ایران گلستان میشود با یک نگاهش

ایران گلستان میشود با یک نگاهش

آیینه بندان میشود با یک نگاهش

سر تا سر این مرز و بوم از شرق تا غرب

ملک سلیمان میشود با یک نگاهش

تنها نه گیر قوم نصرانی، که حتی

عیسی مسلمان میشود با یک نگاهش

در این طبابت خانه اش دیدم که بیمار

فی الفور درمان میشود با یک نگاهش

با آب سقا خانه هر که دل بشوید

مقداد و سلمان میشود با یک نگاهش

جبریل هم جارو کش و دربان صحنِ

شاه خراسان میشود با یم نگاهش

هر شاعر دلخسته ای اینجا شبیه

دعبل غزل خوان میشود با یک نگاهش

 

مجید قاسمی


ادامه مطلب
[ سه شنبه 15 تیر 1395  ] [ 5:09 PM ] [ مهدی گلشنی ]

گوشه ای از صحن تو هرکه غزل خوان میشود

گوشه ای از صحن تو هرکه غزل خوان میشود
فارغ از هر های و هو سرمست اوزان میشود
گوشه ی چشم پر از مهر تو سعدی پرور است
شاعر تو صاحب چندین "گلستان" میشود
ریسه ای از ماه و خورشید و ستاره میکشم

 


ادامه مطلب
[ سه شنبه 15 تیر 1395  ] [ 5:08 PM ] [ مهدی گلشنی ]

نجل حبل المتین امام رضاست

نجل حبل المتین امام رضاست
همه ی حرف دین امام رضاست

گر بپرسی ز کعبه ، می گوید:
قبله ی هفــتمین امام رضاست

 

هم که شرط ورود در دِژِ حق
هم که حصن حصین ، امام رضاست

با غلامان خویش هم سفره
با خدا همنشین امام رضاست

ابـتدای مســیر فهمــیدیــم
انتهای یقـین امام رضاسـت

از(بهشت رضاش)معلوم است
که بهشت آفرین امام رضاست

کُلّ ایران ، رَعیتَّش هستند
شاه این سرزمین امام رضاست

به خدایی که واحد است و احد
بی مَثَل ، بی قرین امام رضاست

واژه ی دل شکن ،امام حسین
واژه ی دلنشین ،امام رضاست

ای فراری از این حرم ، فردا
کار ما با همین امام رضاست

آنکه جاروی صحن جامع اوست
بال روح الامین ، امام رضاست

آنکه یک بار هم نشد بزند
روی ما را زمین ، امام رضاست

آنکه با رأفتش نظر دارد
بر منِ بدترین امام رضاست

آنکه در حشر زائرانش را
می کند دستچین امام رضاست

 محمد قاسمی


ادامه مطلب
[ سه شنبه 15 تیر 1395  ] [ 5:08 PM ] [ مهدی گلشنی ]

دل ندارد تاب دوری از وطن را هیچ وقت

دل ندارد تاب دوری از وطن را هیچ وقت
ســر ندارد طاقت ترک بــدن را هیچ وقت
پای تا سر بهجتم در آستان قُــدس تو
غم نمی فهمد دلیل این سُخن را هیچ وقت

 

چون کبوتر تا که در اطراف گنبد می پرم
نه،نمی خواهد دلم سیر چمن را هیچ وقت

دست پُر برگشتن اینجا در سماجت کردن است
پس نباید تَرک کرد این در زدن را هیچ وقت

از همان روزی که غمخوار دل زارم شدی
حس نکردم در وجود خود مِحَن را هیچ وقت

بسته ام بر پنجره فولاد روزی رشته ای
وا نکن از گردنِ دل،این رَسَن را هیچ وقت

بوده تا وقتی که در سجّاده ام عطر حرم
بو نکــردم مُشکِ آهوی خُتَن را هیچ وقت

تا نگیرم از تو تأییدیه ، خواهان نیستم
لـذّت تحســین اهل انجمن را هیچ وقت

گرچه من بسیار آزردم دلت را با گناه
تو نیازردی دل امثال من را هیچ وقت

جان معصومه دعا کن تا نگیرند از لبم
یاعلی و یا حسین و یا حسن را هیچ وقت

می خورم سوگند آقا جان به پلک زخمی ات
که نخواهم ترک کرد این سوختن را هیچ وقت

من “أبَدْ والله ما نَنْسٰا حُسینا” گفته ام
پس نمی سازم رها آن بی کفن را هیچ وقت

محمدقاسمی


ادامه مطلب
[ سه شنبه 15 تیر 1395  ] [ 5:07 PM ] [ مهدی گلشنی ]

