وارد مسیر انقباضی شده است. البته آلمان را نیز، با توجه به هزینه های کلان اتحاد مجددیا انعطاف ناپذیری بازار کارش، یک مورد خاص دانسته اند. به هرحال اگر دو اقتصاد بزرگ و نسبتاً متفاوت دچار چرخه های انقباضی شده اند حتماً این مشکل عام تر از آن است که بعضی ها تصور می کنند.
اما اگر فرض بالا را قبول کنیم این سؤال پیش می آید که چرا چنین چرخه هایی دربریتانیا ایجاد نشده است؟ بریتانیا ظاهراً در این مورد «از قانون جاذبه تبعیت نمی کند» ومصرف کنندگان همچنان بیش تر وبیش تر پول خرج می کنند. پولی که خرج خدمات می شود، یعنی بخشی که قیمت هایش مدام رو به افزایش است، سهم بسزایی درحفظ سطح استغال در این بخش کاربَر داشته، ضمن این که گسترش اعتبارات نیز نقش مهمی در رشد مصرف در این بخش داشته است. صنعت خدمات مالیِ بسیار پیشرفته ورقابتی بریتانیا راه های جدیدی برای اعطای اعتبارپیدا کرده است، که یکی از تازه ترین راه ها اعطای وام در ازای وثیقه ی ارزش افزوده ی مسکن است. مشکل اضافه تولید موقتاً با اضافه مصرفِ توأم با بدهکاری حل شده است.
اما مردم که نمی توانند تا ابد خود را بدهکار سازند. مردم اگر وضعیتشان تغییر کند ممکن است ناگهان از صرافت قرض کردن وخرج کردن بیفتند، ودربریتانیا وضعیت مردم واقعاً به وضوح درحال تغییراست، چرا که مالیات ها و شهریه ی دانشگاه ها افزایش یافته و چشم انداز فعالیت صندوق های بازنشستگی تیره شده است. افزایش بدهکاری فقط مدتی می تواند سطح تقاضا را حفظ کند، زیرا زمانی که مردم دیگر ازعهده ی وام گیری و پرداخت قسط های سنگین برنیایندکم تر خرج می کنند وآن گاه خط یک انقباض بسیار ناگهانی و گسترده به وجود خواهد آمد.
ترکیدن حباب های فناوری اطلاعات و ارتباطات و بورس های سهامِ وابسته به آن این مشکلات را به مراتب وخیم تر کرد. به موازات رشد این حباب ها، پیدایش محصولات جدید وسود بالا درصنعت خدمات مالی وسرخوشی ناشی از افزایش سرمایه های شخصی موجب شد مردم بیشتر خرج کنند. سپس ترکیدن این حباب منجر به انقباض اشتغال ودرآمدها درصنعت ارتباطات وخدمات مایل شد. این مسئله همچنین باعث شد بسیاری از مردم نه تنها قسمت زیادی از پس اندازهایشان را از دست بدهند بلکه انتظار مستمری های کمتری داشته باشند، زیرا صندوق های بازنشستگی نیز ضرر وزیان های کلانی متحمل شده اند. چنانچه حباب قیمت مسکن نیز بترکد احتمالاً شاهد سلسله اتفاقات مشابهی خواهیم بود.
انتظار می رود که تمامی این وقایع اولویت مردم را از خرج کردن به پس انداز کردن تغییر دهد. علاوه بر این، دولت هایی که برنامه ی مخارج خود را بر اساس افزایش درآمدهای مالیاتیِ حاصل از رشد اقتصادی تنظیم کرده اند هم اینک مجبورند یا هزینه های خود را کاهش دهند، یا میزان مالیات ها را بالا ببرند یا بیش تر قرض کنند، که عواقب همه ی این سیاست ها پایین آمدن سطح تقاضای مصرف کنندگان خواهد بود. کاهش مصرف منجر به عمیق تر شدن شکاف بین تولید ومصرف می شود که نتیجه ی آن تشدید روزافزون مشکل اضافه تولید / کسرمصرف خواهد بود.

آخرین بحران؟

وارد نشدن اقتصاد جهانی سرمایه داری به دوران جدیدِ رشدِ پایدار و باثبات، رسوایی های مالی انران و ورلدکام، ترکیدن حباب های مالی گوناگون وپیش بینی این که اقتصاد جهانی درآینده درسراشیب انقباض می افتد موجب شده برخی اظهار عقیده کنند که نظام سرمایه داری درمعرض خطر فروپاشی وسقوط در ورطه ی آخرین بحران است.
در این میان آنچه از همه جدی تر به نظر می رسید رسوایی های مالی انران و ورلدکام بود، زیرا این دو اتفاق بنیان هنجارساز سرمایه داری راتهدید کرد. پس از این اتفاقات می شد چنین نتیجه گرفت که اگر مدیرانی که حق خرید سهام را دارند با تقلب سود شرکت را بیش از میزان واقعی نشان می دهند پس آمار وارقام منتشر شده درمورد سود شرکت ها دیگر قابل اعتماد نیست و درعین حال همدستی شرکت های حسابرسی با این مدیران حکایت از ناکارآمد سازوکارهای در نظر گرفته شده برای جلوگیری از چنین سوءاستفاده هایی دارد. اخیراً هم که مشخص شده بسیاری از بانک های وال استریت درمشورت دادن به مشتریانی که قصد سرمایه گذاری درشرکت هایی را داشته اند که این بانک ها در آنها ذی نفع بوده اند جانب بی طرفی را رعایت نکرده اند. از این همه می توان چنین نتیجه گرفت که اطلاعات وتوصیه هایی که مبنای تصمیم گیری سرمایه گذاران است قابل اعتماد نیست. با این حساب می توان گفت که درقلب نظام سرمایه داری پایه های اعتماد به رویه های حاکم بر بازار سرمایه سست شده است.
اما نباید فراموش کرد که رسوایی های مالی از مشخصه های همیشگی نظام سرمایه داری بوده است، انگیزه ی یک سرمایه دار واقعی انباشت پول بدون توجه به اصول اخلاقی است وهمین تمایل خیلی وقت ها برخی افراد را برآن می دارد تا قوانین وقواعد را یا به نفع خود تفسیر کنند یا آنها را زیر پا بگذارند. تنها در زمان ترکیدن حباب هاست که رویه های تقلب آمیزی که پنهان کردنشان در زمان رونق آسان بوده ناگهان بر ملا می شوند. آنگاه دولت ها خلافکاران را تنبیه ونظارت های بیش تری اعمال می کنند، یعنی همین اتفاقی که درحال حاضر درایالات متحد درجریان است. این اقدامات حتی اگرنتواند جلوی بروز رسوایی های مالی درآینده را بگیرد زیرا در تنظیم قوانین همواره ابهامات و راه گریزهایی باقی می ماند که امکان رفتار تقلب آمیز را فراهم می آورد- می تواند اعتماد کافی برای از سرگیری فعالیت عادی بازار را اعاده کند.
به هرحال تاریخچه ی سرمایه داری آکنده از بحران هاست و دوره های رشدِ با ثبات اقتصادی بیش تر استثنا هستند تا قاعده. ربع قرن رشد اقتصادیِ نسبتاً با ثبات پس از سال 1945 این تفکر را درنسل پس از جنگ ایجاد کرد که رشد با ثبات درنظام سرمایه داری امری عادی است، ولی این دوره درتاریخ سرمایه داری بیش تر یک استثنا بود. وقوع بحران از مشخصه های عادی سرمایه داری است، زیرا چنان سازوکارهای پویا و انباشتی فراوانی دراین نظام وجود دارد که سرمایه داری نمی تواند برای مدتی طولانی با ثبات بماند. جدایی تولید ازمصرف، رقابت بین تولیدکنندگان، تعارض بین سرمایه و نیروی کار، سازوکارهای مالی که ابتدا موجب رشد حباب ها وسپس ترکیدن آنها می شوند، جا به جایی پول از یک فعالیت اقتصادی به فعالیت اقتصادی دیگر همگی منابع بی ثباتی را تشکیل می دهند که از ابتدای پیدایش نظام سرمایه داری از مشخصه های آن بوده و بدون شک درآینده نیز چنین خواهد بود.
حتی بحران های خاص نیز بالاخره خاتمه می یابند. بنابراین اگرمشکل اضافه تولید باشد عدم سودآوریِ منتهی به ورشکستگی و تعطیلی نهایتاً ظرفیت تولید را کاهش می دهد. تولیدکنندگان کارآمدتری که باقی مانده اند سود بیش تری کسب می کنند، تولید را گسترش می دهند، نیروی کار بیش تری استخدام می کنند وسطح تقاضا را بالا می برند. میزان بالای نوآوری در عرصه ی تولید ازمشخصه های اقتصادهای سرمایه داری است وابداع محصولات یا فناوری های جدید بار دیگرموجب افزایش رشد اقتصادی درآینده خواهد شد. بدون شک بروز بحران از مشخصه های همیشگی اقتصادهای سرمایه داری بوده است، ولی توانایی حیرت آور برای از سرگیری رشد پس از خاتمه ی بحران نیز ازمشخصه های آن بوده است.
به هر حال روی دیگر سکه ی بحران در یک گوشه از جهان افزایش رشد در گوشه ی دیگر آن است. بدین ترتیب ورود چین با آن ذخایر عظیم نیروی کار ارزانش به اقتصاد جهانی سرمایه داری رقابت بین المللی را افزایش داده و به تهدیدی برای سودآوری واشتغال در گوشه ی دیگر جهان بدل شده است. با وجود این، خود چین با داشتن نزدیک به یک چهارم جمعیت جهان بالقوه منبع عظیم رشد اقتصاد جهانی درآینده خواهد بود.
کشورهایی که نیروی کار ارزان دارند شاید درابتدا تقاضای زیادی برای مصرف ایجاد نکنند، ولی زمانی که اقتصاد آنها رو به رشد می گذارد می توان انتظار داشت که افزایش تقاضا برای نیروی کار منجر به افزایش دستمزدها وبالارفتن سطح مصرف درآینده شود. چین همین حالا هم علاوه بر این که درحال تبدیل شدن به یک صادر کننده ی بزرگ است دارد به یک وارد کننده ی بزرگ نیزتبدیل می شود.
اگر گزینه ی معتبر دیگری به جای سرمایه داری وجود داشت شاید نشانه های فعلی بحران جدی تر بود. بحران بزرگ دهه ی 1930 نیز قطعاً به همین دلیل وخیم تر بود. در آن زمان اتحاد شوروی داشت بر اساس یک نظام اقتصادی غیرسرمایه داریِ متکی به سوسیالیسمِ دولتی صنعتی می شدو جنبش های قدرتمند سوسیالیستی درجوامع صنعتی سرمایه داری هنوز درحال جذب نیرو بودند ومی خواستند سوسیالیسم را به جای سرمایه داری بنشانند. اما با اضمحلال اقتصادهای متکی به سوسیالیسم دولتی در پایان دهه ی 1980 وضعف جنبش های سوسیالیستی این گزینه ازمیان رفت.
البته منظور این نیست که مخالفت با سرمایه داری کاملاً از بین رفته است. جنبش های ضد سرمایه داری هنوز وجود دارند و به شیوه های مختلف حضورخود را اعلام کرده اند، به ویژه با ترتیب دادن تظاهرات های گسترده همزمان با تشکیل نشست های اقتصادی بین المللی، نظیر«نبرد سیاتل» در سال 1999 و «نبرد جنول» درسال 2001. اما نقطه ضعف آنها این است که علی رغم حمایت های قابل ملاحظه ای که از آنها می شود ازآن جایگاهی که سوسیالیسم حداقل برای مدتی داشت بی بهره اند وگزینه ی معتبری در برابر سرمایه داری به حساب نمی آیند.
منظور این هم نیست که گزینه های موجود در درون اقتصاد جهانی سرمایه داری از بین رفته اند. نظام های ملی سرمایه داری مختلفی وجود دارد که جهانی سازی نتوانسته است آنها را در یک قالب واحد شکل دهد. البته سیطره ی اقتصادی ایالات متحد بی تردید منجربه تحمیل نسخه ی بازار آزاد نظام سرمایه داری برکشورهایی شده است که اقتصاد ضعیفی دارند، به ویژه کشورهایی که پی وام گیری ازسازمان های بین المللیِ تحت سلطه ی آمریکا هستند. با وجود این، اقتصادهای سرمایه داریِ مستقر و جا افتاده ماهیت متمایز خود را از لحاظ سیاسی و نهادی حفظ کرده و همچنان الگوهای بدیل محسوب می شوند. دراین جا فقط مهم این نیست که این بدیل های جا افتاده چه حرفی برای گفتن دارند، که این موضوع ای بسا جالب هم باشد، بلکه مهم اذعان این حقیقت است که گونه های ملیِ متمایز همیشه در درون اقتصاد جهانی سرمایه داری وجود داشته و خواهند داشت.
تلاش به منظور یافتن گزینه ی بدیلی به جای سرمایه داری کار بی ثمری است، آن هم در جهانی که نظام سرمایه داری کاملاً بر آن سیطره ی یافته است و هیچ بحران آخری نه در افق دیده می شود و نه اینکه، البته به استثنای فاجعه ای زیست محیطی، درخیال می گنجد. گزینه ی سوسیالیسم اعتبار خود را از دست داده است وجنبش های ضدسرمایه داری نیزظاهراً راه به جایی نخواهند بود، زیرا هیچ گزینه ی معتبر و سازنده ای که با الگوهای موجودِ تولید ومصرف همخوانی داشته باشدارائه نداده اند. بنابراین آنهایی که در پی اصلاح جهان هستند بایدتوجه خود را به ظرفیت های تغییر در درون سرمایه داری معطوف کنند. هم اینک نظام های سرمایه داری مختلفی وجود دارد وسرمایه داری تحولات فراوانی را از سر گذرانده است و با وجود این، اصلاح نیازمندتعامل با سرمایه داری است وجنبش هایی که خارج از نظام سرمایه داری می ایستد وصرفاً علیه آن تظاهرات می کنند نمی توانند این مهم را به انجام رسانند.

پی‌نوشت‌ها:

1- silicon valleys

منبع مقاله: فالچر، جیمز، (1387)، سرمایه داری، ترجمه مصطفی امیری، تهران: نشر ماهی، چاپ اول.

