0
نظر

چگونه به این جا رسیدیم؟

نويسنده : حسین رضایی

چگونه به این جا رسیدیم؟
چگونه به این جا رسیدیم؟

 

نویسنده: جیمز فالچر
مترجم: مصطفی امیری




 

سرمایه داری جهان را متحول ساخت، ولی خود نیز متحول شده است. هم اینک در مرحله ی کاملاً متمایزی از روند رشد سرمایه داری هستیم؛ مرحله ای که با تازه ترین دوره ی تحول آن در دهه های1970 و1980 آغاز شد. با وجود این، برای درک جایگاه امروز خود ناگزیر باید این دوره ی جدید را در بافت تاریخی اش مطالعه کنیم. تاچریسم، که مظهر تفکرات اصلی این روند بود، سعی داشت بسیاری ازگرایش های صد سال گذشته رامعکوس کند وارزشها وصلابت سرمایه داریِ عصر ویکتوریا را به سرمایه داری بازگرداند.

سرمایه داری بی قید و بند(1)

این مرحله به روند رشد سرمایه داری در قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم اشاره دارد، یعنی زمانی که سرمایه داری صنعتی سربرآورد. بدین جهت آن را بی قید و بند خواندیم که تقریباً هیچ مانعی بر سر راه فعالیت کارآفرینان سرمایه دار نبود، چه از طرف تشکل های کارگری وچه ازطرف دولت. کارخانه های کوچک و کارگاه ها شدیداً با یکدیگر رقابت می کردند ونیروی کار پرتحرک به شهرهای صنعتی جدید سرازیر می شد. شهرهای صنعتی جدید بنا می کرد وکانال و جاده و راه آهن می ساخت که امکان حمل و نقل انبوه کالا و مردم را فراهم می آوردند.
صنعتگران از همان روزهای نخستِ شکل گیریِ تولید سرمایه دارانه سعی داشتند خود را درچارچوب انجمن هایی سازمان دهند که به آنها نوعی قدرت جمعی می بخشید.
مخالفت شدیدِ کارفرمایان، که فشار رقابت ها بر شدت آن می افزود، به همراه بی ثباتی مشاغل وکوچک بودن بسیاری از واحدهای تولیدی موانع جدی بر سر راه سازمان یافتن کارگران به شمار می آمد، ولی این موانع آنان را از سعی و تلاش بازنداشت. در اوایل قرن نوزدهم تلاش های متعدد و بیش از پیش جاه طلبانه ای برای تشکیل اتحادیه های عمومیِ متشکل از همه ی کارگران صورت گرفت. در سال 1830 انجمن ملی حمایت از کارگران و در سال 1834 اتحادیه ی عالی منسجم ملی تأسیس شد، که البته هر دو عمر کوتاهی داشتند. در این زمان تنها اتحادیه هایی که توانستند به بقای خود ادامه دهند اتحادیه های کارگران ماهر بودند که می توانستند ورود دیگران را به حرفه شان کنترل کنند وبه راحتی جایگزینی برای آنها پیدا نمی شد.
در این میان دولت نیز ازتوجه به شرایط کار درکارخانه ها غافل نبود و تلاش هایی را برای نظارت در این زمینه آغاز کرد. تلاش برای محدود کردن ساعات کارِ کودکان به قرن هجدهم برمی گردد که اولین بار درقانون بهداشت جسمی و روانی کارآموزان مصوب سال 1802 انعکاس یافت، هر چند تا سال 1833 وتصویب قانون کارخانه ها عملاً هیچ قانون مؤثری برای عملی کردن این موضوع به تصویب نرسید. اگر چه برخی اصلاح طلبان با انگیزه های انسان دوستانه چنین قانونی را پیشنهاد کردند. تصویبِ آن صرفاً با انگیزه ی مقابله با استثمار نیروی کار نبود، بلکه آنچه در درجه ی اول مطرح بود رفاه روانی زنان و کودکانِ مشغول به کار درکارخانه ها و حفظ روابط سنتی خانواده بود. به هر حال آنچه به کرات درباره ی افزایش نظارت بر کارخانه ها در این دوره شنیده ایم تصویری کمابیش گمراه کننده ازدخالت دولت دراقتصاد ترسیم می کند، چرا که در این زمان نظارت برجنبه های مهم زندگی اقتصادی در واقع رو به کاهش بود.
تشکیلاتی که دولت در قرن شانزدهم برای نظارت بر کارآموزی، میزان دستمزدها و قیمت مواد غذایی ایجاد کرده بود درسال 1815 برچیده شد. آزادسازی تجارت خارجی قدری بیشتر طول کشید، ولی در دهه ی 1860 تجارت کاملاً آزاد شد و مهم ترین گام در این جهت حذف تعرفه ی واردات غله در سال 1846 بود. رفع محدودیت ها به نفع صاحبان صنایع بود، چرا که می توانستند بدون دخالت دولت آزادانه فعالیت هایشان را توسعه دهند. آنها می خواستند میزان دستمزدها را بازارِ کار تعیین کندو نه دولت. همچنین خواهان تجارت آزاد بودند، چرا که تجارت آزاد از طرفی به صادرات کمک می کرد و ازطرفی واردات مواد غذایی ارزان به آنها امکان می داد تا دستمزدهای کمتری بپردازند.
آزاد سازی فعالیت های اقتصادی کاملاً با تفکرات نوظهور لیبرالی مبنی برآزادی فرد وعملکرد آزادِ بازار همخوانی داشت، ولی به معنای آن نبود که دولت کاملاً خود را کنار کشیده است. اتفاقاً درست برعکس، زیرا نیروهای بازار فقط در چارچوب یک جامعه ی بسامان می توانست آزادانه عمل کند، و وجود جامعه ی بسامان نیز مستلزم تقویت دولت بود، آن هم در زمانی که سرمایه داری صنعتی داشت نابسامانی عظیمی ایجاد می کرد.
اعتصاب ها، شورش ها، تخریب ماشین آلات و تخریب اموال تهدیدی برای تولید ونظم بود واتحادیه های کارگری و جنبش های سیاسی تندرو نیز مستقیماً با کارفرمایانِ سرمایه دار ودولت مقابله می کردند. دولت هم برای فرونشاندن شورش ها واعتراضات کارگری از نیروی نظامی سود می جست که گاه این برخوردها به خشونت می گرایید.
در این زمان هنوز خبرچندانی از رفاه دولتی نبود. شمارِ روزافزون مردم فقیری که توان رفع حوایج روزانه ی خود را نداشتند روز به روز نگران کننده تر می شد. البته دولت دلواپس رفاه حال آنها نبود، بلکه بیشتر بیم آن داشت که سربارِ جامعه شوند؛ پس باید آنها را وادار به کار می کرد و در اصلاحیه ی قانون فقرا مصوب سال 1834 یک نظام تازه ی امدادی برای این کار پیشنهاد شد. رویه ی رایج«امداد همگانی»(2) برچیده و نظام« امدادِ تحت پوشش»(3) جایگزین آن شد. دولت فقط به آنهایی که تحت پوشش «نوانخانه ها» قرار می گرفتند کمک می کرد. وضعیت این نوانخانه ها حتی از شرایط فقیرترین کارگران مزدبگیر نیز اسفبارتر بود، بنابراین فقط آنهایی که توان کار کردن نداشتند به این اماکن مراجعه می کردند. این قانون نارضایتی زیادی در بین فقرا ایجاد کرد و نظام قدیمی امداد همگانی عملاً تا حد زیادی ادامه یافت، ولی به هرحال قانون مصوب سال 1834 به وضوح نگرش دولت به مسئله ی فقر را در طول دوران سرمایه داری بی قیدوبند نشان می دهد.
تولید صنعتیِ رقابتی در مقیاس کوچک، سازمان های کارگری کم توان، آزادسازی اقتصادی، دولتِ مقتدر و حداقلِ رفاه دولتی مشخصه های این مرحله از روند رشد سرمایه داری بود که متقابلاً یکدیگر را تقویت وتحکیم می کردند. از مشخصه های مختص این دوره باورهای لیبرالی به آزادی فرد بود که اهمیت آن صرفا تاریخی نیست. در طول این دوران لیبرالیسم به صورت مجموعه ی منسجمی از تفکرات تداوم داشت؛ تفکراتی که بعدها مجدداً در قالب باورها و سیاست هایی «نولیبرالی» ظاهر شدند که در تازه ترین مرحله ی رشد سرمایه داری نقشی بسیار تعیین کننده داشته اند.

سرمایه داری مدیریت شده(4)

در طول مرحله ی بعدیِ رشد سرمایه داری که در نیمه ی دوم قرن نوزدهم آغاز شد و در دهه ی 1970 به اوج رسید، رقابت و تنظیم بازار کاهش یافت. دلیل این امر ازیک سو سازمان یافتن بیشتر این دوجنبه ی صنایع و از سوی دیگر افزایش مدیریت و کنترل دولت بود. البته منازعات بین المللی نیز سهم بسزایی در این امر داشت، زیرا دولت ها هم در تلاش برای حمایت از اقتصادهای ملی در برابر رقابت رو به رشد جهانی بودند و هم در پی بسیج و مدیریت مؤثرتر منابعشان در مقابل دشمنان.
از مهم ترین محرک های رشد در این مرحله سازمان یافتن طبقات بود. رشد پایدارتر اقتصادی از نیمه ی قرن نوزدهم به بعد، ظهور کارگاه های تولیدی بزرگ تر و شکل گیری سازمان های کارگری مقتدرتر شرایط را برای سر برآوردن و بقای یک جنبش کارگری ملی فراهم ساخت. در این میان کارفرمایان نیز متشکل تر شدند. در نیمه ی دوم قرن نوزدهم کارفرمایانِ واحدهای صنعتی تا حدودی به منظور مقابله با قدرت صنعتی روزافزون اتحادیه های کارگری، ولی عمدتاً به منظور کاهش عدم اطمینان ناشی از رقابت آزاد با یکدیگر متحد شدند واتحادیه های کارفرمایان را تشکیل دادند.
اما عمده ترین راه کاهشِ اطمینان تشکیل اتحادیه نبود، بلکه متمرکز شده بود. ساده ترین راه مقابله با واحدهای صنعتیِ رقیب خریدن آنها یا ادغام با آنها بود. در بریتانیا این فرایند در اواخر قرن نوزدهم شتاب گرفت. در دهه ی 1920 نیز موج دیگری از ادغام ها برخاست، به طوری که در سال 1926 در نتیجه ی ادغام چهار شرکت صنایع شیمیایی که خود نتیجه ی ادغام های قبلی بودند، صنایع شیمیایی امپراتوری ایجاد شد. میل به تمرکزِ بیشتر همواره از تمایلات اصلی ساختار سرمایه داری بوده و هنوز هم به قوت خود باقی است.
به موازات بزرگ تر شدن شرکت ها نقش مدیریت نیز اهمیت بیشتری یافت و مشاغل و انجمن های مدیریتیِ جدیدی شکل گرفت. تا حدی که برخی مدعی بودند « انقلاب مدیریتی» درحال تغییر ماهیتِ سرمایه داری صنعتی است. آنها معتقد بودند که رشد مدیریت وهمچنین توزیع مالکیتِ سهام بین تعداد زیادی سهام دار کوچک و بدون قدرت به معنای آن است که حال به جای سهام داران مدیران هستندکه شرکت ها را کنترل می کنند و مدیران به جای آن که فقط در پی حداکثر سود باشند منافع تمام کسانی را که در شرکت سهم دارند مدنظر قرار می دهند. هر چند این ادعا کاملاً معقول بود، قاتلان به این نوع تلقی از«انقلاب مدیریتی» در قدرت مدیران قدری غلو می کردند، زیرا هنوز مالکانِ صنایع بودند که نهایتاً شرکت ها را کنترل کردند و هنوز سودآوری «عامل تعیین کننده» بود، ولی بدون شک تولید صنعتی فرایندی بسیار مدیریت شده تر ازقبل بود. آلفرد چندلر با استدلالی قانع کننده می گوید که تفوق شرکت های آمریکایی در قرن بیستم معلول «توانایی های سازمانی» مدیریت آمریکایی بوده است. این یکی از معانی « مدیریت شده» تر شدن روزافزون سرمایه داری بود.
اما سرمایه داری از جهات دیگری نیز مدیریت شده تر شد، به این معنا که دولت ها در واکنش به سازمان یافتن طبقات بیش از پیش متوجه مدیریت روابط طبقاتی شدند. دولت به جای آن که اعتراضات طبقه ی کارگر را سرکوب کند ازطریق مشارکت دادن و نمایندگی کردن طبقه ی کارگر اقدام به مدیریت اعتراضات کرد. درعرصه ی سیاسی این مشارکت دادن در قالبِ توسعه ی حق رأی، به ویژه در سال 1867، و پس از آن رقابت احزاب سیاسی موجود برای کسب آرای طبقه ی کارگر رخ نمود، که ظهور حزب کارگر در انگلستان را تا قرن بیستم به تعویق انداخت. حزب کارگر انگلستان تازه در سال 1906، یعنی مدت ها پس از تشکیل احزاب مشابه در دیگرکشورهای اروپایی، تشکیل شد. در حیطه ی صنعت قوانینی برای حمایت از اتحادیه های کارگری در دهه ی 1870 به تصویب رسید، ولی کارفرمایان گاه از طریق دادگاه های مدنی علیه آنها اقامه ی دعوی می کردند، تا این که تصویب قانون حل اختلاف درسال 1906 موجب مصونیت اتحادیه های کارگری در مقابل دعاوی مدنی شد.
علاوه بر این، دولت هر چه بیشتر مسئولیت رفاه مردم را بر عهده گرفت.
این فرایند با اقداماتی آغاز شد که در اواسط قرن نوزدهم در زمینه ی بهداشت عمومی انجام گرفت، ولی تازه در دهه ی قبل از شروع جنگ جهانی اول بود که با تعیین مستمری های دولتی، بیمه ی بیکاری، بیمه ی از کارافتادگی، مرخصی زایمان، مرخصی استعلاجی و ارائه ی خدمات درمانی رایگان از سوی پزشکانِ عمومی بنیان هایی دولت رفاهِ مدرن بنا نهاده شد. در دهه ی 1940 با فراهم آمدن امکان تحصیلات متوسطه ی رایگان، تأسیس سازمان بیمه ی خدمات درمانی و تعمیم مزایا برای ایجاد یک پوشش تأمینی جامع و فراگیر شکل گیری دولت رفاه کامل شد.
اشتغال از عوامل اصلی رفاه است و تجربه ی بحران اقتصادی دهه ی 1930 حفظ« اشتغال کامل» را به یکی از مهم ترین اولویت های پس از جنگ برای دولت ها مبدل ساخت.
اما فقط آموزش و بهداشت نبود که از حیطه ی رقابت بازار خارج شد، بلکه صنایع و خدمات مهم دیگر نیز همین سرنوشت را داشتند. این فرایند ابتدا درسطح محلی و در چارچوب برنامه ی موسوم به «سوسیالیسم شهری» در ربع آخر قرن نوزدهم شروع شد، که بخش گاز و آب را دولتی کرد و سیستم حمل و نقل عمومی دولتی را به راه انداخت. مسکن سازی دولتی در سال 1890 وبا تصویب قانونی شروع شد که اجازه ی ساخت مسکن را به شوراهای شهر می داد. دولتی شدن شرکت های تلفن در سال1892 شروع شد. سپس درقرن بیستم دولت اقدام به ایجاد یا تصاحب بخش تولید برق، رادیو وتلویزیون، هواپیمایی غیرنظامی، راه آهن، معادن زغال سنگ و تعداد بسیار زیادی از صنایع دیگر کرد که ذکرنامشان در این مختصر نمی گنجد. البته انگیزه ی « ملی سازی» صنایع بیش از آن که باورهای سوسیالیستی به مزایای مالکیت دولتی باشد دلمشغولی های ملی گرایانه در مورد مالکیت دولتیِ خدمات اساسی و ناکارآمدی صنایعِ پاره پاره یا عقب افتاده ای بود که نتوانسته بودند خود را به روز کنند.
مشارکت دادن طبقه ی کارگر درساختار سیاسی، ظهور حزب کارگر وباورهای سوسیالیستی مسلماً نقش مهمی در روند ملی سازی داشت، ولی محرک اصلی این روند منازعات بین المللی بود. پیشرفت بارزی که در روند گسترش رفاه دولتی ایجاد شد در طول دهه ی قبل ازجنگ جهانی اول رخ داد و از سویی بازتاب مشارکت دادن طبقه ی کارگر درساختار سیاسی جامعه و ازسوی دیگر منعکس کننده ی نگرانی در مورد شرایط جسمانی نامناسب سربازان بریتانیایی در طول جنگ بوئر و آگاهی از سطح بالاتر رفاه دولتی در امپراتوری آلمان بود. سپس جنگ جهانی اول دولت را به تنظیمِ هر چه بیشتر اقتصاد واداشت و هر چند نظارت های دولت بعدها حذف شد و به هر حال گسترش مالکیت دولتی در آینده از همین مقطع نشأت گرفت. جنگ جهانی اول موجب سازمان یافتگی بیشترطبقات نیز شد، بدین تریتب که هم اتحادیه های کارگری و هم کارفرمایان برای اولین بار دست به تشکیل سازمان های تمرکز یافته ی ملی زدند تا از طریق آنها بر دولتی که داشت شدیداً درگیر مدیریت اقتصاد می شد تأثیر بگذارند.
بسیاری از مشخصه های سرمایه داری مدیریت شده معلولِ رقابت امپراتوری ها بود که علت اصلی اکثر منازعات بین المللیِ نیمه ی اول قرن بیستم را تشکیل می داد، ولی این تنها رابطه ی امپراتوری ها و سرمایه داری مدیریت شده نبود. همزمان با افزایش رقابت های بین المللی پس از گسترش سرمایه داریِ صنعتی از بریتانیا به کشورهای دیگر نهایتاً تجارت آزاد جای خود را به حمایت گری یا سیاست حمایت از صنایع داخلی داد که در دهه ی 1930 به قوت تمام اجرا می شد. ایجاد یک امپراتوری وکشیدن حصاری به دورآن برای مصونیت در برابرکشورهای رقیب امکان حمایت از بازارها وتداوم عرضه ی مواد خام ارزان قیمت را فراهم آورد. حمایت دولت از صنایع داخلی همچنین کارفرمایان را قادر ساخت تا با اتحادیه های کارگری به سازش هایی دست یابند که چنانچه صنایع مجبور به تحمل رقابت روزافزون از سوی کشورهایی با بهره وری بیش تر یادستمزدهای کم تر بودند دستیابی به آنها امکان نداشت.
در این جا باید دونکته را درمورد استدلال فوق توضیح دهیم. اول این که به هیچ وجه منظورمان این نیست که امپراتوری ها صرفاً به دلایل اقتصادی شکل گرفتند، بلکه منظورمان این است که امپراتوری ها، به ویژه امپراتوری بریتانیا، به رشد و توسعه ی نوعی سرمایه داری مدیریت شده بر مبنای سازمان یافتن طبقات وسازش طبقات کمک کردند. دوم این که منظورمان از کلمه ی امپراتوری فقط مستعمراتِ تحت حاکمیت دولت امپراتوری نیست، بلکه در این جا همچنین به آن مناطقی از دنیا اشاره داریم که زیر سلطه ی شرکت ها و مؤسسات مالی قدرتمند بریتانیایی بودند. بریتانیا عملاً از سرمایه گذاری درکشورهای آمریکای لاتین که مستعمره اش نبودند ولی زیر سلطه ی مؤسسات مالی قدرتمند بریتانیایی بودند سوداقتصادی بیشتری به جیب می زد.
در طول حدود ربع قرن بعد از جنگ جهانی دوم سرمایه داری مدیریت شده به حد اعلای رشد خود رسید. در دهه ی 1940 دولت رفاه کاملاً مستقر شد وآخرین موج بزرگ ملی سازی صنایع برخاست، هر چند دولتی شدن برخی شرکت های بیمارتا دهه ی 1970 ادامه یافت. بخش مسکن دولتی توسعه یافت و درسال 1979 به نهایت رشد خود رسید، به نحوی که یک سوم کل بخش مسکن متعلق به دولت بود. دولت ها در دهه ی 1960 و 1970 سعی کردند ازطریق معامله با اتحادیه های کارگری و کارفرمایان قیمت ها و درآمدها را تنظیم کنند، بدین ترتیب که اتحادیه های کارگری وکارفرمایان بتوانند در ازای همکاری دراجرای سیاست های دولت بر نحوه ی اتخاذ آن سیاست ها تاثیر بگذارند. دولت ها همچنین سعی کردند به منظور حفظ سطوح اشتغال از سیاست های ضددوری( جبرانی) استفاده کنند. مسائل مربوط به عدالت و برابری، به ویژه در ارتباط با تحصیل، مالیات و رفاه نیز از لحاظ سیاسی اهمیت بسزایی داشت.
نواقص و معایبِ آشکار وتعارض های شدیدِ سرمایه داریِ بی قید وبند باعث به وجود آمدن سازمان ها، نهادها و ایدئولوژی های متفاوت «سرمایه داری مدیریت شده» شده بود که برخلاف سرمایه داری بی قید وبند ماهیتی منسجم داشت. ازعوامل شکل دهنده ی این مرحله ی دوم می توان به این موارد اشاره کرد: رشد شرکت های عظیم، سازمان یافتگی بیشتر طبقات، گسترش روابط صنف گرایانه بین دولت وسازمان های طبقاتی، دخالت و تنظیم ونظارت بازار از طرف دولت، نظام رفاه دولتی وگسترش مالکیت دولتی، که البته همه ی این فرآیندها وابستگی متقابلی با یکدیگر داشتند و متقابلاً یکدیگر را تقویت وتحیکم می کردند. مشخصه ی مشترک تمامی این فرآیندها کاهش اهمیت روابط بازار در زندگی مردم بود، که این در واقع نشان دهنده ی واکنش عمومی بر ضد تأثیر انسانیت زدایانه ی نیروهای بازار بود که در طول دوره ی پیشرفت سرمایه داری شیوه ی زندگی مردم را تشکیل داده بودند. با وجود این، دینامیسم سرمایه داری به تنهایی نمی تواند دلیل رشد سرمایه داری مدیریت شده باشد. آنچه امکان رشد این فرآیندها را فراهم آورد شرایط ملی و بین المللی بود، زیرا در طول این مرحله سرمایه داری در درون امپراتوری های ملی سازمان یافت.

سرمایه داریِ مبتنی بر محوریت مجدد بازار(5)

در دهه ی 1960 به نظر می رسید که دولت رفاه، روابط صنف گرایانه بین دولت و سازمان های انتفاعی قدرتمند و مالکیت گسترده ی دولتی از مشخصه های کاملاً جا افتاده ی جامعه ی بریتانیا باشد. ساختارها و ارزش های سرمایه داریِ مدیریت شده به مدت حداقل یک قرن سیر تکاملی پیموده بود و به نظر می رسید که تا آینده ای قابل پیش بینی همچنان به تکامل خود ادامه دهد. البته شکی نیست که این ساختار وارزش ها منتقدانی در هر دوجناح راست و چپ داشت، ولی جریان اصلی سیاسی کشور تا اواخر دهه ی 1960 اعتبار آنها را به طور جدی زیر سئوال نبرد. با وجود این، در دهه ی 1970 سرمایه داری مدیریت شده مضمحل شد و دردهه ی 1980 ایدئولوژی رسمی جدیدی مبتنی بر احیای نیروهای بازار تمامی سیاست های دولت را تحت تأثیر قرار داد.
اما چرا سرمایه داریِ مدیریت شده مضمحل شد؟ یکی از دلایل این بود که نهادهای صنف گرای آن نهایتاً کارکردی موفق نداشتند. تلاش های دولت برای تنظیم قیمت ها و درآمدها یکی پس ازدیگری شکست خورد، زیرا همکاری لازم بین اتحادیه ها، کارفرمایان و دولت یا وجود نداشت یا ایجاد آن ممکن نبود. زمانی که دولت ها سیاست های آمرانه تری اتخاذ می کردند با مقاومت شدید وغلبه ناپذیراتحادیه ها مواجه می شدند؛ مقاومتی که حتی ممکن بود به سرنگونی دولت ها منجر شود. در سال 1974 دولت محافظه کار به دلیل ناتوانی در برخورد با اعتصاب معدنچیان که به سیاست های درآمدی دولت اعتراض داشتند در انتخابات شکست خورد و در سال 1979 حزب کارگر پس از «زمستان نارضایتی» (6) به دلیل موجی از اعتصابات دربخش دولتی در اعتراض به سیاست های درآمدی دولت قدرت را از دست داد.
در آن زمان عقیده بر این بود که عدم توفیق سرمایه داریِ مدیریت شده نتیجه ی نواقص ومعایب سازمانیِ خاص در روابط صنعتی بریتانیاست. با توجه به ساختار غیرمتمرکز و کهنه ی اتحادیه های کارگری و کارفرمایان این استدلال منطقی بود. ساختار این سازمان ها درقرن نوزدهم شکل گرفته وخود را با تحولات اقتصادی واجتماعی وفق نداده بود. علاوه بر این، به نظر می رسید که نهادهای صنف گرا در سوئدکه دارای ساختارهای متمرکزتر، متقارن تر وکارکردی تر بود کاملاً موفق عمل کرده اند، هر چند، چنان که در فصل بعد می خوانیم، نهادهای سوئدی نیز در دهه ی 1970 دچار آشفتگی شدند. بنابراین قدیمی بودن نهادهای بریتانیایی تنها دلیل مشکلات سرمایه داری مدیریت شده نبود.
مشکل اصلی این بود که رشد رقابت بین المللی داشت فشار روزافزونی بر جوامع صنعتی قدیمی وارد می کرد وبحران اقتصادی دهه ی 1970، که در فصل شش آن را بررسی خواهیم کرد، نیز این فشار را دو چندان کرده بود.
کارفرمایان در واکنش به این مسئله سعی می کردند هزینه های نیروی کار را کاهش دهند، که این به معنای پایین نگاه داشتن سطح دستمزدها، اخراج کارگران، یا افزایش بهره وری بود که هیچ کدام چندان به مذاق کارگران خوش نمی آمد و اتحادیه های کارگری در مقابل آن مقاومت می کردند.
به موازات رشد سرمایه داری مدیریت شده شمار اعضا و قدرت اتحادیه های کارگری نیز افزایش یافته بود، به نحوی که حال می توانستند در مقابل تحولاتی که مغایرِ اعضایشان می دانستند مقاومت کنند.
سرمایه داریِ مدیریت شده جوامع صنعتی قدیم را قادر ساخته بود تا بسیاری از مشکلات ناشی از سرمایه داری صنعتی را حل و بین صاحبان سرمایه وسازمان های کارگری سازش برقرار کنند. با این حال، چنان که قبلاً گفتیم، یکی از شرایط زمینه ساز رشد سرمایه داریِ مدیریت شده مصون سازی اقتصادهای ملی در برابر رقابت های بین المللی بود. با اضمحلال امپراتوری ها و رشدتجارت آزاد، سیاست مصون سازی اقتصادی ها ملی نیز متزلزل شد، رقابت بین المللی افزایش یافت و نهادهای سرمایه داریِ مدیریت شده زیر فشارهای کمرشکن قرار گرفتند.
علاوه بر این، تحولات بزرگتری در زمینه ی ارزش ها و اولویت ها درحال وقوع بود که بیانگر واکنش عمومی علیه سرمایه داریِ مدیریت شده بود. نشانه هایی ازگسترش مخالفت ها با مالیات های سنگین و نارضایتی ازخدماتِ بدون تنوع و بی کیفییتِ دولتی که هزینه ی آنها ازمحل مالیات ها تأمین می شد؛ اما پاسخگوی انتظارات مصرف کنندگان نبود به چشم می خورد. درست است که در دهه ی 1970 میزان بیکاری رو به رشد بود، ولی مردم بیشتر دلمشغول مالیات ها وقیمت ها بودند تا بیکاری.
دغدغه های جمع گرایانه در ارتباط با رفاه، برابری و اشتغال که ارزش های اصلی سرمایه داریِ مدیریت شده را تشکیل می داد داشت جای خود را به تأکید فردگرایانه تر بر آزادی و حق انتخاب می داد.
این تحولات نه فقط بخشی از دلایل اضمحلال سرمایه داریِ مدیریت شده را توضیح می دهد، بلکه همچنین روشن می سازد که چرا تحول آن در دهه ی 1980 چنین سیری داشت. سرمایه داری مدیریت شده در هر دوجناح سیاسی چپ و راست منتقدانی داشت، ولی در دهه ی 1980 پیروزی از آنِ تفکرات جناح راست بود و درنهایت باورهای «نولیبرالی» به آزادی فرد و عملکرد آزاد نیروهای بازار برایدئولوژی و سیاست های دولت چیره شد. نولیبرالیسم در پی آن بود که گرایش های سرمایه داریِ مدیریت شده را معکوس کند و صلابت نخستین روزهای سرمایه داری را به جامعه ی بریتانیا بازگرداند. آرای اصلی این تفکر را کیت جوزف، راهبر جناح راست نوین، در دهه ی 1970 مطرح ساخت، دولت مارگارت تاچر آنها را در دهه ی 1980 به کار بست و حزب کارگر نوین آنها را در دهه ی 1990 ادامه داد.
پس از پیروزی محافظه کاران در انتخابات سال 1979 اصول اقتصادی کینزی، مبتنی بر حفظ سطح بالای اشتغال از طریق اداره ی اقتصاد و صرف هزینه توسط دولت، و صنف گرایی کنار گذاشته شد. اولویت ها به وضوح از حفظ سطح اشتغال به کنترل تورم تغییر کرد. دولت دیگر برای تدوین سیاست هایش با سازمان های ملی کارگری و کارفرمایان مشورت نمی کرد و نمایندگان هر دو گروه از نهادهای دولتی حذف شدند. البته بی اعتنایی یک دولتِ دست راستی به نمایندگان اتحادیه های کارگری امری طبیعی است، ولی مدیر کل سازمان ملی کارفرمایان موسوم به سی بی آی نیز هنگام ملاقات با مارگارت تاچر در سال 1980 با استقبال سرد او مواجه شد. در واقع مخالفت دولت با روابط صنف گرایانه به ضرر هر دوگروه تمام شد.
دولت سعی کرد نیروهای بازار را ازطریق اعمال سیاست «کاهش تصدی گری دولت» از چند جهت احیا کند. دولت هزینه های رفاهی را ازطریق محدود کردن پرداخت مزایا، به ویژه پرداخت حقوق بیکاری، اعطای وام به جای کمک های مالی بلاعوض، که این را دانشجویان خیلی خوب به یاد دارند، وافزایش هزینه ی خدمات کاهش داد. البته سطح کلی مخارج دولتی کاهش پیدا نکرد، زیرا رشد میزان بیکاری موجب بالا رفتن هزینه های تأمین اجتماعی شد. سطح کلی مالیات ها نیز تنزل نیافت، بلکه بارِ مالیاتی فقط ازمالیات بر درآمد به مالیات های غیرمستقیم تغییر کرد. دولت مدعی بود که این کارحداقل به مردم حق انتخاب بیشتری می دهد، زیرا مجبور به خرید محصولاتی که مشغول این نوع مالیات است نیستند.
دولت صنایع و خدمات بخش دولتی را با استفاده از شیوه های مختلف خصوصی سازی به حیطه ی رقابت در بازار برگرداند، که ساده ترین آنها فروش شرکت های دولتی به اشخاص بود، به نحوی که به گفته ی یرگین واستانیسلا و تا سال 1992 دو سوم صنایع دولتی شامل 46 بنگاه بزرگ تجاری با 900 هزار کارگر به اشخاص فروخته شد. علاوه بر این، پس از تصویب قانونی که به موجب آن مستأجرانِ خانه های دولتی می توانستند ملک محل سکونت خود را بخرند واگذاری مسکن دولتی در ابعادی گسترده آغاز شد. شکل دیگر خصوصی سازی« مناقصه ی رقابتی اجباری» بود. در این فرایند سازمان های دولتی ملزم بودند خدماتی را که به مردم ارائه می دهند از طریق مناقصه به شرکت های خصوصی واگذار کنند. مثلاً در سال 1983 تمامی اداراتِ کل بهداشت ملزم شدند خدمات نظافت، شستشوی لباس وتهیه ی غذا را از طریق مناقصه به شرکت های خصوصی بدهند. البته بخش خدماتِ خود سازمان های دولتی هم می توانست برنده ی مناقصه شود، ولی می بایست مثل شرکت های خصوصی رفتار کند.
البته سایر خدمات بخش دولتی را نمی شد به این راحتی با این روش ها خصوصی کرد، ولی می شد آنها را به گونه ای به فعالیت وداشت که گویی در بازار رقابت می کنند. بنابراین هر چند از لحاظ سیاسی واگذاری کامل بخش بهداشت و آموزش به بخش خصوصی ممکن نبود، دولت با ایجاد بازارهای داخلی در این بخش ها مدارس، دانشگاه ها و بیمارستان ها را به رقابت با یکدیگر واداشت. در عین حال فعالیت های بخش خصوصی در بخش بهداشت و آموزش (و بازنشستگی) مشمول دریافت یارانه و تشویق شد. بخش اداره ی زندان ها کاملاً به بخش خصوصی واگذار نشد، ولی در دهه ی 1990 برخی زندان ها تحت مدیریتِ بخش خصوصی درآمدند تا بین دو بخش دولتی وخصوصی رقابت ایجاد شود.
حذف یا کاهش دخالت دولت در تنظیم فعالیت های اقتصادی نیز به احیای نیروهای بازار کمک کرد، که خود این امر ازطرق مختلفی صورت گرفت، از جمله رفع محدودیت های داد وستد در روزهای یکشنبه، تسهیل مقررات ساخت و ساز وکاهش نظارت بر برنامه های تلویزیون تجاری. ولی شاید بیشترین تأثیر این آزادسازی ها در بخش مالی نمود یافت.
این بخش زیر نظر نهادهایی عمل می کرد که وظیفه ی آنها اداره ی حوزه های مجزای این بخش و حفظ حد و مرزهای بین آنها بود. مثلاً تعاونی های مسکن و بانک ها هر دو به مردم وام می دادند، ولی طبق سنت در بازارهای متفاوتی فعالیت داشتند وبایکدیگر رقابت نمی کردند. وجود حد و مرز نقش های مالی، نظیر حایل های موجود این حرفه ها، با باور نولیبرالی لزوم حداکثر کردن رقابت همخوانی نداشت، هر چند این نظام به هرحال تحت فشار رقابت بین المللی متزلزل شده بود. لندن و نهادهای مالی اش برای جذب سرمایه با نیویورک و مراکز مالی دیگر رقابت می کرد.
رفع موانع بین المللی، به ویژه حذف کنترل های ارزی در سال 1979، موجب تشدید این فشارها شد، زیرا دست بانک های خارجی را برای فعالیت درلندن ودست بانک های بریتانیایی را برای فعالیت در خارج ازکشور بازتر کرد. بیرینگز، که داستانش را در فصل اول خواندیم،از جمله مؤسساتی بود که با فرصت طلبی از این فرصتِ تازه استفاده کرد، که البته در این راه عاقبت به خیر نشد.
با وجود این، باید تأکید کنیم که هرچند مقررات زدایی در سطح وسیعی صورت گرفت، نظارت ها به هیچ وجه کاملاًحذف نشد. بنا به استدلال محکم اندرو گمبل لازمه یی اقتصاد آزاد دولت قوی است. احیای نیروهای بازار در واقع نظارت های دولتی را افزایش داد، که نمونه های بسیار زیادی را می توان از دوران نخست وزیری تاچر مثال آورد.
اگر خدمات انحصاری دولتی صرفاً به خدمات انحصاری خصوصی تبدیل می شد یا شرکت های خصوصی اجازه ی دخالت در بازار را پیدا می کردند، خصوصی سازی به تنهایی نمی توانست موجب رقابت در بازار شود، بنابراین مجموعه ای از «ادارات» نظارتی جدید، نظیر اداره ی گاز، اداره ی مخابرات، و اداره ی آب برای نظارت بر بازارهای گاز و مخابرات و آب تشکیل شد. از سویِ دیگر اتحادیه های کارگری که مانعی بر سر راه فعالیت آزادانه ی بازارِ کارتلقی می شدند تحت نظارت های قانونی بیش تری قرار گرفتند که تا آن زمان سابقه نداشت. در دو دهه ی 1960 و 1970 اتحادیه های کارگری زیر بار اقدامات اصلاحی دولت های کارگری و محافظه کار نرفتند، ولی در دهه ی 1980 مجبور به تسلیم شدند. اکنون دیگر عدم رعایت قوانین تنظیم کننده ی فعالیت اتحادیه های کارگری مجازات درپی داشت و سرپیچی ازآنها نه فقط منجر به جریمه های نقدی می شد، بلکه حتی ممکن بود موجب توقیف سرمایه، ساختمان و تمامی دارایی متخلف شود.
اتحایده ها در دهه ی 1980 ضربه ی سختی از دولت خوردند، به ویژه زمانی که دولت با یک برنامه ریزی دقیق اعتصاب معدنچیان در سال های 1984 و 1985 را بی نتیجه گذاشت. قبل از شروع اعتصاب دولت ذخیره ی زغال سنگ را افزایش داده بود و برای مقابله با تحرکات اتحادیه ها در جهت تدارک اعتصاب و به محاکمه کشاندن معدنچیان خاطی در ابعاد گسترده ای از نیروهای پلیس سود جست. طبق گزارش پرسی - اسمیت و هیلیارد دراین واقعه بیش از چهار هزار نفر، عمدتاً به دلیل بر هم زدن نظم عمومی، محاکمه شدند.
دولت مرکزی همچنین به منظور تنظیم هزینه های کلی دولت واجبار به خصوصی سازیِ خدمات شهری نظارت های بیشتری بر شهرداری ها اعمال کرد. در بخش آموزش و بهداشت، دستگا های دولتی جدیدی برای بهبود وممیزی کیفیت و ارائه ی اطلاعات در مورد عملکرد آنها ایجاد شد. در واقع نظارت های دولت مرکزی و بردستگاه های محلی، آموزش وبهداشت واتحادیه های کارگری گسترده تر از قبل و همه ی دوره هایی بود که بریتانیا درصلح به سر می برد و عملاً نشانه ای از «کاهش تصدی گری دولت» دیده نمی شد.
تمای این تحولات فقط نتیجه ی سیاست های دولت محافظه کار نبود، بلکه بیانگر مرحله ی جدیدی در روند رشد سرمایه داری و این را از اینجا می توان فهمید که حزب کارگر نوین نیز سیاست های نولیبرالی را درابعادی گسترده ادامه داده است. البته دولت کارگری با اقداماتی ازقبیل تعیین حداقل دستمزد، به رسمیت شناختن نمایندگان اتحادیه ها و دولتیِ کردن مجدد بخشی از صنایع راه آهن از بخشی از سیاست های تاچری فاصله گرفته است. ولی با این حال سطح حداقل دستمزدها بسیار پایین تعیین شده و از آن طرف قوانین ناظر برفعالیت اتحادیه ها عمدتاً بدون تغییر مانده و روند خصوصی سازی به جای متوقف شدن ادامه یافته است.
دولت کارگری اتفاقاً راه های پیچیده و هوشمندانه ای را برای گسترش خصوصی سازی به حیطیه های جدید از طریق مشارکت بخش خصوصی ودولتی ابداع کرده است که موجب جذب سرمایه و مدیریت بخش خصوصی به بخش خدمات دولتی شده است. بدین ترتیب مدیریت مدارسِ «ناموفق» و حتی دستگاه های آموزشی محلیِ «ناموفق» به شرکت های خصوصی واگذار شده است.
طرح دولت کارگری برای اصلاح سازمان بیمه ی خدمات درمانی نمونه ی بسیار خوبی از رویکرد آن است. دولت کارگری به بازار داخلی که دولت محافظه کار در این بخش ایجاد کرده بود شدیداً انتقاد داشت ومثلاً آن را از بین برد، ولی در طرحی که خود در سال 2002 برای این سازمان ارائه داد سازوکارهای بازار نقش بارزی داشتند. محور اصلی طرح برخورداری بیمار از حق انتخاب بود، که به موجب آن بیماران وپزشکان آنها نهایتاً می توانستند زمان ومکان مداوا را خود انتخاب کنند وحتی اجازه داشتند بیمارستان های خصوصی یا خارج از کشور را برای این کار برگزینند. در این حالت از آنجا که پرداخت هزینه ها بر اساس پذیرش بیماران صورت می گرفت بیمارستان ها مجبور می شدند که برای جذب بیماران رقابت بپردازند. در این طرح تأکید بیش ازهر چیز بر بهبود عملکرد از طریق تمرکززدایی، ارائه ی مشوق و «پرداخت بر اساس نتیجه ی کار» بود.
با وجود این، اتکا به سازوکارهای بازار به معنای آن نبود که نظارت بر بیمه ی خدمات درمانی را به جای دولت بازار انجام دهد. به موجب طرح یاد شده، مؤسسه ی ملی برآورد هزینه های درمانی وظیفه ی حصول اطمینان از به کارگیری مقرون به صرفه ترین معالجات را برعهده می گرفت و استاندارد معالجات براساس چارچوب های خدمات ملی مشخص می شد.
نهادی به اسم کمیسیون ممیزی و بازرسی خدمات درمانی امر نظارت برخدمات درمانی را برعهده می گرفت، که وظیفه ی آن نظارت برعملکرد سازمان های خدمات درمانی، رتبه بندی آنها رسیدگی به شکایت ها بود و کمیسیون بازرسی خدمات اجتماعی نیز بر امر پرستاری و مراقبت از سالخوردگان نظارت می کرد. البته تمامی این ها فقط بخشی از اهداف اعلام شده ی طرح بیمه ی خدمات درمانی دولت بود.
تحولات اساسی صورت گرفته در ارزش های حزب کارگر نوین نشان می دهد که این حزب تا چه اندازه از باورهای سوسیالیستی گذشته اش فاصله گرفته است. همزمان با فاصله گرفتن حزب کارگر نوین ازپایگاه اجتماعی سنتی اش، یعنی اتحادیه های کارگری، تأکید آن کاملا از جمع گرایی به فردگرایی تغییر کرده است، که نمونه ی بارز این فردگرایی توجه فراوان حزب کارگر به حق انتخاب مصرف کننده در بخش های آموزش و بهداشت است. البته تلاش هایی در زمینه ی توزیع مجدد درآمدها، به ویژه از طریق اقداماتی به منظور کاهش فقر در بین کودکان، صورت گرفته است، ولی سیر صعودی نابرابری در توزیع درآمدها در دهه ی 1980معکوس نشده و اتفاقاً نابرابری درآمدها بیش تر هم شده است. سیاست سابق دولت برای برقراری عدالت بر اساس توزیع مجدد درآمدها از طریق انتقال منابع از ثروتمندان به فقرا عمدتاً جای خود را به سیاست فردگرایانه ترِ ایجاد فرصت های بیش تر برای فقرا جهت بالفعل کردن ستعدادهای بالقوه شان داده است. نکته ی مهم این جاست که هم اینک نابرابری از حیث تفاوت ثروت یا درآمد تعریف نمی شود، بلکه ازحیث دسترسی به منابع و فرصت ها تعریف می شود. چنان که آنتونی گیدنز می گوید، «سیاست جدید برابری را شمول و نابرابری را طرد تعریف می کند».

تحولات سرمایه داری

در این مقاله دو تحول عمده ی روند سرمایه داری را مورد بررسی قرار دادیم. این دو تحول چه چیزی در مورد سرمایه داری به ما می آموزد؟
تحول اول، یعنی از سرمایه داری بی قید و بند به سرمایه داری مدیریت شده، نشان داد که می توان از مردم حداقل در مقابل برخی از ناگوارترین پیامدهای عملکرد نیروهای بازار محافظت کرد. معلوم شد که می توان بر شرایط کار نظارت کرد و کارگران می توانند از طریق سازمان های جمعی قدرت کارفرمایان را محدود کنند وبا مذاکره سطح دستمزدها وشرایط کار را بهبود بخشند. تأمین رفاه یکی از دغدغه های دولت شد که سعی کرد با خارج کردن خدمات اساسی از حیطه ی رقابت بازار آنها را به طور برابر در اختیار کلیه ی شهروندان قرار دهد. دولت همچنین سعی کرد با توسعه ی همکاری های خود با سازمان های کارگری و کارفرمایان اقتصاد را مدیریت کند. معلوم شد که سرمایه داری قابل مدیریت است، حتی اگر آنهایی که سعی در مدیریت آن داشتند غالباً راه خطا پیمودند، گاه تحت فشار صاحبان سرمایه به زانو درآمدند، یا صرفاً نتوانستند وعده های خود را عملی سازند.
با وجود این، مشکل اساسی سرمایه داری مدیریت شده این بود که این نوع سرمایه داری با محدود کردن نقش بازار در تأمین کالاها و خدمات و سپردن این نقش به بخش های دیگر در واقع در حال تضعیف سازوکار اصلی اقتصادِ سرمایه داری بود. زمانی که افزایش رقابت های بین المللی و بحران اقتصادی دهه ی 1970 فشارهای زیادی بر جوامع صنعتی قدیم وارد کرد سرمایه داریِ مدیریت شده در سراشیبی اضمحلال قرار گرفت.
عامل دیگر تضعیف سرمایه داری مدیریت شده افزایش تمایل به فردگرایی بود که اولویت بیشتری به حق انتخاب مصرف کننده ونیروهای بازار می داد. همین شد که زمزمه ی لزوم بازگشت به ارزش ها و اعتبار گذشته ازگوشه و کنار برخاست.
در تحول دوم نیروهای بازار احیا شدند، ولی خبری از «کاهش تصدی گری دولت» نبود، زیرا سازوکارهای بازار فقط درصورت دخالت ها ونظارت های دولت یارای فعالیت داشتند. در واقع کلاً اصل این تصور که در مرحله ی قبلیِ سرمایه داری حاکمیت با بازار بوده واقعیت نداشت، زیرا در دوران سرمایه داری بی قیدوبند دولت از طریق حفظ نظم نقشی اساسی در پیشبرد سرمایه داری ایفا می کرد. در واقع مشخصه ی تازه ترین مرحله ی رشد سرمایه داری، یعنی سرمایه داری مبتنی بر محوریت مجدد بازار، افزایش شدید نظارت های دولت درابعاد وگستره ای بوده است که حتی در دوران سرمایه داری مدیریت شده نیز سابقه نداشت.
جهان نوین، یعنی جهانِ سرمایه داریِ مبتنی بر محوریت مجدد بازار، حق انتخاب و آزادی بیش تری برای فرد فراهم آورده است، ولی در عین حال باعث کاهش امنیت در زندگی، تشدید فشارهای کاری وافزایش نابرابری ها شده است. هر زمینه ای را که در نظر بگیریم، خواه کالاهای مصرفی، خواه رسانه ها، خواه نقاطی که مردم برای گذراندن تعطیلاتش انتخاب می کنند و خواه مدارس و دانشگاه ها، نمی توانیم انکار کنیم که مردم از حق انتخاب بیشتری برخوردار شده اند. ولی اطمینان به آینده، به ویژه در حوزه های اصلی زندگی مردم نظیر کار، مسکن و بازنشستگی کم تر شده است.
عدم امنیت و تضعیف اتحادیه ها ازتوانایی کارگران و کارمندان برای مقابله با خواست کارفرمایان مبنی بر کار سخت تر و بهتر کاسته است؛ خواستی که علت آن افزایش رقابت ونظارت های شدید تر دولت است. شکاف میان آنهایی که در مشاغل کم درآمد گرفتار شده اند و با آینده ای نامطمئن رو به رو هستند و آنهایی که قادرند از فرصت های جدید استفاده و ثروت اندوزی کنند عمیق تر شده است. با رشد سرمایه داریِ مدیریت شده آزادی فرد به نام برابریِ بیش تر از بین رفت، ولی در سرمایه داریِ مبتنی برمحوریت مجدد بازار برابری و امنیت فدای آزادی وحق انتخاب شده است.
در حال حاضر نشانه ای از تغییر این روند درآینده ی نزدیک دیده نمی شود، ولی خطاست اگر تصور کنیم که این آخرین مرحله ی رشد سرمایه داری است. اگر هم اکنون تفکر بازار محور قطعی و شکست ناپذیر به نظر می رسد، یادمان نرود که سرمایه داری مدیریت شده نیز در زمان خود همین طور بود. اگر سرمایه داری مدیریت شده نقاط ضعف و نقصان بسیاری داشت، سرمایه داری مبتنی بر محوریت مجدد بازار نیز به همان اندازه عیب و نقص دارد، زیرا خود نابرابری و ناامنی موجب ناکارآمدی و اعمال فشار برای تغییر اوضاع می شود. علاوه بر این، همان گونه که در فصل شش نشان خواهیم داد ، این مرحله جدیدِ رشد سرمایه داری نیز با بی ثباتی و بحران های پی درپی همراه بوده است. دریک کلام باید گفت که متکی ساختن سرمایه داری برمحوریت مجدد بازارمشکلات جوامع سرمایه داری را حل نکرده است.

پی‌نوشت‌ها:

1- anarchic capitalism
2- outdoor relief
3- indoor relief
4- managed capitalism
5- remarketized capitalism
6- winter of discontent؛ اصطلاح برخی روزنامه ها و سیاستمداران انگلیسی در اشاره به زمستان 1978-1979 در انگلستان که موج اعتصابات و مشکلات اقتصادی بیداد می کرد.م.

منبع مقاله: فالچر، جیمز، (1387)، سرمایه داری، ترجمه مصطفی امیری، تهران: نشر ماهی، چاپ اول

/م

 

 

0
نظر

آیا سرمایه داری در همه جا به یک شکل است؟

نويسنده : حسین رضایی

آیا سرمایه داری در همه جا به یک شکل است؟
آیا سرمایه داری در همه جا به یک شکل است؟

 

نویسنده: جیمز فالچر
مترجم: مصطفی امیری




 

سرمایه داریِ مدیریت شده از آنجا که در جوامع مختلفی رشد یافت اشکال سازمانی و نهادی متفاوتی به خود گرفت، ولی متعاقب بحران دهه ی 1970 الگوی نولیبرالیِ سرمایه داری به عنوان یک فکر و ایدئولوژی به الگوی غالب مبدل شد. ظاهراً الگوی فوق تمامی جوامع را به سوی نوعی همسانیِ بازار بنیاد جدیدسوق داده است. حال آیا این بدان معناست که سرمایه داری دارد در همه جا به یک شکل در می آید؟ یا این که تفاوت های سرمایه داریِ مدیریت شده درسطح جهان به قوت خود باقی است و موجب تنوع جوامع سرمایه داری شده است؟ دراین فصل روند رشد وتحول سه نظام بسیار متفاوتِ سرمایه داریِ مدیریت شده را در سوئد، ایالات متحده و ژاپن بررسی خواهیم کرد.

