کاهش استرس راه موثری برای کمک به سیستم ایمنی در مقابله با ویروس آنفلوانزا یا سایر ویروس هاست اما زمانی که ما روش هایی برای کاهش استرس در زندگی مان می یابیم دیگر اثرات مثبت آن نیز خود را نشان می دهند.
در واقع دو مطالعه از دانشگاه دوک نشان داده اند که تکنیک های کنترل استرس تاثیر قابل ملاحظه ای در بهبود بیماران دیابتی نوع دوم دارند علاوه بر اینکه به جلوگیری از حملات قلبی در افرادی که در معرض خطر قرار دارند هم کمک می کند.
زمانی که انسولین موفق به انتقال قند از خون به سلول ها نیست ، نتیجه افزایش قند خون است که منجر به بیماری دیابت تیپ دو می شود.
کنترل رژیم غذایی ، از دست دادن وزن اضافی ، و ورزش به کاهش قند خون بالا کمک می کنند.
محققان راه موثر دیگر در این مورد را کنترل استرس می دانند اما برای کاهش استرس چه می توان کرد؟ سه عادت مفید در این مورد موثرند که شامل داشتن یک برنامه غذایی سالم و متعادل ، خواب کافی و برنامه ورزشی منظم و پیگیر می شوند.
آگاهی از آنچه باعث استرس شما می شود حائز اهمیت است. بهتر است فهرستی از عواملی که چنین اثری در شما دارند تهیه کنید.
اقدام بعد که برخی آن را بسیار مفید می دانند صحبت کردن درباره مشکل استرس زا با فرد مورد اعتماد است.
مواد غذایی خاصی هستند که گفته می شود در کنترل استرس موثرند. مطالعات نشان داده اند مصرف مقادیر کافی ویتامین C
و بتاکاروتن در این مورد مفید است.
کنترل موفقیت آمیز استرس نقش مهمی در هر برنامه ارتقای سلامت دارد و در واقع یکی از بهترین روش های حفظ سلامت است.
-
دوشنبه 18 آبان 1388
3:21 AM
نظرات(0)
کودکان باهوش در برابر حوادث و پیامد های نا خوشایند آن آسیب پذیری کمتری دارند
.
محققان می گویند بهره هوشی بالاتر کودکان را در برابر حوادث خطر
آفرین محافظت می کند
.
به گزارش هلث دی ، نتایج یک مطالعه جدید نشان می دهد این
اثر در میان کودکان و نوجوانان 6 تا 17 ساله مشاهده می شود بطوریکه این گروه کمتر
خود را در معرض چنین وقایعی قرار می دهند و اگر هم با آن مواجه شوند کمتر دچار
استرس پس از حادثه می شوند
.
همچنین کودکانی که در سنین خردسالی دچاراضطراب هستند
در دوران نوجوانی بیشتر دچار استرس پس از حادثه می شوند
.
به گفته محققان نحوه
تاثیر بهره هوشی درحفاظت از اثرات استرس پس از حادثه مشخص نیست. یافته های فوق
اهمیت مطالعه و تحقیق درباره فرآیندهای شناختی در پاسخ افراد به چالش ها ی زندگی و
تجارب پس از حادثه و نیز دخالت هوش در شکل گیری این واکنش ها را نشان می دهند.
-
دوشنبه 18 آبان 1388
3:21 AM
نظرات(0)
كلم ، سبزي ضد سرطان
كلم يك سبزي بسيار مفيد وسرشار از ويتامن هاي آ ،ب و ث است.حال بابرخي از خواص آن آشنا مي شويم.
سبزي اشتها آور :كلم يك سبزي اشتها آور است وخودش هم ارزش غذايي زيادي دارد وبه رشد بدن كمك زيادي مي كند.اگرنسبت به غذايي بي اشتها شديد ،كلم بخوريد.كودكان كم اشتها وبيماراني كه ضعيف شده اند، بايد اين سبزي را بين غذاهاي روزانه ي خود قرار دهند.
سبزي ضد سرطان : بر اساس پژوهش هاي دانشمندان ،مصرف سبزي هاي خانواد رهي كلم باعث مي شود انسان ها كمتر به سرطان دچار شوند .هم چنين كلم ها در درمان سرماخوردگي وكم كردن شدت بيماري نيز مؤثر اند.
يك عينك محافظ:پژوهش هاي جديد نشان مي دهد انواع كلم، به دليل داشتن ماده اي به نام ‹ لوتيين› نقش مهمي در سلامت چشم ايفا مي كنند. اين ماده مانند يك عينك افتابي طبيعي، از چشم ها در برابر اشعه ي ماوراء بنفش خورشيد محافظت مي كند.اين سبزي هم چنين خطر ابتلا به كوري را كاهش مي دهد.
باز كننده ي سينه وصدا:مخلوطي از سوپ كلم ويك زرده ي تخم مرغ،بهترين دارو براي رفع گرفتگي سينه است.اكرصبح يك روز سرد احساس كرديدكه سينه وصدايتان گرفته است،مي توانيد از اين معجون استفاده كنيد.
-
دوشنبه 18 آبان 1388
3:21 AM
نظرات(1)
بس فسانه عشق تو خواندم به جان مقدمه :
آشنايي با شمس تبريزي :
تو مرا، كافسانه گشته ستم، بخوان
مولانا
مولوي را نمي توان نماينده دانشي ويژه و محدود به شمار آورد. اگر تنها شاعرش بناميم يا فيلسوف يا مورخ يا عالم دين, در اين كار به راه صواب نرفته ايم . زيرا با اينكه از بيشتر اين علوم بهره وافي داشته و گاه حتي در مقام استادي معجزه گر در نوسازي و تكميل اغلب آنها در جامعه شعرگامهاي اساسي برداشته , اما به تنهايي هيچ يك از اينها نيست, زيرا روح متعالي و ذوق سرشار، بينش ژرف موجب شده تادر هيچ غالبي متداول نگنجد.
شهرت بي مانند مولوي بعنوان چهره اي درخشان و برجسته در تاريخ مشاهيرعلم و ادب جهان بدان سبب است كه وي گذشته از وقوف كامل به علوم وفنون گوناگون, عارفي است دل اگاه, شاعري است درد شناس, پر شور وبي پروا و انديشه وري است پويا كه ادميان را از طريق خوار شمردن تمام پديده هاي عيني و ذهني اين جهان, همچون: علوم ظاهري , لذايذ زود گذر جسماني, مقامات و تعلقات دنيوي , تعصبات نژادي, ديني و ملي, به جستجوي كمال و ارام و قرار فرا مي خواند.
زندگينامه:
مولانا روز ششم ربيع الاول سال 604 هجري قمري (سي ام سپتامبر 1207 ميلادي) در بلخ به دنيا آمد. پدرش واعظ سرشناس شهر، بهاءالدين محمد معروف به بهاء ولد بود.