/م

 

 

0
نظر

چرا مردم دو شلغی می شوند؟

نويسنده : حسین رضایی

چرا مردم دو شلغی می شوند؟

چرا مردم دو شلغی می شوند؟



 

نویسنده: دکتر غلامعباس توسّلی




 

کار با توجه به نیازها

کار به عنوان مولّد ارزشهای مصرف، در رابطه با مقولاتی نظیر ارزش، مبادله، بازار، پول، مصرف و نیاز (که همگی در واقع با یکدیگر اختلاط یافته اند) معنی پیدا می کند؛‌ بدین سان، نیاز ممکن است به عنوان مقوله ای اقتصادی یا به عنوان مفهومی که از متغیرهای روان شناسی و اجتماعی منشأ می گیرد تصور شود. در واقع در جامعه ی صنعتی زیر فشار تبلیغاتی بازرگانی و همچنین وجود وسایل ارتباط جمعی (روزنامه های پرتیراژ، مجلات، سینما، رادیو، تلویزیون و...) مصرف گرایی به صورت «نیاز اساسی» تثبیت می شود. قبل از طرح اصطلاح «نیاز اساسی» باید آن را بشناسیم؛ در این مورد پدیده ی «مصرف نمایشی» (1) را که تورستین وبلن (2) در مورد وضعیت ایلات متحده در ابتدای قرن بیستم توصیف کرده است-و از آن موقع تا به حال، همچنان رو به گسترش بوده و همواره بر شدت و عمق آن افزوده شده است- یادآور می شویم؛ زیرا مصرف گرایی تحت تأثیر این علل مختلف در قشرهای وسیعی از اجتماع سریع تر از امکانات اقتصادی و پیشاپیش آن افزایش می یابد. بررسیهای انجام شده در اجتماعات صنعتی این مسئله را نشان داده و در کشورهایی که در آغاز صنعتی شدن هستند و در آنها سطح مصرف پایین تر است نیز این امر ظاهر شده است. مثلاً در کشور لهستان، توسعه ی نیازها (که الگوی وارداتی از طریق فیلمها و جهانگردان خارجی بر آن تأثیر فراوان داشته است) سریع تر از قدرت خرید مردم بوده است.
افزایش نیاز و عدم انطباق آن با قدرت خرید افراد در کشورهایی مثل شوروی سابق، لهستان و نیز در جماعت کارگری فرانسه، انگستان و آلمان سبب نارضایتی مردم شده است؛ زیرا با وجود افزایش قدرت خرید افراد، رضایت آنان (نسبت به زمانی که دارای قدرت خرید کم تری بودند) کاهش می یابد. این ناهماهنگی بین وسایل اقتصادی و تحول نیازهای زندگی بر فعالیتهای کار تأثیرات عمده ای باقی می گذارد، به طوری که در بعضی از کشورها نوعی دایره ی مسدود ایجاد می کند. بهره دهی باید بهبود یابد تا میزان کالاهای تولیدی و دستمزدها افزایش پیدا کند؛ لیکن برای اینکه بازده افزایش یابد، لازم است کارگران- اعم از مزدبگیر یا مستخدم- در همه ی سطوح به کار خود علاقه مند باشند و بهتر کار کنند تا از حیث کمی و کیفی کار خود را بهبود بخشند. باید کارگر آمادگی داشته باشد که حداقل استعداد فنی خود را به کارش اختصاص دهد و از لحاظ اخلاقی نیز خود را در کار شریک بداند و این امر امر مستلزم آن است که در مقابل برای کارگر نیز حداقل دستمزد فراهم و احساس رضایت و رفاه به وجود آمده باشد. تحول سیاست در نحوه ی پرداخت دستمزد کار در شوروی سابق (چه در کشاورزی و چه در صنعت) اثبات می کند که پس از یک دوره ی معین، دیگر نمی توان بر انگیزه های روان شناسی و اجتماعی تکیه کرد (رقابت جامعه سوسیالیست برای توده ی تولیدکننده مزایای مادی مناسبی نداشت)؛ از این رو کمبود مزایای مادی- به دلیل اختلاف سطحی که بین افزایش نیازها و ارضای آن وجود دارد- شدیدتر احساس می شود. در امریکا و سایر کشورها فشار دائمی احتیاجات، سازمانهای صنفی را وادار می کند که دائماً درخواست اضافه دستمزد داشته باشند و حتی برای مقابله با خطرات ناشی از پیشرفتهای فنی و به منظور ثابت ماندن قدرت خرید، تضمینهایی برای آنها فراهم شود. بدین ترتیب از این مرحله ی پرداخت دستمزد بر حسب زمان، ساعت، هفته، ماه که مرحله بعدی است گام گذاشته اند. لیکن همین فشارها در وضعیت دایره ی بسته در جوامعی که از نظر صنعتی پیشرفت کم تری دارند، عامل محرک و انگیزه کار را با محاسبه ی دستمزد بر اساس اندازه گیری میزان کار، به قوت خود باقی نگه می دارد و به نحوه ی پرداخت دستمزدها جنبه ی انفرادی تر می بخشد تا بازده بیشتری را از کارگر دریافت کند.
به علاوه، افزایش نیازها و احتیاجات پیش از قدرت خرید، آثار مضاعف و چندگانه ای دارد و ممکن است در طول دهه های آینده در جوامع صنعتی اهمیت ویژه ای یابد. از ابتدای انقلاب صنعتی، مدت کار پیوسته کاهش یافته و پیشرفتهای تازه، توسعه ماشین و خودکار شدن، آهنگ این جریان را تسریع کرده است؛ بعضی کشورهایی که از نظر فنی جلو هستند در پاره ای از رشته ها و فعالیتها تخفیفهای محسوسی در ساعات کار داده اند. از آنجا که این کاهش در محیطی است که نیازهای فرد در حال گسترش و افزایش دائمی است، کارگر «دوره ی فراغتی» را که به دست می آورد به کارهای دیگری- که الزاماً با شغل اصلی او هم ممکن است مربوط نباشد- اختصاص می دهد تا از آن نیز دستمزدی دریافت کند. این کارها بیشتر از نوع خدمات شبانه، حسابداری، نگهبانی و کار در منازل است. در ایالات متحده امریکا این پدیده به شدت رواج دارد و از نیمه دوم قرن بیستم تعداد کارگران و مستخدمانی که دو پیشه دارند به میزان زیادی افزایش یافته است. توجیه افراد دو پیشه در این مورد چنین است که اگر بخواهیم خانه و خانواده، فرزند، اتومبیل، تلویزیون و... داشته باشیم لازم است زن نیز کار کند یا مرد خانه به دو کار بپردازد. (3)
این گرایش در اوضاع اقتصادی و اجتماعی امروز (تورم و هزینه های بالا) با پیشرفت خودکار شدن (اتوماسیون) می تواند شدت بیشتری پیدا کند. در ایالات متحده خرده کاریها مانند سرایداری، تعمیرات کوچک و حرفه ها و پیشه های مختلف افزایش یافته، همچنین مایحتاجی که بین 1945-1950 به بهای بسیار گران تمام می شد و در بعضی موارد حتی در مراکز شهری بزرگ نایاب شده بود، امروزه با توسعه ماشین آلات خود کار، همه جا در دسترس مردم قرار دارد. در فرانسه نیز کار مضاعف یا «کارسیاه»- که پیدایش علل آن با امریکا تقریباً متفاوت است- به حدی گسترش یافته است که در دهه 50 و 60 تبلیغات و اعلانات مخالفت آمیزی را از طرف اتحادیه های صنعتگران برانگیخت. این واقعیتها باید از یک سو مورد توجه اداره کنندگان اتحادیه های مزدبگیران و از سوی دیگر مورد نقد و بررسی نظریه پردازان جامعه شناسی قرار گیرد.
در ایالات متحده و سایر کشورهای پیشرفته کارگران دو کاره یا «سیاه کار»، اغلب با نرخهایی پایین تر از دستمزد قانونی که قراردادهای جمعی تثبیت کرده است، کار می کنند. در کشورهایی مانند یوگسلاوی (سابق)، لهستان و مجارستان که هنوز دچار کمبود هستند، «کار سیاه» یا «دوشغلی»، بسیار معمول است؛ در این کشورها بیشتر کارگران جذب بخش خصوصی می شوند، ‌یعنی کارگاههای کوچک صنعتی کم و بیش قانونی آنها را استخدام می کنند و بیش از کارخانه های دولتی به آنها مزد می دهند. در کشورهای جهان سوم نیز پدیده دو کاری به دلیل افزایش نیازها گسترش یافته است.
در هر حال ساخت جامعه و میزان بازدهی آن هر چه باشد، «دو شغلی» بیشتر به دلیل عدم تعادل بین قدرت خرید و فشار احتیاجات متغیر- ناشی از محیط اجتماعی و فرهنگی- قابل توجیه است.

پی نوشت ها :

1. Conspicuous consumption
2. Thorestein Veblen
3. از بررسی جامعه شناسی که مستقیماً به این پدیده اختصاص یافته باشد اطلاعی نداریم. رجوع کنید به مقاله ای که در "Tribune de Geneve" (3 ژوئیه 1957) زیر عنوان"Le double emploi" نوشته شده است. مطالعه مفیدی از هاروی سوادس(Harvey Swados) که درLarrabee(1958) به چاپ رسیده است نشان می دهد که ساکنان قسمتی از «اوهایو» که در کاخانه های کائوچوسازی آن مشغول به کار هستند (و ساعات کار آنان 32 ساعت در هفته است)، اکثراً دارای شغل دوم هستند.

منبع مقاله :
توسلی، غلامعباس؛ (1375)، جامعه شناسی کار و شغل[ویراست 2]، تهران: سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاهها(سمت)، مرکز تحقیق و توسعه ی علوم انسانی، چاپ دهم.

 

0
نظر

ویژگی های کلی کار در عصر جدید

نويسنده : حسین رضایی

ویژگی های کلی کار در عصر جدید
 

 

نویسنده: دکتر غلامعباس توسّلی




 

ویژگی های کلی کار در عصر جدید

نویسنده: دکتر غلامعباس توسّلی
«به طور کلی کار از نظر بیشتر کارپذیران کیفیت ناخوشایندی دارد. در بین کارگران بی چیز کارخانه ها هیچ اجباری کالوینیستی برای کار کردن وجود ندارد. در کار کارمندان حمل و نقل یا متصدیان فروش فروشگاهها هم روحیه ی از خودگذشتگی و پرکاری زمان رنسانس مشاهده نمی شود... . لذتی نظیر آنچه کار خلاق موجد آن است روز به روز به اقلیت کوچک تری محدود می شود» (1).
به نظر بسیاری از افراد کار جسمانی و خسته کننده قسمتی از بهایی است که ساکنان جوامع صنعتی ناچارند در ازای برخورداری از سطح بالای زندگی مادی بپردازند. به علاوه گفته می شود که این سطوح بالای زندگی فقط از طریق بهره جویی نظام یافته از تکنولوژی ماشینی حاصل می شود و آن هم خود مستلزم برخورداری از شیوه های فردگرایانه و بورو کراتیک مدیریت و نیز تقسیم پیچیده ی کار است. از همین رو، جامعه صنعتی از آنجا که صنعتی است باید متحمل هزینه هایی مانند تنزل کیفیت کار شود تا بتواند مازاد کافی را برای ایجاد فرصتهای فراغت، تنوع بخشیدن به علایق نو و مصرف جمعی زیاد فراهم کند. به هر حال، کار و فعالیتهای تولیدی صرفاً فعالیتهای جسمانی نیستند، بلکه فعالیتهایی اجتماعی اند که می توان آنها را به صور مختلف سازمان داد. صنعتی شدن انگستان و بیشتر کشورهای اروپایی غربی بر بستر سرمایه داری صورت گرفت، واقعیتی که برای درک چگونگی سازمان کار دارای اهمیتی تعیین کننده است.

