
عزاداري و فقه عاشورايي از ديدگاه امام خميني (ره)
منبع : سایت راسخون
از مقالات برگزیده ی مسابقه ی روایت محرم
برخي نيز اهدافي در مرتبه دوم و سوم اولويت را جزء علل و انگيزه هاي اصلي قيام ذكر نموده اند. بعضي نيز نتوانستند ميان سياسي بودن حركت به انگيزه به دست گرفتن حكومت را با آگاهي حضرت (ع) از فرجام كار وفق دهند و راه انكار آگاهي تفصيلي حضرت (ع) به سرنوشتي كه جز شهادت نيست را در پي گرفته اند . صاحب جواهر (رض) اين قيام را حركتي اسرار آميز مي داند كه نمي توان تفسيري بر اساس ملاكهاي جاري در فقه بر آن گذارد.
در نگاه آنان كه تنها راه باقيمانده براي حضرت (ع) را همين مي دانند و الا دچار سرنوشتي بدتر و دردناكتر مي شد انگيزه اصلي را بايد در اين شمرد كه حضرت (ع) براي نجات ازآن وضعيت فجيح تر ، از باب اهم و مهم اين را برگزيد؛ راهي كه البته توانست ثمرات ديگري را نيز چون افشاي ماهيت دشمن به همراه داشته باشد.
آنچه حضرت امام خميني (قده) برآن تاكيد ورزيده و درعمل خويش نيز به وضوح نشان داد ، بسيار فراتر و متقاوت با تحليل هاي انجام شده است ، چه در حوزه فقه و استنباط و چه در حيطه مسايل اجتماعي و كلامي.
ساختار تحليل فقهي – اجتماعي امام مبتني بر عناصر مهم زير است :
1- حركت امام (ع) يك حركت كاملا سياسي و حساب شده در جهت برپايي حكومت اسلامي وبه عنوان اداي يك تكليف بود.
2- آگاهي امام (ع) به شهادت ،مانع اين حركت نبود، يعني امام (ع) درعين علم به شهادت خود به سرنوشت قيام به انگيزه ياد شده حركت نمود.
3- مصالح عاليه و پراهميت اسلام درهيچ شرايطي ناديده گرفته نمي شود و عسر و حرج و ضرر، موجب رفع تكليف نمي گردد. خسارت وضرر جاني را نيز بايد براي چنين اموري پذيرفت و اين يك تكليف شرعي است.
4- اين قيام و اقدام امام (ع) كاملا قابل تاسي و به عنوان يك الگو، براي هميشه و براي همه مسلمانان است.
با عنايت به اصول ياد شده به راحتي مي توان از وجهه تحليل و ديدگاه حضرت امام (قده) به ارزيابي و پاسخ نظراتي كه گذشت پرداخت.
امام راحل (قده) از ديرزمان و به مناسبتهاي مختلف درموضع يك فقيه بزرگ و مرجع تقليد و به عنوان راهبرد جامعه اسلامي،عناصر ياد شده را در سخنان و نوشته هاي خويش آورده است و حركت و مبارزات خود را نيز با همين جانمايه به سرانجام رساند. آنچه از آن بزرگوار در پي مي آيد ، اصول ياد شده را به گونه اي روشن بيان مي كند.
عاشورا ، الگويي براي همه
هر چه درتحليل بزرگاني چون فقيه نامي شيخ محمد حسن نجفي ، صاحب كتاب عظيم جواهر الكلام ،قيام سيد الشهدا(ع) به عنوان تكليفي ويژه آمده است كه جزء اسرار الهي به شمار مي رود و با قواعد وظواهر ادله همخواني ندارد واز اين رو نمي تواند به عنوان يك مستند فقهي مطرح گردد ولي اين تحليل از نظر گاه فقهي بزرگاني چون علامه حلي، شهيد ثاني، محقق ثاني، صاحب رياض و درنهايت، حضرت امام خميني نمي تواند پذيرفته باشد.
اگر پذيرفتيم كه قيام حضرت (ع) درچارچوب قواعد و ادله موجود فقهي قابل تحليل و تفسير مي باشد ، قهر نبايد آن را تكليفي ويژه حضرت (ع) دانست . علاوه بر اين كه دلايل بسياري نيز در دست است كه به وضوح نشان مي دهد حركت وقيام سيد الشهدا(ع) يك مصداق كامل از ادله و قواعد عامي است كه در متون اسلامي ما موجود است و خود به عنوان يك الگو وحجت شرعي براي ديگران به شمار مي رود.
طبعاً درمحدوده اين بحث جاي پرداختن تفصيلي به همه اين موارد نيست. اما ذكر مواردي چند، مي تواند شاهدي برمدعاي ياد شده باشد و دستمايه اي براي بررسي بيشتر و طبعاً ااگر حضرت امام خميني ، به روشني تمام و با تاكيد زياد، بارها براين حقيقت پاي فشرده اند كه حركت سيدالشهدا(ع) يك الگو و حجت به شمار مي رود، از جمله بر اساس همين نمونه هاست.
امام خميني قيام سيد الشهدا(ع) را يك اسوء تمام عيار مي داند كه از نقطه نظر فقهي و عمل به وظايف و تكليف ديني، كاملاً بايد سرمشق قرار گيرد. امام نه تنها فلسفه قيام و شهادت سيد الشهدا(ع) را قابل درك و منطبق برموازين جاري درفقه مي داند ،بلكه به عنوان يك" حجت بالغه شرعي" مي شمارد كه بايد ملاك عمل اجتماعي مسلمانان قرار گيرد و از همين رو است كه تبليغ و هدايت جامعه به اين حجت شرعي را وظيفه متوليان ارشاد و هدايت جامعه مي شمارد:
" آنچه كه سيد الشهدا(ع) عمل كرد و آن ايده اي كه او داشت و آن راهي كه اول وقت و آن پيروزي كه بعد از شهادت براي او حاصل شده و براي اسلام حاصل شده ، (روحانيون ) به (براي) مردم روشن كنند و بفهمانند به همه كه مساله مجاهده درراه اسلام است آن است كه اوكرد، مي دانست كه با يك عده قليل ، كمتر از صد نفر، نمي شود مقابله با يك همچون ظالمي داراي همه چيز كرد."(1)
و در جايي ديگر مي فرمايد:
" مگر نه آن است كه دستور آموزنده " كل يوم عاشورا و كل ارض كربلا" بايد سرمشق امت اسلامي باشد . قيام همگاني درهر روز و درهر سرزمين عاشورا قيام عدالت خواهان با عددي قليل و ايماني و عشقي بزرگ درمقابل ستمگران كاخ نشين و مستكبران غارتگر بود ودستور آن است كه اين برنامه ،سرلوحه زندگي درهر روز و درهر سرزمين باشد".(2)
درالگو سازي و معرفي حركت سيد الشهدا(ع) به عنوان يك سرمشق ،اگر نبود جز حجم بسيار وسيع و متنوعي از روايات و رهنمودهايي كه در جهت احيا و زنده داشتن نام و قيام حضرت (ع) و برائت جستن از كساني كه در مقابل وي ايستادند يااو را ياري نكردند ،از طرف اولياي دين، صلوات الله عليهم ، وارد شده است، همين امر درالگو بودن و قابل احتجاج بودن قيام سيد الشهدا(ع)كفايت مي كرد.
