مظلوم یعنی ...
مظلوم میخواهی بگو تا ما بگوییم
از پیکر بی جان تیرآلود دنیا
از خاک پشت نرده های بی اصالت
مظلوم یعنی مجتبی (ع) ، آقای تنها
محسن جامعی
ادامه مطلب
مظلوم میخواهی بگو تا ما بگوییم
از پیکر بی جان تیرآلود دنیا
از خاک پشت نرده های بی اصالت
مظلوم یعنی مجتبی (ع) ، آقای تنها
محسن جامعی
شانه گر دست تو باشد تار گیسو میشوم
دام و صیادم تو باشی بچه آهو میشوم
بسکه با نام شما افطار خود وا کرده ام
عاقبت روزی از این دیوانگی رو میشوم
بارها از سفره لطف تو روزی خورده ام
پیش این آقایی ات دارم به زانو میشوم
با تکان پلک خود از خانه ات دورم مکن
لااقل خاک مزارت را که جارو میشوم
هر زمان جنگ جمل را که تداعی میکنم
غرقِ ذکر یاهُوَالحق و هُوَالهو میشوم
گاه گاهی هم از این جاده گذر کن یاحسن
از کنارم بگذری چون یاس خوشبو میشوم
مرد شامی را به لبخندی مسلمان کرده ای
من هم از امشب به عشق تو خداجو میشوم
بالهایم دایماً میل هوایت میکند
شک ندارم دور ایوانت پرستو میشوم
گر مرا فرش رهِ زَوارهایت هم کنی
گاه بال جبرئیل و گه پرِ قو میشوم
رضا باقریان
بزم حسن حال و هوایش فرق دارد
از ابتدا تا انتهایش فرق دارد
اینجا همه کاره کریم اهل بیت است
آقا نگاهش بر گدایش فرق دارد
با دست خالی برنمیگردی از این در
بیت الکرم جود و سخایش فرق دارد
چشمی که گریان عزای مجتبی شد
بر او خدا لطف و عطایش فرق دارد
گریه نکرده مزد کارت را گرفتی
گریه کنی که ماجرایش فرق دارد
آقا خودش فرموده از کوچه بخوانید
اصلأ گریز روضه هایش فرق دارد
دارد صدای سیلی از کوچه می آید
این مجلس روضه عزایش فرق دارد
محمدحسن بیات لو
دعای زنده دلان صبح و شام یا حسن است
که موی تیره و روی سپید با حسن است
مبین ز نسل حسن هیچکس امام نشد
به حُسن بینی اگر هر امام را، حسن است
حسین میشنوم هرچه یاحسن گویم
دو کوه هست ولی کوه بی صدا حسن است
حسین نهی به قاسم دهد، حسن دستور
ز من بپرس که سلطان کربلا حسن است!
بخوان به نام پسر تا پدر دهد راهت
بیا که کنیه شیرخدا اباحسن است
محمد سهرابی
دلم به خانه حیدر بهانه می گیرد
ز سفره خانه ی زهرا نشانه می گیرد
خوشا یتمی و بی سر پرستی دوران
که توشه های حسن را شبانه می گیرد
ز دست پاک حسن لقمه لقمه میل کنم
مرا به زیر پرش عاشقانه می گیرد

دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم
از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم
غمم این است که چون ماه نو انگشت نمایی
ورنه غم نیست که در عشق تو رسوای جهانم
دم به دم حلقه این دام شود تنگتر و من
دست و پایی نزنم خود ز کمندت نرهانم
سرپر شور مرا نه شبی ای دوست به دامان
تو شوی فتنــه ساز دلم و سوز نهانم
ساز بشکسته ام و طائر پر بسته نگارا
عجبی نیست که این گونه غم افزاست فغانم
نکته عشق ز من پرس به یک بوسه که دانی
پیــر این دیر جهان مست کنم گر چه جوانم
سرو بودم سر زلف تو بپیچید سرم را
یاد باد آن همه آزادگی و تاب و توانم
آن لئیم است که چیزی دهد و باز ستاند
جان اگر نیز ستانی ز تو من دل نستانم
گر ببینی تو هم آن چهره به روزم بنشینی
نیم شب مست چو بر تخت خیالت بنشانم
که تو را دید که در حسرت دیدار دگر نیست