سرمایه داری سوئدی

از میان سه کشور یاد شده شاید شبیه ترین کشور به بریتانیا ازحیث سرمایه داری مدیریت شده کشور سوئد باشد. سوئد نیز همچون بریتانیا دارای یک جنبش کارگری قوی و یک دولت رفاه کاملاً توسعه یافته بوده که حداقلِ دخالت را در فرایند صنعتی شدن داشته است، اگر چه سوئد درایجاد یک سرمایه داری مدیریت شده ای کارآمد ومؤثر موفقیت نسبتاً بیش تری نسبت به بریتانیا حاصل کرده است.
شرایط صنعتی شدن سوئد کاملاً با شرایط صنعتی شدن بریتانیا متفاوت بود. سوئد دیرتر ازبریتانیا صنعتی شد، آن هم در شرایطی که به دلیل جمعیت اندکش بازار داخلی کوچکی داشت و از بازارها و منابع یک امپراتوری عظیم بی بهره بود. به همین دلیل صنایع سوئد به صادرات متکی بودند وبرای بقای خود از رقابت شدید با یکدیگرگریزی نداشتند. اتفاقاً برخی معتقدند که وجود همین فشارها بود که اتحادیه های کارگری و کارفرمایان را به همکاری با یکدیگر واداشت و «آرامش کارگری» که بعدها سوئد به آن معروف شد معلول همین شرایط بود.
ولی این دیدگاه بسیارگمراه کننده است، زیرا درطول سال های اولیه ی سرمایه داری صنعتی در سوئد تعارض طبقاتی شدیدی در این کشور وجود داشت. در سال 1909 سوئد شاهد یک اعتصاب سراسری پنج ماهه بود که اعتصاب سراسری یک هفته ای کارگران بریتانیایی در سال 1926 در مقابل آن به شوخی شبیه است. اعتصاب سال 1909 نتیجه ی تشدید مداوم تعارض طبقاتی بود، زیرا هم کارگران و هم کارفرمایان برای غلبه بر طرف مقابل به سازماندهی هر چه بیشتر خود پرداخته بودند. سوسیالیست ها سخت مشغول سازماندهی اتحادیه های کارگری بودند و در شرایط خاص حاکم بر روند صنعتی شدن در سوئد توانستند سازمان قوی و یکپارچه ای ازطبقه ی کارگر ایجاد کنند. کارفرمایان سوئدی نیز درمقابل به تشکیل یک انجمن کارفرمایی ملیِ بسیار تمرکز یافته دست زدند که همین امراتحادیه ها را به تمرکز یافتگی بیش تر واداشت. البته بعید نیست که نبود دسته بندی های قومی و مذهبی وسطح پایین فردگرایی درجامعه ی لوتری سوئد نیز به تحکیم سازمان یافتگی طبقات کمک کرده باشد، ولی به هر حال محرک اصلی این قضیه وجود تعارض طبقاتی بود.
تعارض طبقاتی نهایتاً به همکاری طبقاتی انجامید. رشد چنین سازمان های قدرتمندی موجبِ شکل گرفتن نوعی سرمایه داری مدیریت شده ی شدیداً صنف گرا شد که مدیریت آن عملاً در اختیارسازمان های مرکزی بود.
در حالی که دولت بریتانیا در دو دهه ی 1950 و 1960 تلاش داشت تا مسئولیتِ محدود کردن مزدها را به سازمان های ملیِ اتحادیه های کارگری و کارفرمایان محول کند دولت سوئد تقریباً هیچ مشکلی در این ارتباط نداشت. در واقع سوئد عمدتاً از آن جهت به داشتن«آرامش کارگری» شهرت یافت که این سازمان های قدرتمند اعضای خود را کنترل می کردند.
بنابراین عاملی که شرایط را در سوئد برای همکاری طبقاتی سازمان یافته و روابط صلح آمیز صنعتی مهیا ساخت همین شدت تعارض طبقاتی بود.
پایگاه دولت سوسیال دموکرات نیز که به مدتی طولانی، یعنی از سال 1932 تا سال 1976، قدرت را در دست داشت یک جنبش قوی ویکپارچه ی کارگری بود؛ جنبشی که با اتخاذ تدابیری برای کاهش بیکاری در دهه ی 1930 و به کار بستن زود هنگام اصول اقتصاد کینزی اسم و رسمی برای خود به هم زد. بعدها ازدرون این جنبش یک دولت رفاه پیشرفته و فراگیر به وجود آمد که اساس آن براخذ مالیات های سنگین وتصاعدی استوار بود.
البته رفاه دولتی رفاه یکی از جنبه های سیاست های جمع گرایانه ی جنبش کارگری بود. این جنبش همچنین سعی داشت تا ازطریق اجرای سیاست « هماهنگی سطح دستمزدها» نابرابری را کاهش دهد و توانست اختلا دستمزدها را تا حدود زیادی از بین ببرد و شکاف بین میانگین بالاترین وپایین ترین دستمزدها را در طول دو دهه ی 1960 و 1970 به نصف کاهش دهد. در دهه ی 1970 قوانین زیادی هم برای حمایت از کارگران در محل کار ومشارکت دادن آنها در تعیین سیاست های شرکت به تصویب رسید.
البته انگیزه ی اجرای چنین سیاست هایی صرفاً ایدئولوژیک نبود، بلکه این سیاست ها بخشی از راهبرد دولت سوسیال دموکرات برای افزایش قدرت سازمانی وسیاسی جنبش کارگری از طریق ایجاد نفع و هویتی مشترک در بین کارگران، طبقه بندی کارگر و طبقه ی متوسط بود.
البته این تحولات به معنای آن نبود که سوئدِ سوسیال دموکرات داشت به یک جامعه ی غیرسرمایه داری تبدیل می شد. رهبرانِ جنبش کارگری فهمیده بودند که رفاه فقط در گرو قدرت تفکرات سوسیالیستی و سازماندهی طبقه ی کارگر نیست، بلکه به عملکرد یک اقتصاد سرمایه داری پویا که بتواند در سطح بین المللی رقابت کند وسهم هر کس ازاقتصاد ملی را افزایش دهد نیز بستگی دارد. یکی از اصول اساسی سیاست های اقتصادی سوئد این بود که بگذارند شرکت های غیرسودآور ورشکسته شوند تا منابعشان به بخش های سودآور اقتصاد منتقل شود.
از این جهت کارگران سوئدی ازحمایت های کمتری نسبت به کارگران بریتانیایی برخوردار بودند، زیرا دولت بریتانیا با دخالت خود مانع از ورشکستگی شرکت های ناموفق می شد. علاوه بر این، سیاستی که اتحادیه های کارگری در قبال بازار کار اتخاذ کرده بودند ازمشاغل حمایت نمی کرد، بلکه به کارگران کمک می کرد تا تحرک شغلی بیشتری داشته باشند و مهارت های جدیدی کسب کنند.
سوئد نشان داد که یک سرمایه داری رفاهی سوسیال دموکرات واقعاً می تواند الگوی موفقی باشد و اجتناب آنها از تاچریسم براین نکته صحه گذاشت. با وجود این، تعارض صنعتی بالا گرفت و سوئد نیز در دهه ی 1970به بحران های اقتصادی دچار شد. اتفاقاً به نظر می رسید که روند تحولات سیاسی سوئد به موازات تحولات سیاسی بریتانیا پیش می رود، زیرا رشد فردگرایی و افتادن قدرت سیاسی به دست جناح راست منجر به حاکمیت شش ساله ی دولت
«بورژوازی» از سال 1976 تا 1982 شد. با وجود این، از قدیم جناح راستِ سوئد را سه حزب تشکیل می دادند که همکاری لازم را برای اجرای اصول تاچریسم نداشتند. پس از آن سوسیال دموکرات ها بار دیگر قدرت را به دست گرفتند و از وقوع این اتفاق و وجود شرایط مساعد اقتصادی چنین بر می آمد که الگوی سوئدی توفان را به سلامت پشت سر گذاشته است.
ولی این توهمی بیش نبود، زیرا همکاری صنف گرایانه که بنیاد الگوی سوئدی را تشکیل می داد وضعیت متزلزلی داشت. سازمان یافتگی متمرکز تنش های خاصِ خود را نه فقط بین مرکز وپیرامون، بلکه بین بخش های مختلف کارگری ایجاد کرده بود. بسط ناگزیرِ سازمان یافتگیِ متمرکز به کارمندان اداری و کارگران بخش های دولتی، به موازات رشد این گونه مشاغل، موجب ایجاد سازمان هایی بسیار قدرتمند شد و سپس این سازمان ها درگیر چنان رقابت های شدیدی شدند که ساختار متمرکز نظام چانه زنی سوئد نه تنها تاب تحمل آن را نداشت، بلکه بر عکس آن را تشدید می کرد. مذاکرات متمرکز بر سر دستمزدها طولانی تر، پیچیده تر و پرتنش تر شد ودر این گیرودار کارفرمایان کاملاً از نهادهای متولی همکاری متمرکز سرخورده شدند.
البته سرخوردگی آنها معلول یک رشته تحول دیگر نیز بود. در دهه ی 1960 کارگران از تأثیر سرمایه داری پویای سوئد برمشاغل و شرایط کاری شان ناراضی شدند. در نتیجه طیف تندرو و جنبش کارگری که تا پیش از آن سر در لاک خود داشت مجال ابراز وجود پیدا کرد وخواهان دموکراسی صنعتی و اقتصادیِ بیش تر شد. این اعتراضات به ارائه ی طرح بدیع میدنر انجامید که به موجب آن مالکیت صنایع به تدریج از بخش سرمایه ی خصوصی به صندوق های تحت کنترل اتحادیه ها منتقل می شد. البته عملاً فقط نسخه ی بسیار رقیق شده ای از این طرح به تصویب رسید، چرا که رهبران سوسیال دموکرات به هیچ وجه نمی خواستند موتور سرمایه داریِ رشد اقتصاد سوئد را از کار بیندازند. با وجود این، رابطه ی بین جنبش کارگری و کارفرمایان لطمه ی فراوان دید.
توافق موقت ایجاد شده در دهه ی 1930 بین جنبش کارگری و کارفرمایان به پایان رسیده بود. در طول دهه ی 1980 مهم ترین سازمان کارفرمایی دست به یک پاتک گسترده برای اعاده ی ارزش های یک جامعه ی فردگرا و سرمایه داری زد. کارفرمایان سعی داشتند چانه زنی بر سر دستمزدها را از حالت متمرکز خارج و آن را فردی کنند، تا این که بالاخره در سال 1990 خود را از چانه زنی متمرکز بر سر دستمزدها که باعث کاهش سطح اختلاف دستمزدها شده بود کنار کشیدند. راهبرد آنها از این سازوکار صنف گرایانه که افرادی را به عنوان نماینده ی منافع کارفرمایان در نهادهای دولتی داشته باشند به استفاده ی بیشتراز نفوذ سیاسی و وارد کردن فشار بردولت تغییر کرد. حال دیگر بساط صنف گرایی درسوئد برچیده شده بود، آن هم نه همچون بریتانیا به دست یک حزب سیاسی بورژوا، بلکه به دست کارفرمایان.
روند تجدید محوریت بازار در جامعه ی سوئد در همان اواخر دهه ی 1980 که فضای سیاسی آن کشور سمت و سویی نولیبرالی به خود گرفت در ابعاد محدود شروع شده بود. سرمایه داری رفاهی منجر به ایجاد یک بخش دولتی بزرگ، هزینه های کمرشکن دولتی، کسری عظیم درآمدهای دولت و توافق های تورم زا بر سرمیزان دستمزدها شده بود واین پیامدها به وضوح داشت قدرت رقابت سوئد را تحلیل می برد. ارباب تجارت هشدار می دادند که اگرتحولی صورت نگیرد مجبورخواهند شد فعالیت های خود را از سوئد خارج کنند و رهبران حزب سوسیال دموکرات فهمیده بودند که صنایع دارند قدرت رقابت خود را از دست می دهند. بنابراین نرخ ارز وبازارهای مالی از زیر نظارت درآمدند، درهای صنایعِ دولتی به روی سرمایه گذاری های خصوصی گشوده شد، خدمات دستگاه های محلی روز به روز ماهیت تجاری پیدا کرد، پرداخت مزایا و هزینه های دولتی کاهش یافت واخذ مالیات روز به روز غیر مستقیم تر شد.
ولی سهمگین ترین ضربه در اوایل دهه ی 1990 وارد شد. بحران اقتصادی که نشانه های آن در دهه ی1980 نمایان شده بود از راه رسید وتولید ناخالص داخلی بین سال های 1991 تا 1993 به میزان 5 درصد سقوط کرد و میزان بیکاری به قدری بالا رفت که از دهه ی 1930 تا آن زمان بی سابقه بود. سوسیال دموکرات ها توان حل مشکل را نداشتند ودرانتخابات سال 1991 رأی نیاوردند. درنتیجه یک دولت «بورژوا» به رهبری راست گراترین حزب سوئد بر سرکار آمد و سه سال زمام امور را به دست گرفت. این اتفاق به معنای کاهش بیش تر مزایا و به کار بستن بیش تر سازوکارهای بازار در ارائه ی خدمات اجتماعی بود. سپس وقتی سوسیال دموکرات ها بار دیگر درسال 1994 قدرت را به دست گرفتند آنان نیز مجبور شدند به منظور تعدیل کسرعظیم درآمدهای دولت هزینه های رفاهی را هر چه بیشتر کاهش دهند. در دهه ی 1980 عده ی زیادی عقیده داشتند که مورد سوئد ثابت می کند که گزینه ی سوسیال دموکراسی همچنان به اعتبار خود باقی است، ولی ظاهراً اتفاقات اوایل دهه ی 1990 نشان داد که این طور نیست.
مسئله ی مهم دراین جا نوع مقایسه ای است که انجام می شود. اگر سوئدِ اوایل قرن بیست و یکم را با سوئد دهه های 1960 و 1970 مقایسه کنیم، شکی نیست که «الگوی سوئدی» که مبنای آن همکاری متمرکز، سرمایه داری رفاهی وافزایش برابری ها بوده است رو به ضعف نهاده است.
در دهه ی 1980 نیز جامعه ی سوئد، همچون جوامع دیگر، شاهد افزایش دوباره ی سطح نابرابری ها بود. ولی اگر نظام سرمایه داری را درسوئدِ امروز با دیگر نظام های سرمایه داری امروزی مقایسه کنیم تفاوت های مهم و چشمگیری خواهیم یافت که برخی از آنها عملاً رو به فزونی است.
امروزه توافق بر سردستمزدها دیگر به صورت متمرکز صورت نمی گیرد، اما این که به جای آن شاهد انجام توافق های وسیع بین کارفرما وگروه های کارگری در یک بخش خاص ازاقتصاد هستیم نشان می دهد که چانه زنی بر سردستمزدها در سوئد هنوز هم تا حد زیاد حالت هماهنگ دارد.
شماز اعضای اتحادیه های کارگری قدری کاهش یافته است، ولی در مقایسه با کشورهای دیگر هنوز هم بسیار بالاست.در اوایل سال 2003 نزدیک به 81 درصد کارگران سوئدی دراتحادیه های کارگری عضو بودند، درحالی که میزان عضویت کارگران بریتانیایی در اتحادیه ها درسال های اخیر فقط 30درصد بوده است. این اختلاف هم اینک بیش تر هم شده است، زیرا میزان عضویت در اتحادیه های کارگری در بریتانیا روند نزولیِ خیلی سریع تری نسبت به سوئد داشته است.
دولت رفاهِ سوئد نیز هنوز از همتایان خود متمایز است. خلاصه ی گزارش سازمان توسعه و همکاری های اقتصادی در مورد مزایای پرداختیِ کشورهای عضو نشان می دهد که در سال 1981 مزایای پرداختی در بریتانیا و سوئد عملاً به یک اندازه بود، ولی در دهه ی 1980 به دلیل کاهش مزایا دربریتانیا شکاف عمیقی بین این دوکشور به وجود آمد و به رغم آن که سوئد نیز بعدها از این مزایا کاست، شکاف فوق هنوز هم باقی است. دوئان سوانک از مرور نتایجِ تحقیقاتی که اخیراً در مورد دولت رفاه سوئد انجام شده است نتیجه می گیرد که «میزان همگرایی بین دولت رفاه سوئد با همتایان نولیبرالش بسیار اندک وشاید بتوان گفت در حد صفر بوده است».
وانگهی این انحراف سوئد از الگوی نولیبرال با احیای اقتصادی وسرمایه داری کارآمد آن همخوان بوده است. درست است که سوئد دراوایل دهه ی 1990 دچار بحران اقتصادی شدیدی شد، ولی از آن زمان تاکنون سلامت اقتصادی خود را بازیافته است. میزان بیکاری از بالای 10 درصد در اوایل دهه ی 1990 به رقم معقول 4درصد در سال 2001 رسید.
گزارش سالِ 2002 سازمان توسعه و همکاری های اقتصادی درمورد اقتصاد سوئد با این نتیجه گیری خاتمه می یابد که «به طور کلی اقتصاد سوئد عملکرد خوبی دارد».
با این اوصاف الگوی سوئدی چه چیزی درمورد سرمایه داری به ما می آموزد؟ این الگو به ما نشان می دهد که درشرایط خاص تعارضِ حاصل از سرمایه داری بین کارفرمایان واتحادیه های کارگری می تواند مبنای همکاری های طبقاتی متمرکز ونوعی نظام کارآمد مدیریت صنف گرا وسرمایه داری رفاهی شود. همچنین نشان می دهد که چنین نظامی درنهایت نتوانست تعارض های بنیادین بین سرمایه و نیروی کار وهمچنین بین بخش های مختلف نیروی کار را مهارکند ونهایتاً این تعارض ها موجب فلج شدن آن شدند. افزایش رقابت های بین المللی ویکپارچگی بیش تراقتصاد جهانی حفظ چنین نظام پرهزینه ای را دشوار ساخت. این نظام بحران اقتصادی را به تعویق انداخت، ولی نتوانست از بروز آن جلوگیری کند و سوئد مجبور شد تا حدودی در برابر گرایش های نولیبرالی جهانی سر تسلیم فرود آورد. البته این همه باعث از بین رفتن ساختارها ونهادهایی که در طول دوران سرمایه داریِ مدیریت شده به وجود آمده بود نشد. احیای سرمایه داری در سوئد منجر به نابودی مشخصه ی متمایز این جامعه، یعنی جمع گرایی، نشد و این مشخصه هنوز به قوت خود باقی است وکاملاً با رشد اقتصادی سوئد همخوانی دارد.

سرمایه داری آمریکایی

سرمایه داری آمریکایی، که مشخصه ی بارز آن فردگرایی است، از حیث ایدئولوژیک و سازمانی در قطب مخالفِ سرمایه داری سوئدی قرار دارد. در الگوی امریکایی روند صنعتی شدن در جامعه ای تمرکز نیافته و فردگرا صورت گرفت که باور به موفقیت از راه خطرپذیری و ابتکارِ عمل درآن بسیار شایع بود. عامل تقویت چنین باورهایی در جامعه ی آمریکا نبودِ طبقه ی اشراف ودستاوردهای انقلاب قرن هجدهم آن کشور درقالب استقرار حقوق سیاسی و مدنی بود. رشد سرمایه داریِ صنعتی منجر به تشکیل اتحادیه های کارگری شده بود، ولی این اتحادیه ها عمدتاً سازمان هایی بودند که به دست کارگران ماهر ایجاد شده بودند و بیش تر به دنبال منافع خود بودند تا این که به سازمان یافتگی طبقاتی یا تحول سوسیالیستی جامعه توجه داشته باشند.
شرکت های تجاری درچنین فضایی رشد وگسترش یافتند و به جای سرمایه داری صنف گرا یک سرمایه داری شرکتی به وجود آوردند که در آن به جای سازمان های طبقاتی شرکت های تجاری بازیگران اصلی به حساب می آمدند بازار داخلی بزرگ آمریکا امکان رشد شرکت های عظیم را فراهم ساخت و در اواخر قرن نوزدهم تمرکز مالکیت در آمریکا بیشتر از سایر جوامع صنعتی بود. در ابتدا تمرکز مالکیت در قالب ادغام های «افقی» و به منظور کنترل بازار صورت می گرفت، نظیر تأسیس شرکت استاندارد اوایل توسط راکفلر. اما شکل غالبِ تمرکز مالکیت در قرن بیستم ادغام های «عمودی» بود که تمامی مراحل تولید وتوزیع یک محصول را یکجا می کرد و از این راه یک جایگاه رقابتی قوی و مطمئن برای شرکت ها فراهم می آورد.
آمریکا خاستگاه نظریه ی «انقلاب مدیریتی» بود. گر چه دراین نظریه فرض برکاهش قدرت صاحبان شرکت ها گذاشته شده، بنا به استدلال قانع کننده ی آلفرد چندلرمدیران شرکت های آمریکایی دردوران رشد شرکت - رشدی که عمدتاً نتیجه ی «توانایی های سازمانی» بسیار پرورش یافته ی آنها بود - اجازه داشتندکار را هرطورکه مایل اند پیش ببرند. چندلر مدیریت آمریکایی را که از سود شرکت برای سرمایه گذاری و رشد استفاده می کرد مالکیت شخصی و سنتی شرکت های بریتانیایی که بیش تر دلمشغول پرداخت سود سهام به سهام داران بود تا سرمایه گذاری های دراز مدت مقایسه کرده است.
به همان اندازه که محوریت شرکت های تجاری از مشخصه های سرمایه داری آمریکایی بود اتحادیه گرایی نیز ازمشخصه های بارز آن به حساب می آمد. اتحادیه گرایی آمریکایی عمدتاً از نوع «تجاری» بود که هیچ توجهی به تحول اجتماعی یا حتی منافع جمعی کارگران در کل نداشت، بلکه در پی به دست آوردن بهترین قراردادِ کار برای اعضای اتحادیه بود؛ کاری که علاوه بر دستمزد بالا از مزایای جانبی، مانند مرخصیِ با حقوق، بیمه و خدمات درمانی نیز برخوردار باشد، که این نوع توقعات به ویژه پس از جنگ جهانی دوم رایج شد. این اتحادیه گرایی تجاری نه فقط بیانگر سلطه ی شرکت های تجاری بود، بلکه نشان می داد که طبقه ی کارگرآمریکا خود به چند قشرتقسیم شده است. این اتحادیه گرایی مختص کارگران مرد سفید پوست بود، که این در چشم اتحادیه گرایان اروپاییِ سوسیالیست وطبقه آگاه همواره نوعی انحراف تلقی شده است.
تعداد کارگرانی که عضو اتحادیه ها بودند حتی در بالاترین سطح خود ندرتاً به یک سوم کل کارگران می رسید، که البته این روند در دهه ی 1950 سیر نزولی داشت، ولی با این حال اتحادیه ها در طول دهه های 1950 و 1960 همچنان کاملاً از عهده ی عمل به وعده هایی خود در قبال اعضا بر می آمدند.
چنان که اهمیت مزایای جانبی نشان میدهد برخی خدمات رفاهی که تأمین آنها در اروپا درحیطه ی وظایف دولت بود در آمریکا ازسوی شرکت ها ارائه می شد. در واقع اصطلاح «سرمایه داری رفاهی» که عمدتاً برای توصیف ترکیبی از یک سرمایه داری پویا با یک دولت رفاه پیشرفته به کار می رود در آمریکا به ارائه ی خدمات رفاهی از سوی شرکت ها اشاره دارد. البته گفته ی فوق به این معنی نیست که دولت رفاه درآمریکا اصلاً شکل نگرفت، بلکه وظیفه ی آن صرفاً ایجاد پوشش تأمینی برای فقرا بود ودرسایر موارد، تأمین رفاه بر عهده ی افراد و شرکت های خصوصی بود و این وظیفه را سازمان های خدماتی خصوصی ای انجام می دادند که درچارچوب بازار فعالیت می کردند.
این تصویر نیز کاملاً نادرست است که فردگرایی و اعتقاد به نظام بازار آزاد در آمریکا موجب شد دولت عرصه ی اقتصادی دخالتی نداشته باشد، بلکه بالعکس انحصار طلبی شرکت های تجاری دولت را وادار می کرد برای حفظ رقابت وحمایت از منافع مصرف کننده بر این عرصه نظارت داشته باشد. در همین راستا یک جنبش «ضد انحصار» دراواخر قرن نوزدهم دراین کشور شکل گرفت وطبق قانون شرمن که درسال 1890 به تصویب رسید انجام هرگونه فعالیت یا ایجاد هر گونه سازمان «به منظور تجدید تجارت و بازرگانی» غیرقانونی اعلام شد. البته این تحول نتوانست مانع از رشد شرکت های قدرتمند شود، ولی بی نتیجه هم نبود. از بارزترین ثمرات این تحول می توان به تقسیم شدن شرکت استاندار اویل و شکل گیری تشکیلاتی مشخصاً آمریکایی برای وضع و اجرای قوانین ضد انحصار اشاره کرد. بدین ترتیب پای دولت آمریکا به عرصه ی اقتصادی کشیده شد، آن هم نه همچون اروپا در نتیجه ی تعارض طبقاتی، بلکه در حمایت از رقابت.
در دهه ی 1930 دخالت های دولت ظاهراً رنگ و بویی اروپایی تر به خود گرفت. فرانکلین روزولت در واکنش به بحران بزرگ اقتصادی طرح نیودیل را ارائه داد که به موجب آن دولت موظف می شد برنامه های امدادی و رفاهی گسترده ای را به مورد اجرا گذارد و بالاخره اصول اقتصاد کینزی را سرلوحه ی دستور کار خود قرار دهد. نکات مندرج در این طرح، مثل پیشنهادهای مربوط به نحوه ی مالیات بندی، تأکید بر تأمین برقِ ارزان قیمت با کمک شرکت برق دولتی، تنسی وَلی، تأکید بر ادامه ی مبارزه با انحصار طلبی شرکت ها وتأکید بر تصویب قوانینی برای حمایت از اتحادیه های کارگری کاملاً با منافع شرکت های بزرگ در تضاد بود.
اتحادیه ها حق یافتند خود را سازمان دهند و به صورت جمعی به چانه زنی بپردازند و نهادی هم با عنوان هیئت ملی روابط کارگری برای اجرای این حقوق تشکیل شد. بین سال های 1933 تا 1938 میزان عضویت کارگران در اتحادیه ها سه برابر شد، زیرا کمیته ی سازماندهی صنایع اتحادیه گرایی فراگیرتری را برقرار ساخته و صنایع تولید انبوه آمریکا را سازمان داده بود. در سال 1938 قوانین دیگری نی زبرای نظارت بردستمزدها وساعات کار وحمایت از اقشارآسیب پذیر به تصویب رسید.
با این حال درنتیجه ی ساختار فدرالی دولت وتقسیم قدرت بین رئیس جمهور، کنگره و دیوان عالی مخالفان فرصت های زیادی برای ممانعت از تحقق اقدامات مندرج در طرح نیودیل به دست آوردند. علاوه بر این، طرح نیودیل علی رغم به وجود آوردن انواع و اقسام سازمان ها وبرنامه ها حداقل درمقایسه با برنامه های ایدئولوژیک ترِ اجرا شده در اروپا از انسجام برخوردار نبود. پشتگرمی این طرح به حس تعهد وانرژی روزولت و خیل عظیمی از اصلاح طلبان و مجریانِ دلسوز و پرشور بود، ولی هیچ حزب سیاسیِ اصلاح طلبی وجود نداشت که از آن حمایت کند و آن به پیش براند. البته حزب دموکرات که پایگاه سیاسی روزولت بود با اتحادیه ها متحد شد و از برنامه های رفاهی دولت حمایت کرد، ولی به هر حال حزب دموکرات «حزب کارگری» نبود و اشخاصی در آن عضو بودند که با اتحادیه های کارگری و طرح نیودیل دشمنی داشتند.
تصویب قانون تافت - هارتلی در سال 1947 اختیارات وحقوق اتحادیه های کارگریی را شدیداً تضعیف کردوقوانینی را که دردهه ی 1930 در حمایت ازکارگران تصویب شده بودیا حداقل بخشی از آنها را بی اثر ساخت. قانون فوق که به رغم و توِهری ترومن، جانشین روزولت، درکنگره به تصویب رسید نشان داد که جنبش کارگری بدون داشتن بازوی سیاسی کاری ازپیش نمی برد. اتحادیه های کارگری آمریکا دردهه ی 1950 با چنان محدودیت هایی مواجه شدند که اتحادیه های کارگری بریتانیا تا دهه ی 1980 با آن غریبه بودند.
با این همه سرمایه داری مدیریت شده ی نیودیل در طول دهه های 1950و1960 درسایر زمینه ها به روند خود ادامه داد. قوانین تأمین اجتماعی وبرنامه های رفاهی دهه ی 1930، به ویژه در زمینه ی ارائه ی خدمات درمانی رایگان به فقرا وسالخوردگان، درطول دهه های 1950 و1960گسترش یافت. دولت فدرال خیلی دیر، یعنی در دهه ی 1970 و درطول دوره ی ریاست جمهوری ریچارد نیکسن، مبادرت به تنظیم قیمت ها و درآمدها کرد. کسری بودجه همچنان ادامه یافت، آن هم نه فقط به دلیل اتخاذ سیاست های اقتصادی کینزی، بلکه چون جنگ جهانی دوم و سپس جنگ سرد هزینه های نظامی عظیمی را بردولت تحمیل کرد. سودآوریِ بخش بزرگی ازصنایع و به تبع آن اشتغال ودرآمد نیروی کار به هزینه های دولتی متکی بود. درامریکا این که سیاست های صنعتی را دولت بخواهد تعیین کند به هیچ وجه پذیرفته نبود، ولی به قول دیویدکوتس ایجاد یک مجتمع نظامی - صنعتی در واقع یکی از اشکال اجرای چنین سیاستی بود. دنیای تجارت بادخالت دولت مخالف بود، ولی پول دولت را قبول می کرد.
اگر چه صنایع آمریکا درمقایسه با صنایع بریتانیا از قدرت رقابتی بیشتری برخوردار بودند، آنها هم در اواخر دهه ی 1960 ودهه ی1970 ازانعطاف ناپذیری موروثی شان وتشدیدرقابت های بین المللی، به ویژه از سوی ژاپن، لطمه خوردند. به هرحال سطح پایین تر اتحادیه گرایی، خدمات رفاهی دولتی ومالکیت دولتی درآمریکا فشارهای کمتری را برای تحول دولت در مقایسه با بریتانیا ایجاد می کرد. در آن زمان آمریکا نیمی از مسیرِ رسیدن به تاچریسم را پیموده بود، ولی هنوز نیم دیگر مسیر باقی بود. اما ایالات متحد نیز روند تحول را هر چند با سرعت کم تر و وقفه های مکرر وگاه برگشت به عقب درنیمه های راه طی کرد.
بدین ترتیب جامعه ی آمریکا نیز در دهه های 1980 و 1990 محوریت مجدد بازار را تجربه کرد. دولت اقتصاد کینزی را کنارگذاشت، از هزینه های دولتی کاست، نظارت های دولتی را از برخی صنایع برداشت، برخی خدمات را به بخش خصوصی واگذار کرد و ارائه ی خدمات رفاهی دولتی را کاهش داد. تورم دهه ی 1970 سیاست های اقتصادی کینزی را بی اعتبار کرد. پس از آن دولت ریگان که دراوایل دهه ی 1980 روی کار آمد تلاش کرد تا با کاهش مالیات ها و هزینه های دولتی نیروهای بازار را فعال کند، هر چند صاحبان منافع درمقابل کاهش هزینه های دولتی مقاومت کردند و درعین حال کاهش کسری بودجه روندی بسیار کند داشت.
حذف نظارت های دولتی بر بخش هواپیمایی اولین تخطی از سُنتِ نیودیلیِ نظارت برصنایع بود و درپی آن نظارت های دولتی بر بخش راه آهن، ترابری، مخابرات وتولید برق نیز برداشته شد. بخش دولتی راه آهن وبسیاری از سازمان های خدماتی و زندان های محلی دولتی به بخش خصوصی واگذار شد. برنامه ی رفاه دربرابرکارکه حزب کارگر نوین دربریتانیا نیزاز آن تقلید کرد مدت پرداخت مزایای رفاهی را محدود و دریافت کنندگان را مجبور به اشتغال درکارهای کم درآمد کرد.
درآمریکا نیز همچون بریتانیا این تغییرات با بهره کشی بیش تر ازکارگران مثل تقاضای کار بیش تر، کاهش دستمزدهای واقعی و تضعیف اتحادیه ها همراه بود. در طول دهه ی 1980 ساعات کار افزایش و دستمزدهای واقعی به میزان یک درصد درسال کاهش یافت. شرکت های صنعتی در تلاش برای یافتن نیروی کار ارزان تر کارخانه های خود را از ایالات میانی و شمال شرقی به ایالات جنوبی و سپس مکزیک انتقال دادند.«اتحادیه های تجاری» نخبه گرا که دلمشغول برآوردن نیازهای فوری اعضای موجودشان بودند یا نخواستند نیروی کارجدید را سازمان دهند یا (همچون مکزیک) نتوانستند. در سال 2001 میزان عضویت در اتحادیه ها تا سطح بسیار پایینِ 13درصد نیروی کار کاهش یافته بود. نابرابری ها افزایش یافت، به طوری که شمارمردم فقیر ازحدود 25 میلیون نفر دردهه ی 1970 به حدود 35 میلیون نفر درسال 2002 رسید.
همزمان با معکوس شدن روند «انقلاب مدیریتی» در اوایل قرن بیستم تغییرات مهمی نیز درحوزه ی مدیریت رخ داد. تحرک بیش تر سرمایه، سرمایه گذاری مردم دربورسِ سهام گسترش بخش خدمات مالی براهمیت تعیین ارزش بازار شرکت ها افزود. طبق اصلِ «ارزش برای سهام دار» که تازه رواج یافته بود هدفِ مجموعه ی مدیریت دیگر سرمایه گذاری برای آینده یاتوسعه ی شرکت یا برقراری توازن بین نیازهای ذینفع های مختلف شرکت نبود، بلکه فقط باید ارزش سهام شرکت را ازطریق افزایش سود شرکت بالا می برد. مشوق مدیران برای افزایش سود شرکت اختیارِ خرید سهام بود که پاداش آنها بابت افزایش ارزش سهام شرکت به شمار می رفت. انقلاب مدیریتی مدیران را تا حدودی از صاحبان شرکت جدا کرده بود، ولی حال خود آنها داشتند به تدریج صاحب شرکت می شدند.
از اواسط دهه ی 1980 تا اواخردهه ی 1990 تشدید بهره کشی از نیروی کار وتأکید بر اصلِ «ارزش برای سهام دار» موجب شد تا سودآوری شرکت ها بالا برود. رشد اقتصادی وجود داشت، ولی زیاد نپایید، زیرا علت اصلی رشد اقتصادی رونق بخش فناوری اطلاعات وارتباطات بود که خواه ناخواه روزی باید متوقف می شد. همچنین در اواخر دهه ی 1990 که حجم صادرات کاهش یافت عامل رشد اقتصادی بالا رفتن تقاضای داخلی بر اثر اعطای وام به مصرف کنندگان بود که مسلماً آن هم نمی توانست تا ابد ادامه یابد. دلمشغولی شرکت ها و سرمایه گذاران به قیمت سهام موجب رواج ذهنیتی حباب گونه شد که سطح قیمت ها را به قدری بالا برد که نه با درآمد شرکت ها تطبیق داشت و نه با سودآوری آنها وسهام داران را در مورد میزان ثروتشان دچار توهم کرد؛ توهمی که ناگهان با ترکیدن آن حباب از بین رفت. توجه به قیمت سهام برای کوتاه مدت و بی توجهی به چشم انداز از آینده موجب بروز رسوایی های مالی در شرکت های اِنران و وُرلدکام و همچنین در وال استریت شد که اعتماد سرمایه گذاران را از بین برد و اصلِ «ارزش برای سهام دار» را بی اعتبار کرد.
هم اکنون اعتمادی که در دهه ی 1990 به محاسن الگوی آمریکایی وجود داشت تا حدود زیادی از بین رفته وبی اطمینان زیادی به آینده وجود دارد. افزایش هزینه های دولتی و بالا رفتن هزینه های نظامی و بازسازی درعراق، به همراه کاهش مالیات ها ومیزان بهره شاید بتواند از بروز رکود اقتصادی جلوگیری کند و حتی قدری اقتصاد را تحرک ببخشد، اما کاهش حجم صادرات، بالا رفتن هزینه های دولتی وافزایش مصرف داخلی حجم عظیمی از بدی های بین المللی، دولتی و شخصی ایجاد کرده است که می تواند در کنار بالا رفتن میزان بیکاری وافزایش فقر مشکلاتی را در آینده برای آمریکا ایجاد کند.
اعتقاد راسخ به فردگرایی و نیروهای بازار از همان ابتدا از مشخصه های اصلی سرمایه داری آمریکایی بوده است، ولی رشد سرمایه داری درآمریکا نیزهمچون نقاط دیگر منجر به سازمان یافتگی جمعی نیروی کار، تمرکز یافتگی شرکت ها ونظارت های گسترده ی دولتی شد. البته سرمایه داری مدیریت شده در آمریکا با این نوع سرمایه داری دربریتانیا وسوئدتفاوت های مهمی داشت، از جمله محدوتر بودن سازمان یافتگی جمعی، جامعیت کم ترخدمات رفاهی دولت وقوی بودن قوانین ضدانحصار. ولی به هرحال آمریکا هم از این مرحله عبورکرد.
وضعیت کنونی سرمایه داری آمریکایی بیانگر تمایز تاریخی آن است، ولی صرفاً معلولِ ماهیت خاصِ این نوع سرمایه داری نیست، بلکه نتیجه ی تجدید محوریت بازار در جامعه ی آمریکا پس ازبحران دهه ی 1970 نیز هست. روند تجدید محوریت بازار در جامعه ی آمریکا درمقایسه با جوامع دیگر با مقاومت ها وموانع کمتری مواجه شد وموجب رشد قوی اقتصادی گردید، ولی درعین حال حبابی درست کرد که نهایتاً ترکید وباعث بروز مشکلات جدی اقتصادی و اجتماعی شد. البته اقتصاد آمریکا اخیراً سلامت خود را بازیافته است، ولی مطمئن به نظر نمی رسد و بعید نیست که موفقیت اقتصادی آمریکا دراواخر قرن بیستم گامی به سوی یک بحران در اوایل قرن بیست و یکم باشد.

سرمایه داری ژاپنی

سرمایه داری صنعتی در ژاپن ازهمان ابتدا مدیریت شده بود. دراواسط قرن نوزدهم ژاپن جامعه ای کاملاً تجاری و کارآفرین بود، ولی هنوزصنعتی نشده بود. پس ازانقلاب قرن نوزدهمِ ژاپن واستقرارمجدد امپراتوری، ساختن کشوری قدرتمند ومستقل که بتواند در مقابل امپراتوری های توسعه طلب غربی بایستد در دستور کاردولت قرارگرفت که بخشی از این برنامه سوق دادن آن کشور به سمت صنعتی شدن بود. فردگرایی ولیبرالیسم غرب برای برخی روشنفکران و سیاست گذاران ژاپن جذابیت داشت، ولی برای حاکمان جدید ژاپن که بوروکرات های ملی گرایی پرورش یافته ی آیین کنفوسیوسی از نوع ژاپنی آن بودند بیگانه بود.
یکی ازشناخته ترین راهکارهای دولت جدید برای صنعتی کردن ژاپن تأسیس بنگاه های دولتی نمونه بود، ولی این بنگاه ها همیشه موفق نبودند.
برخی ازاین بنگاه ها، نظیر یاواتا آیرن و استیل وُرکز، نقشی اساسی در روند صنعتی شدن ژاپن داشتند، ولی بقیه ی آنها دچار ضعف مدیریت وناکارآمد بودند. فرانک تیپتان مثال می آورد که کارخانه های پنبه ریسی دولتی به جای خریدتازه ترین دستگاه های نخ ریسی بخار با 10هزار دوک که کارگران نسبتاً غیرماهر نیز می توانستند با آنها کار کنند دستگاه های نخ ریسی آبی با 2000 دوک را وارد کردند. بنگاه های دولتی با چنان مشکلات عدیده ای مواجه شدند که در دهه ی 1880 دولت بنگاه هایی را که اهمیت نظامی نداشتند به بخش خصوصی واگذار کرد.
با وجود این، خصوصی سازی به معنای آغاز فعالیت شرکت های خصوصی مستقل در صنایع ژاپن نبود. یکی از مشخصه های متمایز صنعتی شدن ژاپن ظهور گروه های صنعتی عظیم موسوم به زایباتسو بود؛ از آن جمله چهار گروه اصلی به نام های میتسوبیشی، میتسویی، سومیتومو و یاسودا.
این گروه های صنعتی متعلق به خانواده هایی بودند که از طریق چند شرکتِ مادر آنها را کنترل می کردند. تمرکز شرکت ها اتفاقی بود که درتمامی جوامع صنعتی درحال رخ دادن بود، ولی در ژاپن شکل منحصر به فردی به خود گرفت، زیرا هر زایباتسو عملاً تمامی حوزه های صنعتی را پوشش می داد و بانک وشرکت تجاری متعلق به خود را برای عرضه ی محصولاتش به بازارداشت. زایباتسوها کاملاً به دولت وابسته بودند و نهایتاً خدمات استعماری مهمی برای دولت انجام دادند.
تشکیل بنگاه های صنعتیِ نمونه به هر حال کوچک ترین گامی بود که دولت در جهت ارتقای رشد اقتصادی برداشت. دولت موانع ومحدودیت هایی را که نظام فئودالی بر سر راهِ توسعه ی اقتصادی ایجاد کرده بود برچید و یک دولت ملی مدرن ساخت. ژاپن برای اولین بار به کشوری متحد ویکپارچه مبدل شد و دولت با پرداخت یارانه های هنگفت به صنایع راه آهن وکشتیرانی ارتباطات را متحول ساخت. دولت همچنین یارانه های هنگفتی به صنایع کشتی سازی پرداخت می کرد، چنان که در سال 1939 ژاپن بعد از بریتانیا بزرگ ترین تولید کننده ی کشتی بود. دولت همچنین به منظور پول رسانی به بخشهای سرمایه گذاری وتجارت نظامی بانکی بنا نهاد که ابتدا بر الگوی بانک های خصوصی آمریکایی استوار بود، ولی پس ازمدتی دست به تأسیس یک بانک مرکزی به شیوه ی اروپاییان زد و به منظور تأمین نیاز بخش های مختلف اقتصاد بانک های اختصاصی تأسیس کرد.
از همه ی این ها مهم تر این که دولت استقلال اقتصادی ژاپن را حفظ کرد. دولت ژاپن در بدوامر کارشناسان خارجی بسیاری را به خدمت گرفت، ولی خیلی زود نیروی های کارشناس داخلی را که در نهادهای آموزشی نوین پرورش یافته بودند جایگزین آنها کرد. سرمایه های خارجی نیز فقط زمانی اجازه ی ورود به کشور یافت که ژاپن به یک دولت مستقل قدرتمند تبدیل شده بود. در واقع هزینه ی اصلی مدرن شدن ژاپن را دهقانان ژاپنی پرداختند، چون دولت چنان مالیات سنگینی بر زمین بسته بود که در ابتدای مسیر پیشرفت تقریباً سه چهارم درآمدش را از محل اخذ همین مالیات ها کسب می کرد. ژاپن همچنین دست به کار تأسیس یک امپراتوری فرامرزی شد تا بازار و موادخام مورد نیاز خود را تضمین کند.
ژاپن تنها جامعه ی غیر غربی بود که توانست در قرن نوزدهم با موفقیت مسیرصنعتی شدن را طی کند. این کشور سرمایه داری مدیریت شده ی متمایزی ایجاد کرده بود که درآن دولت نقش هدایتگر را ایفا می کرد و تمرکز شرکت ها درقالب گروه های صنعتی ای بود که درتمامی بخش های اقتصاد فعالیت داشتند. یکی دیگر ازمشخصه های متمایز این نوع سرمایه داری ضعف سازمان یافتگی گروه های کارگری بود. البته در طول جنگ جهانی اول که صنایع رونق گرفتند و تقاضا برای نیروی کار شدیداً افزایش یافت کارگران تلاش های نسبتاً موفقیت آمیزی به منظور سازماندهی خود صورت دادند، ولی این تلاش ها با مخالفت شدیدکارفرمایان وسرکوب دولتی مواجه شد. خدمات رفاهی دولت نیز چندان گسترده نبود که یکی ازدلایل این مسئله آن بود که کارفرمایان ترجیح می دادند خود شرکت ها طرح هایی برای رفاه کارگران به اجرا بگذارند تا بدین وسیله آنها را وابسته سازند و از جنبش های کارگری دور نگاه دارند.
این مشخصه های متمایز درطول دوران پس ازجنگ که ماشین رشد اقتصادی ژاپن با تمام قوا به راه افتاد و اقتصاد این کشور را به دومین اقتصاد بزرگ دنیا مبدل ساخت گسترده ترهم شد. چامرز جانسن به این نکته اشاره می کند که شکست نظامی ژاپن عملاً توانایی دولت را برای هدایت اقتصاد بیش تر کرد، زیرا دست ارتش را از دخالت دراقتصاد کوتاه کرد وجلوی مانع تراشی های زایباتسوها راگرفت. زایباتسوها برچیده شدند، ولی پس از مدتی بازسازی شدند، زیرا شروع جنگ سرد باعث شد تشکیلات اشغالگر به رهبری آمریکا سیاست هایش را تغییر دهد.
میتسوبیشی، نظیر صنایع کروپِ آلمان، ازپشتوانه ای برای فاشیسم به پشتوانه ای برای مقابله باکمونیسم مبدل شد. نکته ی قابل توجه این که نهاد متولی بازسازی زایباتسوها وزارت صنایع وبازرگانی، یعنی کانون سیاست گذاری های صنعتی دولت، بود که از جایگاه خود به عنوان نهاد نظارت بر تجارت، پول و سرمایه گذاری برای توسعه ی صنایع فردای کشور استفاده می کرد.
زایباتسوهای بازسازی شده وگروه های صنعتی مشابه کارکردهای اقتصادی مهمی را از خود به نمایش گذاشتند. آنها به تدریج سایه ی خود را برکل صنایع افکندند ودر نتیجه بخش های مختلف صنعت را با یکدیگر هماهنگ ساختند، ولی درعین حال بایکدیگر وارد رقابت های شدید شدند که این رقابت ها موجب تقویت بهره وری و افزایش قدرت رقابت آنها در بازارهای بین المللی شد. این گروه ها می توانستند سیاست های دراز مدتی را برای تصاحب سهمی از بازار دنبال کنند، زیرا بازسازی آنها براساس مالکیت متقابل وتأمین مالی شان از سوی بانک ها آنها را از زیر فشارسهام داران برای بالابردن هرچه بیش ترسودِ سهام رهایی بخشیده بود. علاوه براین، شرایط فوق اجازه نمی داد که سرمایه گذاران خارجی یا شرکت های دیگر بتوانند آنها را تصاحب کنند. این نوع الگوی مالکیت موجب برقراری انسجام در درون شرکت می شد، زیرا شرکت های ژاپنی می توانستند به جای آن که دل نگران پرداخت هر چه بیش ترسود سهام به سهام داران باشند به وضعیت کارکنان خود برسند.
در طول سال های اول اشغال، اتحادیه های کارگری به سرعت سازمان یافتند واین مسئله خط بطلانی است بر ادعای آن کسانی که ضعف اتحادیه هایی کارگری در ژاپن رامعلول شرایط فرهنگی آن کشوردانسته اند.
در ژانویه ی سال 1946 اتحادیه ها نزدیک به 900 هزار عضو داشتند که این تعداد تا ماه ژوئن 1949 به بیش از 6/5 میلیون نفر رسید، درحالی که قبل از جنگ این رقم در بالاترین سطح خود در سال 1936 فقط 421 هزار نفر بود. تشکیلات اشغالگر ابتدا این اتحادیه ها را به عنوان نهادهای «دموکراتیک» تشویق می کرد، ولی با تغییر سیاست ها از مبارزه با فاشیسم به مبارزه با کمونیسم رشد سریع اتحادیه ها مخالفت شدیدکارفرمایان وسرکوب های دولتی را برانگیخت. با وجود این، سیاست کارفرمایان خیلی زود از نابودی اتحادیه های کارگری به جایگزینی آنها با «اتحادیه های شرکتیِ» حرف شنوترتغییرکرد. درجریان واقعه ی موسوم به «نبرد نیسان» در سال 1953 شرکت نیسان به پشتگرمی انجمن کارفرمایان ژاپن و با کمک های مالی بانک ها اتحادیه ی کارگری موجود را تحریک به اعتصاب کرد، سپس اعضای آن را به کارخانه راه نداد واتحادیه ای شرکتی ایجاد کرد وآنهایی را که به این اتحادیه پیوستند سرکارهایشان برگرداند. ازآن پس بود که تشکیل اتحادیه های شرکتی سنت شد.
انسجام بالای کارکنان شرکت ها چنان توانی به شرکت های ژاپنی بخشید که توانستند در رقابت با شرکت های غربی پیروز میدان باشند. تأمین امنیت شغلی مادام العمر، افزایش دستمزد بر اساس ارشدیت و طول خدمت، ارائه ی خدمات رفاهی و دراغلب موارد تأمین مسکن ازجمله اقدامات شرکت ها برای کارکنانشان بود. درعوض کارکنان نیز مجبور به کار سخت وطولانی بودند و می بایست در صورت لزوم از تعطیلات آخر هفته و تعطیلات دیگر خود می گذشتند. ازدیگر سازوکارهای انسجام ویکپارچه سازی می توان به نبودِ تمایز بین رده های بالا و پایین در درون شرکت، استفاده از لباس متحدالشکل وتعامل اجتماعی کارگران ومدیران در محل کار وتفریح اشاره کرد، ضمن این که تفاوت درآمدها نیز درشرکت های ژاپنی بسیارکمتر ازشرکت های غربی بوده است.
البته انسجام به نفع یک عده و به ضررعده ای دیگر تمام شد. کارگران قراردادی، کارگران پاره وقت و کارگران زن که معمولاً جزو همین دوگروه بودند از مزایای استخدام مادام العمر وتمامی امتیازاتی که با آن همراه بود بهره ای نمی بردند. این امر همچنین در مورد شرکت های کوچکی صدق می کرد که طرف قراردادهای دست دوم شرکت های بزرگ بودند والبته در مقایسه با جوامع صنعتی غربی حجم بیش تری از کارهای آن شرکت ها را انجام می دادند. این شرکت های کوچک حکم فنرهایی را داشتند که شرکت های بزرگ را به نرمی از دست اندازهای اقتصادی عبور می دادند، زیرا شرکت اصلی به کمک این شرکت های کوچک می توانست به مقتضای شرایط نیروی کار خود را کم وزیاد کند. بنابراین بین متن وحاشیه، یعنی بین کارکنان دائمی وکارکنان قابل حذف، شکاف عمیقی وجود داشت.
نظام رفاهِ ژاپن متشکل بود از یک رشته پیوندهای اساسی در یک ساختارِ نهادیِ بسیار منسجم. خدمات رفاهی دولت بسیار ناچیز بود که این مسئله باعث وابستگی شدید کارگران به طرح های رفاهی شرکت ها وحرف شنوی هرچه بیشترشان می شد، ولی در عین حال آنها را تشویق می کرد که پول هایشان را برای «روزمبادا» پس انداز کنند. پس اندازهای شخصی مشمول طرح پس اندازهای پستی می شد که زیر نظر وزارت صنایع و بازرگانی بود واین وزارتخانه می توانست وجوه آن را درصنایع مورد نظرش سرمایه گذاری کند.
با این تفاصیل می توان گفت که ژاپن دارای نوعی سرمایه داری بسیار موفق است که ماهیت آن با گونه های دیگری که قبلاً بررسی کردیم کاملاً فرق می کند. دولت ِرفاه بخش لاینفکی ازسرمایه داری سوئدی بوده، در حالی که درالگوی ژاپنی اصل بر نبودِ دولت رفاه بوده است. درالگوی ژاپنی نقش هدایتگردولت کاملاً خاص ومتمایز بوده وهمین مسئله حتی برخی صاحب نظران را برآن داشته تا ازدولت های غربی بخواهند سیاست های صنعتی مشابهی اتخاذ کنند. الگوهای مالکیت شرکت ها و پول رسانی بانک ها در سرمایه داری ژاپنی با الگوی بورس محورِ بریتانیا و ایالات متحد کاملاً متفاوت است. سلطه ی شرکت ها بر کارگران در ژاپن حتی ازایالات متحد بیش تر است، زیرا اتحادیه های کارگری در ایالات متحد مبارزه طلب تر هستند. رفاه شرکتی نیز در ژاپن بسیار گسترده تر بوده است به حدی که رونالد دور سرمایه داری ژاپنی را «سرمایه داری رفاهی» (به یکی از چندین و چند معنی این اصطلاح) نامیده است.
اما سرمایه داری ژاپنی نیز همچون سایر نظام های سرمایه داریِ مدیریت شده دراواخر دهه ی 1960 و در طول دهه ی 1970 دچارمشکلات عدیده ای شد، و ژاپن برای گشودن درهای اقتصاد خود به روی تجارت آزاد زیر فشارهای خارجی سنگین و مداوم قرار گرفت. این فشارها در واقع پس از آن شروع شد که تجدید روابط بین ایالات متحد وچین دراوایل دهه ی 1970 باعث شد آمریکا نظرش را نسبت به ژاپن تغییر دهد ودیگر ژاپن را نه به دید سدی محکم در برابر نظام های کمونیستی آسیای شرقی، بلکه به چشم رقیبی صنعتی بنگرد که به شکلی نظام مند از رویه های تجاری ناسالم استفاده می کند. ژاپن البته راه هایی برای جایگزین کردن موانع تعرفه ای با موانع غیرتعرفه ای یافت، مثلاً ادعا کرد که دوچرخه های مارک رالی مشکل ایمنی دارد، ولی به هرحال محدودیت واردات کالا وسرمایه را به تدریج برداشت. ابزارهای نظارتی وزارت صنایع و بازرگانی برچیده شد و این نهاد مجبور شد برای ایفای نقش نظارتی خود هر چه بیشتر به صدور«بخش نامه های اداری» روی آورد و برای این کار ازشبکه ی گسترده ی بوروکرات های بازنشسته اش که شغل دومی درصنایع یافته بودند یاری می گرفت.
با همه ی این ها این طور نبود که ژاپن برای رفع مشکلات دهه ی 1970 نهادهایش را برچیند واصول نولیبرالی را دربست بپذیرد. ژاپن رشد اقتصادی و قدرت رقابت خود در بازارهای بین المللی را با صدور سرمایه ای که از رهگذر رشد اقتصادی انباشته بود و انجام اقداماتی به منظور بهره گیری از نیروی کار ارزان تر درخارج کشور، به ویژه جنوب شرقی آسیا و همچنین اروپا، آمریکا واسترالیا، حفظ کرد. وزارت صنایع وبازرگانی تلاش جدیدی را برای توسعه ی صنایع دانش بنیادِ آینده آغاز کرد و خیلی زود ژاپن به پیشرفته ترین تولید کننده ی ریزپردازنده در جهان تبدیل شد. قدرت رقابت صنایع ژاپنی به قدری بود که ایالات متحد درطول دهه ی 1980 همچنان کسری تجاری عظیمی با این کشورداشت، هرچند سرمایه گذاری های ژاپن دربخش اوراق قرضه ی آمریکا موجب می شد که بخشی ازدرآمدهای ژاپن دوباره به ایالات متحد بازگردد واین کسری را جبران کند.
ولی این وضعیت درابتدای دهه ی 1990 عوض شد. قیمت سهام وزمین به قدری بالا رفته بودکه حفظ آن مقدور نبود ونهایتاً حباب قیمت ها ترکید. درپی سقوط بورس سهام اقتصادی ژاپن دچار رکود شد و میزان بیکاری بیش ازپیش افزایش یافت. ژاپن وارد یک دورِ باطل ضدتورمی شد. همزمان با افزایش میزان بیکاری وعدم اطمینان به آینده مردم بیش ازگذشته به پس انداز روی آوردند، تقاضا برای کالاهای مصرفی کاهش یافت ومیزان رشد بیش ازپیش تنزل کرد. البته مشکل اصلی بازارهای صادراتی نبودند، زیرا بسیاری از شرکت های ژاپنی هنوز عملکرد موفقی دراین حوزه داشتند، بلکه مشکلِ اصلی بازارداخلی بود. دولت ژاپن سعی کرده است با افزایش هزینه های دولتی و پایین آوردن نرخ بهره این مشکل را حل کند، ولی راه اندازی مجدد ماشین رشد کار دشواری برای آن بوده است.
نهادهایی که موجب رشد اقتصادی ژاپن شده بودند رفته رفته آماج انتقاد قرار گرفتند. از دیدمنتقدان استخدام مادام العمر نوعی «عدم انعطاف» بود که در فعل وانفعال آزادانه ی بازارکار اخلال ایجاد می کرد و نمی گذاشت شرکت ها نیروی کار خود را تعدیل کنند. به مالکیت متقابل درگروه های صنعتی این ایراد را می گرفتند که موجب حمایت ازشرکت های غیرسودآور می شود واز ورود جریان حیاتی سرمایه ی خارجی به شرکت ها جلوگیری می کند. به بانک ها هم ایراد می گرفتند که به دلیل داشتن روابط تنگاتنگ با گروه های صنعتی نمی توانند ازتأمین مالی شرکت های غیرسودآورخودداری کنند. اتفاقاً بسیاری ازبانک ها خودشان به دلیل وام های هنگفتی که به سفته بازان ورشکسته وشرکت های ناموفق داده بودند دچار مشکلات جدی بودند. رشدمتزلزل اقتصادی وافشای روابط فاسد بین شرکت ها، بانک ها، احزاب سیاسی و بوروکرات ها همگی دست به دست هم داد و پایه های «دولت توسعه» را تضغیف کرد. ازدرون و بیرون ژاپن براین کشور فشار می آمد تا خود را با الگوی بازار مطابقت دهد، زیرا ادعا می شد که فشار جهانی سازی به هرحال چنین رویه ای را ناگزیر خواهد ساخت.
بنابراین فشارهای فزاینده ای به ژاپن وارد شده است تا تحرک بیشتری به سرمایه ببخشد ونظارت های دولتی بر بازارهای مالی را حذف کند. ورود جریان سرمایه های خارجی به داخل ژاپن آغاز شده و رقبای خارجی برخی از شرکت های بیمار ژاپنی را خریده اند که نمونه ی آن اقدام شرکت رنوی فرانسه برای تصاحب و بهینه سازی شرکت ناموفق نیسان است، حذف نظارت های دولتی بر نظام بانکی وفایناس درسال 1996، موسوم به «انفجار بزرگ»، آزادی بیشتری به جریان سرمایه های داخلی داد وفعالیت شرکت های مالی خارجی را در ژاپن تسهیل کرد. به دنبال آن موجی از ورشکستگی وبهینه سازی به راه افتاد، زیرا نهادهای ضعیف ازحمایت های سابق محروم شده بودند. البته اصطلاح «انفجار بزرگ» در واقع سرپوشی بر روند اجرایی کند ونیم بندی بود که به هیچ وجه با «انفجار بزرگ» در لندن شباهتی نداشت. هم اکنون این باور رایج وجود دارد که ژاپن باید خود را وفق دهد، ولی معنایش آن نیست که باید خود را کاملاً همنوا سازد.
آیا ژاپن می تواند نهادهای اقتصادی اش را حفظ کند؟ رونالددور دربررسی های اخیر خود درباره ی این موضوعات به ثبت یک روند تحول تدریجی پرداخته که مشتمل است برتجدید نظر مهم ترین انجمن کارفرمایی ژاپن دراستخدام مادام العمر، اصلاح قوانین به منظور تقویت قدرت سهام داران، حرکت به سمت استقرار نظام های پرداختِ متناسب با عملکرد وحذف برخی نظارت های دولتی وآزادسازی. با وجود این، وی مکرراً به سطحی بودن این تغییرات، مخالفت و مقاومت در برابرآنها و ایستایی نظامی که قسمت های مختلف آن به یکدیگر گره خورده اند اشاره می کند.
با وجود این، ثبات ژاپن چه از لحاظ سیاسی و چه اقتصادی واقعاً خیره کننده است. در اوایل دهه ی 1990 به نظر می رسید که سیطره ی طولانی حزب لیبرال دموکرات برعرصه ی سیاست ژاپن رو به ضعف نهاده وگزینه ی سیاسی جدیدی در حال سربرآوردن است، ولی مهمترین حزب مخالف، یعنی حزب سوسیالیست ژاپن، با حزب حاکم ائتلاف کرد و از آن زمان تاکنون قدرت را در دست داشته است. هر چند ژاپن میزان رشد بهت آورسال های قبل را ندارد و بی شک در طول دهه ی 1990 مصائب اقتصادی فراوانی را از سرگذرانده است که مهمترین آنها افزایش میزان بیکاری بود، میزان کنونی بیکاری در ژاپن عملاً از متوسط میزان بیکاری در سایرکشورهای عضو سازمان توسعه وهمکاری های اقتصادی بسیار کمتر است. دومین اقتصاد بزرگ جهان همچنان سرپا ایستاده و هنوز به سرازیری رکود نیفتاده است. البته اگرکشوری رشد اقتصادی بسیار سریع و سطح زندگی بالایی به خود دیده باشد، رکود اقتصادی شاید آن قدر هم بد نباشد! شاید این ثبات از نهادهای اقتصادی ژاپن حفاظت کند.
علاوه براین، شاید از شدت فشارهایی که در جهت بازار محورکردن جامعه ی ژاپن وارد می شود نیز کاسته شود. سرمایه داریِ مبتنی بر سهامداری، البته در کسوت آمریکایی اش، در دهه ی 1990 بسیار موفق بود، ولی چنان که قبلاً اشاره کردیم این نوع سرمایه داری پس از رسوایی های مالی انران و ورلدکام اکنون آن اعتبار سابق را تا حدی از دست داده است، ضمن این که پس ازترکیدن حباب قیمت ها در اواخر دهه ی 1990 اقتصاد آمریکا متزلزل به نظر می رسد. آنهایی که در مقابل آزادسازی اقتصاد ژاپن مقاومت می کنند هم اینک دلایل خوبی برای رد استدلال کسانی دارند که خواهان گام برداشتن ژاپن در مسیر اقتصاد لیبرالی هستند.

همگرایی؟

دراین مقاله شکل گرفتن سه نظام ملی سرمایه داریِ مدیریت شده را بررسی کردیم که هریک سازمان ها و نهادهای خاصِ خودرا داشت. در هرسه نظام، صنعتی شدن به روش سرمایه داری موجب سازمان یافتگی طبقات وتعارض طبقاتی شد ودولت را بر آن داشت تا مشکلات جامعه ی سرمایه داری را مدیریت کند. همچنین هر یک از آنها «سرمایه داری رفاهی» خاصِ خود را ایجاد کرد، اگر چه اصطلاح درهر جامعه معنای متفاوتی داشت.
هر یک از این جوامع ظاهراً مسائل مربوط به سرمایه داری را به شیوه ی خود حل کرده بود، ولی همه ی آنها با شروع دهه ی 1970 با مشکلات فزاینده ای مواجه شدندکه تا حدودی به تحولات اقتصاد جهانی مربوط می شدوتا حدودی به مشکلاتی که نهادهای خاصِ هر یک ایجاد کرده بود. تمامی آنها زیر فشار قرار گرفتند تا رویه های سرمایه داریِ مدیریت شده را کنار بگذارند واصلاحاتی درنظام های اقتصادی خود انجام دهند که آزادی بیشتری به نیروهای بازار ببخشد.
آیا روند فوق ازاختلافات موجود بین نظام های ملی کاسته است؟ آیا هم اینک به جای نظام های سرمایه داری فقط یک نظام سرمایه داری فراگیر وجود دارد؟ شواهد فراوانی هست که نشان می دهد نظام های ملی همچنان تمایز خود را حفظ کرده اند، ضمن این که گام نهادن هر سه ی آنها درمسیری مشابه به معنای همگرایی یا نزدیک ترشدنشان به یکدیگر نیست. وقتی سه نفر که درفاصله ی یک متری همدیگر ایستاده اند هرکدام یک متر به طرف راست حرکت کند باز هم به یکدیگر یک کمتر فاصله خواهند داشت!
باید دربرابر این تفکرکه همگرایی ناگزیر است مقاومت کرد، آن هم نه فقط به این دلیل که چنین تفکری درست نیست، بلکه به این سبب که ما را از حق انتخاب محروم می کند. دردنیایی که گزینه های کارآمد دیگری درمقابل سرمایه داری نداریم ناگزیر بایدگزینه هایمان را از درون نظام سرمایه داری انتخاب کنیم. البته منظورمان این نیست که هرکسی می تواند هرنظام سرمایه داری ای را که بخواهد انتخاب کند، زیرا نهادهای موجود دریک جامعه حق انتخاب آزاد را محدود می کند، ولی به هرحال هر جامعه می تواند سرمایه داری خاص خود را در مسیری که صلاح می داند پیش ببرد. این استدلال که غلبیه ی نیروهای بازار بر عرصه ی سیاستِ جوامع سرمایه داری روندی ناگزیر و روزافزون است استدلال محکمی نیست، زیرا بررسی مقایسه ای نظام های سرمایه داری مختلف نشان می دهد که ساختارهای سازمانی ونهادیِ کاملاً متفاوت روند تجدید محوریت بازار را تاب آورده اند وبا سازوکارهای کارآمد بازارکاملاً سازگار هستند.
منبع مقاله: فالچر، جیمز، (1387)، سرمایه داری، ترجمه مصطفی امیری، تهران: نشر ماهی، چاپ اول.