بهاء ولد (پدر مولانا) مدرس و واعظي بود خوش بيان و خطيب، جلال الدين محمد (مولانا) به روايتي 14 ساله بود كه پدرش بهاء ولد براثر رنجش خوارزمشاه يا خوف از سپاه مغول شهر بلخ را ترك گفت و قصد حج كرد و به جانب بغداد رهسپار شد چون به نيشابور رسيدند شيخ عطار خود به ديدن مولانا بهاء الدين آمد. كتاب اسرار نامه خود را به جلال الدين محمد هديه داد و به پدرش گفت: «زود باشد كه پسر تو آتش در سوختگان عالم زند.» پس از چندي بهاء الدين ولد و خاندانش به شهر قونيه كوچ كردند و دراين شهر كه در آن زمان جزء ولايت روم شرقي بود اقامت گزيدند.
عبدالرحمن جامي مينويسد:
« بخط مولانا بهاءالدين ولد نوشته يافته اند که جلال الدين محمد در شهر بلخ شش ساله بوده که روز آدينه با چند کودک ديگر بر بامهاي خانه هاي ما سير ميکردند. يکي از آن کودکان با ديگري گفته باشد که بيا تا از اين بام بر آن بام بجهيم. جلال الدين محمد گفته است: اين نوع حرکت از سگ و گربه و جانوارن ديگر مي آيد، حيف باشد که آدمي به اينها مشغول شود، اگر در جان شما قوتي هست بيائيد تا سوي آسمان بپريم. و در آن حال ساعتي از نظر کودکان غايب شد، فرياد برآوردند، بعد از لحظه اي رنگ وي دگرگون شده و چشمش متغير شده باز آمد و گفت: آن ساعت که با شما سخن ميگفتم ديدم که جماعتي سبز قبايان مرا از ميان شما برگرفتند و بگرد آسمان ها گردانيدند و عجايب ملکوت را به من نمودند؛ و چون آواز فرياد و فغان شما برآمد بازم به اين جايگاه فرود آوردند.» گويند که در آن سن در هر سه چهار روز يکبار افطار مي کرد.
بهاء الدين در سخن گفتن و انديشيدن مانند پسرش مولانا، انسان لحظه ها و يا به قول معروف " ابن الوقت " بود. مولانا از قرار معلوم مثنوي خود را در جلسات متوالي به مريد خود حسام الدين چلبي ديکته مي کرد. اين مثنوي مسلما نه معاني قرآني يا تجلي عالم بالا، بلکه صرفا مفاهيمي به شمار ميرفت که به او الهام ميشد.
پس از وفات وي، مولانا جلال الدين محمد كه در اين هنگام 24 ساله بود به وصيت پدر يا به خواهش مريدان بر جاي پدر نشست و بساط وعظ و افادت بگسترد و شغل فتوي و تزكيه را رونق داد.
زندگي مولانا پس از آشنايي با شمس تبريزي دگرگون گشت، شمس الدين محمد بن علي بن ملك داد، معروف به شمس تبريز شوريده اي از شوريدگان روزگار خود بود.ا و در سال 642 به قونيه وارد شد و در سال 643 از قونيه بار سفر ببست و به دمشق پناه برد و بدين سان مولانا را در آتش هجران گداخت. مولانا پس از آگاهي از اقامت شمس در دمشق نخست با غزل ها، نامه ها و پيام ها از او خواستار بازگشت او شد و پسر خود را با جمعي از ياران به جستجوي شمس به دمشق فرستاد و پوزش و پشيماني و عذرخواهي مردم را از رفتار خود با او بيان داشت. شمس اين دعوت را پذيرفت و به سال 644 به قونيه بازگشت. اما بار ديگر با جهل و خودخواهي مردم و تعصب عوام روبرو شد و ناگزير به سال 645 از قونيه گريخت. شمس و افادات معنوي او در مولانا سخت اثر كرد . مولانا قبل از ملاقات با شمس مردي زاهد ومتعبد بود و به ارشاد طالبان وتوضيح اصول و فروع دين مبين مشغول بود . ولي پس از آشنايي با اين مرد كامل ترك مجالس وعظ وسخنراني را ترك گفت ودر جمله صوفيان صافي واخوان صفا درآمد وبه شعر وشاعري پرداخت واين همه آثار بديع از خود به يادگار گذاشت .
شمس، مولانا را با افق ديگري از معنويت و عرفان آشنا كرد و روح او را در آسمانهاي برتر به پرواز درآورد. به دم او بود كه خرمن وجود مولانا مشتعل شد و هر چيز غير از دوست رنگ باخت و «ماسوي الله» ذات فاني خود را آشكارتر نمايان ساخت.
مولانا باز در پي او روان شد و كوي به كوي، برزن به برزن به دنبال گمشده خود بود ولي نشانه اي از او نيافت و در اين ميان سر به شيدايي برآورد و غزليات خود را با نام او مزين ساخت. بيشترين غزليات آتشين سوزناك ديوان شمس دست آورد همين لحظات است:
عجب آن دلــبر زيــبا كجــا شــد؟ عجب آن سروخوش بال كجا شد؟
ميان ما چــو شمــعي نــور مــيداد كجا شد اي عجب بي ما كجا شد؟
بــرو بر ره بـــپرس از رهگـــذران كه آن هــمراه جــان افزا كجا شد؟
چو ديــوانه هميگردم به صحـرا كه آهــو اندرين صحرا كجــا شد؟
دو چشم من چو جيحون شد زگريه كه آن گوهر در اين دريا كجا شد؟
به هر تقدير شمس تبريزي كه مولانا با عشق سوزان او را مي پرستيد با غيبت ناگهاني خود، مولوي را بيش از پيش به جهان عشق و هيجان سوق داد و از مسند وعظ و تدريس به محفل وجد و سماع رهنمون شد و خود چنان ميگويد:
زاهـــد بود تـــرانه گويـــم كردي سر دفتر بزم و باده جويم كردي
سجـــاده نشين با وقـــاري بـــودم بــازيچه كودكـــان كويــم كـردي
روز يكشنبه پنجم جمادي آلاخر سال 672 هـ .ق مولانا بدرود زندگي گفت. خرد و كلان مردم قونيه حتي مسيحيان و يهوديان نيز در سوگ وي زاري و شيون كردند. جسم پاكش درمقبره خانوادگي در كنار پدر در خاك آرميد،بر سر تربت او بارگاهي است كه به «قبه خضراء» شهرت دارد.
