متن سوالات مطرح شده وپاسخ این مرجع تقلید شیعیان بدین شرح است:
سوال :آیا سجده بر تربت پخته نشده، جایز است و کفایت از سجده می کند؟
جواب: سجده بر تسبیح تربت که گل آن پخته نشده باشد و دانه هایش جمع شده و دور از هم نباشند و مجموع آن مقداری که در پیشانی بر آن قرار گرفته به اندازه مسمّای سجود باشد جایز بوده و سجده صحیح است.
كسي است كه كتاب المراجعات او هنوز جريان ساز و اثر گذار مانده، كسي است كه با جمله مشهور "لا ينتشر الهدى إلا من حيث انتشر الضلال" خط فكري و فهم اجتماعي و تربيتي كاربردي و نويني را ارائه داده است.
كسي است كه با اقدامات تأسيسي خود زمينه ساز افتخارات امروز پيروان اهل بيت شده ، كسي است كه در قحطي و گرسنگي جنگ جهاني اول جواز مصرف كامل حقوق شرعي براي اطعام را صادر كرده ، و در كنار همه اينها كسي است كه صدسال پيش مثل امروزي را مي ديده.
جناب سيدحسين شرف الدين در ميان خاطرات خود به روزي اشاره مي كند كه قرار بوده ايشان پيامي براي نصب ضريح حضرت زينب بنويسند كه توسط ايراني ها ساخته و ارسال شده بود و پيامشان را با اين حديث آغاز مي كنند كه : " لو كان العلم في الثريا لتناولته أيد من فارس " ايشان مي گويد وقتي پدربزرگم اين حديث را املا مي كرد و من پيام ايشان را مي نوشتم از او پرسيدم : " چرا ايراني ها "؟ و ايشان مدتي از گذشته حضور سلمان فارسي و آينده نقش ايراني ها در اسلام سخن گفت.

ادامه مطلب
امام، خامنه اى، تبريزى، سيستانى، نورى، بهجت و وحيد: خمس ندارد
امام، استفتاءات، ج 1، س 87؛ تبريزى، استفتاءات، س 967؛ خامنه اى، اجوبة، س 858؛ نورى، استفتاءات، ج 2، س 360؛ وحيد، توضيح المسائل، م 1778؛ بهجت، وسيلةالنجاة، م 1380.
مكارم و صافى: مقدار افزوده، جزء درآمد سال فروش شمرده مى شود و چنانچه تا سر سال زياد بيايد، بايد خمس آن را بدهد.
صافى، جامع الاحكام، ج 1، س 684؛ مكارم، توضيح المسائل، م 1492.
فاضل: مقدار افزوده، جزء درآمد سال شمرده میشود و چنانچه تا سر سال زياد بيايد، بنابر احتياط خمس آن را بدهد.
فاضل، جامع المسائل، ج 1، س 859.
زيرا با دانش به پروردگارت راه مىيابى و با ادب به پروردگارت خوش خدمتى مىكنى و با ادب در خدمتگزارى، بنده سزاوار دوستى و نزديكى به او مىشود.
پس اين نصيحت را بپذير تا از عذاب بِرَهى.
متن حدیث:
يا مُؤمِنُ اِنَّ هذَا العِلمَ وَالاَدَبَ ثَمَنُ نَفْسِكَ فَاجْتَهِد فى تَعَلُّمِهِما ، فَما يَزيدُ مِنْ عِلْمِكَ وَ اَدَبِكَ يَزيدُ فى ثَمَنِكَ وَ قَدْرِكَ ، فَاِنَّ بِالْعِلْمِ تَهْتَدى اِلى رَبِّكَ وَ بِالاَْدَبِ تَحْسِنُ خِدْمَةَ رَبِّكَ وَبِأَدَبِ الْخِدْمَةِ يَسْتَوجِبُ الْعَبْدُ وَلايَتَهُ وَقُرْبَهُ فَاقْبَلِ النَّصيحَةَ كى تَنْجُوَ مِنَ الْعَذابِ؛
«بحارالانوار،جلد1،صفحه 180»
خلفای اموی جمعاً چهارده نفر بودند که از سال 41 تا 132 هجری در کشور پهناور اسلامی خلافت کرده اند. اگر چه در میان این خلفا افراد محیل و مدبری چون معاویه و عبدالملک مروان وجود داشته اند، ولی هیچ یک از آنها در مقام فضیلت و تقوی و بشر دوستی همتای خلیفه هشتم عمربن عبدالعزیز نمی شدند. این خلیفه تعالیم اسلامی را تمام و کمال اجرا می کرد و دوران کوتاه خلافتش توأم با عدل و داد بوده است. بدون تکلیف و تجمل زندگی می کرد و برای تأمین معاش روزانه بیش از دو درهم در روز از بیت المال برنمی داشت.