تنها مروري اجمالي بر فهرست رهنمودها ، دستورالعملها و تاكيداتي كه از جانب آن بزرگواران درزمينه هاي مختلف موضوع كربلا وقيام سيد الشهدا(ع) در كتابهاي حديثي وارد شده و از نظر گذراندن آن همه ارزش، پاداش و ثوابهاي كه براي انواع زيارت ، گريه و عزاداري و تربت كربلا و حتي آبي فرات ،بيان شده است ونگاهي كوتاه به محتواي متوني كه به عنوان زيارت حضرت (ع) نقل شده ،همه وهمه ،به خ وبي گواه بر حقيقتي است كه حضرت امام خميني بارها برآن تاكيد ورزيد و آن را مبناي حركت خويش درانقلاب اسلامي قرار داد.
اگر ملاحظه شود كه به عنوان مثال ، تنها در خصوص خاك كربلا حدود يكصد روايت به شكلهاي گوناگون عظمت و ارزش آن را بازگو مي كند و توجه شود كه چگونه اين خاك مقدس ،قرين حيات يك شيعه ازولادت تا مرگ ،درهر صبح و شام مي شود ، كام اوبا آن تربت برداشته مي شود و كفن او با آن بسته مي گردد. و حتي نحوه برگرفتن اين خاك از زمين كربلا آموزش داده شده و دعاي ويژه اي نيز براي آن منظور مي شود. اذعان خواهيم كرد كه حركت امام حسين (ع) تنها يك مرز ميان خداي تبارك و تعالي و وي نبوده است. بلكه موضوعي قابل فهم و قابل استدلال و مصداقي از رهنمودهاي كلي دين است و طبعاً مصداقي از رهنمودهاي كلي دين است وطبعاً قابل پيروي و احتجاج مي باشد.
به عنوان مثال ، اگر به مقايسه اي كه در خود روايات درخصوص ارزش زيارت سيد الشهدا(ع) و انجام حج و عمره صورت گرفته توجه شود و يا به معادلهايي كه براي يك قطره اشك وحتي خود را گريان نشان داده ذكر شده توجه شود حقيقت ياد شده بيشتر نمايان خواهد شد.
با هر روي حجم گسترده اي كه احاديث و دستورالعملها كه درخصوص سيد الشهدا(ع) و مسايل مربوط به ويدرابواب مختلف كتابهاي حديثي و حتي فقهي ما وجود دارد، منبعي الهام بخش و بسيار گويا درتلاش اوليا دين، صلوات الله عليهم ، براي الگوسازي قيام امام حسين (ع) مي باشد.
علاوه بر اين ،بازگويي نمونه هايي از سخنان خود سيد الشهدا(ع) كه فلسفه و انگيزه حركت خويش را بيان مي كند، به خوبي مي تواند اين ركن تحليل قيام عاشورا را از منظر امام خميني ، يعني الگو بودن آن روشن كند.
چرا كه استدلال حضرت (ع)درلزوم اين حركت وپاسخ او درمقابل آنان كه تلاش مي كردند حضرت را از اين حركت باز دارند تنها همان جريان خواب ديدن پيامبر اكرم (ص) و اين گفته حضرت (ص) كه خداوند خواسته است تو راكشته ببيند بود، براي مدعاي بزرگاني چون مرحوم صاحب جواهر مي شدمحملي ارايه كرد؛ اما پر واضح است امام (ع) بارها با تكيه بر اصول و مباني پذيرفته شده و قطعي ديني ،به تحليل و تبيين حركت خود پرداخته است و استدلالها و پاسخها سربسته ولي محدودي مانند خواب ياد شده را تنها درشرايطي ويژه كه حركت حضرت (ع) درنگاه مخاطب ،هيچ توجيهي نمي توانست داشته باشد ،ارايه شده است.
بنا براين ، اگر سيد الشهدا(ع) درتبيين و توجيه حركت خويش با عنوان نمونه، به مسايلي چون لزوم امر به معروف و نهي از منكر ،مبارزه با ظلم استيفاي حقوق ،اصلاح جامعه ، حق طلبي و دفع فساد مي پردازد و اينها را مبناي استدلال خود قرار مي دهد ،روشن است مسايل و احكامي را مبناي استدلال وحركت او ندارد و جزء ارتكازات ديني و قطعي مخاطبان بوده است.
تلاش حضرت (ع) دراين روشنگريها اين بود كه حركت خويش را از مصاديق اين كليات معرفي كند وقهراً از ديگران نيز بخواهد كه دراين قيام به او بپيوندند و گرنه ، اصولاً فراخواني ديگران و استدلال به مرتكزات اعتقادي آنان ، چه وجهي مي توانست داشته باشد و در چارچوب كدام يك از وظايف آنان قرار مي گرفت؟
به نظر مي رسد نقش دليل آوردن حضرت (ع) و تكيه كردن بر اصول و مباني پذيرفته شده درارتكازات اسلامي و اعتقادي جامعه آن روز ،گواه روشني بر تلاش امام (ع) در تطبيق حركت خويش برآموزه هاي ديني و در نتيجه الگو بورن آن مي باشد. حتي اگر دراين بحث به نوع استدلالها و تحليلهاي حضرت (ع) نيز پرداخته نشود، بااين حال ،نمونه هايي كه به دنبال مي ايد تاكيد براين حقيقت است.
دروصيت نامه اي كه سيد الشهدا(ع) هنگام خروج از مدينه براي برادرش محمد بن حنفيه نوشت(3) امام(ع) تاكيد مي كند كه من از سر مفسده جويي و دنيا طلبي و هواخواهي و ستم از اين شهر بيرون نرفتم. آنگاه اصلاح امت پيامبر (ص) امربه معروف و نهي از منكر و حركت در چارچوب مسير پيامبر (ص) و اميرالمومنين(ع) را انگيزه حركت خويش مي شمارد:
" و انما خرجت لطلب الاصلاح في امه جدي، اريد آن امر بالمعروف و انهي عن المنكر و اسير بسيره جدي و ابي علي بن ابي طالب (ع)".
و اينها همه مفاهيم و حقايقي است قابل فهم و پيروي براي همه مسلمانان طبعاً كسي نمي تواند بگويد كه حركت اصلاح طلبانه نكن ،يا كاري به امر به معروف و نهي از منكر نداشته باش و با روش و سيره پيامبر (ص) و علي (ع) را پيروي نكن. اگر برخي نيز مخالف مي كردند ناشي از ترديد در ثمر بخشي يا تطبيق در مصداق بود ويا آن گاه كه با سپاهيان حر و محدوديتهايي كه ايجاد كردند مواجه مي شود،
درميان ياران خويش به سخنراني و تحليل وضعيت جامعه و شرايط فراهم آمده مي پردازد و خطاب به اصحاب خود، درتوجه دادن به موقعيت و مسووليت خطيري كه در آن قرار دارند، به مساله حق گريزي و باطل خواهي موجود در جامعه اشاره مي كند و آن را به گونه اي مي بيند كه مومن را مشتاق مرگ مي كند و مرگ را براي خود سعادت مي شمارد و زندگي با ظالمان را ننگ و خواري ،امام (ع) پس از حمد و ثناي الهي مي فرمايد:
" انه قدر نزل من الامر ما قد ترون ،و ان الدنيا قد تغيرت و تنكرت و ادبر معروفها و الم يبق منها الاصبابه كصبابه الاناء و خسيس عيش كالمرعي الوليل الا ترون الي الحق لا يعمل به، والي الباطل لا يتناهي عنه ، ليرغب المومن في لقاء ربه حقا حقا، فاني لا اري الموت الا سعاده و الحياه مع الظالمين الا برما."