احمد افلاكي در مناقب العارفين آورده است: «حضرت مولانا پيوسته در شبهاي دراز، دايم الله الله ميفرمود و سر مبارك خود را بر ديوار مدرسه نهاده به آواز بلند چنداني الله الله ميگفت كه ميان زمين و آسمان از صداي غلغله الله پر ميشد.» سوداي مولانا، سوداي خوش قرب به حضرت حق بود؛ وجودي لبريز از عشق و آتش كه نه تاب هجران از دوست را داشت، و نه ميتوانست عافيت نشين سايهسار غفلت باشد. مولانا، جان فرشتهواري بود كه قفس تن را شكسته ميخواست؛ انگار آدمي از عالميديگر بود كه غربت خاك، دامنگيرش شده باشد. چگونه ميتوانست زنده باشد، بييار و بيياد يار؛ كه تمام زندگياش جلوهاي از او بود. مولانا، زندگي خود را وقف بزرگداشت نام عظيم و اعظم جان جهان كرده بود؛ هر چند به رنگها و گونههاي متفاوت؛ گاه در كسوت شريعت و زماني نيز در جامه طريقت. زندگي مولانا همچون سرود پرشور روحي سركش بود كه با فراز و فرودهاي عرفاني ـ حماسي سرشته شده باشد. آيا او اجدادش، نسل در نسل، منظمه روحاني و تابناكي بودند كه چراغ دل را به آتش عشق حق زنده نگهداشته بودند. دلدادگاني رها از تعلق خاك، و رهروان راهي كه مقصد ان بحر توحيد بود. جلالالدين در چنين محيطي سر برافراشت و از همان آغاز كودكي، زبانش با لفظ مبارك الله آشنا و دلش از عشق به حضرت حق لبريز شد. گفتهاند كه هنگام مهاجرت از بلخ، مولانا نج ساله بود. در مسير هجرت، عطار، عارف شوريده نيشابور پس از ديدار مولانا و پدرش بهاءولد (سلطان العلما)، آينده درخشان معنوي جلال الدين را به وي گوشزد كرد و كتاب الهي نامه خود را همچون يادگاري مقدس به مولانا هديه داد. جلال الدين از اوان كودكي تا آن هنگام كه دانشمندي محترم و محبوب در شهر قونيه به شمار ميرفت، با اهل عرفان و طريقت آشنايي و دوستيها داشت و با اساس و اصول نظري و فكري آنان نيز بيگانه نبود؛ اما در وي، از آن شور و شعله دروني كه بعدها جانش را به آتش كشيد و به سماع عافيت سوز روح مبتلايش كرد، خبري نبود. علم معقول و منقول زمانهاش را به نيكي آموخته بود، مريدان و شاگردان بسياري داشت، امين مردم و معتقد خاص و عام و مرجع ديني شهر به شمار ميرفت؛ اما، ... اما هنوز با آن راز مقدس و سر اكبر بيگانه بود و زندگياش همچون ديگران و در سايه ميگذشت. او برجستگيها و ويژگيهايي داشت كه بسياري، آرزويش را داشتند؛ خصايصي كه او را گاه در مظنه رشك و حسد ـ حتي بزرگان ديگر ـ قرار ميداد. اما تقدير بر اين بود كه اين ظرفيت كشف نشده، از وهم سرابهاي گول زن و فريبنده به آتشي برخيزد و عاقبت اين آتش رسيد و چه صاعقهوار... در بامداد روز شنبه بيست و ششم جمادي الاخر 42 ه . ق شمس الدين تبريزي به كسوت بازرگانان وارد قونيه شد و در خان برنج فروشان منزل كرد. صبحي، شمس در دكهاي نشسته بود. مولانا در حلقه مريدان، در بازار پيش ميآمد و خلايق از هر سو به دستبوسي او تبرك ميجستند. او همه را مينواخت و دلداري ميداد. مولانا چون چشمش به شمس افتاد، درجا توقف كرد و در دكه ديگري كه رو به روي او بود، نشست. در هم نگريستند؛ صاعقهاي در صاعقهاي، بيهيچ سخن. مدتي گذشت. سؤالي از سوي شمس طرح شد و مولانا پاسخ گفت. رو سوي هم پيش آمدند، دست دادند و يكديگر را در آغوش كشيدند و... شش ماه در حجره شيخ صلاح الدين زركوب خلوت گزيدند و به بحث نشستند. در اين شش ماه، تنها صلاح الدين اجازه ورود به خلوت آنان را داشت. پس از اين خلوت شش ماهه بود كه سجاده نشين با وقار قونيه بر مناصب و مظاهر رسمي پشت پا زد و دست افشان و پاي كوبان، ترانه خوان عشق شد. مدرس مدارس ديني قونيه اينك شوريدهاي غريب بود كه انبوه جماعت با درد و داغش بيگانه بودند. طوفاني سهمگين درياي وجودش را به تلاطم آورده بود. از دولت عشق، زندگي دوبارهاي را بازيافته بود: مرده بدم زنده شدم، گريه بدم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم گفت كه سرمست نيي، رو كه از اين دست نيي رفتم و سرمست شدم وز طرب آكنده شدم گفت كه تو شمع شدي، قبله اين جمع شدي جمع نيم، شمع نيم، دود پراكنده شدم گفت كه شيخي و سري، پيشرو و راهبري شيخ نيم، پيش نيم، امر تو را بنده شدم شاگردان و مريدان، حضور شمس را در كنار مولانا برنتافتند. شمس، استادشان را از آنان گرفته بود. پس، به جهل و تعصب در آزار او كوشيدند. شمس به اعتراض قونيه را به مقصد شام ترك كرد. شاگردان مولانا اميد به تغيير رويهاش داشتند، اما نه تنها چنين نشد، بلكه فراق شمس زخميدر جان مولانا بود و دلشكسته و پريشان، ديدار او را انتظار ميكشيد... عاقبت پس از مشخص شدن محل سكونت شمس، مولانا پسرش را همراه با عدهاي ديگر به شام فرستاد تا قصه مشتاقي پدر و پشيماني مريدان را به شمس برسانند و او را به بازگشت به قونيه راضي سازند. شمس به قونيه بازگشت؛ اما ... واقعه تكرار شد؛ زيرا آرامش و متابعت مريدان ديري نپاييد. شمس آزرده خاطر، سيمرغوار به سرزمين بينشاني پركشيد. مولانا در فراق يار گمگشته، جستجوها كرد و انتظار كشيد. چند بار به شام رفت؛ اما از شمس خبري نبود... مولانا و شمس مكمل يكديگر بودند. بيهوده نبود كه شمس ميگفت: «خوب گويم و خوش گويم. از اندرون روشن و منورم، آبي بودم برخود ميجوشيدم و ميپيچيدم و بوي ميگرفتم تا