/م

 

 

0
نظر

سرمایه داری از کجا آمد؟

نويسنده : حسین رضایی

سرمایه داری از کجا آمد؟

سرمایه داری از کجا آمد؟



 

نویسنده: جیمز فالچر
مترجم: مصطفی امیری




 

سرمایه داری ابتدا در بریتانیا توفیق یافت. بنابراین نامعقول نیست اگر سؤال کنیم چه عواملی بریتانیا را به زمین حاصلخیزی برای رشد سرمایه داری مبدل ساخت، کما این که برخی نویسندگان در تبیین خاستگاه سرمایه داری فقط به پاسخ همین سؤال بسنده می کنند. اِلن میکسینز وود در کتاب اخیرش مبدأ سرمایه داری را بخش کشاورزی انگلستان، و ناشی از روابط زمین داران، مستأجران و دهقانان میداند، که شاید قدری عجیب باشد. در بخشِ اول این فصل سعی می کنیم با تکیه بر رویکرد میکسینز وود استدلال مشابهی برای تبیین خاستگاه سرمایه داری ارائه دهیم. ولی آیا همین مقدار کافی است؟ مسلماً خیر. در بخش دوم این مسئله را خواهیم شکافت که نهایتاً باید سرمایه داری را پدیده ای اروپایی دانست. درتشریح خاستگاه سرمایه داری مسئله این نیست که چرا سرمایه داری در بریتانیا گسترش یافت، بلکه بیشتر این است که چرا در اروپا سربرآورد.

چرا بریتانیا؟

بریتانیا در قرن نوزدهم اولین جامعه ی صنعتی جهان بود، ولی آنچه امکان صنعتی شدنِ بریتانیا را فراهم آورد توفیق سرمایه داری در قرن هجدهم بود. گسترش روابط بازار و رشد مصرف موجب شد سطح تقاضا به قدری افزایش یابد که سرمایه گذاری دربخش تولید صنعتی به صرفه شود. نیاز به پول برای خریدکالا مردم را وداشت تا به رغم کسالت آور بودن کار صنعتی و اسفبار بودن وضعیت کارخانه ها به کار دربخش صنعت روی آورند.
صاحبان سرمایه توانستند با کنترل نیروی کار از طریق تمرکز کارگران در کارخانه ها، استفاده از ماشین آلات و شیوه های نوین سازماندهی نیروی کارسطح بهره وری را افزایش دهند.
روابط بین کارفرمایان وکارگران در قرن هجدهم دارای نشانه های روشنی از روابط سرمایه داری است. تعارض میان اتحادیه های کارگری و صاحبان صنایع را عموماً از مشخصه های قرن نوزدهم می شناسند، ولی در واقع تضاد سازمان یافته ی منافع بین کارگران و سرمایه داران به قرن هجدهم بر می گشت. در قرن هجدهم اکثرکارگران ماهر در برهه ای خاص تحت لوای«ائتلاف هایی» سازمان یافتند که سَلَف اتحادیه های کارگری بودند.
علت این امر نیز چندان پیچیده نبود، زیرا ایجاد تشکل تنها راه مقابله با تلاش کارفرمایانِ سرمایه دار برای کاستن از ارزش نیروی کار با پرداخت دستمزدهای پایین تر یا استخدام کارگرانی با مهارت کم تر بود.
پشم ریسانِ صنعت پوشاک در جنوب غربی بریتانیا از جمله اولین کارگرانی بودند که بدین طریق سازمان یافتند. در سال 1700 پشم ریسانِ تیورتن یک «انجمن دوستی» تشکیل دادند که سعی داشت حداقلِ دستمزدها را تعیین و از استخدام کارگران غیر عضو درکارخانه های پشم ریسی جلوگیری کند. آنها با کارفرمایانی که قصد وارد کردن پشمِ ریسیده از ایرلند (نمونه ای از استراتژی آشنای بهره جویی از نیروی کار ارزان تر خارجی ) را داشتند درگیر شدند واین درگیری ها به خشونت گرایید. آنها پشم های وارد شده از ایرلند را آتش زدند، به خانه ی کارفرمایان حمله کردند و مبادرت به تخریب اموال کردند که این اقدامات به درگیری شدید آنان با پلیس محلی انجامید.
علاوه بر این، قرن هجدهم بود که تفکر خاصِ سرمایه داری مبنی بر بنیان اقتصادی جامعه اولین بار مطرح شد. آدام اسمیت به وضوح مزایای تقسیم کار، رقابت، عملکرد آزادانه بازار وتولید به قصدکسب سود را تشریح کرد. متفکران بزرگ این عصر در واقع سعی داشتند سازوکارها و اصول اقتصاد سرمایه داری را که در شرف فراگیر شدن بود توضیح دهند.
درقرن نوزدهم کارل مارکس آرا و نظرات آنها را نقد کرد، ولی همان آرا و نظرات را با صیغه ی ایدئولوژیکِ نسبتاً متفاوتی درتحلیل خود از دینامیسم سرمایه داری گنجاند.
چرا تولید سرمایه دارانه در بریتانیای قرن هجدهم این چنین گسترش یافت؟ یکی از دلایل احتمالی این امر رشد سرمایه داری تجاری در قرن هفدهم است. چنان که در فصل اول خواندیم سرمایه داری تجاری، که نماد آن کمپانی هند شرقی بود، در قرن هفدهم به شدت توسعه یافت. زمانی که سرمایه در حیطیه ی این نوع فعالیت و فعالیت های تجاری دیگر انباشته شد صاحبانِ سرمایه توانستند آن را در بخش تولید سرمایه گذاری کنند. علاوه بر این، تجارت بین المللی شرایط رشد بازارهای جهانی برای کالاهای تولیدی صنایعِ مبتنی بر سرمایه داری را فراهم ساخت، چنان که در قرن نوزدهم مثلاً صنعت نخ ریسی لنکاشر برای فروش محصولات خود عمدتاً به بزار هند متکی بود. سرمایه داری تجاری همچنین راه های نوینی برای تجارت وسرمایه گذاری در بخش سهام شرکت ها ایجاد کرد.
با وجود این، سرمایه داری تجاری آن قدرها هم که ممکن است توضیحات فوق به ذهن القا کند موجب گسترش تولید سرمایه دارانه نشد. در واقع نیروی محرکه ی رشدِ تولید در قرن هجدهم تقاضای داخلی بود نه تقاضای خارجی، علاوه بر این، چنان که در فصل اول خواندیم، سامان دهندگان فعالیت های تجاری بین المللی به هیچ وجه دلمشغولیِ کاهش هزینه های تولید را نداشتند، بلکه بیشتر در پی کسب سود از محل اختلاف شدید قیمت خرید کالا درشرق و قیمت فروش آن در اروپا بودند. در واقع آنها بیشتر به دستکاری در بازارها علاقه داشتند تا سازماندهی نیروی کار، و تازه اگر هم تصمیم می گرفتند سرمایه ی خود را در فعالیت های دیگری سرمایه گذاری کنند به احتمال بیش تر آن را با بهره های کلان به دولت ها قرض می دادند، به ویژه به فرمانروایانی که در پی تأمین هزینه ی جنگ های مکررشان بودند.
بنابراین منشأ تولید سرمایه دارانه در بریتانیا را باید بیشتر در رشد تولید، مصرف و بازارها در انگلستان قرن شانزدهم جست و جو کرد تا سرمایه داری تجاری. اتفاقاً ظهور بنگاه های تجاری عظیم، مثلاً در بخش معادن زغال سنگ، برخی را به این باور کشانده است که جرقه ی انقلاب صنعتی در قرن شانزدهم زده شد، اما باید دانست که بخش اعظمِ تولید در این عصرمقیاس بسیار کوچکی داشت و درسطح کارگاه یا خانوار صورت می گرفت که از معنای امروزی تولید صنعتی بسیار دور بود. با این حال تولید پوشاک و کالاهای روزمره ی مورد نیاز خانوارها، نظیر دگمه، روبان، سنجاق، میخ، نمک، نشاسته، صابون، چپق، چاقو، ابزار کار، قفل، کتری، قابلمه، کاشی و آجر رشد قابل ملاحظه ای داشت. کارِ مزدی رایج و رایج تر می شد و بیش از نیمی از خانوارها در انگلستانِ قرن شانزدهم حداقل در برخی امور متکی به کارِ مزدی بودند. این امر به معنای آن بود که مردم هر چه بیشتر پول خرید چنین کالاهایی را به دست می آوردند و روابط بازار اهمیت بشتری در زندگی روزانه شان پیدا می کرد. در این مقطع نوعی بازار ملی براساس فعالیت تجارِ لندن شکل گرفته بود که منحصر به اروپا بود.
رشد نیروی کار مزدبگیر نخستین نشانه های سازمان یافتن طبقات اجتماعی را نیز با خود به همراه داشت. در قرن هجدهم کارگران ماهر در ابعادی وسیع در«ائتلاف ها» سازمان یافتند. ولی در واقع منشأ سازمان های کارگری را باید قبل از این دوران جست و جو کرد.
«انجمن های کارگران مزدوَر»(1) در بریتانیای قرن شانزدهم کاملاً جا افتاده بودند و منشأ آنها به قرن چهاردهم باز می گشت. کارگران مزدوَر یا همان «روزمزد» برای مدت کوتاهی به استخدام یک استادکار در می آمدند. آنها سطح مهارت متفاوتی داشتند، ولی عموماً کارگران ماهری بودند که دوره ی شاگردی را گذرانده ولی هنوز مهارت وتجربه ی کافی را برای استادکار شدن کسب نکرده بودند. استادکاران روزبه روز بیش تر سعی می کردند با ممانعت از استادکار شدنِ این کارگران و حذفشان از سازمان های صنفی که بر حِرَف نظارت داشتند آنها را درسطح نیروی کار ارزان نگاه دارند. کارگران مزدوَر و نیز به منظور دفاع از حقوق خود و چانه زنی جمعی برای بهبود دستمزدها وشرایط کار در مقابل این فشارها تشکیل یافتند. البته فعالیت های جمعی انجمن های کارگران مزدوَر هنوز حال و هوای قرون وسطایی داشت، ولی آنها از حربه های کاملاً مدرن نیز سود می جستند. در سال 1424 درکاونتری کارگران مزدوَرِ صنعت پوشاک با هدف افزایش دستمزد دست به اعتصاب زدند و مقامات شهر برای حل و فصل موضوع مجبور به دخالت شدند. بنابراین حتی در آن زمان نیز صنعتگران درحال تقسیم شدن به دو طبقه ی کارگمار(2) و کارگر بودند که با یکدیگر تعارض داشتند.
دراین مرحله در بخش عمده ای از تولیدی که به دست صنعتگران صورت می گرفت سرمایه ی اندکی دخیل بود، ولی در برخی اصناف، به ویژه صنعت پوشاک، شکل جدیدی از تولید موسوم به «نظام تولید غیر متمرکز»(3) در حال شکل گیری بود. در بخش پوشاک تجار ابتدا با سرمایه ی خود پشم می خریدند و به نخ ریسان وبافندگان می دادند و بعد پارچه را از آنها می گرفتند و برای انجام کارهای نهایی میان صنعتگران دیگر توزیع می کردند و نهایتاً کالای تولید شده را می فروختند. گر چه این نظام را تجارسازمان می دادند، این تجارنسبت به آنهایی که درعرصه ی تجارت بین المللی فعالیت داشتند به فرایند تولیدخیلی نزدیک تر و در واقع عموماً خودشان صنتعگر بودند.
شکل گرفتنِ نظام تولید غیرمتمرکز قدم مهمی درمسیر گسترش تولید سرمایه دارانه بود. البته این نظام به معنای واقعیِ کلمه تولیدِ مبتنی بر سرمایه داری نبود، زیرا صاحبان سرمایه مالک مواد خام و محصول نهایی بودند، ولی کل وسایل تولید را در مالکیتِ خود نداشتند. مثلاً بافندگان معمولاً در خانه وبا دستگاه بافندگی خودکار می کردند. تولید بین واحدهای کوچک پرتعداد توزیع شده بود و تجار کنترلی بر فرایند تولید و نظارت مستقیمی برکارگران نداشتند. با وجود این، در اَشکال پیشرفته تر این نظام امکان داشت بافندگان دستگاه های بافندگی شان را ازکارفرمایان سرمایه دار اجاره یا محلی را برای کار درکارگاه های متعلق به کارفرمایان کرایه کنند که در این صورت نظارت بیش تری بر کار آنها اعمال می شد. نظام تولید غیرمتمرکز به تدریج به کارخانه های امروزی مبدل شد، هر چند درکنار کارخانه ها به بقای خود ادامه داد و درصنعت نساجی هنوز هم این نظام وجود دارد، زیرا دراین صنعت کارنهایی هنوز عمدتاً به کارگران خانگی واگذار می شود.
بنابراین می توان گفت که ریشه های تولید سرمایه دارانه به مدت ها قبل، یعنی قرن شانزدهم وحتی قبل تر از آن، بر می گردد. ولی جامعه ی بریتانیا چه خصوصیتی داشت که گرایش به سمت سرمایه داری زودتر از هرجای دیگری در آن بروز کرد؟ شکی نیست که تحول روابط اجتماعی در روستاها را می توان علت این امر دانست.
در نظام فئودالی اربابان فئودال از دسترنج یا وجوهات رعایای وابسته به زمین ارتزاق می کردند، ولی درقرن پانزدهم روابط بازارداشت جایگزین روابط فئودالی می شد. اربابان داشتند به زمین دارانی مبدل می شدند که ازمحل دریافت اجاره بها از کشاورزانِ اجاره دار امرار معاش می کردند وکشاورزان نیز برای به دست آوردن زمین های اجاره ای در بازار مشغول رقابت با یکدیگر بودند. استفاده از نیروی کارمزدبگیر بر روی زمین روز به روز رواج بیشتری می یافت وخود زمین هم داشت به نوعی داراییِ قابل خرید و فروش تبدیل می شد.
جنبش حصارکشی که در اواخرقرن پانزدهم شروع شد و به طور جسته گریخته تا قرن نوزدهم ادامه یافت نماد این نوع تحولات درمالکیت زمین بود. مالکان با حصارکشیِ زمین گاه زمین های مشاع را نیز که در دسترس همگان قرار داشتن به ملک خصوصی تبدیل می کردند و مردمی را که جهت امرار معاش متکی به حق خود برای استفاده از زمین های مشاع بودند از این زمین ها بیرون می راندند. گاه حصارکشی صرفاً تکه زمین هایی را که از قدیم پراکنده بودند و افراد مشخصی بر آنها مالکیت داشتند به یک قطعه ی واحد مبدل می ساخت که مدیریت آن آسان تر بود. نتیجه ی حصارکشی تقسیم زمین به بلوک های متمایزی بود که افراد مشخصی بر آنها مالکیت داشتند. بدین ترتیب حصارکشی الگوهای پیچیده ی قرون وسطاییِ استفاده از زمین را متحول ساخت و زمین را به دارایی قابل معامله در بازار تبدیل کرد.
کشاورزیِ بازار محور نیز از چند جهت سهم بسزایی در گسترش داشت.
تولید سرمایه دارانه رقابت بین کشاورزان منجر به ابداع شیوه های نوین و بالا رفتن سطح بهره وری شد که آنها را قادر می ساخت غذای جمعیت رو به رشد غیر کشاورز را تولید کنند. حال کشاورزانی که محصولات خود را به بازارها عرضه کردند و کارگران مزدبگیرشان برای خریدن کالاهای مصرفی پول داشتند. افزایش کارآییِ بخش کشاورزی موجب شد تا نیروی کار به سمت اشتغال در بخش تولید کالاهای مصرفی هدایت شود، که اتفاقاً تولیدشان در مناطق روستایی که هر روز مراکز تولید جدیدی در آنها سر بر می آورد رو به رشد بود.
اما چرا روابط بازار جایگزین روابط فئودالی شد؟ به عقیده ی بسیاری از صاحب نظران یکی از دلایل زوال روابط فئودالی شیوع بیماری طاعون سیاه در اروپا بود. در انگلستانِ قرن پانزدهم اربابان فئودال عمدتاً به سبب پیامدهای این بیماریی توانِ اعمال حقوق خود و کنترل جا به جایی رعایا را نداشتند. طاعون سیاه در اواسط قرن چهاردهم جان نزدیک به یک سوم جمعیت را گرفته بود و درنتیجه نیروی کار بخشِ کشاورزی که حال کم شمارتر شده بود می توانست در مقابل تلاش اربابان برای اِعمال حقوقشان مقاومت کند. ازآنجایی که نیروی کارکمیاب شده بود رعایا می توانستند از دست اربابان ستمگر خود بگریزند و درجای دیگری مشغول به کار شوند، ولی نباید از یاد برد که اولاً طاعون سیاه کلِ اروپا را درنوردید و درثانی پیامدهای آن در همه جا یکسان نبود و لذا نمی توان آن را دلیل اصلی اضمحلال زود هنگام نظام فئودالی در بریتانیا درمقایسه با مناطق دیگر دانست.
پس دلیل چه بود؟ مسلماً دلیل این امر را باید در سست بودن پایه های نظام فئودالی در بریتانیا درمقایسه با نقاط دیگر جُست. در جوامع فئودال قدرت قضایی ونظامی دردست اربابان محلی بود و آنها از قدرتی که به واسطه ی عدم تمرکز حقوق واختیارات در دست داشتند برای انقیاد و بهره کشی از رعیت استفاده می کردند. این درحالی است که انگلستان از زمان استیلای نورمان ها بر آن درسال 1066 دارای یک نظام سلطنتی نسبتاً متحد، منظم و منسجم بود. انگلستانِ قرن شانزدهم تحت حکومت تئودورها به متحدترین و متمرکزترین دولت اروپایی مبدل شده و نسبت به دولت های دیگر دارای نظام فئودالیِ کم رنگ تری بود. بنابراین طبقه ی حاکم درانگلستان کم تر از همتایانش در اروپا می توانست از قدرت نظامی محلی برای بهره کشی از رعیت استفاده کند و بیش تر به سازوکارهای اقتصادیِ مرتبط با زمین داری، اجاره داری و نیروی کار مزدبگیر متکی بود. به علاوه وجود یک دولت نسبتاً متحد و یکپارچه ظهور یک بازار ملی را تسهیل کرد.
بنابراین در تلاش برای یافتن پاسخ این مسئله که چرا بریتانیا به اولین جامعه ی سرمایه داری مبدل شد نهایتاً به سال 1066 می رسیم. البته منظورمان این نیست که تیری که در چشم شاه هرولد نشست موجب شکل گرفتن سرمایه داری در بریتانیا شد! بلکه می خواهیم بگوییم پیامدهای استیلای نورمان ها بر انگلستان نهایتاً منجر به ایجاد جامعه ای شد که در مقایسه با سایر جوامع اروپایی استعداد بیشتری برای ظهور یک نظام سرمایه داری تمام عیار داشت.

سرمایه داری در خاک اصلی اروپا

هر چند بریتانیا اولین جامعه ای بود که درآن تولید کلاً بر پایه ی سرمایه داری استوار شد، نمونه های متعدد دیگری نیز از ظهورسرمایه داری در سایر نقاط اروپا وجود دارد. اتفاقاً فنون و روش های تشکیلات سرمایه داری در سایر جوامع اروپایی گاه به مراتب پیشرفته تر ازبریتانیا بود.
تولید سرمایه دارانه در اروپا سابقه ای طولانی داشت. ظاهراً نظام تولید غیرمتمرکز ابتدا در فلاندر یا ایتالیا شکل گرفت و سپس در قرن چهاردهم وپانزدهم درآلمان رایج شد. در فلاندر، ابتدا بافنده - بزازان استادکار که به سرمایه ی اندکی برای کسب وکار خود نیاز داشتند این نظام را سازمان دادند، ولی درقرن سیزدهم رشد تجارت پارچه های نفیس که فرایند تولید پیچیده تری داشت منجر به ظهور«تاجر - کارآفرینانی» شد که سرمایه ی هنگفتی را در این حوزه به کار می انداختند. پشم مورد نیاز این صنعت از انگلستان وارد می شد. بنابراین تجاری شدن کشاورزی درانگلستان با تولید مبتنی برسرمایه داری پارچه درفلاندر مرتبط بود و همین مسئله به وضوح نشان می دهد که علاوه بر بریتانیا خاک اصلی اروپا نیز مهد ظهورسرمایه داری بوده است.
در خاک اصلی اروپا تجار در بخش معدن نیز سرمایه گذاری های کلان انجام دادند. در پایان قرن پانزدهم سرمایه داران تاجر دست به سازماندهی این بخش درشمال و مرکز اروپا زدند. آن زمان ذخایر سطحی ته کشیده بود و حفر معادن عمیق اعم از معادن مس، طلا، نقره و سرب به سرمایه ای کلان نیاز داشت و همین امر فرصتی برای تاجرانی چون خانواده ی فوگر اهل آکسبورک فراهم ساخت تا قدم پیش بگذارند و کنترل تولید را به دست بگیرند. خانواده ی فوگر از راه تجارت و قرض دادن پول به امپراتوران سلسله ی هاپسبورگ صورت عظیمی به دست آورده و با سرمایه گذاری آن در بخش معدن در اتریش ومجارستان آن را دو چندان کرده بودند. آنها صدها کارگر در معدن مجارستانشان داشتند سود کلانی به جیب می زدند. در همین معادن اروپای مرکزی بود که معدنچیان مستقل به کارگران مزدبگیر تبدیل شدند، و کلمه ی آلمانی arbeite به معنای کارگر برای اولین بار در این زمان استفاده شد.
علاوه بر این، در برخی شهرهای خاک اصلی اروپا نیز نشانه هایی ازگسترش تولید سرمایه دارانه به چشم می خورد. این نشانه ها در صنعتِ چاپ، که سریعاً رو به رشد بود، بیش از هر جای دیگری به چشم می آمد.
البته بیشتر چاپخانه ها در آن زمان وسعت چندانی نداشتند، ولی به هرحال خرید ماشین های چاپ و پرداخت دستمزد و خرید کاغذ و حروف چینی به سرمایه نیاز داشت. سودآوری به پایین نگاه داشتنِ هزینه ی نیروی کار بستگی داشت و به همین دلیل بین چاپخانه داران وکارگرانشان که تحت لوای انجمن های کارگران مزدوَر بسیار سازمان یافته بودند درگیری های مکرری رخ داد. در سال 1539 کارگران چاپخانه ها در لیون دست به اعتصاب گسترده ای زدند که در سال 1541 به پاریس نیز سرایت کرد و در سال های 1567 و 1571 درگیری های بیشتری در این شهرها رخ داد.
در آن زمان تولید سرمایه دارانه نه فقط در بریتانیا بلکه در کل اروپا رو به گسترش بود، ولی نباید فقط از منظر تولید به رشد سرمایه داری نگاه کرد. فنون و روش های تجاری و مالی سرمایه داری ابتدا در خارج از بریتانیا شکل گرفت. در قرن هفدهم سرمایه داری تجاری در هلند خیلی توسعه یافته تر از بریتانیا بود وشیوه های اصلی تأمین سرمایه را کمپانی هند شرقی هلند مدت ها پیش از آن که همتای انگلیسی اش آنها را به کار بندد ابداع کرده بود. در سال 1609 سرمایه ی شرکت هلندی دائمی شد.
بدین ترتیب سرمایه داران از یک شرکت «سهامی» سودِ سهام دریافت می کردند و هر چند می توانستند سهام خود را بفروشند، دیگر اجازه نداشتند سرمایه شان را از شرکت بیرون بکشند. این نوآوری با فراهم آوردن امکان انباشت سرمایه در دراز مدت ثبات و استقلال بیشتری به شرکت ها بخشید و همچنین بازاری برای خرید و فروش سهام ایجاد کرد که تأسیس بورس سهام در آمستردام در آن زمان نتیجه ی همین امر بود.
دربخش اولِ این فصل دیدیم که این قبیل نوآوری ها در عرصه ی سرمایه داری تجاری احتمالاً ارتباط زیادی با رشد تولید سرمایه دارانه نداشت. دنیای کمپانی های هند شرقی و بازارهای سهامشان از تولید صنعتی کاملاً جدا بود. در واقع، چنان که داستان توفیق مک کانل وکندی در فصل اول حکایت دارد، عامل تأمین سرمایه ی مراحل اولیه ی صنعتی شدن دربریتانیا سرمایه گذاری در شرکت های سهامی نبود؛ اکثر بنگاه های صنعتی اولیه کسب وکارهای نسبتاً کوچکی بودند که خانواده ها شخصاً یا با استفاده از وام های تحمیلی سرمایه ی آنها را تأمین می کردند و سرمایه ی آنها از محل سود انباشته می شد.
با وجود این، نوآوری های مالی نقش بسیار مهمی در رشد شرکت های صنعتی بزرگی که در نیمه ی دوم قرن نوزدهم تولیدِ مبتنی بر سرمایه داری را قبضه کردند ایفا کرد. اگر بخواهیم منشأ دنیای سرمایه داری ای را که در آن زندگی می کنیم بشناسیم مسلماً درک چگونگی رشد شرکت های بزرگ به همان اندازه مهم است که درک چگونگی ظهور تولید سرمایه دارانه.
گسستن از گذشته بیشتر مرهون فعالیت های بزرگ و سرمایه بَری بود که شرکت های عظیم سازماندهی می کردند تا گسترش تولید سرمایه دارانه که به تدریج و طی یک سلسله گام های کوچک صورت گرفت. از این منظر نوآوری های مالیِ سرمایه داری تجاری در قرن هفدهم در هلند اهمیت بسیار زیادی داشت.
برا یافتن منشأ این نوآوری ها باید از هلند قرنِ هفدهم اندکی عقب تر برویم، به آنتوِرپ قرن شانزدهم. در این شهر شمال بلژیک کنونی تجار شیوه های نوینی برای تأمین سرمایه ی فعالیت های تجاری شان و توزیع ریسک از طریق اتکا به سرمایه ی حلقه ی وسیع تری از سرمایه گذارانِ «منفعل» ابداع کرده بودند، آنتورپ همچنین مرکز یک انقلاب مالی بر اساس دادوستد برات ارزی بود. این ابزار مالی مهم از قدیم برای تسهیل تجارت استفاده می شد، زیرا تجار را قادر می ساخت که هزینه ی کالایی را که از یک محل دیگر، مثلاً از آن سوی اروپا، خریده بودند در محلِ تحویل بپردازند. ولی در قرن شانزدهم برات ارزیی دیگر خاص معاملات تجاری نبود، بلکه به ابزاری برای انتقال بین المللی پول تبدیل شده بود و بدین ترتیب امکان ایجاد یک بازار سرمایه ی اروپایی را فراهم آورده بود. علاوه بر این، با تأسیس یک بازار کالا با نام «بورس انگلیس» در آنتورپ، که در آن بدون جا به جا شدنِ حتی یک کیلو پشم قراردادهای خرید پشم انگلستان داد و ستد می شد، تجارت معاملات آتی نیز شروع شد.
حتی می توانیم عقب تر هم برویم، زیرا ریشه ی این نوع تأمین سرمایه و امکاناتِ مالیِ فعالیت های تجاری را می توان در قرن دوازدهم و در شهرهای ایتالیا، به ویژه جنوا و ونیز، سراغ گرفت. منشأ اولین برات ارزی درجنوای اواخر قرن دوازدهم است. ریسک های تجارت بین المللی تجار این شهرها را بر آن داشت تا اشکال جدیدی از مشارکت را در زمینه ی تأمین سرمایه ی سفرهای تجاری و توزیع ریسک و تقسیم سود ابداع کنند. در قرن چهاردهم پیشرفت حسابداری امکان نظارت دقیق تر بر فعالیت های تجاری بین المللی را فراهم آورد. نوآوری هایی از این نوع، که قبلاً در توضیح تاریخچه ی سرمایه داری تأکید فراوانی بر آنها می شد، اخیراً تحت الشعاع تأکید بر گسترش تولید سرمایه دارانه قرار گرفته است، ولی برای درک صحیح منشأ سرمایه داریِ شرکتی و مالی که دنیای امروز را قبضه کرده است درک اهمیت نوآوری های فوق امری ضروری است.
این نوآوری ها توانست از طریق شبکه های تجاری و مالی که کل اروپا را پوشش می دادند خیلی سریع از پیشرفته ترین مراکز مالی وتجاری در ایتالیا به فلاندر و از فلاندر به هلند و از آن جا به سایر نقاط اروپا سرایت کند، چرا که عرصه ی تجارت در قرون وسطا کل اروپا بود. در قرن چهاردهم تجار بزرگ و بانک های ایتالیایی نمایندگی هایی درفلاندر، انگلستان وفرانسه داشتند. آنها حتی سرمایه ی لشکرکشی شاهان انگلستان را نیز تأمین می کردند.
البته فقط روابط تجاری نبود که موجب تشکیل چنین شبکه هایی شد، بلکه جا به جایی پناهندگان، به ویژه در قرون شانزدهم و هفدهم، نیز در این امر سهیم بود. در نیمه ی دوم قرن شانزدهم پناهندگان ایتالیایی و فلاندری دانشِ کارشناسی ، مهارت و سرمایه شان را به همراه خود به کشورهای دیگری نظیر سوییس، آلمان، هلند و انگلستان آوردند. اوگنوها، که فرانسویان پروتستان با عقاید کالونی بودند، به انگلستان وسوییس مهاجرت کردند یا رانده شدند و درآن جا صنایع جدیدی نظیر توربافی، تولید ابریشم و ساعت سازی به راه انداختند. تجار یهودی از شبه جزیره ی ایبری اخراج و در تمامی اروپا پراکنده شدند، که برخی از آنها به آنتورپ و پس از اخراج از آن جا به آمستردام رفتند.
آغوشِ باز انگلستان به روی پناهندگان سهم بسزایی در شکل گیری در آن تولید سرمایه دارانه کشور داشت. کارلو چیپولا در توضیح دلایل پیشرفت اقتصادی انگلستان، که اتفاقاً بحث های امروز درخصوص مهاجرت را به ذهن متبادر می سازد، استدلال می کند که در این بحث از توجه به سهم اقتصادی پناهندگان غفلت شده و «پذیرندگی فرهنگی فوق العاده» ی انگلستانِ دوران الیزابت را خاطر نشان می سازد. در واقع در این زمان انگلیسی ها آگاهانه تلاش می کردند با جذب صنعتگرانِ آواره از فرانسه و فلاندر که با آخرین فنون و محصولات آشنا بودند صنایع رو به رکود نساجی خود را احیا کنند. البته فقط صنعت نساجی نبود که از این تلاش ها سود برد، بلکه پناهندگان تکنیک های نوین شیشه سازی، کاغذ سازی و ذوب آهن را نیز با خود به انگلستان آوردند.
مهاجرت پناهندگان حاصلِ آزار و اذیت ها وجنگ های مذهبی بود که پس ازنهضت های اصلاح دین و ضداصلاح دین اتفاق افتاد، ولی مردم فقط به دلایل مذهبی مهاجرت نمی کردند. وضعیت اسفبار اقتصادیِ حاصل از جنگ و اشغال نظامی نیز یکی دیگر ازدلایل عمده ی عزیمت گسترده ی پناهندگان از فلاندر به هلند بود. علاوه بر این، تشخیص پناهندگان اقتصادی ازپناهندگان عقیدتی ومذهبی در آن دوره مثل امروز ساده نیست. پناهندگان عموماً مناطقی را ترک می کردند که اقتصاد آن راکد یا روبه رکود بود ودر مناطقی ساکن می شدند که پرچم دار توسعه ی اقتصادی بودند. رهبری اقتصادی از ایتالیا به آلمان و فلاندر، سپس به هلند و بعد از همه ی آنها به بریتانیا رسید. اگرچه همان طور که دیدیم تولید و مصرف به مدت چند قرن دربریتانیا رو به رشد بود، تازه درقرن هجدهم بریتانیا ازهلند پیشی گرفت و مهم ترین کشور سرمایه داری در اروپا شد.
تغییر رهبری اقتصادی احتمالاً ناشی از تغییرحوزه ی تجارت، تأثیر جنگ، یا تحولات سیاسی و مذهبی بود، ولی این تحولات مثل امروز خود تا حدودی نتیجه ی رقابت های بین المللی و پیامدهای مخربِ موفقیت است. با این حساب افول اقتصادی ایتالیا در قرن شانزدهم تا حدودی ریشه در تغییرحوزه ی تجارت از دریای مدیترانه به اقیانوس اطلس داشت، ولی رقابتِ تولید کنندگان کم هزینه ی شمال اروپا نیز دراین امر سهیم بود. شهرهای ایتالیا محیطی فراهم آورده بودند که درآن صنایع امکان شکوفایی داشتند و کالاهای بسیار مرغوب تولید می کردند، ولی دستمزدها افزایش یافته بود و درعین حال اصناف ومقرراتشان سد راه نوآوری بودند. تلاش های محلی برای برچیدن کارگاه های تولیدِ کم هزینه ی روستایی وضعیت را بدتر کرد، زیرا کشورهای کم تر توسعه یافته ی شمال اروپا، نظیر برخی کشورهای کم تر توسعه یافته ی جهان سوم دردنیای امروز، می توانستند با هزینه ای بسیار کم تر از مراکزِ مستقر تولید کالا تولید کنند.
بنابراین اگر چه این سؤال که چرا بریتانیا اولین کشوری بود که تولید در آن برسرمایه داری متکی شد سئوالِ معقولی است، اگر ریشه های سرمایه داری را فقط در بریتانیا جست و جو کنیم به خطا رفته ایم، زیرا اولاً برخی ارکان دستگاه سرمایه داری در خارج از بریتانیا شکل گرفته بود، ولی مهم تر از آن این که به هنگام ظهور سرمایه داری نظام های سرمایه داری ملی متمایزی وجود نداشت. شبکه های تجاری در کل اروپا گسترده بود و تجار وکارگران از این کشور به آن کشور می رفتند و در هربرهه ای یکی از نقاط اروپا پرچم توسعه ی سرمایه داری را در دست داشت.

چرا اروپا؟

اما اروپا چه خصوصیاتی داشت که به مهد سرمایه داری مبدل شد؟ تاکنون در پاسخ به این سئوال عملاً همه ی خصوصیات جامعه ی اروپا مطرح شده، ولی هر نویسنده ای فقط درباره ی یکی از آن خصوصیات بحث کرده و آن را تنها علت ظهور سرمایه داری در اروپا دانسته است.
یکی از پاسخ های ممکن به وضعیت شهرهای اروپا بر می گردد. در این فصل اشاره ی زیادی به نقش شهرها در شکل گیری سرمایه داری کردیم. در وهله ی نخست شهرهای ایتالیا و سپس بروژ، آنتورپ، آمستردام ولندن مهد نوآوری های بسیار مهمی در زمینه ی فنون مالی و تجاری بودند.
یکی از ویژگی های متمایز جامعه ی اروپا پیدایش شبکه هایی متشکل از دولت - شهرهای نسبتاً مستقل در ایتالیا، فلاندر و آلمان بود که در آن ها حرف اول را منافع تجاری و مالی می زد نه منافع وابسته به زمین.
اما با این نقش شهرها بسیارتعیین کننده بود، مشکل بتوان آنها را تنها علت پیدایش سرمایه داری دراروپا دانست. شهرها مسلماً در فاصله ی قرن یازدهم تا سیزدهم استقلال روزافزون یافتند، ولی در قرون بعد خودمختاری خود را تا حد زیادی ازدست دادند، که علت آن قدرت گرفتن دوباره ی حکام فئودال و سپس ظهور دولت های ملی بود. علاوه بر این، درتولید سرمایه دارانه مناطق روستایی خیلی سریع تر از شهرها توسعه یافت، چرا که در شهرها اصناف مانع از آن می شدند که کارفرمایانِ سرمایه دار بی رحمانه در پی ابداع شیوه های نوین و بیگاری کشیدن از نیروی کار باشند. به علاوه ، چنان که در بخش اول همین فصل گفتیم، دربریتانیا حداقل تحولاتی که در بخش کشاورزی رخ داد نقش بسزایی در رشد تولید سرمایه دارانه داشت.
پس شاید پاسخ به خودِ نظام فئودالی برگردد. رابطه ی بین نظام فئودالی ونظام سرمایه داری رابطه ای پیچیده و تناقض نماست. نظام فئودالی درظاهر از بسیاری جهات ماهیتی کاملاً مخالف سرمایه داری دارد. در نظام فئودالی قدرت و ثروت وابسته به زمین بود و نه مالکیت سرمایه. تولید با هدف عرضه به بازار صورت نمی گرفت، بلکه هدف ارتزاقِ تولید کننده وارباب بود، و اربابان به منظور وادار کردن رعییت به تولید مازاد از اجبار فیزیکی استفاده می کردند تا اجبار اقتصادی. هیچ نیروی کار«آزاد» ی وجود نداشت، زیرا نیروی کار کشاورزی وابسته به زمین بود. پس چنین جامعه ای چگونه می تواند مهد سرمایه داری شود؟
باید گفت که هر چند جوامع فئودالی را منبع محافظه کاری ضد سرمایه داری می دانند، این جوامع از بسیاری جهات انعطاف پذیر و پویا بودند.
ویژگی های اساسی سرمایه داری نظیر بازارها و نیروی کار مزدبگیر می توانست از دل جوامع فئودال ظهور کند، آن هم خیلی راحت تر از جوامع دیگر. چه جوامع برده داری نظیر روم باستان، و چه جوامع کشاورزی مستقل وخودبسنده نظیرآنچه درسایر نقاط دنیا وجود داشت. درنظام فئودالی تولیدکنندگان از یک سو تا حدودی آزاد بودند، زیرا بر خلاف بردگان تعهدات محدود و مشخصی در قبال اربابان داشتند، و از سوی دیگر بر خلاف کشاورزانِ مستقل و خودبسنده مجبور به تولید مازاد بودند.
علاوه بر این، در جوامع فئودال گذار به اقتصاد بازار نسبتاً آسان تر ازجوامع دیگر بود. پرداخت دستمزد می توانست جایگزین تعهدات بی مزد رعیت برای تأمین نیروی کار یا تولید محصول برای ارباب شود، که این خود به معنای آن بود که رعیت می بایست از طریق کارِ با مزد یا فروش محصول در بازار پول به دست آورد. خودِ اربابان نیز با صرف پول نامشروعشان برای خرید کالاهای تجملاتی موجب تشویق تجارت وتولید می شدند. تضاد طبقاتیِ ذاتی نظام فئودالی نیز درگذار به اقتصاد بازار سهیم بود، زیرا اربابان مدام در پی ابداع شیوه های نوین بهره کشیِ بیش تر از رعیت بودند، و رعیت نیز با توجه به کمبود نیروی کار از انجام تعهدات فئودالی اش سر باز می زد و بابت کار مطالبه ی دستمزد می کرد.
البته باید خاطرنشان ساخت که نظام فئودالی ضرورتاً از این رهگذر به سرمایه داری تبدیل نشد. در اروپای غربی چنین اتفاقی افتاد، ولی در اروپای شرقی این طور نبود. در قرن شانزدهم زمین داران اروپای شرقی عملاً با بهره کشی بیشتر از رعیت پول بیش تری از صادرات غله به شهرهای اروپای غربی به جیب زدند. بنابراین توسعه ی اقتصادی اروپای غربی حداقل برای مدتی موجب تقویت نظام فئودالی در مناطق دیگر شد. نظام فئودالی مستعد تبدیل به نظام سرمایه داری بود، ولی این گذار به عوامل دیگری هم بستگی داشت. رابرت برنر در بحث مستدل ومعروفش در این باره معتقد است که توانایی رعیت برای سازمان یافتن درمقابل اربابانِ فئودال وگسستن بندهای نظام فئودالی از دست و پای خود در گذار به سرمایه داری نقشی اساسی داشت. درغرب اربابان کنترل کم تری بر روستاها داشتند تا در شرق.
در رویکردی دیگرساختار سیاسی چند دولتیِ اروپا را عامل این امر می دانند. پس از سقوط امپراتوری روم هیچ فرمانروای دیگری نتوانست بر کل اروپا سیطره یابد، اگر چه تعداد زیادی از حکام چنین سودایی درسر داشتند. برخی علت این شکست را تنوع قومی ناشی از حملات مکرر بربرهایی می دانند که امپراتوری روم را مضمحل کردند. عامل دیگری که موجب شد امپراتوری دیگری نتواند جانشین امپراتوری روم شود ساختار فئودالی سلسله های سلطنتی قرون وسطا بود. در واقع ضعف نظامی ومالی حکام فئودال که متکی به خدمت سربازان نامطمئن بودند و قدرت بسیج منابع کافی را نداشتند تلاش هایشان را برای استقرار امپراتوری در اروپا ناکام گذاشت. پس در این مورد دو عاملِ نبود یک امپراتوری حاکم بر کل اروپا وجود نظام فئودالی در واقع دو روی یک سکه بودند، که باز ما را به مسئله ی اهمیت نظام فئودالی باز می گرداند.
ولی چرا ساختار چند دولتی تا این اندازه مستعد ظهور سرمایه داری بود؟ استدلال ها در این رابطه تا حدودی جنبه ی سلبی دارد، چرا که برخی مدعی اند بورکراسیِ امپراتوری ها به سبب نوع مالیات ها و قوانینی که وضع می کند و ارجح دانستن ثبات سیاسی به رونق اقتصادی مانع از پویایی سرمایه داری می شود. ولی البته این نکته ی ایجابی نیز مطرح می شود که اروپا دچار هرج و مرج نشد، زیرا نظام های پادشاهیِ به وجود آمده پس ازسقوط امپراتوری روم توانستند حداقل نظام و ثباتی را که لازمه ی توسعه ی اقتصادی است فراهم کنند.
چند دولتی شدنِ اروپا همچنین به کارآفرینان امکان داد تا از کشورهایی که محیط اقتصادی شان رو به وخامت داشت به کشورهایی که شرایط برای کارآفرینی مساعدتر بود مهاجرت کنند. بنابراین فضای اختناق آوری که با روی کار آمدن دولت ضد اصلاح دین درایتالیا وفلاندر ایجاد شد نتوانست مانع از رشدسرمایه داری شود، زیرا مردم می توانستند به نقاط دیگری که رژیم های سیاسی بوروکراسی کم تر و تساهل بیشتری داشتند مهاجرت کنند. چنان که قبلاً دیدیم یکی از ویژگی های بارز توسعه ی سرمایه داری در اروپا جا به جایی ادواری پیشگامان سرمایه داری از کشوری به کشور دیگر بود. با وخامت اوضاع در یک محل کارآفرینان می توانستند زمینه ی فعالیت مساعدتری در محل دیگری بیابند.
با همه ی این ها شاید عقاید متمایز بیشتر از ساختارهای متمایز منجر به شکل گیری سرمایه داری در اروپا شده باشد. باورهای مذهبی به مردم انگیزه می دهد، به اعمالشان معنا می بخشد واز طریق هنجارهایی که مشخص می کند چگونه باید زندگی کنند و مجازند چه کارهایی بکنند رفتار آنها را تظنیم می کند. شکی نیست که نهادهای قدرتمند مذهبی به تمامی زوایای زندگی مردم اروپای قرون وسطا نفوذ کرده بودند. پس آیا بین مسیحیت و شکل گیری سرمایه داری رابطه هایی وجود دارد؟
معروف ترین رابطه از این دست رابطه ای است که ماکس وبر بین« اخلاق پروتستانی» و «روح سرمایه داری» یافته است. البته باید در همین جا خاطر نشان کنیم که منظور ماکس وبر این نبود که مذهب پروتستان موجب پیدایش سرمایه داری شد، بلکه او معتقد بود که مذهب پروتستان مجموعه ای از اعتقادات را با خود به همراه داشت که مردم را به سوی رفتارهای معطوف به سرمایه داری سوق می داد. باورهای پروتستانی، به ویژه باورهای کالونیست ها(یا آن گونه که در بریتانیا باب بود، پاک دینان) مردم را به سوی امساک، یعنی پس انداز به جای مصرف، سوق می داد و به همین دلیل منجر به انباشت سرمایه شد. پروتستان ها همچنین معتقد بودند که بندگی خداوند به زهد وعزلت گزیدن نیست، بلکه به انجام صحیح وظیفه ای است که خداوند برعهده ی انسان نهاده است. مذهب پروتستان زندگی رهبانی را به فعالیت های اقتصادی روزمره تسری داد. چنان که وبر از قول یک متکلم پروتستات قرن شانزدهم می گوید:«شاید خیال کنید که ازصومعه گریخته اید، ولی حال همه ی مردم باید همه ی عمر راهب باشند».
این اخلاقِ کاریِ پاک دینانه مسلماً تأثیرات بسزایی برنگرش خاص جوامع شمال اروپا و آمریکای شمالی نسبت به کار و پول داشت، ولی نمی توان آن را علت ظهور سرمایه داری دانست. البته نمونه های فراوانی ازکارآفرینی کالونیست ها یافت می شود و رشد اقتصادی درکشورهایی که کالونیسم ریشه دوانده بود بیشتر بود، ولی شواهد آن قدر نیست که بر اساس آنها باورهای کالونیستی را بنیانی برای ظهور سرمایه داری بدانیم. هنری کیمن استدلال کاملاً قانع کننده ای در این زمینه دارد. او معتقد است عامل ارتباط ظاهری کالونیسم و سرمایه داری نه باورهای مذهبیِ کارآفرینان پروتستان بلکه آوارگی آنها بود.
ترِوِر- روپر با استدلالی مشابه معتقد است که دولت ضد صالاح دین کارآفرینان را از نواحی کاتولیک، به ویژه ایتالیا و فلاندر، که قبلاً مراکز اقتصادی پیشرو در اروپا بودند، به سوی کشورهای کالونیستیِ شمال اروپا راند. یکی ازعلل این امرعدم تساهل مذهبی جدیدی بود که نه فقط پروتستان ها بلکه یهودیان و کاتولیک های غیر متعصب را که عقایدی عموماً انسان گرایانه از نوع عقاید کارآفرینان کاتولیک داشتند آواره ساخت. علت دیگراین بود که بوروکراسی و وضع مالیات های سنگین از سوی دولت ضد اصلاح دین مانع از رشد کارآفرینی می شد. برخی از پناهندگان واقعاً کالونیست بودند، ولی بقیه ی آنها به دلیل سکنی گزیدن در مناطقی که مذهب مردم کانولیسم بود این مذهب را برگزیدند.
روی دیگرِ این استدلال که سرمایه داری در اروپا منشاء مذهبی داشته این ادعاست که مذاهبِ تمدن های دیگرمجال ظهور سرمایه داری را نمی دادند.
مذهب کنفوسیوسی در چین شاهدی بارز بر این مدعاست. تمدن پیشرفته ی چین توان ابداع چیزهای مهم فراوان و اختراع کاغذ وباروت را داشت، ولی این ابداعات و اختراعات به بنیانی برای شکل گیری سرمایه داری صنعتی در آن کشور تبدیل نشد. مسلماً باورهای کنفوسیوسی به نظام مند بودن طبیعت وجامعه بیشتر موجب تشویق ثبات اجتماعی می شد تا پویایی خاص سرمایه داری. با وجود این، میچیو موریشیما معتقد است که رشد یک نظام سرمایه داری موفق در ژاپن تا حد زیادی مدیون قرائتِ ژاپنی مذهب کنفوسیوسی بوده است. مشکل استدلال هایی که از منظر مذهب ارائه می شود آن است که می توان تعبیر و تفسیرهای چنان متفاوتی از باورهای مذهبی ارائه داد، و ارائه هم می شود، که متون مذهبی خود توضیح چندانی در مورد آنها نمی دهند.
علاوه بر این، چین از جهات دیگری نیز با اروپا تفاوت داشت. چین یک امپراتوری بوروکرات بود که در آن از عدم تمرکز نظام فئودالی، شهرهای خودمختار و رقابت بین دولت ها که خاص اروپا بود خبری نبود. بنابراین نمی توانیم تأثیر اختلافات مذهبی را از اختلافات دیگری که موجب شد سرمایه داری در اروپا ظهور یابد و نه درچین از یکدیگر مجزا بدانیم.
تمدن های پیشرفته ی دیگر بستر مناسبی برای ظهور سرمایه داری نبودند و این امر هم دلایل خاص خود را داشته است. بیش تر تمدن های پیشرفته تحت سلطه ی یک هیئت حاکمه ی واحد و یکدست بودند که برای بهره بردن از تولید مازادِ کشاورزان وتولید کنندگان دیگر به جای اجبار اقتصادی از اجبار نظامی یا مذهبی استفاده می کردند، و از این مازاد برای کشورگشایی، حفظ قدرت نظامی، و انجام پروژه ها و طرح هایی که جلوه ای دراذهان داشت و به اعتبار آنها می افزود سود می جستند. در این تمدن ها برای بستن مالیات وکنترل وانقیاد مردم نوعی بوروکراسی ایجاد شده بود. البته در این جوامع اشخاصی نیز بودند که ثروت و مایملک کلانی می انباشتند، ولی ابزارشان برای این کار روابطشان با دولت بود تا فعالیت صرفاً اقتصادی. به بیان دیگر، برای کسب ثروت و قدرت راه هایی آسان تر از انباشت سرمایه و مدیریت نیروی کار وجود داشت.
وجه مشترک تمامی دلایل مختلفی که تا کنون بررسی کردیم عبارت است از نبود یک گروه نخبه ی واحد، منسجم و کاملاً مسلط از این نوع در اروپا.
مشخصه ی اروپایِ پس از فروپاشی امپراتوری روم تجزیه ی سیاسی، رقابت بین سلسله های پادشاهی، خودمختاری شهرها وتنازع مدام حاکم ومحکوم بود. البته رابطه با حکام می توانست به ثروت اندوزی کمک کند، ولی دولت ها ناپایدار وحکام نامطمئن بودند و مردم زیر بار زور نمی رفتند.
در این شرایط فعالیت اقتصادی می توانست راه جذاب تری برای کسب، افزایش وحفظ ثروت باشد. بدین ترتیب سازوکارهای اقتصادی معاملات بازار، انباشت سرمایه و نیروی کار مزدبگیر به تدریج جایگزین ابزارهای بوروکراتیک و فئودالی ثروت اندوزی شد. مشخصه های منحصر به فرد و ساختاری جامعه ی اروپا شرایطی را فراهم ساخت که نظام سرمایه داری در آن امکان ظهور وشکوفایی پیدا کرد.

پی‌نوشت‌ها:

1-journeymen's societies
2-employing
3- putting-out system

منبع مقاله: فالچر، جیمز، (1387)، سرمایه داری، ترجمه مصطفی امیری، تهران: نشر ماهی، چاپ اول.


