پسر فاطمه ام غصه بود بنیادم

پسر فاطمه ام غصه بود بنیادم
سند غربت من این حرم آبادم

خاک فرش حرم و گنبد من تکه سنگ
صحن من پر شده از غربت مادر زادم

عزت عالمیان بسته به یک موی من است
کی مذلِّ عربم؟ کشته این بیدادم

شاه بی لشگرم و غربت من تا به کجاست…
زهر با سوز تمام آمده بر امدادم

هر چه خوردم ز خودی خوردم و از زخم زبان
تا که جدم ز جنان کرد ز غم آزادم

هر زمین خورده مرا یاری خود می‌خواند
چون که در یاری افتاده ز پا استادم

هر دم از کوچه گذشتم بدنم درد گرفت
سجده بر خاک به مظلومه سلامی دادم

گر چه شد حائل ضربه سه حجاب صورت
خون دیوار در آورده چنان فریادم

یک تنه جمع نمودم بدنش از کوچه
صحنه بردن مادر نرود از یادم

عایشه تیر به تابوت زد و خنده کنان
گفت از داغ دل فاطمه دیگر شادم

 

قاسم نعمتی


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 7 مرداد 1395  ] [ 1:33 PM ] [ مهدی گلشنی ]

آهم که آسمان مرا غرق دود کرد

آهم که آسمان مرا غرق دود کرد
اشکم که چشمهای مرا سرمه سود کرد

من روضه خوان کوچه ام و داغهای آن
همراه پاره های دل من نمود کرد

دستی سیاه روز مرا هم سیاه کرد
دستی که اشکهای مرا مثل رود کرد

دستی که با تمامی قدرت بلند شد
دستی که با تمامی شدت فرود کرد

دستی غرور کودکی ام را شکسته است
دستی که روی مادرمان را کبود کرد

من را خمیده کوچه و سیلی و سنگ کرد
من را یتیم آتش و دیوار و در کرد

 

حسن لطفی


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 7 مرداد 1395  ] [ 1:33 PM ] [ مهدی گلشنی ]

زهر آتش شد و بر زخم دلی مضطر خورد

زهر آتش شد و بر زخم دلی مضطر خورد
جگری سوخته را تا نفس آخر خورد

زهر سوزاند ولی بر جگرم هیچ نبود
آه از آن زخم که بر سینه ی پیغمبر خورد

زهر سوزاند ولی قاتلم عمری ست حسین
پنجه ای بود که بر برگ گل پرپر خورد

او مرا پشت سر چادر خود پنهان کرد
تا نبینم چه بر آن چهره ی نیلوفر خورد

ایستادم به روی پنجه ی پایم امّا
دستش از روی سرم رد شد و بر مادر خورد

مادرم خورد زمین گرد و غباری برخاست
دست من بود که با ناله ی او بر سر خورد

 

حسن لطفی


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 7 مرداد 1395  ] [ 1:32 PM ] [ مهدی گلشنی ]

این لرزه های زانویم از زهر کینه نیست

این لرزه های زانویم از زهر کینه نیست
داغ و فراق مادرمان بی هزینه نیست

روی کبود مادر من قاتل من است
ور نه شرار، این همه در زهر کینه نیست

با این که آب شد جگر و سینه زخم شد
دردی کشنده تر به من از زخم سینه نیست

این دردها که از اثر زهر می کِشم
یک ذره از مصیبت درد مدینه نیست

دیدید اگر که رنگ ز رخسار من پرید
این چهره کبود شده بی زمینه نیست

دیگر رها به حجره در بسته ام کنید
غیر از جواد مرهم این سوز سینه نیست

در غربتم صدای مرا نشنود کسی
کس آشنای غربت صوت الحزینه نیست

حتی صدا به خواهر من هم نمی رسد
یک گریه کن کنار منِ بی قرینه نیست

گویا دگر کسی نگرانم نمی شود
فرقی میان من و غریب مدینه نیست

یک عمر بهر کرب و بلا گریه کرده ام
این پلکِ خسته، زخم به جز این گزینه نیست

 

محمود ژولیده


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 7 مرداد 1395  ] [ 1:29 PM ] [ مهدی گلشنی ]

جمله ها داشته حرفی نزدن یعنی صبر

جمله ها داشته حرفی نزدن یعنی صبر
سفره داری وسط رنج و محن یعنی صبر

اولین آیه قرآن شما حا یا صاد
ترجمه گشته بدین شکل حسن یعنی صبر

ننوشتند چه گفتی وسط کوچه ولی
زیر لب گفتن آهسته بزن یعنی صبر

آن سکوتی که تو را کشت مرا دق داده است
بعد از آن کوچه حیاتت علنا یعنی صبر

تا که افشا نشود راز دل مادر دست
را گرفته است فقط روی دهن یعنی صبر

گفتن جمله لایوم کیومک وقتی
که پر از زهر شده کل بدن یعنی صبر

این سفارش به برادر که اخا بعد از من
خون نریزید ولو اینکه شود تیر کفن یعنی صبر

من و تو آینه شیر خداییم حسین
تو به معنای شجاعت شده ، من یعنی صبر

صبر ایوب مثل گشته ولیکن بی شک
قصه زندگی ات منحصرا یعنی صبر 

 