ای قرار دل بیقرارم رضا

ای قرار دل بیقرارم رضا

تا تویی دلبرم غم ندارم رضا

(تو مسیحای من بیماری،من ندارم غیر تو غمخواری)

به مشام دلم می رسد بوی تو

چه شود که شوم زاءر کوی تو

(عشق روی تو در سرشت من، حرم تو باغ بهشت من)

ای گل فاطمه من تورا سائلم

بر سر زلف تو خانه کرده دلم

(لحظه ی آخر جان جوادت، من مسکین را مبر از یادت)


ادامه مطلب
[ سه شنبه 15 تیر 1395  ] [ 5:06 PM ] [ مهدی گلشنی ]

به دلم می خرم غمت را من

به دلم می خرم غمت را من
من گدا، من اسیر، تنها من

شب و روزم فقط به یاد توام
بس که هر روز و هر شبی با من

  روح موسی دمیده در جسمت
که شدم از دمت مسیحا من

اینقدر لطف می کنی ، ماندم
تو به من دل سپرده ای یا من..؟

من به تو پشت کردم اما تو
تو به من لطف کردی اما من

مشهدت قبله گاه عشاق است
قبله پس کعبه نیست الزامن

کام شیرینم از نبات شماست
عطرم از "زعفران بهرامن"

یا رضا دست من به دامن تو
چشم دارم به لطف این دامن

تو سه جا قول آمدن دادی
انتظار از تو دارم آقا من

 

مظاهر کثیری نژاد


ادامه مطلب
[ سه شنبه 15 تیر 1395  ] [ 5:06 PM ] [ مهدی گلشنی ]

زانو زدم همیشه که استادی ام کنی

زانو زدم همیشه که استادی ام کنی
هستم خراب تو؛ که تو آبادی ام کنی

اصلا مریض می شوم و درد می کشم
با شوق اینکه پنجره فولادی ام کنی

زندان من؛ ز دام تو آزاد بودن است
خواهم رها از این همه آزادی ام کنی

شیرینیِ فراق تو بر سینه زخم زد
شیرین شدی که زخمی و فرهادی ام کنی

“ها” کرده ام به شیشه و گنبد کشیده ام
شاید مرا دوباره گوهر شادی ام کنی

شاعر: علیرضا اسحاقیان


ادامه مطلب
[ سه شنبه 15 تیر 1395  ] [ 5:06 PM ] [ مهدی گلشنی ]

حرف دکتر هنوز مثل پتک

حرف دکتر هنوز مثل پتک
میزند بر سرش حقیقت را
دل و عقلش ولی نمی خواهند
بپذیرند واقعیت را

راهرو، مارپیچ طولانی
شده دهلیزهای تو در تو
یک نگهبان نهیب زد:آقا
به کجا میروید ؟ اما او

وارد آخرین اتاق شد و
بغض خود را به خنده ای پوشاند
کودکش را گرفت در آغوش
سخت او را به سینه اش چسباند

در و دیوار و تخت بیماری
نفسش را گرفته اند انگار
مثل کپسول اکسیژن بی جان
همسرش تکیه داده بر دیوار

چشمهایش سوالهایی سخت
مرد ماندست و بی جواب شده
چه بگوید ؟ بگوید ای مادر
همه هستی ات جواب شده؟

میزند از اتاق بیرون تا
باخودش خلوتی دوباره کند
با خودش اندکی قدم بزند
با خودش باز فکر چاره کند

بی هدف پرسه در خیابانها
کار چندین و چند ساعت شد
دنگ دنگی سه چار بار نواخت
چشم او خیره روی ساعت شد

وسط جمعیت به خود آمد
روبروی طلا ترین ایوان
دست بر سینه بغض او وا شد
السلام و علیک یا سلطان

سالها بعد در همان نقطه
دختری در حریم آن سلطان
دست برسینه مثل بابایش
خیره مانده به زردیِ ايوان
...................
سید حسن رستگار


ادامه مطلب
[ سه شنبه 15 تیر 1395  ] [ 5:05 PM ] [ مهدی گلشنی ]