" شرايط پيش آمده را مي بينيد و دنيا جدا دگرگون شده و چهره اي ناپسند گرفته و خوبي به آن پشت كرده است و آن از جرعه اي جز ته مانده ظرف ،نمانده و زندگي بي ارزش چون چراگاهي خشك و سنگلاخ. آيا به حق نمي نگريد كه عمل نمي شود و باطل كه از آن پرهيز نمي گردد! به راستي كه مومن بايد مشتاق ملاقات پروردگار باشد، من كه مرگ را جز خوشبختي وزندگي با ستمكاران را جز نكبت نمي بينم".
چهره اي كه امام (ع) از جامعه و شرايط موجود ترسيم مي كند ، به ويژه با توجه دادن ياران خويش به جايگاه حق و باطل دراين جامعه و با تاكيد برموقعيتي كه يك " مومن" درچنين فضايي دارد، طبيعي است كه تنها براي موجه ساختن و تحليل حركتي كه ويژه حضرت (ع) است وديگران را با آن كاري نيست ،نمي باشد و هر چندان امام (ره) بينش خويش نسبت به زندگي درچنين جامعه اي را بازگو مي كند و مرگ را سعادت مي شمارد اما او درواقع يك قاعده را ارايه مي دهد.
نمونه ديگر سختي است كه امام (ع) درمنزل بيضه ،خطاب به كوفياني كه به همراه حربن يزيد رياحي براي ممانعت ازورود حضرت (ع) به كوفه آمده بودند بيان فرمود،
امام (ع) دراين سخنان ،پس از حمد و ستايش الهي ،در تبيين ضرورت مبارزه با دستگاه بني اميه وجلوگيري از فساد و ستم و احيا حدود و احكام الهي و ايجاد حكومت عدل ، سختي از پيامبر اكرم(ص) را بازگو نموده و آن را گواه حقانيت موضع خويش و ضرورت اين قيام مي گيرد و خود را بيش از همه مسوول و موظف به عمل كرد ن به مفاد سخن رسول خدا(ص) مي شمارد.
و آنگاه به موضوع نامه ها و دعوتهايي كه از جانب آنان ارسال شده و مفاد بيعتي كه با وي كرده بودند اشاره مي كند و يادآور مي شود كه اگر بر پيمان خويش هستند كه خوب او حسين بن علي است! واگر چنين نمي كنند و پيمان از سر خويش برداشته اند ،البته از چنين مردمي با آن پيشينه ، امري بعيد نيست و به هر حال نتيجه سوء عهد شكني به خود آنان برمي گردد.
متن سخن حضرت (ع) چنين است:
" ايها الناس ! ان رسول الله (ص) قال : من راي سلطانا جائز مستحلا لحرم الله، ناكثا لعهد الله ،مخالفا لسنه رسول الله (ص) ، يعمل في عبادالله بالاثم و العدوان ، فلم يغير عليه بفعل و لا قول كان حقا علي الله ان يدخله مدخله، الا و ان هولاء قد لزموا طاعه الشيطان و تركواطاعه الرحمن و اظهروا الفساد و عطلوا الحدود و استاثروا بالقي و احلوا حرام الله و حرموا حلاله و انا احق من اتثني كتبكم و قدمت علي رسلكم بيعتكم انكم لا تسلموني ولا تخذلوني ،فان تممتم علي بيعتكم تصيبوا رشد كم ، فانا الحسين بن علي و ابن فاطمه بنت رسول الله (ص) نفسي مع انفسكم واهلي مع اهليكم ، فلكم في اسوه و ان لم تفعلوا و نقضتم عهد كم و خلعتم بيعتي من اعناقكم فالعمري ما هي لكم بنكر، لقد فعلتموها بابي واخي و ابن عمي مسلم ،و المغرور من اغتربكم فحظكم اخطاتم و نطييكم ضيعتم " ومن نك بنكث علي نفسي و سيغني الله عنك " و السلام عليك و رحمه الله و بركاته ".(5)
استدالال امام (ع) به سخن پيامبر (ص) در خصوص ضرورت مبارزه با حكومت جور و فاسد و معرفي بني اميه و دستگاه يزيد به عنوان مصداقي روشن از اين حيث به خوبي نشان مي دهد كه امام (ع) دست به اقدام و حركتي زده است كه درچارچوب قواعد كلي ومسووليتهاي اسلامي تفسير و تحليل مي گردد واز اين رو ازآنان مي خواهد كه درهمين چارچوب او را ياري كنند اگر تنها وظيفه اي ويژه حضرت (ع) ورمزي ميان او و خداوند بود كه ديگران را با آن كاري نيست ، اين بيانات ازناحيه حضرت (ع) چه توجيهي مي توانست داشته باشد .
آنچه حضرت امام خميني به گونه اي گويا وزيبا با اشاره به دستور آموزنده "كل يوم عاشورا وكل ارض كربلا" برآن تاكيد ورزيده است دراشاره به همين حقيقت است كه قيام سيد الشهدا(ع) يك الگوي تمام عيار و قابل پيروي براي ديگران درتمام دوره ها مي باشد. ايشان بار ديگر براين حقيقت ،اين گونه تاكيد مي فرمايند:
" دستور است اين، دستورعلي امام حسين (ع) دستور است براي همه؛ " كل يوم عاشورا و كل ارض كربلا" دستور است به اين كه هر روز درهر جا بايد همان نهضت را ادامه بدهيد، همان برنامه را ،امام حسين (ع) باعده كم ، همه چيزش را فداي اسلام كرد، مقابل يك امپراتوري بزرگ ايستاد و گفت: هر روز بايد درهر جا اين محفوظ بماند"(6)
آنچه حضرت امام خميني (قده) درباره حادثه كربلا ابراز فرموده است ،بسيار بيش از فرازهاي ياد شده است ،از آنچه ذكر شده به خوبي مي تواند ديدگاه ايشان را در برابر نقطه نظرات و ديدگاههاي فقهاي بزرگ چون مرحوم صاحب جواهر به دست آورد و از اين نگاه به نقد و ارزيابي آنها پرداخت.
جمع بندي ديدگاه امام خميني (ره)
1- حركت سيد الشهدا(ع) يك اقدام كربلا سياسي بود كه حضرت(ع) شرعا خود را مكلف به آن مي دانست .
2- هدف نهايي از فلسفه وجود اين قيام ، تلاش براي تشكيل حكومت اسلامي بود و فهم اين فلسفه و درك علل قيام، دوراز دسترس و خارج از توان ما نيست .
3- اين حركت ،يك اقدام كاملا انتخابي و به تشخيص خود امام (ره) بود وعملا راه براي سازش با دشمن نيز براي او باز بود.
4- مصالحه و ساز ش با دشمن برخلاف مصلح اسلام و جامعه اسلامي بود.
5- حضرت (ع)كاملاً به سرنوشت ، حركت ، آگاهي داشت و به حسب معمولي نيز نتيجه اي جز كشته شدن پيش بيني نمي شد.
6- آگاهي امام (ع) ازسرنوشت قيام ،مناقاتي با لزوم جهاد براي برپا يي حكومت ومبارزه با ظلم ندارد.
7- قيام امام (ع) يك حجت شرعي و الگوي فقهي و عملي براي همه دوره ها و تمام سرزمينهاي و نه تكليفي مختص آن حضرت (ع).