/م

0
نظر

فراسوی انقلاب اقتصادی

نويسنده : حسین رضایی

فراسوی انقلاب اقتصادی

فراسوی انقلاب اقتصادی



 

نویسنده: رابرت هایلبرونر
مترجم: احمد شهسا



 

این صدای یوزف شومپیتر (1) است. هیچ کس این مرد کوچک اندام، سیه چرده و اشراف منش را با آن سلیقه اش در نوشتن نثر دراماتیک و رفتار و حرکات نمایشی بدرستی نشناخته است. جالب است که او بعدها درباره ی خود اظهار داشته است که در زندگی همواره سه آرزو را در دل می پرورانده است: عاشق پیشه ای مهم و سرشناس، سوارکاری قابل و مشهور و اقتصاددان بزرگی بشود. او معتقد است که از این سه به دو آرزویش رسیده است.عقیده ی همگان این است که او آدمی برجسته بود- و در عین حال سرگشته ومضطرب. شاگردانش در هاروارد شکایت داشتند که وضع او هیچ وقت قابل پیش بینی نبود و کاملا حق با آنهاست. در سن حساس 27 سالگی- معلمش در حق اواظهار داشته است که او هیچ وقت مبتدی نبوده است- شومپیتر با نشان دادن راه کاملا تازه ای در فرایند رشد اقتصادی، دنیای اقتصاد را یکباره به هم زد و در سی سالگی با ارائه ی تاریخ شکوهمندی از دکترین های اقتصادی سیمای دیگری به آن بخشید. اما شاگردانی که در دهه ی 1930 در کلاسهای درس او حضور می یافتند از بیانات این شارح رشد سرمایه داری غرق تعجب شدند که با شادی اظهار می داشت که این کسادیها، بیش از آنکه شرور مطلق اجتماعی باشند، برای نظام اقتصادی عملا حکم «دوش آب سرد» را دارند!
با گذشت زمان شهرت او بالا گرفت- سرگشتگی و اضطراب اوهم. به دنبال کتابهای اولیه اش کتاب مهمی در باب دوره های بازرگانی (2) نوشت و بعد در 1942- چند سال پیش از مرگش- یکی از بحث انگیزترین کتابهایی را که درباره ی آینده ی سرمایه داری نوشته شده بود نشر داد: کتاب سرمایه داری،سوسیالیسم و دموکراسی(3). اما هنوز لازم بود شاگردانش این واقعیت را بپذیرند که او یکی از محافظه کاران است: «سرخورده و ناامید» و در عین حال یکی از ستایشگران اقتصاد مارکسیست است؛ نقادی گزیده و نکته سنج از منتقدان سرمایه داری، اما خود یکی از منتقدان آن نظام، دشمن کسانی که بر سر هر مشکل کوچک اقتصادی سر و صدا و هیاهو می کنند و خودش یکی از تشخیص دهندگان سلامتی از دست رفته آن.
آنچه بیش از همه مایه ی خشم و آزردگی شده بود، این بود: شومپیتر به نوشتن مطالب جالبی پرداخته بود که خودش آن را «سرمایه داری پذیرفتنی»(4) می نامید0 آن نوع سرمایه داری که قادر بود هدف کینز را در سطح همگانی تأمین کند. شومپیتر با دیگر برادران اقتصادیش هم رأی بود که هیچ علت اقتصادی وجود ندارد که این نظام در مسیر موفق دیگری ادامه نیابد. او نه استدلالهایی را که در دفاع از سرمایه داری طرح می شد ابطال می کرد و نه موضوعهای تازه ی اقتصادی را که از نظر منتقدان دور مانده بود، به میان می کشید. او حتی تا این حد پیش رفت که پیش بینی کند این نظام مدت پنجاه تا صد سال دیگر دوام داشته باشد.
با این همه، رک و راست و بی پروا، درباره ی آینده چنین ارزیابی کرد: « آیا سرمایه داری می تواند به حیات خود ادامه دهد؟ نه، تصور نمی کنم بتواند.»
هر گاه فقط احساسات محرک خامه ی او بود چنین نظری را بر روی کاغذ نمی آورد. شومپیتر، در بین اقتصاددانان، آدمی رمانتیک بود و سرمایه داری در دیده ی او، همه ی آن هیجان و فریبندگی تیره و شمشیر بازی یک شوالیه را به همراه داشت. اما مشکل در همین جا بود. مسابقه ی شمشیر بازی به یک موقعیت پرجوش و خروش و پرحرکت احتیاج دارد اما در یک جو مبتذل و پیش پا افتاده ی بازاری (5) که طبیعت کار بازرگانی آن را به وجود آورده است، آن روحیه قدیمی پیشتاز سرمایه دار نمی تواند زنده بماند.
زیرا، نظر شومپیتر این است، که سرمایه داری فقط تا وقتی می تواند به پیشرفت خود ادامه دهد که سرمایه داران رفتاری مثل شوالیه ها داشته باشند- یا لااقل مثل پیشتازان. البته نه همه شان، چه، برای هر کارآفرین اقتصادی (6) که به کاری دست می زند به هر حال گروهی پیر و محجوب و کم توقع وجود دارد. اما نیروی محرک نظام در مردانی است که جرأت و همت و شوق و شور دارند، مردانی که مایملک خود را به مخاطره می اندازند که نظرات تازه ای را عملی سازند، ابداع و نوآوری کنند، آنها را به آزمایش بگذارند و گسترش دهند.
این نوع مردان رو به زوال بودند. بدتر آنکه تمدن خودشان وضع را خراب کرده بود. در مقابل سرمایه دار که جرأت و شهامتی داشت، تمدنش، بیش از هر چیز بر پایه ی تعقل، کاوش و جست و جو و رفتاری شک آلود استوار شد. اصولا این خردگرایی (7) شایستگی و خودنماییهای پادشاهان و لردها را تباه ساخت و اکنون نگاه خیره و سرد خود را به خود دوخته است. روشنفکران می گویند « پول همه چیز نیست» و با چنین اظهار و رفتاری بذر شک را درباره ی ارزش به دنبال پول رفتن، به عنوان یک هدف، می کارند و می گویند: « ثروت خصوصی هم دیگر مثل حق الاهی پادشاهان حرمت و اعتباری ندارد» روشنفکران با اظهار چنین نظری پایه و اساس امتیاز را در یک جامعه بازرگانی سست کرده دیگر آن را، نظیر امتیازی که در جامعه فئودالی وجود داشت، نه ضروری می دانند و نه معتبر و واجب الحرمت. ایده آلهای رومانتیک و عقاید منزه و معتبر اقتصادی بدین سان در مقابل نور زننده و خیره کننده ی خردگرایی قرار می گیرد و، در نتیجه، ارزشها و رسم و راه زندگی تجاری جذبه و درخشندگی خود را از دست می دهد. شما نمی توانید یک مسابقه شمشیر بازی ترتیب دهید وقتی تماشاگران چنین پندارند که تمام حرکات و وجنات ساختگی، مهمل و خنده آور است. در چنین وضعی حتی آن شوالیه با حرارت و شوقمند هم، وقتی ببیند شیرین کاریهایش مورد تشویق تماشاگران نیست، شور و شوق خود را از دست می دهد.
اما سرمایه داری فقط بر اثر حمله ی روشنفکرانش دچار سقوط و نزول نشده است. از درون خودش هم رو به تباهی می رود. آن پیشروان بازرگانی مستقل، با جرأت، و شاید بی اعتنا به اصول اخلاقی، اما همواره با شوق و شور و حرارت، جای خود را به آدمهای بی دست و پا و بی بو و خاصیت داده اند. لردهای جدید بازرگانی «مدیرانی» هستند از کارشناسان بی هویت و شخصیت و بوروکراتهای خصوصی. فشار واقعی که بازرگانی بزرگ وارد می آورد همین بود نه تهدید احتمالی رقابت انگیز آن. منظور از بازرگانی بزرگ نوع محافظه کارانه ی آن است- نه لزوماً در سیاست و عقاید اجتماعی، بلکه در داشتن جرأت و شهامت اقتصادی. زیرا همین که سرمایه دار مسخ شد و به صورت مدیر درآمد دیگر از توجه به سرمایه داری سرباز زد. یعنی کارش این شد که درآمد کلان و ثابت خود را حفظ و موقعیت خویش را در جامعه تثبیت کند و دیگر روزهایی را که در کسب ثروت بیکران، خود را به مخاطره می انداخت و درجستجو و کاوش بود فراموش کرد.
بدین سان، سرانجام، سرمایه داری هم کهنه و قدیمی شد. کلمه ای پر معنی نبود؛ عقیده ای که افراد را به کار و کوشش وا دارد و به هنگام بحران پشتیبانهایی برگرد آنها جمع کند. سرمایه داری به موقع، پیش از آنکه سوسیالیسم قدم در راه نهد، خود راهی خواهد شد و ناپدید شدنش نه سر و صدایی در پی خواهد داشت و نه شکوه و ناله ای. سرمایه داری، در حالی که تن به قضا داده و شانه ها را با لاقیدی بالا می اندازد، از صحنه خارج خواهد شد.
این چه نظریه عجیبی است که برای یک اقتصاددان پیش آمده است؛ از آن عجیب تر اینکه نه می شود آن را اثبات و نه رد کرد زیرا با قوانین اقتصادی هیچ رابطه ای ندارد. حال آیا این نظر بر مبنای قوانین تکامل اجتماعی یا تحولات عقیدتی است، ما از آن بی خبریم و در هر صورت کودکان و نوه های ما در موقعیتی خواهد بود که بدانند حدس شومپیتر درباره ی آن نیروی حیاتی که در نظام باقی می ماند، تا چه اندازه به حقیقت مقرون است.
اما عقاید شومپیتر، درست یا نادرست، از جهتی دیگر برای ما جالب است. زیرا او نخستین دانشمند بزرگ اقتصادی است که تحلیهای اقتصادی خود را از سرمایه داری به نتیجه ای بی نهایت خوشبینانه کشید و بعد، بی اعتنا به حاصل تفکر اقتصادیش، حکم محکومیت و زوال نظام را، به دلیل غیر اقتصادی، صادر کرد. برای نخستین بار یک دانشمند اقتصاد اعلام داشت که تکامل اقتصادی، به خودی خود، عامل نهایی فرایند تاریخ آفرینی (8) نیست که در آن سرنوشت سرمایه داری معلوم شود. هر گاه نظر شومپیتر درست بود فصل تاریخ اقتصادی به تمامی بسته می شد.
ما در مطالعه ی این مقاله از مسیری کوتاه و بشدت فشرده که از دویست سال پیش آغاز شده است، از دگرگونی و تغییراتی که جهان با آنها رو به رو بوده و اقتصاددانان در ترکیب و قالب ریزی دنیای واقعی عملا دست داشتند دچار تعجب و حیرت شدیم، اما در پس این دگرگونی خط مشترکی وجود داشت، یک خط مدام و مستمر که اکنون باید برای شناخت آن درنگ کنیم. آن خط این است: هر گاه کسی قادر باشد طبیعت و سرشت نیروهای اقتصادی را بفهمد می تواند آینده را پیشگویی کند.
سخن در این نبود که اهمیت سیاستها و عقاید ناچیز و بی اهمیت پنداشته شود، یا اینکه اقتصاددانان در پیشامدهای تاریخی توجه نکرده باشند که در لحظات مهم و بحرانی شمشیر و قلم چه قدرت نماییها کرده اند. بلکه مطلب این است که قدرت پول اهمیت خیلی بیشتری داشته است. پادشاهان ممکن است با مجالس مقننه به نزاع و ستیز برخیزند، مجالس قانونی تصمیم به جنگ بگیرند، رؤسای جمهور به اعمال معقول یا نامعقول دست بزنند، اما در همه ی این احوال وجود اقتصادی جامعه هم به بازی پیچیده و بزرگنمایی خود مشغول است و آینده ی جامعه بسته به این است که این بازی به چه صورتی جریان یابد.
به طور کلی و در معنای وسیع چنین است: پیش از ظهور سرمایه داری، ثروت در پی قدرت می رفت و قدرت با نظامیگری و حیثیتی سیاسی یا روحانی ملازم بود. در چنین دنیایی آینده به تصمیمها - حتی به بوالهوسیهای- چند نفر بستگی داشت و تاریخ چیزی شبیه ماجراجویی بود.
اما پس از انقلاب اقتصادی رسم و راه کهن برافتاد. بعد از آن دیگر قدرت به دنبال ثروت به راه افتاد و ثورت عاید کسانی شد که در میدان بازار پیروز می شدند. از این روی وقتی اقتصاددانان سعی می کردند از پیش بدانند نتیجه و حاصل کشمکش افرادی که به منظور افزون بر ثروت خویش در بازار با یکدیگر کلنجار می روند چه خواهد بود. در واقع، به صورتی مبهم، آینده ی جامعه را پیش بینی می کردند. هنوز افرادی در مقابل توده ی مردم قد علم می کردند که خواست خود را بر دیگران تحمیل کنند، ولی این فرایند کسب پول بود که به طور کلی جامعه را به جهش و حرکت در مسیر دلخواه خود وامی داشت. دورهای بازرگانی بر طبق فرمان کسی پیدا نمی شد، بلکه نتیجه و حاص عمل بازار بود، غنا وفقر به خواست و میل پادشاه مربوط نبود بلکه زیاد شدن و نوسانها و از دست رفتنش به گردش بازار بستگی داشت. تاریخ تا حد زیادی، بیش از هر زمان دیگر، به صورت فرایند خودکار درآمد و قالب آینده از سوی نیرویی ناشناخته، مانند بازی قمار، طرح ریزی و پیش بینی شد.
این پیش بینیها، بسته به اینکه به جنبه های مختلف بازی چه فشارهایی وارد آید، تغییر می کرد. آدام اسمیت انباشت سرمایه را در دنیای بازار عامل تعیین کننده می شناخت در حالی که مالتوس و ریکاردو عامل رشد جمعیت را عامل متقابل می دیدند. مارکس برمبارزه ی طبقه ی کارگر و سرمایه دار تکیه می کرد، وبلن به کشمکش بین تکنسینها و کارشناسان مالی (9) و هابسن احتیاج به سرمایه های هنگفت را برای بازارهای ماوراء بحار پیش می کشید.
هیچ خط اقتصادی واحدی در سرتاسر فصل جامعه ی سرمایه داری ادامه نداشته است. اما هر یک از این خطوط برای مدتی انگیزه و محرک آینده بوده است. جامعه رشد کرد، مورد تهدید طغیان افزایش جمعیت قرار گرفت. شاهد مبارزه ی طبقاتی بود، رقابت بین تولید و سرمایه گذاری را دید، حمله و نفوذ امپریالیسم را مشاهده کرد. حقیقت این است که اگر اقتصاددانان عصر ویکتوریا و آرمانگرایان از درک آینده ی خویش به صورتی درست و موجه درماندند بدین علت بود که نتوانستند تحکم و آمرانه بودن نیروهای اقتصادی فعال را بدرستی ببینند.
با همه ی اینها، در حالی که جامعه به بازی اقتصادی که منظوری واحد داشت سرگرم بود، محرکی ناسازگار و مخالف هم دست اندرکار بود. نباید فراموش کرد که سرمایه داری، در تاریخ بشری، تنها جامعه ای است که در آن نه سنت و نه هدایت آگاهانه بر مجموعه ی فعالیت اجتماع نظارت و مراقبت دارد؛ این تنها جامعه ای است که آینده و احتیاجهای فردا، کاملا در اختیار نظامی خودکار گذاشته شده است. به همین علت هم تعجب چندانی ندارد که کشتی وقتی دستخوش توفان می شود که دیگر مجالی برای مسافران نمانده باشد. یک کشتی بدون کشتیبان ممکن است- دست کم تا به آن اندازه که طراحش وعده داده است- بخوبی به کار خود ادامه دهد اما فرض می کنی که چنین نباشد؟ مثلا فرض می کنی که نتایج اجتماعی آن بدتر از نتایج اقتصادیش باشد، یا می پنداری تأثیرات اقتصادی آن، برای بعضی، بدتر از بعضی دیگر بوده است؟ خوب، بعد چه؟
در وهله ی نخست هیچ. آدام اسمیت می توانست کسانی را که امیدوار بودند با « انجام دادن کار خوب» جامعه را اصلاح کنند به استهزاء و ریشخند بگیرد، زیرا او عمیقاً اعتقاد داشت که اصلاح و بهبود به بهترین وجه، از یک عمل اقتصادی، به صورت جنبی، تولید و نتیجه می شود. در نظر مالتوس و ریکاردو این عقیده که به محرکهای غیر اقتصادی می توان اجازه داد که در مکانیسم بازار مداخله یا شاید آن را واژگون کنند، به منزله ی این است که بخواهند شیوه کاملا درست و تمیز زندگی را به قصد و عمد بر هم بریزند و معکوس نمایند.
تغییر با جان استوارت میل و آرمانگرایان آغاز شد. وقتی جان استوارت میل اعلام کرد که علم اقتصاد راه حل نهایی مسأله ی توزیع ثروت نیست و جامعه باید از ثمرات زحمت و کوشش خود، به صورتی که مناسب می بیند، استفاده کند، در حساب مکانیکی بازار نوعی محاسبه ی ناسازگار قضاوت اخلاقی را هم وارد کرد.
این قضاوت اخلاقی تنها معنای ستایش آمیز نداشت، بلکه چیزی بود در مقابل قضاوت مکانیکی؛ قبول و تأیید تصمیمی مستقل و آگاهانه از هدفهایی که از فرایند اقتصادی انتظار و آرزو داریم در مقابل حالت منفی و غیر فعالی که در مقابل هدفهایی که بدون دخالت و اقدام ما ظاهر می شوند. هدفها و نتایجی که مورد خواست و آرزوی ماست شاید کمتر از آنهایی که بر اثر عمل خود به خود بازار حاصل می شود، مفید و معقول باشد- و البته این بستگی دارد به شخصی که درباره ی« مفید و معقول» بودن آن به قضاوت نشسته است و در اینکه نتیجه به سود یا به زیان اوست.
اما همینکه عملی شد، دیگر جریان مداخله در فرایند بازار متوقف نمی شود. نتیجه ی طبیعی مبارزه ی اجتماعی این بود که، در تغییراتی که پیش می آمد در هر چرخشی، گاه خنثی شود یا به راه معینی بیفتد یا دچار یأس و مورد ایراد واقع شود- و مثلا یکی از دلایلی که پیشگوییهای انعطاف ناپذیر مارکس هرگز کاملا تحقق نیافت این بود که وقتی بازی به صورتی درآمد که ظاهراً ممکن بود به مات شدن کامل بینجامد ما در آن مداخله می کردیم؛ جلو انحصارها را می گرفتیم، اتحادیه های کارگری را ترغیب و تشویق می کردیم، به رقابت سرو سامان می دادیم، در دور بازرگانی دخالت می کردیم و دست به هزار کار دیگر می زدیم تا از بازی اقتصادی نتایجی را که می خواهیم به دست آوریم- نه نتایجی که اگر ما هم دخالت نمی کردیم حاصل می شد.
این طور تعبیر نشود که انگیزه های اقتصادی مرده و از کار افتاده است. از این مرحله بسیار دوریم. به رغم گرایشهایی که به روش انحصار ناقص داریم هر گاه اصل «ارزان بخر و گران بفروش» اقتصاد ما را که بدون آن مسیر درستی نداشت تنظیم و هدایت نمی کرد، فردا در بازار با هرج ومرج روبه رو می شدیم. هر گاه جاذبه ی جمع ثروت هنوز مردم را از شغلی به شغل دیگر نمی کشید و آنها را وانمی داشت مسیر فعالیتهای خود را تغییر بدهند و کار خود را محدود کنند یا وسعت بخشند، آن وقت ما به جای اقتصادی فعال و پویا، اقتصادی بی حال و یکنواخت می داشتیم. انگیزه ی اقتصادی هنوز وجود دارد و دارای اهمیت حیاتی است.
به همین جهت است که جامعه هنوز گرایشهای خالص اقتصادی نشان می دهد. در حقیقت، پیش بینیهای اقتصاددانان نوین چیزی نیست جز طرح ریزی نتایج مشخصات اقتصادی محض جامعه ی بازار ما. تورم، رشد متراکم ، آلودگی و تباهی محیط زیست همه مسائلی است که ما، به علت فعالیتهای اقتصادی جامعه ی خود، آنها را از پیش می بینیم. اما جامعه دیگر فقط از انگیزه ی اقتصادی خود اطاعت نمی کند. همین واقعیت که گرایشها و مشکلاتی که در فصل اخیر آوردیم محتمل و غیر قطعی است، دلیل بر آن است که عوامل بیشتری از نیروهای مکانیکی و غیر شخصی و بی هویت در کار دخیل است. پرسشهایی که در آینده رو در روی ما قرار دارند صرفاً اقتصادی نیستند. اینکه آیا شرکت به طور طبیعی گسترش بیشتر خود را یافت و آیا ما باز از تورم و بیکاری در رنج خواهیم بود یا نه صرفاً پرسشهای اقتصادی نیست بلکه جنبه اخلاقی هم در آن دخیل است و پرسش به این صورت مطرح است که آیا ما اجازه خواهیم داد که شرکتها، بی نظر و نظارت ما، رشد کنند و آیا اجازه خواهیم داد تورم و بیکاری بدون خواست و نظارت ما افزایش و ادامه یابد؟ همچنین در طرح ریزی حکومت، در حفظ محیط زیست، و در کوششهایی که در استقرار مسؤولیت در مؤسسات اقتصادی مهم انجام می گیرد. اینهاست ابزار و وسایل غیر اقتصادی و انگیزه های اخلاقی.
تا آن حدی که این موضوع صادق است، تا آن حدی که دیگر ما اجازه نمی دهیم بازی اقتصادیات، بدون مانع، به سیر طبیعی خود ادامه دهد، ما به فراسوی انقلاب اقتصادی راه می یابیم. پس از دو قرون پیشروی بر روی آب، به هر سویی که باد می وزید و ما را به دلخواه می برد، سکان کشتی اجتماع دوباره در فرمان ماست. مسؤولیت انتخاب سرنوشت خود را هر روز بیشتر بر دوشهای خود احساس می کنیم- با این همه خطراتی که گریزی از آنها نیست و هم با بخت و اقبال و پیشرفت که از رهبری درست و فعال نصیب ما خواهد شد. ما دنیایی را که در آینده ما، دست کم در حد وسیعی، بر اثر فشارهای اقتصادی شکل می گرفت، دیگر پشت سر می گذاریم و به دنیایی گام می نهیم که نیروهای اقتصادی نقش عمده ای بر عهده دارند، اما دیگر عامل غالب و مسلط نیستند.
بدرستی نمی دانیم چه عوامل تازه ای در آینده بر ما تحمیل خواهد شد. البته اقتصادی که کاملا مهار شده باشد نخواهیم داشت و بنابراین مطمئناً بایدا بعضی از مشکلات اقتصادی قدیمی را نیز به حساب آوریم- رونقها و تنزلها، منازعه بین انحصار و رقابت، ستیز پایان ناپذیر برای تقسیم سهم اقتصادی. این مشکلات شاید در جو تازه حل و فصل شود اما به هر حال مسائلی برای درگیری خواهند بود. ممکن است ما با مشکلات ظریف و دقیقی، نظیر آنچه شومپیتر پیش کشید، مواجه شویم- تغییر آرام و نافذ در جو و شیوه ی زندگی جامعه مان و رفتاری که جامعه نسبت به مالکیت خصوصی در پیش می گیرد. این امکانات را باید در مد نظر داشت، اما آنها از حیطه ی معلومات کنونی ما بدورند.
ولی دو مطلب را باید در مقابل چشم داشته باشیم که اهمیت آنها برای بقای اقتصاد آزاد ما بسیار مهمتر از فشارهای اقتصادی قدیمی و هر گونه فکر و عقیده جدید است.
نخست ما باید با مسأله ی انزوای سیاسی روبه رو شویم.
زیرا به این واقعیت مزاحم و رنج آور باید توجه کنیم که بیشتر افراد انسانی هرگز رابطه ای با سرمایه داری، هر چه می خواهد باشد، نداشته، اکنون ندارند و به احتمال بسیار زیاد، در آینده هم نخواهد داشت. سرمایه داری نظام حاکم و مسلطی برای تنظیم فعالیتهای اقتصادی بشر نیست، برعکس- هر گاه همین طور و به سادگی بخواهیم قضاوت کنیم- تحفه ای است نادر و کمیاب، آن هم از نوع کهنه و قدیمیش.
تمام این نمایش آشفته و سردرگمی که در این صفحات از نظر گذراندیم به بخشی از کره ی خاک محدود شده است و در طول سالهای این دو قرن، تصور اقتصادی سیال و پویا که در آن زنجیره ای از نقل و انتقالها افراد را به یکدیگر پیوسته است، در نظر میلیونها چینی، هندی، عرب، افریقایی، و کارگران روزمزد امریکای جنوبی هرگز چیزی نبوده است جز یک کنجکاوی اتفاقی- عجیب، خشن، مزاحم و غالباً استثمارگرانه.
امروز هم چنین است. با این تفاوت که یک قرن پیش حدس زده می شد که دنیای پیش از سرمایه داری به دنیای سرمایه داری متحول می شود، اکنون، دست کم برای یک میلیارد انسان این امیدی از دست رفته است. شاید چهار نفر از هر ده نفر افراد بشر تحت رژیمهایی زندگی می کنند که به سرمایه داری پشت کرده اند و حتی اگر این رژیمها شکست هم بخورند و ساقط شوند، در نهایت جای تردید است که مردم آن باز به نظامی روی آورند که اعتقاد پیدا کرده اند نظامی خشن، ستمگر و شریر است.
حتی در بخشهایی از جهان- مانند قسمتهایی از امریکای جنوبی- که تحول به سوی سرمایه داری هنوز امکان پذیر است، کاملا غیر محتمل است که نتیجه ی نهایی خیلی به دنیای کنونی ما شبیه باشد. هرگاه به ترکیب عجیب و نامناسب با زمان، آسمان خراشها و خیشهای چوبی، هواپیماها و گاریهای اسبی، ک از مشخصات امریکای جنوبی است، نظری بیفکنیم، انگلستان قرن هفدهم را با آن اقتصاد بازار نیم بندش به خاطر می آوریم. اما بین آنها یک تفاوت وجود دارد، تفاوتی بسیار مهم و حیاتی. انگلستان قرن هفدهم جهان را رهبری می کرد، ولی در قرن بیستم کشورهایی که در شرایط پیش از سرمایه داری هستند با چنگ و دندان می کوشند به آن تسلط یابند.
این فرایند طولانی و پر زحمت دسترسی به آن را نباید تنها در شرایط اقتصادی دید و به آن اندیشید زیرا تکامل اقتصادی- هر اندازه هم وجود منابع و ذخایر، پیشرفت آن را تسهیل کند- بدون تغییرات اجتماعی و سیاسی تحقق نخواهد یافت. و ما مشکلات بسیار سخت و مخاطره آمیز ملتهای عقب مانده را در همین نکته می بینیم.
زیرا چندان آسان نیست ساخت سیاسی و اجتماعی ملتی را، صرفاً به مجرد رها شدن از بند سنت قدیمی، بازسازی کرد. یک روستایی ساده و بی اطلاع باید به یک کشاورز امروزی بدل شود. گروه کارگران زمخت و خشن و گاه گاهی، به صورت نیروی کار منظم درآید، تاجران بازاری کارفرمایانی بشوند با ذهنی مولد و کارا و بوروکراتهای فاسد دولتی که فقط به فکر قوم و خویش بازی هستند در ردیف خدمتگزاران مورد اعتماد جامعه قرار گیرند. تا وقتی که این تغییرات به وقوع بپوندد و تحقق یابد تکامل اقتصادی در انتظار می نشیند. اما برای ایجاد این تغییرات واقعاً باید تمام رسم و راه زندگی را زیر و رو کرد- و چه بسا باید حکومت را سرنگون کرد و نظم اجتماعی را که با آن شیوه زندگی متناسب بود به هم زد. از این روی مشاهده می کنیم که فرایند تغییر اقتصادی، سیاسی و اجتماعی به صورت اقدامی دراز مدت، سخت و پرهیاهو درآمده است. اگر می شد آن را در مدتی کوتاه عملی کرد، چیزی بود. اما متأسفانه منطقهای تکامل چنین دورنمایی را نشان نمی دهد. این وظیفه آرام و پر رنج ملتها نیست که به این امید زنده مانده اند که کالای سرمایه ای(10) و ثروتی بیندوزند و از آن طریق راه فراری از فقر و بدبختی بیابند. برای ملتی که بسختی می کوشد با رفع بیسوادی، آگاهیها و مهارت و معلومات لازم را که حتی برای رشد خفیف اقتصادی ضرورت دارد به دست آورد، سالهای طولانی در پیش است. برای نجات ملتهای فقیر و قطع وابستگی آنها با صادرات تک محصولیشان، از بازارهای غیر قابل پیش بینی جهانی، یکشبه کاری نمی توان کرد. در عین حال هرگاه برنامه کاری را برای مدتی طولانیتر در نظر بگیریم، سیل رشد جمعیت، آن مختصر محصولی را هم که به دست آنها می رسد با خود خواهد برد. و شبحی که مالتوس توصیف کرده بود جان می گیرد.
وضع در تمام کشورهای رشد نایافته تا به این حد تیره و تار نیست. در کشورهای عقب مانده هم به همان اندازه ی ملتهای پیشرفته صنعتی چشم انداز شرایط مساعد و (امیدهایی) وجود دارد، اما گرفتاری، به طور کلی، روشن است. تکامل اقتصادی یک جریان و تحول آرام و هموار نیست بلکه بر عکس صورت فرایند درهم ریزنده انقلابی دارد. یک صعود آهسته و شفابخش نیست، بلکه بالا رفتنی هولناک است که در آن راه رژیمهای ثابت کهن از هم فرو ریخته اند و رژیمهای نو- به اکثر احتمال سفاک- به قدرت رسیده اند. زمان، زمان شادی و خرسندی عمومی نیست بلکه دوران آرزوهای بی بند و بار و ناامیدیهای تیره و تار است، زمان منازعات خشمگینانه و فداکاریهای شگفت آور است- که هم تحمیل می شوند و هم براحتی به وجود می آیند.
خلاصه اینکه تکامل اقتصادی این امید را نمی دهد که راه را برای پیدایش جامعه های آزاد اقتصادی و برمبنای دموکراسی هموار سازد، بلکه به احتمال زیاد دورنمایی از سیاستهای سلطه جویانه، حکومتهایی با شرکت مردان قوی، دیکتاتوریهای ضعیف و متوسط همراه با اقتصادهای سلطه جو، معیارهای اقتصادی نیرومند، نظام اشتراکی ملایم و متوسط را در مقابل نظر می آورد.
از دیدگاه ما بهای این نظام اشتراکی به صورت وحشتناکی زیاد است. نه تنها اکثر آن آزادیهای سیاسی را که دست آورد عزیز و گرانقدر غرب است به یک سو می افکند بلکه آزادی اقتصادی را هم که به همان اندازه عزیز و گرانقدر است و با کوشش و مجاهدت غرب بسختی به دست آمده است انکار می کند. نظام اشتراکی در انتظار راه و روشهای کند و آهسته ی رشد تولیدی (11) بازار، که غالباً مایه ی اتلاف وقت است، نمی ماند. براحتی افراد را هر جا لازم باشد می گذارد اعم از اینکه انگیزه های ضروری وجود او را در آن مقام بطلبد یا نه. این به کار بستن همان روش تنبیه است به جای تشویق- روشی که ترجیح می دهد اعمال زود کند یا انتخاب به دلخواه.
طبیعی است که این نظام از دیدگاه غربی مردود است اما لازم نیست در نظر بیشتر شرقیها و جنوبیها هم چنین باشد. این انضباط خشن اشتراکی در حاشیه و کنار، در جاهایی که زندگی بشدت منضبط است، کم و بیش وجود دارد. نبود آزادی، برای کسانی که هرگز با آن آشنا نبودند، کمبود محسوسی نیست. چنین روشی در تحصیل رشد برای مردمی که هم اکنون در استفاده از رشد، تاریخی طولانی دارند قابل تحمل نیست. اما برای مردمی که در شرایط مصیبت بار و یأس آمیزی عمر می گذرانند، شاید این تنها راهی باشد برای گریز سریع از وضع تحمل ناپذیر کنونی به سوی آینده ای بهتر.
در منازعه و ستیزی که بین نظامهای اقتصادی جریان دارد، این مهم نیست که در نهایت هدفهای ما از کمونیستها شریفتر، انسانیتر و پاکتر است یا نه. زیرا ما نمی توانیم یک سیاست اقتصادی انقلابی را ترغیب و تشویق کنیم. خیلی بی راه نیست که ما در چشم آن معدنچی بولیوی که عرق می ریزد یا آن زارع اجاره دار برزیلی که پشتش زیر بار قرض خم شده است، مدافع ارتجاع جلوه کنیم، در حالی که چپ روها نقش قهرمان را بازمی کنند. این نه واقع بینانه است و نه لزوماً معقول که در پی آن باشیم صدای رعد آسای کمونیستها را آرام و خاموش کنیم. اما این وظیفه ی بسیار دشوار و اساسی برای ما می ماند که به دنیایی که در اختیار داریم بفهمانیم و آنها را قانع کنیم که ما هم دلبسته و نگران سرنوشت آنها هستیم و مشتاقیم در اجرای اصلاحات، به اندازه ی کمونیستها، به آنها کمک کنیم- هر چند وسایل و شعارهای ما کمتر دراماتیک و شاعرانه است و نمی تواند مانند آنها بهشت برین را به مردم وعده بدهد. شاید قبل از هر چیز بر ما لازم باشد که خود را قانع کنیم که وضع همین است که می بینیم.
این مشکل خارجی است.
یک مشکل داخلی دیگر هم هست. زیرا همینکه ما آهسته آهسته از فلسفه ی آزادی اقتصادی (12) دور شدیم و با فلسفه ی فعال ارشادی وصلت کردیم، موضوع مسئولیت اجتماعی، بی آنکه راه فراری داشته باشیم، برعهده ی ما گذاشته می شود. تا زمانی که بازی اقتصادی ادامه داشت، بدون ترس از نتایج حاصل شده، و در واقع با پذیرفتن آنها با خوشحالی و گشاده رویی، موضوع مسؤولیت در پس پشت بود و امری ثانوی. این دیگر کار بازرگان نبود که در اندیشه و نگران الزامات و تعهدات اجتماعی باشد یا با اتحادیه های کارگران، به منظور نفی امتیازات یا خنثی کردن اقدامات آنها، در بیفتد. این مسؤولیت صرفاً برعهده ی حکومت بود و موضوع بیشتر سیاسی بود تا اقتصادی.
زمینه ی این مسؤولیت در آینده باید کاملا گسترش یابد. تا وقتی که سرنوشت ما در دست نیروهای مبهم و غیر شخصی است، چه کسی را می توان برای هر گونه نتایج نامناسبی که به بار می آید، مسؤول و وظیفه دار شناخت؟ اما از آنجا که آینده ما، هر چه بیشتر، در اختیار و به انتخاب خود ما خواهد بود، دیگر نمی شود به این سؤال که می خواهیم آینده ی ما چگونه باشد، بی اعتنا بمانیم. آیا می خواهیم توزیع درآمد کاملا به طور مساوی باشد یا کم و بیش اختلافی با هم داشته باشد؟ آیا طالب نوع بازرگانی گسترده و عظیم هستیم یا انواع کوچکتر را می پسندیم؟ آیا باید اتحادیه های کارگری کاملا آزاد باشد یا محدود؟ تورم (13) را ترجیح می دهیم یا انقباض پولی(14) را همه ی این گزینشها - و تعداد بیشمار دیگری- در اختیار و به نظر خود ماست.
خلاصه، هر قدر مکانیسم اقتصادی ما با توفیق قرین باشد، فشار اجتماعی، سیاسی و اخلاقی که به آن مکانیسم وارد می کنیم فزونی خواهد گرفت. وجود ناراحت کننده فقر و وفور در کنار هم- فضای شگفت انگیز تحقیق و اکتشاف و برنامه های حقیر و فشرده ی آزموش و پرورش، ایجاد بناهای پرخرج و با شکوه اداری با وجود خانه و بیغوله های کثیف و محقر- دیگر کمتر قابل دفاع خواهد بود، همچنانکه قدرت تولیدی ما این ادعای دیرین را که فقر یک واقعیت زندگی است، و حضور بی حرکت و نامحسوس کمبود و قحطی بر سر ما سایه انداخته است به ریشخند می گیرد. امروزه اگر در ایالات متحده امریکا کمبودی باشد، کمبود وسایل و امکانات نیست. فقدان اراده است برای درمان و بهبود نادرستیهای فرایند اقتصادی.
آیا این سخن بدان معنی است که سرمایه داری خود در معرض «آزمایش» قرار گرفته است؟ شاید درست تر این باشد که بگوییم سرمایه داری امریکا در معرض امتحان است. ما تاکنون به تغییرات فوق العاده ای که سرمایه داری در زمینه ی سیاسی و اجتماعی قابلیت اخذ آن را دارد، توجه کردیم- و حالا باید به آن تغییرات اخلاقی را هم بیفزاییم. وقتی آراستگی و کمال موجود در کشورهای اسکاندیناوی با فقدان آن در اتحادیه افریقای جنوبی از طرفی، و با اتحاد جماهیر شوروی از طرف دیگر، مقایسه شود هیچ کس نظام «سرمایه داری» را یکباره محکوم نمی کند و به ستایش « سوسیالیسم» به عنوان جانشین مناسبی برای آن نمی پردازد. هر گاه با مشاهده ی جامعه هایی که بر پایه ی مالکیت خصوصی و بازار بنا شده اند و آنها که بر مبنای مالکیت عمومی وبرنامه ریزی استوارند به نتیجه ی مطمئنی بتوان رسید، این خواهد بود که هر دو نظام قادرند در حد وسیعی جوابهای مساعد بدهند- جوابهای انسانی و غیر انسانی، سخت و انعظاف پذیر، پیشرفته و ارتجاعی. همه جامعه های صنعتی پیشرفته، چنانکه از نظر گذراندیم، با انواع مشکلات و دشواریها روبه رو هستند- انتخاب بین بیکاری و تورم، نظارت و کنترل بر روی واحدهای تولیدی خصوصی ( و عمومی) ، حفظ محیط زیست لغزان و شکننده- و توفیق یا شکست هر ملت خاص ظاهراً، و به احتمال زیاد، به نبوغ سیاسی، سنتها و ایدئولوژی آن وابسته است تا به زیر بنای اقتصادیش.
امریکا ممکن است مشکلی دشوار و غیر عادی داشته باشد زیرا کاوش ما در پیدا کردن معیارها و نهادهای نوین و متناسب، با بدگمانی سنتی نسبت به حکومت، سد می شود و فقدان یک حزب مهاجم دموکراتیک چپ برای پیشبرد هدفهای اجتماعی، و بیش از آنها، این نژادپرستی لعنتی و پایدار مانع کار است. حرف بر سر این نیست که امریکا قادر نیست با تغییراتی که الزاماً با تغییر محیط همراه است خود را وفق دهد بلکه باید توجه کنیم که قابلیت ما برای قبول و اجرای آن احتمالا بیشتر وابسته به عواملی است که در جامعه ی ما وجود دارد و بخصوص امریکایی است ، و کمتر به عواملی که عموماً سرمایه داری است ارتباط پیدا می کند.
حال ببینیم فلسفه اقتصادی در حل این مشکلات چه می تواند بکند؟ احتمالا کار مهمی می تواند انجام دهد. متأسفانه نمی شود گفت که دانشمندان اقتصادی به طور کلی، امروزه به مسؤولیتهای تاریخی و اجرای وظایفشان هشیار و آگاهند. روند فکر اقتصادی در روزگار ما، به سوی « پویایی شکوهمند» آینده نیست، بلکه از پیش کشیدن طرح ذهنی و نظری اجتماعی روی برتافته و به موضوعهای صرفاً « علمی» پرداخته است. بعضی از دانشمندان اقتصاد « الگوها» یی ساخته اند که در کمال دقت رابطه های یک اقتصاد در حال رشد را فاش می سازد یا وقت خود را صرف مسائل پیچیده ی محاسبه مقدار کاری که صرف شده و کالاهایی که به دست آمده است می کنند. اینها البته پژوهشهای بسیار سودمندی است اما چشمهای ما را به آینده های اقتصادی که طرح می کنند باز نمی کند. زیرا در پایه ریزیهای نظری معمولا این سؤال از آزمایش بر کنار می ماند که چگونه رشد اقتصادی بر تغییر اجتماعی اثر می بخشد، یا اهمیت اعتبارات کمی محض، در نظامی که نه تنها کارش تولید کالاست بلکه در ایجاد رفتار، معنویات و اخلاق هم مؤثر است تا چه حد است.
بعید نیست این بی علاقگی گسترده از نشانه های بدی باشد که جامعه ی ما، در طول تاریخ متحول خود به همراه دارد، صرفاً بیان خاموشی از ابراز این اعتماد باشد که سرمایه داری در اینجا هست، اگر نه مدام و برای همیشه، دست کم برای مدتی طولانی، شاید دلیل آن این باشد که به طور ناخواسته و از نزدیک به امکانات خطرناک زمانی که زیر فشار یک واقعه ی مهم تاریخی هستیم خیره شده ایم.
اما هر چند روحیه ی بیشتر اقتصاددانان معاصر به مسائل آکادمیک، علمی و غیره ماجراجویانه گرایش دارد، موضوعهای رغبت انگیز و پیشگویانه کم نیست که به آنها روی آوریم. فقط عیبش این است که هیچ یک حرف تازه ای ندارد. همه سر وقت اقتصاددانان بزرگ گذشته و مباحث و طرح ریزی های آنها می روند.
بدین سان که در یک سوی چپ افراطی، مارکسیستها، ایستاده اند و پیشگویی آنها که نظام ما سرانجام از کار خواهد افتاد، از زمان کارل مارکس به بعد تغییر چندانی نکرده است. ما از پیشگویی آنها آگاهیم. توصیه ی آنها این است که و اوضاع را چنین می بینند که ما باید در کنار و همپای تاریخ باشیم. و در سمت راست مارکسیستها، سوسیالیست ها هستند. بعضی از آنها در تشخیص خود، درباره ی پایان کار سرمایه داری، همرأی مارکس هستند اما در پیشگویی آنچه پیش خواهد آمد با مارکسیستها اتفاق نظر ندارند. مارکسیستها جبر تاریخ را ستایش می کنند، سوسیالیستها در تغییر جامعه وجود آزادی عقیده را ذاتی می دانند. مارکسیستها به اینکه بعد چه پیش خواهد آمد، علاقه ی چندانی نشان نمی دهند در حالی که این موضوع جوهر و مطلب اصلی سخنان مبلغان سوسیالیست است. آیا جامعه ی آینده مرکزیت خواهد داشت یا به شیوه ی قدیم در دست اصناف اداره خواهد شد یا بخشی از آن چنان خواهد بود. حد و مرز اعمال نظر مصرف کننده و حدودی که تولید کننده باید آن را رعایت کند به چه صورت خواهد بود- اینها سؤالات اصلی و مهم سوسیالیسم است- نه سؤالات کمونیسم. در حالی که مارکسیستها دورنمای خود را در مقابل چشم دارند و کورکورانه، و با اعتماد کامل، خود را با فرایند انعطاف ناپذیر تاریخ مشغول داشته اند، سوسیالیستها از ما می خواهند در شکل دادن به تاریخ، آن طور که آرزویش را دارند، به آنها بپیوندیم.
در آن سوی این طیف پیشگویی و تشویق و ترغیب، مدافعان سرمایه داری، نظم و ترتیب یافته، ایستاده اند. بر خلاف سوسیالیستها، آنها چنین عقیده ای ندارند که سرمایه داری باید از میان برود و نمی خواهند نهاد مالکیت خصوصی را به نهاد مالکیت عمومی مبدل سازند. هسته ی اصلی فلسفه ی آنها باز چیز دیگری است: آنها بر این نظرند که سرمایه داری را می توان نگه داشت هر گاه با دخالت مؤثر قادر باشیم آن را قابل زنده ماندن کنیم. آنها می گویند هرگاه سرمایه داری را به حال خود گذاریم ممکن است از خط خارج شود- اگر چه نه از خط اقتصادیش بلکه از خط اخلاقیس- ولی هر گاه آن را با یک سیاست ارشادی نیرومند هدایت کنیم، می تواند همچنان به پیشرفت ادامه دهد. بدین مناسبت است که از ما خواسته می شود، با تشویق فعالیت عمومی و خصوصی، آینده خود را تأمین کنیم. چنین راهی به سوی آینده، با فعال کردن سرمایه داری هموار می شود نه اینکه آن را رها کنیم که به ثبات درونی خود متکی باشد.
گروه دیگری از مشاوران عمومی، که از لحاظ سیاسی به راست میانه تعلق دارند، با این نظر موافق نیستند و می گویند سرمایه داری فقط می تواند در یک فضای آزاد، به دور از کنترل و نظارت، به کار ادامه دهد. هر چند هدفهای لیبرال ممکن است ستوده و قابل ستایش باشد اما وسایلی که در اختیار دارد با اساس اقتصاد بازار ناسازگار است. نظام را به حال خود واگذارید به راه خود ادامه خواهد داد؛ هر گاه در پی اصلاح و بهبود آن باشید تنها کار درستی که ممکن است بکنید این است که آن را فلج کنید.

پی نوشت ها :

1- Joseph Schumpeter، اقتصاددان اتریشی (1883-1950).
2- business cycles
3- Capitalism, Socialism, and Democracy
4- plausible capitalism
5- businesslike
6- enterpreneur
7- rationalism
8- history- making process
9- financier
10- capital goods
11- growth- producing
12- laissez faire
13- inflation
14- deflation

منبع مقاله :
هایلبرونر، رابرت، بزرگان اقتصاد، ، احمد شهسا، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ سوم، بهار 1387

 

0
نظر

جغرافیای اقتصادی ایران

نويسنده : حسین رضایی

جغرافیای اقتصادی ایران

جغرافیای اقتصادی ایران



 

نویسنده: اسماعیل شفیعی سروستانی




 

«ایران» سرزمینی پهناور، پرجمعیّت، غنی و حاصل خیز است و با کوه های بلند و درّه های پُرآب و جلگه های حاصلخیز و تنوّع آب و خاک، موقعیّت مناسبی برای کشاورزی و دامپروری دارد. به علاوه، در دل کوه ها و در عمق کویرها و شوره زارهای مرکزی این سرزمین، منابع عظیم زیرزمینی، از سفره های گسترده آب تا معادن سرشار نفت، گاز، آهن و مس ذخیره شده است. تنوّع وضعیت جغرافیایی و تفاوت بسیار زیاد در آب و هوای مناطق مختلف از دیگر عواملی است که زمینه لازم را برای انواع فعّالیت های اقتصادی در کشور فراهم می آورد.

1- کشاورزی

گرچه حدود هفتاد درصد از سرزمین ایران، کوهستانی، کویری و غیرقابل کشاورزی است؛ اما پیشینه کشاورزی در ایران از چنان قدمتی برخوردار است که پژوهندگان معتقدند: اگر ایران، نخستین کانون فعالیت های کشاورزی نباشد، یکی از قدیمی ترین آنهاست. از حدود چهار هزار سال پیش از میلاد مسیح (علیه السلام) ساکنان این سرزمین به کشاورزی می پرداخته اند. وجود سدها، بندها، کاریزها و منابع عظیم آب، ‌که به وسیله جوی ها و آبراه ها میان کشاورزان تقسیم می شده، نشان از کوشش بسیار برای توسعه کشاورزی و سرسبزی و آبادانی در دوره شاهنشاهان ایرانی پیش از اسلام دارد. با حمله اعراب و سقوط ساسانیان، بر اثر آشنا نبودن حاکمان عرب و بی توجّهی به نگهداری سدها و آب بندها، کشاورزی مدتی از رونق افتاد؛ اما با روی کار آمدن نخستین حکومت های ایرانی دگرباره کارآیی خود را بازیافت. امروزه، با تنوّع جنس خاک و آب و هوا، امکان کشت و بهره برداری از همه انواع محصولات کشاورزی و دامی از سردسیری و گرمسیری در «ایران» وجود دارد.

1-1. برنج کاری در گیلان

صادرات کشاورزی ایران، بیشتر پنبه، حبوبات، سبزیجات، انگور، خرما و خشکبار بوده است؛ اما در دهه های اخیر، با افزایش جمعیّت و کاهش نسبی تولیدات کشاورزی، میزان سرانه این گونه صادرات کاهش یافته و در برابر، نیاز ایران به وارد کردن کالاهای غذایی و کشاورزی، از جمله گندم، برنج، روغن، گوشت، چغندر قند و نیشکر روزافزون شده است. مشکلات کشاورزی ایران را، علاوه بر کمبود آب و مشکل آبیاری، نارسایی راه ها و وسایل ارتباطی، زیان آفات نباتی و کم کاری پنهان در کشاورزی دانسته اند. با این همه، امروزه افزون بر مصرف داخلی، مقداری محصولات کشاورزی از جمله میوه به صورت تازه یا خشک و کنسرو به کشورهای همسایه صادر می شود.

2- معادن

ایران با 10 درصد از کلّ ذخایر زیرزمینی جهان، دارای یکی از بزرگ ترین معادن نفت و گاز جهان است. در استخراج نفت بعد از «عربستان سعودی» مقام دوم را بین اعضای سازمان اوپک دارد و در زمینه بهره برداری از معادن گاز نیز بعد از «روسیه» قرار می گیرد؛ با آنکه جز در رشته نفت و گاز، تحقیقات و مطالعات دامنه داری درباره معادن «ایران» انجام نیافته است، در بیشتر نقاط کشور، آثار وجود کان های مختلف به چشم می خورد؛ ذخیره بعضی از این معادن، ناچیز است؛ اما ذخیره بعضی دیگر چون: معادن مس «سرچشمه» و معادن آهن « بافت» و «زَرَند کرمان» چشمگیر است. افزون بر این، اطلاعات زمین شناسی و کان شناسی نشان می دهد که در ایران کان هایی با میزان ذخیره و عیار بالا وجود دارد که با معادن بزرگ دنیا برابری می کند. مهم ترین معادنی که در ایران استخراج می شوند، عبارتند از: نفت، گاز طبیعی، زغال سنگ، آهن، مس، سرب، منگنز، طلا، نقره، گوگرد، پنبه نسوز، خاک سرخ، ‌خاک نسوز، نِشادُر، زرنیخ، سنگ مرمر، سنگ گچ، سنگ آهک،‌ کرومیت، زاج، نمک، آنتیموآن، سنگ های ساختمانی، شن و فیروزه.

3- صنایع

بخش صنعت نیز، مانند کشاورزی، در تاریخ ایران سابقه ای طولانی دارد. انواع و اقسام ظرف ها و کوزه های سفالی و ابزار فلزی از دوران پیش از تاریخ جزو آثار باستانی است و نشان از صنعتی پیشرفته دارد. اما ساسانیان درخشان ترین دوره تاریخ صنعت ایران را پدید آوردند. شاهکارهای معماری، ظرف های فلزی و سفالی و پارچه های لطیف و گرانبهای آن دوران، خریداران بسیار در سرزمین های دور و نزدیک داشت. توانگران «روم باستان» به خرید دستاوردهای ایرانیان رغبت بسیار داشتند و بهایی گزاف برای آنها می پرداختند.
دوره صفویان، دوران رونق اقتصادی ایران بود. قالی های نفیس ابریشمین ایران آن زمان چنان در بازارهای اروپایی شهرت داشت که نام قالی را با نام ایران در آمیخت؛ اما پیشرفت سریع صنعتی در «اروپا» بسیار دیر و به صورت محدود در صنعت ایران تأثیر گذاشت و در نتیجه، زیربنای توسعه صنعتی ایران تا دوران رضاشاه ریخته نشد. در نیمه دوم سلطنت محمدرضا شاه پهلوی، مهم ترین تحرّک صنعتی ایران در تاریخ معاصر صورت گرفت. پس از وقفه ای که در زمان جنگ «ایران» و «عراق» به وجود آمد، دوباره توجه به صنایع و به کاراندازی واحدهای صنعتی رونق گرفت که در صنایع کوچک رو به پیشرفت سریع است. صنایع امروز ایران را به دو بخش دستی و کارخانه ای می توان تقسیم کرد. مهم ترین بخش صنایع دستی ایران، بافت قالی، قالیچه و گلیم است که علاوه بر مصرف گسترده داخلی رقم چشمگیری در صادرات دارد. خاتم کاری، میناکاری و پارچه های دستباف ابریشمی و زری، که جنبه هنری نیز دارد، از دیگر صادرات ایران در این بخش است. صنایع دستی در اقتصاد روستایی ایران بیشتر از آن نظر مهم است که می تواند بیکاری یا کم کاری ناشی از طبیعت کار تولید کشاورزی را جبران کند.
صنایع کارخانه ای ایران از دوران سلطنت ناصرالدّین شاه در واحدهای کوچک آغاز شد. امروزه صنایع غذایی، نسّاجی، سیمان، صنایع سلولزی، چرم و پوست، دخانیات و تولید و مصرف برق و صنایع مونتاژ قطعه های یدکی در استان های مختلف ایران در حدّ مصرف داخلی فعّال است و به تدریج وارد مرحله صادرات می شود. صنعت ماشین سازی و ساخت قطعات اتومبیل از دیگر صنایع کارخانه ای نوپای کشور است که پس از انقلاب اسلامی و بر اثر جنگ با «عراق» مدّتی متوقّف ماند؛ اما در دهه اخیر دوباره فعّال شده و در حال گسترش چشمگیری است. صاحب نظران معتقدند که «ایران» ظرفیّت گسترش صنایع ماشین سازی را تا حدّ تأمین مصرف داخلی و حتی صدور به کشورهای همجوار را نیز دارد. نفت و گاز، مهم ترین منابع صنعتی ایران و صادرات این دو مادّه پربها و نیروزا، بزرگ ترین سرچشمه درآمد ارزی دولت ایران است. پیش از انقلاب اسلامی، ایران پس از «عربستان سعودی»، دومین صادرکننده بزرگ نفت در جهان به شمار می رفت. پالایشگاه های ایران در «آبادان»، «کرمانشاه»، «تهران»، «شیراز» و «مسجد سلیمان»، پیش از جنگ با عراق، علاوه بر تأمین مصرف داخلی، مقداری نفت تصفیه شده را به خارج از کشور صادر می کرد.
کارخانه ذوب آهن «اصفهان» و صنایع وابسته به آن از جمله کارخانه های ماشین سازی «اراک» و «تبریز» و کارخانه های تصفیه مس در «غنی آباد» تهران و «سرچشمه کرمان» در اقتصاد ایران، اهمیّت فراوان دارد. به طور کلّی، ایران برای پیشرفت و گسترش صنعتی از نظر منابع و معادن، غنی است؛ اما در چند دهه اخیر پایین بودن میزان سرمایه گذاری و کمبود متخصّص، که به ویژه پس از انقلاب و خروج گروه بزرگی از دانش آموختگان و کارشناسان بیشتر احساس می شود، از موانع گسترش سریع تر صنعت در «ایران» بوده است. با این همه، پیشرفت در صنایع کوچک در شهرهای مختلف و گسترش صنایع سنگین نظامی راه را برای تحوّلی بزرگ در صنعت آماده می کند.

4- جهانگردی

طبیعت زیبا و متنوّع، جنگل ها، گیاهان و جانوران کمیاب و پدیده های طبیعی شگفت انگیز در گوشه و کنار کشور که عرصه های زیبا و ناشناخته بسیار دارد، امکان جلب انبوه جهانگردان داخلی و خارجی را فراهم کرده است. علاوه بر این، تاریخ کهن ایران و آثار باستانی باشکوه و گنجینه های هنری دوران اسلامی کشور از عوامل مهمّ جلب جهانگردان است. صنایع دستی و هنرهای بومی نیز در جلب سیّاحان نقشی عمده بر عهده دارد.
منبع مقاله :
شفیعی سروستانی، اسماعیل؛ (1391)، دانشستان سرزمین های درگیر در واقعه ی شریف ظهور، ج 1، تهران: موعود عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، دوم

 

0
نظر

نگاهی تازه به مقوله ربا

نويسنده : حسین رضایی

نگاهی تازه به مقوله ربا

نگاهی تازه به مقوله ربا



 

نویسنده: مسعود رضانژاد فهادان
منبع فارسی: راسخون



 

بِسْمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ

چکیده:

قوانین الهی تابع مصلحت و مفسده واقعیست؛ یکی از آن قوانین، قانون حرمت ربا و نزول است. خدا به سبب محبتی که به مخلوقات خود و جامعه مدنی انسانی ـ اسلامی دارد انسان‌ها را از مفسده‌ها و دام‌های مهلکی که در مسیر زندگی فردی و اجتماعی آنان قرار می‌گیرد آگاه ساخته است.
ربا، باعث بر هم زدن تعادل یکی از ارکان مهم جوامع انسانی ـ اسلامی یعنی اقصاد و نظام پولی آن می‌شود؛ بر هم خوردن تعادل اقتصادی و کسب و کار در جامعه اسلامی منجر به سست شدن ارکان جامعه مدنی خواهد شد و لذا کسی که ربا خواری می‌کند یا ربا می‌گیرد یا به هر نحوی در این امر شریک است به مثابه دشمنی است که خواسته یا ناخواسته به جنگ با حکومت اسلامی اقدام نموده است و این یعنی اعلان جنگ با خدا و فرستاده او (صلی الله علیه و آله).

کلید واژه:

ربا، نزول، اقتصاد، تعادل اقتصادی، علان جنگ با خدا، حرمت ربا.

مقدمه:

آرامش و نظم، ارزشمند است اما رسیدن به این ارزش یعنی آرامش و زدودن هرج و مرج، فقط با إعمال قانون محقق خواهد شد همه می‌دانیم که إعمال قانون، فرع بر وجود قانون است؛ قانون از حیث منشأ بر دو قسمت است:
1. الهی؛
2. بشری.
سه امتیاز ویژه قوانین الهی، عبارت است از:
1. از مصدری صادر شده که احاطه کامل بر تمام جوانب خلقت را داراست.
2. از ناحیه وجودی صادر می‌گردد که به شدت و به حقیقت کلمه، خیرخواه تمام موجودات است؛
3. از منبعی صادر می‌شود که ابداً منفعت شخصی ندارد.
به عکس قوانین بشری که:
1. احاطه کامل بر همه جوانب خلقت را ندارد بلکه با همه تجربیاتی که بشر تاکنون کسب کرده است قوانین او هنوز به شدت سطحیست؛
2. بر خلاف قانون خداوند، انسان بیش از آنکه خیرخواه دیگران باشد پیگیر منافع شخصی خویش می‌باشد.
بر اساس آنچه گفته شد اگر قرار بر آن شد که انسان برای زندگیِ بدون هرج و مرج و آرامِ در این دنیا، باید تابع قانون باشد با عنایت به آنچه بیان شد متوجه می‌شویم آن قانون، باید الهی و وحیانی باشد تا انطباق بیشتری با حقیقت داشته باشد و بتواند اعتماد ما را به خود جلب نماید.
همچنین تبلور قانون خدا را در دو جا می‌توان جست ‌و جو کرد:
1. قرآن؛
2. قول و فعل و تقریر پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و آل‌الله علیهم‌السلام به عنوان مبیّن و مفسر قرآن ‌مجید.

اصل مقاله:

حرمت فقهی ربا در همه ادیان توحیدی!

فقه[1] یعنی مجموعه قوانین الهی برای سعادت بشر و دیگر مخلوقات؛ یکی از این قوانین، بحث «حُرمت ربا» می‌باشد. بشرِ به اصطلاح متمدن امروز با همه توفیقاتی که در علوم مختلف کسب نموده اما هنوز نتوانسته است دیدگاه روشن و قانون ثابتی را پیرامون نزول و ربا ارائه نماید اما خدایی که خالق همه موجودات است از همان ابتدا نسبت به این مسئله، موضع‌گیری آشکاری و صریحی داشته و آن را با تفصیلش در همه ادیان مختلف بیان نموده است.
خداوند در آیه 161 سوره نساء می‌فرماید: "وَ أَخْذِهِمُ الرِّبَوا وَ قَدْ نُهُوا عَنْه "؛ برخی از یهودیان، کسب (معامله و قرض) ربوی می‌کردند در حالی که خداوند آن‌ها را، از کسب کردن از راه گرفتن ربا نهی کرده بود.
این آیه به حرمت ربا در ادیان قبل از اسلام و مسیحیت یعنی یهود اشاره دارد ما با استناد به این آیه و برخی روایت دیگر نتیجه می‌گیریم که بحث حرمت ربا تنها اختصاص به دین اسلام نداشته بلکه مشترک بین همه ادیان توحیدی است.
قال ‌الرضا علیه‌السلام: اعْلَمْ یَرْحَمُکَ اللَّهُ أَنَ الرِّبَا حَرَامٌ سُحْتٌ مِنَ الْکَبَائِرِ وَ مِمَّا قَدْ وَعَدَ اللَّهُ عَلَیْهِ النَّارَ فَنَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْهَا وَ هُوَ مُحَرَّمٌ عَلَى لِسَانِ کُلِّ نَبِیٍّ وَ فِی کُلِّ کِتَاب [2]؛ حضرت رضا علیه‌السلام می‌فرمایند: بدان که (...) ربا را خداوند از زبان همه انبیاء علی نبینا و آله و علیه‌ السلام، حرام اعلام نموده و در همه کتب آسمانی، حرمت آن را بیان نموده است.

رباخوار، هم‌شأن کافر است!

با بررسی چهار آیه از قرآن‌ کریم به سادگی می‌توان دریافت که نگاه خداوند به انسان رباخوار، نگاه و قضاوتی است که به انسان کافر دارد یعنی شأن و رتبه و منزلت انسان مبتلاء به ربا، همان شأن کافر است به آن چهار آیه دقت کنید:
1. وَ أَخْذِهِمُ الرِّبَوا وَ قَدْ نُهُوا عَنْهُ ... وَ أَعْتَدْنا لِلْکافِرینَ مِنْهُمْ عَذاباً أَلیماً[3].
2. یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَأْکُلُوا الرِّبَوا ... وَ اتَّقُوا النَّارَ الَّتی أُعِدَّتْ لِلْکافِرین [4].
3. یَمْحَقُ اللَّهُ الرِّبا وَ یُرْبِی الصَّدَقاتِ وَ اللَّهُ لا یُحِبُّ کُلَّ کَفَّارٍ أَثیمٍ[5].
4. یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ ذَرُوا ما بَقِیَ مِنَ الرِّبا إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ[6].
در این چهار آیه خداوند پس از بیان حرمت ربا و لزوم اجتناب از آن، ربا دهنده را از عذابی که برای کفار مهیّا ساخته است می‌ترساند مانند پدری که پس از نهی فرزندش از استفاده بی‌موردِ اینترنت، خطاب به او بگوید: من از بچه معتاد بیزارم، ما با این بیان متوجه می‌شویم که در دیدگاه این پدر، کسی که بیش از حد با اینترنت، مأنوس باشد معتاد است لذا با یک محاسبه سر انگشتی متوجه خواهیم شد از منظر الهی، بحث ربا و کفر در یک جایگاه قرار دارند و کسانی را که مبتلا به ربا، هستند نمی‌توان مؤمن نامید زیرا مؤمن، به کسی گفته می‌‌شود که در مقام عمل به قوانین الهی التزام داشته باشد و در مقابل نواهی الهی سر تسلیم فرود آورد اما کسی که پس از این همه نهی شدید‌ اللحن خداوند از ربا که هرگز نسبت به احدی از کبائر چنین تعابیری را به کار نبرده است، باز هم خود را مبتلا به آن می‌سازد قطعاً نمی‌توان مؤمن نامید.

مفهوم ربا و نزول!