نسبت به خاندان رسالت، خاصه حضرت علی بن ابی طالب (ع) قلباً عشق می ورزید و از اینکه آن افصح متکلمان را در میان دو نماز و در کوی و برزن سب و لعن می کردند چون خاری دل و جانش را می خلید و بالاخره با هوشمندی و تدبیری بس عاقلانه که از حوصله این مقال خارج است، سب و لعن امیر مؤمنان را ممنوع داشت و با این پایمردی و فداکاری در زمره اتقیا و نیکمردان عالم درآمد. روزی همین خلیفه از عربی شامی پرسید: «علاملان من در دیار شما چه می کنند و رفتارشان چگونه است؟». عرب شامی با تبسمی رندانه جواب داد: «چون آب در سرچشمه صاف و زلال باشد در نهرها و جویبارها هم صاف و زلال خواهد بود.». همیشه آب از سرچشمه گل آلود است. عمر بن عبدالعزیز از پاسخ صریح و کوبنده عرب شامی به خود آمد و درسی آموزنده بیاموخت.
بعضی ها این سخن را از حکیم یونانی ارسطو می دانند، آنجا که گفته بود: « پادشاه مانند دریا، و ارکان دولت مثال انهاری هستند که از دریا منشعب می شوند.»، ولی میرخواند آنرا از افلاطون می داند که فرمود: «پادشاه مانند جوی بزرگ بسیار آب است که به جویهای کوچک منشعب می شود. پس اگر آن جوی بزرگ شیرین باشد، آب جویهای کوچک را بدان منوال توان یافت، و اگر تلخ باشد همچنان». فریدالدین عطار نیشابوری این موضوع را به عارف عالیقدر ابوعلی شقیق بلخی نسبت می دهد که چون قصد کعبه کرد و به بغداد رسید، هارون الرشید او را بخواند و گفت: «مرا پندی ده». شقیق ضمن مواعظ حکیمانه گفت: «تو چشمه ای و عمال جویها. اگر چشمه روشن بود، تیرگی جویها زیان ندارد، اما اگر چشمه تاریک بود به روشنی جوی امیدی نبود». در هر صورت این سخن از هر کس و هر کشوری باشد، ابتدا به لسان عرب درآمد و سپس به زبان فارسی منتقل گردید، ولی به مصداق الفضل للمتقدم باید ریشه عبارت مثلی بالا را از گفتار افلاطون دانست که بعدها متأخران آن عبارت را به صور و اشکال مختلفه درآورده اند.
پایگاه حوزه/ مهدی پرتوی آملی
به گزارش مشرق، دلهره و اضطراب از واقع شدن در شرایطی تازه و نا آشنا امری شناخته شده در میان افراد است. در واقع نبودِ علم و آگاهی کافی در خصوص امور تازه و تجربه نشده نگرانی هایی را با خود به همراه می آورد. در چنین شرایطی همراهیِ همراهانی آگاه نسبت به شرایط تازه؛ سبب کمرنگ شدن این اضطراب می گردد.
هر چه همراه شناخت بیشتری داشته باشد این اضطراب و نگرانی کمرنگ تر خواهد شد تا آنجا که در صورت آشنایی تام و کامل همراه با امر جدید آرامش جایگزین دلهره می شود. از سوی دیگر هر چه محیط پیش رو متفاوتتر از محیط های تجربه شده پیشین باشد این واهمه دو چندان می گردد.
