تو یک نفس کشیدی و دم آفریده شد

تو یک نفس کشیدی و دم آفریده شد
با راه رفتن تو قدم آفریده شد

خالق نشسته بود که مدح تو را کند
اینجا گمان کنم که قلم آفریده شد

یا پیش تر ز جود و کرم بوده ای حسن
یا هم زمان با تو کرم آفریده شد

ای لال باد آن که تو را بی حرم شمرد
از ناز شصت توست حرم آفریده شد

روز جمل تو حیدر ثانی شدی حسن
پای شجاعت تو جنم آفریده شد

از مردم عرب که تو خیری ندیده ای
پس بهر یاری تو عجم آفریده شد

تا شکل بی قراری شب های تو شوم
این اشک های چشم ترم آفریده شد

وقتی حسن به معنی صبر است ، غصه نیست
گر صد هزار رنج و الم آفریده شد

باید که شکل پر زدنت فرق هم کند
پس لاجرم پیاله سم آفریده شد

پای کتاب زندگی پر بلایتان
اشک خدا چکیده و غم آفریده شد

 

حسین صیامی


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 7 مرداد 1395  ] [ 1:41 PM ] [ مهدی گلشنی ]

به دل شعله ورم سایه ی دریا افتاد

به دل شعله ورم سایه ی دریا افتاد
عاقبت قرعه به نام من تنها افتاد

زهر هم سوخت به حال جگر سوخته ام
شعله شد آب شد و خون شد و از پا افتاد

باز هم خاطره هایم همگی زنده شدند
راه من باز بر آن کوچه ی غم ها افتاد

یاد آن کوچه ی باریک همان کوچه ی تنگ
کوچه ای که گذر سنگدل آن جا افتاد

شور می زد دلم  و در دل آن وانفسا
چشم نامرد به ناموس علی تا افتاد

آن چنان زد که ره خانه ی خود گم کردیم
آنچنان که به رخ برگ گلی جا افتاد

مادرم روی زمین بود و پی ام می گردید
من نفس می زدم او از نفس اما افتاد

پاره های جگرم می چکد از کنج لبم
باز در خانه ی من روضه ی زهرا افتاد

یاد آن کوچه که با مادر خود می رفتم
دیدم آن روز در آن راه چه غوغا افتاد

دست بر شانه ی من دست دگر بر دیوار
مادرم خواست بخیزد ولی از پا افتاد

 

حسن لطفی


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 7 مرداد 1395  ] [ 1:41 PM ] [ مهدی گلشنی ]

جز توسل چه کار باید کرد؟!

جز توسل چه کار باید کرد؟!
از ته دل هوار باید کرد

ما همه عبد و ربمان یار است
سجده بر پای یار باید کرد

غیر از این سر نمانده سرمایه
سر نامت قمار باید کرد

چون شما تک یل جمل هستی
لشگری تار و مار باید کرد

بین میدان که تیغ میگیری
از کنارت فرار باید کرد

صلح تو اوله قیام حسین
به شما افتخار باید کرد

پسران از قدیم مادری اند
پس تو را بی مزار باید کرد

 

داغدار توایم هفت صفر
اشکبار توایم هفت صفر

 

رضا قربانی


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 7 مرداد 1395  ] [ 1:41 PM ] [ مهدی گلشنی ]

آه سوزان

آه سوزان

امشب به لبم ذکر حسن جان دارم
در کنج دلم کلبه ی احزان دارم

از روضه ی « لا یوم کیومِ » آقا
تا آخر عمر آه سوزان دارم

محمد فردوسی


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 7 مرداد 1395  ] [ 1:40 PM ] [ مهدی گلشنی ]