وجود «مولانا» بر من زد، روان شد. اكنون ميرود خوش و تازه و خرم». «اين زخم بود كه از شراب رباني، سر به گل گرفته، هيچ كس را بر اين وقوفي نه، در عالم گوش نهاده بودم ميشنيدم. اين خنب به سبب مولانا سرباز شد، هر كه را از اين فايده رسد سبب مولانا بوده باشد، حاصل، ما از آن توايم و نور ديده و غرض ما فايدهاي است كه به تو بازگردد.» شمس، مولانا را با افق ديگري از معنويت و عرفان آشنا كرد و روح او را در آسمانهاي برتر به پرواز درآورد. به دم او بود كه خرمن وجود مولانا مشتعل شد و هر چيز غير از دوست رنگ باخت و «ماسوي الله» ذات فاني خود را آشكارتر نمايان ساخت. و اين، جوهره تعليمات شمس بود كه اگر «در سايه ظل الله درآيي، از جمله سرديها و مرگها امان يابي، موصوف به صفات حق شوي، از حي قيوم آگاهي يابي، مرگ تو را از دور ميبيند ميميرد، حيات الهي يابي، پس ابتدا آهسته تا كسي نشنود، اين علم به مدرسه حاصل نشود و به تحصيل شش هزار سال كه شش بار عمر نوح بود، برنيايد. آن صدهزار سال چندان نباشد كه يك دم با خدا برآرد بندهاي به يك روز.» باري، چه ميتوانيم گفت درباره عارفي كه پيش از آن كه سوداي شعر و شاعري داشته باشد، جوياي زباني است عاري از شائبه «حرف» و «گفت» و «صوت»؛ كه اين همه حجاب راه پرمخاطره وصلند: حرف و گفت و صوت را بر هم زنم تا كه بي اين هر سه با تو دم زنم و اگر سرچشمه فياض شعر است، نه بدان سبب است كه تعلق شاعري را بر خويش پذيرفته است؛ بلكه عشق يار است كه به جوشش آورده، و درد دوري و اشتياق غزلخوانش كرده است. مولانا ادعاي شاعري ندارد، از شعر گفتن سود و بهرهاي نميجويد؛ شعر مشغله ذهني او به معناي معمول امروزي نيست، شعر نميگويد تا شعري گفته باشد، بيقراري روح و شرح مكاشفات و سرشار شدنهاي پياپياش از سرچشمههاي عالم خيال بيآن كه او خواسته باشد، بر زبانش به شيوهاي كه شعرش مينامند، جاري ميشود. او مسيل اين بارشهاي قدسي است. شعر او حاصل كوششهاي طاقتفرساي شخصي در عرصه زبان، غوطه خوردن در توهم و گم شدن در بازي با الفاظ نيست، شعر او جوشش دل است؛ هديه خداست؛ سرود غيبي است؛ خوراك فرشته است؛ چرا كه حاصل سماع روح در لطيفترين و سبكترين حالات اوج و پروازش به عالم برتر و به سوي مبدأ متعالي است: سخنم خور فرشتهست، من اگر سخن نگويم ملك گرسنه گويد كه بگو خمش چرايي غزليات «شمسي» مولانا به تمامي، حاصل و ثمره چنين فضايي است. در مواجهه با اين اشعار ما با شاعري نه به شيوه معمول سر و كار داريم؛ اشعاري كه به لحاظ حس و حال و شور و هيجان در تمام طول تاريخ شعر فارسي بيبديل و منحصرند؛ اشعاري كه به درستي و راستي، همراه و همگام با ضرباهنگ دروني سراينده آن شكل گرفتهاند، بيآن كه شاعرش در قيد لفظ و زبان خاصي مانده باشد. غزليات مولانا از «جان» و «آن» ويژه «مولوي وار» برخوردارند؛ و درك و درريافت «آن» اين غزليات جز با همراهي و شركت در تجربه دروني شاعر به دست نميآيد. به مدد برخي از اصول زبان شناختي و تشريح بي «آن» و «جان» آثار او، ابعاد گوناگون و حقيقي آثارش همچنان ناشناخته خواهد ماند. سخن او چيزي ديگر و سرچشمههاي شعرش از عالميديگرند. دانستن اين كه در سخن او چه نوع موسيقي و قوانيني وجود دارد و استعارههايش از كدام سنخند و هنجارگريزيهايش از چه نوعند، مشكل ما را در شناخت حقيقت شعر مولانا حل نميكند؛ بلكه فقط شناختي سطحي از ظاهر كلام او را براي ما ميسر ميسازد. حال آن كه بزرگواراني همچون مولانا، همواره منكر چنين دلبستگيهاي ظاهري در زندگي بودهاند: رو به معني كوش اي صورت پرست زان كه معني بر تن صورت پرست بيان اين نكته به معناي عدم آشنايي مولانا با اصول و موازين شعر و ادب نيست؛ بلكه به گواهي ناقلان و آثارش، وي هنگام سرودن اين شعرها از هوشياري و منطق حسابگرانه آدمهاي معمولي و شاعران معمولي به دور بوده است. نه وزن براي شعرش انتخاب ميكرد و نه براي ريتم و نوع بيان و تركيبات و تخليش حساب و كتاب منطق شعري زمانه خود را به كار ميگرفت. آنچه مسلم است اين كه وي اكثر آثارش را در اوج هيجانات روحي، طوفانهاي دروني، سماعهاي آني، حالها و جذبههاي ناگهاني سروده است؛ يعني لحظاتي كه شاعر از خويش بر ميشده است؛ لحظاتي كه سينهاش گشادهتر و گرههاي زميني از زبانش بازتر ميشده است؛ براي بيان دردهاي بزرگ و ارجمند، حالات و لحظات و مشاهدات ناب: «آفتاب است كه همه عالم را روشنايي ميدهد، روشنايي ميبيند كه از دهانم فرو ميافتد، نور برون ميرود از گفتارم، در زير حرف سياه ميتابد! خود اين آفتاب را پشت به ايشان است، روي به آسمانها و روشني زمينها از وي است. روي آفتاب با مولاناست؛ زيرا روي مولانا به آفتاب است.»: رستم از اين نفس و هوا، زنده بلا، مرده بلا زنده و مرده وطنم نيست به جز فضل خدا رستم از اين بيت و غزل، اي شه و سلطان ازل مفتعلن مفتعلن، مفتعلن كشت مرا قافيه و مغلطه را گو همه سيلاب ببر پوست بود، پوست بود، در خور مغز شعرا آينهام، آينهام، مرد مقالات نيم ديده شود حال من ار چشم شود گوش شما ديگر اثر سترگ مولانا، مثنوي معنوي است كه به حق قرآن عجم ميخوانندش. اين مثنوي حاصل نشستها و جلساتي است كه مولانا با خويشاوندان روحانياش در طي چهارده سال داشته است.
