اصلاً حسین این دل ما دست مجتبی است

اصلاً حسین این دل ما دست مجتبی است
اصلاً حسین دست شما دست مجتبی است

باشد ... برات کرببلا را نمی دهی ؟
اصلاً برات کرب و بلا دست مجتبی است

من منتظر شوم بشود محشری که تا
عالم نظر کند که چه ها دست مجتبی است

تنها نه عالمین نه جن و ملک حسین
اصلاً تمام عرش خدا دست مجتبی است

من فرض می کنم که سه تا دل به من دهی
یکی برای توست ، دوتا دست مجتبی است

آقا نه اینکه از وجنات تو کم شود
اصلاً حسین صحن رضا دست مجتبی است

تو شاهی ای حسین و گدای شما منم
حی و ممات شاه و گدا دست مجتبی است

 

جعفر ابوالفتحی


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 7 مرداد 1395  ] [ 1:26 PM ] [ مهدی گلشنی ]

ای مرحمی که بر جگرم شعله ور شدی

ای مرحمی که بر جگرم شعله ور شدی
سوزاندی ام چنان و چنینن کارگر شدی

عمری به انتظار نشاندی مرا ولی
شادم که لااقل تو زمن باخبر شدی

 

بگذار تا که با تو بگویم حدیث خویش
شاید دلِ گرفته ام آرام تر شود

می خواستم که عقده گشایم ز دل ولی
ترسم که شعله های تو هم بی اثر شود

 

آن سان غریب مانده ام اینجا که طعنه ها
تنها تسلی ام همه ایام می دهند

اما هزار شکر سلام و جواب هست
بر سلام من همه دشنام می دهند

 

عمریست لب گزیده ام وگریه کرده ام
جایی که هیچ گریه برایم نمی کنند

عمریست خواب خوش به دو چشمم نیامده
کابوس های کوچه رهایم نمی کنند

 

یا رب نسیب هیچ غریبی دگر مکن
دردی که گیسوان حسن را سپید کرد

با صد امید حامی مادر شدم ولی
سیلی زنی امید مرا نا امید کرد

 

ای کاش جان دهم که ببینم به راه خویش
آن را که دردهای مرا زنده می کند

انگار دشنه بر جگرم سخت می زند
وقتی مغیره بر نظرم خنده می کند

 

حسن لطفی

 


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 7 مرداد 1395  ] [ 1:26 PM ] [ مهدی گلشنی ]

شبهای بی ستاره ترینت سحر نداشت

شبهای بی ستاره ترینت سحر نداشت
غم نوحه های سینه ی تنگت اثر نداشت

یوسف ترین غریبِ خدا ماهِ آسمان
از حالِ تو سراغ به جز چشمِ تر نداشت

ای حضرتِ صبور ترین ای امام صلح
ایوبِ صبر طاقتِ صبر اینقدر نداشت

شهرِ مدینه بعدِ علی خود گواه بود
هرگز زمانه ای ز تو مظلوم تر نداشت

رد می شدند از روی خاکسترِ دلت
اصلاً کسی از آتشِ قلبت خبر نداشت

گفتند واجب است حسن سرزنش شود
از اجرِ این فریضه مدینه حذر نداشت

بازم غریبه ها به خدا دوستی نبود
در کوچه های طعنه تو را نیشتر نداشت

بر منبرِ رسولِ خدا صبِّ مرتضی
بر لب خطیب تکه کلامی دگر نداشت

یک عمر خاطراتِ دلت را ورق زدم
جز اشک و آه و غصه و خونِ جگر نداشت

از خاطراتِ آتش و از میخِ در بگیر
تا گوشواره ای که دگر گوش بر نداشت

از سینه ای که آینه ی سنگ خورده بود
تا گیسوئی که رنگِ حنایش اثر نداشت

از چادری که وصله دگر چاره اش نبود
از کوچه ای که راهِ گریزی دگر نداشت

یک شب دو شب نه بلکه چهل سالِ آزگار
کابوسِ کوچه از سرِ تو دست بر نداشت

روزی نشد که آینه ی دقِ تو به عمد
با تازیانه از برِ چَشمت گذر نداشت

صد پاره کرده ای جگرت را کریمِ دل
وقتی که درد جائی از این خوبتر نداشت

 

علیرضا شریف


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 7 مرداد 1395  ] [ 1:26 PM ] [ مهدی گلشنی ]

مرا که بی قرار می کند حسن

مرا که بی قرار می کند حسن
به جرعه ای خمار می کند حسن

مرا که مست ، می ، برای غیر مست
شراب را شرار می کند حسن

مرا اگر شده است محض دلخوشی
گدای خود شمار می کند حسن

خدا ! تو خالق کرامتی ولی
بیا ببین چه کار می کند حسن!

