تسبیح باران

تسبیح باران

خراسان در خراسان نور در جان تو می­چرخد

ببین خورشید در مشرق به فرمان تو می­چرخد

خراسان مُهر دریا می­شود با گام­های تو

به دست ابرها تسبیح باران تو می­چرخد

اگر شوق وصالت نیست در آیینه­ها، دارها

چرا آیینه در آیینه ایوان تو می­چرخد؟

به سقاخانه­ات زیباست رقص کاسه­های نور

در این پیمانه آن پیمانه، پیمان تو می­چرخد

بیابان در بیابان گرگ شد، هر کوه صیادی

چقدر آهوی زخمی در شبستان تو می­چرخد

علی­رضا قزوه


ادامه مطلب
[ سه شنبه 19 مرداد 1395  ] [ 11:28 AM ] [ مهدی گلشنی ]

رخصت بده تا زائر مشهد باشیم

رخصت بده تا زائر مشهد باشیم

سید ضیاءالدین شفیعی

تبسم کبوترها

ذکر است تکلّم کبوترهایت

قربان تبسم کبوترهایت

ای کاش «جو» ی نُک­زده­ای بودم من

در کاسه گندم کبوترهایت

مجتبی نظام­آبادی


ادامه مطلب
[ سه شنبه 19 مرداد 1395  ] [ 11:28 AM ] [ مهدی گلشنی ]

چند رباعی

شعر --  چند رباعی

رویازدگی به حال بعضی بد نیست

دریا که به ماه می­رسد از مد نیست

پیوسته برای او سلامی بفرست

قلب تو مگر مسافر مشهد نیست؟!

 

با آمدن ستاره برمی­گردم

تا عشق کند اشاره برمی­گردم

تا آخر عمر بین تهران ـ مشهد

هی می­روم و دوباره برمی­گردم

 

با معذرت از جناب بی­بی، آقا!

تو وارث عطر سرخ سیبی، آقا!

در این همه ازدحام و این شهر بزرگ

انگار هنوز هم غریبی آقا!

 

گیرم که تمام سال را بد باشیم

در خوب و بد کار مردد باشیم

امروز که سالروز میلاد شماست


ادامه مطلب
[ سه شنبه 19 مرداد 1395  ] [ 11:27 AM ] [ مهدی گلشنی ]

یا ضامن آهو

یا ضامن آهو

رقیه ندیری

چرخ می­خورم و سرگردانی­ام را یله می­کنم روی گنبد و گلدسته­ها.

چرخ می­خورم و بی­قراری­ام از ایوان می­گذرد و بند می­شود به پنجره فولاد.

چرخ می­خورم و تشنگی­ام در حوالی سقاخانه پرسه می­زند.

چرخ می­خورم مدام و کبوتر آرزوهایم بال بال می­زند.

من همان آهویم که همزاد خطر بود و ترس خود را از دامان امن تو آویخت. همان آهویم که غریبانه نگاهش را به دستان اجابت تو دوخت، همان آهویم که هنوز هم ضمانت بی­دریغ تو را فخر می­کند. نشانی ساده تو از خاطر هیچ کس نمی­رود؛ وقتی خورشید، خانه زاد شماست و باران، پاداش دست بر آسمان بردنتان؛ وقتی ابرها سایه سار شمایند و شما سایه­بان خاک تا افلاک. و من هنوز آه می­کشم و هنوز چرخ می خورم و هنوز چشمم به گنبد و گلدسته­هاست و هنوز تو ضامن تمام آهوان غریبی.


