بايد به قد عرش خدا قابلم کنند
بايد به قد عرش خدا قابلم کنند
شايد به خاک پاي شما نازلم کنند
دل مي کنم از آنکه دل ازتو بريده است
دل مي دهم به دست تو تا بيدلم کنند

ادامه مطلب
بايد به قد عرش خدا قابلم کنند
شايد به خاک پاي شما نازلم کنند
دل مي کنم از آنکه دل ازتو بريده است
دل مي دهم به دست تو تا بيدلم کنند

سنگ زیر پای تو لعل بدخشان می شود
خار ، با فیض نگاهت سرو بستان می شود
گر نسیمی از کویت وزد سوی جحیم
دود آن عود و شرارش برگ ریحان می شود

شاید دوباره حرف دلم را شنیده بود
بغضی که مثل سایه پی من دویده بود
بغضی که دست روی سر من کشیده بود
بغضی که تا گلوی دقایق رسیده بود
بغضی که بشکند همه دنیا خبر شود
«ترسم که اشک در غم ما پرده در شود»
در آسمان سینه هوا دم گرفته است
گویا دلم از عالم و آدم گرفته است
هر مصرعی جنون دمادم گرفته است
وقتی که شعر نام تو را دم گرفته است
تا رهسپار کوی شما – طوس – می شوم
در شعله های عاطفه ققنوس می شوم
جایی که عشق بر سر ادراک میزند
نامت شرر به سینه صد چاک میزند
نقاره خانه نغمه غمناک میزند
گنبد طلات طعنه به افلاک میزند
بغضی شکست ، کون و مکان با خبر شدند
رازی عیان و عالمیان با خبر شدند
چشمی به اشک غرق تمنا گذاشتم
چشمی زشوق محو تماشا گذاشتم
بر پرده های دیده نمی تا گذاشتم
در حرمت حریم شما پا گذاشتم
آری غزل غزل همه شعرم ثنای توست
عشق و امیدو بود و نبودم برای توست
اینجا سرای یار و دلی فارغ از وجود
پیشانی بلند سعادت پر از سجود
تصویر ناب قبله ی من جلوه می نمود
شمس الشموس هر دو جهان پیش روم بود
کنجی نشسته ام شه عالم مقابلم
کشتی شکسته ام که رسیدم به ساحلم
با کوله بار حسرت و تقصیر آمدم
با واژه های در قل و زنجیر آمدم
این بار نیز خسته و دلگیر آمدم
آقا ببخش پیش شما دیر آمدم
دست مرا به غیر شما دستگیر نیست
شعرم به جز برای رضا(ع) دلپذیر نیست
بايد به قد عرش خدا قابلم کنند
شايد به خاک پاي شما نازلم کنند
دل مي کنم از آنکه دل ازتو بريده است
دل مي دهم به دست تو تا بيدلم کنند

ضريح، اشک، دخيل،آه يک گدا يعني....
نگاه،عشق، تمناي کربلا،يعني...
دوچشم خيس،دودست،اين دل،اين دعا،يعني
شتاب نور،صدا، حضرت رضا،يعني