ربا در لغت از رَبَوَ گرفته شده است که به معنای زیادت و رشد و نمو و همچنین بالا آمدن می‌باشد[7]. بر همین اساس، رَبْوِه در زبان عربی به معنای تپه یا باغی می‌باشد که در جای بلندتری نسبت به سطح زمین قرار گرفته باشد[8]. نکته قابل توجه اینکه، ربا و رب چون با یکدیگر اشتقاق اکبر داشته و دو حرف مشترک دارند دارای معنایی بسیار نزدیک به هم هستند «رب» از ریشه ربب اخذ شده است و به معنای تربیت کردن می‌باشد[9] و می‌دانیم که کار مربی، رشد و نمو و بالا کشیدن متربی است؛ خداوند در آیه بیست و چهار سوره إسراء می‌فرماید: ... قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما کَما رَبَّیانی صَغیراً؛ خداوند می‌فرماید بگو: ای پروردگار! بر پدر و مادرم رحم کن همچنانکه آن‌ها نیز با محبت مرا در کوچکی بزرگ کرده و رشدم دادند و تربیت نمودند.
ملاحظه کردید که رب دوم (ربیانی) در این آیه به معنای رشد دادن می‌باشد. با توجه به معنای لغوی ربا، شاید کسی گمان کند که اگر پول ربوی بدهد سرمایه او رشد می‌کند و بر عکس اگر صدقه بدهد پولش تمام می‌شود اما جالب اینکه خداوند در آیه 276 بقره می‌فرماید: یَمْحَقُ اللَّهُ الرِّبا وَ یُرْبِی الصَّدَقات ِِِ؛ خداوند در این آیه می‌فرماید: بر خلاف تصور شما، آنچه مایه رشد در مال و دارایی می‌باشد صدقه است نه ربا، و خداوند ربا را محق کرده است.
محق را در لغت به معنای نابودی و نقصان معنا نموده‌اند[10] ولی نگارنده معتقد است محق در اصل وضع به معنای نقصان تدریجی می‌باشد نه مطلق نقصان؛ بر همین اساس عرب به ماه قمری بعد از شب چهاردهم، محاق می‌گوید[11] زیرا از شب چهاردهم به بعد، قرص ماه، رفته رفته رو به زوال و نابودی حرکت می‌کند تا به جایی می‌رسد که کلاً ناپدید می‌شود.
آری مَثَلِ صدقه، مثل ماه از شب اول تا شب چهاردهم در آسمان است که روز به روز رشد می‌کند تا به کمال برسد و مَثَلِ ربا، ماه از شب چهاردهم به بعد است که لحظه به لحظه رو به نابودی و زوال است.
برخی با این بهانه که چاره‌ای جز گرفتن نزول نداریم گرفتار نزول می‌شوند اما باید بدانیم که نزول از اسمش پیداست نزول یعنی سقوط! برخی گمان کرده‌اند با پول نزول می‌توانند صعود کنند و حال آنکه اگر چنین بود اسمش را نزول نمی‌گذاشتند صعود می‌گذاشتند.

رد قرآنی توجیه رباخواران!

گاهی هم افرادی که نزول می‌دهند برای دلخوشی و توجیه عمل زشتشان می‌گویند: کار ما باعث گره‌گشایی از گرفتاری‌های مردم است ما ربا می‌دهیم تا مردم رشد کنند و گره از کارشان باز شود اما خداوند در آیه 39 سوره مبارکه روم می‌فرماید:
"وَ ما آتَیْتُمْ مِنْ رِباً لِیَرْبُوَا فی أَمْوالِ النَّاسِ فَلا یَرْبُوا عِنْدَ اللَّهِ وَ ما آتَیْتُمْ مِنْ زَکاةٍ تُریدُونَ وَجْهَ اللَّهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُضْعِفُون "؛‌ آنچه به عنوان ربا می‌پردازید تا در اموال مردم فزونی یابد، نزد خدا فزونی نخواهد یافت؛ و آنچه را به عنوان زکات می‌پردازید و تنها رضای خدا را می‌طلبید (مایه برکت است؛ و) کسانی که چنین می‌کنند دارای پاداش مضاعفند.
وَ سَأَلَ رَجُلٌ الصَّادِقَ علیه‌السلام عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ- یَمْحَقُ اللَّهُ الرِّبا وَ یُرْبِی الصَّدَقاتِ وَ قَدْ أَرَى مَنْ یَأْکُلُ الرِّبَا یَرْبُو مَالُهُ فَقَالَ فَأَیُ مَحْقٍ أَمْحَقُ مِنْ دِرْهَمٍ رِبًا یَمْحَقُ الدِّینَ فَإِنْ تَابَ مِنْهُ ذَهَبَ مَالُهُ وَ افْتَقَر[12]؛ شخصی از حضرت صادق علیه‌السلام پیرامون آیه 276 سوره بقره سؤال کرد که خداوند در این آیه می‌فرماید: «مال ربوی را نابود می‌کنم و صدقات و قرض‌الحسنه را رشد می‌دهم» در حالی که گاهی اشخاص رباخواری را می‌بینیم که مالشان رشد می‌کند!؟ حضرت صادق علیه‌السلام فرمودند: خداوند در این آیه فرموده است: «ربا، نابود کننده است» و چه نابود کننده‌ای بالاتر از آن یکْ درهمِ رَبَوی که اگر صاحبش از رباخواری، توبه نکند تمام دینش را نابود می‌سازد و اگر چنانچه توبه کند باید سودهای حاصله از رباخواری را به صاحبانشان برگرداند و فقیر می‌شود.
نکته‌ای که در پی این روایت شریف لازم است تذکر داده شود اینکه با توجه به معنایی که برای «محق» بیان کردیم و گفتیم «محق» به معنای نابودی تدریجی است چون مال ربوی، ذره ذره به نابودی می‌رود گاهی نه خودش و نه دیگرانی که شاهد نزول‌خواری او هستند هیچ کدام متوجه آن نمی‌شوند اما بعد از یک عمر، وقتی محاسبه می‌کنی متوجه می‌شوی نزول‌خوار به هیچ‌جا که نرسیده است هیچ، سرمایه (داشته‌های مادی و معنوی) خود را نیز از دست داده است! نهایتاً مقداری پولِ بلوکه، فراهم کرده که هیچ وقت نتوانسته است ذره‌ای از آن‌ها بهره‌مند گردد.
حضرت رسول صلوات الله علیه و آله در همین باره می‌فرمایند: الربا وَ إنْ کَثُرَ فَإنَّ عاقِبَتَهُ تصیر الی قَل[13]؛ ربا اگرچه بسیار باشد اما سرانجام آن کمی خواهد بود.
می‌گویند: شخصی از یخ‌ فروشی سؤال کرد: یخ‌هایت را چه کردی؟ جواب داد: نفروختم اما تمام شد!! دقیقاً مثل نزول‌خوار، که قطره‌ قطره، سرمایه ایمان و انسانیت و حتی دارایی مادی خود را از دست می‌دهد اما متوجه نمی‌شود و وقتی می‌فهمد که دیگر هیچ فایده‌ای ندارد.

حالت باطنی و حقیقت ربا...!

هر کدام از افراد رباخوار یا ربادهنده یا حتی کسی که واسطه این عمل زشت شده است یا حتی پول ربوی، دارای باطن آلوده‌‌ای می‌باشد که در برخی از آیات و روایات به آن اشاره شده است. همچنین برخی از عرفا که به خاطر صفای دلشان، حجاب از چشمشان برداشته شده است توانسته‌اند باطن آن را مشاهده نمایند، مثلاً درمورد مال ربوی یعنی اصل پولی که به صورت ربوی قرض گرفته می‌شود در کتاب «در محضر لاهوتیان» آمده است:
استاد مجاهدی معروف به پروانه نقل کردند: به خاطر دارم که در معیت آقای مجتهدی رحمهًْ‌الله علیه، ناهار را میهمان یکی از دوستان بودیم؛ صاحب خانه بر خلاف قولی که داده بود، سفره نسبتاً رنگینی را تدارک دیده و سرگرم کشیدن غذا بود، جناب مجتهدی که در کنار سفره نشسته بودند غذا صرف نمی‌کردند ولی چشم از سفره، هم بر نمی‌داشتند اصرار صاحب‌خانه به ایشان برای صرف غذا سودی نداشت و می‌فرمودند: شما راحت باشید! من چندان میلی به غذا ندارم! دوستان می‌دانستند که باید به ایشان اصرار نکنند و راحتشان بگذارند، تمامی دوستان به دنبال یافتن پاسخی برای این سؤال بودند که: چرا ایشان گرسنه از سر سفره برخاستند و حتی لقمه‌ای از غذا تناول نکردند؟! فردای آن روز به خدمتشان شرفیاب شدم تنی چند نفر از دوستان نیز حضور داشتند مرحوم مصطفوی با احترام از ایشان پرسید: دیروز ظهر، چرا غذا میل نفرمودید؟! گفتند: آقاجان! من در آن سفره غیر از خون نمی‌دیدم! این غذا از پول نزول تهیه شده بود و خوردن نداشت! ساعتی گذشت و مردی که دیروز مهمانش بودیم، آمد، هنگامی که آقای مجتهدی برای تجدید وضو از اتاق بیرون رفتند، آقای مصطفوی از آن مرد پرسید: غذای دیروز را از چه پولی تهیه کرده بودید؟! گفت: من به آقا قول داده بودم که برای ناهار، غذای ساده‌ای تهیه کنم ولی همسرم اجازه نداد و گفت: که ما باید به بهترین وجه از این مرد خدا پذیرایی کنیم! من هم ناگزیر شدم که از همسایه خود، مقداری پول قرض بگیرم! آقای مصطفوی که همسایه آن مرد را خوب می‌شناخت، گفت: حالا معلوم شد که چرا آقای مجتهدی دیروز غذا نخوردند، همسایه این مرد در بازار قم به دادن نزول و گرفتن بهره پول، مشهور است و چون غذای دیروز از پول ربا تهیه شده بود، جعفر آقا تمایلی به خوردن آن نشان ندادند و امروز هم فرمودند: در آن سفره غیر از خون نمی‌دیدم![14]
راجع به این داستان لازم به تذکر است که میزبان، از آن شخص ربا‌خوار، پول ربوی نگرفته بود بلکه مقداری پول، قرض نموده بود ولی از آنجا که دارایی آن بازاری مخلوط به ربا بود آن پول در سفره میزبان، چنان اثر سوئی را به جای گذاشته بود.
اما در مورد حقیقت و باطن شخص رباخوار، خداوند در آیه 275 سوره مبارکه بقره می‌فرماید: "الَّذینَ یَأْکُلُونَ الرِّبا لا یَقُومُونَ إِلاَّ کَما یَقُومُ الَّذی یَتَخَبَّطُهُ الشَّیْطانُ مِنَ الْمَس " (... کسانی که ربا می‌خورند، (در قیامت) بر نمی‌خیزند مگر مانند کسی که بر اثر تماس با شیطان، دیوانه شده (و نمی‌تواند تعادل خود را حفظ کنند؛ گاهی زمین می‌خورند، گاهی به پا برمی‌خیزند).
«خبط» در لغت عربی به معنای افتادن و برخاستن و عدم تعادل به هنگام حرکت است که در اثر چوب خوردن و کتک خوردن، بر انسان عارض شود[15].
همچنین به اعتقاد ابن قارس در معجم مقائیس اللغه معنای ریشه‌ای لغات مشتق از مسس، حبس نمودن چیزی در دست می‌باشد[16]. ولی نگارنده معتقد است لغت «مس» به معنای شدت اتصال است بر خلاف لغت لمس که صرف اتصال را بیان می‌دارد نه اتصال شدید؛ واژه تماس نیز که با کلمه مس، در ریشه مشترکند از این اصل، بیگانه نمی‌باشد.
در واقع خداوند در این آیه می‌فرماید: در سرای آخرت که سرای حقیقت اعمال است رباخوار، موقع خروج از قبر و ورود به صحرای محشر بر اثر تماس شدیدی که در دنیا با شیطان داشته است، تعادل نداشته و نمی‌تواند قدم از قدم برداشته و دائم بر زمین می‌خورد؛ این مجازات به خاطر آن است که او در دنیا با رباخواری، تعادل جامعه را برهم زده است و یکی از ارکان مهم جامعه اسلامی را که همان اقتصاد است متشنج نموده است که تبعات بر هم ریختگی اقتصادی، شکل‌گیری طبقات اجتماعی و شیوع فقر فرهنگی و مفاسد اجتماعی است در واقع او با این عمل خود، به تمام معنا، تمام هستی جامعه اسلامی را به هم ریخته است لذا در سرای آخرت تعادل نداشته و دائم بر زمین می‌خورد.
از نبی مکرم اسلام حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله در مورد باطن رباخوار نقل شده است:
لمّا أسری بی إلى السّماء رأیت رجالاً بطونهم کالبیوت، فیها الحیّات، ترى من خارج بطونهم، فقلت: من هؤلاء یا جبرائیل؟ قال: هؤلاء أکلة الرّبا[17]؛ در شب معراج زمانی که مرا شبانه به آسمان بردند، مردانی را دیدم که شکم‌هایی مانند خانه داشتند و در آن‌ها مارهایی بود که از بیرون شکم‌هاشان دیده می‌شد، گفتم! ای جبرئیل! این‌ها چه کسانی هستند؟ گفت: اینان ربا خوارانند.

اعلان جنگ با خدا!

خداوند در آیه 279 سوره بقره برای رباخوار تعبیری بیان می‌کند که نمونه آن را در قرآن برای احدی از گناهان دیگر مثل زنا و سرقت و دروغ و غیبت و تهمت و امثال آن بیان نفرموده است؛ خداوند در این آیه می‌فرماید: فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِه[18]؛ پس اگر چنین نکردید (=رباخواری را ترک نکردید)، (بدانید که) اعلان جنگ با خدا و رسولش داده‌اید.
به نظر شما در کارزار با خداوند قهار و رسولش صلی الله علیه و آله چه کسی پیروز میدان است؟ اصلاً چه کسی را یارای کارزار است؟
بر همین اساس پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله در خطبه‌ای بالای منبر درباره ربا و خطرهای بزرگ آن سخن می‌گفتند و فرمودند: درهم ربا اعظم عندالله من سبعین زنیه بذات محرم فی بیت‌الله الحرام[19]؛ نزد خدای متعال یک درهم ربا از هفتاد بار زنای با خواهر و مادر آن هم در بیت‌الله الحرام زننده‌تر و پست‌تر است.

چوب خدا یا چوب شیطان؟

خداوند برای هر گناهی مجازاتی در نظر گرفته است که خطاکار را با آن چوب می‌زند چوب خداوند مایه رشد و پاک شدن است اما خداوند می‌فرماید: رباخوار را شیطان چوب می‌زند یعنی به قدری نزد خداوند بی‌ارزش است که حتی وقتی قرار است برای خطایش چوب بخورد لیاقت ندارد از خدا چوب بخورد بلکه این شیطان است که او را چوب می‌زند برخلاف چوب خدا که سبب رشد است چوب شیطان بیشتر مایه سقوط و نزول و تباهی و جنون و دیوانگی است.
امام صادق علیه‌السلام می‌فرمایند: آکِلُ الرِّبَا لَا یَخْرُجُ مِنَ الدُّنْیَا حَتَّى یَتَخَبَّطَهُ الشَّیْطَان [20]؛ خورنده ربا از دنیا نمی‌رود مگر آنکه شیطان به او چوب می‌زند.

مجازات و کیفر دنیایی رباخوار:

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، مظهر مهربانی و رحمت خداست. خدای متعال در آیه 107 سوره انبیاء از ایشان با عنوان رَحمهً للعالمین یاد کرده و می‌فرماید: "وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلاَّ رَحْمَةً لِلْعالَمینَ" اما همین پیامبر رحمت و مظهر مهربانی راجع به رباخوار می‌فرمایند: مَنْ أَخَذَ الرِّبَا وَجَبَ عَلَیْهِ الْقَتْل [21]؛ هر کس ربا گرفت، کشتن او واجب است.
ابن‌ بُکیر نقل می‌کند که روزی به امام صادق علیه‌السلام خبر رسید که مردی ربا می‌خورد و آن را «لِبا» و آغوز یعنی اولین شیر گوسفند پس از زایمان می‌نامد کنایه از اینکه آن را طاهر و مطهّر می‌داند حضرت صادق علیه‌السلام فرمودند: اگر خداوند به من قدرت می‌داد گردن او را می‌زدم[22].
ابو بصیر می‌گوید: به امام صادق علیه‌السلام عرض کردم حکم رباخوار پس از ثابت شدن آن چیست؟ فرمودند: باید او را تأدیب کرد، و اگر دوباره مرتکب شد باز باید تادیب شود؛ و اگر برای بار سوم ربا خورد باید کشته شود[23].
شیخ طوسی (شیخ الطائفه) رحمة‌الله علیه در تفسیر آیه: «فان لم تفعلوا فا‌‌ذنوا بحرب من الله و رسوله...» می‌فرماید: ابن عباس و قتاده و ربیع گفته‌اند: هر کس رباخواری کند، امام باید از او بخواهد که توبه کند، و اگر توبه نکرد او را بکشد. بلخی گفته است: اگر اهل روستایی همگی اقدام به معاملات ربوی کنند، بر امام است که با آنان به جنگ برخیزد.
شیخ طوسی نهایتاً در جمع‌بندی نظرات مختلف پیرامون مجازات دنیایی رباخوار می‌فرماید: امام سه بار او را چنان مجازات می‌کند که از کار خود دست بردارد، و اگر برای بار چهارم ربا خورد او را می‌کشد[24].

ربا گناهی دامن‌گیر!

آتش ربا چنان عظیم و گسترده است که نه تنها دامان رباخوار و گیرنده ربا را خواهد گرفت بلکه دودش، چشم همه کسانی را که به نحوی در شکل‌گیری این گناه عظیم، دخیل بوده‌اند کور خواهد کرد. بالاتر از آن، تمام افرادی که با رباخوار و رباگیرنده اندک ارتباطی داشته باشند از سیاهی این گناه بی‌بهره نخواهند بود؛ از امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام منقول است که: إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَعَنَ آکِلَ الرِّبَا وَ مُوکِلَهُ وَ کَاتِبَهُ وَ شَاهِدَیْه [25]؛ خداوند متعال، ربادهنده، رباگیرنده، نویسنده و شاهد در معامله یا قرض ربوی را لعنت کرده است.
در حدیث فوق‌ الذکر، لفظ شاهد فقط شامل شاهد اصطلاحی در ضمن عقد ربوی نمی‌شود بلکه در بردارنده همه کسانی هم که به هر شکل ممکن از معامله یا قرض ربوی مطلع می‌شوند و شاهد رباخواری در جامعه باشند اما ترک نهی از منکر کرده و سکوت نمایند نیز می‌شود.
بر همین اساس نبی ‌مکرم اسلام حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله می‌فرمایند: اذا ظهر الزنا و الربا فی قریه فقد احلوا بانفسهم عذاب‌الله[26]، هرگاه گناه زشت زنا و ربا در دیاری آشکار شود به تحقیق خودشان با دستان خودشان مقدمات نزول عذاب الهی را بر خودشان فراهم نموده‌اند.
در این حدیث شریف به عذاب شدن عده‌ای در یک شهری فقط به بهانه ترک نهی از رباخواری اشاره شده است یعنی دود آتش رباخواری حتی تا آنجا سرایت می‌کند اطلاع از رباخواری دیگران و سکوت در مقابل آن، انسان را در معرض لعن پروردگار و مستحق عذاب الهی می‌سازد.
سید عطاء الله مجدی این حدیث را این‌ گونه به نظم کشیده است[27].

چو در قریه‌ای رسم زشت زنای... شود آشکار و خورندی ربای
خرند از خداوند یکتا عذاب... براه هلاکت کنند‌ی شتاب

 

مجازات و کیفر اخروی رباخوار!

از رسول معظم اسلام حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله منقول است: مَنْ أَکَلَ الرِّبَا أَمْلَأَ اللَّهُ بَطْنَهُ مِنْ نَارِ جَهَنَّمَ بِقَدْرِ مَا أَکَلَ وَ إِنِ اکْتَسَبَ مِنْهُ مَالًا لَا یَقْبَلُ اللَّهُ تَعَالَى مِنْهُ شَیْئاً مِنْ عَمَلِهِ وَ لَمْ یَزَلْ فِی لَعْنَةِ اللَّهِ وَ الْمَلَائِکَةِ مَا کَانَ عِنْدَهُ مِنْهُ قِیرَاطٌ وَاحِد[28]، هرکس رباخواری کند یا پولی ربوی بگیرد خداوند شکمش را به همان مقدار، از آتش جهنم پر می‌کند و اگر ربا دهنده باشد تا زمانی که قیراطی (ذره‌ای) از سود ربوی در نزدش باقی باشد خداوند هیچ عمل صالحی را از او نمی‌پذیرد و دائماً در لعنت خدا و ملائکه خداوند می‌باشد.
شیخ اجل، سعدی شیرازی در کتاب بوستان خود، داستان مرد نزول‌خواری را بیان می‌کند که بلافاصله بعد از مردن، بدون اینکه نکیر و منکری را دیده باشد وارد جهنم شده است:

 

رباخواری از نردبانی فتاد... شنیدم هم اندر زمان جان بداد
به خواب اندرش دید و پرسید حال... که چون رستی از حشر و نشر و سوال
بگفت ای پسر قصه بر من مخوان... به دوزخ در افتادم از نردبان

 

الفقه ثم المتجر!

با توجه به آنچه از زشتی و قبح ربا بیان شد و اینکه ابتلاء به ربا با دو شکل متصور است: گاهی آگاهانه و گاهی ندانسته و از روی جهل به مسئله ناخواسته به آن مبتلا می‌شویم لازم است طبق سفارش امیرالمؤمنین علیه‌السلام قبل از ورود به تجارت و کسب، خود را به قوانین و فتاوای مربوط به آن مجهز نماییم تا ناخواسته در دام آن نیفتیم.
قال امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام: مَعَاشِرَ النَّاسِ الْفِقْهَ ثُمَ الْمَتْجَرَ الْفِقْهَ ثُمَ الْمَتْجَرَ وَ اللَّهِ الرِّبَا فِی هَذِهِ الدُّنْیَا أَخْفَى مِنْ دَبِیبِ النَّمْلِ عَلَى الصَّفَا[29]، یا مردمان! اول خود را به احکام فقهی تجارت مجهز کنید سپس به سمت تجارت بروید و این جمله را دو بار تکرار کردند سپس فرمودند: به خدا قسم تشخیص ربا در این دنیا از تشخیص دادن مورچه سیاهی که بر سنگ صاف و سیاهی راه می‌رود سخت‌تر است.
فقهاء نیز در رساله‌های عملیه می‌فرمایند: آموختن مسائلی که مورد نیاز انسان است واجب است انسان آن‌ها را بیاموزد.

ربای مجاز!

قال الرضا علیه‌السلام: َ لَیْسَ بَیْنَ الْوَالِدِ وَ وَلَدِهِ رِبًا وَ لَا بَیْنَ الزَّوْجِ وَ الْمَرْأَةِ رِباً وَ لَا بَیْنَ الْمَوْلَى وَ الْعَبْدِ وَ لَا بَیْنَ الْمُسْلِمِ وَ الذِّمِّی [30]، امام رضا علیه‌السلام می‌فرمایند: میان پدر و فرزند و شوهر و همسرش، میان عبد و مولا همچنین میان مسلمان و کافر، ربا اشکالی ندارد.

نتیجه‌گیری:

از اضافه دریافتی که در قرض به صورت مشروط دریافت می‌گردد گاهی به ربا و گاهی به نزول تعبیر می‌گردد. ربا از رَبَوَ به معنای زیاده و رشد و نمو است. بر عکس نزول که به معنای افول و سقوط است. هرگاه از اضافه دریافت در قرض، تعبیر به ربا گردد ناظر به زیاده‌ای است که علاوه بر اصل قرض، دریافت می‌شود و هرگاه از آن تعبیر به نزول شود ناظر به حقیقت مال ربوی است که باعث تباهیِ دارایی و ایمان و عقیده و اخلاق می‌شود.

پی‌نوشت‌ها:

1. به عبارت دیگر فقه یعنی الگوی خداوند برای سعادت بشر
2. الفقه إمام رضا علیه‌السلام ، صفحه 256
3. آیه 161 سوره نساء
4. آیه 130 و 131 سوره آل‌عمران
5. آیه 276 سوره بقره
6. 278 سوره بقره
7. الراء و الباء و الحرف المعتل و کذلک المهموز منه یدلُّ على أصلٍ واحد، و هو الزِّیادة و النَّماء و العُلُو. (معجم مقاییس اللغه ، 2/483)
8. [الرَّبْوَةُ]: المکان المرتفع. (شمس العلوم ، 4/2373)
9. ربب: الرَّبُ : هو الله عزّ و جلّ، هو رَبُ کلِّ شی ءٍ أَی مالکُه . (لسان ‌العرب، 1/339)
10. المَحْق : تلف الشی ء و نُقصانه ، (جمهرة اللغة، 1/560)
11. المُحَاقُ : آخِرُ الشَّهْرِ لانْمِحَاقِ الهِلال. (المحیط اللغة، 2/367)
12. من لا یحضره الفقیه، 3/279
13. نهج‌الفصاحه، حدیث 1684
14. در محضر لاهوتیان، 1/109؛ نقل به مضمون
15. تفسیر نور، 1/436
16. معجم مقاییس اللغه ، 5/271
17. الحیاه با ترجمه احمد آرام، 5/617
18. سوره بقره، آیه 279
19. بحار الأنوار، 100/117
20. تفسیر نورالثقلین 1/291
21. تفسیر قمی، 1/93
22. وسائل الشیعه، 12/429
23. وسائل‌ الشیعه، 18/580
24. قال ابن عباس، و قتادة، و الربیع: من عامل بالربا استتابه الامام فان تاب، و إلا قتله. و قال البلخی: لو اجتمع أهل قریة على اظهار المعاملة بالربا، لکان على الامام محاربتهم، و إن کانوا محرمین له، و لو فعل الواحد بعد الواحد، و الأکثر منکر لفعله لم یقتل الواحد، لکن یقام علیه من الحکم ما یستحقه. و عندنا أنه یؤدبه الامام ثلاث مرات بما یرتدع معه عن فعل مثله فان عاد رابعاً قتله. (تفسیر تبیان، 2/367)
25. امالی الصدوق، صفحه 425
26. کتاب نهج‌الفصاحه، حدیث 118.
27. گلهای جاویدان (هزار کلمه قصار)، صفحه 72
28. ثواب الاعمال و عقاب الاعمال، صفحه 285
29. روضه الواعظین و بصیره المتعظین، 2/465
30. فقه الرضا علیه‌السلام، صفحه 258

کتابنامه
1. قرآن کریم
2. آرام، احمد؛ (1380) الحیاة، تهران، انتشارات دفتر نشر فرهنگ اسلامى ، چاپ اوّل.
3. ابن بابویه، محمد بن على ؛ (1376) الأمالی، تهران، انتشارات کتابچى ، چاپ ششم.
4. ابن بابویه، محمد بن على ؛ (1406ق) ثواب الأعمال و عقاب الأعمال ، قم، انتشارات دار الشریف الرضی للنشر، چاپ دوم.
5. ابن بابویه، محمد بن على ؛ (1413ق) من لا یحضره الفقیه ، محقق: علی اکبر غفاری، قُم، انتشارات دفتر انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم ، چاپ دوم.
6. ابن درید، محمد بن حسن ؛ (1988م) جمهرة اللغة، بیروت، انتشارات دار العلم للملایین ، چاپ اوّل.
7. ابن فارس، احمد بن فارس؛ (1404 ه.ق) معجم مقاییس اللغه، تحقیق: عبدالسلام محمد هارون، قم، انتشارات مکتب الاعلام الاسلامی، چاپ اوّل .
8. ابن منظور، محمد بن مکرم ؛ (1414) لسان العرب ، بیروت، انتشارات دار صادر، چاپ سوم.
9. امام رضا علیه‌السلام؛ (1406ق) الفقه المنسوب إلى الإمام الرضا علیه‌السلام ، مشهد، تحقیق و نشر از: مؤسسة آل البیت علیهم السلام ، چاپ اوّل.
10. پاینده، ابو القاسم ؛ (1363) نهج الفصاحة، تهران، انتشارات دنیاى دانش، چاپ چهارم.
11. حمیرى، نشوان بن سعید؛ (1420ق) شمس العلوم ، محقق: اریانى، مطهر بن على ـ عبدالله، یوسف محمد ـ عمرى، حسین بن عبدالله ، دمشق، انتشارات دار الفکر، چاپ اوّل.
12. سید عطاء الله مجدى ؛ (1369) گل‌هاى جاویدان (هزار کلمه قصار)، تهران، انتشارات سازمان تبلیغات اسلامى ، چاپ اوّل.
13. شیخ حر عاملى، محمد بن حسن ؛ (1409) وسائل الشیعة، قم، تحقیق و انتشار از: مؤسسة آل البیت علیهم السلام ، چاپ اوّل.
14. صاحب، اسماعیل بن عباد؛ (1414ق) المحیط فی اللغة، محقق: آل یاسین، محمدحسن ، بیروت، انتشارات عالم الکتب ، چاپ اوّل.
15. طوسى محمد بن حسن؛ (بی‌تا) التبیان فى تفسیر القرآن، بیروت، انتشارات دار احیاء التراث العربى.
16. عروسى حویزى عبد على بن جمعه؛ (1415ق) تفسیر نور الثقلین، تحقیق: سید هاشم رسولى محلاتى، قم، انتشارات اسماعیلیان، چاپ چهارم.
17. فتال نیشابورى، (1375) محمد بن احمد؛ روضة الواعظین و بصیرة المتعظین، قم، انتشارات رضى ، چاپ اوّل.
18. قرائتى، محسن؛ (1383) تفسیر نور، تهران، انتشارات مرکز فرهنگى درس‌هایى از قرآن، چاپ یازدهم.
19. قمى على بن ابراهیم؛ (1367) تفسیر قمى، تحقیق: سید طیب موسوى جزایرى، قم، انتشارات دار الکتاب، چاپ چهارم.
20. مجاهدی، محمد علی؛ (1386) در محضر لاهوتیان، تهران، انتشارات لاهوتیان (چاپ بقیع)، چاپ دوم.
21. مجلسى، محمد باقر بن محمد تقى ؛ (1403ق) بحار الأنوار، بیروت، انتشارات دار إحیاء التراث العربی ، چاپ دوم.

 

0
نظر

انقلاب اقتصادی اروپا

نويسنده : حسین رضایی

انقلاب اقتصادی اروپا

 انقلاب اقتصادی اروپا



 

نویسنده: رابرت هایلبرونر
مترجم: احمد شهسا



 

آدمیزاد همین که از درخت پایین آمد و پا بر زمین نهاد با مشکل ادامه ی حیات، نه به صورت فردی بلکه به عنوان عضوی از گروه اجتماعی، روبرو شد. اینکه حیات او همچنان ادامه یافته بهترین دلیل این واقعیت است که در حل این مشکل کامیلاب بوده است. اما وجود کمبودها و نیازها و بدبختیها هم، حتی در میان ملل ثروتمند، دلیل این تواند بود که توفیق او، در بهترین صورت هم، کامل و تمام نبوده است. با این همه روا نیست بشر را برای آنکه نتوانسته است بهشتی بر روی زمین بیافریند سرزنش کنیم. به چنگ آوردن وسایل زندگی و تأمین معاش از سطح کره ی خاک دشوار است. از تصور تلاش و زحمتهای بی انتهایی که بشر در اوایل برای اهلی کردن حیوانات و کشف دانه و بهره گیری از کانی های سطح زمین متحمل گشته سر آدم گیج می رود. فقط از آنجا که بشر مخلوقی است اجتماعی و مشتاق به همکاری، توانسته است خود را بر سر پا نگاه دارد و جاودانه سازد.
اما همین واقعیت مسلم که بشر به همنوعان خود اتکا دارد مسئله ی ادامه حیات را فوق العاده دشوار کرده است. بشر مانند مورچه نیست که، از درون و به طور ذاتی، به الگوهای غریزی اجتماعی، به صورتی شایسته، مجهز باشد. برعکس، چنین به نظر می رسد که در نهاد او خودمداری (1) بسیار شدیدی ریشه دوانیده است. اگر نیروهای جسمانی نسبتاً ضعیفش او را به همکاری وامی دارد، کششهای درونی مهار ناشدنی پیوسته الگوی اجتماعی فعالیتهای مشترک او را به ازهم پاشیدگی تهدید می کند.
در جامعه (2) بدوی، شرایط زیستی بر کشمکش بین تجاوز و همکاری اتکا داشت. وقتی شبح گرسنگی روزانه بر جامعه ای سایه می انداخت- چنانکه به اسکیموها یا قبایل شکارچی در افریقا ظاهر می گردد- صورت احتیاج برای صیانت ذات، جامعه را به همکاری و تعاون الزامی، در کارهای روزانه سوق می داد. اما در یک اجتماع (3) پیشرفته، فشار محیط ملموس نیست. دیگر افراد وظایفی را که به طور مستقیم با ادامه حیاتشان مربوط است متفقاً و دوشادوش بر عهده ندارند- در واقع دیگر بیشتر از نیمی از مردم با زمین و کشت و زرع سر و کار ندارند، در معادن به کار نمی پردازند، بناهای خود را با دست خود نمی سازند، یا حتی در کارخانه مشغول نمی شوند- آن وقت کوششی که حیوان دو پا (4) برای بقای خود به کارمی برد به شاهکاری اجتماعی و قابل ملاحظه مبدل می شود.
درواقع حیات جامعه به طرز شگفت انگیزی به مویی بند می شود. اجتماع نوین با هزاران خطر رو به روست: اگر زارعش از کشت بذر، به اندازه کافی، امتناع ورزد یا اگر کارمندان راه آهن به سرشان بزند که کتابدار شوند یا، بر عکس، کتابداران بخواهند جای آنها را بگیرند یا اگر جمعی بخواهند در معادن به کار بپردازند یا در مقابل کوره های فولاد کار کنند یا بخواهند در رشته های مهندسی ادامه تحصیل دهند- خلاصه، هر گاه یکی از این وظایف پیچیده اجتماعی عاطل بماند- زندگی صنعتی، در کمالا ناامیدی، از هم می پاشد. اجتماع هر روز با امکان چنین از هم پاشیدگیی روبه روست - اما نه به علت قهر طبیعت، بلکه فقط بر اثر جهل و فقدان قدرت پیش بینی بشر.
بشر در طی قرنها برای مقابله با این فاجعه به سه وسیله دست یازیده است.
برای بقا و ادامه حیات خود جامعه را بر محور سنت استوار داشته است؛ وظایف گوناگون را از نسلی به نسل دیگر، بر پایه عادت یا بر طبق کاربرد آنها، انتقال داده است چنانکه پسر از پی پدر می آید و رسمی محفوظ می ماند. آدام اسمیت می گوید در مصر باستان، «هر فرد، به رعایت اصلی دینی، مجبور بود شغل پدر را دنبال کند و هر گاه شغل خود را عوض می کرد آن را اهانتی بسیار شدید به مقدسات تلقی می کردند.» همچنین در هند، تا همین اواخر، برخی مشاغل را، بر طبق سنت، کاست (5) مقرر می کرد. در واقع هنوز در دنیای غیر صنعتی، در بیشتر جاها، فرد برای اشتغال در حرفه ی معینی پا به جهان می گذارد.
البته جامعه می تواند مشکل خود را به طریقی دیگر نیز رفع کند، یعنی، در اجرا و پیشبرد وظایف، تازیانه قدرتهای مرکزی را به کار گیرد. اهرام باستانی مصر بدین سبب برپا نشد که چند مقاطعه کار طرح اجرای آنها را در مخیله ی خود ریخته باشند. برنامه های پنجساله اتحاد جماهیر شوروی هم نه بدین علت به مرحله اجرا درآمد که کسی در آنها نفع شخصی داشت یا بر طبق عادت آن را دست به دست رد کردند. هر دوی آنها، یعنی مصر و اتحاد جماهیر شوروی، کشورهای سلطه جو (6) هستند؛ صرف نظر از مسائل سیاسی، آنها ادامه حیات اقتصادی خود را از طریق صدور فرمان یکی از مقامات مقتدر یا تهدید به مجازاتها، بر طبق تشخیص مقامات عالیه، تأمین کرده اند.
بشر طی قرون بی شمار، در رویارویی با مشکل حفظ بقای خویش، به تناسب، به یکی از این راه حلها دست یازیده است. تا وقتی که این مشکل با رعایت سنت یا بر طبق فرمان رفع می شده است، زمینه ای برای بررسی و مطالعه در علمی که اقتصادش می نامیم نداشته است. با آنکه جامعه های تاریخی با تغییرات و تنوع اقتصادی شگفت انگیزی روبه رو شده اند: پادشاهان و فرمانروایان را بر سر کار آورده اند، از ماهی خشک شده و سنگهای غیر منقول به جای پول استفاده کرده اند، اجناس خود را به ساده ترین شکل اشتراکی یا افراطی ترین مراسم تشریفاتی دینی توزیع کرده اند، تا وقتی که کارهایشان به کمک سنت یا با صدور فرمان انجام پذیرفته به اقتصاددانی که این مطالب را به آنها بفهماند نیازی نداشته اند. آنها به روحانیان، به نظریه پردازان سیاسی، به دولتمردان، به فیلسوفان و مورخان احتیاج داشته اند اما به اقتصاددانان، هر قدر هم شگفت انگیز به نظر آید، نیازی نداشته اند.
زیرا اقتصاددانان در انتظار ابداع راه حل سومی برای مشکل بقای بشر هستند. آنان انتظار می کشند که این بازی حیرت انگیز آن قدر پیش برود و تکامل یابد که در آن جامعه، با اطمینان به بقای خویش، اجازه دهد هر فرد درست همان کاری را بر عهده بگیرد که مناسب حال خود می یابد، یعنی در واقع همان نقش اصلی و هدایت شده ای که برای او فراهم آمده است. نام این بازی « نظام بازار»(7) است و قاعده ی بازی به صورتی فریب آمیز ساده است: هر کس باید به کاری بپردازد که برای او سودآورترین باشد. در نظام بازار سود (8) است که شخص را به اجرای وظایف می کشاند، نه کشش سنت یا تازیانه ی قدرت. با همه ی اینها درست است که هر کس آزاد است به هر کجا که شامه ی تیزش می کشاند برود اما بازی و حرکت هر کس در مقابل آن دیگری موجب می شود که وظایف ضروری جامعه به نحو احسن تحقق یابد.
این راه حل دشوار، اساسی، ظریف و پارادوکسی برای رفع مشکل بقا و ادامه ی حیات بشر بود که پای اقتصاددانان را به میان کشید. زیرا بر خلاف آن دو راه و روش ساده (سنت و فرمان) به هیچ روی معلوم نبود وقتی هر فردی فقط در پی سود خویش باشد جامعه واقعاً بتواند به حیات خود ادامه دهد. هیچ روشن نبود هر گاه سنت یا فرمان بر جامعه حاکم نباشد، همه ی مشاغل جامعه، از کثیف ترین تا بهترینش، همچنان برقرار بماند. هر گاه جامعه دیگر از کسی فرمان نمی برد چه کسی می توانست بگوید، کار به کجا می کشد؟
اقتصاددانان بودند که توضیح این معما را بر عهده گرفتند. اما تا زمانی که نظام بازار به خودی خود جا باز کرد و پذیرفته شد، معمایی در میان نبود که محتاج به توضیح باشد. تا همین چند قرن پیش هیچ کس کاملاً اطمینان نداشت که نظام بازار با سوء ظن، تنفر و بی اعتمادی روبه رو نشود. جهان در طول قرنها بر گردونه آسایش و رفاه سوار بود و با نیروی سنت و فرمان به پیش می راند. برای ترک این امنیت و رفاه و درگیر شدن با اموردرهم و برهم و اضطراب انگیز نظام بازار، تنها به انقلاب احتیاج بود.
آن انقلاب، از نظر شکل دادن به جامعه ای نوین، بسیار مهمتر از هرانقلابی بود که روی داده بود- در اساس و بنیان بسیار تکان دهنده تر از انقلاب فرانسه، امریکا و حتی انقلاب روسیه. برای ارزیابی قدرت جاذبه آن و درک رنج و درهم ریختگی که بر جامعه وارد آورد، باید خود را در آن دنیایی که یکباره از یادها محو شده است فرو بریم؛ به آن دنیایی که جامعه ی ما سرانجام از آن سر برآورد. آن وقت برای ما روشن خواهد شد که چرا باید اقتصاددانان این همه در انتظار می ماندند.

منزل اول: فرانسه، سال 1305.

به دیدن یک نمایشگاه می رویم. بامداد آن روز، بازرگانان مسافر، به همرا محافظان مسلح خود، وارد شده اند و چادرهای راه راه پر زرق و برق خود را برپا داشته و با اهالی محل به داد و ستد پرداخته اند. اجناس خارجی گوناگون برای فروش عرضه شده است: ابریشم و تافته، ادویه و عطریات، چرم و پوست خز. بعضی از آنها از شرق، برخی از اسکاندیناوی و بعضی دیگر از چند صد کیلومتری محل بدانجا حمل شده است. مردها و خانمهای اشراف که مشتاقند از ملال زندگی کسالت آور و اربابانه خود برهند در آنجا، همراه با مردم عادی، در جلو بساطهای گسترده در رفت و آمدند و ضمن مشاهده اجناس عجیب و غریب کشورهای عربی، سرزمینی که از آنجا بسیار دور است، کلمات و لغات تازه ای را که به گوششان می رسد با اشتیاق می شنوند: دیوان، شربت، تعرفه، عوارض، کنگر، اسفناج، جار.
در داخل چادرها با منظره عجیبی روبه رو می شویم. دفاتر بازرگانی (9) روی میزها گسترده است و غالباً مطلبی غیر از همان معاملات ندارد. به عنوان نمونه در دفتر بازرگانی یادداشت شده است:« مردی ده سکه طلا از هفته پیش به ما بدهکار است. نامش را فراموش کرده ام.» حسابها بیشتر به کمک ارقام رومی انجام می گیرد و جمع آنها غالباً نادرست است. عمل تقسیم مدتها کاری معماآمیز به نظر می آمد و استفاده از رقم صفر بدرستی برایشان معلوم نبود. نمایشگاه، با همه زرق و برق و جلوه و هیجان مردم، خیلی حقیر و ناچیز است. مجموع اجناسی که در طول سال از گذرگاه سن گوتار (10) (اولین پل معلق در تاریخ) به فرانسه وارد می شود به اندازه حجم یک قطار باری جدید نیست. مجموع کالاهایی که ناوگان بزرگ ونیزی (11) حمل می کند یک کشتی باری جدید را پر نمی کند.

منزل دوم: آلمان، سال 1550 و کسری.