حضور معنوي حسامالدين چلپي در اين جلسات، انگيزهاي بود تا نهفتههاي دروني مولانا بجوشد؛ كلام پويايش در بستر زمان جاري شود؛ و معاني مناسب در اين جلسات به اقتضاي حال و مقال به ذهنش تداعي شود. تداعي معاني و توالي گفتار در سخن مولانا به گونهاي است كه مجال بازگشت به آغاز كلام را ندارد. آموختههاي سالهاي جواني و تجربيات سفرها و جستجوها، در كارخانه ذهن او با لحظات پرشور عرفاني در لحظه و وقت آميخته ميشوند. اين آميختگي به گونهاي است كه مثنوي را از محدوده يك منظومه تعليمي و صوفيانه به درميكشد و آن را تبديل به گزارش تجارب معنوي شاعر ميكند. تجلي حالات و آنات مرموز و ناشناخته كه در زندگي مولانا صورت انفجار احساسات به خود ميگيرد، كلام مولانا را به دايرهاي بيرون از محدوده تاريخ پرتاب ميكند. معارف عرفان اسلاميدر جريان سيال ذهن مولانا ميجوشد و در عرصه امكان سخن، مجال ظهور مييابد. هر سخني، سخن ديگر را تداعي ميكند؛ قصهاي در قصهاي، نكتهاي در دل نكتهاي ديگر و بدين گونه است كه هزار توي مثنوي در ساختار شرقي وحدت در عين كثرتش شكل ميگيرد. «تمثيل» مهمترين صورت بياني در مثنوي است. شاعر به مدد تمثيل، ظريفترين و گاه پيچيدهترين نكات عرفاني را براي مخاطب، ملموس و دريافتني ميكند. بيشك، هنگاميكه معاني مجرد و انتزاعي به مدد عناصر محسوس و در دسترس، آن هم به گونه حكايت و داستان بيان شوند، علاوه بر تأثير دو چندان بر عموم مخاطبان ناآشنا با اين مباحث، از جذابيت و دلپذيري خاصي نيز برخوردار خواهند بود. ظرفيت بياني تمثيل به گونهاي است كه هر كس به فراخور درك و استعدادش ميتواند معاني مورد نظر شاعر را دريافت كند. اين شيوه بياني از ديرباز كاربردهاي وسيعي در شعر عرفاني و از جمله در آثار سنايي و عطار داشته است. همچنين مثنوي مولانا به لحاظ ساخت، در واقع خلف صالح مثنويهايي همچون «حديقة الحقيقه» سنايي و «منطق الطير» عطار و... است. و البته هر سه اين بزرگان از نظر معرفت شناسي و شيوهاي كه در درك هستي داشتهاند. يگانهاند؛ چنان كه احمد افلاكي در «مناقب العارفين» آورده است كه مولانا «… فرمود كه هر سخنان عطار را به جد خواند، اسرار سنايي را فهم كند و هر كه سخنان سنايي را به جد خواند، اسرار سنايي را فهم كند و هر كه سخنان سنايي را به اعتقاد مطالعه نمايد، كلام ما را ادراك كند و از آن برخوردار شود و برخورد.» باري، شش دفتر مثنوي فراقنامه مولاناست، كه ني وجودش از نيستان عالم علوي بريده شده است؛ آواز محزون ني يادآور همين جدايي است؛ و... ني حديث هر كه از ياري بريد پردههايش پردههاي ما دريد ني حديث راه پر خون ميكند قصههاي عشق مجنون ميكند.
مولانا و شمس تبريزي
وارسته شيفته نفس گرم، بيان مؤثر، جاذبه بزرگ و انديشه جوشان وي گشت و بارقه عشق و محبت شمس تبريزي و ظاهر ساده و بيپيرايه او، ژوليده موي با جامههايي خشن و پر وصله كه پس از شصت سال پرواز از خود ملول شده بود، مولانا را بياختيار به سوي او جذب كرد مولوي درس و مكتب و مسند خود را رها كرد و دل در گرو عارفي نهاد كه سخنهاي بيپروا ميگفت و صاحبان تزويرو ريا را به باد سخره ميگرفت و در جستجوي راهنماياني بود كه انگشت بر رگ ايشان نهد.
مولانا سه سال پيوسته در خدمت شمس بود و در اين دوران به كلي از اقامه نماز و مجلس وعظ و تدريس دست شست وبه سماع و رقص و وجد و حال روي آورد و از هيئت صاحب منبر پيشين به رندي لاابالي و مستي پيمانه به دست بدل گشت. انقلاب روحي مولوي و رها نمودن مسند تدريس و فتوي خشم شاگردان و مريدان او را فراهم آورد و آنان كه از رويه مولانا ودل بستن او به خلوت وفيض صحبت شمس غضبناك شده بودند به آزار اين عارف بزرگ پرداختند و او را به ترك قونيه و رها كردن مولوي وادار ساختند.
مهاجرت شمس تبريزي از قونيه شيدايي وآشفتگي حال جلالالدين را افزون ساخت و وي كه چندي بود شعر و شاعري را آغاز كرده بود به خروش آمد و در فراق مراد خود به گريه و زاري و عزاداري پرداخت و نواهاي شورانگيز دل شوريده خود را با رقص و سماع و رباب متجلي ساخت. بيقراري او موجب شد كه شمس پس از يك سال و نيم در سال 644 ه. ق از دمشق به قونيه باز گردد و مولانا پس از ديدار يار خود آرام گرفت و سر به دامان پرمهر او نهاد. اقامت مجدد شمس تبريزي در قونيه چندان به درازا نكشيد; وي در اين مدت بساط سماع و طرب عارفانه را بيباكانه گسترد و در مقابل متعصبان قشري عوام، اسرار دل خود را كه به ظاهر بوي كفر و الحادميداد بيان نمود و بزرگاني را كه براي كسب شهرت به ديدن مولانا ميآمدند به مسخره ميگرفت.اينگونه اعمال كه از وجد و شوق اين عارف روشن ضمير ناشي ميگشت بار ديگر خشم ظاهربينان و كوته نظران را برانگيخت بويژه آنكه مولانا نيز كماكان دست ارادت بردامان ارشاد شيخ داشت و همواره در ملازمت و صحبت او بود. سرانجام در سال 645 ه.ق در توطئهاي كه توسط دشمنان بدانديش شمس فراهم آمده بود گروهي از شاگردانمتعصب مولانا بر او شوريده و شمس تبريزي را به قتل رساندند.
قتل شمس تبريزي از مولوي پنهان نگاه داشته شد و او كه از غيبت استاد خويش مضطرب گشته بود چندي در انتظار مراد خود به سر برد و حتي در طلب يافتن او چند بار به دمشق سفر كرد و پس از نااميدي از ديدار شيخ خود كه دو سال بطول انجاميد پريشان و آشفته حال به قونيه بازگشت. مولانا در اين زمان يكسره از زندگاني علميگذشته خود دست شست و تا پايان عمر، زندگاني خود را وقف تربيت و ارشاد سالكان و هدايت زائران نمود. وي پس از مدتي كه غم فراق ابدي كعبه مقصود خود را تا حدودي به فراموشي سپرده بود طريقه مولويه را در تصوف بوجود آورد و در حالي كه خود در عالم عرفان به مقام والايي دست يافته و قطب سالكان گشته بود دل در گرو مهر صلاح الدين فريدون زركوب نهاد و او را به خليفگي خويش برگزيد.