با آنکه در آیات الهی و روایات معصومین(علیهم السلام) توصیفات زیبایی در خصوص مرگ و سرای آخرت به چشم می خورد اما ترس از مرگ واقعیتی انکار ناپذیر است.
در روایات منقول از ائمه اطهار علل متعددی برای این ترس ذکر شده است. در بسیاری از روایات ترس از مرگ به سبب کثرت گناهان شخص و گاهی به سبب عدم شناخت فرد از مرگ بیان شده است.
الإمامُ العسكریُّ علیه السلام : دَخَلَ علیُّ بن محمّدٍ علیهما السلام على مَریضٍ من أصحابهِ و هو یَبكی و یَجزَعُ من المَوتِ ، فقالَ لَهُ : یا عبدَ اللّه ِ، تَخافُ من المَوتِ لأنّكَ لا تَعرِفُهُ ، أ رأیتُكَ إذا اتَّسَختَ و تَقَذّرتَ و تَأذَّیتَ مِن كَثرَةِ القَذَرِ و الوَسَخِ علَیكَ و أصابَكَ قُروحٌ و جَرَبٌ و عَلِمتَ أنّ الغَسلَ فی حَمّامٍ یُزیلُ ذلكَ كلَّهُ أ ما تُریدُ أن تَدخُلَهُ فَتَغسِلَ ذلكَ عنكَ؟ أ وَ ما تَكرَهُ أن لا تَدخُلَهُ فیَبقى ذلكَ علَیكَ؟ قالَ : بلى یَا بنَ رسولِ اللّه. قالَ: فذاكَ المَوتُ هو ذلكَ الحَمّامُ ، و هو آخِرُ ما بقِیَ علَیكَ مِن تَمحیصِ ذُنوبِكَ و تَنقِیَتِكَ مِن سَیّئاتِكَ، فإذا أنتَ وَرَدتَ علَیهِ و جاوَزتَهُ فقد نَجَوتَ مِن كُلِّ غَمٍّ و هَمٍّ و أذىً ، و وصَلتَ إلى كُلِّ سُرورٍ و فَرَح ٍ، فسَكنَ الرّجُلُ و استَسلَمَ و نَشِطَ و غَمَّضَ عینَ نَفسهِ و مضى لِسَبیلهِ.(معانی الاخبار، ابن بابویه محمدبن علی،ص290،ح9)
امام عسكرى علیه السلام: على بن محمّد (امام هادى) علیهماالسلام نزد یكى از اصحاب خود كه بیمار بود رفت. او مى گریست و از مردن بیتابى مى كرد. حضرت به او فرمود: اى بنده خدا! تو از مرگ مى ترسى چون آن را نمى شناسى. اگر بدن تو چندان كثیف و چركین شود كه از شدّت چرک و كثافت، آزرده شوى و بدنت پر از زخم شود و گال بگیرى و بدانى كه اگر در حمّامى خودت را بشویى همه آنها از بین مى رود، آیا دوست ندارى به آن حمّام بروى و چرک و كثافت ها را از خودت بشویى؟ یا دوست دارى حمّام نروى و به همان حال باقى بمانى؟ عرض كرد: چرا، یا بن رسول اللّه[دوست دارم حمّام بروم]. فرمود: این مرگ همان حمّام است و آخرین گناهان و بدى هاى وجود تو را پاک و تمیز مى كند. پس، هرگاه وارد آن [برزخ] شدى و از آن گذشتى از هر گونه غم و اندوه و رنجى رهایى مى یابى و به همه گونه خوشى و شادمانى مى رسى. در این هنگام، آن مرد آرام گرفت و تن به مرگ سپرد و حالش جا آمد و چشم خود را بست و جان داد.
انتقال از سرای فانی و در آمدن به دیار باقی با اضطرابی فراوان همراه است چرا که مرگ واقعیتی تجربه نشده و نا آشناست. از این رو لزوم همراهی همراهانی عالِم برای از میان بردن این اضطراب امری ضروری است.