8- درتعارض مصلحت فرد و مصالح جامعه ،تقدم با جامعه است و فرد بايد فداي جامعه گردد.
9- قواعد نفي عسر و خرج ونفي ضرر، درامور مهمي كه اسلام عنايت ويژه به آن دارد جاري نيست.
10- حتي با فرض صدق عنوان " القاء در تهلكه " نسبت به قيام عاشورا دليل حرمت آن ، شامل مواردي چون جهاد و ضرورت مبارزه و تشكيل نظام عدل نمي گردد.
11- آنچه ملاك اصلي درجنگ وصلح است، انجام تكليف است نه كمي وزيادي نيرو ونه پيروزي وشكست .
12- سيد الشهدا(ع) درهر حال خود را پيروز مي دانست ،چرا كه ملاك پيروزي ،انجام تكليف مبارزه با ظلم و تلاش براي برپايي حكومت عدل بود.
اينك با توجه به محورهاي فوق مي توانيم به ارزيابي دقيقتر نسبت به ديدگاههاي فقهي مطرح شده بپردازيم و بدين سان بود كه فقه بزرگ امت اسلامي ،حضرت امام خميني (ره) درهاي جديدي را درتحليل صحيح و بهره برداري كامل و اساس از قيام سيد شهيدان عالم ،حضرت ابي عبدالله الحسين (ع) گشودو روزنه هايي را كه فقهاي پيشين نشان داده بودند به راههاي همواري مبدل ساخت تا فقها و صاحب نظران حوزه استنباط وفقاهت و ديگر ره جويان مباحث ديني – اجتماعي ، گامهايي استوار بردارند.
پی نوشت ها :
1- صحيفه نور، ج 17 ص 61
2- صحيفه نور، ج 9 ص 57
3- به نقل از بحارالانوار ، ج 44 ص 329
4- بحارالانوار ،ج 4 ص 304
5- تاريخ طبري ، ج 4 ص 304
6- صحيفه نور، ج 10 ص 31
ادامه مطلب

بررسي تحليلي انگيزه هاي قيام امام حسين (ع) از بُعد كلامي شيعه (2)
حميد رهبر**
2. نظريه انقلاب
نظريه فوق همچنين اين حركت را انقلابي معرفي مي كند كه با هدف براندازي خلافت اموي سازمان دهي شده است. در اين قيام انقلابي، در كنار براندازي، پايه ريزي حكومت علوي نيز مورد نظر بوده است. گويي امام وظيفه اي الهي بر عهده داشت كه به حاكميت بني اميه خاتمه داده، خود حاكميت مسلمانان را بر عهده گيرد و بدين وسيله به مأموريت خود عمل نمايد.
تجزيه و تحليل نظريه
بنابراين هر گاه شرايط لازم براي ايفاي كامل نقش امامت فراهم باشد، امام(عليه السلام) «بايد» و يا آنكه «مي تواند» براي انجام وظايف رسالت الهي خويش، قيام نمايد؛ البته جدا از حوزه امامت، «تعهد» به مكتب نيز به تنهايي كافي است تا شخصي مانند امام حسين (عليه السلام) را به واكنش وادارد. حال اگر امام حسين (عليه السلام) به گونه اي بود كه «نه وجوب انجام رسالت الهي» و نه «تعهد به مكتب» هيچ كدام او را به هنگام فراهم بودن زمينه به واكنش در برابر باطل وانمي داشت، سخن از نظريه ي انقلاب نادرست مي بود؛ لذا پيش از نيل به نظريه ي انقلاب، بايد حتميت واكنش در برابر باطل از سوي امام حسين (عليه السلام) معلوم باشد.
جهات نظريه
1. اثبات امكان براندازي حاكميت اموي بر اساس زمينه هاي اجتماعي و فرهنگي؛ طوري كه براندازي حاكميت اموي و جايگزيني آن به حكومت ولايي از لحاظ شرايط اجتماعي، معقول و منطقي به نظر آيد.
2. اينكه امام (عليه السلام) بنا به وظيفه الهي، هرگاه امكان اعمال خلافت اسلامي براي او فراهم شود، به وظيفه ديني خود عمل خواهد كرد؛ به بيان ديگر، زعامت و خلافت بر مسلمانان،امري نيست كه به اختيار شخص او باشد، بلكه عهد او با خداست و چنانچه زمينه براي اعمال آن فراهم شود، بي درنگ امام (عليه السلام) بايد آن را بپذيرد.اگر امامان پيش از امام سوم، از خلافت بر كنار بودند، به سبب نبود شرايط لازم براي اعمال خلافت بود، نه به جهت عدم پذيرش شخصي آنان.
3. خلافت حق امام معصوم است؛ حقي كه تكليف دارد آن را محقق كند. اين مطلب از عقايد شيعه اماميه است. توجيه مشروعيت حركت و قيام عاشورا به همين نكته بستگي دارد؛ نكته اي كه ناظر به حقانيت خلافت امامان شيعه و غاصب بودن خلافت اموي و ساير طوايف است. در عقايد كلامي شيعه، خليفه پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) بايد برترين مسلمان پس از او باشد و علاوه بر اين، بايد از جانب خداوند منصوب باشد؛ و اين موضوع فقط در امامان (عليه السلام) فراهم است.
نقد نظريه
منظور از امكان براندازي، امكان به معني عدم امتناع است؛ يعني براندازي امري محال نيست؛ به عبارت ديگر با عنايت به شرايط اجتماعي و فرهنگي و ديني آن روزگار، فروپاشي نظام اموي، امري دور از دسترس نبود؛ از اين رو توفيق پيروزي انقلاب هم، دور از دسترس نبود. پايه هاي حكومت اموي چنان سست بود كه هر سياستمدار عادي و ساده اي مي توانست فروپاشي آن را با يك جنبش مردمي پيش بيني كند.
تنها مشكل نظريه انقلاب و همه ي نظريه هايي كه براي حركت عاشورايي، هدف معين مي كنند، اين است كه (چنان كه در گفتار قائلين به اين اصل، از جمله شيخ مرتضي، عبدالله البحراني و ديگران نيز هنگامي كه به نقد بنشينند، چنين نتيجه اي حاصل مي شود (سردرودي، 1381،ص167-197)). فرض دست زدن به حركتي كه با شهادت و ناكامي ظاهري پايان پذيرفته است، از سوي شخصي چون امام معصوم (عليه السلام) كه علم بي نهايت و لدني دارد، حكيمانه به نظر نمي رسد؛ به همين سبب عده اي از كساني كه به تحليل وقايع عاشورا پرداخته اند، نظريه ي انقلاب را به همين سبب نادرست مي پندارد و چنين مي انديشند كه اگر ما بخواهيم به نظريه ي انقلاب عقيده پيدا كنيم، چاره اي نداريم جز آنكه علم امام به آينده را نفي كنيم؛ اما حقيقت چيز ديگري است؛ چون براي توفيق نظريه هايي همچون نظريه ي انقلاب ـ كه به هدف هاي ديني، اجتماعي و سياسي عاشورا مي پردازند ـ لازم نيست علم امام حسين (عليه السلام) به طور عام يا علم ايشان به سرانجام حركت عاشورايي، نفي گرد. اين نظريه ها هيچ ارتباطي با مباحث كلامي مربوط به علم امام (عليه السلام) يا مباحث تاريخي مربوط به دانايي امام (عليه السلام) از راه پيشگويي هايي كه در اختيار داشت، ندارد؛ چنان كه پذيرش نظريه ي تعبد، بر مباحث مربوط به علم امام توقف نداشت و بدون آن نيز موفق بود.
