-
چهارشنبه 2 تیر 1389
7:41 AM
نظرات(0)
-
چهارشنبه 2 تیر 1389
7:40 AM
نظرات(0)
-
چهارشنبه 2 تیر 1389
7:40 AM
نظرات(0)
بـه لطـمههـاي ملائـک بـه مــاتـم گــل زهـرا
سـلام مـن بـه مـحـرم بـه تشنـگي عـجـيـبـش
بـه بـوي سيـب زمـينِ غـم و حـسين غريـبش
سلام من بـه محـرم بـه غصـه و غــم مـهـدي
به چشم کاسه ي خون و به شال ماتم مـهـدي
سـلام من بــه مـحـرم بـه کـربـلا و جـلالــش
به لحظه هاي پـرازحزن غرق درد و ملامش
سـلام مـن بـه مـحـرم بـه حـال خستـه زيـنـب
بـه بــي نـهــايــت داغ دل شـکــستــه زيـنـب
سلام من به محرم به دست ومشک ابوالفضل
بـه نـا اميـدي سقـا بـه سـوز اشـک ابوالفضل
سـلام مـن بـه مـحـرم بـه قــد و قـامـت اکـبـر
بـه کـام خـشک اذان گـوي زيـر نـيزه و خنجر
سلام من به محرم به دسـت و بـازوي قـاسم
به شوق شهد شهادت حنـاي گـيـسـوي قـاسم
سـلام مـن بـه مـحـرم بـه گـاهـوارهي اصـغـر
به اشک خجلت شاه و گـلـوي پـارهي اصـغـر
سـلام مـن بـه مـحـرم به اضـطـراب سـکـيـنـه
بـه آن مـلـيـکـه، کـه رويش نديده چشم مدينه
سـلام مـن بـه مـحـرم بـه عـاشـقـي زهـيـرش
بـه بـازگـشـتـن حُر و عروج خـتـم به خيرش
سلام من بـه محرم بـه مسـلـم و به حـبـيـبش
به رو سپيدي جوُن و به بوي عطر عجيـبـش
سلام من بـه محرم بـه زنگ مـحـمـل زيـنـب
بــه پـاره، پـاره تــن بــي سـر مـقـابـل زيـنـب
سلام من به محـرم به شـور و حـال عيـانـش
سلام من به حسـيـن و به اشک سينه زنـانش
-
چهارشنبه 2 تیر 1389
7:38 AM
نظرات(0)
-
جمعه 7 خرداد 1389
4:38 AM
نظرات(0)
بوستان
سعدي بوستان را در سال(655هـ.ق) در ده باب به نظم درآورد: «ز ششصد فزون بود پنجاهوپنج پندها و آرزوهاي سعدي در بوستان بيش از ديگر آثار او جلوه گر است. به عبارت ديگر سعدي مدينه فاضلهاي را که به دنبال آن بود، در بوستان تصوير کرده است. در بوستان انصاف و حق پذيري فضيلتي است گران قدر و ستودني. بوستان جهان حقيقت است. بنابراين در آن جا حقگويي و حق شنوي مقامي والا دارد. صداي بشردوستانه سعدي در آن جا به گوش مي رسد. شبي که نيمي از بغداد طعمه حريق مي شود، آن کسي که خدا را شکر مي گويد(که دکان ما را گزندي نبود)، سنگدل است و خودخواه. «پسندي که شهري بسوزد به نار بوستان سعدي انسان را تصفيه مي کند. در جاي جاي اين کتاب عواطف انساني و هم دلي و پيوستگي افراد بشر جلوه گر است: «چو بيني يتيمي سرافکنده پيش در بوستان، گاه توبه گنه کاري پشيمان پذيرفته مي شود، ولي عابدي مغرور که از مجاورت او ننگ دارد ـ اگر چه با عيسي(ع) همنشين است ـ دوزخي مي شود.
گلستان
سعدي گلستان را در سال(656هـ.ق) در هشت باب تدوين کرد: «در آن مدت که ما را وقت خوش بود سعدي در اين اثر با انتخاب کلمات مناسب و گزينش هاي درست، خواننده را به وجد مي آورد. واژهها در گلستان از نوعي موسيقي جاندار و هم چنين نوعي هم آوندي و هماهنگي برخوردارند. با توجه به حرکات ريتميک واژه ها درمي يابيم که سعدي با هنرمندي و با دانش فراوان و آينده نگري واژه ها را برگزيده است. گلستان به سبب نثر مسجع و آهنگين خود زيباترين کتاب نثر فارسي است. پژوهش گران در اين مورد مي گويند: «در کشورهاي اسلامي آثار سعدي را به عنوان کتاب هاي درسي تدريس مي کنند به ويژه گلستان که نه تنها در بين خواص که در بين عامه مردم نيز شناخته شده است.» کارشناسان توجه به آثار ادبي به ويژه گلستان سعدي را براي جوانان، علماي علوم تربيتي و سياست مداران لازم مي دانند و مي گويند: «وقتي سفير انگلستان در يکي از کشورهاي شبه قاره، گلستان سعدي را از بر و بدون غلط مي خواند، حساب ما روشن مي شود».