کار و سرمایه

نظام سرمایه داری بدین معناست که قسمت اعظم نظام تولیدی در مالکیت بخش خصوصی قرار دارد و غالباً در دست عده ی قلیلی متمرکز شده و برای کسب سود، سازمان یافته است. کار همانا کارمزدوری است و مشاغل در چهارچوب بازار کار قرار دارند، جایی که جویندگان کار بایستی به دنبال کارفرمایانی باشند که حاضرند در ازای استفاده از مهارت، دانش یا نیروی بدنی آنها دستمزدی بپردازند. ما نشان خواهیم داد که چگونه سازمان کار در جوامع غربی، عمدتاً بر پایه ی ماهیت سرمایه داری آنها و نه صرفاً بر اساس ماهیت صنعتی آنها شکل گرفته است.
صنعتی شدن، تغییراتی بنیادی در ساختار جامعه پدید می آورد؛ مهم ترین دگرگونی این است که در جامعه ی صنعتی بیشتر مردم در شمول کارپذیران قرار می گیرند. در مقایسه با جامعه ی صنعتی بیشتر مردم در شمول کارپذیران قرار می گیرند. در مقایسه با جامعه ی غیرصنعتی این اختلاف کاملاً محسوس است؛ زیرا در جوامع غیرصنعتی سه چهارم یا بیشتر جمعیت کارفرما هستند یا برای خود کار می کنند یا کارگران خانوادگی هستند(2). تغییر جامعه و تبدیل آن به جامعه ای صنعتی (که مشخصه ی آن کار با دریافت دستمزد است) پدیده ای نسبتاً نوین است که همگام با ظهور نظام تولید کارخانه ای پدید آمده است. در انگلستان قرن نوزدهم نظام تولید کارخانه ای، نظام حاکم بود. تولید کارخانه ای در کنار تولید خانگی و تولید پیشه وری رشد کرد و جانشین آنها شد. بسا اوقات که کارگران جدید را با کارگران پیشه وری قرون قبل مقایسه می کنند، ولی در این مورد نباید واقعیتها را از نظر دور داشت و به خیال پردازیهای شاعرانه پرداخت. نظام پیشه وری در جامعه ای عمل می کرد که صفات مشخص آن فقر و محرومیت و بهره کشی بیرحمانه از کارگران بود، ولی علی رغم این واقعیت ماهیت رابطه ی موجود بین کارگر و کارفرما به طریقی دیگر بود. بدین معنی که رابطه ی بین آنها رابطه ای شخصی بود و این رابطه ایجاب می کرد که هم کارگر و هم کارفرما در مقابل یکدیگر دارای تعهدات و وظایفی گسترده تر از آنچه امروز انتظار می رود باشند. به علاوه، کارگران پیشه ور، مالک ابزار و نیز مالک محل کار خود بوده اند، مواد خام مورد نیاز را خود می خریدند و محصول ساخته شده را مستقیماً به مصرف کننده می فروختند و مهم تر از همه اینها مهارت و دانشی بود که در اختیار داشتند.
از زمانهای بسیار قدیم تا عصر انقلاب صنعتی پیشه وران یا استادکاران واحد اصلی و سلول اولیه فرایند کار بوده اند. در هر پیشه ای فرض بر این بود که کارگر بر مجموعه ای از دانش سنتی مسلط است و اسلوب و روش کار را نیز می داند. هر کارگر مجموع اطلاعات مربوط به مواد و شیوه های تولید آن پیشه ی به خصوص را می دانست و روشهای انجام کار به تشخیص او واگذار می شد. کارگر جسماً و روحاً ترکیبی از مفهوم و مهارت فیزیکی و تخصص بود(3).
اما تولید کارخانه ای، در وضعیت اجتماعی همه ی کارگران تغییرات اساسی به وجود آورد و بر مهارتهای پیشه ای و روابط کار اثر عمیقی گذاشت؛ بدین ترتیب نیروی کار در یک کارگاه یا کارخانه متمرکز و محل زندگی و کار از یکدیگر جدا شد. کارگران بایستی از نظمی که کارفرما اعمال می کرد، یعنی ساعات و سرعت کار منظم تبعیت می کردند و اگر چه از نظر حقوقی آزاد بودند ولی از نظر اقتصادی و اجتماعی وابسته و تابع بودند.
نظام تولید کارخانه ای با به صحنه آمدن نیروی ماشین باعث تقسیم گسترده تر کار و تخصص شد. به کارگیری ماشین بدین معنی بود که برای تولید مبالغ عظیم تری از سرمایه ثابت لازم بود. همچنین بیشتر کار کارخانه ای شامل کارهای نیمه ماهرانه و غیرماهرانه و نیز انجام جزئی از کل فرایند کار شد. در نتیجه، آن رضایت روحی که از اتمام محصول نهایی حاصل می شد، کاهش یافت و تماس کارکنان با کارفرمایان به طور روزافزون کم تر شد و گاهی نیز کلیه ی تماسهای شخصی قطع گردید. سرانجام، کارگران بیشتر حقوق خود را نسبت به مواد، ابزار و تولید نیروی کار خود از دست دادند. رشد نظام کارخانه ای موجب تقسیم کار بین بخش کشاورزی و بخش صنعتی گردید و باعث شد که غذا و کالا با کارایی بیشتری تولید شود. تقسیم فنی کار و رشد فنون جدید بالقوه آزادی بخش است؛ زیرا هم کنترل گسترده تر محیط و هم امکان تولید اضافی را فراهم می آورد. لیکن تقسیم فنی کار-که باعث تفکیک کار به وظایف مشخص و کارایی بیشتر می شود- با تقسیم اجتماعی کار میان صاحبان کارخانه ها و کسانی که برای آنان کار می کنند و با تقسیم فکری کار بین کارگرانی که کار دستی می کنند و کارمندان دفتری و مدیران، همراه است(یک چنین تقسیم بندی بسیار مهم است؛ زیرا در بازار کار مهارتهای مختلف با کیفیتهایی چون اهمیت کم تر یا بیشتر، ارزش کم تر یا بیشتر و پرستیژ کم تر یا بیشتر، مشخص می شوند).
به علاوه، کارایی تقسیم کار از نظر فنی و سازمان بندی بخردانه ی آن، لزوماً در جهت منافع همه ی کارگران نیست. در نظام سرمایه داری، تولید برای تأمین منافع صاحبان اموال خصوصی-که عده ی کمی هستند- سازمان داده شده است و نظارت بر تولید از بالا به پایین توسط کارگران، مالک و مدیران منتخب آنها اعمال می شود. همچنین نیروی کار از طریق تقسیم کار و شیوه ی بخردانه ی تولید فقط هماهنگ نمی شود، بلکه کنترل هم می شود.
در نظام سرمایه داری تنزل نیروی کار کارگر تا حد یک کالا (از لحاظ ماهیت این کنترل)، پیامد بسیار مهمی دارد. مزد و شرایطی که بقای کارگر بر آن استوار است، از نظر کارفرما هزینه ای است که منافع او می کاهد. در نتیجه به نفع کارفرماست که در مقابل درخواست افزایش دستمزد و بهبود این اوضاع مقاومت کند و به همین ترتیب کارگران هم باید برای رسیدن به این درخواستها پافشاری کنند. از آنجا که کارگر از نظر کارفرما هزینه ای است که باید به حداقل رسانده شود، فقط تا هنگامی به استخدام آنها مبادرت می ورزد که برایش سودآور باشد. بدین ترتیب، وضع استخدامی کارگران همیشه به رشد اقتصادی و تکنولوژی بستگی دارد و دائماً بیکاری آنها را تهدید می کند؛ از این رو، رشد تکنولوژی که با حذف کارگر همراه است همیشه با وجد و سرور استقبال نمی شود.
هنگامی که «مهارت قابل فروش» اساس تعیین مزد باشد، دارندگان این مهارتها سعی خواهند کرد شرایط فروش آن را کنترل کنند. این اشخاص باید برای حفظ کمیابی و سودمندی مهارتهای خویش حداکثر تلاش خود را بکنند. در مقابل، به سود سرمایه دار است که از احتیاجش به نیروی کار ماهر بکاهد؛ زیرا «مهارت» گران قیمت است. آسان ترین راه ارزان ساختن نیروی کار این است که کار به ساده ترین عناصر و اجزای آن تجزیه شود و نیز روند کار با دانشها و آموزشهای ویژه همراه شود. در واقع شاید بتوان گفت تاریخ کار دستی چیزی نیست جز روندی که طی آن کارگران به تدریج مالکیت یا کنترل خود را بر دانشها و مهارتهای خویش از دست داده اند (این نکته قابل بحث است که رشد تکنولوژی کامپیوتر نیز مهارتهای فکری را همین گونه تهدید می کند). اصل همانندی، که کار را تجزیه کرده، به صورت وظایف روزمره و عادی و بی مفهوم در می آورد، به معنی این است که مدیریت یا سازمان دادن و هماهنگ کردن اجزای کار می تواند انحصار واقعی و در نتیجه کنتر روند کار را در اختیار بگیرد. در اینجا نظریات برخی از مشاوران مدیریت، جامعه شناسان و روان شناسان صنعتی را که برای توضیح و توجیه استراتژیهای کنترل کارگر توسط مدیریت، ارائه شده اند بررسی می کنیم.

مدیریت علمی

کوشش در زمینه ی مهارت زدایی از نیروی کار و کنترل دانشی که برای تولید ضروری است از اواخر قرون نوزدهم شروع شد؛ ولی در آثار تیلور(4) و مکتب فکری «مدیریت علمی»(5) این کوشش به شکل نوین خود درآمد. تبلور که خود مشاور مدیر بود، در بدو امر می خواست بهره وری را در صنایع فولاد افزایش دهد؛ او با ارائه ی آنچه که بعدها «مطالعه ی کار» نامیده شد، ‌به این هدف رسید. تکنیکهایی که او توسعه داد عبارت بود از مطالعه ی کار با اسلوب صحیح برای پیدا کردن سریع ترین و مؤثرترین راه انجام یک امر. در ضمن او بر کارمزد و ایجاد رابطه ی مستقیم بین مزد کارگر با میزان تولید تأکید داشت تا کارگران برای تولید حداکثر میزان ممکن در زمان مشخص انگیزه داشته باشند. مهم تر از همه اینکه او اصرار داشت مسئولیت تصمیم گیری درباره ی نحوه ی انجام کار باید به عهده ی مدیران باشد و کارگران فقط وظیفه ی تبعیت از دستورات را دارند.
در سال 1899، روشهای تیلور در کارخانه ی فولاد بتلهایم (6) به کار گرفته شد. استفاده از این روشها باعث شد که تولید چدن حدود 400 درصد افزایش یابد. این موفقیت با ایجاد انگیزه های مالی برای کارگران و نیز مشخص کردن جزئیات کار حاصل شد؛ یعنی با تعیین زمان بار کردن، وقت استراحت، وقت راه رفتن، اندازه ی بازو و انحنای حرکت. قسمت اعظم بررسیهای مدیریت علمی در دهه 1920 و 1930 برای پیدا کردن بهترین راه انجام یک کار، بهترین الگوی ایام استراحت، بهترین میزان گرما و روشنایی برای کار در جاهای سربسته و مانند آن بود. تیلور مدعی بود که چنانچه کارگران به سطحی برسند که بتوانند با کارایی مطلوب کار کنند از نظر روحی برای آنها رضایت بخش خواهد بود.
در اصول مدیریت علمی (1911) تیلور می گوید چنانچه کارگران به خود واگذار شوند حداقل کار ممکن را انجام می دهند و به اتلاف وقت خواهند پرداخت و برای غافل نگه داشتن مدیریت از نیروی بالقوه ی خود هرچه آهسته تر کار خواهند کرد. همچنین می افزاید اگر کار به آنها واگذار شود، تولید کاهش خواهد یافت؛ زیرا آنها به جای آنکه کارها را با مؤثرترین شیوه ها انجام دهند به شیوه های سنتی عمل خواهند کرد. راه حل این است که مدیریت کارگران را از نیاز به برنامه ریزی برای وظایف خود «آسوده» سازد، به خصوص وظایفی که با فکر همراه است. کارگران باید از مدیریت بیاموزند که چگونه تولید خود را افزایش دهند و این به سود هر دو طرف خواهد بود. او معتقد است که مهم ترین وسیله برای رسیدن به این هدف پول و پاداش اقتصادی است. خواست اولیه ی مردم این است که متناسب با تلاش و کوششی که می کنند دستمزد بگیرند و انتظار دارند که برای یک روز کار مناسب مزد مناسب بگیرند و روش کارمزدی این تلاش فردی را تأمین می کند.
بسیاری از فرضیات تیلور به ویژه این فرضیه که در مرحله ی اول، پاداشهای اقتصادی است که انسان را به حرکت در می آورد، از همان زمان مورد سؤال بوده است؛ زیرا این فرضیات ماهیت پیچیده ی انگیزه های انسان را بیش از حد ساده انگاشته است. به علاوه درست همین جمله «یک روز دستمزد در ازای یک روز کار» همواره مورد بحث و گفتگوهای رسمی و غیررسمی بین کارفرمایان و کارگران بوده است. همچنین در بازار سرمایه داری قیمت نیروی کار به عوامل متعددی چون کمیابی، تقاضا و اوضاع اقتصادی بستگی دارد. آنچه بیش از همه مورد انتقاد قرار گرفته، این فرض اوست که مردم در انجام وظایف شغلی خود خواستار رضایت شخصی هستند و ناگزیر آن را برتر از اتحاد و یگانگی با همکاران خود می دانند.
بسیاری از جامعه شناسان بر این عقیده اند که روشهای سازمان دادن کار که تیلور ارائه کرد توفیقی به همراه نداشت و عده ای نیز معتقدند که «مکتب روابط انسانی» که پس از «مکتب مدیریت علمی» به وجود آمد، بر افکار او خط بطلان کشید. برخی دیگر چون بریورمن (7) (1974) معتقدند که فنون و روشهای بررسی تیلور تنها به وسیله ی دیگران پالایش و گسترش یافته است و اصولی که او عرضه کرد، به صورت تعدیل شده در گستره ی وسیعی به کار می رود. مکتب مدیریت علمی برای بررسی «علمی» و عینی مشکلات، سازمان دادن و انجام دادن کار در یک جامعه ی پیچیده ابزاری فراهم نمی سازد، بلکه وسیله ای است برای «انطباق» کارگر با نیازهای سرمایه داری و کنترل روند کار. راههای گوناگون کنترل، چون تجمع کارگران در کارخانجات، تعیین مدت کار روزانه، نظارت بر کار کارگران برای اطمینان از پشتکار آنها، همگی قبلاً ابداع شده بودند. با وجود این، تیلور با تأکید بر اینکه مدیریت باید طرز انجام دادن کار را به طور دقیق به کارگران بیاموزد مفهوم «کنترل» را به سطح جدیدی ارتقا داد.
بریورمن مدعی است که مدیریت علمی دارای سه اصل اساسی است که امروزه هنوز هم کاربرد دارد. اولین اصل را «جدا کردن مهارت کارگران از روند کار» می نامد که بنا به گفته ی خود تیلور بدین معناست که مدیریت زحمت جمع آوری همه ی اطلاعات سنتی را – که قبلاً در اختیار کارگران بوده است – به دوش گیرد و سپس آنها را طبقه بندی و جدول بندی کند و آنگاه این اطلاعات را به صورت قوانین، مقررات و فرمول در آورد. وی دومین اصل را «جدایی طراحی از اجرا» می نامد؛ بدین معنی که سرمایه دار با جدا کردن کار فکری از کار بدنی و سپس با تقسیم هر یک از این دو بخش به جزئیات کوچک تر، وحدت روند کار را از بین می برد. تیلور می گوید: «زمانی خواهد رسید که همه ی ماشینهای موجود در کارگاهها را مردانی که دارای استعداد و تحصیلات کم تر و در نتیجه ارزان تر از کارگران سیستم قبلی هستند به کار بیندازند و تا رسیدن به آن زمان، هیچ کس تواناییهای این سیستم را درک نخواهد کرد».‌(8) بررسی روند کار صرفاً به عهده ی مدیر خواهد بود و او وظایف شغلی را که ساده و از منطق روند کلی کار جدا شده اند به کارگران توصیه خواهد کرد.
بریورمن سومین اصل را، «استفاده ی انحصاری از دانش برای کنترل هر مرحله از روند کار و طرز اجرای آن» می خواند. در مدیریت «معمولی» کارگر، ماهرتر و مطلع تر از هر کسی در مدیریت است؛ بنابراین در جزئیات بهترین شیوه ی انجام کار به او واگذار می شود. در مقابل شاید مهم ترین عنصر مدیریت علمی جدید صورت ذهنی انجام وظیفه در کار است. مدیریت، کار هر کارگر را حداقل از یک روز قبل به طور کامل برنامه ریزی می کند و در بیشتر موارد دستورات را با ذکر جزئیات وظایفی که کارگر باید انجام دهد و ابزاری که برای انجام دادن کار باید مورد استفاده قرار دهد به طور کتبی به او می دهد. این وظیفه نه تنها کاری را که باید انجام شود؛ بلکه نحوه ی آن و نیز مدت لازم برای انجام دادن آن را مشخص می کند. مدیریت علمی مشتمل بر تدارک و انجام این وظایف است(9).
بریورمن معتقد است که مهم ترین بخش این جریان صدور دستورات کتبی نیست بلکه از قبل برنامه ریزی کردن و از پیش ترتیب دادن کار به طور منظم است که مسئولیت تفکر، برنامه ریزی و ابتکار در مورد وظایف مربوط به کار را از کارگر سلب و وظیفه ی اندیشیدن و خلاقیت را به مدیریت واگذار می کند. او اظهار می دارد که جریان مهارت زدایی و کم ارزش شدن کار در جامعه ی سرمایه داری نوین، هم در بین کارگران دستی و هم در بین کارگران یقه سفید پیوسته در حال گسترش بوده است و همچنین حدود آن زیر پوشش مقولاتی که برای طبقه بندی سطح مهارت مورد استفاده قرار می گیرد، از انظار مخفی مانده است. طبقه بندی مشاغل تحت عنوان «نیاز به مهارت» و «عدم نیاز به مهارت» غالباً اختیاری است و کاهش یا افزایش هر دسته ممکن است صرفاً نتیجه ی تغییر استانداردها یا روشهای طبقه بندی باشد، برای مثال در حال حاضر بسیاری از مشاغل نیمه تخصصی را می توان در ظرف چند هفته آموخت. سطح مهارت مورد نیاز بسیار پایین است و آن را با مشاغل نیمه تخصصی پنجاه سال قبل حتی نمی توان مقایسه کرد.
«بریورمن» کار را در جوامع با بصیرت فراوانی مورد تفحص قرار داده است، ولی اظهارات او نباید باعث این تصور شود که تلاش کارفرمایان برای کنترل روند کار، با وجود نشانه های سلب مهارت و پایین آوردن اهمیت کار، بدون مقاومت صورت پذیرفته است. تیلور نیز متوجه «طفره رفتن از کار» به عنوان تاکتیکی برای مقابله با نظارت از سوی کارفرمایان شده بود. این تاکتیک با وجود اعمال روشهای تیلور همچنان ادامه داشت و علیه کارفرمایان به کار گرفته می شد. ما این مسئله را اثبات خواهیم کرد که مدیریت، در تلاش خود برای کنترل نیروی کار هم مصرتر و هم واقع بین تر از آن بوده که بریورمن پنداشته است. مدیریت برای رسیدن به هدفهای خود از شیوه های گوناگونی استفاده کرده است که با روشهای تشویقی مشارکت در سود، اعطای مزایای غیرنقدی و ارتقای شغلی شروع شده و تا روشهای تنبیهی افزایش میزان تولید بدون ازدیاد پاداش و اخراج در نوسان بوده است.
به این ترتیب، بنابر مکتب روابط انسانی کارگران در مقابله با مدیریت به طور فردی عمل نمی کنند، بلکه به عنوان اعضای گروههای کاری یگانه و یکپارچه که دارای اندیشه هایی درباره ی حجم کار، سرعت کار، و مقوله ی منصفانه بودن است، به مقابله می پردازند. به علاوه بر آنها به شیوه های گوناگون در برابر دست اندازی مدیریت به این استراتژی ایستادگی می کنند. این شیوه ها، هم در مقطع تولید و هم در سطح اجتماعی گسترده تر، از طریق اتحادیه های صنفی و احزاب سیاسی عمل می کنند.