پی نوشت ها :
*استاديار دانشگاه قم
**مربي دانشگاه قم
ادامه دارد...
ادامه مطلب

بررسي تحليلي انگيزه هاي قيام امام حسين (ع) از بُعد كلامي شيعه (4)
حميد رهبر**
4. نظريه اصلاح
حركت اصلاحي، ماهيت تبليغي دارد نه تعبدي يا انقلابي. منظور از تعبدِ اشاره شده، تعبد به حركت و جنبش است كه نتيجه ي آن شهادت است و الا تمام حركت ها و گفتار امام، تعبد محض است. در حركت اصلاحي نه براندازي خلافت هدف است و نه دفاع از كيان و موجوديت امامت، بلكه امام (عليه السلام) بنا به وظيفه ي الهي خود، افزون بر افاضات كلامي، به حركتي عملي براي اصلاح اعمال مخرب ـ كه اصول هدفمندي نبوي و اسلامي را تحت الشعاع خود قرار مي داد ـ دست زد.
انحراف در خلافت تا حدي كه اساس اسلام را از اصول اوليه تهديد نكند، قابل تحمل است؛ اما اگر اساس اسلام در معرض نابودي باشد، بر امام (عليه السلام) به عنوان زعيم منصوب الهي است كه با صداي بلند و با پافشاري جانانه برخيزد و اصول راستين اسلامي را فرياد زند. اين معني در سخنان امام حسين (عليه السلام) نيز قابل استناد است: «انما خرجت لطلب الاصلاح في امه جدي و اُريد ان امر بالمعروف و أنهي عن المنكر...».
همچنين دانشورترين انديشمند معتزلي، قاضي عبدالجبار نيز همين رأي را داشت و از ميان محققان معاصر نيز شهيد مطهري بيش از ديگران به اين مسئله در تحقق قيام عاشورا توجه داشت (سردرودي، 1381، ص231).
بر اساس نظريه اصلاح، مخاطب امام حسين(عليه السلام) فقط به زمامداران و خليفه محدوده نيست، بلكه كليت امت اسلامي، اعم از خليفه و مسلمانان در حوزه ي خطاب امام (عليه السلام) جاي مي گيرند.
مقصود امام (عليه السلام) اصلاح در ساختار امت اسلامي بود(سيد بن طاووس، 1384، ص138). تقصير انحراف در اسلام، به هنگام حركت اصلاحي متوجه مسلمانان هم بود. مسلمانان نيز از اصول راستين اسلامي فاصله گرفته بودند و خوف آن بود كه امت اسلامي به يكپارچه، به راهي درافتند كه تفاوت فاحش و بيناديني با تعاليم پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) داشت (شهيدي، 1364، ص 107-116).
تجزيه و تحليل اين نظريه
جهات اين نظريه
به هر حال براي توفيق نظريه اصلاح بايد از ديد تاريخي معلوم كرد كه امام حسين (عليه السلام) راهي به سوي انقلاب موفق نداشتند و شرايط انقلاب نيز فراهم نبود. اساسا معقول نيست كه با وجود توانايي بر انقلاب موفق، انسان خود را به سياست هاي اصلاحي سرگرم كند.
شخصيتي چون امام حسين (عليه السلام) در صورتي كه زمينه را براي انجام كامل وظيفه ي الهي در برابر امت فراهم نبيند، به انجام آن وظيفه به قدر امكان قيام مي كند؛ بنابراين مباني نظريه اصلاح به قرار ذيل است:
1. نااميدي از توفيق حركت انقلابي؛ 2. شيوع انحراف در خلافت و در ميان مسلمانان، طوري كه حوزه ي انحراف در سطح كليت امت اسلامي پراكنده شده باشد؛ 3. ضرورت ابلاغ مفاهيم اصيل اسلامي به گونه اي كه مورد نظر پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) بود و اين مهم جز از عهده ي شخصيتي كامل و عالم كه زمام مسلمانان را با نصب پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) بر عهده دارد، بر نمي آيد.
$ نقد نظريه
واكنش هاي اصلاحي وقتي صورت مي بندد كه اقدام انقلابي، غير ممكن، نامعقول و يا مفسده آميز باشد؛ از اين رو نظريه ي اصلاح همچون نظريه ي دفاع، وابسته به اثبات ممكن نبودن اقدام انقلابي است.
با عنايت به شرايط فرهنگي و اجتماعي حاكم بر عصر امام حسين (عليه السلام) به خوبي قابل درك است كه مسلمانان و به تبع آنان خلافت غاصب اموي، از خط اصيل نبوي فاصله گرفته بودند؛ از اين رو مباني نظريه اصلاح از لحاظ تاريخي قابل اثبات است و از لحاظ كلامي جايگاه رفيع امام (عليه السلام) و عهد عظيم امامت نيز حاكي از آن است كه امام معصوم (عليه السلام) در برابر تحريف و انحراف در اسلام و دين ساكت ننشيند و به اصلاح در ساختار سياسي، فرهنگي و عقيدتي مسلمانان قيام كند.
در ادامه چند مطلب ديگر مي توان درباره نظريه اصلاح ارائه داد:
1. امام حسين (عليه السلام) نيز در فرمايش هاي خويش، به مفهوم اصلاح اشاره كرد.
2. نظريه اصلاح با نظريه ي دفاع مي تواند همنشين شود؛ زيرا انگيزه هاي دفاعي و انگيزه هاي اصلاحي مي توانند اجتماع كنند.
3. نظريه اصلاح را مي توان برگردان اصل دينيِ امر به معروف و نهي از منكر تلقي كرد.
4. انگيزه ي اصلاحي به معني مخالفت دائمي و اصولي با اقدام هاي انقلابي نيست.
5. امروزه هم كه جوامع انساني رشدي بالنده دارند، مبارزه سياسي را در برابر حاكميت انحراف آلود ترجيح مي دهند، اما حاكميت استبدادي اموي، فعاليت سياسي مخالفان را تحمل نكرد؛ به ويژه آنكه احتمال مي داد حركت امام حسين (عليه السلام) توفيق يابد و به بيداري مردم و فروپاشي حاكميتش بينجامد.
نتيجه
تعارض ظاهري نظريه ها در تفسير حركت امام حسين (عليه السلام) ناشي از آن است كه سرنوشت تحليل و تفسير حركت امام (عليه السلام) را به موضع كلامي در باب علم، عصمت و خلافت امام گره مي زند و چنان كه ملاحظه مي شود، هيچ تفسيري مستلزم موضع خاص كلامي در باب هاي ياد شده نيست؛ زيرا امامان علم لدني خود را در فعل ظاهري خود تأثير نمي دادند و افعالشان بنابر وظيفه الهي و شرايط اجتماعي و بر اساس عقل و متعارف بشري تنظيم مي گردد.
پی نوشت ها :
*استاديار دانشگاه قم
**مربي دانشگاه قم
1. آيتي، ابراهيم؛ بررسي تاريخ عاشورا (سخنراني)؛ با مقدمه علي اكبر غفاري؛ چ2، تهران: مكتبه الصديق، [بي تا].
2. ابن طاووس،علي بن موسي؛ اللهوف، مترجم: عباس عزيزي، قم: انتشارات فلات، 1384.
3. سردرودي، محمد؛ شهيد فاتح؛ تهران: معارف، 1381.
