بی تو نفس به سینه ما جان نمی شود

 

بی تو نفس به سینه ما جان نمی شود

بی تو بهشت روضه رضوان نمی شود

اصلا تمام وسعت این گنبد کبود

گنبد طلای شاه خراسان نمی شود

ناکام آن دلی است که در طول عمر خود

یکبار در حریم تو مهمان نمی شود

ایام عمر ما ز تو برکت گرفته است

کم‌های ما که بی تو فراوان نمی شود

تو دست من بگیر و بده روزی مرا

گندم بدون لطف شما نان نمی شود

گشتم میان این همه اذکار غرق نور

ذکری به دلبری رضاجان نمی شود

 

حبیب باقرزاده


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 16 تیر 1395  ] [ 4:04 PM ] [ مهدی گلشنی ]

هرچندكه درشهر تو بازار زیاد است

هرچندكه درشهر تو بازار زیاد است

باید برسم زود... خریدار زیاد است

من در به درِ پنجره فولادم و دیریست

بین من و آن پنجره دیوار زیاد است

آنقدر كریمی كه بدهكار تو كم نیست

آنقدر كریمی كه طلبكار زیاد است!

پاییز رسیدم به حرم با همه گفتم:

اینجا چقدر چادر گلدار زیاد است

با بار گناه آمده ام مثل همیشه

با بار گناه آمدم این بار زیاد است!

گندم به كبوتر بدهم ؟ شعر بگویم؟

آخر چه کنم در حرمت؟! كار زیاد است!

نوروز به نوروز... محرم به محرم...

سرمست زیاد است، عزادار زیاد است

هر گوشه ی ایران حرم توست كه با تو

همسایه ی دیوار به دیوار زیاد است

از دور سلامی و تو از دور جوابی

این فاصله انگار نه انگار زیاد است

یک شب که به رؤیای من افتاد مسیرَت

دیدم چقَدر لذت دیدار زیاد است...

درخواب... سرِ سفره ی اطعام... تو گفتی:

هر قدر كه میخواهی... بردار ، زیاد است

 

علیرضا قنبری


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 16 تیر 1395  ] [ 4:03 PM ] [ مهدی گلشنی ]

زیر ایوان طلایت بخت با من یار شد

زیر ایوان طلایت بخت با من یار شد

ماجرایم قیل و قال کوچه و بازار شد

هر کسی عمان نخواهد شد مگر در خانه ات

در حرم بودم دلم گنجینه ی اسرار شد

از گداها شهر ما یکباره خالی تر شد و

در حرم کم کم گداهای شما بسیار شد

چون دلش می خواست راه گفتگویش وا شود

زائرت از عمد پای پنجره بیمار شد

پیش تو فرقی ندارد حال دارا با فقیر

هرکسی بار دعا آورد بارش بار شد

یک ضمانت کردی و صیاد آهو را رهاند

چاقوی صیاد از آن تاریخ ضامن دار شد...

 

محسن ناصحی


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 16 تیر 1395  ] [ 4:03 PM ] [ مهدی گلشنی ]

باز مگذار این ستاره، کهکشان را گم کند

باز مگذار این ستاره، کهکشان را گم کند

مشهدت، این قبله ی هفت آسمان را گم کند

همچنان بالای گنبد باد پرچم دار توست

تا مبادا این کبوتر آشیان را گم کند

باز هم ناقوس دارد نامنظم می زند

ساعت صحن تو حق دارد زمان را گم کند

عقل را و عشق را گم کرده ام در صحن ها

در شلوغی گاه مادر کودکان را گم کند

روی دوش جمع با قصد زیارت آمده

خوش به حال آنکه در صحن تو جان را گم کند

هرکه پیدا کرد در هنگامه ی عالم تو را

تا تو را دارد چه غم گر دیگران را گم کند

 

مصطفی تبریزی


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 16 تیر 1395  ] [ 4:03 PM ] [ مهدی گلشنی ]

آمدم گرد غم از سینه بگیرم آقا

آمدم گرد غم از سینه بگیرم آقا

هی بگویم که برای تو بمیرم آقا

گوشه صحن نشستم که پناهم بدهی

که حیات از نفسِ عشق بگیرم آقا

جای شلاق ببین، روحِ نحیفم زخمی ست

من به دستِ هوسِ خویش اسیرم آقا

آمدم خسته ز مرداب که جاری بشوم

دل به دریا زده ام گرچه کویرم آقا

آمدم باز که مهمان نگاهم بکنی

با تو در امنیتم، روحِ حریرم آقا

باز با لحنِ غزل خوانی حافظ با تو

درد دل می کنم آقا، بپذیرم آقا...

دفتر گمشدگانِ حرم آغوش تو است

من همان گمشده ام، طفلِ صغیرم آقا...