ادامه مطلب
[ سه شنبه 19 مرداد 1395  ] [ 11:27 AM ] [ مهدی گلشنی ]

نسپردن کار به مهمان

نسپردن کار به مهمان

سهیلا بهشتی

امام رضا(ع) با احترام، مهمان خود را به داخل خانه آورد و پس از پذیرایی از او، با وی به گفت وگو پرداخت، در میان سخن، باد چراغ را خاموش کرد. مهمان، بی درنگ از جای خود برخاست تا چراغ را روشن کند، ولی امام دست او را گرفت و اجازه نداد از جا برخیزد. سپس خود حضرت برخاست، چراغ را روشن کرد و برای اینکه مهمان ناراحت نشود، با لبخند به او فرمود: «ما خاندانی هستیم که دوست نداریم مهمان خود را به کار گیریم و او را به زحمت بیندازیم»


ادامه مطلب
[ سه شنبه 19 مرداد 1395  ] [ 11:26 AM ] [ مهدی گلشنی ]

قامت نماز

قامت نماز

علی موسوی گرمارودی

درود بر تو

ای هشتمین سپیده!

تو امامی

هستی، با تو قیام می­کند

درختان به تو اقتدا می­کنند

کائنات به نماز تو ایستاده

و مهربانی،

تکبیرگوی توست

عشق

به نماز تو

قامت بسته است

و در این نماز،

هر کس مأموم تو نیست

مأمون است


ادامه مطلب
[ سه شنبه 19 مرداد 1395  ] [ 11:25 AM ] [ مهدی گلشنی ]

غریب آشنا

غریب آشنا

ایرج قنبری

ای خیال اجتناب ناپذیر

از قبیله کدام سبز جامه ای

که آفتاب

زائر نگاه توست

کهکشان برابر تو کوچک است

ای ستاره شکوهمند

بی قراری کبوتران برای توست

ابرها به دست بوسی ستاره می­روند

باغ ها به دست بوسی بهار

و نگاه من که برکه مکدری است

دست بوس عشق توست

ای بزرگوار!

معنویت بهار!

ای غریب آشنا!

در کجای آسمان دمیده ای

کاین چنین پرندگان به سوی تو

شوقناک بال می­زنند


ادامه مطلب
[ سه شنبه 19 مرداد 1395  ] [ 11:25 AM ] [ مهدی گلشنی ]

آفتاب خوبی­ها

آفتاب خوبی­ها

عباس براتی­پور

عید میلاد جان و جانان شد

مولد خسرو خراسان شد

در گلستان عشق با شادی

بلبل نغمه­گر غزل خوان شد

ای بلند آیت خداوندی!

از تو روشن چراغ ایمان شد

مهرت ای آفتاب خوبی­ها

پرتو افکن به ملک امکان شد

بی تولّایت ای امامت عشق

عاشقی مشکل است، نتوان شد

تربت پاکت ای امام همام

باعث افتخار ایران شد


ادامه مطلب
[ سه شنبه 19 مرداد 1395  ] [ 11:24 AM ] [ مهدی گلشنی ]

عطر زعفران

عطر زعفران

مریم سقلاطونی

چنان گنجشک می سایم سرم را روی ایوانت

که تا یک لحظه دستم حس کند گرمای دستانت

دلم می­خواست خشتی باشم از طاق بر و بامت

دلم می­خواست بگذارم سرم را روی دامانت

هوا بارانی و سرد است، جایی می­دهی آقا؟

مرا در کنجی از آیینه بندان شبستانت

چه بوی سیب سرخی می­وزد پشت مشبک ها

چه عطری، مثل عطر زعفران های خراسانت

نقاب از چهره زیبای خود بگشا، نگاهی کن

به این کوچک ترین گنجشک، در ملک سلیمانت

هوا گرم است، نور مستقیمت می­زند هر سو

و گرداگرد تو پروانه های سبز، حیرانت


ادامه مطلب
[ سه شنبه 19 مرداد 1395  ] [ 11:24 AM ] [ مهدی گلشنی ]

به جا نمی آورم

به جا نمی آورم

حمیدرضا شکارسری

با من چه کرده ای؟/ پیش از زیارت تو نیز/ همین قدر روشن بودم؟!/ خودم را در آینه به جا نمی آورم/


ادامه مطلب
[ سه شنبه 19 مرداد 1395  ] [ 11:24 AM ] [ مهدی گلشنی ]