در وصف ذات، صحبت ما احتیاج نیست

در وصف ذات، صحبت ما احتیاج نیست
زیرا که در صفات خدا « احتیاج » نیست

باید به بال رفت و درآورد گیوه را
در بارگاه قرب تو پا احتیاج نیست

تو بی ‌وسیله هم بلدی معجزه کنی
دست تو را به لطف عصا احتیاج نیست

بوی طعام سفره، خودش می‌کشد مرا
تا خانه ی تو راهنما احتیاج نیست

خواهش نکرده اهل کرم لطف می‌کنند
این جا به التماس گدا احتیاج نیست

اصلاً پی معالجه ی این جگر مباش
« بیمار عشق را به دوا احتیاج نیست »

محشر برای رو شدن اعتبار توست
کی گفته است روز جزا احتیاج نیست؟

تو با سکوت کردن خود، جنگ می‌کنی
تیغ تو را به کرب و بلا احتیاج نیست

وقتی نداشت  مادر تو سنگ قبر هم
دیگر تو را به صحن و سرا احتیاج نیست

 

علی اکبر لطیفیان


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 7 مرداد 1395  ] [ 1:37 PM ] [ مهدی گلشنی ]

عالم آمد به درت کاسه به تعداد گرفت

عالم آمد به درت کاسه به تعداد گرفت
روزی اش را به خدا از تو به مازاد گرفت

سائلان خوب شناسند تو را ای آقا
سائلت هر چه که دست کرمت داد گرفت

هر غلامی که خریدی ز درت رفت؟ نرفت!
گرچه از سوی شما برگه « آزاد » گرفت

پدرم دست به خیری به من آموخت و رفت
به من آموخت هر آنچه ز شما یاد گرفت

دلبران صید تو هستند و گرفتار توأند
طور عشق تو عجب! این همه صیاد گرفت

باغبان بی تو گلی کاشت ولی خار گرفت
با شما دانه نریخته گل شمشاد گرفت

من قیامت جلویش را به خدا میگیرم
هر که از صلح غریبانه ات ایراد گرفت

کوچه آمد به خیالم، دلم آرام نشد
باز هم بغض من از این همه فریاد گرفت

شاهد کوچه بخوان روضه، چرا مادرتان؟
کمرش را طرف کوچه که افتاد... گرفت

 

یاسین قاسمی

 


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 7 مرداد 1395  ] [ 1:37 PM ] [ مهدی گلشنی ]

با تو خوشحالند در واقع پیمبر دوست ها

با تو خوشحالند در واقع پیمبر دوست ها
چون علی شادند و مسرورند حیدر دوست ها

شاعران از پارس می آیند ذیل طوطیان
پشت لبهای تو صف بستند شکر دوست ها

آنچنان لبریز حسنی که شب میلاد تو
آرزومند پسر هستند دختر دوست ها

مژده ات را من به حاتم های طایی داده‌ام
از أبا زرهای عالم تا ابوذر دوست ها

ماه هم گفته است از تو چونکه می گویند خوب-
-دوستان از دوستان خود به دیگر دوست ها

اکثراً در را نمی کوبند در وقت وداع
اکثراً از کوچه بیزارند مادر دوست ها

اتفاقی هم اگر افتاد و مادر ضربه خورد
با کسی چیزی نمی گویند خواهر دوست ها

 

مصطفی متولی


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 7 مرداد 1395  ] [ 1:36 PM ] [ مهدی گلشنی ]

گل با هزار ناز قدم بر چمن گذاشت

گل با هزار ناز قدم بر چمن گذاشت
بلبل بنای مستی در انجمن گذاشت

جبرییل ، شاد آمد و در دامن رسول
قنداقه ای لطیف تر از نسترن گذاشت

برداشت ذره ی کمی از سرخی لبش
آن را به روی سنگ عقیق یمن گذاشت

تنها از اوست عطر دل انگیز چون اثر
روی گلاب قمصرو مشک ختن گذاشت

تفسیر آیه آیه ی کوثر سه حرف شد
نام عزیز فاطمه اش را ، « حسن » گذاشت

پروردگار ناز حسن را خرید و بعد
دلهای شیعه را گرو پنج تن گذاشت

 

سیدحسن رستگار


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 7 مرداد 1395  ] [ 1:36 PM ] [ مهدی گلشنی ]