که پُر دُر شد اين نامبردار گنج»
و گر چه سرايت بود بر کنار»
مده بوسه بر روي فرزند خويش»
ز هجرت ششصد و پنجاه و شش بود»
-
چهارشنبه 1 اردیبهشت 1389
8:37 AM
نظرات(0)
لئو نيکلايه ويچ تولستوي، در سال ۱۸۲۸، در يک خانواده اشرافي روسيه متولد شد. مادرش را در دو سالگي از دست داد، و پدرش را در هشت سالگي. از آن پس بود که سرپرستي او را، عمه و مادربزرگش به عهده گرفتند. لئو در ميان کارگراني که روي زمين هاي وسيع خانوادگي آنها کار مي کردند بزرگ شد.
او از همان ابتدا، بيش از ديگر افراد خانواده اش با دهقانان و مردم عادي مي جوشيد. تاکيد او بر اهميت خانواده به عنوان اساس جامعه و اعتقاد به برتري اخلاقي روستا بر شهر، حاصل زندگي در چنين فضايي است. چون از خانواده اي اشرافي بود، برايش معلم سرخانه گرفتند، اما او نتوانست چيزي از آنها بياموزد.
سالها بعد، وقتي به دانشگاه قازان وارد شد نيز، حاصلي برايش نداشت. او زندگي دروني پرباري داشت، و همين بود که او را به تحصيل پيش خود ناگزير ساخت. در عين حال، سرشت تندخويانه اش، که ميراث اجدادي بود، بارها او را واداشت تا در راه تهذيب اخلاق خود دست به تلاشهايي بزند. اما همه آنها بي نتيجه بود. او در دوران بلوغ، به شيوه مرسوم نجيب زادگان روسي، زندگي اش را سراسر به عياشي و خوش گذراني سپري مي کرد.
در سال ۱۸۴۹ به سن پترز بورگ نقل مکان کرد تا به تحصيل در دانشگاه ادامه دهد. اما به سبب ناامن بودن محيط، عجولانه به روستاي خود بازگشت. در سال ۱۸۵۱ همراه با برادرش به قفقاز رفت و پايش به جنگ هاي داخلي آنجا باز شد. از اين زمان بود که زندگي سطحي و بي هدف او به پايان رسيد و به راه ديگري افتاد. جنگ، تاثير زيادي بر تولستوي جوان گذاشته بود. شرکت در جنگ، نه تنها او را به نوشتن (که استعداد عجيبي در آن داشت) ترغيب کرد، بلکه بر آن داشت تا سرشت انگيزه انسان را براي جنگيدن، مفهوم شجاعت و نقش غرور را در تعيين رفتار بيازمايد.
تولستوي، هنگامي که در قفقاز بود، چند قطعه و داستان، و نيز سرگذشت کودکي و دوران شباب خود را که رنگ افسانه به آن زده بود، نوشت. اين نوشته ها در مجله اي چاپ شد و مورد توجه خوانندگان قرار گرفت، به طوري که وقتي از جنگ برگشت و به سن پترز بورگ رفت، از او به گرمي استقبال کردند.
ولي تولستوي از مردمي که آنجا بودند خوشش نيامد. با آن که از صميميت خود مطمئن بود، هيچ وقت نمي توانست خودش را نسبت به صميميت ديگران معتقد سازد، و در گفتن اين نکته به آنها تعللي به خود راه نمي داد. در برابر عقايدي که سايرين پذيرفته بودند، و آنها را تغييرناپذير مي دانستند، صبور و شکيبا نبود. تولستوي تندمزاج بود و خصوصيات اخلاقي بسيار متناقضي داشت. به احساسات ديگران خودخواهانه بي اعتنا بود. تورگنيف گفته است هرگز با چيزي که بيش از نگاه تند تولستوي ناراحت کننده باشد برنخورده است. نگاهي که با چند کلمه نيشدار همراه بود و مي توانست انسان را دچار خشم شديدي کند.