زركوب ده سال در خدمت استادش بود و توجه و علاقه و اعتقاد وافر مولوي به زركوب بار ديگر حسادت مريدانش را برانگيخت. پس از مرگ زركوب (657 ه.ق) مولانا بنا به وصيت او دست افشان و پاي كوبان جنازه شاگرد محبوبش را به خاك سپرد و سپس حسامالدين حسن بن محمد بن حسن مشهور به حسام الدين چلبي از جوانمردان و اهل فتوت قونيه را به خليفگي خود برگزيد. حسام الدين چلبي نيز همچون زركوب سخت مورد توجه استاد بود و مولوي ده سال آخر عمر خود را با اين شاگرد فرزانه سپري كرد و به تشويق او به سرايش مثنوي معنوي شاهكار بزرگ خود پرداخت. مرگ مولانا در سال 673 ه.ق در قونيه و بر اثر بيماري تب محرقه اتفاق افتاد و وي در ميان غم و اندوه شديد مردم و عزاداري آنان كه چهل روز به طول انجاميد در شهر قونيه و در مجاورت پدرش به خاك سپرده شد. مولانا جلال الدين را بزرگترين عارف و صوفي ايران پس از اسلام دانستهاند كه علاوه بر ميراثداري حقايق عرفاي مشايخ پيش از خود، مطالب پيچيده و دشوار عرفاني را با آيات واحاديث در آميخته و با زباني ساده پيش روي مردم نهاده است.
وي در كتابهاي بزرگ خود كه هر يك گنجينهاي جاودان از ادب و شعر و عرفان و تصوف و معرفت و كمال و اخلاق به شمار ميروند عميقترين افكار خود را با لطافت معني و باريكي انديشه و صفا و پختگي فكر عرفاني و مقصود رسا در اختيار خوانندگان و سالكان راه خويش گذارده است. مولوي هستي جهان را يكي و آن ذات خدايتعالي دانسته كه جز او نيست و هر چه هست در حقيقت او و عالم همه جلوگاه اوست. حكيم روح انسانها را نيز از اشعه هستي او دانسته كه از مبدأ حق جدا افتادهاند و همواره با حسرت ديدار و شور و عشق دلدار بسرميبرندمولانا راه پي بردن به حقيقت را عشقي سوزان دانسته كه آتش آن تمام هستي ظاهر و غرور جسماني را خاكستر كند. در نظر او كسي عاشق ذات حق و عاشق صادق است كه از بت پرستي و نقش ظاهر بدرآمده و شهوات و اغراض و خود پسندي و غرور و جاه خود را از بين ببرد. مولوي جهان و ملتها و اديان را نماينده خداي واحد ميداند به گونهاي كه جهان مظهر يك حقيقت و جلوهگاه يك مشيت است و اختلاف امم و دشمنيهاي انسانها همه از بيخبري و غرور و ظاهرپرستي و قياسهاي غلط ريشه ميگيرد. عارف بزرگ راه نجات انسانها را كشف حقيقت و گذشتن از ظواهر دانسته است.
به اعتقاد او حقيقت را تنها ميتوان با چشم حقيقت بين ديد و لازمه داشتن چنين چشميرياضت و تهذيب نفس و كسب فضايل است. مولوي عبادت و درويشي را نه در فقر و نداري بلكه در رهايي از خودپرستي و بينيازي و بياعتنايي در تعلقات دنيوي ميداند. مولانا در غزلهاي شورانگيز خود جوش و خروش عاشقانه خويش را هويدا ساخته و هدف والاي خود را در وصال حق و درك وجود مطلق از طريق دل به تصوير كشيده است; چرا كه دل جايگاه خداست و آنان كه دل ندارند و از صفاي درون محرومند راه نزديك را گم كرده از راه دور ميروند. در ديگر اشعار مولوي رجوع به باطن، اعراض از ظاهر، نشر خلوص و صفا، رد تظاهر و ريا، چشم پوشيدن از تجمل آفاق، ديده دوختن به نور اشراق، نظر به وحدت، دعوت به خوبي، گذشتن از نمايش بيرون، پيوستنبه گشايش درون و... با زيباترين الفاظ و با بهرهگيري از آيات قرآن و روايات بيان شده است. شاهكارهاي بزرگ مولانا عبارت است از مثنوي معنوي در شش دفتر و بيست و شش هزار بيت، مملو از حكايات و تمثيلهاي پندآموز و عبرتانگيز كه شاعر مهمترين مسايل عرفاني و ديني و اخلاقي را مطرح كرده و در مواقع لازم نيز از آيات و احاديث مدد جسته است. در اين منظومه تمامي مباني اساسي تصوف و عرفان از طلب عشق تا مراحل كمال عارف مورد بررسي قرار گرفته است و در اثر تلاش و كوشش وافر مولوي و شاگرد ارجمندش حسامالدين چلبي يكي از نمودارهايانديشه بشري كه در عين حال از دلچسبترين و لطيفترين آنها نيز به شمار ميرود بوجود آمده است كه همواره انيس عارفان و جليس صاحبدلان است. دومين اثر بزرگ مولوي ديوان كبير مشهور به ديوان غزليات شمس تبريز است. اين ديوان در برگيرنده عاليترين حقايق عرفاني و مملو از عواطف و انديشههاي بلند مولاناست كه در همه حال با معشوق خود در راز و نياز است و مظهر آن پير و مرشد بزرگ او شمس تبريزي است. ديگر آثار اين حكيم بزرگ عبارت است از فيه مافيه، رباعيات، مكتوبات و مجالس سبعه. راز جاودانگي نام و ياد حكيم مولانا جلال الدين را در كلام ساده ودور از هرگونه آرايش و پيرايش او، توسل به تمثيلات و قصص و امثال و حكم متداول عصر خويش، وسعت اطلاعات حيرتانگيز در دانشهاي گوناگون اعم ازادبي و عرفاني و شرعي و فرهنگ عمومي اسلامي و آزادگي و آزادمنشي او دانستهاند.
-
دوشنبه 18 آبان 1388
3:01 AM
نظرات(0)
-
یک شنبه 17 آبان 1388
6:30 AM
نظرات(0)
در این مدار با دو مدار چشمک زن ساده یکی با ترانزیستور ودیگری با رگولاتورLM317 آشنا می شوید.در این مدار در واقع شما با دو تایمر ساده آشنا می شوید.