4. شمس الدين، محمد مهدي؛ ارزيابي انقلاب امام حسين (عليه السلام) از ديدگاه جديد؛ ترجمه مهدي پيشوايي؛ قم: مركز مطبوعاتي درالتبليغ اسلامي، 1351.
5. شهيدي، سيد جعفر؛ قيام حسين (عليه السلام)؛ تهران: فرهنگ اسلامي، 1364.
6. شيخ مفيد، محمدبن نعمان؛ اوائل المقالات؛قم: مكتبه الداوري، 1300.
7. صافي، لطف الله؛ شهيد آگاه: رهبر نجات بخش اسلام؛ تهران: كتابخانه صدر، 1391ق
8. صالحي نجف آبادي؛ شهيد جاويد؛ تهران: مؤسسه خدمات فرهنگي رسا، 1360ق.
9. ـــــــــــــ؛ نگاهي به حماسه حسيني استاد مطهري؛ تهران: كوير، 1379.
10. طوسي، ابوجعفر؛ تلخيص الشافي؛ نجف، مكتبه العلمين الطوسي و بحرالعلوم، [بي تا].
11. عاملي، محمد بن حسن؛ وسائل الشيعه؛ تهران: مكتبه اسلاميه، 1383.
12. قمي، شيخ عباس؛ تتمه المنتهي؛ چ2، تهران: كتابفروشي مركزي، 1373ق.
13.كاشف الغطاء، محمد حسين؛ اصل الشيعه و اصولها؛ نجف:[بي نا]، [بي تا].
14. كليني، محمد بن يعقوب؛ اصول كافي؛ مترجم: جواد مصطفوي،تهران: بنياد رسالت، 1364.
15. مجلسي، محمد باقر؛ بحارالانوار؛ الطبعه الثانيه، بيروت: مؤسسه الوفاء، 1403ق.
16. مرتضي، السيد شريف علي بن حسن علم الهدي؛ تنزيه الانبيا؛ نجف: مطبعه الحيدريه، 1339.
17. مطهري، مرتضي؛ حماسه حسيني؛ تهران: صدرا، 1373.
18. مظفر، محمدرضا؛ اصول الفقه؛ الطبعه الثانيه، نجف: دارالنعمان، 1386.
19. مكارم شيرازي، ناصر؛ القواعد الفقه؛ تهران: كتابخانه صدر، 1382ق.
شيعه شناسي 25
ادامه مطلب
هدف قيام امام حسين عليه السلام تجديد بناي نظام و جامعه ي اسلامي(4)
من، شايسته تر از ديگران به اين قيام هستم
بعد امام حسين فرمود: « و انّي احق بهذا »، «من از همه ي مسلمانها شايسته ترم به اين که اين قيام و اين اقدام را بکنم؛ چون من پسر پيغمبرم. اگر پيغمبر، اين تغيير، يعني همين اقدام را بر تک تک مسلمانها واجب کرده است، بديهي است حسين بن علي، پسر پيغمبر، وارث علم و حکمت پيغمبر، از ديگران واجبتر و مناسبتر است که اقدام کند، من به خاطر اين است که اقدام کردم ». پس دارد علت قيام خود را بيان مي کند
آنچه خداي متعال براي ما خواسته است، خير است
در خطبه ي اول بعد از ورود به سرزمين کربلا فرمود: « قد نزل من الامر ما قد ترون. . . »(1) بعد فرمود: « الا ترون الي الحق لا يعمل به و الي الباطل لا يتناهي عنه ليرغب المؤمن في لقاء ربه محقاً. . . »(2) تا آخر اين خطبه - خلاصه و جمع بندي کنم.
امام حسين عليه السلام اسلام را بيمه کرد
البته در شرايط مناسب؛ آن وقتي که بداند اين قيام، اثر خواهد بخشيد. جزو شرايط، زنده ماندن، کشته نشدن، يا اذيت و آزار نديدن نيست. اينها جزو شرايط نيست؛ لذا امام حسين عليه السلام قيام کرد و عملاً اين واجب را انجام داد، تا درسي براي همه باشد.
خوب، ممکن است هر کسي در طول تاريخ و در شرايط مناسب، اين کار را بکند؛ البته بعد از زمان امام حسين، در زمان هيچ يک از ائمه ي ديگر، چنين شرايطي پيش نيامد. خود اين تحليل دارد که چطور پيش نيامد؛ چون کارهاي مهم ديگري بود که بايد انجام مي گرفت و چنين شرايطي، در جامعه ي اسلامي، تا آخر دوران حضور و اول زمان غيبت، اصلاً محقق نشد.
البته در طول تاريخ، از اين گونه شرايط در کشورهاي اسلامي، زياد پيش مي آيد؛ الان هم شايد در دنياي اسلام جاهايي است که زمينه هست، مسلمانها بايد انجام بدهند. اگر انجام بدهند، تکليفشان را انجام داده اند و اسلام را تعميم و تضمين کرده اند. بالاخره يکي، دو نفر شکست مي خورند. وقتي اين تغيير و قيام و حرکت اصلاحي تکرار بشود، مطمئناً فساد و انحراف، ريشه کن و از بين خواهد رفت. هيچ کس اين راه و اين کار را بلد نبود؛ چون زمان پيغمبر که نشده بود، زمان خلفاي اول هم که انجام نگرفته بود، اميرالمؤمنين هم که معصوم بودند. انجام نداده بودند؛ لذا امام حسين عليه السلام از لحاظ علمي، درس بزرگي به همه ي تاريخ اسلام داد و در حقيقت، اسلام را هم در زمان خودش، هم در هر زمان ديگري بيمه کرد.
چرا بايد ياد امام حسين عليه السلام و کربلا زنده باشد؟
متأسفانه در کشورهاي اسلامي ديگر، درس عاشورا آن چنان که بايد شناخته شده باشد، شناخته شده نيست! بايد بشود. در کشور ما شناخته شده بود. مردم در کشور ما امام حسين را مي شناختند و قيام امام حسين را مي دانستند. روح حسيني بود؛ لذا وقتي امام فرمود که محرم، ماهي است که خون بر شمشير پيروز مي شود، مردم تعجب نکردند. حقيقت هم همين شد؛ خون بر شمشير، پيروز شد.
درسي که طوطي ها به طوطي اسير دادند
يک نفر يک طوطي در خانه داشت - البته مَثَل است؛ اين مثلها براي بيان حقايق است - وقتي مي خواست به سفر هند برود، با اهل و عيال خود که خداحافظي کرد، با اين طوطي هم خداحافظي کرد. گفت من دارم به هند مي روم؛ هند سرزمين تو است. طوطي گفت: به فلان نقطه برو، قوم و خويشها و دوستان من در آن جا هستند؛ آن جا بگو يکي از شماها در منزل ماست. حال من را براي آنها بيان کن که در قفس و در خانه ي ماست. چيز ديگري از تو نمي خواهم.
او رفت، سفرش را طي کرد و به آن جا رفت. ديد بله، طوطيهاي زيادي روي درختها نشسته اند. آنها را صدا کرد، گفت: اي طوطيهاي عزيز و سخنگو و خوب، من پيغامي براي شما دارم؛ يک نفر از شماها در خانه ي ماست، وضعش هم خيلي خوب است، در قفس است، زندگي خيلي خوب و غذاي خوب و مناسب دارد؛ به شماها سلام رسانده است.
