غزلی به پیشگاه امام رضا (ع)
چو آیینه هرچند حیران رسیدم
زمشکل گذشتم به آسان رسیدم
چه ابری گره در گره بغض در بغض
به باران به باران به باران رسیدم
برون آمدم از شب تیرهء تن
به آیات خورشیدی جان رسیدم
به شرق قدم های تو در نشابور
به قطعیتی فوق برهان رسیدم
نه من شیخ بودم نه بامن چراغی
شگفتا شگفتا ! به انسان رسیدم
به مهرم نباید که زین پس به خورشید
به دروازه های خراسان رسیدم
استاد محدثی خراسانی
ادامه مطلب