قطعات مورد نیاز
1. 2 عدد ترانزیستور 2N2222
2. 5 عدد خازن 220 میکروفاراد
3. دو عدد مقاومت 220 اهم
4. 2 عدد LED
5. 2 عدد مقاومت 10 کیلو اهم
6. 1 عدد رگولاتور LM317
7. 3 عدد مقاومت 1 کیلواهم
8. 1 عدد مقاومت 100 اهم
9. 1عدد خازن 0.1 میکروفاراد
10. 1 عدد مقاومت 2.2 کیلواهم
نقشه مدار چشمک زن با ترانزیستور
مدار را مطابق نقشه زیر ببندید.امیتر هر دو ترانزیستور را به منفی منبع تغذیه متصل کنید.کلکتور هر دو ترانزیستور را از طریق مقاومت 220 اهم به منفی یا کاتد دو عدد LED ای که در اختیار دارید متصل کنید.،و آند یا مثبت این دو LED را به مثبت ولتاژ وصل نمایید.بیس این دو ترانزیستور را با دوعدد مقاومت 10 کیلواهم به طور مستقیم به مثبت ولتاژ متصل کنید.
حال از دو خازن الکترولیتی که در اختیار دارید.مثبت هر یک از آنها را به بیس ترانزیستورها متصل کنید.و منفی آنها را به این صورت وصل کنید.، که هر خازنی که مثبت آن به بیس یک ترانزیستور وصل شده است.،منفی آن به کلکتور ترانزیستور دیگر متصل شود.
همانطور که در شکل زیر مشاهده می کنید.از دو عدد ترانزیستور 2N2222 در این مدار استفاده شده است.منفی یا کاتد دو عدد LED موجود در مدار توسط ترانزیستورها ایجاد می شو د.بیس این دو ترانزیستور با شارژ و دشارژ دو عدد خازن 100 میکروفاراد و مقاومت های 100 کیلواهم تحریک می شود.زمان تحریک شدن ولتاژ صفر را در دو سمت کاتدهای LED ها خواهیم داشت.به دلیل قرینه بودن این مدار، هر دو LED به طور همزمان روشن نخواهد شد.هر دو با فاصله زمانیکه از طریق محاسبه خازنها و مقاومتها بدست می آیند.روشن و خاموش می شوند. 
برای بدست آوردن زمان چشمک زدن براحتی می توان از طریق فرمول عمل کرد. 
فواصل زمانی چشمک زدن براحتی از حاصلضرب مقاومت 100 کیلو اهم در خازن 100 میکروفاراد بدست می آید.
بنابراین فرمول داریم. 
با توجه به فرمول، کل زمان چشمک زدن برابر 10 ثانیه می شود.که با توجه به قرینه بودن مدار سهم هر LED برابر 5 ثانیه خواهد شد.در واقع هر LED به مدت زمان 5 ثانیه به طور متوالی روشن و خاموش خواهد شد.با استفاده از فرمول بالا و قراردادن مقادیر متفاوت خازن ومقاومت می توان مدت زمان چشمک زدن هر LED را به طور دلخواه تنظیم کرد.
زمانیکه کلکتور یک ترانزیستور صفر می شود.خازنی که منفی آن به کلکتور این ترانزیستور متصل است از طریق این اتصال و مقاومت 100 کیلو اهم شروع به شارژ شدن می کند مدت زمان این شارژ شدن همانطور که دیدید.،محاسبه شد.در این مدت زمان خازن دیگر در حال دشارژ شدن است.در زمان دشارژ شدن،این خازن، LED متصل به کلکتور ترانزیستورمربوط به این خازن
روشن می مانند تازمانیکه این خازن به طور کامل دشارژ شود پس از دشارژ کامل خازن دومرتبه شروع به شارژ شدن می کند در این زمان LED مربوط به این خازن خاموش است.
در واقع یک خازن که دشارژ می شود. بیس ترانزیستور متصل به این خازن تحریک می شود.،و منفی LED متصل به این ترانزیستور ایجاد می شود.در این مدت زمان خازن دیگر که منفی آن به منفی همین LED و کلکتور ترانزیستور دیگر متصل شده است.شروع به شارژ شدن می کند.پس از اینکه به طور کامل شارژ شد.بیس ترانزیستور متصل به آن تحریک می شود.حال ترانزیستور دشارژ شده قبلی شروع به شارژ شدن می کند واین عمل به طور منظم ومتناوب انجام خواهد شد.
هر چه مقادیر خازن ومقاومت را کمتر قرار بدهید زمان چشمک زدن سریعتر می شود.،و هر چه قدر آنرا بیشتر قرار بدهید.مدت زمان بین روشن وخاموش LED ها یا FLASH بیشتر خواهد بود.
-
یک شنبه 17 آبان 1388
4:58 AM
نظرات(1)
هر دو روش موثرند و ميتوانند به طور مستقل يا يكي در ميان به كار روند.
حرارت عضلات را شل خواهد كرد و جريان خون را افزايش خواهد داد. گرما را مادامي كه آزار دهنده نباشد ميتوان براي مفصل آسيبديده به كار برد، اما بايد دست كم دو تا سه بار در روز باشد.
گرماي مرطوب موثرتر از گرماي خشك است، بنابراين دوش آب داغ يا غوطه ور شدن در آب گرم يا استفاده از حوله گرم مرطوب موثر خواهد بود.
گذاشتن يخ درد و تورم را با بيحس كردن منطقه افزايش خواهد داد. شما بايد دست كم دو بار در روز هر بار 15 دقيقه از يخ استفاده كنيد.
براي سرد كردن محل ميتوانيد از بسته هاي آماده يخ يا ريختن قطعات يخ درون كيسه پلاستيكي استفاده كنيد
-
یک شنبه 17 آبان 1388
4:40 AM
نظرات(0)
اگر بينيتان شروع به خونريزي كرد، بايد بنشينيد و كمي به جلو خم شويد.
گردنتان را به عقب كج نكنيد، چرا اين كار باعث ميشود كه خون به درون گلويتان جريان پيدا كند.
با استفاده از انگشت شست و اشاره غضروف بيني (بافت بين نوك و بخش استخواني بيني) را دست كم براي 5 دقيقه بفشاريد.
از فين كردن و خمشدن به جلو پرهيز كنيد تا خونريزي دوباره شروع نشود.
اگر نتوانستيد پس از 15 دقيقه خونريزي را بند آوريد به پزشك مراجعه كنيد
-
یک شنبه 17 آبان 1388
4:33 AM
نظرات(0)
1- فشار خون بالا
2- پيدايش خون با پروتئين در ادرار.
3- آزمايش کراتينين خون، بالاتر از 2/1 ميلي گرم در دسي ليتر در زنان و 4/1 ميلي گرم در دسي ليتر در مردان(کراتينين ماده دفعي است که توسط کليه هاي سالم از خون خارج مي شود. ) در بيماريهاي کليوي ، سطوح کراتيني در خون ممکن است افزايش يابد.
4- تکرار ادرار به ويژه در شب .
5- مشکل در ادرار کردن يا ادرار درد آور.