او در زمان جواني خود، انتقاد را بسيار بد مي پذيرفت، و يک بار تصادفا نامه اي را خواند که در آن اشاره مختصري به خودش شده بود. بلافاصله نويسنده نامه را به جنگ تن به تن دعوت کرد و دوستانش به زحمت توانستند او را از يک دوئل مسخره باز دارند. در آن زمان، موج نوي انقلاب روسيه را فرا گرفته بود.
تولستوي پس از ولگردي و ولخرجي هايش در پايتخت، به زادگاه خود برگشت تا به دهقانان املاک خود طرحي را ارائه دهد. او قصد داشت به عنوان يکي از اولين کساني باشد که در راه آزادي دهقانان گام برمي دارد. پس اين کار را ابتدا از خود و املاک خود و دهقانان خود شروع کرد و تصميم جدي داشت که آزادشان کند.
-
شنبه 21 فروردین 1389
6:29 AM
نظرات(0)
لذا بهانه جويان به سراغ ايجاد شك و ترديد در مفهوم و معنى حديث، مخصوصاً واژه «مولا» رفته اند كه از آن هم طرفى نبسته اند.
با صراحت بايد گفت كه واژه مولى در اين حديث، بلكه در غالب موارد، يك معنا بيش ندارد و آن «اولويت و شايستگى» و به تعبير ديگر «سرپرستى» است و قرآن نيز در بسيارى از آيات لفظ «مولا» را در معنى سرپرست و «أولى» به كار برده است:
واژه مولا در 18 آيه قرآن به كار رفته كه 10 مورد آن درباره خداوند است و بديهى است كه مولويّت خداوند به معنى اولويّت و سرپرستى اوست، و تنها در موارد بسيار كمى به معنى دوستى به كار رفته است.
بنابراين نبايد در اين كه «مولا» در درجه اوّل به معنى اولى و شايسته تر است، ترديد كرد، و در حديث غدير نيز «مولا» به همين معناست، به علاوه، شواهد و قرائن فراوانى با آن همراه است. كه به روشنى ثابت مى كند كه منظور اولويّت و سرپرستى است.
* * *
گواهان صدق اين مدّعا
فرض كنيد «مولا» در لغت معانى متعدّدى داشته باشد; ولى قرائن و شواهد فراوانى در حديث غدير و اين رويداد بزرگ تاريخى وجود دارد كه هرگونه ابهامى را از ميان برمى دارد و با همه، اتمام حجت مى كند:
گواه اوّل:
همان گونه كه گفتيم در روز واقعه تاريخى غدير، حسان بن ثابت شاعر رسول خدا(صلى الله عليه وآله)، با كسب اجازه از پيامبر(صلى الله عليه وآله)برخاست و مضمون كلام پيامبر(صلى الله عليه وآله) را در قالب شعر ريخت، اين مرد فصيح و بليغ و آشنا به رموز زبان عرب، به جاى لفظ «مولى»، كلمه امام و هادى را به كار برد و گفت:
فقال له: قُم يا على فانّنى
رضيتك من بعدى إماماً و هادياً(20)
«پيامبر به على فرمود: اى على برخيز كه من تو را بعد از خود به عنوان امام و هادى انتخاب كردم!»
چنان كه روشن است وى از لفظ «مولى» كه در كلام پيامبر(صلى الله عليه وآله) بود، جز مقام امامت و پيشوايى و هدايت و رهبرى امت، چيز ديگرى استفاده نكرده است. در حالى كه از اهل لغت و فصيحان عرب محسوب مى شود.
نه تنها حَسّان شاعر بزرگ عرب از لفظ «مولى» اين معنى را استفاده نموده است، بلكه پس از وى ساير شعراى بزرگ اسلامى كه بيشتر آنان از ادبا و شعراى معروف عرب بودند و برخى نيز از استادان بزرگ اين زبان به شمار مى آيند، از اين لفظ همان معنى را فهميدند كه حسان فهميده بود، يعنى امامت و پيشوائى امّت!
* * *
گواه دوّم:
اميرمؤمنان(عليه السلام) در اشعار خود كه براى معاويه نوشته، درباره حديث غدير چنين مى گويد:
وَ أَوْجَبَ لِى وِلايَتَهُ عَلَيْكُمْ
رَسُولُ اللّهِ يَوْمَ غَدِيرِ خُمٍّ(21)
يعنى: پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) براى من، ولايتش را بر شما در روز غدير واجب ساخت.