"آری آنجا که عیان است چه حاجت به بیانم؟
مدح و منقبت اهل بیت (ع) _ عماد خراسانی
پيش ما سوختگان، مسجد و ميخانه يكيست
حرم و دير يكي، سبحه و پيمانه يكي است
اينهمه جنگ و جدل حاصل كوتهنظريست
گر نظر پاك كني، كعبه و بتخانه يكيست
هر كسي قصه شوقش به زباني گويد
چون نكو مينگرم، حاصل افسانه يكيست
اينهمه قصه ز سوداي گرفتارانست
ورنه از روز ازل، دام يكي، دانه يكيست
ره هركس به فسوني زده آن شوخ ار نه
گريه نيمه شب و خنده مستانه يكيست
گر زمن پرسي از آن لطف كه من ميدانم
آشنا بر در اين خانه و بيگانه يكيست
هيچ غم نيست كه نسبت به جنونم دادند
بهر اين يك دو نفس، عاقل و فرزانه يكيست
عشق آتش بود و خانه خرابي دارد
پيش آتش، دل شمع و پر پروانه يكيست
گر به سرحد جنونت ببر عشق عماد
بيوفايي و وفاداري جانانه يكيست
مدح معصومین _ عماد خراسانی
ای دل تو ندانستی قدر گل و بستان را
بیهوده چه می نالی بیداد زمستان را
ظلمات شب هجران بیهوده ندادندت
تو قدر ندانستی آن چشمه حیوان را
مغرور شدی ای دل در گلشن وصل از بخت
بایست کشید اکنون این رنج بیابان را
صد بار تو را گفتم دیوانگی از سر نه
ترسم که دهی از دست آن زلف پریشان را
دلبسته این دامی، مرغابی این دریا
کم شکوه نما ای دل این وحشت طوفان را
در بزم چمن بنگر، کان مرغ پسند افتد
کز سینه برون آرد دلسوزتر افغان را
گل خرم و سرو آزاد، بلبل همه در فریاد
الحق که ستم کردند مرغان خوش الحان را
کی نام ترا می برد دل روز ازل ای عشق
در خواب اگر می دید هنگامه ی هجران را
در فصل گلم آن کو در کنج قفس افکند
می برد ز یادم کاش شبهای گلستان را
تنها ز تو دردی ماند ای مونس جان با من
خواهم که نخواهم هیچ با درد تو درمان را
تا رفت ز کف جانان دشمن شده ام با جان
بیدل چه کند دل را، عاشق چه کند جان را
دیگر هوسی ما را جز وصل تو در سر نیست
رحمی کن و یادی کن این بی سر و سامان را
ای عاشق شیدایی بشنو سخنی از من
هرچند که نتوانی هرگز شنوی آن را
در بزم وصال دوست از جام جمال دوست
چون مست شدی مشکن پیمانه و پیمان را
مدح معصومین _ عماد خراسانی
تو کریمی و منم جیره خور احسانت
جان و جانان جهان، جان جهان قربانت
سفره دار حرم رحمت و مهری آقا
اهل عرشند به والله بلاگردانت
کرمت سفره خالی مرا پر کرده
جان گرفتم به خدایی خدا با نانت
من به نان و نمک سفره ات عادت دارم
من نشستم همه عمر به پای خوانت
تو همانی که مریدت شده ارباب وفا
من همانم که شدم ابر پر از بارانت
حسنیم به خدایی خدا تا محشر
شکرلله شدم عاشق سرگردانت
کوری دشمن تو ضربه دل یا حسن(ع) است
به فدای تو و آن خاطره و طوفانت
آخرین تیر علی در جمل فتنه تویی
ضربه ات حیدری و کون و مکان حیرانت
می رسد روز خوشی که به بقیعت برسم
می شود مثل خراسان حرم ویرانت
به علی می رسد آنروز که با ذکر علی
به طواف تو بیایند همه مستانت
در رکاب یوسف فاطمیون می سازد
حرم عشق برایت به خدا ایرانت
اشعار مدح امام حسن (ع) _ حسین ایمانی
نشسته ام بنویسم گدا گدا آقا
چقدر محترم است این گدای با آقا
نشسته ام بنویسم حسن ، کریم ، کرم ،
مدینه ، سفره ی آقا ، برو بیا ، آقا
نشسته ام بنویسم به جای العفوم
الهی یا حسن یا کریم یا آقا