6- تورم در چشم ها، تورم دست ها و پاها به ويژه در کودکان
-
یک شنبه 17 آبان 1388
4:21 AM
نظرات(0)
توضيح كلي
سيستيت بينابيني عبارت است از يك نوع التهاب ديواره مثانه، سيستيت بينابيني علايمي شبيه سيستيت (عفونت باكتريايي مثانه) دارد، اما كشت ادرار از نظر باكتري در آن منفي است و دادن آنتيبيوتيك معمولاً كمكي نميكند. سن متوسط شروع اين بيماري حدود 40 سالگي است، اما اين بيماري ميتواند در زنان در تمام سنين بروز كند. علايم از خفيف تا شديد متغيرند.
علايم شايع
درد و احساس فشار در لگن
احساس نياز فوري به ادرار كردن (گاهي 80-60 بار در روز) و احساس سوزش هنگام ادرار كردن
احساس خالي نشدن كامل مثانه
درد به هنگام مقاربت
گاهي درد در مجراي تناسلي و راست روده
علل
علت دقيق آن ناشناخته است. تحقيقات اين طور نشان ميدهند كه اين بيماري در واقع يك نوع نشانگان التهاب مثانه است كه احتمالاً توسط عفونت باكتريايي، خودايمني (پاسخ ايمن به اجزاي خودي بدن)، يا موارد آزارنده ايجاد ميشود. اين بيماري احتمالاً عفوني نيست.
عوامل افزايشدهنده خطر
سابقه حساسيت يا آلرژي به داروها، غذاها، يا ساير مواد؛ تب يونجه يا آسم
آرتريت روماتوييد [ يك نوع شايع التهاب مفاصل ]
سابقه درآوردن رحم
پيشگيري
روش شناختهاي شدهاي براي پيشگيري وجود ندارد.
عواقب مورد انتظار
روشهاي درماني موجود هستند كه به كمك آنها ممكن است بتوان علايم را كنترل كرد يا به حداقل رساند، اما اين روشهاي درماني بيماري را معالجه نميكنند. تحقيقات پزشكي در زمينه تعيين علت اين بيماري، درمانهاي سودمندتر و معالجه آن ادامه دارند.
خانمهايي كه دچار اين بيماري هستند ممكن است شعلهور شدن و فروكش كردنهاي اين بيماري را تجربه كنند؛ در بيماران مختلف درمانهاي مختلف مؤثر واقع ميشود. حتي در يك خانم هم، يك نوع درمان ممكن است اثر كند ولي بعد تأثير خود را از دست بدهد.
عوارض احتمالي
علايم برطرف نشدهاي كه ميآيند و ميروند و شدت آنها ممكن است از خفيف تا شديد متغير باشد.
درمان
اصول كلي
بررسي اوليه تشخيصي عبارتند از آزمايش ادرار (كه معمولاً طبيعي است) و معاينه لگني. در هر حال بايد بيماريهايي كه علايم شبيه اين بيماري را دارند (مثلاً عفونت مثانه، مشكلات كليوي، عفونتهاي مجراي تناسلي، آندومتريوز و بيماريهاي آميزشي) رد شوند.
اگر ساير بررسيها منفي باشند، اغلب توصيه به انجام سيستوسكپي ميشود. در اين روش از يك وسيله باريك كه سر آن منبع نوراني قرار دارد براي ديدن داخل مثانه استفاده ميشود. همراه با انجام آن نمونهبرداري نيز انجام ميگيرد تا احياناً اگر سرطان وجود داشته باشد مشخص شود. يك مزيت ديگر سيستوسكپي اين است كه با انجام آن غالباً علايم تخفيف مييابند. زيرا در سيستوسكپي، مثانه با آب پر و متسع ميشود و ظرفيت آن افزايش مييابد.
براي اين بيماري راه درماني قطعاً مؤثر وجود ندارد. انتخابهاي درماني عبارتند از داروهاي خوراكي مختلف، داروهايي كه به داخل مثانه وارد ميشوند، كارهاي مخصوص براي اتساع مثانه، تغيير در رژيم غذايي، تمرينات مخصوص مثانه، و تحريك الكتريكي رشتههاي عصب از راه پوست
انجام مشاوره، بازخورد زيستي (بيوفيدبك)، يا هيپنوتيسم يا آرامسازي توسط خود فرد جهت كمك به كنترل استرس، عصبانيت، اضطراب و گاهي، افسردگي همراه با اختلالات درد مزمن توصيه ميشود.
روشهاي جراحي به ندرت مورد استفاده قرار ميگيرند (تنها به عنوان حربه آخر و هنگامي كه ساير روشهاي درماني شكست خورده باشند و براي بهبود كيفيت زندگي پايين فرد انجام اقدامات غيرمحافظهكارانه جايز باشد).
داروها
آنتيهيستامينها، آنتيكولينرژيكها، داروهاي ضدالتهابي غيراستروييدي، و داروهاي ضدافسردگي همگي موفقيت محدودي در كاهش علايم دارند.
داروي پنتوزان پلي سولفات سديم در تخفيف علايم بعضي از خانمها مؤثر بوده است.
ديمتيل سولفوكسايد يا ساير داروها را ميتوان مستقيماً به درون مثانه وارد كرد. ديمتيل سولفوكسايد به مدت 15 دقيقه در مثانه نگاه داشته و سپس تخليه ميشود. اين درمان هر دو هفته تكرار ميشود، يا تا زماني كه علايم تخفيف يابند و سپس برحسب نياز تكرار ميشود. مصرف ديمتيل سولفوكسايد باعث وجود آمدن يك بوي شبيه سير در پوست و تنفس ميشود كه تا 72 ساعت ادامه مييابد.
فعاليت
محدوديتي براي آن وجود ندارد فقط در صورت بروز علايم، فعاليت مربوطه نبايد انجام شود.
رژيم غذايي
حذف نوشيدنيهاي حاوي كافئين، شيرينكنندههاي مصنوعي، غذاهاي پرادويه، مركبات و كوجهفرنگي از رژيم غذايي ممكن است به تخفيف علايم كمك كند. مصرف الكل بيماري را تشديد ميكند.
مصرف رژيم غذايي ساده بدون ادويه در بعضي از بيماران مؤثر است.
در اين شرايط به پزشك خود مراجعه نماييد
اگر شما يا يكي از اعضاي خانوادهتان علايم سيستيت بينابيني را داريد.
اگر درد غيرقابل تحمل هنگام درمان رخ دهد.
اگر دچار علايم جديد و غير قابل توجيه شدهايد. داروهاي مورد استفاده در درمان ممكن است عوارض جانبي به همراه داشته باشند.
اگر علايم پس از درمان مجدداً بازگردند.
-
یک شنبه 17 آبان 1388
3:56 AM
نظرات(0)
موضوعات اصلي