مکتب روابط انسانی

مکتب روابط انسانی سعی بر آن داشت که از توانایی گروههای کار برای تثبیت معیارها و ارزشهای خود سود جوید و از این راه بدون تغییر بنیانی در ساختار روابط اجتماعی سرمایه داری، کارگران را با مؤسسات صنعتی یگانه سازد. بسیاری از صاحب نظران، اندیشه های این مکتب را در مقابل مکتب تیلور قرار داده اند و آن را جانشین اصلی اندیشه های مکتب تیلور می دانند، ولی باید دقت کرد که هر دو مکتب در نکته ای که تیلور بر آن تأکید دارد یعنی کنترل کارگر، اشتراک نظر دارند. مکتب روابط انسانی معتقد است که گروههای غیررسمی کار باید در جهت خلاف خواست به وجود آورندگان آن به کار گرفته شوند.
تام التون مایو(10) بیش از هر کس دیگر با این مکتب پیوند دارد. او پس از موفقیت در یک سلسله مطالعات صنعتی که در شرکت «وسترن الکتریک» (11) در مورد کار کارگران در دهه های 1920 و 1930 انجام داد (آزمایشهای هاتورن)، اندیشه های این مکتب را منتشر ساخت. این آزمایشها با تحقیق درباره ی اثر درجه حرارت، نور، رطوبت، استراحت بین کار و طرحهای تشویقی روی میزان تولید کارگر، برخی از اصول تیلور را مورد بررسی قرار داد. این آزمایشها با روشن بینی انجام شد و امید می رفت که با بهبود سطح هر یک از این عوامل، تولید افزایش یابد. ولی برخلاف انتظار، پژوهشگران دریافتند که بهتر یا بدتر کردن وضع نور تأثیری بر افزایش تولید ندارد و با تغییر آن گاهی تولید افزایش می یافت و گاهی تقریباً بدون تغییر ثابت باقی می ماند. پژوهشگران با طراحی مجدد آزمایشها، عقاید قبلی خود را درباره ی اهمیت اوضاع اقتصادی و محیطی، مورد تجدید نظر قرار دادند و به این نتیجه می رسیدند که نگرش و احساس کارگران نسبت به کارشان از اهمیت تعیین کننده ای برخوردار است. روابط پسندیده با سرپرستان و محیط خوبی که برای جلب همکاری کارگران ایجاد شد، عواملی بود که ناخواسته در جریان آزمایش وارد شده بودند. پژوهشگران به این نتیجه رسیدند که این عوامل موجب دلگرمی بیشتر است و باعث می شود سطح تولید با وجود بدتر شدن اوضاع حفظ شود. بدین ترتیب، پژوهشگران تفسیر رفتار کارگران بر مبنای شرایط فیزیکی را رد کرده و تفسیر روانی را جایگزین آن ساختند.
علاوه بر این، مطالعه ی دیگری در مورد گروهی کوچکی که به کار مونتاژ کلید صفحه ی تقسیم برق اشتغال داشتند، نشان داد که همه ی کارگران دارای یک سلسله هنجارهای «غیررسمی» هستند که در جهت مخالف دستورهای و انتظارات مدیریت عمل می کند. مدیریت دستور داده بود که تولید روزانه باید به تعداد 6600 اتصال برسد، حال آنکه به نظر کارگران میزان معقول و قابل قبول، روزانه بیش از 6000 اتصال نبود؛ بنابراین قرار شد که هیچ کس بیشتر از حد معقول کار نکند و «نرخ شکن» نشود. اما گروه با اعمال شیوه ی کارمزدی می توانست از افزایش تولید سود ببرد.
نظریه ی روابط انسانی مبتنی بر این اعتقاد است که نگرش و رفتار فردی، متأثر از معیارها و ارزشهای گروهی است و این وسیله ای است که مدیریت می تواند آن را در جهت منافع خود به کار گیرد. چنانچه مدیریت می خواست وفاداری و رهبری گروه غیررسمی را به دست آورد، برای رسیدن به این مقصود به الگویی غیر از الگوی مکتب مدیریت علمی نیاز داشت. برای ایجاد گروه غیررسمی، کارگرانی را که دارای محرکهای اجتماعی بودند، جایگزین کارگرانی ساختند که دارای محرکهای اقتصادی بودند. این گروه احتیاجات «تعلق» و «اشتغال به فعالیتهای ارزشمند» را - که مدیریت از آن غافل بود- برآورده ساخت و بدین ترتیب هنجارها و ارزشهایی متفاوت با ارزشهای مدیریت داشت.
طرفداران مکتب روابط انسانی معتقدند که توسعه ی ارتباطات و آموزش مدیران به شیوه ای که بتوانند وفاداری کارگران را جلب کنند، می تواند موانع «مصنوعی» بین مدیران و کارگران را از میان بردارد. مدیر کاردان با ایجاد تعهد در کارگر و شناسایی آنچه کارگر بدان نیازمند و مایل به عرضه ی آن است، می تواند او را در خدمات سازمان رسمی به کار گیرد.
مکتب روابط انسانی بیشتر به دلیل این پیش فرض که سازمان «بهنجار»، سازمانی است که در مقام کار رضایت همگان را فراهم و هدف مدیریت و کارگران را یکجا برآورده کند به شدت مورد انتقاد قرار گرفته است. این مکتب ضرورت عقلانی کشمکش صنعتی را انکار می کند، مایو به کارگرانی اشاره می کند که از مدیران به عنوان افرادی عصبی و عقده ای انتقاد می کنند و اتحادیه ها را اساساً سازمانهایی زیان آور می دانند. وی کشمکش را عملی بیمارگونه تلقی می کند ممکن است ناشی از ضعف در برقراری ارتباط باشد و معتقد است که مدیریت روشن بین می تواند بر این ضعف فائق آید. ولی منتقدان معتقدند که ضعف ارتباطات نه تنها باعث تشدید کشمکش نشده بلکه باعث تخفیف آن هم شده است. آلن نظر را به راههایی جلب می کند که اطلاعات مربوط به تغییرات شغلی، طرح اخراج کارگران اضافی، نسبت سود و حقوق مدیران از کارگران پنهان داشته می شود و می گوید: «به آنهایی که اعتقاد دارند بین بخش اطلاعات و ناآرامیهای صنعتی رابطه ای وجود دارد باید بگوییم همان بهتر که اطلاعات ناقص باشند.» (12)
مکتب روابط انسانی همچنین از آن رو مورد انتقاد است که به روند کار صرفاً از دیدگاه مدیریت نگاه می کند و کارگران را چون پیاده های شطرنج می انگارد که برای رسیدن به اهداف و مقاصد مدیریت مورد استفاده قرار می گیرند. بنا به نظریات این مکتب، مدیریت باید در حفظ منافع حاصله از سلسله مراتب، ساختار قدرت و تقسیم کار تا جزئی ترین حد آن تلاش کند و در ضمن از لطماتی مانند بی علاقگی یا خصومت آشکار نسبت به اشخاصی که به طور مستقیم با آنها در تماس اند، اجتناب کند. این مکتب می کوشد برای جذب کارگران از مقاصد مشترک و نیازهای اجتماعی آنان استفاده کند بدون آنکه در ساختار اصلی پاداش، تصمیم گیری و یا نظم شغلی که در آن قرار دارند تغییری پدید آورد.
بدین ترتیب نظریه های مدیریت علمی و روابط انسانی نه تنها از نظر تبیین تجربه ی کار جامع نیستند، بلکه از نظر آرمانی هم به دلیل توجه سطحی به رابطه ی سرمایه و کارگران مزدبگیر ناقص اند.

پی نوشت ها :

1. رایت میلر، سی؛ بینش جامعه شناختی؛ ترجمه عبدالمعبود انصاری، تهران: شرکت انتشار، 1357، ص 219.
2.به مبحث فعالیتهای غیرمتشکل در فصل هشتم منبع این مقاله مراجعه شود.
3. Braverman, H.; Labour and Monopoly Capital; p. 109.
4. Taylor, F. W.; Shop Management; New. York. Harper and Row; 1903.
5. Taylor, F. W.; Principles of Scientific Management; 1967.
6. Betelheim
7. Baraverman
8. Shop Management; p. 103
9. Principles of Scientific Management; pp. 39-69
10. T. E. Mayo
11. Western Electeric
12. Allen, V. L.;Militant Trade Unionism; p. 109.

منبع مقاله :
توسلی، غلامعباس؛ (1375)، جامعه شناسی کار و شغل[ویراست 2]، تهران: سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاهها(سمت)، مرکز تحقیق و توسعه ی علوم انسانی، چاپ دهم.



 

0
نظر

مارکس و از خودبیگاگی

نويسنده : حسین رضایی

مارکس و از خودبیگاگی
 

 

نویسنده: دکتر غلامعباس توسّلی




 

مکتبهای مدیریت علمی و روابط انسان به این واقعیت اذعان دارند که در جوامع صنعتی، کار رضایت چندانی ایجاد نمی کند. با وجود این، نظرگاههای این دو مکتب درباره ی انگیزه ی اقتصادی کار (رضایت محدود از پاداشهای مادی خارجی و کار کردن با حداکثر کارایی) و دیگر انگیزه های کار (جستجوی رضایت در گروه کار) ناشی از مطالعاتی است ملهم از منافع مدیریت و عمدتاً برای انطباق کارگر با نظمی است که خود هیچ گونه نظارتی بر آن ندارد. در مقابل، مارکس انسان را موجودی بالقوه خلاق می داند که اصل انسانیت و افتراق خود از دیگر حیوانات را به وسیله ی کار کردن نشان می دهد. او معتقد بود که کارگر صنعتی از خود بیگانه شده است و سرچشمه ی این از خودبیگانگی را ساختار روابط اجتماعی تولید در نظام سرمایه داری می دانست.
از نظر مارکس، از خودبیگاگی دارای چهار بعد اصلی است: نخست آنکه در جامعه ی سرمایه داری کارگران از محصول کار خود جدا هستند. آنها نیروی خود را صرف کالای می نمایند که تولید می کنند؛ ولی در نظام سرمایه داری کالا از مالکیت آنها خارج شده و برای کسب سود فروخته می شود. کارگران به جای تولید آنچه خود نیاز دارند، ناچارند برای دیگران کالا تولید کنند و آنها از همین تولیدات برای به اسارت کشیدن کارگران بهره برداری می کنند. کارگران با افزایش تولید هرچه بیشتر وضعیت زیر سلطه بودن خود را تثبیت می کنند.
دوم آنکه روند تولید شکسته شده و به اجزا تقسیم می شود و وظایف کاری به صورت امری روزمره، کسل کننده،‌ بی مفهوم، ناقص و بی پاداش در می آید؛ یعنی وظایف به جای آنکه خود هدف باشند وسیله ای برای رسیدن به هدف می شوند.
سوم با تسلط بازار بر روابط اجتماعی، افراد در سطح اجتماعی نسبت به هم بیگانه می شوند. طبیعت روابط اجتماعی در نظام سرمایه داری به گونه ای است که کسانی که کار می کنند، در اجرای وظایف اقتصادی خود، در موضع دشمنی متقابل قرار می گیرند و روابط آنها با یکدیگر بر اساس انسانیت و اینکه همگی ابنای بشر هستند، استوار نمی گردد؛ بلکه رابطه ی کارگر است با کارفرما یا رابطه ی کارگر است در رقابت با کارگر دیگر برای به دست آوردن شغل بهتر یا ارتقای مقام؛ در نتیجه ماهیت کار و کسب انسان که باید مبتنی بر تعاون باشد، محو می شود.
چهارم آنکه، افراد بشر از همنوعان خود بیگانه می شوند؛ زیرا کار یدی به صورت شغلی در می آید که نه خلاق است و نه احتیاج به تفکر دارد. افراد بشر دارای این توانایی هستند که اندیشه هایی را در ذهن خود بپرورانند و برای عملی ساختن آنها برنامه ریزی کنند و این توانایی است که آنها را از دیگر موجودات متمایز می سازد. روابط تولیدی سرمایه داری با سلب خصیصه طرح و برنامه ریزی (کار فکری) از کار یدی عادی و روزمره این توانایی را از بین می برد. این مسئله باعث می شود که کاردستی به سطحی غیرانسانی و حیوانی تنزل پیدا کند.
این نکته قابل تأکید است که مارکس از پیشرفت تکنولوژی یا ماشین انتقاد نمی کند. در واقع آنچه او با آن مخالت می کند ماشین نیست، بلکه روشی است که مطابق آن ماشین در جامعه ی سرمایه داری مورد استفاده قرار می گیرد. ماشین فی نفسه باعث کوتاه شدن زمان کار می شود، ولی بهره برداری سرمایه داران از کار روزانه را بیشتر می کند. همچنین ماشین موجب سبک شدن کار و در عین حال باعث افزایش سرعت آن می شود. ماشین پیروزی انسان بر قوای طبیعت است ولی هنگامی که برای مقاصد سرمایه داری مورد استفاده قرار گیرد، قوای طبیعت را برای برده ساختن انسان به کار می گیرد. ماشین فی نفسه باعث افزایش ثروت کسانی می شود که با آن کار می کنند، ولی در روابط سرمایه داری باعث فقر آنان می شود.
مارکس بر این امر تأکید دارد که تعریف «سرمایه» به عنوان داراییهای مادی مانند ماشین و ساختمان که برای تولید کالا یا خدمات به کار می روند، گمراه کننده است. ماشین فقط هنگامی سرمایه محسوب می شود که حکم کالا را پیدا کند و افرادی که آن را در تملک و کنترل بگیرند تا بتوانند از این راه دیگران را وادار کنند تا برایشان کار کنند. ماشین هنگامی سرمایه است که جزء لاینفک آن رابطه ی اجتماعی باشد که به موجب آن عده ای از زنان و مردان در کارشان زیردست و مطیع اوامر و احکام دیگران باشند. بدین ترتیب مارکس معتقد است که ماهیت کار در جوامع سرمایه داری به دلیل تجزیه ی آن به اجزاء، تقسیم کار تخصصی و محدود کردن کارگران به جنبه هایی از تولید-که دقیقاً از پیش معین شده اند- بیگانه کننده است. همچنین گذشته از وضعیت فیزیکی و فیزیولوژی کار، سازماندهی فعالیتهای تولیدی در معنایی گسترده تر نیز موجب از خودبیگانگی می شود. روابط اجتماعی تولید در جامعه ی سرمایه داری به گونه ای است که کارگران بر آنچه تولید می کنند و بر علت آن، نظارتی ندارند. کار برای کسب سود است نه برای برآورده ساختن احتیاجاتی که مورد تأیید همگان است. نیروی کار مثل هر چیز دیگر به صورت کالا در می آید؛ بنابراین حتی کسانی که آن قدر خوشبخت هستند که می توانند در جامعه ی مدرن کار خلاق و رضایتمندی انجام دهند، آنها نیز احتمالاً از خود بیگانه هستند. به نظر مارکس از خودبیگانگی حالتی است که حتی اگر کارگران از نظر ذهنی نیز از وضع خود آگاه نباشند، باز هم وجود دارد.