همراهانی که حضورشان موجبات آرامش فرد را فراهم سازد و همراهیشان اضطراب و دلهره را از بین برد. این همراهان نیستند مگر ذوات مقدس معصومین(علیهم السلام) و این دلگرمی و آرامش حاصل نمی شود مگر به واسطه ی حضور ایشان.
عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سُلَیْمَانَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ سَدِیرٍ الصَّیْرَفِیِّ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) جُعِلْتُ فِدَاكَ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ هَلْ یُكْرَهُ الْمُوْمِنُ عَلَى قَبْضِ رُوحِهِ قَالَ لَا وَ اللَّهِ إِنَّهُ إِذَا أَتَاهُ مَلَكُ الْمَوْتِ لِقَبْضِ رُوحِهِ جَزِعَ عِنْدَ ذَلِكَ فَیَقُولُ لَهُ مَلَكُ الْمَوْتِ یَا وَلِیَّ اللَّهِ لَا تَجْزَعْ فَوَ الَّذِی بَعَثَ مُحَمَّداً ص لَأَنَا أَبَرُّ بِكَ وَ أَشْفَقُ عَلَیْكَ مِنْ وَالِدٍ رَحِیمٍ لَوْ حَضَرَكَ افْتَحْ عَیْنَكَ فَانْظُرْ قَالَ وَ یُمَثَّلُ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ ص وَ أَمِیرُ الْمُوْمِنِینَ وَ فَاطِمَةُ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ وَ الْأَئِمَّةُ مِنْ ذُرِّیَّتِهِمْ ع فَیُقَالُ لَهُ هَذَا رَسُولُ اللَّهِ وَ أَمِیرُ الْمُوْمِنِینَ وَ فَاطِمَةُ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ وَ الْأَئِمَّةُ ع رُفَقَاوُكَ --- فَمَا شَیْءٌ أَحَبَّ إِلَیْهِ مِنِ اسْتِلَالِ رُوحِهِ وَ اللُّحُوقِ بِالْمُنَادِی. (کافی، کلینی محمد بن یعقوب، ج3، ص128)
به امام صادق علیه السلام عرض کردم: ای پسر رسول خدا آیا مومن از جان كندن خود ناراحت مى شود؟ ـ فرمود: نه، به خدا، زمانى كه ملک الموت براى ستاندن جانش مى آید، او بى تابى مى كند. امّا ملک الموت به او مى گوید: اى دوست خدا! بى تابى مكن؛ زیرا سوگند به آنكه محمّد صلى الله علیه و آله را برانگیخت، من از پدر مهربانى كه به بالینت بیاید، با تو خوش رفتارتر و مهربانترم. چشمت را باز كن و بنگر.
رسول خدا صلى الله علیه و آله و امیر مومنان و فاطمه و حسن و حسین و امامان از نسل آنها، علیهم السلام ، در برابرش نمایان مى شوند و به او گفته مى شود: این رسول خدا و ... رفیقان و همرهان تو هستند ... در این هنگام، چیزى براى او خوشتر از این نیست كه جانش ستانده شود و به منادى بپیوندد.
در واقع عدم شناخت از مرگ و عدم آگاهی از چگونگی شرایط پیش رو ناخودآگاه اضطراب و واهمه ای را با خود بدنبال می آورد. هرچند فرد بهره مند از ایمان باشد و از توصیفات مرگ به واسطه ی معصومین(علیهم السلام) مطلع گردیده باشد اما سختی سکرات مرگ و تجربه نداشتن نسبت به مقتضیات مرگ اضطرابی را با خود به همراه می آورد و از آنجا که مومن نزد خداوند عزیز است و خداوند مهربانترین مهربانان است به واسطه حضور بهترین و برترین مخلوقاتش در هنگامه ی ستاندن جان وی آرامش و راحتی را جایگزین اضطراب و دلهره می نماید تا آنجایی که به فرموده ی معصوم(علیه السلام) در آن هنگام لذتی بالاتر از ستاندن جانش نمی شناسد.
ادامه مطلب
[1] - وحيد بهبهانى، ص 124.
