چشم ِ بـلـنـد ِ آیـنـه/عطـــر بهارهـا

چشم ِ بـلـنـد ِ آیـنـه/عطـــر بهارهـا
انـگور جاری از دهـن ِ جـویبارهـا

از گنبد ِ طلایی تان نـور می زنـد
تا می رسد بـه پنجره ِ سبزوارها!

بالاتـریــن نهایـت ِ پـائـیـن پـایـتـان
دارالشفاء کهنه ات از مـانـدگارهـا

از دست یا کریم شما دانه می خورم
چندیست در ضیافت قـول و قـرارها

پائـیـز روزهـای مــرا روبــراه کـن
ای پـرچـم بـلـنـد ِ تـو ابـر بـهـارهـا

مـی آیـم از مـحـلـه"سلطان" اردبـیـل
مـی آیـم از مـحـلـه ِ" آمـوزگــارهـا

از دور گـریه می کنم و دور می شوم
تـا وا شود بـه پـنـجـره ام انـتـظـارهـا!

 

علی سعادتخانی-اردبیل


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 17 تیر 1395  ] [ 6:07 PM ] [ مهدی گلشنی ]

طلوع چشم تو آغاز راه این غزل است

طلوع چشم تو آغاز راه این غزل است

به من بتاب که خورشید نسخه ی بدل است

حریم پاک تو یک گوشه از بهشت است و

برای داشتنش بین عاشقان جدل است

به پیشگاه تو بایدکه سر فرو دارند

تمام عالم و آدم، هرآن کسی که یل است

توئی و قلب هزاران هزار زائر تو

تو ضامنی و وفایت برایشان مثل است

اگرچه جاه ندارم خوشم که قسمت من

-غلام حلقه به گوش تو بودن- ازازل است

تمام خواسته ام یک نگاه کوچک توست

از آن دو چشم که گویی دو کاسه ی عسل است



محمد فرخ طلب


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 17 تیر 1395  ] [ 6:07 PM ] [ مهدی گلشنی ]

در عشق تو صد شدیم و این درصد توست

در عشق تو صد شدیم و این درصد توست

   زیباتر از آسمان ، زمین ، مشهد توست

                       در کشف جدید علم ثابت کردیم ...

   بر مرکز ثقل این جهان مرقد توست

محمدرضامحمدی شیدا


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 17 تیر 1395  ] [ 6:06 PM ] [ مهدی گلشنی ]

شنيدند مردي به ايران مي آيد

شنيدند مردي به ايران مي آيد
كه از لهجه اش لحن قرآن مي آيد

قدم بر زمين مي گذارد تو گويي
در اين خاك خشكيده باران مي آيد

خدا گندم از خاك مي پروراند
كبوتر...كبوتر فراوان مي آيد

بپاشيد و قسمت كنيد و بروبيد
گل و نقل و آيينه.مهمان مي آيد!

مي آيد و آمد و مهمان ما ماند
از آن جمله سبز از آن مي آيد!

و مهمان ما ماند مهمان غربت
شهيدي كه با زخم پنهان مي آيد

نفهميدي اي شعر !اي درد كهنه!
چرا زعفران از خراسان مي آيد؟!

چرا از ميان هزاران پرنده
كبوتر به اينجا فراوان مي آيد؟

/نغمه مستشار نظامی/


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 17 تیر 1395  ] [ 6:06 PM ] [ مهدی گلشنی ]

نیمه شبها تا سحر ذکر رضا(ع) باید گرفت

نیمه شبها تا سحر ذکر رضا(ع) باید گرفت

اینچنین حاجات خود را از خدا باید گرفت

در جوار مرقدش هرگز به کم قـانع مشو

چونکه از مشهـد بـرات کربلا باید گرفت

دست خالی آمدم امشب به درگاه شما

هرچه میخواهد دل از راه دعا باید گرفت

 

چشم در راه دعای خیرتان هستم، فقط

یک ضمـانت از تو در روز جزا باید گرفت

می شود امشب دل من عازم باب الجواد

اجر و مزد نوکری را پس کجا باید گرفت؟

در شب میلادتان دل غرق رحمت می شود

تکّه نانی امشب از دست شما باید گرفت

"شاعر:محسن زعفرانیه"


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 16 تیر 1395  ] [ 4:11 PM ] [ مهدی گلشنی ]