چه شخصى بالاتر از امام مى تواند، حديث را براى ما تفسير كند و بفرمايد كه پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) روز غدير خم، ولايت را به چه معنى فرمود؟ آيا اين تفسير نمى رساند كه به انديشه همه حاضرانِ واقعه غدير، جز زعامت و رهبرىِ اجتماعى، مطلب ديگرى خطور نكرد؟
-
یک شنبه 15 فروردین 1389
7:11 AM
نظرات(0)
در اهمّيّت اين رويداد تاريخى، همين اندازه كافى است كه اين واقعه تاريخى را صد و ده تن از صحابه پيامبر(صلى الله عليه وآله) نقل كرده اند.(13)
البتّه اين جمله نه به آن معنى است كه از آن گروه عظيم، تنها همين افراد، اين حادثه را نقل كرده اند; بلكه منظور اين است تنها در كتاب هاى دانشمندان اهل تسنّن، نام صد و ده تن به چشم مى خورد.
در قرن دوّم اسلامى كه عصر تابعان ناميده مى شود، هشتاد و نه تن از آنان به نقل اين حديث پرداخته اند.
راويان حديث غدير، در قرن هاى بعد نيز از علما و دانشمندان اهل تسنّن مى باشند. سيصد و شصت تن از آنها اين حديث را در كتاب هاى خود گردآورده و گروه زيادى به صحّت و استوارى سند حديث اعتراف نموده اند.
گروهى تنها به نقل اين حديث اكتفا نكرده، بلكه پيرامون اسناد و مفاد آن مستقلاًّ كتاب هايى نوشته اند.
عجيب اين كه مورّخ بزرگ اسلامى، طبرى، كتابى به نام «الولاية فى طرق حديث الغدير» نوشته و اين حديث را از هفتاد و پنج طريق از پيامبر نقل كرده است!
ابن عقده كوفى، در رساله «ولايت»، اين حديث را از صد و پنج تن نقل كرده است.
ابوبكر محمّد بن عمر بغدادى، معروف به جمعانى، اين حديث را از بيست و پنج طريق نقل نموده است.
* * *
از مشاهير اهل سنت:
احمد بن حنبل شيبانى
ابن حجر عسقلانى
جزرى شافعى
ابوسعيد سجستانى
امير محمد يمنى
نسائى
ابوالعلاء همدانى
و ابوالعرفان حبان
اين حديث را به اسناد زيادى(14) نقل كرده اند.
دانشمندان شيعه نيز پيرامون اين واقعه تاريخى، كتاب هاى ارزنده فراوانى نگاشته اند و به منابع مهمّ اهل سنّت نيز اشاره كرده اند كه جامع ترين آنها كتاب تاريخى «الغدير» است كه به خامه تواناى نويسنده نامى اسلامى، علاّمه مجاهد، مرحوم آية اللّه امينى نگارش يافته است
-
یک شنبه 15 فروردین 1389
7:11 AM
نظرات(0)
«يَا أيُّها الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ(3); اى رسول! آنچه كه از سوى خدا به تو فرستاده شده، به مردم ابلاغ كن. و اگر ابلاغ نكنى رسالت خدا را تكميل نكرده اى، خداوند تو را از آسيب مردم حفظ مى كند!»
لحن آيه حاكى از آن است كه خداوند انجام امر خطيرى رابر عهده پيامبر(صلى الله عليه وآله) گذارده است كه هم سنگ رسالت، و موجب يأس دشمنان اسلام بوده است، چه امر خطيرى بالاتر از اين كه در برابر ديدگان بيش از صدهزار نفر، على(عليه السلام) را به مقام خلافت و وصايت و جانشينى نصب كند؟!
از اين نظر، دستور توقّف صادر شد. كسانى كه جلو كاروان بودند، از حركت باز ايستادند، و آنها كه دنبال كاروان بودند، به آنها پيوستند. وقت ظهر و هوا به شدّت گرم بود، تا آنجا كه گروهى از مردم قسمتى از رداى خود را بر سر، و قسمتى را زير پا مى افكندند. براى پيامبر سايبانى، به وسيله چادرى كه روى درخت افكنده بودند، تشكيل شد، آن حضرت بر روى نقطه بلندى كه از جهاز شتر ترتيب داده شده بود، قرار گرفت و با صداى بلند و رسا خطبه اى ايرد كرد كه عصاره اش اين بود:
برای خواندن ادامه داستان بر روی ادامه ی مطلب کلیک کنید
-
یک شنبه 15 فروردین 1389
7:08 AM
نظرات(0)
موضوعات اصلي



