امام حسن (ع)- سرور جوانان اهل بهشت
سبک زندگی فرزندان حضرت علی ابن ابی طالب علیهم‌السلام
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 19 مرداد 1395  توسط مهدی زارع | نظرات (0)

Image result for ‫امام جواد‬‎

 

- مرد ! چرا سنگ ‏اندازي مي‏کني ؟ هر دختر و پسري سرانجام بايد ازدواج کنند و زندگي مشترک خود را آغاز کنند .  

- سنگ اندازي کدام است زن ؟ هر که از راه رسيد و دخترمان را خواست ، بايد بدهيم ؟ مگر تو او و خانواده ‏اش را چقدر مي‏ شناسي که اين همه اصرار مي‏ کني ؟ ! 

- شناخت زيادي ندارم ، ولي مگر تو با آنها آشنا نيستي ؟  

- من فقط چند بار در مسجد با او سلام و عليک داشته‏ ام ، همين ! ظاهرش نشان مي ‏دهد که جوان بدي نيست . زحمتکش است . با زور

بازو مخارج خود و مادر پيرش را تأمين مي‏ کند .  

- اين سه باري که با مادرش به خواستگاري آمده بود ، از برخوردهايش فهميدم که انسان مؤمن و خوبي است . مادرش مي‏ گفت : اهل محل همه قبولش دارند !  

- نمي‏دانم . من که عقلم به جايي قد نمي‏ دهد . جميله چه مي‏ گويد ؟  

-نظرش چيست ؟  

- حرفي نزده ، اما با شناختي که از روحيه‏ي دخترمان دارم ، مي‏دانم که سکوتش نشان رضايتش است . راستي قرار است مادرش نزديک غروب براي گرفتن جواب بيايد . در جوابش چه بگويم ؟  

- بگو يک هفته ‏ي ديگر صبر کنند تا خوب فکرهاي‏مان را بکنيم .  

- يک هفته ؟ !  

- آري . بايد با امام جواد عليه ‏السلام مشورت کنم . دخترمان را که از سر راه پيدا نکرده ‏ايم، ولي مبادا به آن‏ها درباره ‏ي مشورت چيزي بگويي !  

جميله در آشپزخانه بود و گفت‏وگوي پدر و مادرش را مي‏شنيد . از شدت اضطراب ناخن‏هايش را مي‏ جويد . او به خواستگارش علاقه داشت . از طرفي صحبت‏هاي پدرش را هم منطقي مي ‏ديد .  

يک هفته از ماجرا گذشت . نزديک‏هاي ظهر بود که زن صداي در را شنيد . وقتي در را باز کرد ، قاصدي نامه‏اي را کف دست او گذاشت و رفت .  

زن مي‏دانست که ابراهيم دوست ندارد نامه‏ هايش باز شود . اين بود که تا عصر صبر کرد . وقتي ابراهيم به خانه آمد ، دست و رويش را شست و داخل اتاق شد، زن نامه را جلوي او گذاشت و گفت : امروز رسيد .  

چشم‏هاي ابراهيم برق زد . نامه را برداشت و بوسيد . زن گفت :  

- از کيست ؟  

- از امام جواد عليه‏ السلام نظرش را پرسيده بودم و جواب نوشته است .  

- بخوان ، ببينم چه نوشته ؟  

- مرد نامه را گشود و بلند خواند ، طوري که جميله هم در آشپزخانه بشنود : 

اگر خواستگاري براي دختر شما آمد و اخلاق و ديانت او مورد رضايت شما بود ، با ازدواج موافقت کنيد . اگر چنين نکرديد و پسر و دختر مجرد باقي ماندند ، در جامعه فتنه و فساد بزرگي به وجود مي ‏آيد .  

مرد نامه را بست . رو به زنش کرد و گفت :  

- اگر براي جواب آمدند ، بگو مبارک است ان‏شاءالله !

جميله وقتي اين حرف را شنيد ،خيالش راحت شد و در حالي که از خجالت توي صورتش خون دويده بود ، يک ليوان شربت خنک براي پدرش ريخت و جلوي او گذاشت . [1] . 


(1)فروع کافی،ج5،ص347،ح2

منبع: حیات پاکان،مهدی محدثی،بوستان کتاب:1385،صص56-59.