تا آن تاجر اين حرف را زد، يک وقت ديد آن طوطيها که روي شاخه هاي درخت نشسته بودند، همه بال بال زدند و روي زمين افتادند؛ جلو رفت، ديد مرده اند! خيلي متأسف شد؛ گفت چرا من حرفي زدم که اين همه حيوان - مثلاً پنج تا، ده تا طوطي - با شنيدن اين حرف، جانشان را از دست دادند! اما گذشته بود؛ کاري نمي توانست بکند.
تاجر برگشت؛ وقتي به خانه ي خودش رسيد، سراغ قفس طوطي رفت. گفت: پيغام تو را گفتم؛ گفت: چه جوابي دادند؟ گفت: تا پيغام تو را از من شنيدند، همه از بالاي درختها پرپر زدند، روي زمين افتادند و مردند.
تا اين حرف از زبان تاجر بيرون آمد، يک وقت ديد همين طوطي هم در قفس، پرپرزد و کف قفس افتاد و مرد! خيلي متأسف و ناراحت شد. در قفس را باز کرد، طوطي مرده بود ديگر، نمي شد نگهش دارند؛ پايش را گرفت و آن را روي پشت بام، پرتاب کرد. تا پرتاب کرد، طوطي از وسط هوا بنا به بال زدن کرد و بالاي ديوار نشست! گفت: از تو تاجر و دوست عزيز، خيلي ممنونم، تو خودت وسيله ي آزادي من را فراهم کردي. من نمرده بودم؛ خودم را به مردن زدم! و اين درسي بود که آن طوطيها به من ياد دادند؛ تا فهميدند که من اين جا در قفس، اسير و زندانيم، با چه زباني به من بگويند که چه کار بايد بکنم تا نجات پيدا کنم؟ عملاً به من نشان دادند که بايد اين کار را بکنم، تا نجات پيدا کنم! بمير تا زنده شوي! و من پيغام آنها را ازتو گرفتم؛ اين درس عملي بود که با فاصله ي مکاني، از آن منطقه به من رسيد. من از آن درس استفاده کردم.
بنده آن روز - بيست و چند سال پيش - به ان برادران و خواهراني که اين حرف را مي شنيدند، گفتم عزيزان من، امام حسين، به چه زباني بگويد که تکليف شماها چيست؟
امام حسين عليه السلام، با عملي چنين بزرگ، تکليف را روشن ساخت
ملتي که اسير است، ملتي که در بند است، ملتي که دچار فساد سران است، ملتي که دشمنان دين بر او حکومت مي کنند و زندگي و سرنوشت او را در دست گرفته اند، بايد از طول زمان بفهمد که تکليفش چيست؛ چون پسر پيغمبر -امام معصوم -نشان داد که در چنين شرايطي بايد چه کار کرد.
با زبان نمي شد. اگر اين مطلب را با صد زبان مي گفت و خودش نمي رفت، ممکن نبود اين پيغام، از تاريخ عبور کند و برسد؛ امکان نداشت. فقط نصيحت کردن و به زبان گفتن، از تاريخ عبور نمي کند؛ هزار جور توجيه و تأويل مي کنند. بايد عمل باشد، آن هم عملي چنين بزرگ، عملي چنين سخت، فداکاري با چنين عظمت!و جانسوز، که امام حسين انجام داد!
حقيقتاً آنچه که از صحنه ي روز عاشورا در مقابل چشم ماست، جا دارد که بگوييم در تمام حوادثي که ما از فجايع بشري سراغ داريم، هنوز تک و بي همتاست؛ نظيري ندارد. همان طور که پيغمبر فرمود، اميرالمؤمنين فرمود، امام حسن فرمود -بنابرآنچه که در روايات هست -«لا يوم کيومک يا اباعبدالله » (3) هيچ روزي مثل روز تو، مثل روز عاشوراي تو، مثل کربلا و مثل حادثه ي تو نيست.(4)
پي نوشت ها :
1-بحار الانوار، ج44، ص381.
2- بحار الانوار، ج44، ص381.
3-بحار الانوار، ج45، ص218.
4-خطبه هاي نماز جمعه، (74/3/19)(عاشوراي 1416).
،ناشر موسسه فرهنگي قدر ولايت - 1383
ادامه مطلب
رويکرد شناسي کلامي فلسفه ي قيام حسيني(2)
ديدگاه دوم: شهادت امام حسين، فديه ي گناهان امت
مرحوم ملامهدي نراقي، به گونه اي بر اين نظريه صحّه مي گذارد. وي در ابتداي کتاب محرق القلوب که آن را در شرح مصايب امام حسين(ع) نگاشته است، مي نويسد:
احاديث موثقي وارد است که حکايت دارد که اگر حضرت پيامبر(ص) مي خواست فاجعه ي کربلا را از سر امام حسين(ع) برگرداند، مي توانست، ولي اين کار را به دلايلي که بعضي بر ما مکشوف است و بعضي را فقط خدا و رسول مي دانند و عقل ما از درک آن ها عاجز است، به عمل درنياوردند. قطعاً منافع شهادت لاتعد و لاتحصي است؛ از جمله حقانيت طريق آل محمد(ص) و بطلان طريقه ي مخالفانشان را مبرهن مي دارد...ديگر آنکه بسا عاصي تبه روزگار که به سبب گريه ي بر او آمرزيده و رستگار مي شوند و بسا مجرم خاکسار که به جهت زيارت آن برگزيده ي اخيار مستحق رحمت پروردگار مي شوند.(1) وي در عبارتي ديگر، به نظريه ي فديه تصريح مي کند. بنگريد:
امام حسين(ع) چون طالب اعلي مراتب سعادت بود و طالب مجاهده و رياضتي بود در راه خدا که قابليت داشته باشد که رفع ناخوش ها و آثار بد از جميع نفوس متحده به او، يعني نفوس شيعيان و دوستان او کند و سبب تواند شد از براي رسيدن به شفاعت کبري که مقتضي استخلاص همه ي محبان و مواليان باشد...لذا به شهادت راضي شد تا اين مرتبه از براي او باشد و بدون شهادت، وصول به اين مرتبه ممکن نبود...به اين سبب هم حضرت پيغمبر(ص) از خدا سؤال نکرد که آن بلا را از او رفع کند.(2)
اين گونه نظرها که از سويي، صبغه اي خردگريز ــ اگر نگوييم خردستيز ــ دارند و از سوي ديگر، به هيچ عنصر سياسي در حادثه ي عاشورا ملتزم نيستند، راه را براي رواج يک برداشت صوفيانه و نه سياسي از واقعه ي عاشورا فراهم ساخت و در اينجاست که امامان، هويتي غيرسياسي مي يابند. دقيقاً در همين راستاست که واعظ مشهوري هم چون ملاحسين کاشفي سبزواري دست به نگارش روضة الشهداء مي زند؛ کتابي که مبناي روضه خواني در دوره ي صفويه و پس از آن مي گردد.(3)
براساس اين برداشت نيز همچون ديدگاه اول، حادثه ي عاشورا واقعه اي براساس تکليف شخصي و دستور خصوصي مي گردد که گرچه منزلت امام از لحاظ معنوي بسيار رفعت مي يابد، اما به همان ميزان، بعد سياسي قضيه محدود مي شود. بسياري از نوانديشان ديني در چند دهه ي اخير، با تشبيه اين رهيافت به آموزه ي فديه در مسيحيت، آن را انحرافي در انديشه ي شيعي دانسته اند و در خصوص آثار زيان بار آن هشدار داده اند.(4)
ما در نقد اين نظر فقط به نقل عبارتي از شهيد مطهري بسنده مي کنيم:
امام کشته شد تا گناهان امت بخشيده شود! بدون شک اين يک فکر مسيحي است که در ميان ما نيز رايج شده است. اين فکر است که امام حسين(ع) را به کلي نسخ مي کند و او را به صورت سنگر گنهکاران درمي آورد؛ قيام او را کفاره ي عمل بد ديگران قرار مي دهد... چيزي که هست فرق ما با مسيحيان است که مي گوييم يک بهانه اي لازم است؛ به قدر بال مگسي اشک بريزد و همان کافي است که جواب دروغ گويي ها، خيانت ها، ظلم ها، و آدم کشي ها بشود... مکتب امام حسين(ع) به جاي اين که مکتب احياي احکام دين باشد... مکتب ابن زيادسازي و يزيدسازي شد.(5)
در حقيقت، اين برداشت افزون بر بستر کلامي ياد شده، با نظر به قرائتي مخدوش از بحث شفاعت، قوت بيشتري گرفت که خوشبختانه در سايه ي تنوير و تبيين اسلام شناسان و نوانديشان متعهد، اين ديدگاه تا حدود زيادي به محاق رفته است.