بررسیهای تجربی درباره ی از خودبیگانگی

یکی از تحقیقات تجربی که درباره ی از خودبیگانگی در جوامع صنعتی انجام شده است و بسیار هم به آن استناد می شود تحقیق «بلونر» است. او بی درنگ از چهارچوبی که مارکس ارائه داده جدا می شود. بلونر، هر چند اعتقاد دارد که روابط کاری معین به طور عینی ایجاد رضایت می کند، ولی نظر خود را بر این فرض استوار می سازد که این نه روابط اجتماعی تولید در اقتصاد سرمایه داری، بلکه خود تکنولوژی است که باعث از خودبیگانگی می شود. او استدلال می کند که «همه ی کارگران به یک اندازه از خودبیگانه نیستند؛ زیرا با طیف گسترده ای از تکنولوژیهای گوناگون سروکار دارند. از خودبیگانگی یک اختلال کلی است که از محیطهای بیرونی متعدد و حالات عاطفی درونی، که خود ناشی از مناسبات بین کارگر و وضع اجتماعی- اقتصادی کار است، پدید می آید»(1).
بلونر سعی می کند از خودبیگانگی را به گونه ای تعریف کند که نوع و درجه ی آن قابل اندازه گیری باشد، او اظهار می دارد: ‌«از خودبیگانگی هنگامی دست می دهد که کارگران نتوانند بر جریان مستقیم و بلافصل کار خود نظارت داشته باشند، نتوانند قصد و غرض از شغل خود و نیز پیوند آن را با کل سازمان تولید درک کنند، نتوانند حس کنند که به کل جامعه ی صنعتی تعلق دارند و نیز نتوانند در فعالیتهای کاری برای اظهار وجود شرکت کنند».
از نظر بلونر از خودبیگانگی دارای چهار بعد است: ناتوانی، بی معنی و مفهوم بودن، انزوا و بیزاری از خود. منظور از ناتوانی این است که اشخاص نتوانند فعالیتهای خود را کنترل کنند. ناتوانی سه وجه دارد: ناتوانی از مالکیت ابزار تولید و کالای تکمیل شده، ناتوانی از نفوذ در سیاستهای مدیریت و سرانجام ناتوانی از نظارت بر شرایط استخدام و جریان بلافصل و مستقیم کار. آخرین وجه مبتنی بر سه شکل آزادی است: آزادی تحرک، آزادی گزینش و آزادی از فشارهای ظالمانه؛ این آزادیها بیشتر مشخص کننده آهنگ انسانی است تا آهنگ ماشینی.
بی معنایی هنگامی صورت می پذیرد که تخصصی شدن و تابع مقررات اداری گشتن، پیوند ارگانیک کارگران را با جریان کار تقلیل دهد و آنها را در تعیین سهم خود در روند کار دچار اشکال کند. صنایع کارخانه ای جدید با فرآورده های یکسان و تخصصی شدن کار زمینه ی بی معنایی را افزایش می دهد. احساس انزوا هنگامی است که کارگران نسبت به اوضاع و حوال کار به هیچ وجه احساس تعلق نکنند و نتوانند یا نخواهند خود را با سازمان و اهداف آن تطبیق دهند. آخرین بُعد، یعنی بیزاری از خود، ناشی از تأثیر ذهنی کار است و بدین ترتیب با مفهوم از خودبیگانگی مارکس که آن را وضعی عینی می داند، تفاوت دارد. هر گاه کار کارگر از نظر روحی ارضاکننده نباشد و فعالیت برایش جاذبه ای نداشته باشد، احساس ملالت، یکنواختی و حتی انزجار می کند.
بلونر با در نظر داشتن پیش فرض اصلی خود که اهمیت تکنولوژی است، برای نشان دادن ارتباط بین از خودبیگانگی با تغییر نوع صنعت، چهارچوب صنعت امریکایی را مورد بررسی قرار می دهد: چاپ به عنوان نمونه ی تکنولوژی افزارمند، پارچه بافی به عنوان نمونه ی تکنولوژی ماشینی و اتومبیل به عنوان نمونه تکنولوژی زنجیره ای و مواد شیمیایی به عنوان تکنولوژی مستمر. بلونر، علاوه بر تأکید بر اهمیت تکنولوژی در مورد ایجاد از خودبیگانگی، معتقد است که سه متغیر دیگر هم در این امر تأثیر دارند: تقسیم کار، سازمان اجتماعی صنعت و ساختار اقتصادی ای که صنعت در آن عمل می کند. او می گوید با آنکه تکنولوژی، سازمان بندی کار را محدود می کند ولی نمی تواند آن را به طور دقیق معین کند؛ زیرا در یک سیستم تکنولوژیک روندی مشابه روند کار را می توان به طرق گوناگون ترتیب داد. با آنکه توسعه ی صنعتی به طور روزافزون باعث تقسیم هرچه دقیق تر کار در کارخانه شده است، در صنایع مختلف شکلهای گوناگونی از تقسیم کار دیده می شود که به طور مستقیم، میزان معنا و مفهومی را که کار برای کارگر دارد، تحت تأثیر قرار می دهد.
متغیر دوم سازمان اجتماعی کار است، کار ممکن است در مسیری بورو کراتیک سازمان داده شود چنان که در صنعت اتومبیل دیده می شود که با تأکید بر مقررات و روش کاربخردانه یا چنان که در صنعت چاپ دیده می شود سازمان کار ممکن است بر اساس رویه های سنتی باشد و بیشتر شیوه ی کار و طرز عمل شخصی را داشته باشد. بالاخره اینکه صنایع از نظر ساختار اقتصادی نیز با یکدیگر متفاوت اند و عواملی چون رقابت در بازار کالا، گرایشها، تقاضا، میزان رشد و سودآوری به طور غیرمستقیم بر از خودبیگانگی تأثیر می گذارد. هنگامی که یک صنعت از نظر اقتصادی سودآور و در حالا رشد است، کارگران کم تحت فشار قرار می گیرند، ترس کم تری از بیکاری دارند، فرصتهایی برای ترقی می یابند و بدین ترتیب شکفتگی اقتصادی فضایی فراهم می سازد که کارگران با کارخانه احساس یگانگی بیشتر می کنند.
با اهمیت زیای که بلونر به تکنولوژی می دهد، می توان او را یک جبرگرای تکنولوژیک نامید. وی می گوید:
«از آنجا که غالباً ملاحظات تکنولوژیک وسعت کارخانه ی صنعتی را معین می سازد، فضای اجتماعی و میزان همبستگی در میان نیروی کار نیز تا حد زیادی تحت تأثیر همین ملاحظات قرار دارد. همچنین تکنولوژی است که وجود و شکل گروههای کار را تعیین می کند و بدین طریق بر همبستگی میان کارگران تأثیر می گذارد، حتی ماهیت انضباط و سرپرستی نیز تا اندازه ای به عامل تکنولوژی بستگی دارد و تکنولوژی تا حد زیادی ساختار شغلی و توزیع مهارتها را در یک بنگاه صنعتی معین می سازد، اموری که عوامل اصلی فرصتهای ترقی و یگانگی هنجاری به شمار می آیند» (2).
بلونر نتیجه می گیرد که در چهار صنعت مورد بررسی، به دلیل تکنولوژیهای گوناگون، گرایشهای از خودبیگانگی بسیار متعدد است. سطح از خود بیگانگی در صنعت چاپ بسیار پایین است؛ زیرا تکنولوژی افزارمند به کارگران این اجازه را می دهد که با توسل به مهارتهای سنتی کار کنند و نظارت نسبتاً زیادی بر ابزار و فنون داشته باشند. طبیعت منحصر به فرد فرآورده های این صنعت یکسان سازی را مشکل می سازد و وجود اتحادیه های قومی همراه با وجود تقاضای پایدار و مداوم برای تولیدات این صنعت، احساس امنیت پدید می آورد؛ در نتیجه، با توجه به اوضاع کار میزان ناتوانی کم می شود. همچنین به دلیل آنکه برای تولید فرآورده های چاپی با کیفیت بالا نیاز به متخصصان است، کارکنان چاپخانه ها کنترل زیادی بر سرعت، کیفیت و کمیت کار خود دارند و دارای آزادی تحرک در کارگاه می باشند. بدین ترتیب ناتوانی در روند کار نیز کم می شود. میزان بی معنایی که نیز برای کارگر کاهش می یابد؛ زیرا احتیاج این صنعت به کارآموزی گسترده باعث می شود که مطبعه چیها سهم خود را در کل روند تولید درک کنند. احساس انزوا هم ناچیز است؛ زیرا نه تنها عدم فشار بلکه آزادی تحرک باعث می شود که کارگران بتوانند در طی جریان کار با یکدیگر دوستی برقرار کنند و کار نیز از مقام و منزلت فراوانی هم در محیط کار و هم در اجتماع برخوردار شود. به علاوه این کار از نظر روحی ارضاکننده است و چیزی بیش از صرف پول در بردارد و ملالت و یکنواختی که از خصوصیات ازخودبیگانگی است در آن کم تر مشاهده می شود.
صنعت نساجی از تکنولوژی ماشین سودجسته و فرآورده های یکسان تولید می کند، تقاضا برای فرآورده های این صنعت رو به کاهش است. نیاز به حداقل مهارت و نیز تمرکز این صنعت در نقاط خاص مانند دیپ ساوت امریکا (که کارگر فراوان و ارزان است)، محیطی فراهم آورده که امکان تشکیل اتحادیه ها و نیز سطح دستمزدها در آن پایین است. کارگران بر جریان مستقیم و بلافصل کار خود نظارت بسیار کمی دارند. ماشین میزان سرعت بازده و آزادی تحرک کسانی را که با آن کار می کنند، تعیین می کند. بدین ترتیب ناتوانی در کنترل جریان کار در این صنعت بسیار بالاست و کار برای کارگران معنا و مفهوم چندانی ندارد؛ زیرا کارها کاملاً تخصصی شده و انجام آن به صورت یکسان و یکنواخت است. تنوع فقط در بخشی از روند کار وجود دارد. با وجود این، ذکر این نکته در خور اهمیت است که بسیاری از کارخانه های این صنعت کوچک هستند و به همین دلیل برخی از کارگران آنها می توانند درکی از کل روند تولید داشته باشند. انزوای اجتماعی نسبتاً اندک است؛ زیرا صنعت در شهر کوچک صنعتی باعث می شود که کارگران با یکدیگر دارای روابط خویشاوندی و همبستگی مذهبی باشند. انزوای اجتماعی نسبتاً اندک است؛ زیرا صنعت در شهر کوچک صنعتی باعث می شود که کارگران با یکدیگر دارای روابط خویشاوندی و همبستگی مذهبی باشند و با مدیریت روابطی داشته باشند که جنبه شخصی دارد و این عوامل خود در ایجاد یگانگی آنها با کارخانه نقش مهمی دارد.
بلونر در مورد کارگران نساجی نشان می دهد که گرایشهای عینی به بیگانگی ممکن است به کمک یکپارچگی کار با خانواده، مذهب و زندگی اجتماعی از بین رفته یا تقلیل یابد.(3) به نظر بلونر، تکنولوژی ای که به احتمال زیاد موجب بیگانگی می شود، تکنولوژی خط تولیدی است (که نمونه آن در تولید اتومبیل به طور خلاصه آمده است). آسیب پذیری صنایع اتومبیل سازی در تغییرات فعالیت اقتصادی بدان معنی است که کارگران امنیت شغلی کمی دارند این ناتوانی تا حد کمی به دلیل وجود اتحادیه ی قوی کارگران اتومبیل سازی در امریکا جبران می شود. به هر حال، این ضعف در فرایند کار به حداکثر خویش می رسد. کارگران یک روش روزمره و ثابت را با سرعتی یکنواخت و فرساینده دنبال و خط تولید کمیت و کیفیت محصول را با حرکتهای جسمانی مرتبط با «جایگاهی» که فرد در خط تولید دارد، کنترل می کنند. تقسیم بیش از حد کار و استاندارد کردن تولید احساس پوچی را در کارگران تقویت می کند. این معانی ضمنی را «بینون» در کار کردن برای مؤسسه ی فورد آورده است:
«در آخرین دقایق در کارخانه ی فورد شخصی که مشغول کار روی خط تولید است باکی را به بدنه اتومبیلی متصل کرده و باک دیگری را برای نصب به اتومبیلی دیگر آماده می سازد، در چنین اوضاعی کارگر نمی تواند به کاری که انجام داده افتخار کند و احساس کند که در تولید نهایی کالا سهیم بوده است». (4)
احساس انزوا در کارگران خط تولید نیز شدید است؛ زیرا سرعت کار و جدایی کارگران از یکدیگر مانع گفتگو و برقراری ارتباط شخصی می شود. ساختار اجتماعی وسیع و بورو کراتیک مآبانه کارخانجات هر گونه احساس وفاداری نسبت به شرکت و محصولاتش را در کارگر سست و احساس انزوا را در وی تقویت می کند. بیشتر کارگران اتومبیل سازی اصرار دارند که هرگز اتومبیلهای ساخت شرکتشان را نخرند، کارگران اتومبیل سازی احتمالاً باید از «خودبیگانه» باشند و کارهایشان را ملالت بار و فاقد تنوع بدانند. خود کار منشأ هیچ گونه رضایتی نیست، صرفاً وظیفه ای است که گریز از آن ممکن نبوده و تنها درآمدآور است. در تحقیقات «چینوی» کارگری می گوید: «چیزهایی را که در مورد کارم بیشتر دوست دارم اینها هستند: زمان ترک کار، روز دریافت مزد، روزهای تعطیل و تعطیلات سالانه» (5).
آخرین مثال بلونر تکنولوژی «فرایند پیوسته» است که در صنایع شیمیایی یافت می شود و علی رغم چهار تکنولوژی ای که بررسی کردیم، از همه مکانیزه تر است و در آن احساس انزوا در کارگران کاهش می یابد. مشخصه ی بارز این گرایش آن است که احساس کارگر در اینکه بر فرایند کار نظارت دارد، تقویت می شود. در صنایع شیمیایی در یک مرحله از فرایند، مواد خام از طریق لوله هایی به لوله های دیگر فرستاده می شود بدون اینکه دست کارگر در این کار دخالتی داشته باشد. درجه حرارت، فشار و سرعت به طور خودکار تنظیم می شود. وظیفه ی کارگر این است که ببیند آیا همه چیز منظم و یکنواخت کار می کند یا نه. برخلاف کار لحظه به لحظه ی کارگران ماشین سازی، کارگران شیمیایی هر دو ساعت یک بار درجه ها را می خوانند و ممکن است در حین این مدت پنج وسیله را در جاهای مختلف کنترل کنند. به نظر بلونر تولید فرایند کار پیوسته کارگران را از آهنگ حرکت ماشین رها می کند و به آنها اجازه می دهد خود، سرعت کار خویش را تعیین کنند؛ به آنان آزادی حرکت در اطراف کارگاه را می دهد تا طرح کاری خود را اجرا کنند. کارگران در امر کنترل نیز آن قدر آزادی عمل دارند که از ابتکار عمل خود استفاده کنند. این مشاغل که خیلی کم تر از صنایع تولید انبوه استاندارد و تکراری است، جالب تر جلوه می کند و به کارگران اجازه می دهد تکنیکهای خودشان را به کار برند و از طریق مختلف نحوه ی اجرای کار را آزمایش کنند. این امر همچنین به کار معنای می بخشد.
در تکنولوژی خط تولید تقسیم کار شدید است و کارگران نمی توانند کار جزئی خود را با کل کار ارتباط دهند، ولی در اتوماسیون «بامعنا بودن» به دو طریق ابقا می شود. از یک طرف کارگران از سراسر فرایند کار درک فزاینده ای دارند؛ زیرا دیگر به پست کار بخصوصی گره نخورده اند و می توانند در حول و حوش کارگاه حرکت کنند و تمامی مراحل کار را احساس کنند. از طرف دیگر اتوماسیون، طبیعت جمعی بودن کار را بازسازی کرده و مشوق کارگرانی است که به کل (کار) فکر می کنند و نه به جز آن.
به نظر بلونر در دستگاههای خودکار، گروه کار مسئولیت کیفیت کار و در نتیجه مسئولیت توسعه ی روابط عمیق تر و همکاری بیشتری نسبت به مدیریت به عهده دارد. مرز جدایی بین کارگر یدی و غیریدی درهم می شکند و احساس سهیم بودن در یک جماعت متحد، تقویت می شود. در نهایت به دلیل اینکه تعداد زیاد کارگر به ایمنی و بازدهی کار خدشه وارد نکند تعداد آنها کاهش می یابد؛ زیرا این وسایل کار است که بازدهی را تضمین می کند، نه کوشش کارگران و سوددهی نسبی در گرو بالا بردن تقاضا برای محصولات شیمیایی است تا امنیت شغلی کارگران تأمین شود و آنها تحت فشار قرار نگیرند.
بلونر عقیده دارد که به دلیل توسعه ی تکنولوژی و تقسیم کار و ساخت تخصصی جامعه ی صنعتی است که کم و بیش بر ابعاد گوناگون از خودبیگانگی افزوده می شود. تاریخچه ی از خودبیگانگی را می توان به شکل یک U وارونه در نظر گرفت. در دوره ی اولیه که جامعه زیر سلطه ی تکنولوژی یدی بود، بیگانگی در پایین ترین سطح خود و آزادی گارگران در بالاترین حد آن قرار داشت. سپس آزادی کاهش می یابد و از خود بیگانگی با ظهور تکنولوژی ماشینی به سرعت رشد می کند و همچنان به رشد خود ادامه می دهد تا در صنایع خط تولیدی قرن بیستم به اوج خود می رسد. «بنابراین در این مرحله کارگر شخصیت خود را از دست داده، نسبت به خود و اجتماع بیگانه است و محو حرکات کار در محیط فنی تسمه نقاله ها (با هدف و مقاصد شخصی یعنی به دست آوردن نان) می شود»(6). به نظر بلونر گوناگونی صنایع و اتوماسیون را می توان از مراحل توسعه ی تکنولوژی شمرد که از خودبیگانگی را تا حدی کاهش می دهد. با توجه به اینکه مشخصه ی جدید تکنولوژی «فرایند پیوسته» ای است و این نوع تکنولوژی کنترل کارگران را بر فرایند کار می افزاید و نشانه ی تقسیم کار و رشد کارخانجات بزرگ است و کار با معنا را در فضای صنعتی به هم پیوسته تر و انسجام یافته تر عرصه می کند، کم تر از گذشته از خود بیگانه کننده است.
اگر چه مطالعات بلونر مطالعاتی اساسی است ولی هنوز ناقص است و تحقیقات دیگری را می طلبد. به نظر می رسد کوشش او در آزمودن آثار سازمان اجتماعی و نیز آثار تکنولوژی بر تجربه ی کاری،‌ او را در جایگاهی بین نظریه پردازان سیستمهای اجتماعی و تکنولوژی قرار می دهد که سعی کرده اند وابستگی متقابل تکنولوژی را همراه با دیگر عوامل موجود در کار و با جامعه ی وسیع تر تحلیل کنند. به هر حال، تأکید وی بر برتری تکنولوژی-که در بحثهای وی غالباً بدیهی است- نشانه ی فقدان صلاحیت اوست.
بی تردید تکنولوژی هر صنعت می تواند تحت تأثیر تجربیات کاری قرار گیرد، ولی اهمیت بیشتر باید متوجه سازماندهی تکنولوژی باشد و نه سلطه ی آن. ما قبلاً بررسی کردیم که تکنولوژی بالقوه رهایی بخش است و می تواند در رهایی انسان از مشقات کار استفاده شود، ولی همانطور که هایمن اظهار می دارد: «اینکه آیا واقعاً نتایج تکنولوژی رهایی بخش است یا اسارت بخش، بستگی دارد به اینکه در مورد استفاده از ماشین چگونه تصمیم گیری شود و چه کسی این تصمیمات را اتخاذ کند»(7).
نسبت دادن نتایج اجتماعی ناخوشایند به ماشین آلات بی روح، امتناع از بررسی فعالیتهای انسانی است که چه به عمد و چه از روی خطا مسئولیت واقعی این نتایج را به عهده دارند. حتی نتایج تحقیق خود بلونر تأکیدی است بر اهمیت عوامل غیرتکنولوژیک در رضایت از کار.
بلونر پایین بودن سطح ازخودبیگانگی را در بین کارگران شیمیایی ناشی از مدیریت روشن بینانه یا پیشرو به اضافه ی دستمزدهای بالا می داند. کارگران چاپخانه ها قادرند از طریق اتحادیه در مقابل تغییرات تکنولوژی، که بر رضایتمندی از کارشان مؤثر است، مقاومت کنند؛ در حالی که کارگران نساج عادت کرده اند (برایشان سنت شده است) که از طریق تجمع در گروههای محلی و نهادهای مسلط خویشاوندی و مذهبی در مقابل از خودبیگانگی بایستند.
تحقیقات «بینون» (1973) در مورد تولید اتومبیل، پشتوانه ی این انتقادات است. تکنولوژی سوار کردن اتومبیل در سطح بین المللی و در تمام جوامع یکسان است و به نظر می رسد هنوز هم سطح شغلی ارضا کننده ای دارد، ولی این رضایت شغلی از شرکتی تا شرکت دیگر و از جامعه ای تا جامعه ی دیگر متفاوت است. مهم آن است که تشخیص داده شود که سرعت سوار کردن اتومبیل تحت کنترل مدیریت است؛ در نتیجه کارگرانی که آرزوی دستیابی به استانداردهای بالای کاری را دارند ممکن است با ممانعت سیاستهای مدیریتی روبه رو شوند. عامل منفی خط تولید آن است که از تحرک جلوگیری می کند. اگر در کاری دردسر کوچکی برایتان پیش بیاید، وقت ندارید که آن را به خوبی انجام دهید.‌(8) به همین ترتیب بینون انزوای کارگران کارخانه ی فورد را نه تنها با توجه به تکنولوژی بلکه با توجه به سیاستهای مدیریت و نحوه ی رفتار با کارگران یدی بیان می کند. وی درباره ی تفاوتهای شخصی و ناهمگونی بین کارگران اجرایی و دفتری و افرادی که در خط تولید هستند می گوید: «برای آنان که در دفتر هستند وضع متفاوت است و آنها جزئی از ماشینهای فورد می باشند، ما که اینجا کار می کنیم فقط و فقط اعداد هستیم»(9). در جایی دیگر نظر می دهد که: «در کارخانه ی فورد با آدم مانند ماشین رفتار می کنند، آنها، همیشه بالای سرمان هستند و انتظار دارند در تمام لحظات روز کار کنیم».
سپس بلونر مسئله ی چگونگی عملکرد قدرت کارگران در محل کار و اهمیت عدم کنترل رسمی آنها را مطرح می کند و نشان می دهد که تجربه ی آنان درباره ی این مسئله اندک است. به علاوه عقیده دارد که با اتوماسیون، کارگر دیگر زیر سلطه تکنولوژی نیست، بلکه به کمک آن آزاد شده و اتوماسیون به او درک عمیق، احساس مسئولیت و کارایی بخشیده است.
این موضع نیز در تحقیقات بعدی نیکول و بینون در صنایع شیمیایی و در بررسی «گالی» (10) در صنایع تصفیه ی نفت زیر سؤال رفته است. این تحقیقات تأیید می کنند که تکنولوژی «فرایند پیوسته» به کار نوبتی (شیفتی) نیازمند است که محدودیتهای واقعی بسیاری را بر تمامی جنبه های زندگی کارگران اعمال می کند و کارگرانی که بدین طریق کار می کنند از آن به شدت متنفرند و آن را مخل سلامت زندگی اجتماعی و خانوادگی شان می دانند، شیوه ای که بیشتر دست و پاگیر است تا رهایی بخش.
علاوه بر آن، هر دو تحقیق با نظر بلونر که معتقد است اتوماسیون استثمار کارگران را کاهش می دهد، مغایر است؛ زیرا مدیریت دیگر احتیاجی به کاهش مداوم تعداد کارگران که خود تا حدی به کارایی و ایمنی روانی لطمه می زند، ندارد. گالی اظهار می دارد که از علائم مشخصه ی تکنولوژی «فرایند پیوسته» همانا دشواری دست یافتن به تعریف مناسبی برای تعیین تعداد کارگر کافی حتی از دیدگاه کارایی تکنولوژیک است. مدیران و کارگران در پالایشگاههای فرانسه و انگلستان عقاید متفاوتی راجع به تعداد کارگر دارند و این منجر به درگیریهای قابل ملاحظه ای شده است؛ در حالی که مدیران می خواستند هزینه ها را با پایین آوردن سطح زندگی کاهش دهند، کارگران می خواستند سطح موجود را حفظ کنند یا آن را افزایش دهند.
به همین نحو گالی می گوید علی رغم اینکه اتوماسیون بیشتر سختیهای صنایع تولید انبوه سنتی را کاهش می دهد، توجیه بلونر از فونکسیون کار اشاره دارد بر بخشهای بسیار کوچک نیروی کارا و اینکه وظایف بیشتر گردانندگان کارهای همراه با پاداش اساساً کم تر از آن است که او مورد بررسی قرار داده است. نیکول و بینون نیز جنبه ی منفی تولیدات شیمیایی را برای اغلب کارگران تأیید و اعلان می کنند: «همان طوری که در حول و حوش محل کار قدم می زدیم آنچه که با آن برخورد کردیم سروصدا، حرارت، گردوخاک و تعداد زیادی از افراد بود که اجیر شده بودند تا کیسه های کود شیمیایی به وزن صد پوند (46کیلو) را به دوش بکشند. بیشتر کارها در کارخانه «حمالّی» است(11) و احتیاجی به وارسی کردن کار روزانه ای که بلونر روی آن تأکید می کند، ندارد. حتی کار اتاق کنترل، علی رغم اینکه آسان تر از به دوش کشیدن و باز کردن بسته هاست، آن قدرها رضایت بخش نیست که بلونر می گوید، چون یک کار دسته جمعی نیست بلکه بیشتر کارکنان اتاق کنترل به تنهایی کار می کنند و آن کاری پرسروصداست و به اعصاب آسیب می رساند. آیا به این صدا گوش کرده اید؟ درست مثل صدای مداوم زنبور است، اینطور نیست؟ خوب کارگری را تصور کنید که ساعتها پشت سرهم بنشیند و مواظب باشد تا همه چیز به خوبی پیش برود»(12).
بالاخره در هر دو تحقیق بحث می شود که در نظر گرفتن اتوماسیون به عنوان راهنمای ضروری برای دستیابی به سطح بالاتر رضایت و یکپارچگی و هماهنگی بیشتر در روابط و مناسبات طبقاتی، اشتباه محض است. اتوماسیون دقیقاً با همه ی سیستمهای قدرت مطابقت دارد و در تعیین روابط بین مدیران و کارگران و کیفیت اجرای کار مؤثر خواهد بود.