آندرئاس ریف (12) بازرگان ریش دار، پوشیده در کت خزدار، به خانه اش در شهر بادن باز می گردد. در نامه ای که برای زنش فرستاده نوشته است که سی غرفه را تماشا کرده. از اینکه زین اسب رانش را مجروح کرده در رنج است و بیش از آن از اتلاف وقت خیلی در زحمت بوده چون در حین سفر دائماً مجبور بوده در هر شش مایل توقف کند و بابت تعرفه ی گمرکی پولی بپردازد. بین شهر بازل و کلن 31 لوی پرداخته است.
مشکلات تنها همینها نبود. از هر اجتماعی که می گذشت پول رایج خود را داشت، مقررات و ترتیبات خاص خود را داشت، قوانین و نظامات خود را داشت. تنها در محدوده ی بادن 112 واحد طول وجود داشت، 92 واحد سطح، 65 واحد جامدات، 163 واحد سنجش غله و حبوبات، 123 واحد مایعات، 63 واحاد اندازه گیری خاص مشروبات و 80 نوع واحد اوزان پاوند.
به سیر خود ادامه می دهیم: اکنون در بستن هستیم، به سال 1644.
دادگاهی تشکیل یافته است. مردی به نام رابردت کایان (13) « استاد سالخورده ی تعلمیات دینی، مردی والامقام و ثروتمند، که فقط یک کودک دارد، به خاطر رفتار خلاف وجدان و تجاوز از دستورات انجیل» مورد بازخواست قرار گرفته و به جنایتی زشت متهم شده است: او در هر شیلینگ بیش از شش پنس سود برده است- سودی افراطی و تجاوزکارانه. دادگاه مشغول بررسی است که آیا او را به خاطر گناهش محکوم و طرد کند یا آنکه با توجه به گذشته ی پاک و منزه اش از سخت گیری بکاهد و با دریافت جریمه ای معادل دویست پاوند، آزادش کند. اما رابرت بیچاره که سخت آشفته و درهم ریخته بود، در پیشگاه بزرگان کلیسا « با چشمانی اشک آلود به آزمندی و بدقلبی خود اعتراف کرد.» کشیش بستن نتوانست از این فرصت طلایی چشم بپوشد و از این شاهد زنده و خودسری یک گناهکار بگذرد پس حرص و ولع رابرت را مورد استفاده قرار داد و د ر مراسم روز یک شنبه به بعضی از اصول نادرست بازرگانی حمله برد. و از جمله گفت:
1. اینکه کسی بتواند کالا را هر چه ممکن است ارزان بخرد و هر قدر می خواهد گران بفروشد:
2. اینکه کسی مجاز باشد قیمت مال التجاره و اجناسی را که بر اثر سوانح دریایی یا هر حادثه ی مشابه آن از دست داده است، روی کالاهای دیگر بکشد؛
3. اینکه او اجناسی را که گران خریده است، بتواند به همان قیمت بفروشد ... .
کشیش با صدار بلند فریاد کرد که همه اینها اشتباه است، اشتباه، اشتباه. در پی ثروت بودن به خاطر ثروت، نتیجه اش آلوده شدن به گناه حرص و آز است.
دوباره به انگلستان و فرانسه باز می گردیم.
در انگلستان یک مؤسسه ی مهم تجاری به نام شرکت بازرگانان ماجراجو (14)، موادی از اساسنامه ی مؤسسه را عنوان می کند که از جمله ی آنها مقرراتی مربوط به تجار شرکت کننده است: از گفتار ناشایست، نزاع بین برادران، بازی ورق و نگهداری آن و نگهداری سگ شکاری خودداری شود. هیچ کس نباید در خیابان بسته های مخفی با خود حمل کند. این یک مؤسسه ی عجیب سوداگری است، نظیر یکی از همین لژهای فراماسونری.
در فرانسه از قدیم در صنایع بافندگی ابتکارات بی شماری به نمایش گذاشته شده است. برای کنار گذاشتن این گرایش خطرناک و بی ربط در سال 1666 از سوی کولبر (15) آیین نامه ای صادر شد. از این پس فرآورده های کارخانه های دیژون (16) و سلانژه (17) باید شامل 1408 رشته تار و پود باشد، نه کمتر و نه زیادتر. در شهرهای اوسر (18) و آوالون (19) و دو شهر دیگری که کارخانه بافندگی داشت، تعداد تارها 1376 و در شهر شاتیون (20) تعداد 1216 تار بود. هر پارچه ای که ایراد داشته باشد در معرض دید عموم گذاشته می شود و مورد استهزاء قرار می گیرد. اگر این ایراد سه بار تکرار شود صاحب آن مجازات و رسوا خواهد شد.
در همه ی این مسائل جزئی و پراکنده دنیای کهن یک وجه مشترک وجود دارد که عبارت است از اولا، عقیده به درستی (نگوییم به ضرورت) نظامی که بر پایه ای بنا شده که نفع شخصی هنوز در آن ریشه ندوانده است. ثانیاً، دنیای اقتصادی مستقلی هنوز خود را از زمینه اجتماعی که در آن گرفتار آمده جدا نکرده است. دنیای فعالیت و عمل به ناگزیر با دنیای سیاست و زندگی اجتماعی و دینی درهم آمیخته است. پیش از آنکه این دو دنیا از یکدیگر فاصله بگیرند، هیچ چیزی که به آهنگ رشد و احساس دنیای جدید شبیه باشد وجود نداشت. برای جدا شدن این دو دنیا از هم مبارزه ای تلخ و طولانی ضرورت داشت.
شاید نخست به نظر عجیب آید که فکر سود بردن فکری نسبتاً تازه است. این باور را در ذهن ما رسوخ داده اند که بشر اصولاً مخلوقی است سودجو و اگر او را به حال خود واگذارند همان رفتاری را که در پیش می گیرد که هر سوداگر خودخواهی اختیار می کند. دائماً به ما گفته اند که انگیزه ی سودجویی با پیدایش انسان همزمان است.
اما چنین نیست. تا آنجا که می دانیم انگیزه ی سودجویی با پیدایش « انسان نوین» پدید آمده است. حتی، هم امروز هم اندیشه سودطلبی به خاطر سود، برای بسیاری از مردم جهان بیگانه است و غیبت آن در بیشتر طول تاریخ مدون محسوس و آشکار است. ویلیام پتی (21) یکی از شخصیتهای شگفت انگیز قرن هفدهم (که در طول زندگیش در خوابگاه کشتی کار کرده، دستفروش و لباسفروش بوده، طبابت کرده، استاد موسیقی بوده و مکتبی به نام « اقتصاد سیاسی» را بنیاد نهاده است) ادعا می کند که وقتی مزدها خوب بود کارگر « بندرت به دست می آمد. آنها چنان بیکاره و سهل انگار بودند که فقط می خواستند آن قدر کار کنند که شکمشان سیر شود و چیزی بنوشند.» آقای پتی نه تنها امتیازات بورژوازی عصر خود را بر ملا می کند بلکه به نکته ای اشاره دارد که هنوز هم در میان مردمان جهان غیر صنعتی ملاحظه می شود: مردمی به صورت نیروی خام کار، در کسب مزد روزانه درمانده، از زندگی در کارخانه ناراحت، و بی اطلاع از فکر بالا بردن سطح زندگی؛ اگر مزدها افزایش یابد تن به کار نمی دهند و فقط در پی آنند که بر اوقات فراغت خود بیفزایند. این سودجویی، این فکر که هر کس باید مدام در پی بهبود زندگی مادی خویش باشد، فکری است که برای بیشتر مردمان طبقات پایین و متوسط در مصر، یونان و رم ناآشنا و با فرهنگ قرون وسطا کاملا بیگانه بوده است و فقط در دوره ی رنسانس و دوره اصلاحات (22) در همه جا پراکنده شده، در حالی که غیبت آن در بین اکثر تمدنهای شرقی محسوس است. این مشخصه ی اجتماعی که در همه جا خودنمایی می کند، چیزی شبیه صنعت چاپ، کاملا تازه است.
نه تنها فکر سودجویی، به آن حدی که گاه می پنداریم، به هیچ وجه کلیت ندارد بلکه حتی ضمانت اجرای اجتماعی سود هم پدیده ای است تازه تر از فکر آن که به طور محدود تکامل یافته است. در قرون وسطا کلیسا تعلیم می داد که « هیچ مسیحی نباید تاجر باشد.»، در پشت این امریه این اندیشه نهان بود که تاجر خمیر مایه ی آشوب و بی نظمی در متن جامعه است. در عصر شکسپیر موضوع زندگی برای شهروند عادی، و در واقع برای هر کس، جز اشراف منشها، این نبود که مقام اجتماعی خود را ترقی دهد بلکه هدف این بود که در حفظ آن بکوشد. حتی نزد مقدسین ما صرف این عقیده که سودجویی شاید هدفی قابل تحمل- حتی مفید- در زندگی باشد، عقیده ای کم و بیش شیطانی تلقی می شد.
البته موضوع کسب ثروت و لااقل حرص و طمع ورزی به قدمت حکایات انجیل بوده است. اما بین حرص و ولعی که از ثروت معدودی دولتمند مایه می گیرد با مبارزه ای که برای کسب آن در سرتاسر جامعه جریان دارد تفاوت بسیار است. ماجراجویان دنیای تجارت از قدیم‌، از زمان دریانوردان فنیقی، وجود داشته اند و در سراسر تاریخ دیده می شوند: در بین سفته بازان رومی، تاجران ونیزی، اتحادیه های بنادر آلمان و سیاحان بزرگ پرتغالی و اسپانیولی که به منظور تحصیل مال و ثروت راهی به سوی هند جست و جو می کردند. اما ماجراجویی افرادی معدود با حرکت کل جامعه با روحیه ای پر جرأت و جسارت آمیز، تفاوتی آشکار دارد.
مثلا خانواده منحصر به فرد فوگوها را که از بانکداران بزرگ قرن شانزدهم است در نظر بگیریم. این خانواده، در حد اعلا، معدنهای طلا و نقره داشتند، امتیازات بازرگانی داشتند، حتی می توانستند سکه ضرب کنند. اعتبار آنها به مراتب بیش از ثروت پادشاهان و امپراتوران بود و هم ایشان بودند که مخارج جنگهای اینان را (مخارج داخلی را) تأمین می کردند. اما وقتی آنتون فوگر کهنسال درگذشت مسنترین برادرزاده اش، هانس یاکوب، از به عهده گرفتن امپراتوری بانک سر باز زد، بدین دلیل که اشتغال به آن، با داشتن کارهای خصوصی که خودش دارد، مشغله ی زیادی برایش ایجاد می کند. برادر او، جورج، گفت ترجیح می دهد که آسوده زندگی کند. برادزاده ی سومش کریستوفر نیز علاقه ای به آن کار نشان نداد. هر یک از وراث فرضی آن ثروت سرشار، ظاهراً چنین فکر کردند که آن کار به زحمتش نمی ارزد.
بجز پادشاهان (آنها که استوار و از نظر مالی بی نیاز بودند) و خانواده هایی که همبستگی چندانی ندارند، مانند فوگرها، نخستین سرمایه داران پایه و ستون جامعه نبودند بلکه غالباً افراد مطرود و غریب و دورافتاده ی جامعه بودند. در اینجا و آنجا گاه جوان متهوری نظیر گودریک مقدس (23) پیدا می شد. او مرد فقیری بود که زندگی را در بنادر ساحلی می گذرانید، از کشتیهای اسقاط جنس فراوانی جمع کرد و به تجارت پرداخت. پس از آنکه مالی اندوخت، همچون زاهدی، در پاکی و تقدس، گوشه ی عزلت اختیار کرد. اما نظیر او کم بود. تا زمانی که این اعتقاد که زندگی دنوی مقدمه ی زندگی ابدی است سایه گستر بود، روحیه ی سوداگری نه برانگیخته می شد و نه مجالی برای خودنمایی خودجوش داشت. پادشاهان در جست و جوی گنج و ثروت بودند و برای آن جنگ راه می انداختند. اشراف زمینی می خواستند و چون هیچ اشراف زاه ای که به حیثیت خود علاقه مند بود به میل و رضا حاضر نمی شد املاک موروثی را بفروشد، کار به جنگ و جدال و شکست و پیروزی می کشید. اما بیشتر مردم- سرفها، پیشه وران دهکده، حتی استادان صنفهای صنعتی- دلشان می خواست که آنها را به حال خود واگذارند که زندگی کنند، همان طور که پدرانشان زیستند و چنانکه فرزندانشان زندگی خواهند کرد.
نبودن فکر سودجویی، به صورتی که راهنمای عادی زندگی روزانه باشد- در واقع همان بدنامی که چنین فکری در طرز تلقی کلیسا به جا گذاشته بود- موجب شده است که بین دنیای بیگانه قرنهای دهم تا شانزدهم با دنیایی که پس از آن آغاز شد، تفاوت فاحشی پیدا شود- دنیایی که یکی دو قرن پیش از آدام اسمیت شروع شد و با دنیای ما شباهت دارد. اما باید گفت که تفاوت بنیادین دیگری نیز بین این دو دنیا بود. این اعتقاد که « زندگی را بسازیم» هنوز به وجود نیامده بود. زندگی اقتصادی و زندگی اجتماعی یکی و همانند بود. کار هنوز به صورت وسیله ای برای نیل به هدف درنیامده بود- هدفی که پول باشد و اشیایی که با آن می توان خرید. کار، خود هدف بود. البته پول و وسایل آسایش به همراه می آورد اما اشتغال به آن، بخشی از سنت، و راه طبیعی زندگی تلقی می شد. خلاصه آن ابداع بزرگ اجتماعی یعنی « بازار» هنوز پا نگرفته بود.
البته تا آنجا که تاریخ نشان می دهد بازارهایی وجود داشته است. لوحه های تل العمارنه از تجارت پر چنب و جوش فراعنه و پادشاهان شرقی در 1400 قبل از میلاد سخن می گویند: طلا و ارابه های جنگی با بردگان و اسب مبادله می شد. اما، با آنکه فکر مبادله و سودجویی به اندازه عمر بشر قدمت دارد، نباید به اشتباه چنین تصور کنیم که همه ی دنیا به اندازه ی بچه مدرسه ی آمریکایی در قرن بیستم شوق و رغبت معامله داشته است. فقط به منظور اقتاع حس کنجکاوی یادآوری می شود که نمی توان از مائوریس (24) های زلاندنو سؤال کرد که یک ماهی بزرگ دریایی بونیتو (25) که شکار شده از لحاظ غذایی چقدر ارزش دارد زیرا چنین مبادله ای هرگز صورت نگرفته است و این پرسش عجیب و معماگونه خواهد بود. (26)
در حالی که، درست بر خلاف آن، در برخی اجتماعات افریقایی کاملا مجاز است که بپرسیم ارزش یک زن معادل چند گاو است- مبادله ای که ما بدان با همان حیرت می نگریم که مائوریسی از شنیدن سؤال قیمت گوشت آن ماهی دچارش می شود. (هر چند در هر کجا هنوز جهیزیه وجود داشته باشد شکاف بین ما و افریقاییها را کم می کند).
اما این بازارها به هر صورتی که باشد، چه اجناس به طور پراکنده و جای جای روی زمین پخش باشد یا به صورت نمایشگاههای سیار قرون وسطایی، شباهتی به نظام بازار ندارند زیرا نظام بازار، تنها، وسیله ی مبادله کالا نیست، بلکه آن مکانیسم نگهدارنده و حمایت کننده کل جامعه است.
درک این مکانیسم برای دنیای قرون وسطا مبهم و دشوار بود. مفهوم سود گسترده، چنانکه دیدیم، به خودی خود بسیار پیچیده است. این تصور عام که کشمکش و تلاش برای به دست آوردن سود ممکن است اجتماع را به یکدیگر نزدیک کند و به هم بپیوندد، تصوری جنون آمیز است.
برای این نادانی علتی وجود دارد. قرون وسطا، رنسانس، دوران اصلاحات- و در حقیقت تمام دنیای تا فرا رسیدن قرن شانزدهم و هفدهم- قادر نیستند نظام بازار را بشناسانند. بدین علت کاملا معقول که زمین، کار و سرمایه- به صورت عوامل اصلی تولید که به نظام بازار اختصاص دارند- هنوز شناخته نشده بوده است. زمین، کار و سرمایه به معنی خاک، افراد انسان، و وسایل البته با خود جامعه پیدا شده اند اما تصور انتزاعی و مجرد زمین یا کار، مانند تصور انتزاعی انرژی و ماده، بناگاه در ذهن بشر رسوخ نیافته است. زمین، کار و سرمایه به عنوان « عوامل» تولید، به عنوان حقایق اقتصادی فاقد صفات انسانی و مجرد از فرد انسان چون حساب دیفرانسیل و انتگرال (27) کاملا تازه است. آنها خیلی قدیمیتر نیستند.
مثلا زمین، تا قرن چهاردهم یا پانزدهم، ملکی که به آزادی قابل فروش باشد و برای تولید به اجاره واگذار شود، لااقل به معنی جدید آن، وجود نداشت. البته زمینهایی به صورت ملک اربابی، قلمرو حکومت یا امیرنشینها بود، اما مسلماً ملکی که بشود آن را خرید و فروخت و برحسب موقعیت سند صادر کرد وجود نداشت. چنین زمینهایی از لوازم زندگی اجتماعی بود و پایه ی حیثیت و موقعیت آن به شمار می رفت و بنیاد تشکیلات اداری، قضایی و نظامی جامعه را فراهم می کرد. درست است که زمین را تحت شرایط معینی می شد فروخت (البته با زد و بند) اما به طور معمول زمین برای فروش نبود. یک اشرافی قرون وسطا که وضع و موقعیتی شایسته داشت به همان اندازه به فکر فروش زمینش می افتاد که فرماندار کونکتیکت (28) به خاطرش بگذرد بخشهایی از قلمرو حکومتش را به فرماندار رودآیلند (29) بفروشد.
در مورد قابل فروش بودن کار هم این نظر صادق است. وقتی ما امروز از بازار کار صحبت می کنیم منظور ما شبکه ی گسترده ی بیکاران و جویندگان کاری است که می خواهند خدمات خود را به کسانی که پول بیشتر می پردازند بفروشند. روشن است که چنین شبکه ای پیش از پیدایش دنیای قبل از سرمایه داری وجود نداشت. گروه پراکنده و درهم برهم سرفها، کارآموزان (30) و مزدوران بودند که کار می کردند اما بیشتر این نوع کار هرگز برای خرید و فروش قابل عرضه در بازار نبود. در دهات، روستایی وابسته به ملک اربابش بود، نان خود را در تنور او می پخت، گندمش را در آسیای او آرد می کرد، مزارع او را می کاشت و به هنگام جنگ در خدمت او بود، اما خیلی بندرت اتفاق می افتاد که برای این خدمات به او مزدی پرداخت شود. این خدمات وظایف یک سرف بود نه «کار» آدمی که با او به آزادی قراری بسته باشند. در شهرها کارآموزان به خدمت استادان در می آمدند؛ طول مدت کارآموزی، تعداد کارآموزان ، مبلغی که باید پرداخت می شد، ساعات کار، روشهایی که باید به کار گرفته می شد، همه را صنف تنظیم و برقرار می کرد. بین ارباب و خدمتکار شرط و قول و قراری نبود، و، اگر بود بسیار بی اهمیت بود، مگر برای اعتصابهای پراکنده، آن هم وقتی شرایط غیر قابل تحمل می شد. این را همان قدر می توان بازار کار تلقی کرد که خدمت انترنها را در بیمارستان.
و اما در باب سرمایه، البته سرمایه در دنیای پیش از سرمایه داری هم به صورت ثروت شخصی وجود داشت، ولی پول و سرمایه را نمی شد بی پروا در کاری تازه و تهور آمیز به کار انداخت. به جای این جابه جایی و به خطر انداختن پول، انگیزه اصلی در وهله ی نخست « امنیت» آن بود. روشهای تولید طولانی مدت توأم با کار زیاد بر روشهای کوتاه مدت و کارآمد ترجیح داشت. آگهی و تبلیغ ممنوع بود و تصور اینکه استادی در یک صنف احتمالا فرآورده بهترین نسبت به همکارش دارد، خیانت آمیز تلقی می شد. در انگلستان قرن شانزدهم وقتی تولید انبوه در تجارت اجناس بافته ای به زشتی سر برافراشت اصناف به شاه اعتراض کردند. بدین مناسبت شاه تعداد دکان و مغازه را - دویست نفر از صاحبان کارگاه و مغازه داران را مانند قصابان و نانواها که نیروی کارگری را اداره می کردند- غیر قانونی اعلام کرد. بدین سان می بینیم که تمرکز ثروت و تأثیر و کارایی آن سابقه ی بدی را موجب می شد.
پس دنیای قرون وسطا از درک نظام بازار بدین دلیل موجه و معقول درمانده بود که نمی توانست عوامل تولید را به صورت مجرد و انتزاعی تصور کند. با فقدان زمین، کار و سرمایه قرون وسطا بازار هم نداشت. با نداشتن بازار (گذشته از مراکز فروش و حراج جالب محلی و نمایشگاههای سیار) جامعه بر پایه ی عادت و سنت اداره می شد. اربابها فرمان می دادند و بر اثر آن تولید رشد می کرد یا نقصان می یافت. آنجا که فرمانی صادر نمی شد زندگی در خط یکنواخت و مستقر خود ادامه پیدا می کرد. هرگاه آدام اسمیت در سالهای پیش از 1400 زندگی می کرد نیازی به طرح نظریه ی اقتصاد سیاسی احساس نمی کرد. فهم این مطلب که چه چیزی قرون وسطا را به هم متصل و مربوط می ساخت معما و رمز نیست و برای پی بردن به نظم و تدبیری که در کار بود پرده و حجابی حائل نیست. درست است که اخلاق و سیاست وجود داشت. برای شرح و مستدل کردن روابط فیمابین اربابهای کوچکتر با اربابهای بزرگتر و ارتباط اینها با پادشاهان، و همچنین درباره ی کشمکشهای پردردسر تعلیمات کلیسا با گرایشهای اصلاح ناپذیر تجار بحث و گفت و گوی بسیار بود. البته،همه اینها وجود داشت اما اقتصاد نبود. وقتی آنها می توانستند جهان را به کمک قوانین موجود در ملک اربابی، کلیسا، و سنتها و عادات رایج و مادام العمری که چون کتابی باز و خوانده شده در مقابل رویشان گسترده بود تشریح و تفسیر کنند، چه کسی می خواست به قوانین انتزاعی عرضه و تقاضا یا هزینه یا ارزش کالا بیندیشد؟ آدام اسمیت در آن سالها می توانست فیلسوف بزرگ اخلاق بشود اما، اقتصاددان بزرگ هرگز. در آن زمان او هیچ کاری نداشت که انجام بدهد.
نه تنها او، هیچ یک از اقتصاددانان تا چند قرن دیگری کاری نداشتند- تا اینکه این دنیای بزرگ که خود تولید می کرد و خود بسنده بود سر از قرن هجدهم برآورد، که دنیایی بود پر از همهمه و تکاپو، شتاب زده و آزاد برای همه. البته مناسب این است که بگویم این تغییر طی چند قرن صورت گرفت نه یکباره و در یک حرکت آنی. اما با آنکه این تغییر در زمانی دراز شکل گرفت، تحولی آرام و لح آمیز نبود بلکه برای جامعه حرکتی پرتشنج و با درد و عذاب بود. یک انقلاب بود.
برای تجاری کردند زمین- دگرگون کردن سلسله مراتب روابط اجتماعی و ایجاد پایگاههای سودمند و اشغال نقاط خالی- چاره ای نبود جز آنکه شیوه ی زندگی فئودالی که سخت استقرار یافته بود، از بیخ و بن دگرگون شود. برای آنکه از سرفها که در پناه ارباب جای داشتند و از کارآموزان، «کارگران» را پدید آورند و متشکل کنند- مهم نیست که از این حمایت پدرانه تا چه حد بهره برداری شده است- لازم بود طبقه ای آشوبگر و هراسناک به نام « پرولتاریا» خلق شود. مبدل کردن استادان صنف به سرمایه دار، درست مثل این است که قوانین جنگل را بخواهند به یک رعیت ساده غیر بومی بیاموزند.
هیچ یک از این دو کار دورنمایی تسلی بخش در بر ندارد. هیچ کس این زندگی را که به شکل تجاری درآمده بود نمی خواست. وقتی درخواهیم یافت که با این تغییر شکل چگونه با سختی مقابله و در برابر آن مقاومت شده است که یک بار دیگر به گذشته سفری بکنیم و ببینیم که این انقلاب اقتصادی چگونه به وقوع پیوسته است.
به فرانسه سال 1666 باز می گردیم:
سرمایه داران آن روز با کشمکش و آشفتگی ای که گسترش بازار اجباراً در مسیر خود به وجود آورده بود دست با گریبان بودند: با تغییر و دگرگونی.
این پرسش مطرح بود که ایا آن استاد صنف بافنده مجاز بود در فرآورده ی خود به فکر نوآوری بیفتد؟ رأی هیأت منصفه این است: « هر گاه پارچه بافی در پی آن باشد که به ابتکار خود پارچه ای تهیه کند، پیش از آنکه آن را بر کارگاه بافندگی ببندد باید از قضات شهر درباره ی تعداد و طول تارهای پارچه ی مورد نظر خود کسب اجازه کند و چهار تن از مسن ترین تجار و چهار تن از با سابقه ترین بافندگان صنف آن را تأیید کنند.» حال می شود تصور کرد که چه تعداد از پیشنهادهای تغییر و دگرگونی می توانست پذیرفته شود.
بلافاصله پس از حل مسأله ی پارچه بافی فریاد خشم صنف دگمه سازان بلند می شود. خیاطها شروع می کنند به ساختن دگمه های پارچه ای، چیزی ناشنیده! حکومت از اینکه یک نوآوری، کارخانه ی آرام و مرتبی را تهدید می کند ناراحت می شود و برای کسانی که آن نوع دگمه را تهیه کرده اند و حتی برای آنها که از آن استفاده کنند جریمه ای تعیین می کند. اما سرپرستان صنف دگمه زن هنوز راضی نیستند و تقاضایشان این است که حق داشته باشند خانه ها و انبارهای مردم ار جست و جو کنند و حتی اگر دیدند کسانی از دگمه های ممنوع استفاده می کنند توقیفشان کنند.
این ترس و وحشت از نوآوری و دگرگونی منحصر به مقاومت خنده آور جمعی تاجر وحشت زده نیست. سرمایه با تمام قدرت قد برافراشته و در مبارزه با دگرگونی از هیچ اقدامی فروگذار نمی کند. در انگلستان در سال 1623 نه تنها پیشنهاد تهیه یک الگوی انقلابی قالب جورابهای ساقه بلند رد شد بلکه هیأت مشاوران سلطنتی حکم صادر کرد که این الگوی خطرناک و بدنما باید منسوخ شود. در فرانسه ورود چلوارهای باسمه ای، کارخانه های پارچه بافی را به بی اعتباری تهدید می کرد. تصمیاتی که برای منع ورود آن اتخاذ شد به قیمت جان 16 هزار نفرتمام شد. در شهر والانس (31) تنها در یک ماجرا 77 نفر محکوم و به دار آویخته شدند، 58 هزار نفر به زیر چرخهای ارابه انداخته شدند. 631 نفر به اعمال شاقه محکوم شدند و فقط یک نفر جان به در برد و آزاد شد و این همه به خاطر جنایت معامله ی اجناس ممنوعه چلوار.
اما سرمایه تنها عامل تولید نبود که خود را دیوانه وار از خطرات بازاری شدن زندگی، کنار می کشید. آنچه برای عامل کار پیش آمد بیشتر مایه ی تأسف و نومید کننده بود.
بهتر است به انگلستان باز گردیم.
اواخر قرن شانزدهم است؛ مهمترین دوران توسعه و ماجراجویی انگلستان. ملکه الیزابت به گردش پیروزمندانه در قلمرو حکومتش پرداخته است اما از این سفر شاکی و ناراضی برمی گردد و فریاد می زند: « فقیر و بینوا همه جا را گرفته است!» و این مشاهده و اظهار نظر شگفت انگیز است زیرا همین صد سال پیش، قسمت اعظم سکنه ی سرزمین انگلستان را زارعان صاحب ملک تشکیل می دادند که زمینهای خود را کشت می کردند و خرده مالکان به کشور خود، انگلستان، افتخار می کردند که بزرگترین بخش آزاد و مستقل دنیا بود با مردمی کامیاب و خوشبخت. اکنون «فقیر و بینوا همه جا را گرفته است!» مگر در این مدت چه اتفاقی افتاده است؟
آنچه اتفاق افتاده عبارت است از جنبش عظیمی در استملاک و سلب مالکیت یا شاید، بشود گفت آغاز چنین جنبشی؛ چون تازه شروع شده بود. پشم کالای مرغوب و پر سودی شده بود. برای تهیه ی آن چراگاه و علف چر مورد احتیاج بود. برای چراگاه زمین را باید مسدود و محصور کرد. سرهم بندی کردن قطعات کوچک و متفرق زمین (زمینهایی که محصور نبود و فقط درخت یا قطعه سنگی زمین کسی را از زمین دیگری مجزا می کرد) و ایجاد محوطه ی وسیع و عمومی که همه بتوانند گله های خود را در آن به چرا ببرند و علفهای آن را بکنند، دردسر فراوان داشت. این سرزمینها به ناگهان همه اش در مالکیت ارباب اعلام شد و به صورت ملک ارزیابی درآمد و دور از دسترس همه بخشها قرار گرفت.
جایی که قبلا نوعی مالکیت عمومی وجود داشت حالا به صورت ملک شخصی درآمده است. آنجا که پیشتر خرده مالک جای داشت اکنون گوسفند جای دارد. سخصی به نام جان هیلز (32) در 1549 چنین توصیف کرده است: « ... جایی که شصت نفر زندگی می کردند حالا یک نفر با چوپانش همه آن را در اختیار دارند ... آری گوسفندان باعث این همه مصیبتها شدند. آنها کشاورزی را از دهات بیرون راندند که پیش از آن همه نوع محصول تهیه می کرد اما اکنون در همه جا گوسفند می بینی، گوسفند.»
تقریباً ناممکن است که بتواند حدود و اندازه فشار این حصار کشی را تصور کرد. در اواسط قرن شانزدهم شورشهایی بر علیه آن به راه افتاد. در یکی از این قیامها 3500 نفر کشته شدند. در اواسط قرن هجدهم این اقدامات دور کامل گرفته بود اما تا اواسط قرن نوزدهم وقت داشت که به دوره ی تاریخی وحشتناک خود برسد. بدین سال در 1820، تقریباً پنجاه سال بعد از انقلاب امریکا، دوشس ساذرلند (33) که در زمینی به مساحت 794000 ایکر (34) 15000 نفر رعیت داشت، به جای آنها 131000 گوسفند را در آنجا جای داد و به هر یک از خانواده های رعایایی که از آنها خلع ید کرده بود، به طور متوسط، دو ایکر از زمینهای کناری و مانده را به اجاره واگذار کرد.
اما تنها چنگ اندازی و غضب زمینهای عمده و یکجا نبود که توجه را جلب کرد. واقعه ی تأسف انگیز این است که ببینیم رعیت چه روزگاری پیدا کرد. او وقتی از حق استفاده از زمین مشترک محروم شد دیگر نتوانست به عنوان «زارع» خود را حفظ کند.چون کارخانه ای در دسترس نبود- اگر هم بود و او هم می خواست- نمی توانست یک دفعه به صورت کارگر کارخانه درآید، زارع تبدیل شد به بدبخت ترین طبقه ی اجتماعی، به پرولتاریای کشاورزی. و هر کجا کار کشاورزی پیدا نمی شد، به فقیر، دله دزد و گدای دوره گرد بدل می شد. با اعلام افزایش فقر و فاقه در سراسر کشور، پارلمان انگلستان وحشت زده سعی کرد آن را در محل محدود کند و به صورتی با این مشکل کنار بیاید. فقیران را با دادن غذای بخور و نمیری، کم و بیش راضی کرد و در محلهای معینی نگهداشت. مهاجران و آوارگان را تازیانه می زد، داغ می کرد، شکنجه می داد و فلج می کرد. یک مصلح اجتماعی در زمان آدام اسمیت پیشنهاد کرد که فقیران آواره را بگیرند و آنها را در جایی که خودش «خانه ی وحشت» می نامید محبوس کنند. اما بدتر از همه این بود که در نتیجه ی تدابیری که کشور برای حفظ خود به کار می بست- فقیران را در محلی نگه می داشت و برای اینکه زنده بمانند نان بخور و نمیری به آنها می داد- تنها راه حل عملی مشکل را مسدود می کرد. علت این اقدامات این نبود که طبقات حاکم انگلستان بشدت بیرحم و سنگدل بودند، بلکه از درک نیروی کار سیال و متحرک که هر جا کار پیدا می شود و بر طبق آنچه بازار دستور می دهد، بروند، عاجز و درمانده بودند. در هر قدم که کار به سوی تجاری شدن به جلو می رفت، مانند تجاری شدن سرمایه، با وحشت و جدال و سوء تفاهم روبه رو می شد.
بدین سان، نظام بازار با عوامل اصلی تشکیل دهنده خود، زمین کار و سرمایه، در زمینه ی پر از نگرانی و کشمکش ظهور کرد- کشمکشی که از قرن سیزدهم آغاز شد و دوره اش در قرن نوزدهم به آخر رسید. هرگز هیچ انقلابی مانند آن بد فهمیده نشد، بد طرح ریزی نشد، و این سان بد از آن استقبال نشد. اما نیروهای عظیم سازنده بازار را نمی توان انکار کرد. این نیروها، آرام و بی سر و صدا، قالبهای عادت و سنت را شکسته، گستاخانه تبعیت از آنها را به کناری زدند. با همه ی جار و جنجالی که دگمه سازان به راه انداختند دگمه های پارچه ای باب شد. بر رغم اقدامی که هیأت شورای سلطنتی معمول داشت، الگوی بافت جورابهای ساقه بلند چنان کارش گرفت و ارزش پیدا کرد که هفتاد سال بعد همان هیأت شورای سلطنتی صادرات آن را ممنوع اعلام کرد. با همه ی گرفت و گیری که به راه افتاد و استخوانهایی که زیر گردونه ها شکستند تجارت چلوار رونق پیدا کرد. با همه ی مقاومتی که نگهبانان کهن در حفظ املاک اجدادی نشان دادند، زمین اقتصادی خود را آزاد و رها کرد و با همه ی شیون و فریاد اعتراضی که از کارمندان و استادکاران به یکسان برخاست، کار اقتصادی (تجاری) با بیکار کردن کارآموزان و اخراج کارگران مزارع، جای پای خود را محکم کرد.
گردونه ی عظیم جامعه که زمانی دراز آرام آرام بر روی خط سنت در حرکت بود حالا در درون خود موتور نیرومند و پرقدرتی پیدا کرد و با شوق و ولوله به سوی معامله، معامله، معامله ،سود، سود، سود روان شد و قدرت و توانش به صورتی شگفت انگیز فزونی یافت.
چه نیروهایی می توانستند تا به این حد باشند که دنیای آسوده و استقرار یافته را چنین از همه بپاشند و به جای آن دنیای نوین و ناخواسته ای را بنشانند؟
این واقعه را تنها یک علت عظیم موجب نشد. شیوه ی زندگی جدید، در درون رسم و راه زندگی قدیم شکل گرفت، ماند پروانه در درون پیله رشد کرد، وقتی به قدر کافی نیرو یافت پوسته را ترکاند و به بیرون جهید. حوادث مهم، ماجراجوییهای فردی، قوانین فردی یا شخصیتهای مهم و مقتدر، انقلاب اقتصادی را به وجود نیاوردند، این یک جریان رشد درونی بود.
نخست، بتدریج، واحدهای سیاسی ملی در اروپا پیدا شدند. در زیر ضربات جنگهای دهقانی و پیروزی شاهانه، فئودالیسم منزوی اولیه برای کشورهای سلطنتی تمرکز یافته، راه باز کرد. با پیدا شدن کشورهای سلطنتی، روحیه ی ملی رو به رو شد نهاد و این به نوبه ی خود به معنی حمایت سلطنتی از صنایع است نظیر آنچه در فرانسه در مورد تهیه ی پرده های نقشدار و تکامل کشتیها و سلاحهای جنگی همراه با صنایع وابسته به آنها پیش آمد. مقررات و نظامات بی حساب که ریف و همکارانش را، که بازرگانان سیار قرن شانزدهم بودند، به ستوه آورده بود، جای خود را به حقوق عمومی، تصمیمات عمومی و مقیاسهای مشترک داد. یکی از موجبات تغییر سیمای سیاسی که اروپا را به انقلاب کشید، تشویق و تکاپو در ماجراجویی و اکتشاف خارجی بود. در قرن سیزدهم پولو(35) و هم شهریانش به صورت بازرگانانی که تحت حمایت نبودند، در سفرجسارت آمیز خود به سرزمین خاقان بزرگ قدم نهادند. در قرن پانزدهم کلمب در دریا به سویی رهسپار شد که امیدوار بود به مقصدی برسد که تحت حمایت و سرپرستی ایزابل (36) است. تبدیل اکتشاف خصوصی به ملی، خود بخشی از دگرگونی زندگی خصوصی بود به زندگی ملی. بعد ماجراجوییهای ملی دریانوردان سرمایه دار انگلیسی، اسپانیولی و پرتغالی سیلی از خزائن نفیس و گرانبها و هم گنجینه ای از اطلاعات و هوشیاری در زمینه ی گنج اندوزی به اروپا روان ساخت. کریستوف کلمب گفته است « طلا چیز عجیبی است. کسی که آن را دارد هر چه بخواهد می تواند به چنگ آورد. با طلا حتی می شود ارواح را به بهشت برد.» احساسات کریستوف کلمب در واقع بیان احساسات یک عصر بود و سیر جامعه را به طرف سود و بخت و اقبال تسریع و به دنبال پول رفتن تحریض کرد. پیشتر به طور گذرا اشاره شد که خزائن شرق واقعاً افسانه ای و باور نکردنی بود. از سهیمه ای که از سفر دریک (37) به هند طلایی به ملکه الیزابت (38)، به عنوان سهامدار، رسید او توانست تمام وامهای خارجی انگلستان را بپردازد، بودجه را متعادل کند و در خارج از بریتانیا مبالغی چنان گزاف، با ربح مرکب، سرمایه گذاری کند که مجموع ثروت ماورای بحار بریتانیا در 1930 قابل توجه باشد.
دومین جریان مهم تغییر و دگرگونی را باید در زوال روحیه ی دینی جست و جو کنیم که به کندی و تحت تأثیر دیدگاههای شک آلود و نظرات انساندوستانه ی رنسانس ایتالیا صورت می گرفت. دنیای امروز دنیای فردا را به کنار زد و همچنانکه زندگی خاکی اهمیت و اعتبار بیشتر یافت، به تبع آن، معیارهای مادی و تأمین آسایس و رفاه قرب و منزلت بیشتر پیدا کرد. در ورای دگرگونی که در زمینه ی مدارای دینی رخ داد، نهضت پروتستان سربلند کرد که در مواجهه با کار و ثروت رفتاری تازه پیش گرفت. کلیسای رم همواره تاجر را با دیده ای شک آلود و نامطمئن می نگریست و تردیدی به دل راه نمی داد که ربا را حرام بداند. اما حالا که تاجر هر روز پیش می رفت، حالا که او جزء مفید جامعه و بخش لاینفک دنیای جدید شده بود، نوعی تجدید نظر و ارزشیابی درباره ی عمل او ضرورت داشت. رهبران پروتستان راه آمیزش زندگی معنوی و مادی را هموار کردند. به دور از ستایش فقر و تنگدستی و تفکرات معنوی؛ که با زندگی دنیوی مرزی مشخص دارد، استفاده بیشتر از استعدادهای خداداد فردی در مشاغل روزانه، به صورت بخشی مثبت از دینداری و پرهیزگاری، درآمد. کسب و مال اندوزی فضیلت شناخته شد- نه برای بهره وری فردی و لذت شخصی بلکه برای ادای سپاس بیشتر به درگاه خداوند. از اینجا نخستین گام برای شناسایی و رابطه ی ثروت مادی با ذخیره معنوی و ثروتمندان با قدیسان برداشته شد.
یک قصه عامیانه قرن دوازدهم از رباخواری حکایت می کند که وقتی می خواست برای اجرای مراسم ازدواج وارد کلیسا شود مجسمه ای بر سرش افتاد و او را از پای درآورد. چون بررسی شد معلوم شد که آن مجسمه هیکل رباخوار دیگری است و چنین نتیجه گرفتند که آن نشانه ی ناخشنودی خداوند از دلالان پول است. ممکن است به یاد بیاوریم که حتی در اواسط سالهای 1600 رابرت کایان بیچاره به خاطر فعالیتهای شغلیش با مقامات دینی پیرایشگران (39) به ستیز و مخالفت برخاست. در چنین جو خصومت و ناسازی چندان آسان نبود که نظام بازار گسترش یابد. با این همه نظر موافق پیشوایان روحانی برای رشد کامل این نظام اساسی و لازم بود.
در ورای این دگرگونی اجتماعی کند و آرام جریان عمیق دیگری پنهان بود که سرانجام پیدایش نظام بازار را ممکن ساخت. ما عادت کرده ایم قرون وسطا را دوران جمود و رکود و برکنار از پیشرفت تصور کنیم. در حالی که مردم قرون وسطا در مدت پانصد سال یکهزار شهر بنا نهادند (کاری بس بزرگ)، آنها را با راههای ابتدایی ولی مفید و قابل استفاده به یکدیگر وصل کردند، و اهالی را با مواد غذایی که از دهات می آوردند سیر کردند. همه ی این اقدامات موجب آشنایی با پول و بازار شد و راه و رسم خرید و فروش را در زندگی تکامل بخشید. در جریان این دگرگونی، طبیعی است که قدرت به دست کسانی بیفتد که به مسائل پولی بیشتر آشنا بودند (یعنی بازرگانان) و خارج شدن قدرت از دست اشراف متفرعن که از این امور اطلاعی نداشتند.
پیشرفت و تکامل تنها منحصر نبود به رواج مبادلات که به کندی صورت گرفت. پیشرفتهای فنی، از نوع مهم و گسترده، هم دخیل بود. انقلاب بازرگانی، پیش از آنکه نوعی محاسبه ی معقول پولی تکامل یابد، نمی توانست آغاز شود. ونیزیهای قرن دوازدهم در همان موقع شیوه های پیچیده و مغالطه آمیزی در حسابداری به کار می بردند. بازرگانان اروپا در بی اطلاعی از امور حساب کمی بهتر از بچه مدرسه ها بودند. زمان می خواست که نیاز به دفترداری فراگیر شود. تا قبل از قرن هفدهم استفاده از حسابداری دوبل عملا رایج نبود و تا موقعی که امر حساب صورت معقولی به خود نگرفت فعالیت تجاری کاملا با توفیق قرین نشد.
شاید مهمتر از همه اینها، در نفوذ و قدرت تأثیر، اوج گرفتن کنجکاوی علمی بود. درست است که دنیا باید تا زمان آدام اسمیت در انتظار فرا رسیدن انفجار عظیم تکنولوژی باقی می ماند، اما اگر با کشفیات صنعتی اساسی و کوچک پیاپی زمینه آماده نمی شد انقلاب صنعتی به وقوع نمی پیوست. دوران پیش از سرمایه داری شاهد تولید صنعت چاپ، ماشین کاغذسازی، آسیاب بادی، ساعت مکانیکی، تهیه نقشه و میزبان اختراعات دیگر بود. فکر اختراع به خودی خود پا گرفت. نخستین بار بود که به تجربه و آزمایش و نوآوری به چشم دوستانه نگریسته می شد.
هیچ یک از این جریانها، وقتی به تنهایی به کار می افتاد، نمی توانست جامعه را زیر و زبر کند. در واقع بیشتر آنها شاید همان قدر معلولهای دگرگونی عظیم تمدن بشری بودند که علل آنها. تاریخ، یکباره از گوشه ای پیدا نمی شود و سربلند نمی کند بلکه همه ی این اوج و خضیضها در طول زمان روی می دهد. نشانه های رسم و راه زندگی، به شیوه ی بازار، شانه به شانه ی راههای سنتی، بتدریج پیدا شد و باقیمانده رسوم دیرین، مدتها پس از آنکه شیوه بازار در مقاصد عملی به صورت اصلی راهنمای تشکیلات اقتصادی شد، هنوز به مقاومت ادامه می داد. می بینیم که در فرانسه تا 1790 امتیازات اصناف و فئودالها بکلی منسوخ نشده بود و «قانون پیشه وران» که فعالیتهای صنعت را در انگلستان تنظیم می کرد تا 1813 ملغی نشد.
اما در 1700، بیست و سه سال پیش از تولد آدام اسمیت، دنیایی که رابرت کایان به آزمون گرفت، دنیایی که بازرگانان را از حمل بسته های نهانی ممنوع کرده بود، از تعیین بهای «عادلانه» متأسف بود، و در حفظ امتیاز اجدادی اصرار می ورزید و می خواست همان رسم و روال ادامه یابد، دیگر به هم ریخته بود. به جای آن جامعه شروع کرد به اعتنا و توجه کردن به احکامی «کاملا بدیهی» که برخی از آنها بدین قرار است:
« هر کس به طور طبیعی به ثروت و مال اندوزی حریص است.»
« هیچ یک از قوانین که بر ضد سود باشد معتبر نیست.»
« سود هسته و کانون فعالیت تجاری است.»
مفهوم تازه ای پا به جهان گذاشته است: « انسان اقتصادی»- همزادی که به هر کجا ماشین حساب مغزش رهبری می کند بی اختیار به راه می افتد. بزودی کتابهایی از رابینسون کروزوی (40) جدیدی در جزایر دور افتاده به بازار خواهد آمد که امور خود را طوری ترتیب خواهد داد که گویی حسابگرانی بسیار سخت گیر و ریزبین در اختیار دارد.
در دنیای فعالیتها، تب تازه ای از ثروت و سفته بازی اروپا را فرا گرفت. در 1718 در فرانسه ماجراجویی اسکاتلندی به نام جان لاو (41) شری به پا کرد به نام شرکت میسی سیپی. او سهام مؤسسه ای را به فروش گذاشت که معادن طلا را در آمریکا استخراج خواهد کرد. مرد و زن برای کسب امتیاز و خرید سهام در خیابانها به تلاش و تکاپو افتادند. جنایاتی روی داد و یکشبه ثروتها اندوخته شد. یک خدمتکار هتل سی میلیون لیور (42) به دست آورد. وقتی «کمپانی» خسارات و زیانهای دهشتناکی به سرمایه گذاران وارد آورد و در شرف واژگونی بود، حکومت سعی کرد این مصیبت را با به تبعید فرستادن هزاران فقیر دفع کند، بیل و کلنگ روی دوش آنها گذاشت و آنها را از خیابانهای پاریس به صورت کارگران معدن که عازم سرزمین الدورادو هستند عبور داد. بدیهی است که این اقدام با شکست روبه رو شد. اما چه تغییر شگرفی از این سرمایه داران ناچیز صدسال پیش، فرومایگانی که می خواستند یکشبه ثروتمند شوند و در خیابان کن کامپوا (43) به پایکوبی پرداخته بودند، پیدا نشد؟ و چه مردم پول پرستی بودند که می بایست چنین شیادی رسوایی را هضم کنند!
اما اشتباه نباید کرد. درد و رنج پایان یافت و نظام بازار پا به جهان گذاشت. مشکل بقا و ادامه حیات از این پس، نه با رسم و سنت و نه بر اثر فرمان، بلکه فقط از راه آزادی عمل مردمی که در پی سود بودند و فقط از طریق بازار با یکدیگر ارتباط داشتند رفع شد. این نظام سرمایه داری نام گرفت و تصور تحصیل سود که در پس آن نهان بود چنان ریشه داشت که بشر بی درنگ ناگزیر بود تصدیق کند که آن رفتاری ابدی و در همه جا حاضر و ناظر خواهد بود.
این نظام سرمایه داری، فلسفه ای هم لازم داشت.
غالباً گفته شده است که این حیوان دوپا بیش از هر چیز به علت خودآگاهیش مشخص و ممتاز شده است. این سخن بدین معنی است که بشر پس از تشکیل جامعه خود رضا نداده است که امور را به حال خود رها کند و باید به خودش گفته باشد که جامعه ی خاصی که او در آن زندگی می کند یکی از بهترین جامعه های ممکن است و ترتیبات داخلی آن، با همه کوچکی و حقارتش، همان نظم و ترتیبی را که قدرت الاهی به کائنات بخشیده است منعکس می کند. از این روی هر عصر فیلسوفان، مدافعان، منتقدان و اصلاح طلبان خود را پرورش می دهد.
اما پرسشهایی که فیلسوفان اجتماعی پیشین را به خود مشغول داشته بود. بیشتر مسائل سیاسی بود تا جنبه اقتصادی زندگی. تا زمانی که سنت یا فرمان بر جامعه حکم می راند، مسأله فقر و غنا کمتر به ذهن فیلسوفان پیشین راه باز کرد، جز آنکه آن را با ناله و تأسف نشانه دیگری از پوچی و بی ارزشی درونی انسان قبول کرده بودند. تا وقتی که آدمیان مانند زنبور به دنیا می آیند، وزوزی می کنند و عمر می گذرانند، هیچ کس در این فکر نیست که امور بیچارگان را نظم و نسق بخشد و تأسفی هم برای آنها ندارد. بوالهوسیهای ملکه ها بینهایت تماشایی تر و هیجان انگیزتر است.
ارسطو نوشته است: « از ساعات تولد بر پیشانی بعضی داغ فرمانبری و بر بعضی دیگر نشان فرماندهی می خورد.» خفت و تحقیری که در این کلمه قصار جمع شده است، به مراتب، کمتر از آن حد بیعلاقگی و نفرتی است که فیلسوفان پیشین نسبت به زندگی روزانه نشان می دادند. وجود توده ی رنجبر و زحمتکش بدیهی و مسلم گرفته شده بود. مسائل مربوط به بازار و پول نه تنها کاری شاق و پر زحمت بود، بلکه پست و حقیرتر از آن بود که مورد توجه بزرگزادگان و دانشمندان قرار گیرد و وقت آنان را بیگرد. حقوق پادشاهان و روحانیان و نظایر آن و پرسشهای مهم درباره ی قدرت دنیوی و قدرت معنوی، عرصه ی منازعه و کشمکش عقاید بود نه لاف و گزاف و خودنماییهای تاجری حریص و حقیر. هر چند ثروتهای شخصی نقش خود را در گردش امورداشتند، تا موقعی که مبارزه برای کسب ثروت همه گیر و آشکار و برای جامعه حیاتی نشده بود احتیاجی به فلسفه ی عمومی درباره ثروت احساس نمی شد.
ممکن است کسی جنبه های مبارزه جویانه و درگیریهای دنیای بازار را مدتی دراز نادیده بگیرد و ممکن است کسی آن را تکفیر کند. اما بالاخره وقتی به خلوتگاههای فیلسوفان راه یافت بهتر بود این پرسش مطرح شود که آیا در آنجا هم شواهدی از بعضی الگوهای مهم به چشم نمی رسد. بدین منظور، در حدود دویست سال پیش از آدام اسمیت، فیلسوفان درباره ی زندگی نظرات خود را تنیده بودند.
اما آنها وقتی در پی آن برآمدند که به هدفها و مقاصد نهانی جهان دست یابند آن را به چه شکلهای عجیبی نمودند.
نخست، تلاش مصیبت بار برای ادامه حیات یکباره و تمام و کمال متوجه زراندوزی شد. کلمب، کورتز و دریک نه تنها ماجراجویان دولتی بودند بلکه تصور می رود بشود آنها را نمایندگان پیشرفت اقتصادی هم به شمار آورد. در دیده ی مرکانتیلیست ها (منظور ما، گروهی است که جزوه و مقالاتی درباره ی تجارت نشد دادند) بدیهی بود که قدرت ملی موضوع طبیعی کوششهای اقتصادی است و اینکه مهمترین مدخل دستیابی به قدرت ملی طلاست. بدین سان نظریه های آنها مبتنی بود بر فلسفه ماجراجویی و دریانوردی خطیر و ثروت شاهانه و خست ملی و اعتقاد غالب مبنی بر اینکه اگر کارها به دلخواه در جست و جوی طلا پیش برود یک ملت بندرت ممکن است در پیشرفت ناکام بماند.
در قرن هجدهم تأکید اساسی و کلی بر روی طلا نخست نادرست و خام تلقی می شد. مکتبهای نوین اندیشه روبه توسعه و رشد نهادند و هر روز بیشتر به بازرگانی به صورت منبع مهم نیروی حیاتی ملی نگریستند. از این روی پرسشهای فلسفی که به آنها روی آورد این نبود که چگونه بازار طلا را اشتغال نمایند، بلکه این بود که چگونه طبقه تاجر را که قد برافراشته در پیشبرد وظایفش یاری دهند تا هر چه بیشتر در جمع ثروت و مکنت توفیق یابد.
فلسفه نوین یک مشکل تازه اجتماعی با خود آورد: چگونه فقیر را همچنان فقیر نگه داریم. این نظر قبول همگانی داشت که فقیر، بناگزیر، باید فقیر بماند و نمی توان انتظار داشت بدون مطالبه ی مزد بیشتر وظیفه روزانه ی خود را انجام دهد. یکی از پیشوایان اخلاقی در 1723 نوشته است: « برای خوشبخت کردند جامعه واجب است که تعداد بیشماری از مردم بیچاره و فقیر باشند.» بدین مناسبت هواداران اقتصاد سیاسی به کار ارزان کشاورزی و صنعتی در انگلستان چشم دوخته بودند و به آن کاملا به دیده ی تأیید می نگریستند.
اما موضوع طلا و بازرگانی تنها عقایدی نبود که بر بی نظمی و هرج و مرج حیات روزانه نوعی نظم را تحمیل کرده باشد. گروه بی شماری از رساله نویسان، کشیشان، فلسفه بافان و متعصبان، با شرح و توضیجات گوناگون و بی حساب، برای جامعه نوعی توجیه و حقانیت یا محکومیت می طلبیدند. اما اشکال کار در این بود که هیچ یک از الگوها رضایت بخش نبود. یکی مدعی بود که بدیهی است ملت نباید بیش از آنچه می فروشد بخرد. در حالی که آن دیگری عقیده اش این بود که وضع ملت کاملا بهتر خواهد شد اگر در معامله بیش از آنچه می دهد بگیرد. بعضی بر این عقیده بودند و اصرار می ورزیدند که تجارت ملت را غنی می کند و تاجر را بالا می برد. برخی در این بحث سرگرم بودند که تجارت نوعی رشد انگلی بر بدن نیرومند کشاورز است. جمعی می گفتند فقیر را خدا فقیر خواسته است و حتی اگر فقرا وجود نداشتند فقر آنها برای ثروت ملت عنصر اصلی و اساسی بود. دیگران نظرشان این بود که فقر و بینوایی یک بلیه ی اجتماعی است و نمی توانستند بفهمند که چگونه فقر می تواند ثروت بیافریند.
به دور از این غوغا و جنجالها و تقسیم بندیهای ضد و نقیض یک چیز کاملا روشن باقی می ماند: انسان به نوعی نظم و ترتیب روشنفکرانه شوق و علاقه ی وافر نشان می داد که بتواند او را در فهم و شناخت دنیایی که در آن زندگی می کند یاری دهد. دنیای اقتصادی دورنمایی زمخت و ناساز داشت و روز به روز بر اهمیتیش افزوده می شد. این اظهار دکتر سمیوئل جانسن (44) که گفت: « هیچ چیز به اندازه ی تجارت احتیاج ندارد که فلسفه به شرح و تفسیر آن بپردازد،» مایه تعجب نیست. در یک کلام، دوران دانشمندان اقتصاد فرا رسیده بود.

پی نوشت ها :

1- Self- Centered
2- society
3- Community
4- human animal
5- Caste
6- authoritarian
7- market system
8- gain
9- books of business
10- Saint Gothard
11- Venetian
12- Andreas Ryff
13- Robert Keayne
14- The Merchant Adventurers Company
15- Colbert، ژان باتیست کولبر، سیاستمدار فرانسوی (1619-83).
16- Dijon
17- Selangey
18- Auxerre
19- Avallon
20- Chatillon
21- Sir William Petty
22- Reformation
23- Saint Godric of Finchale
24- Maoris
25- Bonito
26- شکار این حیوان بیشتر به خاطر هنرنمایی ورزشی است و نه به منظور استفاده از گوشت آن.- م.
27- Calculus
28- Connecticut
29- Rhode Island
30- apprentices
31- Valence
32- John Hales
33- Duchess of Sutherland
34- asre، مقیاس سطح آنگلوساکسونی برابر با 4،046،856،422 مترمربع.
35- Pole، مارکوپولو سیاح شهیر ایتالیایی.
36- Isabeila، ملکه ی اسپانیا (1474-1504).
37- Sir Froncis Drake، دریانورد انگلیسی (1545- 1596).
38- Gueen Elizabeth، ملکه ی انگلستان (1533-1603).
39- Puritans، مکتب اصلاح دینی در مذهب مسیحی.
40- Pobinson Crusoes
41- John Low، تاجر و نظریه پداز اسکاتلندی (1671- 1729).
42- Livre (واحد پول).
43- Rue de Quincampoix
44- Dr Samuel Johnson، لغوی، نویسنده، و منتقد انگلیسی (1709- 1784).

منبع مقاله :
هایلبرونر، رابرت، بزرگان اقتصاد، ، احمد شهسا، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ سوم، بهار 1387

 

0
نظر

نگاهی تازه به مقوله ربا

نويسنده : حسین رضایی

نگاهی تازه به مقوله ربا

نگاهی تازه به مقوله ربا



 

نویسنده: مسعود رضانژاد فهادان
منبع فارسی: راسخون



 

بِسْمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ

چکیده:

قوانین الهی تابع مصلحت و مفسده واقعیست؛ یکی از آن قوانین، قانون حرمت ربا و نزول است. خدا به سبب محبتی که به مخلوقات خود و جامعه مدنی انسانی ـ اسلامی دارد انسان‌ها را از مفسده‌ها و دام‌های مهلکی که در مسیر زندگی فردی و اجتماعی آنان قرار می‌گیرد آگاه ساخته است.
ربا، باعث بر هم زدن تعادل یکی از ارکان مهم جوامع انسانی ـ اسلامی یعنی اقصاد و نظام پولی آن می‌شود؛ بر هم خوردن تعادل اقتصادی و کسب و کار در جامعه اسلامی منجر به سست شدن ارکان جامعه مدنی خواهد شد و لذا کسی که ربا خواری می‌کند یا ربا می‌گیرد یا به هر نحوی در این امر شریک است به مثابه دشمنی است که خواسته یا ناخواسته به جنگ با حکومت اسلامی اقدام نموده است و این یعنی اعلان جنگ با خدا و فرستاده او (صلی الله علیه و آله).

کلید واژه:

ربا، نزول، اقتصاد، تعادل اقتصادی، علان جنگ با خدا، حرمت ربا.

مقدمه:

آرامش و نظم، ارزشمند است اما رسیدن به این ارزش یعنی آرامش و زدودن هرج و مرج، فقط با إعمال قانون محقق خواهد شد همه می‌دانیم که إعمال قانون، فرع بر وجود قانون است؛ قانون از حیث منشأ بر دو قسمت است:
1. الهی؛
2. بشری.
سه امتیاز ویژه قوانین الهی، عبارت است از:
1. از مصدری صادر شده که احاطه کامل بر تمام جوانب خلقت را داراست.
2. از ناحیه وجودی صادر می‌گردد که به شدت و به حقیقت کلمه، خیرخواه تمام موجودات است؛
3. از منبعی صادر می‌شود که ابداً منفعت شخصی ندارد.
به عکس قوانین بشری که:
1. احاطه کامل بر همه جوانب خلقت را ندارد بلکه با همه تجربیاتی که بشر تاکنون کسب کرده است قوانین او هنوز به شدت سطحیست؛
2. بر خلاف قانون خداوند، انسان بیش از آنکه خیرخواه دیگران باشد پیگیر منافع شخصی خویش می‌باشد.
بر اساس آنچه گفته شد اگر قرار بر آن شد که انسان برای زندگیِ بدون هرج و مرج و آرامِ در این دنیا، باید تابع قانون باشد با عنایت به آنچه بیان شد متوجه می‌شویم آن قانون، باید الهی و وحیانی باشد تا انطباق بیشتری با حقیقت داشته باشد و بتواند اعتماد ما را به خود جلب نماید.
همچنین تبلور قانون خدا را در دو جا می‌توان جست ‌و جو کرد:
1. قرآن؛
2. قول و فعل و تقریر پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و آل‌الله علیهم‌السلام به عنوان مبیّن و مفسر قرآن ‌مجید.

اصل مقاله:

حرمت فقهی ربا در همه ادیان توحیدی!

فقه[1] یعنی مجموعه قوانین الهی برای سعادت بشر و دیگر مخلوقات؛ یکی از این قوانین، بحث «حُرمت ربا» می‌باشد. بشرِ به اصطلاح متمدن امروز با همه توفیقاتی که در علوم مختلف کسب نموده اما هنوز نتوانسته است دیدگاه روشن و قانون ثابتی را پیرامون نزول و ربا ارائه نماید اما خدایی که خالق همه موجودات است از همان ابتدا نسبت به این مسئله، موضع‌گیری آشکاری و صریحی داشته و آن را با تفصیلش در همه ادیان مختلف بیان نموده است.
خداوند در آیه 161 سوره نساء می‌فرماید: "وَ أَخْذِهِمُ الرِّبَوا وَ قَدْ نُهُوا عَنْه "؛ برخی از یهودیان، کسب (معامله و قرض) ربوی می‌کردند در حالی که خداوند آن‌ها را، از کسب کردن از راه گرفتن ربا نهی کرده بود.
این آیه به حرمت ربا در ادیان قبل از اسلام و مسیحیت یعنی یهود اشاره دارد ما با استناد به این آیه و برخی روایت دیگر نتیجه می‌گیریم که بحث حرمت ربا تنها اختصاص به دین اسلام نداشته بلکه مشترک بین همه ادیان توحیدی است.
قال ‌الرضا علیه‌السلام: اعْلَمْ یَرْحَمُکَ اللَّهُ أَنَ الرِّبَا حَرَامٌ سُحْتٌ مِنَ الْکَبَائِرِ وَ مِمَّا قَدْ وَعَدَ اللَّهُ عَلَیْهِ النَّارَ فَنَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْهَا وَ هُوَ مُحَرَّمٌ عَلَى لِسَانِ کُلِّ نَبِیٍّ وَ فِی کُلِّ کِتَاب [2]؛ حضرت رضا علیه‌السلام می‌فرمایند: بدان که (...) ربا را خداوند از زبان همه انبیاء علی نبینا و آله و علیه‌ السلام، حرام اعلام نموده و در همه کتب آسمانی، حرمت آن را بیان نموده است.

رباخوار، هم‌شأن کافر است!

با بررسی چهار آیه از قرآن‌ کریم به سادگی می‌توان دریافت که نگاه خداوند به انسان رباخوار، نگاه و قضاوتی است که به انسان کافر دارد یعنی شأن و رتبه و منزلت انسان مبتلاء به ربا، همان شأن کافر است به آن چهار آیه دقت کنید:
1. وَ أَخْذِهِمُ الرِّبَوا وَ قَدْ نُهُوا عَنْهُ ... وَ أَعْتَدْنا لِلْکافِرینَ مِنْهُمْ عَذاباً أَلیماً[3].
2. یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَأْکُلُوا الرِّبَوا ... وَ اتَّقُوا النَّارَ الَّتی أُعِدَّتْ لِلْکافِرین [4].
3. یَمْحَقُ اللَّهُ الرِّبا وَ یُرْبِی الصَّدَقاتِ وَ اللَّهُ لا یُحِبُّ کُلَّ کَفَّارٍ أَثیمٍ[5].
4. یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ ذَرُوا ما بَقِیَ مِنَ الرِّبا إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ[6].
در این چهار آیه خداوند پس از بیان حرمت ربا و لزوم اجتناب از آن، ربا دهنده را از عذابی که برای کفار مهیّا ساخته است می‌ترساند مانند پدری که پس از نهی فرزندش از استفاده بی‌موردِ اینترنت، خطاب به او بگوید: من از بچه معتاد بیزارم، ما با این بیان متوجه می‌شویم که در دیدگاه این پدر، کسی که بیش از حد با اینترنت، مأنوس باشد معتاد است لذا با یک محاسبه سر انگشتی متوجه خواهیم شد از منظر الهی، بحث ربا و کفر در یک جایگاه قرار دارند و کسانی را که مبتلا به ربا، هستند نمی‌توان مؤمن نامید زیرا مؤمن، به کسی گفته می‌‌شود که در مقام عمل به قوانین الهی التزام داشته باشد و در مقابل نواهی الهی سر تسلیم فرود آورد اما کسی که پس از این همه نهی شدید‌ اللحن خداوند از ربا که هرگز نسبت به احدی از کبائر چنین تعابیری را به کار نبرده است، باز هم خود را مبتلا به آن می‌سازد قطعاً نمی‌توان مؤمن نامید.

مفهوم ربا و نزول!

ربا در لغت از رَبَوَ گرفته شده است که به معنای زیادت و رشد و نمو و همچنین بالا آمدن می‌باشد[7]. بر همین اساس، رَبْوِه در زبان عربی به معنای تپه یا باغی می‌باشد که در جای بلندتری نسبت به سطح زمین قرار گرفته باشد[8]. نکته قابل توجه اینکه، ربا و رب چون با یکدیگر اشتقاق اکبر داشته و دو حرف مشترک دارند دارای معنایی بسیار نزدیک به هم هستند «رب» از ریشه ربب اخذ شده است و به معنای تربیت کردن می‌باشد[9] و می‌دانیم که کار مربی، رشد و نمو و بالا کشیدن متربی است؛ خداوند در آیه بیست و چهار سوره إسراء می‌فرماید: ... قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما کَما رَبَّیانی صَغیراً؛ خداوند می‌فرماید بگو: ای پروردگار! بر پدر و مادرم رحم کن همچنانکه آن‌ها نیز با محبت مرا در کوچکی بزرگ کرده و رشدم دادند و تربیت نمودند.
ملاحظه کردید که رب دوم (ربیانی) در این آیه به معنای رشد دادن می‌باشد. با توجه به معنای لغوی ربا، شاید کسی گمان کند که اگر پول ربوی بدهد سرمایه او رشد می‌کند و بر عکس اگر صدقه بدهد پولش تمام می‌شود اما جالب اینکه خداوند در آیه 276 بقره می‌فرماید: یَمْحَقُ اللَّهُ الرِّبا وَ یُرْبِی الصَّدَقات ِِِ؛ خداوند در این آیه می‌فرماید: بر خلاف تصور شما، آنچه مایه رشد در مال و دارایی می‌باشد صدقه است نه ربا، و خداوند ربا را محق کرده است.
محق را در لغت به معنای نابودی و نقصان معنا نموده‌اند[10] ولی نگارنده معتقد است محق در اصل وضع به معنای نقصان تدریجی می‌باشد نه مطلق نقصان؛ بر همین اساس عرب به ماه قمری بعد از شب چهاردهم، محاق می‌گوید[11] زیرا از شب چهاردهم به بعد، قرص ماه، رفته رفته رو به زوال و نابودی حرکت می‌کند تا به جایی می‌رسد که کلاً ناپدید می‌شود.
آری مَثَلِ صدقه، مثل ماه از شب اول تا شب چهاردهم در آسمان است که روز به روز رشد می‌کند تا به کمال برسد و مَثَلِ ربا، ماه از شب چهاردهم به بعد است که لحظه به لحظه رو به نابودی و زوال است.
برخی با این بهانه که چاره‌ای جز گرفتن نزول نداریم گرفتار نزول می‌شوند اما باید بدانیم که نزول از اسمش پیداست نزول یعنی سقوط! برخی گمان کرده‌اند با پول نزول می‌توانند صعود کنند و حال آنکه اگر چنین بود اسمش را نزول نمی‌گذاشتند صعود می‌گذاشتند.

رد قرآنی توجیه رباخواران!

گاهی هم افرادی که نزول می‌دهند برای دلخوشی و توجیه عمل زشتشان می‌گویند: کار ما باعث گره‌گشایی از گرفتاری‌های مردم است ما ربا می‌دهیم تا مردم رشد کنند و گره از کارشان باز شود اما خداوند در آیه 39 سوره مبارکه روم می‌فرماید:
"وَ ما آتَیْتُمْ مِنْ رِباً لِیَرْبُوَا فی أَمْوالِ النَّاسِ فَلا یَرْبُوا عِنْدَ اللَّهِ وَ ما آتَیْتُمْ مِنْ زَکاةٍ تُریدُونَ وَجْهَ اللَّهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُضْعِفُون "؛‌ آنچه به عنوان ربا می‌پردازید تا در اموال مردم فزونی یابد، نزد خدا فزونی نخواهد یافت؛ و آنچه را به عنوان زکات می‌پردازید و تنها رضای خدا را می‌طلبید (مایه برکت است؛ و) کسانی که چنین می‌کنند دارای پاداش مضاعفند.
وَ سَأَلَ رَجُلٌ الصَّادِقَ علیه‌السلام عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ- یَمْحَقُ اللَّهُ الرِّبا وَ یُرْبِی الصَّدَقاتِ وَ قَدْ أَرَى مَنْ یَأْکُلُ الرِّبَا یَرْبُو مَالُهُ فَقَالَ فَأَیُ مَحْقٍ أَمْحَقُ مِنْ دِرْهَمٍ رِبًا یَمْحَقُ الدِّینَ فَإِنْ تَابَ مِنْهُ ذَهَبَ مَالُهُ وَ افْتَقَر[12]؛ شخصی از حضرت صادق علیه‌السلام پیرامون آیه 276 سوره بقره سؤال کرد که خداوند در این آیه می‌فرماید: «مال ربوی را نابود می‌کنم و صدقات و قرض‌الحسنه را رشد می‌دهم» در حالی که گاهی اشخاص رباخواری را می‌بینیم که مالشان رشد می‌کند!؟ حضرت صادق علیه‌السلام فرمودند: خداوند در این آیه فرموده است: «ربا، نابود کننده است» و چه نابود کننده‌ای بالاتر از آن یکْ درهمِ رَبَوی که اگر صاحبش از رباخواری، توبه نکند تمام دینش را نابود می‌سازد و اگر چنانچه توبه کند باید سودهای حاصله از رباخواری را به صاحبانشان برگرداند و فقیر می‌شود.
نکته‌ای که در پی این روایت شریف لازم است تذکر داده شود اینکه با توجه به معنایی که برای «محق» بیان کردیم و گفتیم «محق» به معنای نابودی تدریجی است چون مال ربوی، ذره ذره به نابودی می‌رود گاهی نه خودش و نه دیگرانی که شاهد نزول‌خواری او هستند هیچ کدام متوجه آن نمی‌شوند اما بعد از یک عمر، وقتی محاسبه می‌کنی متوجه می‌شوی نزول‌خوار به هیچ‌جا که نرسیده است هیچ، سرمایه (داشته‌های مادی و معنوی) خود را نیز از دست داده است! نهایتاً مقداری پولِ بلوکه، فراهم کرده که هیچ وقت نتوانسته است ذره‌ای از آن‌ها بهره‌مند گردد.
حضرت رسول صلوات الله علیه و آله در همین باره می‌فرمایند: الربا وَ إنْ کَثُرَ فَإنَّ عاقِبَتَهُ تصیر الی قَل[13]؛ ربا اگرچه بسیار باشد اما سرانجام آن کمی خواهد بود.
می‌گویند: شخصی از یخ‌ فروشی سؤال کرد: یخ‌هایت را چه کردی؟ جواب داد: نفروختم اما تمام شد!! دقیقاً مثل نزول‌خوار، که قطره‌ قطره، سرمایه ایمان و انسانیت و حتی دارایی مادی خود را از دست می‌دهد اما متوجه نمی‌شود و وقتی می‌فهمد که دیگر هیچ فایده‌ای ندارد.

حالت باطنی و حقیقت ربا...!