رسول، جز حسین پاره تنش
به کیست افتخار می کند، حسن.

ضریح سینه را اگر طلا ، حسین
ولی پر از عیار می کند حسن

حسین و کشتیش درست ، منتها
مرا اگر سوار می کند ، حسن

دل مرا حسین می برد ولی
شکار را شکار می کند حسن

حسین ، کربلا - نه اینکه مادری است -
بقیع اختیار می کند حسن

 

محسن ناصحی


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 7 مرداد 1395  ] [ 1:25 PM ] [ مهدی گلشنی ]

اصلاً حسین این دل ما دست مجتبی است

اصلاً حسین این دل ما دست مجتبی است
اصلاً حسین دست شما دست مجتبی است

باشد ... برات کرببلا را نمی دهی ؟
اصلاً برات کرب و بلا دست مجتبی است

من منتظر شوم بشود محشری که تا
عالم نظر کند که چه ها دست مجتبی است

تنها نه عالمین نه جن و ملک حسین
اصلاً تمام عرش خدا دست مجتبی است

من فرض می کنم که سه تا دل به من دهی
یکی برای توست ، دوتا دست مجتبی است

آقا نه اینکه از وجنات تو کم شود
اصلاً حسین صحن رضا دست مجتبی است

تو شاهی ای حسین و گدای شما منم
حی و ممات شاه و گدا دست مجتبی است

 

جعفر ابوالفتحی


ادامه مطلب
[ یک شنبه 3 مرداد 1395  ] [ 12:11 PM ] [ مهدی گلشنی ]

ای مرحمی که بر جگرم شعله ور شدی

ای مرحمی که بر جگرم شعله ور شدی
سوزاندی ام چنان و چنینن کارگر شدی

عمری به انتظار نشاندی مرا ولی
شادم که لااقل تو زمن باخبر شدی

 

بگذار تا که با تو بگویم حدیث خویش
شاید دلِ گرفته ام آرام تر شود

می خواستم که عقده گشایم ز دل ولی
ترسم که شعله های تو هم بی اثر شود

 

آن سان غریب مانده ام اینجا که طعنه ها
تنها تسلی ام همه ایام می دهند

اما هزار شکر سلام و جواب هست
بر سلام من همه دشنام می دهند

 

عمریست لب گزیده ام وگریه کرده ام
جایی که هیچ گریه برایم نمی کنند

عمریست خواب خوش به دو چشمم نیامده
کابوس های کوچه رهایم نمی کنند

 

یا رب نسیب هیچ غریبی دگر مکن
دردی که گیسوان حسن را سپید کرد

با صد امید حامی مادر شدم ولی
سیلی زنی امید مرا نا امید کرد

 

ای کاش جان دهم که ببینم به راه خویش
آن را که دردهای مرا زنده می کند

انگار دشنه بر جگرم سخت می زند
وقتی مغیره بر نظرم خنده می کند

 

حسن لطفی


ادامه مطلب
[ یک شنبه 3 مرداد 1395  ] [ 12:11 PM ] [ مهدی گلشنی ]