ديدگاه سوم: قيام امام براي حفظ جان
اين ديدگاه مبتني بر اين فرض استوار است که امکان براندازي و تشکيل حکومت، به هيچ نحو نبوده و نيز، صلح و تقيه و تسليم هم منطقي و موجه نبوده است؛ زيرا به بني اميه مشروعيت مي داده است. يکي از طرف داران اين ديدگاه مي نويسد: «اساساً بيرون آمدن امام حسين(ع) از مدينه به مکه به طرف عراق، براي حفظ جان بوده، نه خروج و نه قيام و نه جنگ با دشمن و نه تشکيل حکومت که از همه ي خيالات، خيالي تر و واهي و سست و بي بنيان تر است.»(6)
يکي ديگر از تحليل گران عاشورا که به گونه اي از اين ديدگاه دفاع مي کند، تصريح مي کند که امام مي دانست در هر حال، چه با يزيد بيعت کند و چه با او به مخالفت برخيزد، سرانجامي جز شهادت ندارد؛ از اين رو، راهي جز گريز نداشت.(7)
روايات و گزارش هايي بستر اين رويکرد فکري را فراهم کرده اند؛ از جمله اينکه امام وقتي از مدينه خارج شد، اين آيه را تلاوت فرمود: «فخرج منها خائفاً يترقب قال رب تجني من القوم الظالمين»؛ و يا اين پاسخي که امام به پرسش ابوهرم داد که چرا از مدينه و مکه خارج شده است: «بني اميه اموالم را ضبط کردند و من صبر کردم؛ شأن و آبرويم را زير پا گذاشتند. باز صبر کردم؛ اما آن گاه که قصد جانم را کردند، گريختم»؛(8) هم چنين، سخني که امام با محمد حنفيه دارند: «اي برادر! از آن مي ترسم که يزيد بن معاويه در حرم خونم را بريزد.»(9)
نقد و نظر
2.اين نظر با خطبه هاي انقلابي نيز به هيچ وجه سازگار نيست. امام در بياناتي متعدد، مبارزه با حکومت يزيديان را وظيفه ي ديني هر مسلمان مي خواند و حرکت خود را هم در اين راستا تلقي مي کند. حضرت در منزل بيضه و در حضور لشکريان طاغوت و پيش از رسيدن به کربلا چنين مي فرمايد:
مردم! پيامبرخدا(ص) فرمود هر مسلمان با سلطان زورگويي مواجه گردد که حرام خدا را حلال نموده و پيمان الاهي را درهم مي شکند و با سنت و قانون پيامبر(ص) از در مخالفت درآمده، ولي او در مقابل چنين سلطاني با عمل و يا گفتار، اظهار مخالفت ننمايد، خداوند او را به محل همان طغيان گر در آتش جهنم داخل مي کند.(10)
امام در ادامه ي همين خطبه، خود را پرچم دار و رهبر اين نهضت معرفي مي کند. حال، آيا منصفانه است که از همه ي اين تعابير چشم پوشي کنيم و آن ها را مغفول و يا مسکوت بگذاريم و مدعي شويم که خروج امام از مدينه و مکه، تنها براي فرار از مرگ بود، نه براي مبارزه با حکومت يزيد؟!
3.اين سخن که «امام حتي در صورت بيعت، سرانجامي جز شهادت نداشت» نادرست است؛ زيرا ما در هيچ يک از مدارک تاريخي، دستوري درباره ي قتل بدون قيد و شرط حسين(ع) نمي بينيم. آنچه از مدارک مختلف تاريخي و روايي برمي آيد اين است که حکومت اموي در درجه ي اول مي خواهد که حسين(ع) بيعت کند و در غير اين صورت، تصميم به قتل او دارد.(11)
نامه اي که يزيد به حاکمش در مدينه نوشته است، به خوبي نشان دهنده ي اين واقعيت است: «همين که نامه ي من به تو رسيد، بي درنگ حسين و ابن زبير را براي بيعت با من بخوان و اگر بيعت نکردند، گردنشان را بزن و سرشان را براي من بفرست»(12)
خود امام نيز اين واقعيت، يعني دو راهي بيعت کردن يا کشته شدن را در گفت و گويش با فرزند عمر، صريحاً بيان کرده است: «اي فرزند عمر! عمال يزيد اگر مرا بيابند رها نمي کنند و اگر نيابند دنبال مي کنند تا اينکه يا از من به زور بيعت بگيرند يا خونم را بريزند».(13)
از جمله ي امام به خوبي استنباط مي شود که در صورت بيعت، جان امام آسيب نمي بيند؛ در نتيجه، اين ادعا که امام حتي در صورت بيعت، تأمين جاني نداشته و به اجبار اين مسير و اين حرکت را در پيش گرفته، سخني بي دليل است.
پي نوشت:
1.محمد مهدي نراقي، محرق القلوب، ص 3.
2.همان، ص 4.
3.رسول جعفريان، تأملي در نهضت عاشورا، ص 234.
4.ر.ک: حميد عنايت، انديشه ي سياسي در اسلام معاصر، ترجمه ي بهاء الدين خرمشاهي، ص 310ــ 315/و نيز علي شريعتي، حسين وارث آدم، ص 174.
5.مرتضي مطهري، حماسه ي حسيني، ج 3، ص 256ــ257.
6.علي پناه اشتهاردي، کتاب هفت ساله چرا صدا درآورد، ص 193ــ194.
7.سيد هبه الدين شهرستاني، عظمت حسيني، ترجمه ي خسروي، ص 34ــ36؛ البته از برخي عبارات آقاي شهرستاني برمي آيد که ايشان جنبه ي قيامي هم به کار امام مي دهد.
8.ر.ک: محمد باقر مجلسي، بحارالانوار، ج 44، ص 368.
9.ر.ک: همان، ص 364.
10.محمد صادق نجمي، سخنان حسين بن علي(ع)، ص 108ــ 109.
11.سيد علي فرحي، بررسي و تحقيق پيرامون نهضت حسيني، ص 330.
12.محمد باقر مجلسي، بحارالانوار، ج 44، ص 314ــ313.
13.خوارزمي، مقتل الحسين(ع)، ج 1، ص 192.
ادامه مطلب