مه ذیقعده چراغ سحرت باد مبارک
مه ذیقعده چراغ سحرت باد مبارک
جلوه شمس به صبح ظفرت باد مبارک
خنده نجمه به قرص قمرت باد مبارک
نجمه دیدار فروغ بصرت باد مبارک
صدف بحر ولایت گهرت باد مبارک

ادامه مطلب
مه ذیقعده چراغ سحرت باد مبارک
جلوه شمس به صبح ظفرت باد مبارک
خنده نجمه به قرص قمرت باد مبارک
نجمه دیدار فروغ بصرت باد مبارک
صدف بحر ولایت گهرت باد مبارک

دست ولی نعمت ز بس مشکل گشا شد
بین قنوتم " ربنا " هم " یا رضا " شد
سجاده ام را پهن کردم رو به مشهد
وقت اذان شرعیه نقاره ها شد
حجاج کعبه بار بستند و دوباره
_نازم به سلطانم_ که حج این گدا شد
با پنجره فولاد گفتم مشکلم را
بیرون نرفته از حرم دردم دوا شد
یک کیسه گندم ، چند تا دانه هزاری
مادربزرگم داد...چون حاجت روا شد
گر چه به زحمت دست دادم با ضریحت
در ازدحام جمعیت آن هم جدا شد
یا بن الشبیبت گریه ی ما را درآورد
خیرت قبول آقای من! روضه به پا شد
خونم میفتد گردنت یک روز آخر
چون تازه داغ دوری کرببلا شد
شاعر علیرضا وفایی (خیال)
باید به عشق گنبد تو یاکریم شد
روی مناره های الهی مقیم شد
حیف است پا به صحن و سرای شما نهم
باید سوار بال ملک یا نسیم شد
هرکس دخیل صحن گوهرشاد میشود
تا روز حشر خانه اش آباد میشود

اندوه من اگرچه که شرحی طویل داشت
اما به سویش آمدنم یک دلیل داشت
با دست خالی و دل پر آمدم فقط
آخر همیشه در حرم ابن سبیل داشت
باید برای گفتن راز مگو به او
دستی دخیل داشت و بغضی اصیل داشت
با یک نگاه مست کرامات او شدم
او معجزات ساده ای از این قبیل داشت
هر کس دخیل بست به اعجاز دست
او سر مست شد از اینکه پس از این وکیل داشت
باید برای دیدن خورشید تا سحر
چشم انتظار مانده و صبری جمیل داشت
با یک نگاه اوست که باران گرفته است
بر این کویر تشنه که دستی بخیل داشت
شاعر : مرضیه فرمانی
ای ابتدای صحبت و ختم کلام ما
جاروکشی صحن تو شغل مدام ما
در بین خادمان تو ثبت است نام ما
ما برده ی توایم و دو عالم غلام ما
ای هشتمین امام!امام همام ما!

هشتمین آفتابمان هستی
تو امان عذابمان هستی
از روایات اینچنین پیداست
لحظه های حسابمان، هستی

اینجا کسی ز فیض شما بی نصیب نیست
اصلا دلی کنار شما بی شکیب نیست
ای آشنای غربت و ای همنشین درد
اینجا کسی میان حریمت غریب نیست
وقتی طلب نکرده مراد مرا دهی
یعنی دگر نیاز به امن یجیب نیست
مشهد، حرم ،مریض، شفا راه التیام
پس احتیاج ما به دوا و طبیب نیست
مشهد همیشه صحنه ای از صحن کربلاست
پس این حریم خالی از عطر سیب نیست
هستی غریب آیینه ی جد خود حسین
با این تفاوتی که کنارت حبیب نیست
از پلک های زخمی تو گفت روضه خوان
یعنی که روضه جز دم یابن شبیب نیست
آنجا که شمر آمد و برسینه اش نشست
حرفی به غیر خنجر و شیب الخضیب نیست
شاعر حسین واعظی
عاشقی از فنا شروع شده
با "به نام خدا" شروع شده
ذکر خیرش همیشه بوده ولی
تازه این ماجرا شروع شده

چشم ان مستی که هر شب وقف مولا میشود
خشک هم باشد ولی یک باره دریا میشود
قصه قدری فرق دارد بر گدا در این حرم
هر که فکرش هم نکرده نیز اقا میشود
من که هر کاری شده کردم ندیدم شاه را
دل به بیماری زدم اینبار، حالا میشود؟
از چه رو هر مبتلایی را که بخشیدی شفا
قبل خارج گشتنش از صحن عیسی میشود؟ !
چند تا حاجت که می بینی غلامانش دهند
شاه گر لطفی کند بالای صدتا میشود
امشبی اقا بیا یک سفره از دل پهن کن
تا ببینی هر چه دلبر هست رسوا میشود
اندکی کمتر ضمانت کن تو آهو بچه را
با چنین لطفت مگر یک مرد پیدا میشود؟
مثل ان گوهر که پیدا میشود در یک صدف
نوکرش در هر کجا با شاه پیدا میشود
شاعر : محمد رضا رضایی
لب اگر خورد به پیمانه بها میگیرد
سنگ با دست شما حکم طلا میگیرد..
شاهد واقعه سلمانی نیشابوراست
هرکسی خواست بداند که کجا میگیرد..
قصه ی شیخ بهایی و حرم ثابت کرد
رحمت واسعه ی تو همه را میگیرد
این حرم کهف حصین است چه حاجت به طلسم؟!
دامن آلوده در آن بوی خدا میگیرد..
عشق وارد شدن وقت اذان را دارم
که دلم درصف عشاق صفا میگیرد
قدمش میگذرد بی خطر از روی صراط
هرکسی دست به دامان شما میگیرد..
عالم آل محمد ز دم توست اگر
بیشتر حوزه در اطراف تو پا میگیرد..
شب میلاد تو از عرش خود جبرائیل
زود می آید و در صحن تو جا میگیرد
قبه ی پادشه طوس چنان کرببلاست
که درآن بی بروبرگرد دعا میگیرد..
واقعا پنجره فولاد شفاخانه ی ماست
کور می آید و فی الفور شفا میگیرد..
شاغلم شغل من اینست گدایت باشم.
کارم از برکت الطاف رضا میگیرد..
ارمنی بود مردد که بگیری دستش..
گفتمش محضر دلدار بیا!میگیرد...
صحن تو شهره ی خلق است به ترفیع مقام
شاه عباس درآن حکم گدا میگیرد..
پردرآمد ترازین شعر دگر شغلی نیست
دعبل از دست تو با شعر عبا میگیرد..
"فلسفی" نیستم اما پی این فلسفه ام
که چرا هرکه زتو کرببلا میگیرد؟
سالها گریه کن جد غریبت هستیم
کشته ی مرثیه ی یابن شبیبت هستیم..
شاعر : سید پوریا هاشمی