مادرم جانِ مرا نذرِ جوادِ تو نوشت

کاش از داغِ جوانِ تو بمیرم آقا

 

 

کاظم رستمی


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 16 تیر 1395  ] [ 4:02 PM ] [ مهدی گلشنی ]

خلق عالم نه یکسان تو را می شناسند

خلق عالم نه یکسان تو را می شناسند

مؤمنان قدر ایمان تو را می شناسند

عاشقانت فراوان تو را می شناسند

"چشمه های خروشان تو را می شناسند

موج های پریشان تو را می شناسند"

ای که تاریکی خانه را آفتابی

کوچه را هم دعایی و هم مستجابی

شهر خشکیده را بارش بی حسابی

"پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی

ریگ های بیابان تو را می شناسند"

مثل آیات قرآن به وقت تلاوت

مثل ابر بهاران پُر و با سخاوت

بسکه لبریز شیرینی است و حلاوت

"نام تو رخصت رویش است و طراوت

زین سبب برگ و باران تو را می شناسند"

عاقلان را و عشّاق را می شناسی

هم رسولان ابلاغ را می شناسی

نسل آلاله ای، داغ را می شناسی

"هم تو گل های این باغ را می شناسی

هم تمام شهیدان تو را می شناسند"

ناخدایی به کشتی ز دریا گذشتی

لا إلهی زدی و بر الا گذشتی

ما به دنبال محمل؛ از اینجا گذشتی

"از نشابور بر موجی از لا گذشتی

ای که امواج طوفان تو را می شناسند"

ای که پیراهن انبیا بر تن توست

چشم یعقوب و یوسف به پیراهن توست

مأمن قُل هو اللهیان دامن توست

"بوی توحید مشروط بر بودن توست

ای که آیات قرآن تو را می شناسند"

نام تو بردم و یارم از در درآمد

شب فرو رفت و خورشید رخشان برآمد

حرف اول در این مصرع آخر آمد

"اینک ای خوب فصل غریبی سرآمد

چون تمام غریبان تو را می شناسند"

کاش فصل حضور تو را دیده بودم

یا که جام طهور تو را دیده بودم

در نشابور شور تو را دیده بودم

"کاش من هم عبور تو را دیده بودم

کوچه های خراسان تو را می شناسند"

 

مهدی جهاندار


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 16 تیر 1395  ] [ 4:02 PM ] [ مهدی گلشنی ]

قلم را ، دفترم را دوست دارم

 

قلم را ، دفترم را دوست دارم

واین طبع ترم را دوست دارم

چقدر اینکه برایت ، در زیارت

غزل می آورم را دوست دارم

یکی از این سحرها شاعرم کرد

سحرهای حرم را دوست دارم

سحرها در شبستان گوهرشاد

نماز مادرم را دوست دارم

نگینش را همین مشهد خریدم

اگر انگشترم را دوست دارم

میان زائران دل شکسته

غمِ دور و برم را دوست دارم

کنیز خواهرت هستم که گفتی

کنیز خواهرم را دوست دارم

به لطف  آن سه باری که می آیی

جهان دیگرم را دوست دارم

شفا می خواستم اما کنارت

همین که بهترم را دوست دارم

وداعی نیست در رسم کریمان

سلام آخرم را دوست دارم

 

 

زهرا بشری موحد


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 16 تیر 1395  ] [ 4:01 PM ] [ مهدی گلشنی ]

قرار اینجاست یار اینجاست کار اینجاست بار اینجا

قرار اینجاست یار اینجاست کار اینجاست بار اینجا

کرم اینجاست لطف اینجاست فضل اینجاست جود اینجا

نیاز اینجاست نذر اینجاست عُذر اینجاست اِذن اینجا

دکان اینجاست دخل اینجاست نقد اینجاست سود اینجا

چنان جانهای پاک انبیا صف بسته بر این در

که آدم دارد از خاتم تقاضای ورود اینجا

مسیح اینجا کلیم اینجا خلیل اینجاست نوح اینجا

شعیب اینجاست شیث اینجاست لوط اینجاست هود اینجا

سلیمان را از این دریا مگر پیدا شد انگشتر

لب داود را داده‌ست مرغانِ سرود اینجا

منم مور و سلیمانم به لطفش کرده مهمانم

وگرنه من که می‌دانم که جای من نبود اینجا

مگر شمعی شوم در گوشه‌ای از این حرم، گریان

که جز با اشکِ عجز، آیینه‌ای نتْوان فزود اینجا

 

محمد سعید میرزایی


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 16 تیر 1395  ] [ 4:01 PM ] [ مهدی گلشنی ]

صبح از خاطرم گذر می کرد

 صبح از خاطرم گذر می کرد

باز یک ماجرای تکراری

شک ندارم که بارها آن را

دیده ام بین خواب و بیداری

 

تلفن نیمه شب پرید از خواب

مثل اینکه مرا صدا می زد

باز دعوت شدم به قصر امیر

حلقه ی شاعران درباری

 

چشم بستم دوباره غوغا شد

توشه ام خودبه خود مهیا شد

من و چشمی که باز دریا شد

من و یک جسم در زمان جاری

 

چشم وا کردم از میان اتاق

پای من باز شد به فرش رواق

شاه طوس آمدست و شاه چراغ

پهلویش فاطمه ست انگاری

  

دفترم بوسه زد به دست ولی

واژه هایم شدند مست ولی

شعر دارم...دلم شکسته ولی

از همه شعر های تکراری

 

دوست دارم کنار بگذارم

زعفران و زرشک و آهو را

باید از تو به سبک مردم گفت

ادبیات کوچه بازاری:

 

بغض تلخ مدینه دارم باز

غم غربت به سینه دارم باز

از بقیع آمدم امام غریب

چه شکوهی چه مرقدی داری

 

در دلم جز تو تکیه گاهی نیست

دل اسیر شب است و ماهی نیست

تا خراسان زیاد راهی نیست

...

محمدجوادالهی پور


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 16 تیر 1395  ] [ 4:01 PM ] [ مهدی گلشنی ]