واکنش کارگران و منازعات صنعتی

نگرشها و شیوه های برخورد مبتنی بر دیدگاههای جبرگرایی تکنولوژیک و نظامهای اجتماعی- فنی، از خودبیگانگی یا رضایت از کار را ناشی از تأثیر محیط کار بر کارگر می دانند؛ فرایندی که به طور عمده یک سویه است. در حالی که ممکن است کارهایی پیدا شود که خسته کننده و یکنواخت باشد ولی با وجود این کارگر را «ارضا» کند به شرط آنکه کارگر معتقد نباشد که دارای فرصت یا حقی برای لذت بردن از کار است. بعضی از کارگران ممکن است کاری را «مورد قبول» یا خشنود کننده بنامند که به طور معقول پول خوبی نصیب آنان کند و یا پاکیزه و ایمن باشد. کارگران صرفاً کار «از خودبیگانه کننده» را رد می کنند؛ چون انتظار دارند کارشان مورد علاقه، پرمسئولیت و متکی به نیروی خودشان باشد.

پی نوشت ها :

1. Blauner, R.; Alienation and Freedom; p.15.
2. Ibid.; p.8.
3. Motor-car production
4. Beynon, H.; Working for Ford; p. 11.
5. Chinoy, E.; Automobile Workers and the American Dream; p.85.
6. Alienation and Freedom; p. 182.
7. Hyman, R.; Industrial relations; A Marxist Introduction; pp. 2-100.
8. Walker, C. R. and R.Guest; Man on the Assembly Line; p.51.
9. Working for Ford; p. 121.
10. Gallie, D,; In Search of the New Working Class.
11. Nichols, T. and H. beynon; Living with Capitalism; p. 11.
12. Ibid.; p.20.

منبع مقاله :
توسلی، غلامعباس؛ (1375)، جامعه شناسی کار و شغل[ویراست 2]، تهران: سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاهها(سمت)، مرکز تحقیق و توسعه ی علوم انسانی، چاپ دهم.