انتخاب اين راه، آسان نبود. اطرافيان، او را از اين راه برحذر داشتند و مشكلات و سختى هاى عالم طلبگى نيز بر اين دشوارى ها مى افزود. خود وى در اين باره مى فرمايد:
«زمانى كه در قم طلبه بوديم، گاهى روزهاى متعددى مى شد كه غذا نداشتيم، صبح كه مى شد، هم حجرهام مى گفت: مقدارى شكر و آرد نخودچى رسيده است ما به همان مقدار اكتفا مى كرديم. نفرى يك قاشق مى خورديم و به درس مى رفتيم. ظهر كه مى شد، دوستم مى گفت: مقدارى نان خشك پيدا كرده ام نان را در آب ريخته و مى خورديم حتّى بعضى از رفقا و طلاّب آن روز، بر اثر گرسنگى مريض شدند ولى چاره اى نبود و ما تحمّل مى كرديم و به كسى هم اظهار حاجت نمى كرديم...يك شب كه برف مى باريد، ناگهان از خواب پريدم ديدم از لاى در حجره، برف وارد حجره شده و وارد يقه من شده است. يك بار هم وقتى از خواب بيدار شدم، ديدم از شدّت سرما، كوزه آب داخل حجره يخ زده است. آن روزها وسايل گرم كننده امروزى نبودلذا داخل حجره هم هوا بسيار سرد بود».
غیر وحیانی دانستن قرآن، اهانت به رسول گرامی اسلام صل الله علیه و آله با عنوان تناقض گویی، غیر معصوم خواندن ائمه اطهار صلوات الله علیهم، شرک دانستن زیارت قبور ائمه اطهار، تمسخر رجعت و مهدویت، تمجید از شیطان رجیم و موحد خواندن این ملعون رجیم، ادعای خروج جن از درون مردم، ترویج زیرکانه تناسخ، نفی برخی از مسلمات مانند ادعای وجود نداشتن حضرت عزرائیل، لمس و تماس غیر شرعی با بدن زنان نامحرم به بهانه درمان عرفانی و ده ها انحراف دیگر، از جمله انحرافات این فرقه است.

1

مشرق
يك روز در تهران، براى خريد كتاب، به كتاب فروشى رفتم، مردى در آن أنبار براى خريد كتاب آمده، ...كتابهاى لازم را جمع كند؛ و آماده براى خروج شد كه: ناگهان گفت: حبيبم الله. طبيبم الله يارم. يارم. جونم. جونم.
[فهميدم از صاحب دلان است] گفتم: آقاجان! درويش جان! تنها تنها مخور، رسم أدب نيست!
... در اينحال ساكت شد، و گريه بسيارى كرد؛ و سپس شاد و شاداب شد، و خنديد.
گفتم: أحسَنت! آفرين! من حقير فقير وامانده هستم. انتظار دعاى شما را دارم!
گفت: الحمدلله راهت خوب است. سيّد! سر به سرما مگذار! من بيچاره واماندهام؛ تو هم بارى روى كول ما ميگذارى؟!
گفتم: عنايات از جانب خداوند است. ولى آيا به حسب ظاهر براى اين عناياتى كه به شما شده است؛ سبب خاصّى را در نظر دارى؟!
گفت: بلى! من مادر پيرى داشتم، مريض و ناتوان، و چندين سال زمين گير بود؛ خودم خدمتش را مى نمودم؛ و حوائج او را برميآوردم؛ و غذا برايش مي پختم؛ و آب وضو برايش حاضر ميكردم؛ و خلاصه بهر گونه در تحمّل خواسته هاى او در حضورش بودم. و او بسيار تند و بد اخلاق بود. بَعْضاً فحش ميداد؛ و من تحمّل ميكردم، و بر روى او تبسّم ميكردم. و بهمين جهت عيال اختيار نكردم، با آنكه از سنّ من چهل سال مي گذشت. زيرا نگهدارى عيال با اين خلقِ مادر مقدور نبود ... فلهذا به نداشتن زوجه تحمّل كرده، و با آن خود را ساخته و وفق داده بودم.
گه گاهى در أثر تحمّل ناگواريهائى كه از وى به من مى رسيد؛ ناگهان گوئى برقى بر دلم ميزد، و جرقّهاى روشن مى شد؛ و حال خوش دست ميداد، ولى البته دوام نداشت و زود گذر بود.