تا از ضریحـت بوی سوسن می تراود

تا از ضریحـت بوی سوسن می تراود
چیــزی شـبیه عشق در من می تراود

وقتی دخیل عشق می بندم به مویت
در من هــوای با تو بـودن می تراود

از هـر مُـژه مقـراض می سازم دمادم
تا درحرم گـردی به دامـن می تراود

چشــمِ تَـَرم را نـذر ابروی تو کردم
خشـــکیده چشمِ دل ولیکن می تراود

با ایـن غـزل دیــگر نمی چرخد زبانم
با مثنــوی شـاید ســـرودن می تراود

بیمــــارعشــقم درد ها را می شناسی
انگـــورهـای بی حیــا را می شناسی

وقتـــی ضمیـــر مفردم حاصل ندارد
دریـــای جمــع غصه ام ساحل ندارد

آن وقـــت پرپر می زنم بوسیـدنت را
اشـکم که می شویـد مســیردیدنت را

آهــــو تبـارم صیـد دنیا گشته ام ، آه
ای کاش ضامـن بودی ام در آخرِ راه

ای کاش گم بودم به راهی درحریمت
برتن لبــاسـی کرده بـودم از طمیمت

بُــغض غریبـی در گـلو مانـد و نـگفتم
شـــاید غـزل یکـبار دیگر می شـکفتم

خورشــید ِ رویـت روی عالم را گرفته
خورشـید عالم می درخشـد؟ یا...گرفته ؟

در من طلوع عشـق و صبح روشنی که
... تـا بی نهــایـت می تراود ، پا گرفته

این هشتمین باراست مدهوش تو هستم
گـلدســته ات دســت مرا بالا گرفتـه

ای کــاش می مردم میان صحن قُدست
تا مــرغ جانم در حـرم مـأوا گــرفته
****
...آری زیـارت بوده ام ، بُـو کـن دلم را !
عطر حـــرم این خـانه را حـالا گرفتــه

(رضا محمدصالحی)


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 16 تیر 1395  ] [ 4:11 PM ] [ مهدی گلشنی ]

دوباره آمده ام تا غزل ترانه کنم

 دوباره  آمده ام  تا  غزل ترانه  کنم
 شبانه  گریه ی جانسوزعاشقانه  کنم
 
بر آستان تو روی  نیازمن  برخاک
 که آبرو طلب از خاک  آستانه  کنم
 
شبی شبیه کبوتر شبیه یک گنجشک
 چه می شود که  کنار تو آشیانه کنم
 
سیاهرو شده ام پس خیال کن زاغم
 حرم اگرکه نشد توی شهرلانه کنم
 
سکوت محض دل من حضور تو یعنی
 که  آمدم  گله  از مردم  زمانه  کنم
 
 به دانه دانه ی اشکم دلم زبان وا کرد
 که دانه دانه غم و درد دل روانه کنم
 
 میان صحن تو فریاد وناله آزاداست
 بقیع که نیست چرا گریه مخفیانه کنم
 
دخیل قلب من و بال آن کبوترها
 برای حاجت دل نذرآب و دانه کنم
 
 برای  هق هق اشکم  کنار یک  دیوار
 بگو که تکیه ی خود بر کدام شانه کنم
 
 چه می شود که شبی دست خالی خود را
 میان  زلف  سیاه  تو  مثل  شانه  کنم
 
 و آن دلی که اسیراست بین گیسویت
 برای آنکه به  یاد آوری  نشانه  کنم
 
 غلام و عبد که باشم که سلطنت بخشد
 سوال و حاجت خود از کدام خانه کنم
 
 غلام حلقه به گوش و گدای کوی توام
 سزد که آرزوی عمر جاودانه کنم
 
 به سلطنت ندهم رتبه ی غلامی را
 من آن نیم که چنین کار ناشیانه  کنم
 
 میان جنت  پایین  پای تو  هیهات
 نشسته باشم و فردوس را بهانه کنم

شاعر : صمد علیزاده


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 16 تیر 1395  ] [ 4:10 PM ] [ مهدی گلشنی ]

در حریم نور جای مشعل و فانوس نیست

در حریم نور جای مشعل و فانوس نیست 

هیچ کس از لطف تو در این حرم مأیوس نیست 

 

شکر حق با شیر مادر مهرتان در دل نشست 

واقعا بیچاره هرکس با شما مأنوس نیست

 

کربلا و کاظمین و سامرا، حتی نجف

هیچ جا بهرِ من درمانده همچون طوس نیست 

 

دُرّ و مرجانی که از احسان به مردم میدهی

دَر صدف هایِ کفِ اعماق اقیانوس نیست 

 

هرکس از، سوی تو آمد بویِ جنت می دهد

بوی جنت هیچ جا چون در حرم محسوس نیست 

این کبوتر که به دور گنبدت در گردش است 

هم طراز هر پرش صدها پرِ طاووس نیست 

 

دانه دانه ذکرِ تسبیحم فقط شد "یا رضا" 

شأن ذکرت کمتر از "یا نور و یا قدوس" نیست

 

زائرانت پشتِ هم مرکب به مرکب آمدند

اينهمه زائر ولی روزیِ من... افسوس!... نیست

 

نه عبا میخواهم و نه تیغه ی سلمانیت

حاجتم این روزها چیزی بجز پابوس نیست

 

شاعر : محمد جواد شیرازی 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 16 تیر 1395  ] [ 4:10 PM ] [ مهدی گلشنی ]