شبهای بی ستاره ترینت سحر نداشت

شبهای بی ستاره ترینت سحر نداشت
غم نوحه های سینه ی تنگت اثر نداشت

یوسف ترین غریبِ خدا ماهِ آسمان
از حالِ تو سراغ به جز چشمِ تر نداشت

ای حضرتِ صبور ترین ای امام صلح
ایوبِ صبر طاقتِ صبر اینقدر نداشت

شهرِ مدینه بعدِ علی خود گواه بود
هرگز زمانه ای ز تو مظلوم تر نداشت

رد می شدند از روی خاکسترِ دلت
اصلاً کسی از آتشِ قلبت خبر نداشت

گفتند واجب است حسن سرزنش شود
از اجرِ این فریضه مدینه حذر نداشت

بازم غریبه ها به خدا دوستی نبود
در کوچه های طعنه تو را نیشتر نداشت

بر منبرِ رسولِ خدا صبِّ مرتضی
بر لب خطیب تکه کلامی دگر نداشت

یک عمر خاطراتِ دلت را ورق زدم
جز اشک و آه و غصه و خونِ جگر نداشت

از خاطراتِ آتش و از میخِ در بگیر
تا گوشواره ای که دگر گوش بر نداشت

از سینه ای که آینه ی سنگ خورده بود
تا گیسوئی که رنگِ حنایش اثر نداشت

از چادری که وصله دگر چاره اش نبود
از کوچه ای که راهِ گریزی دگر نداشت

یک شب دو شب نه بلکه چهل سالِ آزگار
کابوسِ کوچه از سرِ تو دست بر نداشت

روزی نشد که آینه ی دقِ تو به عمد
با تازیانه از برِ چَشمت گذر نداشت

صد پاره کرده ای جگرت را کریمِ دل
وقتی که درد جائی از این خوبتر نداشت

 

علیرضا شریف


ادامه مطلب
[ یک شنبه 3 مرداد 1395  ] [ 12:10 PM ] [ مهدی گلشنی ]

مرا که بی قرار می کند حسن

مرا که بی قرار می کند حسن
به جرعه ای خمار می کند حسن

مرا که مست ، می ، برای غیر مست
شراب را شرار می کند حسن

مرا اگر شده است محض دلخوشی
گدای خود شمار می کند حسن

خدا ! تو خالق کرامتی ولی
بیا ببین چه کار می کند حسن!

رسول، جز حسین پاره تنش
به کیست افتخار می کند، حسن.

ضریح سینه را اگر طلا ، حسین
ولی پر از عیار می کند حسن

حسین و کشتیش درست ، منتها
مرا اگر سوار می کند ، حسن

دل مرا حسین می برد ولی
شکار را شکار می کند حسن

حسین ، کربلا - نه اینکه مادری است -
بقیع اختیار می کند حسن

 

محسن ناصحی


ادامه مطلب
[ یک شنبه 3 مرداد 1395  ] [ 12:10 PM ] [ مهدی گلشنی ]

زمان فراهم مستی و باده نوشی شد

زمان فراهم مستی و باده نوشی شد
زمان آمدن مرد می فروشی شد

برای شیعه، فقط وقت رستگاری بود
میان خانه مولا هوا بهاری بود

در ازدهام ملائک میان کوچه تان
نزول میشود آیات سوره باران

اذان آمدنت راشنیدم انگاری
ز صوت و لحن غزل وار جبرئیل آری

تو آمدی و در این خانه شور معنی شد
ورق ورق همه آیات نور معنی شد

تو استناد جداگانه مباهله ای
و بهترین خدا در همین مغازله ای

که جود و فضل و کراماتتان مثل شده است
و از سخای شما مثنوی غزل شده است

به حرم جاه تو یا ذو الجلال والاکرام
عروض و قافیه و واژه لم یزل شده است

همین که آمدی از این حضور لاهوتیت
به کام مادرتان زندگی عسل شده است

ولحظه ای که نشستی بروی دست علی
تمام آینه ها محو این عمل شده است

قیامتی شد و عالم فقط تماشا کرد
که چشم تو به دل مرتضی چه غوغا کرد

تو را گرفت و کمی عاشقانه ها فرمود
و در سیاهی چشم تو عقده ها وا کرد

کمی برای تو از آخر قضیه سرود
و از دو چشم تو غربت نوشت و معنا کرد

کنار چشم تو یک گوشه ای در آن کوچه
نشست روضه گرفتید و یاد زهرا کرد

 

مهدی مؤمنی

 

 


ادامه مطلب
[ یک شنبه 3 مرداد 1395  ] [ 12:09 PM ] [ مهدی گلشنی ]