قلبی شکست و دور و برش را خدا گرفت
قلبی شکست و دور و برش را خدا گرفت
نقاره می زنند ... مریضی شفا گرفت
دیدی که سنگ در دل آیینه آب شد
دیدی که آب حاجت آیینه را گرفت

ادامه مطلب
قلبی شکست و دور و برش را خدا گرفت
نقاره می زنند ... مریضی شفا گرفت
دیدی که سنگ در دل آیینه آب شد
دیدی که آب حاجت آیینه را گرفت

دلم بود و حرم بود و امامم بود و تنهایی
حرم قبله ، حرم کعبه ، عجب احرام زیبایی
به کنج دنج یک حجره ، تماشا داشت اوج او
دلم را کرد اقیانوس ، موسیقی موج او
دو رکعت گریه سر کردم ، دو رکعت خاک گل کردم
دو رکعت با تمام سنگهایش درد و دل کردم

آمده پر زخجالت به شما رو مي زد
باز هم رو به شما ضامن آهو مي زد
آمد و ديد به بيراهه زده ، كج رفته
وچراغ دل او داشت كه سوسو مي زد
ديد جايي نتوان بهتر از اين جا رفتن
او پشيمان شده از سر كه به هر سو مي زد
ابتداي حرمت خاك شد و بوسه گرفت
پيش آقاي خودش داشت كه زانو مي زد
آرزو داشت كه هر صبح شبيه خدام
صحن زيباي تو را با مژه جارو مي زد
آمد از محضرتان نور گرفت و مي رفت
مست و ديوانه شد و نغمه ي هوهو مي زد...
...
ياسر مسافر
حس ميکنم در مرقدت عطر دعا را
عطر توسل هاي در باران رها را
غرق اجابت مي شود دست نيازش
هر کس که مي خواند در اين مرقد خدا را
اي مظهر رأفت براي تو چه سخت است
خالي ببيني دست محتاج و گدا را
آهم کبوتر ميشود تا گنبد تو
ميآورد فريادهاي يا رضا را
آئينه هاي لطف تو تکثير کردند
در چشمة دل اشک هاي بي صدا را
آقا کنار پنجره فولادت آخر
ميگيرم از دستت برات کربلا را
اي زائران اينجا دخيل غم ببنديد
بر آستانش ندبهی «آقا بيا» را
پائين پاي تو غباري مي سرايد
شعر کرامات نگاه کيميا را
یوسف رحیمی
شکر خدا که ریزه خور خوانتان شدم
دل بسته ی حریم خراسانتان شدم
شکر خدا که بار دگر زائر توام
لطف خود شماست که مهمانتان شدم
لایق نبوده ام که شوم همجوارتان
مبهوت این کرامت و احسانتان شدم
یا ایها الرئوف زمینم زده گناه
بی خود نبوده دست به دامانتان شدم
با صد امید بر در این خانه آمدم
امّیدوارِ لطف فراوانتان شدم
جایی به جز بهشت خراسان نیافتم
گوشه نشین روضه ی رضوانتان شدم
دست خودم نبوده که این جا رسیده ام
دست خودم نبوده مسلمانتان شدم
چشم طمع به گندم مهر تو بسته ام
این شد که من کبوتر ایوانتان شدم
دل کنده ام ز خانه و شهر و دیار خود
عشقت سبب شده که پریشانتان شدم
لطف و عطای تو چه قدر فرق می کند
بیهوده نیست بی سر و سامانتان شدم
حال و هوای کرب و بلا دارد این حرم
یعنی که مست جام حسین جانتان شدم
محمد فردوسی
با هرم دستهاي تو گرما گرفته است
عشقت عجيب در دل من جا گرفته است
آرامشي شبيه به صحن و سراي تو
چشمان شوق را به تماشا گرفته است
از صحن جامع رضوي تا به انقلاب
يک چشمه نور تا به ثريا گرفته است
جان من است! اين که شبيه کبوتري
يک گوشه در کنار تو ماوا گرفته است
آقا به من اجازه ي پرواز مي دهي!؟
بالم زبس نشسته ام اينجا گرفته است
اينجا هزار پنجه ي خورشيد پشت ابر
در انتهاي غربت دريا گرفته است
هرکس که حاجتي زتو درخواست مي کند
با چشمهاي خيس تمنا گرفته است
ديدم کنار پنجره فولاد مادري
دستش تمام روزنه ها را گرفته است
"طفلي مريض دارم و دستم به دامنت!
آقا! ... دلم ز مردم دنيا گرفته است"
هر گوشه اي که مي نگرم دل شکسته اي
با تو زبان به شکوه و نجوا گرفته است
معلوم نيست سيطره ي مهرباني ات
از اين حريم تا به کجاها گرفته است
هر صحن و هر رواق تو هرجا به هر زبان
جمعيتي به ذکر شما پا گرفته است
هر چند عشق ناب تو آقا چو کيمياست
بازار عشق بازي ات اما گرفته است
شک نيست هر که زائر شش گوشه مي شود
از آستان لطف تو امضا گرفته است
هر کس هواي کوي ابالفضل مي کند
از تو برات کرب و بلا را گرفته است
دست مرا بگير ... مرا تا حرم ببر
کار دلم بدون تو بالا گرفته است...!
باري به دوش دارم و آهي به سينه ام
اين سينه از براي تو آقا گرفته است
هادي ملک پور
دل سودا زده سامان نپذیرد هرگز
کافر چشم تو برهان نپذیرد هرگز
آنکه بیمار نگاهی شده هنگام سحر
منت مرهم و درمان نپذیرد هرگز

غزلي از خانم فاطمه نانيزاد كه در محضر امام خامنه ای خوانده شد
همچون نسیم صبح و سحرگاه می رود
هر كس میان صحن حرم راه میرود
از هر چه غصه دارد وغم می شود رها
هر سائلی به خدمت این شاه میرود
وقتی فرشتههای حرم بال میزنند
از سینههای شعله زده آه میرود
اینجا بهشت روی زمین فرشتههاست
از كوی تو فرشته به اكراه میرود
خورشید در طواف حرم، وه! چه دیدنیست
هر شب به پایبوسی آن ماه میرود
بابالجواد راه ورودی به قلب توست
حاجت رواست هركه از این راه میرود
گاهی که با نیاز دلم ناز می کنی
داری مرا دقیق برانداز می کنی
یعنی نگاه می کنی اول کجایم و
بعداً مرا به سمت خود آغاز می کنی

روز ولادت تو غزل آفریده شد
مفعول و فاعلات و فعل آفریده شد
پلکی زدی و معجزه ای را رقم زدی
از برق چشم هات زحل آفریده شد