حسین صیامی


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 7 مرداد 1395  ] [ 1:28 PM ] [ مهدی گلشنی ]

حتماً تو نیز جنس غمت فرق می کند

حتماً تو نیز جنس غمت فرق می کند
آشفتگی زلف خمت فرق می کند

محتاج دستهای کریمانه ات، کرم
از بس که شیوه ی کرمت فرق می کند

« بس آتشی ز اخگر الماس ریزه ها... »
این بیت شعر محتشمت فرق می کند

تو « مادری » و بی حرمی ارث مادریت
معلوم شد چرا حرمت فرق می کند

زهرا جواب سینه زنان تو را دهد
مزد غلامی علمت فرق می کند

آقا میان کوچه چه دیدی که بعد از آن
وقت عبور هر قدمت فرق می کند

دمهای آخری تو « لا یوم ... » بوده است
ای نوحه خوان که شور دمت فرق می کند

یک بار خواندی و جگرت پاره پاره شد
پس این تویی که جنس غمت فرق می کند

 

محمد حدادی


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 7 مرداد 1395  ] [ 1:28 PM ] [ مهدی گلشنی ]

همچون گل لاله که گشته پرپر افتاد

همچون گل لاله که گشته پرپر افتاد
زهر جفا باعث شد از بال و پر افتاد

دستش به دیوار است تا اینکه نیفتد
دستش به دیوار است اما... آخر افتاد

این کوچه های شهر,غم را تازه میکرد
یاد همان روزی که اینجا مادر افتاد

یاد همان روزی که مادر زخم خورد و...
گوشواره اش چند تکه شد دور و بر افتاد

وقتی زمین افتاد از این زهر کینه
چشمش به سمت قبه ی پیغمبر افتاد

روی زمین جسم خودش را میکشید و
خود را رساند و در میان بستر افتاد

خون جگر میریخت، خواهر ناله میزد
در گوشه ای از خانه ی او خواهر افتاد

دست برادر را نگاهی کرد، ای وای...
حتما به یاد روضه ی انگشتر افتاد...

 

یاسین قاسمی


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 7 مرداد 1395  ] [ 1:27 PM ] [ مهدی گلشنی ]

دو جهان مفتخر از عزت نام حسنیم

دو جهان مفتخر از عزت نام حسنیم
متحیر ز کمالات مقام حسنیم

با عنایات خدا محضر زهرا رفتیم
با ید حیدر کرار به نام حسنیم

جبرئیل از ره ما بال و پرت را جمع کن
ساکن عرش خداییم غلام حسنیم

نسل سلمان رجزش در صف محشر این است
ما مسلمان شده ی دست امام حسنیم

ناسزا گفته به او یک شبه مستغنی شد
مست و آواره این مشی و مرام حسنیم

لحظه ی سینه زدن جلوه طوفان اما
در عبودیت حق بنده ی رام حسنیم

خون دل خوردن از اول شده سهم شیعه
غرق دردیم ولی تشنه جام حسنیم

 

قاسم نعمتی


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 7 مرداد 1395  ] [ 1:27 PM ] [ مهدی گلشنی ]

اگر کریم تویی مابقی گدا هستند

اگر کریم تویی مابقی گدا هستند
همیشه در طلبت دست بر دعا هستند

طبیب را چه نیازی ست، نسخه کافی نیست
تمام مردم این شهر مبتلا هستند

بگو که حاتم طائی بیاید آقا جان
بگو که مدعیان کرم کجا هستند؟

تویی که زندگی ات را سه بار بخشیدی
بقیه پیش تو در حدّ بچه ها هستند

کریم زاده همین است، دست او باز است
بقیه جیره خور سفرۀ شما هستند

تو ارث برده ای از آفتاب و آئینه
یتیم، اسیر، گدا با تو آشنا هستند

تو کافی است که لب تر کنی و گر نه همه
به وقت وصف تو در اصل با خدا هستند

خدا چقدر مرا دوست دارد آقا جان
و گر نه این همه مردم که بی شما هستند...!!!

خدا کند که کریمان همیشه خوش باشند
که تکیه گاه دل خلق بینوا هستند

 

مهدی صفی یاری


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 7 مرداد 1395  ] [ 1:27 PM ] [ مهدی گلشنی ]