 

0
نظر

اعتصاب کارگران

نويسنده : حسین رضایی

اعتصاب کارگران

اعتصاب کارگران



 

نویسنده: دکتر غلامعباس توسّلی




 

اعتصاب یکی از سلاحهای کارگران در مقابله با کنترل مدیریت و نمایانگر وسعت ستیزه صنعتی است. نمودهای دیگر این ستیزه یا ضعف روابط صنعتی، که از کارگران سر می زند، عبارت اند از: غیبت از کار، میزان بالای باژگونگی کار، خرابکاری، دزدی، بی کفایتی، تحدید تولید، اقدام رسمی سیاسی و... .
در مقابل، مدیران از این حربه ها استفاده می کنند: تعلیق، بستن کارخانه، اخراج، تنبیه، تند کردن آهنگ کار، نظم مستبدانه و نیز اقدام رسمی سیاسی .
استفاده ی زیاد از عبارت «ستیزه نصعتی» بحث انگیز است؛ چه تلویحاً حاکی از آن است که فضای صنعتی می تواند از تضادهای جامعه باشد. ستیزه و کشمکش در جوامع سرمایه داری برخاسته از روابط سرمایه و کار است و اعتصابات و اشکال دیگر ستیزه صنعتی را می توان تجلی تمایزات طبقاتی در این نوع جامعه دانست.
تصویری از مجموعه اعتصابات دو قرن اخیر را در یک کشور صنعتی با سابقه مثل انگلستان ارائه می دهیم و سپس در مورد آن به تحلیل می پردازیم. برخی کشورها مانند هند، دانمارک، امریکا و ایر(Eire) نسبت به انگلستان میزان اعتصاب بالاتری را دارا هستند(1).
جدول 1-4 میانگین سالانه تعداد اعتصابات در انگلستان

مدت

تعداد اعتصاب

تعداد کارگران اعتصابی
(به هزار نفر)

تعداد روزهای تلف شده
(ارقام به هزار)

1900-1910

529

240

4576

1911-1913

1074

1034

20908

1914-1918

844

632

5292

1919-1921

1241

2108

49053

1922-1925

629

503

11968

1926

323

2734

162233

1927-1932

379

344

4740

1933-1939

735

295

1694

1940-1944

1491

499

1816

1945-1954

1791

545

2073

1955-1964

2521

1116

3889

1965-1969

2380

1208

3951

1970-1974

2885

1564

14077

1975

2282

789

6012

1976

2016

666

3284

1977

2703

1155

10142

1978

2471

1001

9405

1979

2080

4608

29474

1980

1330

834

11964

1981

1338

1499

4266

1982

1528

2101

5313

1983

1255

538

3539


منبع: نشریه استخدامی کار، ژوئیه 1979، ص 731 و نیز مراجعه شود به:
Hyaman, R.; Strikes; :London: Fontana, 1984.
به نظر «ترنر» هر چند هر اعتصابی خسارات مالی در بردارد، اما بیشتر کارفرمایان و وسایل ارتباط جمعی درباره میزان خسارات اقتصادی غلو می کنند. برای مثال، اعتصابات کارگری در صنعت اتومبیل فورد روزانه میلیونها لیره خسارت داشته است؛ البته این ضایعات اغلب بر حسب میزان کاهش اتومبیل نشان داده می شود نه بر حسب از دست دادن سود واقعی. در حقیقت بیشترین هزینه های صنعتی شامل سوخت، دستمزد نیرو و مواد هستند که در طول اعتصاب از بین نمی رود. به علاوه اغلب پس از پایان اعتصاب، تولید تلف شده جبران می شود (این امر تا حدی ناشی از بهتر شدن روحیه کارگران است). در بعضی موارد اعتصابات در دوره های رکود که محصولات به هیچ طریقی به فروش نمی رسند رخ می دهد؛ یعنی زمانی که نیازی به تولید نیست و مدیران بیشتر تمایل دارند به کارگرانشان فشار بیاورند تا آنها اعتصاب کنند.
سرانجام بسیاری از صاحب نظران خاطرنشان کرده اند که زیانهای تولیدی در طی توقف صنعتی(دوره های اعتصاب) کم تر ازضایعات حوادث صنعتی و بیماریهاست.
«تعداد روزهای تلف شده در طول کشمکشهای صنعتی انگلستان، 10/47 میلیون در سال 1977 بوده که نسبت به ضایعات بیماریها باز هم رقم کمی است. هزینه بیماریها در سالهای 1974-1975برابر 310 میلیون روز تلف شده برآورد شده است. کل روزهای از دست رفته باید بیشتر از این باشد چون هزینه ی بیماری برای غیبتهای کوتاه (که در همه مشاغل خدمات عمومی به عنوان حق بیماری در نظر گرفته می شود) محاسبه نشده است(2)».
«ناولز» می گوید:
«ممکن است اتلاف وقت و محصول به دلیل بی کفایتی مدیریت نسبتاً بالا باشد؛ اما زمانی که اتلاف به وسیله ی کارگران انجام شود، قابل اندازه گیری است، در حالی که اتلاف به وسیله ی مدیریت اندازه گیری نمی شود». (3)
اینکه «عدم بروز اعتصابات، نشانه ای از روابط خوب صنعتی است» نیز مورد سؤال است. اعتصاب فقط یکی از راههای اظهار نارضایتی از روابط صنعتی است؛ دیگر موارد منازعه شامل غیبت از کار، بالا بودن میزان چرخش کارگران (جابه جایی)، برخوردهای سیاسی دو جناح کارگر و کارفرما، خرابکاری (سابوتاژ)، دزدی، کم کاری و محدود ساختن میزان بازده و نظیر اینهاست. در حقیقت نمی توان ناسازکاری صنعتی را به عنوان «کارکرد بد» تلقی کرد، بلکه باید آن را جزء لاینفکی از جامعه سرمایه داری دانست؛ زیرا بین کارگران و کارفرمایان بر سر منافع کشمکش دائمی وجود دارد. این مسئله با مشخصه ی بازار در اقتصاد سرمایه داری، که بین خریدار و فروشنده کشمکش است، انطباق می یابد. خریدار می خواهد ارزان بخرد و فروشنده می خواهد گران بفروشد. پس این کشمکش و تضاد برخاسته از ضایعات کار و سرمایه است و در واقع اعتصابات نشان دهنده ی اختلاف طبقاتی جامعه است.
کارکرد اعتصابات در جامعه آن است که اعتصاب کنندگان به وسیله ی آن نارضایتی خود را در محدوده ی قابل کنترلی ابراز می کنند. اعتصابات، برخلاف انقلابها می توانند در قالب یک نهاد انجام گیرند و این مسئله عمدتاً در تبیین دلایل خصومت نسبت به اعتصابات غیررسمی ابراز می شود.(4)
همان طور که در جدود 2-4 آمده است، اعتصابات غیررسمی تقریباً 95 درصد از تمام منازعات تثبت شده را تشکیل می دهد و اعتصابات ثبت نشده بر میزان این ارقام می افزاید؛ برای مثال اکثر اعتصابات در صنعت ماشین سازی کم تر از یک روز بوده، که طبیعتاً غیررسمی است. برعکس، بسیاری از اعتصابات فقط به ظاهر غیررسمی است؛ یعنی آغازشان غیررسمی است ولی در پایان پشتیبانی اتحادیه را به دست می آورند و واجد شرایط لازم برای دریافت حقوق دوره اعتصاب می شوند. بعضی دیگر ممکن است اعتصاب شبه رسمی باشند که در آن رهبران اتحادیه تلویحاً پشتیبانی می کنند نه رسماً و ممکن است به وسیله قانون یا روشهای محدودکننده از آن جلوگیری شود. بنابراین بسیاری از اعتصابات غیررسمی، ضد رسمی نیستند و ممکن است به سادگی نمایانگر طریق مؤثرتری در رفع خودبه خود شکایات محلی بدون توسل به فرم رسمی و پرزحمت ماشین اتحادیه باشند.
اما چنان که قبلاً اشاره کردیم چون اتحادیه ها خودشان را با ساخت جامعه سرمایه داری وفق داده و با آن یکپارچه شده اند، احتمال دارد که نارضایتی از روابط اجتماعی سرمایه داری در نارضایتی از اتحادیه های کارگری رسمی و بوروکراتیک و خصومت با آنها تجلی کند.
جدول 2-4 اعتصابات رسمی و غیر رسمی

سال

جمع اعتصابات

وقفه های رسمی در کار

درصد اعتصابات رسمی به کل

1970

3906

162

4/1

1971

2228

161

7/2

1972

2497

160

6/4

1973

2873

132

4/6

1974

2922

125

4/3

1975

2282

139

6/1

1976

2016

69

3/4

1977

2703

79

2/9

1978

2471

89

3/6


منبع: نشریه رسمی اداره استخدامی بریتانیا، ژوئیه 1979.
در بسیاری از موارد، اعتصابات غیررسمی تنها روشی است که اعتصاب کنندگان از طریق آن می توانند سلسله مراتب اتحادیه و میزان کنترل خود بر زندگی کاری و بر افراد تمام وقت را بیازمایند. بنابراین، اعتصابات (اعم از رسمی یا غیررسمی) لزوماً مربوط به وضعیت کاری یا مالی نیست، بلکه ممکن است مربوط به نحوه نظارت بر روی کار یا مربوط به شکاف و فاصله در اتحادیه های کارگری رسمی باشد. این امر را می توان با تجزیه و تحلیل «علل» اعتصابات روشن کرد، برای مثال «ناولز» (1952) ‌سعی کرد علل متفاوت اعتصابات در انگلستان را از طریق طبقه بندی تمام کشمکشهایی که بین سالهای 1911-1947 اتفاق افتاده بود، پیدا کند. او معتقد است این علل مربوط اند به:
مرام و مسلک اخلاقی یا شناسایی ایدئولوژیک و اتحادیه کارگری؛
دستمزدها و یا ساعات کار؛
نظارت بر سلسله مراتب سازمانی و موضوعات کار فرسایشی (جزئی) روزانه.
وی به این نتیجه رسید که نسبت نزاعهای ایدئولوژیک یا مسائل اساسی در طول زمان کاهش می یابد؛ در صورتی که نسبت موارد فرسایشی افزایش پیدا می کند.
طبقه بندی ناولز از استحکام بیشتری برخوردار است و با این باور انطباق دارد که سرعت تغییرات تکنولوژی پس از جنگ عوض شده و سرعت تغییرات در روشهای اداری و سازمانی باعث رواج هر چه بیشتر عللی از نوع فرسایشی شده است. اما از دید «هایمن» (5) این طبقه بندی به دلیل تعمیم عوامل ایجاد آن به تمام صنایع سؤال برانگیز است. در صنعت معدن، منازعات بیش از معمول فرسایشی بودند و به الگوی ملی اعتصابات در طبقه بندی ناولز برمی گشتند. بعد از جنگ در همه ی صنایع، به جز صنعت معدن، و در اکثر اعتصابات تقاضا برای اضافه دستمزد زیاد شد. هایمن می گوید با توجه به آمار 1970، 70 درصد اعتصابات برای بالا رفتن دستمزد و حدود 15 درصد آنها به دلیل نزاعهای فرسایی بوده است. به هر حال انتقاد اصلی او به نحوه ی استفاده ی ناولز از آمارهاست نه به نتیجه گیریهای او.
گرچه هایمن قبول دارد که بسیاری از اعتصابات دلایل اقتصادی دارد و پول برای اغلب کارگران مهم است، ما هشدار می دهد که علل واقعی هیچ اعتصابی را با تقاضای ظاهری آن نباید اشتباه کرد. به نظر می رسد ناولز مرتکب چنین اشتباهی شده است، برای مثال در مطالعات سال 1955 گلدنر درباره «اعتصابات بی پشتوانه» نشان داده است که برای نخستین بار گروهی از معدنچیان امریکایی (معدن هیدرات کلسیم سولفات) اعتصاب کردند و برای از سر گرفتن کارشان افزایش دستمزد زیادی را تقاضا کردند؛ پیش از آن به نظر می رسید آنها با دستمزدهای پایین سالها کار خواهند کرد. گلدنر استدلال می کند که اعتصاب، بیشتر نتیجه ی تغییرات در مدیریت و سازمان بود که تفاهم سنتی قبلی را میان کارگران و مدیریت از بین برده بود؛ بنابراین با توجه به آرای گلدنر که هایمن نیز با آن موافق بود، علت اساسی در پشت تقاضاهای دستمزد(که ممکن بود بی نتیجه و خنثی بماند)، سلسله مراتب کار و سیمای ویژه مدیریت قرار داشت. تقاضای کارگران برای دستمزدهای بالا، تنها حق قانونی یا واقعی است که می تواند جبرانی برای محرومیت آنها باشد؛ به این دلیل که به جز دستمزدها، بسیاری از جنبه های زندگی کاری به وسیله ی کارفرمایان بی چون و چرا تلقی شده اند. به بیان دیگر دلایلی که سبب می شود مردم ابزارها را رها کنند و از کار امتناع ورزند ممکن است خیلی پیچیده باشد؛ اما تقاضای آنها برای برگشت به کار احتمالاً تحت تسلط روشهای سنتی چانه زدن دسته جمعی است که به وسیله ی آن، آنها می توانند امیدوار باشند که حق خود را به دست آورند. همان طور که هایمن می گوید: «تقاضاها در اعتصاب ممکن است به سادگی به صورت قاعده درآیند؛ زیرا اساساً در اعتصابات باید چند تقاضا را محور قرار داد» (6). دلایل اعتصابات پیچیده تر از آن است که در ظاهر به نظر می رسد. برای هر اعتصاب کارگری ممکن است شبکه ای طولانی از علتها وجود داشته باشد؛ به علاوه همه ی اعتصاب کنندگان برای عمل خود دلیل واحدی ندارند و ممکن است در حین اعتصاب یکباره نیروی محرکه ی آنی و جدیدی گسترش یابد.
مطالعات لین و رابرتز در سال 1971 درباره اعتصاب کارگران شیشه شرکت پیلکینگتون مبین پیچیدگی اعتصاب بود. شرکت پیلکینگتون در تاریخ کار خود همیشه یکی از بزرگ ترین تجمعات کارگری در ناحیه ی لانکاشر بوده است. این شرکت با ایجاد وضعیت مناسب برای کارگران و توجه کافی به امور آنها توانسته بود رضایت نیروی کار را در این ناحیه جلب کند؛ اما در نیمه راه گسترش شرکت در بعد داخلی و بین المللی و در به کارگیری مدیریتهای جدید توجه به امور کارگری کم شد و اعتصابی هم که در آوریل 1970رخ داد بیشتر در نتیجه ی این تغییر روابط (بین کارگر و کارفرما) بود، رابطی که دیگر به سود شرکت نبود.
اعتصاب جنبه ی غیررسمی داشت و اتحادیه آن را نه سازماندهی و نه تأیید کرده بود. اعتصاب هفت هفته طول کشید. شروع اعتصاب غیرمنتظره بود و به ظاهر برای پول آغاز شد. به دلیل اشتباه در پرداخت حقوق و پاداش، کار متوقف شد و کارکنان زن با مدیریت به مجادله پرداختند. عده ای از کارکنان نیز به طور غیرمنتظره قبل از بازگشت به کار درخواست اضافه حقوق کردند. به تدریج پس از چند روز کارکنان نوبتهای دیگر (شیفتها) نیز به اعتصاب پیوستند و برای پشتیبانی بیشتر از اعتصاب کنندگان با آنها همراهی کردند.
لین و رابرتز در بررسی خود درباره ی این اعتصاب دو نکته را بیان کرده اند:
«اول: علی رغم اینکه اعتصابات به ظاهر برای پول و درخواست اضافه حقوق آغاز شد، در اصل مبارزه ای علیه اقتدار مدیران بود، به خصوص مدیرانی که تازه کار بودند و به تدریج جای خانواده پیلکینگتون را در اداره ی روزانه شرکت می گرفتند. دوم: در این اعتصاب تضاد کارگران با شرکت آشکار شد، این حالت مخلوطی از تمکین و احترام بیش از حد و آزادگی بود و خانواده پیلکینگتون چنان بر نیروی کار محلی تسلط داشتند که مردم می ترسیدند با آنها مخالفت کنند.
دیر یا زود این حالت به انفجار می انجامید. نه تنها کارگران جوان بلکه کارگران قدیمی و کسانی که صاحبان شرکت کاملاً به وفاداری آنها اطمینان داشتند نیز خواهان تغییرات انقلابی بودند. آنها فرزندان خود را بزرگ کرده و بدهیهای خود را پرداخته بودند؛ با وجود این، این حالت را فرصت خوبی برای جبران فشارهایی که در گذشته متحمل شده بودند، می دانستند»(7).
این اعتصاب مبارزه ای در برابر اتحادیه کارگری بود، اتحادیه ای که در اصل باید حافظ منافع کارگران باشد. اواخر اعتصاب در مدیریت مرکزی اتحادیه شکافی پدید آمد. مقامات اتحادیه از اعتصاب ناگهانی کاملاً غافلگیر شده بودند و سعی داشتند کارگران را قانع کنند که سر کار خود بازگردند و مسائل مربوط به مذاکرات درباره دستمزد را به شیوه ی معمول تری (شورای مشترک صنعت) حل کنند. هنگامی که مقامات اتحادیه محلی از تصمیم قاطع کارگران برای اعتصاب آگاه شدند، با بی میلی حاضر شدند از آن حمایت کنند؛ به علاوه اتحادیه تنها با اعلام اعتصاب رسمی به مدت یک شب، از آنها حمایت کرده بود. وقتی اعتصاب کنندگان شنیدند که از اعتصاب حمایت رسمی نشده است، از اتحادیه فاصله گرفتند.
تحقیقات لین و رابرتز حاکی از آن بود که مقامات همیشه با نارضایتی اعتصابات غیررسمی را می پذیرند و در کنار آن دو مسئله مهم را عنوان می کنند: 1) امروزه در جوامع صنعتی اتحادیه ها بیشتر حکم دستگاهی را دارند که وظیفه ی آن کاهش برخورد بین کارگران و کارفرمایان است؛ 2) چنین تاکتیکی همیشه موفقیت آمیز نیست و مواقعی پیش خواهد آمد که کارگران خود اهداف دیگری را دنبال کنند.
قبلاً این مسئله را طرح کردیم که آیا اتحادیه قدرتمند باعث افزایش برخورد در یک کارخانه صنعتی است یا کاهش آن؟ بعضی از صاحب نظران بر اتحادیه ی قدرتمند به عنوان وسیله ای برای تقلیل اعتصابات غیررسمی تأکید دارند (مانند گزارش کمیسیون دونوران(8) درباره مجمع اتحادیه ها و کارفرماها در سال (1968). اما بنا به گزارش لین و رابرتز(9)، چنین تعریفی درباره ی اتحادیه به این منظور است که قدرت اتحادیه و در نتیجه قدرت مقامات در مقابل اعضای اتحادیه بالا رود.
برای افزایش قدرت اتحادیه بهتر است مقامات تمام وقت و رسمی آن از اعضای بلندپایه (از نظر قدرت) برگزیده شوند، نه از اعضای تازه کار. چنین مسئولانی می توانند در صورت لزوم با مقامات بالای دولتی و خصوصی درباره مسائل مشورت کنند و مشکلات کارگران را تا حدی حل و فصل کنند.