هر کدام از افراد رباخوار یا ربادهنده یا حتی کسی که واسطه این عمل زشت شده است یا حتی پول ربوی، دارای باطن آلوده‌‌ای می‌باشد که در برخی از آیات و روایات به آن اشاره شده است. همچنین برخی از عرفا که به خاطر صفای دلشان، حجاب از چشمشان برداشته شده است توانسته‌اند باطن آن را مشاهده نمایند، مثلاً درمورد مال ربوی یعنی اصل پولی که به صورت ربوی قرض گرفته می‌شود در کتاب «در محضر لاهوتیان» آمده است:
استاد مجاهدی معروف به پروانه نقل کردند: به خاطر دارم که در معیت آقای مجتهدی رحمهًْ‌الله علیه، ناهار را میهمان یکی از دوستان بودیم؛ صاحب خانه بر خلاف قولی که داده بود، سفره نسبتاً رنگینی را تدارک دیده و سرگرم کشیدن غذا بود، جناب مجتهدی که در کنار سفره نشسته بودند غذا صرف نمی‌کردند ولی چشم از سفره، هم بر نمی‌داشتند اصرار صاحب‌خانه به ایشان برای صرف غذا سودی نداشت و می‌فرمودند: شما راحت باشید! من چندان میلی به غذا ندارم! دوستان می‌دانستند که باید به ایشان اصرار نکنند و راحتشان بگذارند، تمامی دوستان به دنبال یافتن پاسخی برای این سؤال بودند که: چرا ایشان گرسنه از سر سفره برخاستند و حتی لقمه‌ای از غذا تناول نکردند؟! فردای آن روز به خدمتشان شرفیاب شدم تنی چند نفر از دوستان نیز حضور داشتند مرحوم مصطفوی با احترام از ایشان پرسید: دیروز ظهر، چرا غذا میل نفرمودید؟! گفتند: آقاجان! من در آن سفره غیر از خون نمی‌دیدم! این غذا از پول نزول تهیه شده بود و خوردن نداشت! ساعتی گذشت و مردی که دیروز مهمانش بودیم، آمد، هنگامی که آقای مجتهدی برای تجدید وضو از اتاق بیرون رفتند، آقای مصطفوی از آن مرد پرسید: غذای دیروز را از چه پولی تهیه کرده بودید؟! گفت: من به آقا قول داده بودم که برای ناهار، غذای ساده‌ای تهیه کنم ولی همسرم اجازه نداد و گفت: که ما باید به بهترین وجه از این مرد خدا پذیرایی کنیم! من هم ناگزیر شدم که از همسایه خود، مقداری پول قرض بگیرم! آقای مصطفوی که همسایه آن مرد را خوب می‌شناخت، گفت: حالا معلوم شد که چرا آقای مجتهدی دیروز غذا نخوردند، همسایه این مرد در بازار قم به دادن نزول و گرفتن بهره پول، مشهور است و چون غذای دیروز از پول ربا تهیه شده بود، جعفر آقا تمایلی به خوردن آن نشان ندادند و امروز هم فرمودند: در آن سفره غیر از خون نمی‌دیدم![14]
راجع به این داستان لازم به تذکر است که میزبان، از آن شخص ربا‌خوار، پول ربوی نگرفته بود بلکه مقداری پول، قرض نموده بود ولی از آنجا که دارایی آن بازاری مخلوط به ربا بود آن پول در سفره میزبان، چنان اثر سوئی را به جای گذاشته بود.
اما در مورد حقیقت و باطن شخص رباخوار، خداوند در آیه 275 سوره مبارکه بقره می‌فرماید: "الَّذینَ یَأْکُلُونَ الرِّبا لا یَقُومُونَ إِلاَّ کَما یَقُومُ الَّذی یَتَخَبَّطُهُ الشَّیْطانُ مِنَ الْمَس " (... کسانی که ربا می‌خورند، (در قیامت) بر نمی‌خیزند مگر مانند کسی که بر اثر تماس با شیطان، دیوانه شده (و نمی‌تواند تعادل خود را حفظ کنند؛ گاهی زمین می‌خورند، گاهی به پا برمی‌خیزند).
«خبط» در لغت عربی به معنای افتادن و برخاستن و عدم تعادل به هنگام حرکت است که در اثر چوب خوردن و کتک خوردن، بر انسان عارض شود[15].
همچنین به اعتقاد ابن قارس در معجم مقائیس اللغه معنای ریشه‌ای لغات مشتق از مسس، حبس نمودن چیزی در دست می‌باشد[16]. ولی نگارنده معتقد است لغت «مس» به معنای شدت اتصال است بر خلاف لغت لمس که صرف اتصال را بیان می‌دارد نه اتصال شدید؛ واژه تماس نیز که با کلمه مس، در ریشه مشترکند از این اصل، بیگانه نمی‌باشد.
در واقع خداوند در این آیه می‌فرماید: در سرای آخرت که سرای حقیقت اعمال است رباخوار، موقع خروج از قبر و ورود به صحرای محشر بر اثر تماس شدیدی که در دنیا با شیطان داشته است، تعادل نداشته و نمی‌تواند قدم از قدم برداشته و دائم بر زمین می‌خورد؛ این مجازات به خاطر آن است که او در دنیا با رباخواری، تعادل جامعه را برهم زده است و یکی از ارکان مهم جامعه اسلامی را که همان اقتصاد است متشنج نموده است که تبعات بر هم ریختگی اقتصادی، شکل‌گیری طبقات اجتماعی و شیوع فقر فرهنگی و مفاسد اجتماعی است در واقع او با این عمل خود، به تمام معنا، تمام هستی جامعه اسلامی را به هم ریخته است لذا در سرای آخرت تعادل نداشته و دائم بر زمین می‌خورد.
از نبی مکرم اسلام حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله در مورد باطن رباخوار نقل شده است:
لمّا أسری بی إلى السّماء رأیت رجالاً بطونهم کالبیوت، فیها الحیّات، ترى من خارج بطونهم، فقلت: من هؤلاء یا جبرائیل؟ قال: هؤلاء أکلة الرّبا[17]؛ در شب معراج زمانی که مرا شبانه به آسمان بردند، مردانی را دیدم که شکم‌هایی مانند خانه داشتند و در آن‌ها مارهایی بود که از بیرون شکم‌هاشان دیده می‌شد، گفتم! ای جبرئیل! این‌ها چه کسانی هستند؟ گفت: اینان ربا خوارانند.

اعلان جنگ با خدا!

خداوند در آیه 279 سوره بقره برای رباخوار تعبیری بیان می‌کند که نمونه آن را در قرآن برای احدی از گناهان دیگر مثل زنا و سرقت و دروغ و غیبت و تهمت و امثال آن بیان نفرموده است؛ خداوند در این آیه می‌فرماید: فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِه[18]؛ پس اگر چنین نکردید (=رباخواری را ترک نکردید)، (بدانید که) اعلان جنگ با خدا و رسولش داده‌اید.
به نظر شما در کارزار با خداوند قهار و رسولش صلی الله علیه و آله چه کسی پیروز میدان است؟ اصلاً چه کسی را یارای کارزار است؟
بر همین اساس پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله در خطبه‌ای بالای منبر درباره ربا و خطرهای بزرگ آن سخن می‌گفتند و فرمودند: درهم ربا اعظم عندالله من سبعین زنیه بذات محرم فی بیت‌الله الحرام[19]؛ نزد خدای متعال یک درهم ربا از هفتاد بار زنای با خواهر و مادر آن هم در بیت‌الله الحرام زننده‌تر و پست‌تر است.

چوب خدا یا چوب شیطان؟

خداوند برای هر گناهی مجازاتی در نظر گرفته است که خطاکار را با آن چوب می‌زند چوب خداوند مایه رشد و پاک شدن است اما خداوند می‌فرماید: رباخوار را شیطان چوب می‌زند یعنی به قدری نزد خداوند بی‌ارزش است که حتی وقتی قرار است برای خطایش چوب بخورد لیاقت ندارد از خدا چوب بخورد بلکه این شیطان است که او را چوب می‌زند برخلاف چوب خدا که سبب رشد است چوب شیطان بیشتر مایه سقوط و نزول و تباهی و جنون و دیوانگی است.
امام صادق علیه‌السلام می‌فرمایند: آکِلُ الرِّبَا لَا یَخْرُجُ مِنَ الدُّنْیَا حَتَّى یَتَخَبَّطَهُ الشَّیْطَان [20]؛ خورنده ربا از دنیا نمی‌رود مگر آنکه شیطان به او چوب می‌زند.

مجازات و کیفر دنیایی رباخوار:

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، مظهر مهربانی و رحمت خداست. خدای متعال در آیه 107 سوره انبیاء از ایشان با عنوان رَحمهً للعالمین یاد کرده و می‌فرماید: "وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلاَّ رَحْمَةً لِلْعالَمینَ" اما همین پیامبر رحمت و مظهر مهربانی راجع به رباخوار می‌فرمایند: مَنْ أَخَذَ الرِّبَا وَجَبَ عَلَیْهِ الْقَتْل [21]؛ هر کس ربا گرفت، کشتن او واجب است.
ابن‌ بُکیر نقل می‌کند که روزی به امام صادق علیه‌السلام خبر رسید که مردی ربا می‌خورد و آن را «لِبا» و آغوز یعنی اولین شیر گوسفند پس از زایمان می‌نامد کنایه از اینکه آن را طاهر و مطهّر می‌داند حضرت صادق علیه‌السلام فرمودند: اگر خداوند به من قدرت می‌داد گردن او را می‌زدم[22].
ابو بصیر می‌گوید: به امام صادق علیه‌السلام عرض کردم حکم رباخوار پس از ثابت شدن آن چیست؟ فرمودند: باید او را تأدیب کرد، و اگر دوباره مرتکب شد باز باید تادیب شود؛ و اگر برای بار سوم ربا خورد باید کشته شود[23].
شیخ طوسی (شیخ الطائفه) رحمة‌الله علیه در تفسیر آیه: «فان لم تفعلوا فا‌‌ذنوا بحرب من الله و رسوله...» می‌فرماید: ابن عباس و قتاده و ربیع گفته‌اند: هر کس رباخواری کند، امام باید از او بخواهد که توبه کند، و اگر توبه نکرد او را بکشد. بلخی گفته است: اگر اهل روستایی همگی اقدام به معاملات ربوی کنند، بر امام است که با آنان به جنگ برخیزد.
شیخ طوسی نهایتاً در جمع‌بندی نظرات مختلف پیرامون مجازات دنیایی رباخوار می‌فرماید: امام سه بار او را چنان مجازات می‌کند که از کار خود دست بردارد، و اگر برای بار چهارم ربا خورد او را می‌کشد[24].

ربا گناهی دامن‌گیر!

آتش ربا چنان عظیم و گسترده است که نه تنها دامان رباخوار و گیرنده ربا را خواهد گرفت بلکه دودش، چشم همه کسانی را که به نحوی در شکل‌گیری این گناه عظیم، دخیل بوده‌اند کور خواهد کرد. بالاتر از آن، تمام افرادی که با رباخوار و رباگیرنده اندک ارتباطی داشته باشند از سیاهی این گناه بی‌بهره نخواهند بود؛ از امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام منقول است که: إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَعَنَ آکِلَ الرِّبَا وَ مُوکِلَهُ وَ کَاتِبَهُ وَ شَاهِدَیْه [25]؛ خداوند متعال، ربادهنده، رباگیرنده، نویسنده و شاهد در معامله یا قرض ربوی را لعنت کرده است.
در حدیث فوق‌ الذکر، لفظ شاهد فقط شامل شاهد اصطلاحی در ضمن عقد ربوی نمی‌شود بلکه در بردارنده همه کسانی هم که به هر شکل ممکن از معامله یا قرض ربوی مطلع می‌شوند و شاهد رباخواری در جامعه باشند اما ترک نهی از منکر کرده و سکوت نمایند نیز می‌شود.
بر همین اساس نبی ‌مکرم اسلام حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله می‌فرمایند: اذا ظهر الزنا و الربا فی قریه فقد احلوا بانفسهم عذاب‌الله[26]، هرگاه گناه زشت زنا و ربا در دیاری آشکار شود به تحقیق خودشان با دستان خودشان مقدمات نزول عذاب الهی را بر خودشان فراهم نموده‌اند.
در این حدیث شریف به عذاب شدن عده‌ای در یک شهری فقط به بهانه ترک نهی از رباخواری اشاره شده است یعنی دود آتش رباخواری حتی تا آنجا سرایت می‌کند اطلاع از رباخواری دیگران و سکوت در مقابل آن، انسان را در معرض لعن پروردگار و مستحق عذاب الهی می‌سازد.
سید عطاء الله مجدی این حدیث را این‌ گونه به نظم کشیده است[27].

چو در قریه‌ای رسم زشت زنای... شود آشکار و خورندی ربای
خرند از خداوند یکتا عذاب... براه هلاکت کنند‌ی شتاب

 

مجازات و کیفر اخروی رباخوار!

از رسول معظم اسلام حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله منقول است: مَنْ أَکَلَ الرِّبَا أَمْلَأَ اللَّهُ بَطْنَهُ مِنْ نَارِ جَهَنَّمَ بِقَدْرِ مَا أَکَلَ وَ إِنِ اکْتَسَبَ مِنْهُ مَالًا لَا یَقْبَلُ اللَّهُ تَعَالَى مِنْهُ شَیْئاً مِنْ عَمَلِهِ وَ لَمْ یَزَلْ فِی لَعْنَةِ اللَّهِ وَ الْمَلَائِکَةِ مَا کَانَ عِنْدَهُ مِنْهُ قِیرَاطٌ وَاحِد[28]، هرکس رباخواری کند یا پولی ربوی بگیرد خداوند شکمش را به همان مقدار، از آتش جهنم پر می‌کند و اگر ربا دهنده باشد تا زمانی که قیراطی (ذره‌ای) از سود ربوی در نزدش باقی باشد خداوند هیچ عمل صالحی را از او نمی‌پذیرد و دائماً در لعنت خدا و ملائکه خداوند می‌باشد.
شیخ اجل، سعدی شیرازی در کتاب بوستان خود، داستان مرد نزول‌خواری را بیان می‌کند که بلافاصله بعد از مردن، بدون اینکه نکیر و منکری را دیده باشد وارد جهنم شده است:

 

رباخواری از نردبانی فتاد... شنیدم هم اندر زمان جان بداد
به خواب اندرش دید و پرسید حال... که چون رستی از حشر و نشر و سوال
بگفت ای پسر قصه بر من مخوان... به دوزخ در افتادم از نردبان

 

الفقه ثم المتجر!

با توجه به آنچه از زشتی و قبح ربا بیان شد و اینکه ابتلاء به ربا با دو شکل متصور است: گاهی آگاهانه و گاهی ندانسته و از روی جهل به مسئله ناخواسته به آن مبتلا می‌شویم لازم است طبق سفارش امیرالمؤمنین علیه‌السلام قبل از ورود به تجارت و کسب، خود را به قوانین و فتاوای مربوط به آن مجهز نماییم تا ناخواسته در دام آن نیفتیم.
قال امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام: مَعَاشِرَ النَّاسِ الْفِقْهَ ثُمَ الْمَتْجَرَ الْفِقْهَ ثُمَ الْمَتْجَرَ وَ اللَّهِ الرِّبَا فِی هَذِهِ الدُّنْیَا أَخْفَى مِنْ دَبِیبِ النَّمْلِ عَلَى الصَّفَا[29]، یا مردمان! اول خود را به احکام فقهی تجارت مجهز کنید سپس به سمت تجارت بروید و این جمله را دو بار تکرار کردند سپس فرمودند: به خدا قسم تشخیص ربا در این دنیا از تشخیص دادن مورچه سیاهی که بر سنگ صاف و سیاهی راه می‌رود سخت‌تر است.
فقهاء نیز در رساله‌های عملیه می‌فرمایند: آموختن مسائلی که مورد نیاز انسان است واجب است انسان آن‌ها را بیاموزد.

ربای مجاز!

قال الرضا علیه‌السلام: َ لَیْسَ بَیْنَ الْوَالِدِ وَ وَلَدِهِ رِبًا وَ لَا بَیْنَ الزَّوْجِ وَ الْمَرْأَةِ رِباً وَ لَا بَیْنَ الْمَوْلَى وَ الْعَبْدِ وَ لَا بَیْنَ الْمُسْلِمِ وَ الذِّمِّی [30]، امام رضا علیه‌السلام می‌فرمایند: میان پدر و فرزند و شوهر و همسرش، میان عبد و مولا همچنین میان مسلمان و کافر، ربا اشکالی ندارد.

نتیجه‌گیری:

از اضافه دریافتی که در قرض به صورت مشروط دریافت می‌گردد گاهی به ربا و گاهی به نزول تعبیر می‌گردد. ربا از رَبَوَ به معنای زیاده و رشد و نمو است. بر عکس نزول که به معنای افول و سقوط است. هرگاه از اضافه دریافت در قرض، تعبیر به ربا گردد ناظر به زیاده‌ای است که علاوه بر اصل قرض، دریافت می‌شود و هرگاه از آن تعبیر به نزول شود ناظر به حقیقت مال ربوی است که باعث تباهیِ دارایی و ایمان و عقیده و اخلاق می‌شود.

پی‌نوشت‌ها:

1. به عبارت دیگر فقه یعنی الگوی خداوند برای سعادت بشر
2. الفقه إمام رضا علیه‌السلام ، صفحه 256
3. آیه 161 سوره نساء
4. آیه 130 و 131 سوره آل‌عمران
5. آیه 276 سوره بقره
6. 278 سوره بقره
7. الراء و الباء و الحرف المعتل و کذلک المهموز منه یدلُّ على أصلٍ واحد، و هو الزِّیادة و النَّماء و العُلُو. (معجم مقاییس اللغه ، 2/483)
8. [الرَّبْوَةُ]: المکان المرتفع. (شمس العلوم ، 4/2373)
9. ربب: الرَّبُ : هو الله عزّ و جلّ، هو رَبُ کلِّ شی ءٍ أَی مالکُه . (لسان ‌العرب، 1/339)
10. المَحْق : تلف الشی ء و نُقصانه ، (جمهرة اللغة، 1/560)
11. المُحَاقُ : آخِرُ الشَّهْرِ لانْمِحَاقِ الهِلال. (المحیط اللغة، 2/367)
12. من لا یحضره الفقیه، 3/279
13. نهج‌الفصاحه، حدیث 1684
14. در محضر لاهوتیان، 1/109؛ نقل به مضمون
15. تفسیر نور، 1/436
16. معجم مقاییس اللغه ، 5/271
17. الحیاه با ترجمه احمد آرام، 5/617
18. سوره بقره، آیه 279
19. بحار الأنوار، 100/117
20. تفسیر نورالثقلین 1/291
21. تفسیر قمی، 1/93
22. وسائل الشیعه، 12/429
23. وسائل‌ الشیعه، 18/580
24. قال ابن عباس، و قتادة، و الربیع: من عامل بالربا استتابه الامام فان تاب، و إلا قتله. و قال البلخی: لو اجتمع أهل قریة على اظهار المعاملة بالربا، لکان على الامام محاربتهم، و إن کانوا محرمین له، و لو فعل الواحد بعد الواحد، و الأکثر منکر لفعله لم یقتل الواحد، لکن یقام علیه من الحکم ما یستحقه. و عندنا أنه یؤدبه الامام ثلاث مرات بما یرتدع معه عن فعل مثله فان عاد رابعاً قتله. (تفسیر تبیان، 2/367)
25. امالی الصدوق، صفحه 425
26. کتاب نهج‌الفصاحه، حدیث 118.
27. گلهای جاویدان (هزار کلمه قصار)، صفحه 72
28. ثواب الاعمال و عقاب الاعمال، صفحه 285
29. روضه الواعظین و بصیره المتعظین، 2/465
30. فقه الرضا علیه‌السلام، صفحه 258

کتابنامه
1. قرآن کریم
2. آرام، احمد؛ (1380) الحیاة، تهران، انتشارات دفتر نشر فرهنگ اسلامى ، چاپ اوّل.
3. ابن بابویه، محمد بن على ؛ (1376) الأمالی، تهران، انتشارات کتابچى ، چاپ ششم.
4. ابن بابویه، محمد بن على ؛ (1406ق) ثواب الأعمال و عقاب الأعمال ، قم، انتشارات دار الشریف الرضی للنشر، چاپ دوم.
5. ابن بابویه، محمد بن على ؛ (1413ق) من لا یحضره الفقیه ، محقق: علی اکبر غفاری، قُم، انتشارات دفتر انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم ، چاپ دوم.
6. ابن درید، محمد بن حسن ؛ (1988م) جمهرة اللغة، بیروت، انتشارات دار العلم للملایین ، چاپ اوّل.
7. ابن فارس، احمد بن فارس؛ (1404 ه.ق) معجم مقاییس اللغه، تحقیق: عبدالسلام محمد هارون، قم، انتشارات مکتب الاعلام الاسلامی، چاپ اوّل .
8. ابن منظور، محمد بن مکرم ؛ (1414) لسان العرب ، بیروت، انتشارات دار صادر، چاپ سوم.
9. امام رضا علیه‌السلام؛ (1406ق) الفقه المنسوب إلى الإمام الرضا علیه‌السلام ، مشهد، تحقیق و نشر از: مؤسسة آل البیت علیهم السلام ، چاپ اوّل.
10. پاینده، ابو القاسم ؛ (1363) نهج الفصاحة، تهران، انتشارات دنیاى دانش، چاپ چهارم.
11. حمیرى، نشوان بن سعید؛ (1420ق) شمس العلوم ، محقق: اریانى، مطهر بن على ـ عبدالله، یوسف محمد ـ عمرى، حسین بن عبدالله ، دمشق، انتشارات دار الفکر، چاپ اوّل.
12. سید عطاء الله مجدى ؛ (1369) گل‌هاى جاویدان (هزار کلمه قصار)، تهران، انتشارات سازمان تبلیغات اسلامى ، چاپ اوّل.
13. شیخ حر عاملى، محمد بن حسن ؛ (1409) وسائل الشیعة، قم، تحقیق و انتشار از: مؤسسة آل البیت علیهم السلام ، چاپ اوّل.
14. صاحب، اسماعیل بن عباد؛ (1414ق) المحیط فی اللغة، محقق: آل یاسین، محمدحسن ، بیروت، انتشارات عالم الکتب ، چاپ اوّل.
15. طوسى محمد بن حسن؛ (بی‌تا) التبیان فى تفسیر القرآن، بیروت، انتشارات دار احیاء التراث العربى.
16. عروسى حویزى عبد على بن جمعه؛ (1415ق) تفسیر نور الثقلین، تحقیق: سید هاشم رسولى محلاتى، قم، انتشارات اسماعیلیان، چاپ چهارم.
17. فتال نیشابورى، (1375) محمد بن احمد؛ روضة الواعظین و بصیرة المتعظین، قم، انتشارات رضى ، چاپ اوّل.
18. قرائتى، محسن؛ (1383) تفسیر نور، تهران، انتشارات مرکز فرهنگى درس‌هایى از قرآن، چاپ یازدهم.
19. قمى على بن ابراهیم؛ (1367) تفسیر قمى، تحقیق: سید طیب موسوى جزایرى، قم، انتشارات دار الکتاب، چاپ چهارم.
20. مجاهدی، محمد علی؛ (1386) در محضر لاهوتیان، تهران، انتشارات لاهوتیان (چاپ بقیع)، چاپ دوم.
21. مجلسى، محمد باقر بن محمد تقى ؛ (1403ق) بحار الأنوار، بیروت، انتشارات دار إحیاء التراث العربی ، چاپ دوم.


/ج

0
نظر

دنیای شگفت انگیز آدام اسمیت (1)

نويسنده : حسین رضایی

دنیای شگفت انگیز آدام اسمیت (1)
دنیای شگفت انگیز آدام اسمیت (1)

 

نویسنده: رابرت هایلبرونر
مترجم: احمد شهسا



 

جهانگردی که در سالهای 1760 به انگلستان رفته باشد، بسیار احتمال دارد که نام آدام اسمیت، در دانشگاه گلاسگو، به گوشش خورده باشد. دکتر اسمیت آدمی شناخته شده بود هر چند نام آور نبود. ولتر نام او را شنیده بود. دیوید هیوم از دوستان نزدیکش بود. دانشجویان راه طولانی روسیه را برای استفاده از محضر درسیش، که سنگین اما شوق انگیز بود، طی می کردند. دکتر اسمیت گذشته از آنکه به سبب کامیابیهای مدرسی اش نامدار بود، آدم جالبی هم بود. مثلاً، بشدت پریشان حواس بود. یک بار در حین بحثی جدی با دوستانش به هنگان راه رفتن، در گودال دباغی افتاد: یک وقت صبحانه ای از چای و نان و کره برای خود فراهم کرده بود، و از قول خودش نقل می کنند که بدترین چایی بوده که تا آن زمان نوشیده بوده است؛ اما این گونه رفتار های پیچیده ی شخصی، که تعداد آن کم هم نبوده است، ارتباطی با قابلیتهای هوشی او نداشت. آدام اسمیت از سرآمدن فیلسوفان عصر خود بود.
آدام اسمیت در گلاسگو فلسفه ی اخلاق تدریس می کرد- که، نسبت به زمان ما، در سطح وسیعتری قابل درک و مورد توجه بود و شامل فلسفه ی سیاست، علم کلام طبیعی (1)، اخلاق، فلسفه و تفسیر قانون و اقتصاد سیاسی می شد. بدین سان، فلسفه ی اخلاق تمام راههای متعالی ترین انگیزه های انسانی را به سوی نظم و هماهنگی هموار می کرد، و آن را به طرف فعالیتهایی که کمتر از نظم و هماهنگی بهره داشت، یعنی سوداگری ملال انگیز برای تأمین معاش روزانه سوق می داد.
علم کلام طبیعی- پژوهش در پیدا کردن نظمی برای پیچیدگی کیهان- از زمانهای بسیار کهن موضوع مورد علاقه و تحقیق انسان خردگرا بوده است و جهانگرد ما وقتی دکتر اسمیت وجود قوانینی طبیعی را در ماورای کائنات بظاهر پیچیده تشریح می کرد احساس آرامش می نمود، اما وقتی به تشریح صحنه دیگری می پرداخت- یعنی طرح ریزی بنای عظیمی ورای این زندگی روزانه درهم و برهم- جهانگرد ما چه بسا چنین احساس می کرد که این دکتر خوب دامنه ی فلسفه را از حدود خود بسی فراتر برده است.
زیرا محیط جامعه ی انگلستان اواخر قرن هجدهم مسلماً برای هر چه آمادگی داشت جز نظم و ترتیب عقلانی وهدف اخلاقی. به محض اینکه آدام از درون زندگیهای اشرافی طبقات مرفه به جامعه می نگریست، جامعه خود را به زشت ترین صورت، درگیر تلاش و مبارزه ی سخت و وحشت انگیزی برای ادامه حیات، نشان می داد. خارج از تالارهای پذیرایی در لندن و املاک دلپذیر و بارور در حوالی شهر، هر آنچه به چشم می خورد عبارت بود از حرص و آز و درنده خویی و خشونت و بیرحمی و پستی و محرومیت آمیخته با عادات بسیار وحشیانه و نامعقول و سنتهای بسیار ابتدایی و متعلق به دورانهای پیش از تاریخ. هیأت جامعه به جای آنکه شبیه ماشینی باشد که بدقت مهندسی و طرح ریزی شده و هر قسمت آن به سهم خود به کل ماشین کمک کند، به یکی از ماشینهای بخار عجیب جیمز وات می مانست: سیاه، پر سر و صدا، نارسا و خطرناک. چقدر عجیب و حیرت انگیز است که دکتر اسمیت ادعا کند در همه ی اینها طرح و نظم و هدفی می بیند!
فرض کنیم جهانگرد ما به تماشای معادن قلع در کورنوال (2) رفته است. در آنجا کارگران معدن را خواهد دید که از میله ی تیره ای خود را به پایین می کشند. وقتی به ته آن رسیدند شمعی از کمر بیرون می آورند و روشن می کنند و دراز می کشند که چرتی بزنند تا شمع به انتها برسد و خاموش شود. بعد، دو سه ساعت در معدن کار می کنند تا وقت استراحت بعدی فرا رسد. در این فاصله چپقی روشن می کنند و می کشند. نیمی از روز صرف لمیدن و وقت تلف کردن می شود، نیمی دیگر صرف کلنگ زدن و کندن رگه های معدن. اما هر گاه جهانگرد ما به سفر خود به سوی شمال ادامه داده و به خود قوت قلب و جسارت بدهد ودر معادن دارم (3) یا نورثامبرلند (4) به پایین برود، وضعی کاملا مغایر با آنچه دیده است مشاهده خواهد کرد. در آنجا، مرد و زن، تا کمر لخت، با هم کار می کنند و گاه از شدت خستگی و کوفتگی، چون نیمه حیوانی وحشی، از درد می نالند. در آنجا وحشیانه ترین و خشن ترین شیوه ها به کار گرفته می شود و هوسهای جنسی آنی، به صورتهای غیر عادی، اقناع می گردد. بچه های هفت تا ده ساله که در ماههای زمستان هرگز رنگ آفتاب را نمی بینند به کارهای مختلف مشغولند. به معدنچیان دستمزد بخور و نمیری می دهند که کیسه های زغال را به این سو و آن سو ببرند. زنهای حامله به جای اسب چرخهای بار زغال را می کشند، و حتی در آن سیاه چالهای تیره وضع حمل می کنند.
اما تنها در معادن نبود که زندگی چنین سنتی، بیرحمانه و بیروح می گذشت. مشاهده گری دقیق در مزرعه هم مناظری را می دید که کمتر نظم و ترتیب و هماهنگی و طرح و نقشه داشت. در بیشتر مناطق گروههای کشاورز فقیر، در جست و جوی کار، به این سو و آن سو در حرکتند. شرکتهای کهن انگلیسی (5) (نامی که بعدها به خود دادند) به هنگام برداشت محصول از ارتفاعات ویلز به پایین سرازیر می شدند، گاه همه ی این شرکتها فقط یک اسب به همراه داشتند، بدون زین ودهنه. همه پیاده به راه می افتادند. خیلی غیر عادی نبود که از آن جمع فقط یک نفر قادر به تکلم به زبان انگلیسی باشد و به عنوان مترجم بین آنان و اربابان مزارع، که تقاضا می کردند اجازه دهند در برداشت محصول به آنها کمک کنند، واسطه ی مذاکره شود. تعجبی ندارد که بدانیم مزد روزانه ی آنها بیش از شش پنس نبود.
بالاخره اگر جهانگرد ما در یک شهر صنعتی توقف کند، مناظر جالب دیگری را مشاهده خواهد کرد. اما باز هم آن طور نیست که چشم عامی در آنها نظم و ترتیبی بیابد. ممکن است در ساختمان کارخانه ی برادران لام (6) در 1742 دچار حیرت شود. ساختمانی است (به مقیاس آن زمان) بسیار عظیم، به طول یک و نیم کیلومتر و ارتفاع 6 طبقه. درون آن، بر طبق توصیف دنیل دفو (7) ماشینهایی وجود دارد شامل « 586 ر26 چرخ، 746 ر97 اهرمهای متحرک، و در هر دوری که آن چرخ طیار می زد حدود 67 متر رشته ابریشم تولید می کرد، و در هر دقیقه سه بار دور می زد.» همچنین جالب است بدانیم که بچه هایی که ماشینها را به مدت 12 تا 14 ساعت، به نوبت، مثل ساعت، می گرداندند چشم به غذای خود، که در ظرفهایی سیاه و تیره پخته شده بود، دوخته بودند و به نوبت در همان کارگاهها که شبیه سربازخانه بود، در کنار ماشینها، می خوابیدند.
همه ی اینها، هم برای مردم قرن هجدهم و هم در چشم ما مردم متمدن، دنیایی عجیب، بیرحم و الله بختی می نماید.
اما از همه ی اینها جالبتر این است که با طرح و نقشه ای که فلسفه ی اخلاق دکتر اسمیت ریخته است، همه ی آن را مایه تسلی و آرامش خاطر بیابیم و ادعای آن مرد فهمیده را بپذیریم که در درون آن آشفتگی، به قوانین مهم هدفدار، پر معنی و فراگیر، دارای حدود و مرزهای روشن و قاطع، دست یافته است.

این فیلسوف خوش خلق و مؤدب چه جور آدمی بود؟

« من فقط به کتابهایم عشق می ورزم.» آدام اسمیت یک بار که با سربلندی گنجینه کتابهایش را به دوستی نشان می داد، این جمله را بر زبان آورد. البته او مرد زیبایی نبود. نیمرخ او روی یک مدال نشان می دهد که لب پایینی اش به جلو آمده که با بینی بزرگ عقابیش تلاقی کند. چشمان محدب و برآمده اش در زیر پلکهای سنگین جلب نظر می کند. اسمیت در تمام عمر از نوعی غمزدگی عصبی رنج می برد. سرش دچار لرزش بود و در سخن گفتن زبانش لنگی و لکنت داشت.
از اینها گذشته، پریشان حواسی او بر سر زبانها بود. در سالهای دهه ی 1780 که اسمیت سالهای آخر پنجاه سالگی را می گذرانید، ساکنان ادینبره عادت کرده بودند، از هیأت همشهری بسیار متشخص و نامدار خود ابراز خوشحالی کنند که آراسته، با کتی به رنگ روشن، شلواری کوتاه تا زانو، جواربهای ابریشمی سفید، کفشهای سگکدار؛ کلاه لبه پهن از پوست سگ آبی، عصا در دست، با چشمانی خیره به افق ناپیدا و لبهایی که در بحثی بیصدا و آرام می جنبید، از خیابانهای سنگ فرش می گذشت. در هر یکی دو قدم دچار تردید می شد که آیا باید مسیر خود را تغییر دهد یا حتی برگردد. شیوه ی راه رفتن و قدم برداشتنش را یکی از دوستان او به «لولیدن کرم» مانند کرده است. پریشان حواسی او که دیگر ورد زبانها بود. یک دفعه وقتی که با لباس خواب از پله ها به طرف باغش می رفت دچار توهم و پریشان حواسی شد و چون به خود آمد حدود 25 کیلومتر از خانه اش دور شده بود. در واقعه ای دیگر با دوستی متشخص در ادینبره قدم می زد. نگهبانی به علامت سلام و تکریم چوب دستی خود را بالا نگه داشت. اسمیت که بارها به همین طریق مورد احترام واقع شده و با آن اشنا بود، یکباره، مثل اینکه هیپنوتیزم شده باشد، سلام نگهبان را با حرکت عصا پاسخ داد و وقتی بعینه پا جای پای آن سرباز گذاشت و تمام حرکات چوب دستی او را با عصایش تکرار کرد، میهمان خود را بیشتر دچار حیرت کرد. چون طلسم شکست و به خود آمد، دید در بالای پله ها ایستاده و عصای خود را آماده نگه داشته، بی آنکه متوجه باشد حرکاتی غیر عادی کرده است. بعد عصای خود را به زمین کوبیده به راه می افتد و صحبت خود را، از همانجا که قطع کرده بود، از سر می گیرد.
این استاد پریشان حواس در 1722، در شهر کرکالدی از مناطق اسکاتلند، به دنیا آمد. کرکالدی شهری بود با پانزده هزار جمعیت. در زمان تولد اسمیت بعضی از همشهریان محلیش هنوز از میخ به جای سکه استفاده می کردند. وقتی چهار سال داشت حادثه ی عجیبی برایش اتفاق افتاد. اسمیت را گروهی از کولیهای خانه به دوش دزدیدند. بر اثر کوشش عمویش (پدرش قبل از تولد او فوت کرده بود) کولیها شناسایی و تعقیب شدند. آنها پا به گریز نهادند و اسمیت را در کنار جاده رها کردند. یکی از زندگینامه نویسان او گفته است: « بیم آن می رفت که او کولی فقیری بشود.»
اسمیت از نخستین روزهای زندگیش شاگردی با استعداد بود، از همان کودکی دچار پریشان حواسی و خیالات می شد. ظاهراً تصمیم بر این بوده که به کار تدریس بپردازد، پس در هفده سالگی برای تحصیل به آکسفرد رفت- این سفر را بر پشت اسب طی کرد- و شش سال در آنجا زیست. اما آکسفرد در آن زمان آن دژ آموزش نبود، که بعدها شد. بیشتر استادان، مدتها پیش از آن حتی ادعای تظاهر به تعلیم و تدریس را ترک کرده بودند. یک مسافر بیگانه درباره ی مناظره ای عمومی که در 1788 در آنجا درگرفته بوده تعجب خود را چنین بازگو می کند که هر چهار نفر شرکت کننده وقتی را که به آنها اختصاص داشت در سکوت مطلق می گذرانیدند، غرق در مطالعه رمان مشهور روز. از آنجا که تدریس کمتر صورت می گرفت، و در واقع تعلیم و آموزش بیشتر استثنا بود تا قاعده، اسمیت سالهایی بدون معلم و بی آنکه چیزی بیاموزد گذراند و هر کتابی را مناسب دید، مطالعه کرد. حقیقت این است که یک بار از دانشگاه اخراج شد، زیرا نسخه ای از رساله ای در طبیعت بشر (8) دیوید هیوم در اتاق او پیدا شد. نوشته های هیوم، حتی برای کسی که بنا بود فیلسوف شود، موضوع مناسبی نبود.
در 1751 به اسمیت- که بیست و هشت ساله بود- کرسی منطق در دانشگاه گلاسگو پیشنهاد شد و مدتی کوتاه پس از آن کرسی فلسفه ی اخلاق را در اختیار او گذاشتند. گلاسگو، بر خلاف آکسفرد، مرکزی جدی برای مطالعه بود و بعدها کانون روشنگری اسکاتلند، نام گرفت و استعداهای قابلی را پرورش داد. با همه ی اینها آنجا هم از مفهوم جدید دانشگاه هنوز فاصله داشت. نوعی وسواس و دمدمی مزاجی و شوقی که در رفتار اسمیت بود، برای گروه رسمی استادان چندان خوشایند نبود. به او نسبت می دادند که گاه در حین اجرای مراسم دینی لبخند می زند (شکی نیست که در حال توهم و خیالپروری)، هیوم متجاوز و بیشرم دوست نزدیک اوست، رعایت کلاسهای دینی روز یکشنبه را نمی کرد، نمازگزاران را در شروع جلسه مرخص می کرد و با آنها در زمینه ای صحبت می داشت که از آن « بوی دین طبیعی» می آمد. شاید این نکات به نظرمان روشنتر بیاید وقتی به خاطر بیاوریم که هاچسن (9) استاد اسمیت، با رد کردن تعلیم به زبان لاتین به شاگردانش، رسم تازه ای را در گلاسگو باب کرد!
اما با همه ی رقابتهای اجتناب ناپذیر دانشگاهی، اسمیت از زندگی در گلاسگو خوشحال بود. عصرها ورق بازی می کرد- پریشان حواسی او باعث می شد بازی کنی مذبذب باشد- در اجتماعات اشخاص فهمیده حضور می یافت و یک زندگی آرام و گوشه گیرانه اختیار کرده بود. او محبوب شاگردانش بود. به سخنانش با علاقه گوش می دادند- حتی بازول در کلاس درسش حاضر می شد-. طرز عجیب سخن گفتنش حالتی صمیمی و خودمانی به کلاسش می داد. حتی مجسمه ی نیم تنه ی کوچکی از او در بساط کتابفروشها به چشم می خورد.
تنها شخصیت عجیب او نبود که برای او کسب حیثیت می کرد. در 1759 کتابی انتشار داد که در آن هنگام شوری برانگیخت. عنوان آن نظریه احساسات اخلاقی(10) بود که او را به ناگهان بالا برد و در ردیف فیلسوفان انگلستان نشانید. این نظریه تحقیقی بود در بابا منشأ مصوبات و محرمات اخلاقی. چگونه انسان که مخلوقی است به دنبال منافع خویش، می تواند قضاوتهای اخلاقی داشته باشد، نفع شخصی را ندیده بگیرد یا آن را به سطح بالاتری ارتقا دهد؟‌اسمیت معتقد است که جواب در آن قابلیت ما نهفته است که می توانیم خود را در موقعیت شخص سوم، به صورت یک ناظر بیطرف، قرار دهیم و نسبت به اخلاق، نوعی علاقه در خود ایجاد کنیم (درست در جهت مخالف خودخواهی) متناسب و شایسته موقعیت.
کتاب و مسائلی که در آن مطرح شده بود قبول عام یافت. در آلمان، موضوع تحت عنوان مشکل آدام اسمیت با علاقه مورد بحث قرار گرفت و مهمتر از آن، از دیدگاه ما، این رساله مورد علاقه ی مردی دسیسه گر به نام تاونزند (11) واقع شد.
این شخص از افراد عجیبی بود که ظاهراً در قرن هجدهم نظایر بسیاری داشتند. او مردی بود با هوش و فهمیده و به گفته ی هوراس والپول (12) « دارای همه گونه استعداهای مهم. کسی که حق این بود بزرگترین مرد عصر خود باشد اگر فقط دارای صمیمت و صداقت معمولی و ثبات و استحکام و عقل سلیم بود.» بی ثباتی و دمدمی مزاجی تاونزند عجیب بود. یک وقتی این آقا پهلویش درد گرفت اما از اینکه بگوید کدام پهلویش درد دارد ابا داشت. بهترین دلیل اینکه او فاقد عقل سلیم بود همین بس که در مقام وزیر دارایی، با رد حق مستعمرات که می خواستند قضاوت خود را برگزینند و با تحمیل عوارض سنگینی بر روی چای امریکایی، انقلاب امریکا را جلو انداخت.
اما تاونزند، با همه ی کوته بینی سیاسی که داشت، شاگرد صمیمی فلسفه و سیاست بود و فدایی آدام اسمیت، و چه مهمتر از اینکه توانست به او پیشنهادی غیر عادی بکند. تاونزند در 1754 با کنتس دلکیث (13)، بیوه ی دوک بوکلو (14)، ازدواجی درخشان و پر سروصدا کرد و خود را در موقعیتی دید که برای پسر زنش یک مربی انتخاب کند. تحصیل برای پسر جوانی از طبقه اشراف عبارت بود از سیر و سیاحت و توقف در اروپا، جایی که شخص موفق شود از آن محیط روشن و تهذیب یافته بهره گیرد که تا به آن حد مورد ستایش لرد چستر فیلد (15) بود. تاونزند به نظرش رسید که دکتر آدام اسمیت مصاحب ایده آلی برای این دوک جوان تواند بود، بدین مناسبت سالی 300 پاوند به علاوه ی مخارج و سالی 300 پاوند به عنوان مستمری زندگی به او پیشنهاد کرد. پیشنهاد بسیار خوبی بود. دکتر اسمیت حداکثر بیش از 170 پاوند تصور نمی کرد، مبلغی که در آن روزگار استادان می توانستند به عنوان مزد مستقیماً از شاگردان خود جمع آوری کنند. جالب است بدانیم که شاگردان او از دریافت مبلغی که دکتر اسمیت به هنگام عزیمت می خواست به آنها برگرداند ابا ورزیدند و گفتند بیش از آن از او بهره برده اند.
مربی و این اشراف زاده جوان در 1764 عازم فرانسه شدند. هجده ماه در تولوز توقف کردند، جایی که آن مصاحبت مزاحم و ناخشایند و زبان فرانسه زشت و نارسای او باعث شد که اسمیت بر زندگی آرام خود در گلاسگو حسرت برد. بعد به جنوب فرانسه حرکت کردند ( در آنجا ولتر را ملاقات و از او ستایش کرد و به ابراز علاقه یک عاشق پیشه بی اعتنا ماند). از آنجا به ژنو و سرانجام به پاریس رفت. اسمیت برای رفع ملال و خستگی محیط خود، شروع کرد به نوشتن رساله ای در باب اقتصاد سیاسی، موضوعی که در گلاسگو به تدریس آن پرداخته و روزهای چندی موضوع آن را در جامعه ی برگزیده ادینبره (16) به بحث و مذاکره گذاشته بود، و بالاخره در آن باره با دوست محبوب خود، دیوید هیوم، مذاکره و بحث کرده بود. نام کتاب ثروت ملل بود که نگارش آن دوازده سال طول کشید.
در پاریس زندگیش بهتر می گذشت. زبان فرانسه اش گرچه هنوز بد بود اما به حدی رسیده بود که بتواند با مشهورترین دانشمند اقتصاد فرانسه بتفصیل به گفت و گو بپردازد. نام او کنه (17) و طبیب دربار لویی پانزدهم و طبیب مخصوص مادام پومپادور بود. کنه مکتب اقتصادی به نام فیزیوکراسی (18) بنیاد نهاده بود که نموداری اقتصادی داشت به عنوان جدول اقتصادی. این جدول واقعاً بینش یک طبیب را در خود داشت: به رغم عقاید جاری عصر که هنوز بر این پایه بود که ثروت بر طلا و نقره مبتنی است، کنه اصرار می ورزید که ثروت از تولید سرچشمه می گیرد، در بین مردم جریان می یابد، دست به دست می گردد و مثل خون در بدن اجتماع در حرکت و گردش است. این جدول تأثیری گسترده داشت. میرابوی (19) بزرگ آن را ابداعی توصیف کرد همسنگ ابداع خط و پول. اما مشکل فیزیوکراسی این بود که اصرار می ورزید تنها طبقات کشاورز مولد واقعی «ثروت» هستند و طبقات کارخانه دار و بازرگان آن را به صورتی بیحاصل زیر نفوذ گرفته اداره می کنند. اما باید گفت روش کنه در سیاست عملی فایده ای محدود داشت. درست است که از سیاست آزادی اقتصادی (20) بی قید و شرط حمایت می کرد- که حرکتی اساسی و رادیکال در زمان خود بود- اما با بدنام کردن جنبه ی صنعتی زندگی، بر خلاف سیر تاریخ قدم بر می داشت. چون همه ی تکامل و پیشرفت سرمایه داری، بی تردید، بر پیدایش طبقه ی صنعتی و تفوق یافتن آن بر طبقات زمیندار متکی است.
این با فلسفه آدام اسمیت سازگار نبود. او نظریه ی جریان ثروت را با خرسندی پذیرفت و درستی آن را اعلام داشت، اما از تصور اینکه صنعت چیزی بیحاصل و سد و مانع راه است ساختمان دنیای عجیبی در نظرش مجسم می شد. بالاخره، مگر او در کرکالدی و گلاسگو به دنیا نیامده و رشد نکرده بود- جایی که توانسته بود به چشم خود ببیند که ثروت در کارگاهها و کارخانه ها به دست صنعتگران و افزارمندان تولید می شود. اسمیت با آنکه دکترین تمایل به کشاورزی فیزیوکراتها را رد کرد (و طرفداران آقای کنه، نظیر میرابو، همه، دم از بیوفایی زدند) احترام عمیق شخصی برای این طبیب فرانسوی قائل بود. هرگاه مرگ کنه پیش نمی آمد کتاب ثروت ملل به او تقدیم می شد.
در 1766 ادامه ی سفر دچار وقفه شد زیرا برادر کوچکتر دوک که به آنها پیوسته بود در یکی از خیابانهای پاریس به قتل رسید. جناب دوک به املاک خود در دلکیث بازگشت و اسمیت نخست به لندن و بعد به کرکالدی رفت. به رغم اصرارهای هیوم او ده سال بعد را در همانجا ماند زیرا کتاب مهمش شگل گرفته بود. کتابی که بیشتر آن را در حالی که در مقابل بخاری ایستاده و با بیقراری سر خود را به دیوار می سایید، به آن حد که لکه سیاهی روی دیوار به جا می گذاشت، دیکته کرد. گاهی به دلکیث می رفت و به دوک که زمانی سرپرستی اش را بر عهده گرفته بود سر می زد. زمانی به لندن سفر می کرد تا با دانشمندان عصر درباره ی عقایدش به مذاکره و تبادل نظر پردازد. یکی از آنها دکتر سمیوئل جانسن بود که اسمیت به گروه برگزیده او تعلق داشت- گرچه ملاقات او با آن دانشمند لغوی محترم بندرت در شرایط بسیار دوستانه انجام می پذیرفت. سر والتر اسکات (21) به ما خبر می دهد که جانسن در اولین دیدارش با اسمیت، به خاطر اظهار نظری که کرد، به او تاخت. اسمیت از حقانیت خود در آن مشاجره به دفاع پرداخت. همه می پرسیدند: « مگر جانسن چه گفت؟» و اسمیت در نهایت آزردگی پاسخ می داد: « او گفت که تو دروغ می گویی» و « تو چه جواب دادی؟» « من گفتم که تو! ... مادر ...» اسکات شرح می دهد که این دو استاد بزرگ اخلاق، نخستین بار چنین با یکدیگر برخورد کردند و از هم جدا شدند، و چنین بود گفت و گوی کلاسیک این دو استاد بزرگ فلسفه.
اسمیت توفیق دیدار یک امریکایی هوشمند و مهربان را هم پیدا کرد، و او بنجمین فرانکلین (22) بود که او را با گنجینه ای از حقایق و معلومات درباره مستعمرات امریکایی و نقش ستایش انگیزی که ممکن بود آنها روزی بر عهده بگیرند، آشنا و آگاه ساخت. بیگمان زیر تأثیر نفوذ فرانکلین بود که اسمیت سرانجام درباره ی مستعمرات نوشت که آنها ملتی را بر پا خواهند داشت « که احتمال زیاد می رود یکی از بزرگترین و نیرومندترین مستعمره هایی باشد که در عرصه ی جهان ظاهر شده اند.»
کتاب ثروت ملل در 1776 انتشار یافت. در سال بعد اسمیت با سمت مشاور در گمرک ادینبره به کار گماشته شد که مقرری سالانه اش معادل 600 پاوند بود. اسمیت با مادرش که نود سال عمر کرد بی سر و صدا، در صلح و آرامش و رضایت کامل و در حال تجرد، و البته با پریشان حواسی، عمر گذاشت.

و اما درباره کتاب.

گفته اند که آن کتاب « نه تنها محصول یک مغز بزرگ بلکه نتیجه و نماینده تمامی یک عصر است.» با این حال، به معنی دقیق کلمه، باید گفت که یک کتاب « اصیل» نیست. پیش از اسمیت صفی طولانی از مشاهده گران که دنیا را به همین صورت دیده اند ایستاده اند: لاک (23)، استوارت (24)، لاو (25)، ماندویل (26)، پتی، کنتیلون (27). دیگر از کنه و هیوم مجدداً نام نمی بریم. اسمیت از همه ی آنها مایه گرفته و در رساله ی او نام بیش از صد نویسنده و دانشمند ذکر شده است. اما تفاوت در این است که هر یک از آنها در گوشه و کنار توری افکنده اند. در حالی که تور اسمیت بسیار گسترده است. آنها به طور پراکنده به این مطلب و آن موضوع پرداخته اند؛ اسمیت گستره ی وسیعی را روشنی بخشیده است. پس کتاب ثروت ملل کاملا تازه و اصیل نیست اما، بی گفت و گو، شاهکاری است.
قبل از هر چیز، کتاب چشم اندازی گسترده دارد و با درآمد مشهوری در شرح دقیق کار تخصصی کارخانه ی سنجاق سازی آغاز می شود و شامل چنان موضوعهای متنوعی است که از «آشوبهای اخیر مستعمرات امریکا» (ظاهراً اسمیت چنین می پنداشت که جنگهای داخلی وقتی پایان می پذیرد که کتابش به چاپ برسد) تا اتلاف وقت و زندگی دانشجویی در آکسفورد و ماهی گیری از 1771 به بعد، در آن سخن به میان می آید.
نگاهی به فهرستی که ناشر کتاب، کنان (28)، برای چاپ اخیر آن فراهم آورده است حدود مراجع و تفکرات اسمیت را نشان می دهد. به عنوان نمونه ذیل حرف A مدخلهای زیر نام برده می شود:
Abassides, opulence of Saracen empire under
Abraham, weighed shekels
Abyssinia. salt money
Actors, public. paid for the contempt attnding their profes- sion
Africa. powerful king much worse off than European peasant
Alehouses, the number of,not the efficient cause of drunken-ness
Ambassadors,the first motive of their appointment
America [a solid page of references follows]
Apprenticeship, the nature ... of this bond servitude ex- plained
Arabs, their manner of supporting war
Army, ... no security to the sovereign against a disaffected clergy
این فهرست راهنما، با چاپ زیر، 63 صفحه را به خود اختصاص داده و به هر مطلبی اشاره دارد. « ثروت، لذات، جلوه ها و خودنماییهای ناشی از آن؛ فقر، که گاه ملتی را به اعمال غیر انسانی برمی انگیزد؛ معده، که با ظرفیتی محدود مدام در آرزوی غذاست، قصاب، شغلی وحشی و ناهنجار.» وقتی این کتاب 900 صفحه ای را به پایان می بریم از انگلستان سالهای 1770 تصویری زنده در ذهنمان نقش می بندد؛ از کارآموزان، مزدوران، سرمایه داران نوپا، از مالکان، روحانیان، پادشاهان، از کارخانه ها، مزارع کشت و تجارت خارجی.
کتاب سنگین پیش می رود، با اندیشمندی و تأمل ذهنی جامع و آگاه از علوم گوناگون؛ اما نه با دقت و انضباط مردی مرتب. اسمیت در عصری می زیست که مرسوم نبود مؤلفان در شرح عقاید و افکار خویش درنگ کنند و به اگر و مگر متوسل شوند. او در عصری عمر می گذاشت، که با آن ساختمان روشن ذهنش، قادر بود همه دانشهای زمان خود را فرا بگیرد. از این روی، کتاب از هیچ مطلبی سرباز نمی زند، هیچ موضوعی را کم و کسر نمی کند، از هیچ چیز نمی ترسد. چه کتاب ملال انگیزی! مکرر در مکرر نتیجه ای را که پس از کار زیاد و 50 صفحه کاغذ سیاه کردن به دست آورده نمی خواهد در یک جمله ی کوتاه و دقیق بیان کند. بحث او چنان با مشاهدات دقیق و جزئیات همراه است که باید زواید و پیرایه های نوشته او را به دور انداخت تا بنای استوار و فولادین نثر او، که در ورای ظاهرش آن سان به هم پیوسته است، خود را بنمایاند. در بحث از نقره، 75 صفحه کاغذ سیاه می کند تا درباره ی «قلب» آن مطلبی اظهار بدارد. وقتی به موضوع دین می رسد فصلی مشبع در موضوع جامعه شناسی و اخلاق قلم فرسایی می کند. اما به همه ی سنگینی، متن کتاب از جرقه های بینش، مشاهدات و جملات آراسته و به هم فشرده انباشته است و این اثر بزرگ و انشای سنگین آن را جان می دهد. این اسمیت بود که انگلیسیها را برای نخستین بار «ملتی دکاندار» (29) معرفی کرد. همو بود که نوشت: « فیلسوف، در سرشت و طبیعت، از لحاظ نبوغ و استعداد، با یک بار بر خیابان همان قدر فاصله دارد که یک سگ تازی از سگ چوپان.» و درباره ی شرکت هند شرقی که در آن موقع در شرق به تاخت و تاز و غارت مشغول بود نوشت: « بندرت چنان حکومتی می توان یافت که اعضای سازمانش آرزومند باشند، به مجرد آنکه بتوانند، در پی منافع خصوصی خویش، مملکت را ترک گویند و همه ی مال و منال خود را به همراه ببرند، آن وقت دیگر اگر مملکت را زمین لرزه ای هم در خود بلعید برایشان یکسان و بی تفاوت باشد.»
کتاب ثروت ملل به هیچ روی یک کتاب درسی نیست. اسمیت کتاب را به تناسب سن خود، و نه برای کلاس درس، به رشته تحریر کشیده است. او به شرح و تفسیر دکترینی پرداخته است که در اداره ی یک امپراتوری به کار آید، و قصدش این نبوده است که رساله ای در موضوعات مجرد و انتزاعی بپردازد و در دسترس اهل مدرسه بگذارد. او به کشتن اژدهاهایی کمر بست (مانند فلسفه ی تجارتگران (30) که کشتنش 200 صفحه را اشغال کرده است) که گرچه خسته و فرسوده شده بودند اما هنوز در عصر او جان داشتند و نفس می کشیدند.
و بالاخره، باید گفت که کتاب، کتابی انقلابی است. به یقین اسمیت از قیام و جنبشی که طبقات اشراف را درهم بریزد و عامه ی فقیر را به تخت بنشاند هواداری نکرده، اما باید گفت که انتشار ثروت ملل کاری انقلابی بود. اسمیت بر خلاف آنچه تصور شده است مدافع روی کار آمدن و توفیق بورژوازی نبوده است بلکه، چنانکه خواهیم دید، ضمن ستایش از کارشان، نسبت به انگیزه های آنان بدگمان و تمام ذهنش متوجه احتیاجات عظیم توده کارگری بود. هدف او این نبود که از طبقه معینی پشتیبانی کند. فکر او همه این بود که ثروت تمام ملت را افزایش دهد. به نظر آدام اسمیت ثروت عبارت بود از مجموع کالاهایی که همه ی مردم جامعه مصرف می کنند. به کلمه ی همه توجه کنیم. این یک اصل اساسی، رادیکال و دموکرتیک فلسفه ثروت است. بدین ترتیب اعتقاد به طلا، گنجینه و احتکار و اندوخته ی سلطنتی به یک سو می رود. همچنین، امتیازات بازرگانان، کشاورزان و اصناف کارگری. ما در دنیایی جدید به سر می بریم. دنیایی که جریان کالاها و خدمات مصرفی افراد، هدف و مقصود نهایی زندگی اقتصادی را تشکیل می دهد.

حال ببینیم از متن کتاب چه درسهایی می گیریم.