من با تو زندگی نکنم پیر می شوم
بی تو من از جوانی خود سیر می شوم
من در شعاع پرتو شمس الشموسی ات
بی اختیار پیش تو تبخیر می شوم
آیینه کاری حرمت ذره پروری است
من در رواق چشم تو تکثیر می شوم
در صحن کهنه سوی تو کردم نماز را
اینجاست آنکه لایق تکبیر می شوم
من در شمار سلسله راویان شدم
چون با حدیث سلسله زنجیر می شوم
من گریه ام گرفته کمی هم به من بخند
دارم به پای خویش سرازیر می شوم
یک شب نشد که بیگنه آیم زیارتت
اما دوباره پیش تو تقدیر می شوم
وقتی که آه میکشم از پرده ی نیاز
بی پرده با تو صاحب تصویر می شوم
بیچاره من که نیست قلمدانم از طلا
هر چند با نگاه تو اکسیر می شوم
نقاره خانه ات ز کجا آب می خورد
کز بانگ آن چو سیل سرازیر می شوم؟
آن نامه ام که از سر تعجیل و اضطراب
بر بال کفتران تو تحریر می شوم
این رنگ طوسی از دل سرخم نمی رود
گرچه دورنگ،دور ز تزویر می شوم
برداشت سیل گریه بساط زیارتم
نم نم دوباره قابل تعمیر می شوم
حوض حیاط تو بدهد مرده را حیات
من نیز با تو عیسی تاثیر می شوم
وقت ورود در حرم تو هوایی ام
وقت خروج تازه زمین گیر می شوم
بادا شلوغ دور و برت کعبه ی عزیز
من حاجی توام که به تقصیر می شوم
یک روز اگر که زینت دیوار تو شوم
آیینه را گذاشته شمشیر می شوم
یا رضا (ع)
ای راهب کلیسا دیگر مزن به ناقوس
خاموش کن صدارا، نقاره می زند طوس
آیا مسیح ایران کم داده مرده را جان
جانی دوباره بردار با ما بیا به پابوس
آنجا که خادمینش از روی زائرینش
گرد سفر بگیرند با بال ناز طاووس
خورشید آسمان ها در پیش گنبد او
رنگی ندارد آری چیزی شبیه فانوس
رویای ناتمامم ساعات در حرم بود
باقی عمر اما افسوس بود و کابوس
وقتی رسیدی آنجا در آن حریم زیبا
زانو بزن به پای بیدار خفته در طوس
سید حمیدرضا برقعی
خستگی غالبا امروز به تن می ماند
این لباسی است که هر شب به بدن می ماند
کس به چشمان تو آدم نشده ، راه نبرد
دیدگان تو به جنّات عدن می ماند
شرح خود را به پر و بال کبوتر زده ام
زدن بال به جان کندن من می ماند
چیست دیدار شریفت که به هنگام وصال
شاعر چرب زبان هم ز سخن می ماند
رو نگردد به سر حلقه ی خوبان زمین
آن عقیق که اعماق یمن می ماند
قبرم از شوق تو ای جان ضربان خواهد داشت
آخر این ارث تپیدن به کفن می ماند
در سفر بوسه تمام است ، چو بشکست نماز
آن به کام تو و این بر دل من می ماند
لب گذفت آن که از این پنجره رسوا شد و رفت
داغ فولاد تو بر گرد دهن می ماند
تا یوسف اشکم سر بازار نیاید
کالای مرا هیچ خریدار نیاید
در سوز جگر مصلحت ماست که ما را
غیر از جگر سوخته در کار نیاید
خارم من و در سینه من عشق شکفته است
تا خلق نگویند گل از خار نیاید
بیمار فراقم من و وصل است دوایم
تدبیر به کار من بیمار نیاید
یک عمر به درگاه رضا رفتم و حاشاک
بر دیدن این دلشده یک بار نیامد
ای حجت هشتم که خدا خوانده رضایت
مدح تو جز از ایزد دادار نیاید
خود را به تو بستم که منم نوکر کویت
از نوکریم گر که تو را عار نیاید
ما عافیت از چشم تو داریم که گوید
بیمار به دلجویی بیمار نیاید
نومیدی و درگاه تو، بی سابقه باشد
هر کار ز تو آید و این کار نیاید
آخر به کجا روی کند ای همه رحمت
گر در بر تو شخص گرفتار نیاید
دیدم همه جا بر در و دیوار حریمت
جایی ننوشته است گنهکار نیاید
صبح است و در بزم چمن هر گل تبسم می کند
باغ از طراوت حسن یوسف را تجسم می کند
ساقی می باقی به کف مطرب ترنم می کند
موج نشاط و عشق چون دریا تلاطم می کند