کوشش برای جلب مشارکت و دلگرم کردن کارگران

معمولاً کارگرانی که به شدت خسته می شوند یا احساس محرومیت و بیهودگی می کنند حاضر نیستند در حد ظرفیت کامل خود تولید کنند. این احساس محرومیت و بیهودگی به اشکال مختلف بروز می کند و مشکلاتی برای مدیریت ایجاد می کند. چنین کارگرانی سعی می کنند در هر فرصتی از کار بگریزند یا غیبت کنند. تغییر شغل و جابه جا شدن در کار نشان دهنده ی صور پنهانی نزاع و تضاد صنعتی است؛ برای مثال در کار مونتاژ ماشین سواری (علمی رغم مطالعاتی نظیر مطالعات گلدتروپ و لاکوود که نشانگر درصد بالای کارگران آشنا با ابزار سودمند است) میزان غیبت و تغییر شغل (جابه جایی) معمولاً بسیار بالاست. بینون ملاحظه کرد که علی رغم کمبود شغل جانشینی در کارخانه فورد- که با نبود فرصتهای شغلی و اعمال سیاستهای خاص مدیریتی کارخانه که افراد زیر 20 سال را طرد می کرد و افراد متأهل را ترجیح می داد- باز هم جابه جایی و چرخش کارگران بسیار بالا بود. در سال 1966 کارگاه نقاشی و تمیزکاری و مونتاژکاری از کل نیروی انسانی 3200 نفری خود 1140 نفر را از دست می دهد. همین کارخانه در سال 1967 حدود 800 نفر، در سال 1968، 1160 نفر و در سال 1969، 1800نفر را از دست می دهد. (10)
از دید مدیریت اخلال در کار، مساوی فرار از کار برای ضرر زدن است. اخلال ممکن است به عنوان شیوه ای برای به دست آوردن وضعیت کاری بهتر و نوعی وسیله کنترل کارفرما به کار گرفته شود. البته ممکن است اخلال در کار از بیهوده کاری، احساس محرومیت یا تنفر از کار نیز ناشی شود که این گونه اخلال برای مدیریت خیلی گران تمام می شود. به نظر فورچون(11) در برخی از کارخانه ها نارضایتی کارگران به حدی می رسد که آشکارا به اخلال و سابوتاژ دست می زنند؛ برای مثال پیچیهای متعددی در جعبه های ترمز جا می ماند، ابزارهای دستی به فنرها جوش داده می شود، رنگها خراشیده یا فنرها بریده می شود و همه ی اینها جز سابوتاژ یا اخلال در کار به شمار می رود.
مدیریت باید در جستجوی راههایی باشد که با حفظ مزایای تخصصی شغلی، تشریفات اداری و مکانیزه کردن، عوامل نارضایتی کارگران را کاهش دهد و منافع آنان را تأمین کند. هرزبرگ(12) در ارزیابی تأثیر برنامه های توسعه شغلی مانند جابه جایی از یک بخش به بخش دیگر کارخانه، تنوع در کار و گسترش معلومات کارگران درباره ی مجموعه کار و گسترش حرفه ای( ترکیب چند کار باهم) به این نتیجه رسید که ترکیب دو یا سه کار بی ارتباط با هم، نمی تواند چیزی به یک کار مؤثر اضافه کند.(13) او «توسعه و غنای شغلی» را به عنوان راهی برای پایان دادن به نارضایتی از کار معین توصیه می کند؛ بدین معنی که شغلهایی ایجاد کنیم که نیاز به فکر کردن داشته باشد و قوه ی ابتکار و مسئولیت پذیری را در کارگران شکوفا سازد.
در سال 1966 به هرزبرگ مأموریت داده شد که شرکت تلگراف و تلفن امریکا(14) را تجدید سازمان کند؛ شرکتی که در آن جابجایی زیاد، فعالیتهای نامناسب و بی دقتهایی صورت گرفته و سالها بود که اشتباهات به طور مداوم در حد بالایی قرار داشت. هرزبرگ مجبور بود برای تجدید سازمان از اشخاص جدید کمک بگیرد. مجموعه ی فعالیتهای سازمان به دو بخش مجزا تقسیم شده بود و هرزبرگ در تجدید سازمان، هر کارمندی را مسئول قسمت خاصی از شهر کرده بود تا بتواند همیشه با عده خاصی از مشتریان در ارتباط باشد و نسبت به آنها احساس مسئولیت کند. همچنین هرزبرگ زمان کار قابل تغییر را پیشنهاد کرد و تعداد بازرسان را کاهش داد. در این زمان اشتباهات نسبت به قبل تا 3 درصد کاهش یافت، سالانه بیش از نیم میلیون دلار صرفه جویی شد و دیگر نیازی به بازبینی مجدد کارها نبود.
معیار مدیریت برای «موقعیت»، کاهش هزینه یا بهبود بهره وری است؛ در حالی که تأثیر آن بر کارگران اغلب نادیده گرفته می شود. برای مثال تعداد زیاد بازرسان دلیلی بر برنامه ریزی غلط در سازان «ا.آ.ت» بود و با کاهش تعداد آنها هزینه ی سازمان نیز کاهش یافت؛ اما احتمالاً این کاهش هزینه چیزی بر رضایت شغلی کارگران نیفزود.
در سوئد، برنامه هایی که به وسیله ی کارخانه های ولوو و سب (15) به خوبی مورد تبلیغ قرار گرفته است، با توجه به رضایت شغلی کارگران، کم تر نشان دهنده ی «نوع دوستی» مدیریت است. در این کشور به علت پایین بودن بازده نیروی کار در کارهای مونتاژ اتومبیل، غیبت و اعتراضات و هزینه های بالای نظارت، دیگر صرف مسئله ی پرداخت انفرادی مطرح نیست. کارخانه های ولوو و سب هر دو،‌روش مونتاژ کاری تیمی دارند و سعی می کنند محیط کارخانه را برای کارگران خوشایندتر کند. کمپانی ولوو برای رسیدن به این هدف سعی کرد سر و صدا را کاهش دهد و غذاخوری مشترکی برای مدیریت و کارگران، حمام سونا، ‌استراحتگاهها و... برای کارگران بسازد که هر چند بازده کار افزایش نیافت، میزان اشتباهات کم تر شد و مشخص شد باید گروهی تشکیل شود تا شکاف بین کارگران و مدیران را کم تر کند. هر دو کارخانه ناگزیر بودند روش خود را تغییر دهند؛ زیرا تولید ماشین سواری در سوئد برای جذب و نگهداری انواع نیروی کار و ایجاد بهره وری مورد نیاز موفق نبود و تلاش اتحادیه های کارگری و سیاستهای دولتی برای استثمار کارگران مهاجر یوگسلاو، یونانی و ترک ممنوع شده بود. به هر حال، سوئدیهای تحصیل کرده حاضر نبودند وضعیف کار را همان طوری که بود بپذیرند و این قانون رفاهی نیز که کارگران می توانند بدون ارائه نسخه پزشک چهار روز (با دریافت حقوق) سر کار حاضر نشوند، منجر به افزایش میزان غیبت از کار شد. پس از آن، این مؤسسات مجبور شدند مثل گذشته رفتار کنند و مسائل رفاهی کارگران را در اولویت قرار ندهند. کارخانجات ولوو در سالهای اخیر کارخانه ی جدیدی در نورفولک (16) ویرجینیا، در ناحیه ای فقیرنشین که دارای فرصتهای استخدامی محدود بود تأسیس کرد و از آنجا که جمعیت شاغل راضی تر بود در آنجا از روشهای جدید استفاده نشد. به نظر می رسد که روشهای خط مونتاژ در برخی از محیطها، مانند جایی که کارکنان دارای فرصتهای استخدامی محدود یا حمایتهای رفاهی ناچیزی هستند، ارزان تر از هزینه ی ایجاد کار است و می تواند رضایت بخش باشد.
درباره ی موفقیت روشهای تندروتر که کارگران را در تصمیم گیری دخالت می دهد، تردید وجود دارد؛ مانند تردیدهایی که در توصیه های گزارش بولک (17) شده است.
در این باره چنین استدلال می شود که بیشتر برنامه های توسعه دموکراسی صنعتی، به طور ساده مستلزم جذب کارگران به نظامهای کنترل سرمایه داری است. در بریتانیا پس از جنگ جهانی دموکراسی صنعتی- شیوه های مشورتی مشترک- هم در بخش دولتی و هم در محافل مدیریتی با اقبال قابل توجهی روبه رو شد. امید می رفت که با ایجاد کمیته های اصولی منظم شامل نمایندگان مدیریت و کارکنان و بحث در مورد مسائل و علایق مشترک، رضایت کارگران بیشتر شود و انگیزه ی کار بهبود یابد. اما همان طور که بلاک بورن و مان تأکید کردند، تصمیم گیری در جلسات مشترک کار مشکلی است؛ « چون در واقع مجرای دومی برای تصمیم گیری در زنجیره ی سلسله مراتب مدیریت، تشریفات و سلسله مراتب اداری ایجاد می کند؛ اما محتوای این تصمیم گیریها هرچه باشد، نمی توان این مجرای دوم را جانشین سلسله مراتب اداری موجود کرد، به علاوه این تصمیم گیریها هیچ چیزی را در بازار تغییر نمی دهند»‌(18).
هر اندازه مشاوره ی مشترک مدیریت و کارگران بر رضایت نمایندگان کارگران بیشتر مؤثر باشد، برای کارکنان مستمر(کسانی که شغلشان بدون تغییر باقی می ماند) و نیز برای کسانی که تابع سلسله مراتب مقامات و کنترل می باشند، اثر کم تری خواهد داشت. علاوه بر آن، بسیاری از مسئولان اتحادیه ها موضوع مشاوره ی مشترک کارگران و مدیریت را به چشم ابزاری می نگرند که به وسیله ی آن ضمن جلب وفاداری کارگران به سازمان دسته جمعی، موضع آنها را تضعیف می کنند. در حقیقت مدیریت با پیشنهادهای خود در مورد دموکراسی صنعتی می خواهد ابتکارات را از جنبش کارگری بگیرد و آنها را در چهارچوب مقررات شرکت محصور کند. این امر تمایز منافع مدیریت و کارگران را از بین می برد و اساس استقلال سازمانهای کارگری را تباه می کند و قدرت کارگران را برای اقدامات دفاعی سلب می کند.
انتقادات مشابهی به تلاشهایی که برای همکاری کارگران در امر مدیریت می شود نیز شده است. اگرچه ممکن است مشارکت کارگران در مدیریت برای هر دو طرف مفید باشد؛ یعنی شک و ظنهای دوجانبه را کاهش دهد، ولی هدفی که در پس چنین برنامه هایی وجود دارد این است که نظام موجود به راحتی حرکت کند و به همین دلیل معمولاً گفته می شود کارگران در تصمیم گیریها تأثیر واقعی ندارند و همچنین قدرتی ندارند تا با تصمیمات افراد بالای کارخانه مقابله کنند. به علاوه در این مورد معمولاً گفته می شود که روابط اقتصادی سرمایه داری اساساً بر استثمار و قبول سلسله مراتب استواراست و در این نظام جز برای اموری که هدفش جلب همکاری کارگران برای نظارت بیشتر بر ساختار سرمایه داری است، به ندرت امکان اعمال آزادانه دموکراسی صنعتی فراهم می شود.

پی نوشت ها :

1.Central Statistical Office; Social Trends; 1980.
2. Knowles; 1952, pp. 92-93.
3. Ibid.; p. 271.
4. Dahrendorf, R.; Class and Conflict in Industrial Society; London: Routledge and Paul Kegan, 1959.
5. Industrial Relations: A Marxist Introduction.
6. Strikes, p. 131.
7. Cf. Lane, T. and K. Roberts; Strike at Pilkington; p. 187.
8. Donoran
9. Ibid.; p. 56.
10. Working for Ford; p. 90.
11. Fortune (1970)
12. Herzberg
13. Herzberg (1968), p. 113.
14. American Telephone and Telegram(A.T.T)
15. Volvo and Saab
16. Norfolk
17. Bullock, Robert; Report of the Committee of Enquiry on Industrial Democracy.
18. Black, R. M. and M. Mann; The Working Class in the Labour Market; p. 293.

منبع مقاله :
توسلی، غلامعباس؛ (1375)، جامعه شناسی کار و شغل[ویراست 2]، تهران: سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاهها(سمت)، مرکز تحقیق و توسعه ی علوم انسانی، چاپ دهم.