دو مشکل بزرگ توجه آدام اسمیت را به خود مشغول داشته است: نخست آنکه اسمیت می خواهد مکانیسم ساده ای ایجاد کند که بدان وسیله جامعه به هم بپیوندد و یکپارچه شود. چگونه ممکن است در یک اجتماع که هر کس در پی منافع خصوصی خویش است نیروی گریز از مرکز در او اثر بکند و به کناری نیفتد؟ چه عاملی است که فعالیت خصوصی فرد را با احتیاجات جمعی انطباق می دهد و آن را راهنمایی می کند؟ بی آنکه یک اقتدار سازمان یافته ی مرکزی در میان باشد و بدون تأثیر و نفوذ سنتی دیرین و استوار، جامعه چگونه قادر است وظایفی را که برای بقای خود لازم دارد بر عهده گیرد و انجام دهد؟
این پرسشها اسمیت را به تدوین قوانین بازار رهبری کرد. آنچه او در پی اش می گشت، به تعبیر خودش، همان « دست نامرئی» بود که موجب می شد « منافع خصوصی و شفقت انسانها» در مسیری بیفتد « که بسیار مناسب به حال مجموع جامعه باشد.»
اما قوانین بازار فقط بخشی از تحقیقات اسمیت را در بر می گیرد. مشکل دیگری هم ذهن او را به خود مشغول می داشت: کدام جامعه و چگونه جامعه ای؟ قوانین بازار شبیه است به قواعدی که توضیح می دهد چگونه باید قرقره ریسندگی رو به بالا بایستد اما این سؤال هم مطرح است که آیا دستگاه ریسندگی هنر آن را دارد که قرقره را روی زمین به حرکت درآورد.
در نظر اسمیت و اقتصاددانان بزرگ پیرو او، جامعه نوعی فعالیت ایستای بشری نیست که فقط روی پای خود بایستد و از نسلی به نسل دیگر، بی آنکه تغییری یافته باشد یا آنکه تغییری بکند، منتقل شود. بر عکس، جامعه به صورت ارگانیسمی قلمداد می شود که زندگی خاص خود را دارد. کتاب ثروت ملل، در کلیت خود، در حقیقت، رساله ی بزرگی است در تاریخ، که شرح می دهد چگونه «نظام آزادی کامل» (همان چیزی که اسمیت نام آن را سرمایه درای تجاری (31) گذاشته است) پا به عرصه ی وجود می گذارد و چگونه کار می کند.
اما پیش از آنکه قوانین بازار اسمیت را بدقت وارسی کنیم نمی توانیم به این مطلب گسترده و بسیار جالب روی آوریم. زیرا قوانین بازار، به خودی خود، جزء جدا نشدنی قوانین بیشماری است که موجب می شوند جامعه رو به صلاح برود یا رو به فساد- مکانیسمی که فرد را، بی آنکه خودش بداند، با فرد دیگری هماهنگ می سازد و بر آن مکانیسمی که جامعه را طی سالها دگرگون می کند تأثیر می گذارد.
پس نخست به مکانیسم بازار نظری می افکنیم. این خود موضوع و لب و جوهر آن نیست که تخیل ما را بر می انگیزد و نبض ما را به طپش وا می دارد. اما با همه ی خشکی که دارد، از فوریتی برخوردار است که جا دارد بدان اعتنا کنیم و با دیدی احترام آمیز بنگریم. قوانین بازار، نه تنها مبنا و اساس فهم دنیای آدام اسمیت است بلکه همین قوانین دنیای بسیار متفاوتی را از دنیای کارل مارکس در خود پنهان دارد و حتی با دنیایی هم که ما امروز داریم بسیار متفاوت است. از آنجا که ما همگی، دانسته یا ندانسته، تحت نفوذ و سیطره ی آن قوانین قرار داریم لازم است با دقت و توجه بیشتر به بررسی آنها بپردازیم.
قوانین بازار آدام اسمیت، در پایه و اساس، بسیار ساده است. این قوانین به ما می گویند که رفتاری معین در چهارچوب جامعه ای مشخص، نتایج کاملا قطعی و قابل پیش بینی به بار خواهد آورد. این قوانین بروشنی به ما نشان می دهند که چگونه سائقه منافع خصوصی فرد، در محیطی که همان سائقه دیگر افراد را به حرکت درآورده است، رقابت به وجود می آورد و باز معلوم می دارد که چگونه همین رقابت به کار می افتد و زمینه را برای تهیه و تدارک کالاهای مورد نیاز جامعه، به بها و به مقداری که جامعه می خواهد، آماده می کند. بگذارید ببینیم این کار چگونه می پذیرد.
تحقق یافتن آن، در وهله ی نخست، از آن روست که منافع خصوصی، به صورت قدرت رهبری کننده، فرد را به کاری وامی دارد که جامعه حاضر است به آن پاداش دهد. اسمیت توضیح می دهد که « ما شام و ناهار خود را مرهون خیرخواهی و حسن نیت قصاب، نانوا یا نوشابه فروش نیستیم. بلکه این نتیجه ی توجه آنها به حفظ منافع خودشان است. ما نه به انسانیت آنها بلکه به خویشتن دوستیشان متوسل می شویم. ما هرگز از احتیاجها و ضرورتهای خود با آنها صحبت نمی کنیم بلکه از منافع آنها حرف می زنیم.»
اما نفع شخصی نیمی از تصویر را نشان می دهد. و تنها افراد را به کوشش و فعالیت وا می دارد. عامل دیگری باید پا در میان گذارد و افراد تشنه منافع خصوصی را از حمله و هجوم باز دارد تا جامعه بتواند به صورتی سرپا بایستد. اجتماعی که در آن فقط نفع شخصی مطرح باشد اجتماعی خواهد بود در دست سودطلبان بیرحم و بی انصاف. عامل تنظیم کننده ی آن رقابت است، که بر اثر آن حاصل تصادم و برخورد منافع خصوصی افراد به سود جامعه تمام می شود. زیرا هر فرد در حداکثر فعالیتی که به سود خویش انجام می دهد. بدون توجه به هزینه ی اجتماعی آن، با گروهی روبه رو می شود که همین انگیزه آنها را به حرکت درآورده است. هر فرد بشدت در پی آن است، تا آنجا که حدود رفتار پذیرفته شده ی جامعه اجازه می دهد، منافع همسایه اش را از چنگ او برباید. کسی که از منافع خصوصی خود مراقبت نکند بزودی متوجه می شود که رقیبهای او در فکر می افتند که تجارتش را از دست او در بیاورند. هر گاه او قیمت فرآورده هایش را خیلی بالا ببرد یا مزدی که باید، به کارگرانش نپردازد، خیلی زود متوجه خواهد شد که کالاهایش خریداری ندارد و هم اینکه دیگر کسی حاضر نیست برای او کار کند. چنانکه در کتاب نظریه احساسات اخلاقی هم آمده است که انگیزه های خودخواهانه افراد براثر مواجه شدن با عکس العملها به نتایج غیر قابل انتظار بدل می شوند، یعنی به هماهنگی اجتماعی.
به عنوان مثال، مسأله افزایش قیمت را مورد ملاحظه قرار می دهیم. فرض کنیم 100 کارخانه ی تهیه ی دستکش وجود دارد. منافع خصوصی آنها ایجاب می کند که بهای دستکش را بیش از بهای تولید تعیین کنند تا سود بیشتری عایدشان بشود، اما قادر به چنین کاری نیستند. اگر یکی قیمت را بالا ببرد دیگر رقیبان او قدم به جلو می گذارند و با بهای نازلتر، بازار را از چنگ او به در می برند. فقط وقتی که همه ی کارخانه داران با هم یکی شوند و به توافق برسند و جبهه ی محکمی تشکیل دهند خواهند توانست قیمت کالا را بالا ببرند. این اتحاد و اسباب چینی دسیسه آمیز را کسی که در رشته ی دیگری فعالیت دارد، مثلا کفاش، می تواند درهم بشکند به این ترتیب که سرمایه ی خود را در کارخانه ی تهیه دستکش به کار بیندازد تا بتواند با کم و زیاد کردن قیمت زیرکانه و بی دردسر نبض بازار را به دست گیرد.
قوانین بازار نه تنها قیمت تولیدات را، بر اثر رقابت، تحمیل می کند بلکه بر مقدار کالایی هم که مورد نیاز جامعه است نظارت می کند. فرض می کنیم وضعی پیش بیاید که مصرف کننده به دستکش بیش از آنچه تهیه می شود احتیاج پیدا کند و به کفش کمتر. در نتیجه عامه ی مردم برای تهیه و ذخیره ی دستکش به بازار روی می آورند و بازار کفاشان کساد می شود. اما همچنان که مصرف کننده می کوشد بیش از آنچه در دسترس است، دستکش بخرد بهای آن شروع می کند به بالا رفتن و بهای کفش رو به تنزل می گذارد به طوری که مردم از جلو مغازه کفاشی بی اعتنا می گذرند. همزمان با افزایش بهای دستکش، منافع حاصله در کارخانه ی دستکش سازی نیز بالا می رود و بهای کفش کاهش می یابد. بدیهی است منافع کارخانه کفشدوزی هم تنزل می یابد. در اینجا بار دیگر برای ایجاد تعادل، نفع خصوصی پا به میان می گذارد. همینکه کارخانه های کفشدوزی کارگران را مرخص می کند آنها از حرفه ی کفشدوزی دست می کشند و به کارخانه های دستکش دوزی روی می آورند - جایی که شغل رونق یافته است. نتبجه کاملا روشن است: تولید دستکش فزونی می گیرد و تولید کفش نقصان می یابد.
این درست همان چیزی است که جامعه در وهله ی اول می خواست. وقتی دستکش بیش از تقاضا به بازار عرضه می شود، بهای آن تنزل می کند و به جای اولش باز می گردد و همینکه کفش به مقدار کم تولید می شود، کفشهای مانده بزودی از بازر پا می کشد و قیمت آن دوباره بالا می رود تا به حد عادی برسد. جامعه به وسیله ی بازار و ایجاد تغییر در تخصیص عوامل تولید، فرآورده های خود را جابه جا می کند تا با نیازمندیشهایش متناسب شود. بدین سان می بینیم که هیچ کس فرمانی صادر نکرده و هیچ مرجع و مقام سازمانی برای آنچه پیش آمده طرح و نقشه ای نریخته است. منافع خصوصی و رقابت، رو در روی هم، به کار افتاده و این جابه جایی و تغییر وضع را موجب شده اند.
حالا یک اقدام آخری باقی می ماند. همینکه بازار قیمت و مقدار کالا را بر طبق رأی نهایی تقاضای عمومی تعیین کرد، به تشخیص خود، درآمد (32) کسانی را هم که در تهیه ی آن دست اندرکار بوده اند تنظیم می کند. هرگاه بعضی از مشاغل بیش از حد سودآور باشد، صاحبان مشاغل دیگر به آن رشته ی شغلی هجوم می برند تا آنکه رقابت، مازاد را پایین ببرد. وقتی مزدها در بعضی از انواع کار افزایش یافت، مردم از کارهای دیگر به آن نوع کار روی می آورند تا موقعی که مزد آن نوع کار با مزد مشاغلی که مهارت و کارآموزیهای یکسان لازم دارد برابر شود. برعکس، هر گاه در رشته ای تجاری سود و مزد خیلی پایین باشد، کار و سرمایه از آن رشته می گریزند تا عرضه و تقاضا متعادل و متناسب شود.
شاید همه ی این مطالب کاملا ابتدایی به نظر آید، اما ببینیم آدام اسمیت با انگیزه ی منافع خصوصی و عامل تنظیم کننده رقابت چه کرده است. نخست اینکه، شرح می دهد که چگونه قیمتها از بالا رفتن خودسرانه بیش از هزینه ی واقعی بازداشته شده است، ثانیاً، توضیح می دهد که چگونه جامعه می تواند تولید کنندگان کالا را وادارد که بر مبنای خواست خودش کالا تهیه کنند. ثالثاً، خاطر نشان می سازد که افزایش قیمت مرضی است که درمانش را به همراه دارد زیرا موجب می شود که تولید در آن رشته زیاد بشود، و سرانجام درآمدهایی را که در هر سطحی از تولید کلی ملی مبنای مشابه دارند برای ما توضیح داده است. به طور خلاصه در مکانیسم بازار، در برخورد با نیازهای عادی جامعه، یک نوع نظام خود- تنظیمی (33) ایجاد شده است.
به « نظام خود- تنظیمی» توجه کنیم. اهمیت و نتیجه ی سودمند و فریبای بازاراین است که خود محافظ و نگهدار خویش است. هرگاه فرآورده، قیمت یا بعضی از انواع مزدها، از سطحی که جامعه تنظیم کرده است فراتر رود، نیروهایی دست اندرکار می شوند تا آنها را به جای خود باز گردانند. پارادوکس حیرت انگیزی است و بدین سان از پی هم می آید: بازار که اوج و منتهای آزادی اقتصادی فردی است، کارفرمای سختگیر همه است. ممکن است کسی از تصمیم هیأت رئیسه طرح ریزی استفاده کند یا حمایت وزیری را جلب کند اما فشارهای ناشناخته ی مکانیسم بازار نه حمایت وزیر را می شناسد نه به توسل و تثبیت راه می دهد. آزادی اقتصادی، بدین ترتیب، بیش از آنچه در وهله ی نخست به نظر می رسد، توهمی بیش نیست. در بازار هر کس اختیار دارد هر کاری را دوست دارد بکند. اما اگر کسی دلش خواست کاری بکند که مورد تأیید بازار نیست، این کار، این آزادی فردی، به بهای خرابی اقتصادی تمام می شود.
آیا دنیا واقعاً به این طریق کار می کند؟ حقیقت این است که آری. دنیای عصر آدام اسمیت این طور بود. حتی در زمان او هم البته عواملی وجود داشت که در مقابل آزادی عمل نظام بازار سد و مانع ایجاد می کرد. از سویی اتحاد و تبانی کارخانه داران بود که قیمتها را به طور مصنوعی بالا نگه می داشتند، از سوی دیگر همکاری مزدبگیران سبب می شد که در مقابل فشارهایی که به منظور پایین آوردن مزدهای آنها به کار می افتاد مقاومت نشان دهند. موارد بسیاری را می توان در این باره شاهد آورد. کارخانه ی برادران لام بیش از یک کارخانه ی شگفت انگیز مهندسی بود و بیش از آنکه مایه ی حیرت تماشاچیان باشد داستان داشت، و از فرا رسیدن صنعت تولید انبوه و ضرورت استخدام کارکنان، که از عوامل فردی بسیار مهم و قدرتمند بازار خواهند بود، حکایت می کرد. نباید تصور کرد که قدرت کودکانی که در کارخانه ها به پاک کردن پنبه مشغول بودند با قدرت کارفرمایانشان که به آنها جا و غذا می دادند و استثمارشان می کردند در بازار یکسان بود. اما به همه ی نشانه های شومی که انگلستان قرن هجدهم با خود داشت به الگویی که آدام اسمیت در ذهن پرورده بود، اگر چه نه به حد کامل، نزدیک شد. بازگانی رقابت پذیر بود. کارخانه های معمولی کوچک بودند. قیمتها به اقتضای جزر و مد تقاضا بالا و پایین می رفت. قیمتها در فرآورده ها و مشاغل تغییرات به وجود می آورد. دنیای آدام اسمیت دنیای رقابتهای کوچک بیشمار نامیده شده است. دنیایی که در آن هیچ عاملی در مکانیسم تولید، اعم از کار یا سرمایه، آن قدر توانا نبود که بتواند در مقابل فشارهای رقابت بایستد یا در آن مداخله کند. دنیایی بود که در آن هر عاملی به اجبار، با قدمهای کوتاه و در جامعه ای که همه آزادی عمل دارند، به دنبال منافع خصوصی خود بدود.

پی نوشت ها :

1- Naturol Theology، مبحثی در الاهیات که به موجب آن شناخت آفریدگار از آثار مخلوق او حاصل می شود.
2- Cornwall
3- Durham
4- Northumberland
5- Companies of Ancient Britons
6- Lombe
7- Daniel Defoe، نویسنده انگلیسی ، (حد 1660- 1731).
8- Treatise of Human Nature
9- Francis Hutcheson، (1694-1746) فیلسوف و جامعه شناس اقتصادی اسکاتلندی، استاد دانشگاه گلاسگو (1729-1746)،
System of Moral Philosophy از آثار مهم اوست.
10- The Theory of Moral Sentiments
11- Townshend از رجال انگلستان (1674-1738).
12- Horace Walpole، نویسنده انگلیسی (1717- 1797).
13- Countess of Dalkeith
14- Duke of Buccleuch
15- Lord Chesterfield، سیاستمدار و نویسنده ی انگلیسی (1694-1773).
16- Select Society in Edinburgh
17- Francais Quesnay ، طبیب، جامعه شناس و اقتصاددان فرانسوی (1694-1774).
18- physiocracy، حکومت به حکم عوامل طبیعی، اعتقاد به اینکه زمین یگانه سرچشمه ثروت است.
19- Mirabeau، سیاستمدار و خطیب مشهور فرانسوی (1749-1791).
20- Laissez faire
21- Sir Walter Scott، شاعر و رمان نویس انگلیسی (1771-1832).
22- Benjamin Franklin، سیاستمدار، نویسنده و دانشمند طبیعیدان امریکایی (1706-1790).
23- John Locke، فیلسوف و جامعه شناس انگلیسی (1632-1704).
24- Dugald Stewart
25- ) Edmund Law (1703-1787).
26- Bernard Mandeville، فیلسوف و هجانویس هلندی- انگلیسی (1670- 1733).
27- Richard Cantillon
28- Cannan
29- anation of shopkeepers
30- Mercantilist
31- commerical capitalism
32- income
33- slef- regulating system

منبع مقاله :
هایلبرونر، رابرت، بزرگان اقتصاد، ، احمد شهسا، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ سوم، بهار 1387



 

 

0
نظر

دیدگاههای تیره و تار مالتوس و ریکاردو (1)

نويسنده : حسین رضایی

دیدگاههای تیره و تار مالتوس و ریکاردو (1)

دیدگاهای تیره و تار مالتوس و ریکاردو (1)



 

نویسنده: رابرت هایلبرونر
مترجم: احمد شهسا



 

گذشته از مشکل همیشگی فقر، مشکل رنج آور دیگری که انگلاستان را در بیشتر طول قرن هجدهم آزار می داد، نامعلوم بودن شمار سکنه ی انگلستان بود. جنبه ی تأسف انگیز مسأله در این حقیقت نهفته بود که، در چشم انگلیسیها، یکی از دشمنان طبیعی که ممکن بود آن قاره را به صورت سیلابی واقعی در خود گیرد انسانها بودند، چون انگلستان، با ذخایر محدود و ناچیزش، محکوم بود جمعیتش را در حال کاهش نگه دارد.
انگلستان نه تنها از شمار ساکنان قاره اطلاع درستی نداشت بلکه به صورتی جنون آمیز بیشتر از خلأ جمعیت ناراحت بود. در 1801 نخستین آمارگیری واقعی صورت پذیرفت و این اقدام « آخرین بقایای آزادی انگلستان را یکباره برچید». از این پس اطلاعات اولیه انگلستان درباره ی منابع انسانی خود متکی شد به آمارگیریهای خصوصی و غیر تخصصی اشخاص: به دکتر ریچارد پرایس (1)، وزیری که هواخواه کلیسای انگلستان نبود، هاتن (2)، دوا فروشی که به معاملات چای و قهوه سرگرم بود و گرگوری کینگ (3) که تهیه کننده نقشه های تجاری بود.
در 1696 بر طبق یادداشتهایی که کینگ به استناد گزارشهای ادارات مالیات و دفاتر نام اشخاص به هنگام غسل تعمید تهیه کرده بود، شمار ساکنان جزایر بریتانیا در حدود 5/5 میلیون تخمین شده بود- که به طور شگفت انگیزی به شمار واقعی آن نزدیک بود. اما کینگ فقط به امور آن زمان توجه نداشت. او با توجه به آینده نوشت: « جمعیت انگلستان در 600 سال دیگر، یعنی در 2300 میلادی، دو برابر خواهد شد... دو برابر شدن مجدد آن، به احتمال زیاد، در کمتر از 1200 تا 1300 سال دیگر صورت خواهد گرفت، یعنی در سال 3600-3500. در آن زمان دولت پادشاهی انگلستان 22 میلیون نفر جمعیت خواهد داشت.» این تاجر که کارش تهیه و فروش نقشه بود با احتیاط، در دنباله ی سخنان خود، اضافه می کند: « ... اگر تا آن موقع دنیایی باقی بماند.»
اما در زمان آدام اسمیت طرح کینگ درباره افزایش آرام جمعیت، جای خود را به نظری دیگر داد. دکتر پرایس با مقایسه ی یادداشتهای ادارات مالیه و پول در قرن هجدهم با یادداشتهای پیش از آن، قاطعانه ثابت می کرد که جمعیت انگلستان در دوران تجدید اصلاح (4) بیش از سی درصد کاهش یافته است. اعتبار نظر او آشکارا مورد تردید واقع شد و دیگر صاحبنظران کشف او را مورد بحث و انکار قرار دادند. با این همه عقیده ی دکتر پرایس به عنوان حقیقت پذیرفته شد و آنچه با مقتضیات سیاسی آن زمان سازگار می نمود به نظرشان واقعیتی ناخوشایند آمد. ویلیام پیلی (5) مصلح و عالم الاهیات شکایت داشت که: « مفسده ی کاهش جمعیت بزرگترین آفتی است که کشور را آزار می دهد و اصلاح و افزایش آن موضوعی است که باید ... هدفی باشد مقدم بر هر منظور سیاسی، هر چه می خواهد باشد.» پیلی در این عقیده تنها نبود. آقای پیت نخست وزیر هم حتی یک لایحه ی قانونی جدید برای رفاه حال فقرا، و به منظور خاص بالا بردن جمعیت، تهیه کرد. در این لایحه ی قانونی برای کودکان مقرری منظور شده بود زیرا پیت کاملا معتقد شده بود که فرد با بچه دار شدن « کشورش را غنی می کند» حتی اگر اخلاف او فقیر باشند.
مسأله جمعیت نه بدان سبب در چشم مردمان عصر ما مهم جلوه می کند که آیا انگلستان در آن زمان، به عنوان یک ملت، واقعاً در خطر زوال بود یا نبود. با نگاهی به گذشته آنچه جالب است این است که هر نظری در باب جمعیت ابراز می شد با فلسفه ای که به قانون طبیعی، عقل و تعالی متکی بود، هماهنگی کامل داشت. آیا جمعیت رو به کاهش می رفت؟ پس باید کاری کرد که رشد پیدا کند و رشد آن لازم است به آرامی و با توجه به قوانینی صورت پذیرد که آدام اسمیت نشان داد اصول راهنمای بازار آزاد اقتصادی است. آیا جمعیت رو به رشد بود؟ چه بهتر از این. زیرا هر کس با این نظر موافق بود که افزایش جمعیت یعنی افزایش و تقویت منبع ثروت ملی. دیگر تفاوت نمی کرد هر کس در جزئیات چه تصوری داشت. حاصل همه ی آنها تشخیص خوشبختانه ای بود به حال جامعه. به بیانی دیگر در مسأله ی جمعیت، چنانکه فهمیده می شد، چیزی که ایمان مردم را نسبت به آینده متزلزل کند، در میان نبود.
شاید هیچ کس این دیدگاه خوشبینانه را به سادگی و کمال ویلیام گادوین (6) خلاصه نکرده باشد. گادوین که کشیش بود و جزوه هایی منتشر می کرد، چون به دنیای آشفته ی پیرامون خود می نگریست با ترس و ناراحتی در خود فرو می رفت، اما وقتی به آینده نگاه می کرد همه چیز در نظرش خوب بود و امید بخش. او در 1793 کتاب عدالت سیاسی (7) را منتشر کرد. کتابی که از زمان حال بشدت انتقاد می کرد اما نوید می داد که در آینده ی نزدیک « دیگر چنان نخواهد بود که چند نفر توانگر ببینید و جمعی بیشمار بینوا ... دیگر نه جنگ خواهد بود، نه جنایت، نه تشکیلات دادگستری- چنان که عنوان داده اند- و نه حکومت. از اینها گذشته دیگر نه بیماری خواهد بود، نه پریشانی و دلتنگی و افسردگی و نه خشم و آزردگی.» چه دیدگاه امید بخشی! البته آنچه پیش آمد یکباره خلاف آن بود زیرا « مدینه ی فاضله» گادوین منادی تساوی کامل بود و خواستار کمونیسم آشوبگرانه (8) به حد کمال: حتی قرار داد مالی زناشویی ملغی خواهد شد. هیأت مشاوران سلطنتی تصمیم گرفت از تعقیب او، به علت گران بودن قیمت کتاب، (که به بهای سه لیره فروخته شد) صرف نظر کند و بحث درباره ی عقاید جسارت آمیز گادوین در محافل اشرافی باب روز شد.
یکی از خانه هایی که چنین جر و بحثی در آن به راه افتاده بود، کانون البری (9) نام داشت که از گیلفرد چندان دور نبود؛ جایی که در آنجا پیرمرد محترمی زندگی می کرد و مجله ی جنتلمن (10 ) به هنگام مرگش در 1800 او را « مردی خارق العاده و استثنایی، به معنای دقیق کلمه» معرفی کرده است. این مرد فوق العاده و استثنایی دانیل مالتوس (11) بود، دوست دیوید، هیوم و ستایشگر بیقرار روسو (12) که با او برای جمع کردن گیاهان محلی به گردش می رفت، و بر اثر اصرار و ابرام مکرر یکی از فیلسوفان فرانسوی از او مجموعه ای از گیاهان و تعدادی کتاب برای خودش دریافت داشت. مالتوس، نظیر بسیاری از نجیب زادگان مرفه اما کنجکاو و جستجوگر عصر خویش، از هیچ چیز آن اندازه شاد و محفوظ نمی شد که از فرو رفتن در بحثهای روشنفکرانه و معمولا حریفی بهتر از پسر با استعدادش به نام رابرت مالتوس (13) نداشت.
کاملا طبیعی بود که بهشت گادوین توجه مالتوس پیر را به خود جلب کند و چنانکه انتظار می رفت این مرید استثنایی روسو، بشدت شیفته ی مدینه ی فاضله ی متعالی و معقول گادوین بشود. اما مالتوس جوان به اندازه ی پدرش شیفته و امیدوار نبود. همچنانکه بحث ادامه پیدا می کرد او کم کم متوجه می شد که تفاوت بین جامعه ی موجود انسانی با آن سرزمین دل انگیز خیالی که در آن صلح پایدار و وفور نعمت سایه افکنده است، از زمین تا آسمان است. او برای اقناع پدرش اعتراضات خود را، بتفصیل، به روی کاغذ آورد. دانیل مالتوس چنان تحت تأثیر عقاید فرزندش قرار گرفت که پیشنهاد کرد آن نوشته به صورت رساله ای چاپ شود و در اختیار مردم قرار گیرد.
و چنین شد. در 1798 رساله ای بدون نام نویسنده، در پنجاه هزار کلمه، به بازار عرضه شد. عنوان آن چنین بود: مقاله ای در باب اصل جمعیت و تأثیر سوء آن در تکامل آتی جامعه (14). با انتشار این رساله، همه ی امیدهای آن جهان هماهنگ، با یک ضربه، متلاشی شد. مالتوس جوان در چند صفحه زیر پای اندیشمندان خوشبین و خوش خیال عصر خود را خالی کرد و به جای ترقی و تعالی، دورنمایی از بی چیزی و کمبود و تیرگی و افسردگی و دلتنگی در برابر چشم آنان ترسیم کرد.
نظری که این رساله در باب جمعیت ابراز داشت این بود که در طبیعت گرایشی هست که از تمام وسایل و امکانات برای ماندگاری خویش سود جوید. جامعه، به جای آنکه خود را به سطح بالایی از ترقی و تعالی برساند، ناامیدانه به دامی می افتد که انگیزه ی آن تولید نسل است و همین امر بشریت را به پرتگاه فنای مطلق می کشاند. انسان، به جای آنکه به مدینه ی فاضله راه یابد، محکوم به این است که در مبارزه بین دهانهای بیشماری که حریصانه بازمانده و ذخیره ی ناکافی طبیعی، با شکست روبه رو شود هر چند که در بهره برداری از منابع و ذخایر طبیعی حداکثر کوشش را به کار برد.
تعجبی ندارد که کارلایل (15) پس از قرائت رساله ی مالتوس اظهار داشته باشد که اقتصاد « علم شومی» است و گادوین بیچاره شکایت کرده باشد که مالتوس صدها نفر از دوستانش را از ترقی و تعالی باز داشته و به عقب کشانده است.
مالتوس با وارد آوردن ضربه ی گیج کننده و روشنفکرانه ی خویش تمام امیدهای شکوفای عصری را که به سوی خشنودی و رضایت خاطر راه می جست و چشم اندازی را که از ترقی و تعالی در پیش رو د اشت، محو و نابود کرد. اما مثل اینکه این هم کافی نبود. همزمان با او، اندیشمندی کاملا از نوعی دیگر، خود را آماده می کرد تا ضربه ی نهایی را بر سر غرور و خودبینیهای آرام و خفته ی اواخر قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم فرود آورد. دیوید ریکاردو (16) که دلال سهام بسیار موفقی بود، بی درنگ خطوط اصلی نظریه ی اقتصادی خویش را اعلام د اشت که گرچه به اندازه ی نظریه مالتوس بشریت را در غرقاب فرو نمی برد، ولی، با همان رسم و راه ملایم خودش، به همان اندازه در نابود کردن نویدهای امیدبخش و دلگرم کننده ی عصر آدام اسمیت مؤثر افتاد.
زیرا پیش بینی ریکاردو پایان نظریه ای درباره ی جامعه بود که در آن، بر طبق طرح اسمیت، هر کس به آزادی همراه با دیگران، از پله های پیشرفت و تعالی بالا می رفت در حالی که ریکاردو صحنه را به صورتی دیگر مشاهده می کرد. او می دید که گردونه برای طبقات مختلف به صورتهای مختلف می گردد. بعضی را با شتاب به نقطه اوج بالا می برد، بعضی دیگر را چند قدم به پیش می راند بعد آنها را با لگدی به پایین پرتاب می کند و بدتر از همه، کسانی که گردونه را به حرکت می اندازند آنهایی نیستند که با گردش آن بالا می روند و آنها که از سواری حداکثر بهره را می برند کسانی هستند که کوچکترین خدمتی، در ازای پاداشی که گرفته اند، انجام نداده اند. برای روشنتر شدن مطلب، هر گاه به کسانی که به نقطه اوج رسیده اند به دقت بنگرید، می بینید که در آنجا هم هیچ یک آرام و قرار ندارند؛ در آنجا هم برای آنکه جای امنی در آن گردونه ی متحرک به دست بیاورند، کشمکش سختی در جریان است.
جامعه در نظر اسمیت خانواده ی بزرگی بود، اما ریکاردو آن را صحنه رقابت و مبارزه سختی برای احراز تفوق و اولویت می دید و این تعجبی ندارد. چهل سال پس از انتشار کتاب ثروت ملل، انگلستان به دو گروه، که دشمن یکدیگر بودند، تقسیم شده بود: از سویی صاحبان صنایع تازه به دوران رسیده که با کارخانه های خود سرگرم و برای احراز نمایندگی مجلس و کسب حیثیت اجتماعی در تلاش بودند: از دیگر سو زمینداران بزرگ که ثروتمند بودند، قدرت داشتند و، غرقه در اشرافیت خویش، به دست اندازی بیشرمانه ی نودولتان، آزرده و خشمگین می نگریستند.
واقعیت این نبود که سرمایه داران ثروت می اندوزند و زمینداران و مالکان را به خشم می آورند، بلکه دشمنی بر سر این بود که آنها مدام شکایت داشتند که بهای مواد غذایی خیلی بالاست. زیرا در آن مدت کوتاه، از زمان آدام اسمیت به بعد، تغییری که پیدا شده بود این بود که انگلستان که خود سالهای طولانی ملتی صادر کننده غله بود حالا ناگزیر بود از خارج مواد غذایی به کشور وارد کند. به رغم غرولند آقای پرایس، که جمعیت انگلستان را مدام رو به زوال می دید، عملا رشد جمعیت موجب شده بود که تقاضای فرآورده های غذایی از عرضه ی آن فراتر رود و بهای گندم چهار برابر شود. بالا رفتن بهای غلات موجب افزایش سود بود. در مزرعه ای در لوذیان شرقی، در اسکاتلند، منافع و اجاره به دست آمده، روی هم رفته، در حدود 56 درصد مبلغ سرمایه ی در جریان بود. در مزرعه ای دیگر به مساحت 300 ایکر [ برابر با 1220 متر مربع] متعلق به آقای برکهد- تشکیلاتی کاملاً متوسط- در 1790 بالغ بر 88 درصد، در 1803، 121 درصد- و ده سال بعد 160 درصد سود می آورد. در مزارع دیگر با هزاران ایکر مساحت، منافع به همین نسبت بالا می رفت.
وقتی بهای غلات بالا رفت بنگاههای تجاری شروع کردند به خریدن گندم و ذرت از خارج و وارد کردن آنها به کشور. کاملا طبیعی است که مالک زمین به این عمل با بغض و ناراحتی نگاه کند. کشاورزی برای اشراف تنها وسیله ی معاش و زندگی نبود بلکه بازرگانی هم بود، بازرگانی یی مهم. مثلاً آقای بنکس، در شهر ریوزبی (17)، در 1799 فقط دو اتاق برای دفترش احتیاج داشت که دیواری از ماده ی نسوز و یک در آهنی آن را از هم جدا کند و خوشحال و مغرور بود که در آن 156 قفسه جا داده است که بتواند اسناد و اوراق مزرعه اش را در آنها جای دهد. چنین مالکی با آنکه در سرزمین خود زندگی می کرد و به زمین خود عشق می ورزید، با آنکه مستأجرهای خود را روزانه می دید و در اجتماعات برای بحث و مذاکره در باب وضع غلات و مزایای رقابت کشتکاران شرکت می جست، از این حقیقت غافل نبود که درآمد او به قیمتی که محصولات خود را به فروش می رساند بستگی خواهد داشت.
از این روی ورود سیل اسای غلات ارزان از ماوراء بحار چیزی نبود که او به آسانی آن را تحمل کند. اما خوشبختانه، از دیدگاه مالک زمین، وسایل مبارزه با این رویداد ناخوشایند در دسترس بود. با داشتن سلطه و نفوذ در پارلمان، این مالک زمین خود را در پوششی آهنین، در پناه قانون، حفظ می کرد. قانون غلات را از تصویب مجلس می گذرانید و به استناد آن به غلات وارداتی تعرفه ی گمرکی می بست. هر قدر بهای آن در داخل تنزل می کرد او تعرفه را بالا می برد تا بالاخره به جایی می رسید که گندم ارزان قیمت برای همیشه از بازار انگلستان خارج می شد.
اما از1813 رشته کار از دست در رفت. وضع بد محصول و جنگ با ناپلئون دست به هم دادند تا قیمت وحشتناک زمان قحطی را به بازار آورند. گندم تقریباً هر خروار به 118 شیلینگ به فروش رفت، یعنی تقریباً هر بوشل (18) 14 شیلینگ. بدین سان بهای یک بوشل گندم تقریباً معادل دو برابر تمام مزد هفتگی یک کارگر بود. برای آنکه بهتر بتوان آن را مقایسه کرد در نظر بیاوریم که حداکثر قیمت گندم در امریکا در 1920 هر بوشل 3/5 دلار بود و مزد متوسط هفتگی یک کارگر 26 دلار.
روشن است که بهای غله سرسام آور شده بود و سؤالی که در سراسر کشور مطرح بود این بود که چه باید کرد؟ پارلمان موضوع را به دقت تحت بررسی قرار داد- و به این راه حل رسید که تعرفه ی غلات وارداتی باز هم باید افزایش یابد- دلیل اساسی این نظر این بود که بهای بالاتر، در کوتاه مدت، موجب خواهد شد که میزان تولید غله، در دراز مدت، بیشتر شود.
اما قبول آن از سوی صاحبان صنایع دشوار بود. بر خلاف زمین داران، سرمایه داران غله ارزان می طلبیدند زیرا بهای غذا عامل مؤثری بود در میزان مزدی که باید به کارگر بپردازند. انگیزه های صاحبان صنایع که به خاطر ارزانتر بودن بهای غذا مبارزه می کردند، غیر انسانی نبود. یک بانکدار مهم لندن، به نام الگزاندر برینگ، در پارلمان اظهار داشت: « کارگر در این موضوع نفعی ندارد که بداند بهای یک خروار گندم 84 شیلینگ است یا 105 شیلینگ. او در هر یک از این دو حالت فقط یک قرص نان خشک به دستش می رسد.» و منظورش این بود که کارگر، بدون توجه به قیمت نان، آن قدر مزد می گیرد که بتواند قرص نانی به دست آورد نه بیشتر. اما از دیدگاه کسانی که صورت پرداخت را می بینند و در پی سودجویی هستند، تفاوت بسیار در میان است که غله- و مزدها- ارزان باشد یا گران.
منابع بازرگانی سازمان یافت. پارلمان خود را با چنان سیلی از درخواستها روبه رو دید که سابقه نداشت. با توجه به وضع کشور، بدیهی است مصلحت نبود قوانین تازه ای در زمینه ی بالا بردن قیمت غله، بدون تأمل و بررسی، به تصویب رساند. کمیته های تازه ای در مجلس عوام و مجلس اعیان تشکیل یافت و موضوع را موقتاً در طاق نسیان گذاشت. خوشبختانه سال بعد مصادف با شکست ناپلئون شد. قیمتهای غله دوباره به سطحهای عادی برگشت. اما این واقعه بیانگر قدرت سیاسی طبقه ی زمیندار است و سی سال باید بگذرد تا سرانجام قوانین غله لغو و از کتابها محو و اجازه داده شود که غلات ارزان آزادانه وارد بریتانیا شود.
بنابراین، فهم این مطلب دشوار نیست که چرا ریکاردو، که در چنین مرحله ی بحرانی دست به قلم برده است، اقتصادیات را در چشم اندازی بسیار بدبینانه تر و متفاوت تر از آدام اسمیت می نگرد. اسمیت در جهان نوعی توازن و هماهنگی مشاهده می کرد و ریکاردو در آن پیکار و جدال و منازعه می دید. نویسنده کتاب ثروت ملل دلایل زیادی داشت که باور کند هر کس می تواند، با پیش بینی مال اندیشانه و بی خطر، سهم خود را از منافع بدست آورد، اما در دیده ی سهامدار بزرگ جستجوگر، که پنجاه سال پس از او به نگارش پرداخت، نه تنها جامعه به گروههای متخاصم تقسیم شده بود بلکه این حقیقتی گزیر ناپذیر می نمود که طرفی که در منازعه حق داشت- یعنی صاحب صنعت سختکوش- بازنده خواهد بود. زیرا ریکاردو بر این عقیده بود که تنها طبقه ای که از ترقی و پیشرفت جامعه منتفع می شود مالک زمین است- مگر اینکه مقاومت او را در نگهداری بهای غله بتوان شکست.
ریکاردو در 1815 نوشت: « منافع مالکان زمین با منافع هر یک از دیگر طبقات اجتماع در تعارض است،» و با بیان این جمله ی مبهم جنگ اعلام نشده ای، که با نام «ستیز بدنی» شناخته شده است، در گرفت. با علنی شدن دشمنیها، آخرین جرقه های امید گم شده ای که ممکن بود جهان به بهترین صورت ممکن درآید، محو شد. حال چنین به نظر می رسید که هر گاه جامعه در باتلاق انسانیت مالتوس فرو کشیده نشود، در جنگ و جدال برای به دست آوردن جای امنی در بالای گردونه ی متحرک و خیانت آمیز ریکاردو خود را تکه پاره خواهد کرد.
لازم است ما عقاید عمیقاً نومید کننده ی این کشیش و این سهامدار شکاک را که آرامش محیط را به هم زده اند، از نزدیک و دقیقاً مورد مطالعه قرار دهیم.
دشوار است دو نفر دیگر را بتوانیم تصور کنیم که گذشته ی آنها و سابقه ی کارشان بیش از توماس رابرت مالتوس و دیوید ریکاردو این همه از یکدیگر دور باشد. مالتوس، چنانکه می دانیم، فرزند یکی از افراد خارق العاده و استثنایی طبقه ی بالای متوسط انگلیسی بود و ریکاردو فرزند یهودی مهاجر هلندی که به کار تجارت و امور بانکی اشتغال داشت. مالتوس برای ورود به دانشگاه، با دلسوزی و علاقه تحت مراقبت و توجه پدری که ذهنی فلسفی داشت، آماده شده بود (یکی از مربیانش اظهار امیدواری کرده بود که ای کاش انقلاب فرانسه به انگلستان هم سرایت و آن را تسخیر کند و بدین سبب به زندان افتاد). ریکاردو از چهارده سالگی پیش پدرش به کار پرداخت. مالتوس عمر خود را در تحقیقات دانشگاهی صرف کرد، در اوایل کار اقتصاددانی حرفه ای شد و در کالجی که کمپانی هند شرقی در شهر هیلی بری (19) بنیاد نهاده بود، به تدریس پرداخت تا مدیران جوانی برای آن مؤسسه تربیت کند. ریکاردو در بیست و دو سالگی هنوز سر و سامان درستی نداشت. او- که با سرمایه ای به مبلغ 800 پاوند کار خود را شروع کرده بود- از نظر مالی استقلال کامل داشت و در 1814، در 42 سالگی، با ثروتی که آن بین 000ر500 تا 000ر600ر1 پاوند تخمین زده اند از کار کناره گرفت.
مایه ی شگفتی است که این مالتوس دانشگاهی بود که به واقعیات دلبسته بود، و ریکاردوی مرد کار و عمل، نظریه پرداز شده بود. این بازرگان همه ی توجهش به «قوانین» مجرد و نامرئی بود و آن استاد در نگرانی و ناراحتی به سر می برد که آیا این قوانین برای جهانی که او در پیش رو دارد متناسب است یا نه. و بالاخره درباره ی آخرین تضاد بین آنها، گفتنی است که این مالتوس بود که با درآمد قلیلش از زمینداران ثروتمند دفاع می کرد در حالی که ریکاردوی دولتمند، که بعدها خود مالک زمین شد، بر علیه منافع طبقه خودش قد علم کرده بود.
آن دو، به همان اندازه که گذشته، تربیت و سابقه ی کار متفاوتی داشتند، به همان اندازه هم نظرها و برداشتهایشان از یکدیگر دور بود. اما درباره ی مالتوس بیچاره، به تعبیر جیمز بونار (20)، که زندگینامه ی او را نوشته است: « او در عصر خودش بیش از هر کس در معرض تهمت و ناسزا بود. حتی بوناپارت هم به اندازه ی او دشمن نوع خود نبوده است. صحبت از مردی است که از شیوع بیماری آبله، از بردگی، و از بچه کشی دفاع می کند- مردی که با تشکیلات خیریه برای کمک به بینوایان و حادثه دیدگان، با ازدواجهای زودرس، با پرداخت کمکهای خیریه تعاونی مخالف است- مردی که پس از آن همه بدگویی از زندگی خانوادگی و مفاد آن سرانجام دل به دریا می زند و تن به ازدواج می دهد.» بونار می افزاید: « از روز اول هم او آدم بی اطلاعی نسبت به مطلب نبود. سی سال تمام، مدام از آن بد گفت و آن را طرد و رد کرد.»
این همه بدگویی و دشنام نثار مردی می شود که وجود « قید و بند اخلاقی» را در جهان لازم می دید و در آن اصرار می ورزید. با همه ی این سخنان مالتوس (به معیار زمان خودش) نه دیو بود، نه فرشته. این درست است که او نسبت به تأمین آسایش و رهایی فقیران و کمک به آنها نظر موافق نداشت و حتی با طرحهای خانه سازی برای طبقات کارگر مخالفت می ورزید اما همه ی این اعمال را با خلوص نیت و از صمیم قلب، و به خیال خودش، به نفع طبقات فقیرتر انجام می داد- که همین هم شاید مخالف دیدگاه بعضی از نظریه پردازان همزمان او بود که با ملایمت پیشنهاد می کردند « بگذارید فقیر به راحتی در خیابانها بیفتد و جان بدهد.»
اما مالتوس بیش از آنکه آدمی سنگدل باشد بی نهایت منطقی بود. از آنجا که بر حسب نظریه ی او مشکل بنیادی جهان این بود که جمعیت زیادی در خود جا داده است، هر امری که به افزایش « زناشویی زودرس» گرایش داشته باشد فقط به سیه روزی بشر خواهد افزود. برای مردی که نظرش این بود که « در ضیافت با شکوه طبیعت غذای کافی برای همه نیست»(21) فقط با صدقه و خیرات می شد به زندگی ادامه داد و چنین صدقه و خیرات را همان ظلم و بیرحمی تلقی می کرد که در لباس دیگر ظاهر شده است.
اما منطق همیشه قبول عام نمی یابد و مردی که چنین فرجام شوم و دردناکی را برای جامعه پیش بیبنی می کند نباید انتظار داشته باشد اجتماع به او حرمت گذارد. هیچ نظریه ای تا به این حد در معرض دشنام و ناسزا قرار نگرفته است. گادوین نظریه ی او را چنین توصیف می کند: « دیو سیاه دهشت زایی که هر لحظه آماده است همه ی امیدهای انسانی را خفه کند.» در دیده ی خوانندگانی که کمتر تحت تأثیر این سفسطه و مغالطه واقع شده اند، این دیو سیاه نظریه ی مالتوس نیست، بلکه وجود خود این کشیش محترم است.
ریکاردو، درست در نقطه ی مقابل او، مردی بود که از روز اول بخت به رویش لبخند زد. او که یهودی مادرزاد بود، از خانواده ی خود برید و به کوئیکرها پیوست تا با دختر زیبایی از آن فرقه که به عشقش گرفتار آمده بود ازدواج کند، و با آنکه در آن روزگار تحمل و مدارا قاعده ی مقبولی نبود- پدر ریکاردو در بخشی از مبادلات به تجارت اشتغال داشت که آن را « پیشه یهودی» می نامیدند- ریکاردو به هر دو پایگاه دست یافت؛ هم موقعیت اجتماعی پیدا کرد هم حرمت خصوصی گسترده. بعدها قتی به مجلس عوام راه یافت و از او دعوت شد سخنگوی هر دو مجلس باشد، می گوید: « هیچ امیدوار نبودم به هراس و اضطرابی که موقع شنیدن صدای خودم بر من مستولی شد غالب شوم.» این صدا را شاهدی « خشن و گوشخراش» توصیف کرده است و شاهدی دیگر « مطبوع و شیرین، هر چند بی نهایت بلند». اما وقتی او در حال سخن گفتن بود مجلس سراپا گوش بود. او با شرح و توصیف جدی و درخشانش، از درگیری با وقایع دوری می جست و تمام هوش و حواس خود را متوجه ساختار بنیادین جامعه می کرد «چنانکه گویی از سیاره ی دیگری به زمین فرو افتاده است.» ریکاردو مردی شناخته شد که مجلس عوام را پرورش داد، حتی رادیکالیسم او هم- او یکی از نیرومندترین حامیان آزادی بیان و اجتماعات بود و دشمن فساد پارلمانی و تعقیب و محاکمه ی کاتولیکی- از حرمتی که کسب کرده بود، چیزی نمی کاست.
جای تردید است که آیا ستایشگران او از خواندن نوشته هایش چیزی درک می کردند. چون فهم آراء و عقاید هیچ اقتصاددانی به اندازه ی ریکاردو دشوار نیست. اما با آنکه متن نوشته هایش پیچیده و پرمطلب است بیانش ساده و آسان است: منافع سرمایه داران و مالکان زمین، بی گفت و گو، با هم در تعارض است و منافع مالکان زمین با اجتماعات هم سازگار نیست. از این روی صاحبان صنایع او را، شناخته و ناشناخته، قهرمان خویش ساختند و حتی اقتصاد سیاسی با کمک آنها آن قدر همگانی شد که خانمهایی که می توانستند لله اجیر کنند می پرسیدند که آیا می توانند اصول آن را به کودکانشان بیاموزند.
در همان حال که ریکاردوی اقتصاددان محترم بود و با تفرعن قدم بر می داشت (هر چند مردی بود بسیار محجوب و کناره گیر) مالتوس به مجسمه ای از پستی تبدیل شده بود. مقاله اش را درباره ی جمعیت می خواندند، آن را تحسین می کردند و بعد، مکرر در مکرر، آن را رد می کردند- همین جوش و خروشی که در رد نظریه هایش ابراز می شد بهترین دلیل ناراحتی از قدرت و نفوذ آنها بود. در حالی که عقاید ریکاردو در گسترده ی وسیعی مورد بحث و مذاکره بود به کمکهایی که مالتوس به اقتصادیات کرده بود- به استثنای مقاله اش در باب جمعیت- با نظری نیکخواهانه می نگریستند یا آن را نادیده می گرفتند. مالتوس چنین احساس می کرد که کارهای دنیا سر و سامانی ندارد اما به شدت ناتوان بود از اینکه نظرات خود را شسته رفته، در قالب کاملا منطقی، بیان کند. او حتی آن قدر بی پروا و نوآور بود که پیشنهاد می کرد این فشارها- که خودش آنها را « به جان آمدن عمومی» می نامید- ممکن است جامعه را یکباره دگرگون کند. عقیده ای که برای رد و ابطال آن، ریکاردو هیچ به زحمت نیفتاد. اما برای خواننده ی جدید چه خشم انگیز بود! مالتوس سرش برای مشکل تراسی درد می کرد اما وضع آشفته ی ذهن او قدرت مقابله به ذهن درخشان و سریع الانتقال آن سهامدار را نداشت که جهان را مطلقاً به صورت یک مکانیسم بزرگ انتزاعی می دید.
با همه این جداییها، آن دو درباره ی هر چیز با یکدیگر بحث می کردند. وقتی مالتوس کتاب اصول اقتصاد سیاسی (22) خود را در 1820 انتشار داد ریکاردو به خود زحمت داد و یادداشتهایی درباره ی ضعف استدلالهای آن کشیش محترم، در 220 صفحه، فراهم آورد. مالتوس برای نشان دادن اشتباهاتی که یقین داشت ریکاردو مرتکب شده در کتاب خود از اصل مطلب دور افتاده به شرح آنها پرداخته است.
عجیبتر از همه این است که آن دو نزدیکترین دوست یکدیگر بودند. آن دو در 1809 یکدیگر را ملاقات کردند، وقتی که ریکاردو یک رشته نامه های آمرانه و تحکم آمیز در موضوع بهای شمش طلا در روزنامه ی مورنینگ کرونیکل (23) انتشار داده و شخصی را به نام بوزنکت که با بی پروایی و نسنجیده نظرات مخالفی ابراز داشته بود، به جای خود نشانیده بود. نخست، جیمز میل (24) و بعد مالتوس در جست و جوی نویسنده ی آن نامه ها برآمدند و، در پی آن، دوستی آن سه تن چنان قوت گرفت که تا پایان عمرشان ادامه یافت. یک رشته مکاتبات بین آنها رد و بدل شد و به ملاقات یکدیگر می شتافتند. ماریا اجورث (25) نویسنده ی معاصر آنها در یادداشتهای روزانه اش به شیوایی می نویسد: « آنها یکدیگر را باز می یافتند که به جست و جوی حقیقت روند و جالب آنکه وقتی به حقیقت دست می یافتند معلوم نبود کدام یک نخست به آن رسیده است.»
بحث همه اش در مطالب جدی نبود. آنها هم به هر حال بشر بودند. مالتوس به خاطر عقایدش، یا به علل دیگر، دیر ازدواج کرد اما به جشنها و مجالس جمعی مشتاق بود. پس از مرگش، کسی که او را می شناخته و از گذران زندگیش در کالج هند شرقی آگاه بوده چنین نوشته است: « از آن بذله گوییهای جالب و لطیف، اظهار ادبها، هیجانات اتفاقی جوانان، به دام انداختن خانمهای جوان، آن آداب دانی شگفت انگیز استاد فارسی، (26) ... و از آن گرمی و فروتنی خاصی که به شیوه ی کهن، در جشنهای عصر تابستانی معمول بود دیگر خبری نبود. همه و همه پایان یافت.»
رساله نویسان او را با شیطان مقایسه می کردند، اما مالتوس مردی بود زیبا و بلند قد با روحیه ای آرام. شاگردانش او را در پشت سر «پاپا» صدا می کردند. او نقص مهمی داشت: از نیاکانش شکافی در کام به ارث برده بود و سخنش به سختی فهمیده می شد. تلفظ حرف L برایش از همه مشکلتر بود و در این باب جمله ی مضحکی را که در آن حرف L تکرار می شد از زبان او نقل می کردند. این نقص و اینکه نام او با موضوع افزایش پیش از حد جمعیت به هم گره خورده بود باعث شد که آشنایی چنین بنویسد:
مالتوس هفته ی پیش اینجا بود. جشن مناسبی با شرکت افراد مجرد ترتیب دادم... او مردی است پاک طینت و اگر از فراوانی و حاصلخیزی صحبت به میان نیاورند نسبت به همه ی خانمها مؤدب است... مالتوس فیلسوفی است واقعاً اخلاقگرا و من راضیتر بودم که مثل او لکنت زبان داشتم اما می توانستم مانند او فکر کنم و آنطور عاقلانه عمل کنم.
ریکاردو در خانه، خودش را سرگرم می کرد. به خودش می رسید، صبحانه اش شهرت داشت؛ مثل اینکه جلو میل و اشتهای خود را یکباره رها کرده بود. خانم اجورث در کتاب زندگی و نامه هایش شرحی در این باب آورده و ریکاردو را آدمی خودنما، جلف و بسیار لوده معرفی می کند.
ریکاردو بازرگانی فوق العاده با استعداد بود. برادرش نوشته است: « او در کسب ثروت استعداد قابل ملاحظه ای نداشت اما در هیچ کاری به اندازه کسب و کارش قدرتهای فوق العاده و استثنایی خود را بروز نمی داد. اطلاعات جامع او از کارهای پیچیده و بغرنج، چابکی و شناخت اعجاب انگیزش از اعداد و محاسبه، قابلیت او در سر درآوردن از معاملات عظیمی که با آنها سرو کار پیدا می کرد، بی آنکه زحمت زیادی بکشد بسیار جالب بود. سکون و آرامش و نحوه ی نتیجه گیریش، همه ی اینها او را قادر می ساخت که رقبایش را در معاملات بورس (27) کاملا پشت سر بگذارد.» پسرش بعدها اظهار داشت که موفقیت پدرش بر مبنای مشاهده و دقت نظر او بود که می دید مردم معمولا در اهمیت وقایع مبالغه می کنند. « از این روی، هر گاه کسی در بورس مانند او معامله می کرد امید سود کمی می توانست داشته باشد. او وقتی بورس کمی بالا می رفت می خرید و مطمئن بود که این ترقی بی جهت او را به تأمل و اندیشه واخواهد داشت و چون بورس تنزل می کرد او می فروخت با این اطمینان که این اخطار و دلهره موجب سقوط بورس خواهد شد، بی آنکه شرایط موجود موفقیت را تضمین کند.»
وضعی عجیب و وارونه بود. یک بورس باز نظریه پرداز در مقابل دانشمندی الاهی که اهل تجربه و عمل بود، قد راست کرده بود- بخصوص عجیب این بود که نظریه پرداز در دنیای پول و معاملات راحت و آسوده بود در حالی که مرد تجربه و عمل آشفته بود و سرگردان.
در طول مدت جنگهای ناپلئون، ریکاردو در سندیکایی خدمت می کرد که سهام دولتی را از خزانه می خرید و آنها را به عامه ی مردم می فروخت. ریکاردو غالباً به مالتوس محبتی نشان می داد و تعداد کمی از سهام را به نام او می کرد و آن کشیش سود مختصری عایدش می شد و درست پیش از جنگ واترلو، مالتوس خودش « بورس باز» کوچکی شده بود و از این روی بر اعصابش فشار زیادی وارد می شد. او به ریکاردو نوشت: « اگر نادرست و نامناسب نباشد ... در فرصت بموقعی که پیش می آید اقدام کن تا از سهمی که وعده ی آن را به من داده بودی، سود مختصری عاید من شود.» ریکاردو چنان کرد. با تسلط پایدار و نیرومند یک سفته باز حرفه ای پول کلانی به کار انداخت. ولینگتون (28) جنگ را برد. ریکاردو هم توفیق بسیار به دست آورد. اما مالتوس بیچاره شکست خورد. ریکاردو بر حسب اتفاق به آن کشیش محترم نوشت: « این سود به قدری عظیم است که هرگز انتظار نداشتم در اثر یک ترقی قیمت نصیبم شود. سود قابل ملاحظه ای به من رسید. حالا کمی هم درباره موضوع قدیمیمان صحبت کنیم.» و بعد به بحث قبلی خود درباره ی بالا رفتن قیمت کالاها از لحاظ تئوری می پردازد.
بحث پایان ناپذیر آنان، در دیدارها و از طریق مکاتبه، همچنان ادامه داشت تا سال 1823. ریکاردو در آخرین نامه اش به مالتوس نوشت: « مالتوس عزیزم، کار من تمام شد. مثل همه ی کسانی که به بحث و جدل می پردازند، پس از همه ی جر و بحثها، هر یک به عقیده ی خود رسیده است. درست است که این مشاجرات در رفاقت ما تأثیر سویی به جای نگذاشت، اما اگر هم از هر جهت با من موافق بودی، بیش از آنکه هم اکنون دوستت دارم، دوستت نداشتم.» او ناگهان در همان سال، در 51 سالگی، درگذشت. مالتوس تا 1834 به زندگی ادامه داد. عقیده ی او هم درباره ریکاردو چنین بود: « من، هیچ کس را، غیر از خانواده ی خودم، به اندازه او دوست نداشتم.»

پی نوشت ها :

1- Dr. R. Price
2- Houghton
3- Gregory King
4- Restoration
5- )William Paley1743-1805).
6- William Godwin، سیاستمدار و فیلسوف انگلیسی (1756-1836).
7- Political Justice
8- anarchic Communism
9- Albury House
10- Gentleman's Magazine
11- Daniel Malthus
12- J. J. Rousseau، فیلسوف فرانسوی، (1712-1778).
13- Thomas Robert Malthus
14- An Essay on the Principle of Population as Ii Affects the Future Imparovment of Society
15- Thomas Carlyle، نویسنده انگلیسی (1795-1851)
16- David Ricardo، اقتصاددان کلاسیک انگلیسی (1772-1823).
17- Reevesby
18- پیمانه غله و میوه و مایعات، تقریباً معادل 36 لیتر. در متن علاوه بر بوش quarter نیز به کار رفته که به خروار ترجمه شد. هر کوآرتر معادل 291 لیتر است.
19- Haileybury
20- James Bonar
21- حافظ می فرماید:
برو از خانه گردون بدر و نان مطلب
کاین سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را
22- Principles of Political Economy
23- Morning Chronicle
24- James Mill، فیلسوف، مورخ و اقتصاددان اسکاتلندی (1773-1836).
25- Maria Edgeworth، نویسنده انگلیسی (1767-1849)
26- چون دقیقاً مشخص نیست که منظور یک استاد ایرانی است یا یک استاد غیر ایرانی که زبان فارسی تدریس می کند، از آقای تورج مشکین پوش که در امریکا به تدریس اشتغال دارند کمک طلبیدم. ایشان زحمت کشیدند چند صفحه از کتاب Autobiography نوشته )Marriet Martineau 1802-1876) را که مأخذ نویسنده در نقل این مطلب بوده است، برایم فرستادند ولی در رفع ابهام کمکی نکرد. به هر حال از لطف ایشان سپاسگزارم.
27- Stock Exchange

منبع مقاله :
هایلبرونر، رابرت، بزرگان اقتصاد، ، احمد شهسا، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ سوم، بهار 1387