تا يك شب كه زمستان و هوا سرد بود و من رختخواب خود را پهلوى او و در اطاق او مي گستردم، تاتنها نباشد، و براى حوائج، نياز به صدا زدن نداشته باشد در آن شب كه من قلقلك را (كوزه را) آب كرده و هميشه در اطاق پهلوى خودم ميگذاردم كه اگر آب بخواهد، فوراً به او بدهم او در ميان شب تاريك آب خواست.
فوراً برخاستم و آب كوزه را در ظرفى ريخته، و باو دادم و گفتم: بگير، مادر جان!
او كه خواب آلود بود؛ و از فوريّت عمل من خبر نداشت؛ چنين تصوّر كرد كه: من آب را دير دادهام؛ فحش غريبى به من داد، و كاسه آب را بر سرم زد. فوراً كاسه را دوباره آب نموده و گفتم: بگير مادر جان، مرا ببخش، معذرت ميخواهم! كه ناگهان نفهميدم چه شد؟
إجمالًا آنكه به آرزوى خود رسيدم؛ و آن برق ها و جرقه ها تبديل به يك عالمى نورانى همچون خورشيد درخشان شد؛ و حبيب من، يار من، خداى من، طبيب من، با من سخن گفت. و اين حال ديگر قطع نشد؛ و چند سال است كه ادامه دارد.
[نور ملكوت قرآن(ج1) ، ص: 141 ]
ادامه مطلب
نماز، برترین چیزی است که میتواند همهی افراد جامعهی مسلمان را به تهذیب اخلاقی و تعالی روحی و معنوی برساند.
سه خصوصیت عمده در نماز هست که نقش برتر آن را در تهذیب نفس و پرورش روانی انسانها پدید میآورد.
نخست آن که نماز، با شکلی که در اسلام برای آن معین گشته، یعنی حرکات و اذکار مخصوص، به طور طبیعی نمازگزار را به دوری از گناه و آلودگی فرامیخواند: « ... إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ ... [العنكبوت45]». این فراخوانی پیوسته، توانایی آنان را دارد که هر کس را از منجلابها رها سازد و عروج بخشد.
دو آنکه در او روح پرستش و خضوع در برابر حضرت باری تعالی را که محبوب حقیقی و فطری هر انسان است، زنده میکند و غبار فراموشی از این حقیقت درخشنده را که در ژرفای فطرت او نهاده شده است، میسترد.
سوم آنکه به جان و دل نمازگزار، آن آرامش و اطمینانی را که شرط اصلی موفقیت در همهی عرصههای زندگی است، هدیه میکند و تزلزل و اضطراب را که مانع بزرگی در راه اقدام مجدانه برای پرورش اخلاقی است، از او دور میسازد.
هر یک از سه خصوصیتی که گفته شد، در خور آن است که با تدبر و ژرفنگری، دیده و سنجیده شود و از این راه، بسیاری از معارف نماز آشکار خواهد شد.
اکنون هنگامی که میبینیم نماز با این ویژگیها و کارسازی استثناییاش، گستردگیای به اندازهی گسترهی همهی جامعهی اسلامی، دارد، یعنی همه در هر حال و هر جا وظیفه دارند آن را به جای آورند و هیچکس، هرگز از قلمرو این فریضهی الهی بیرون نیست، درمییابیم که اندازهی تأثیر آن در تأمین شرط نیکبختی یک ملت و یک جامعه، چقدر زیاد است.
حقیقت آن است که هرگاه در میان مردمی، نماز (با همهی شرایطش) رواج داشته باشد، همین یک واجب الهی، آنان را تدریجاً به همهی نیکبختیها میکشاند و خیمهی دین را در زندگی آنان برپا میسازد.
بیانات مقام معظم رهبری
متن سوالات مطرح شده وپاسخ این مرجع تقلید شیعیان بدین شرح است:
کسی که نمی تواند سجده اش را کامل انجام داده و سرش را روی زمین بگذارد، تکلیفش چیست؟
کسی که نمی تواند پیشانی را به زمین برساند باید به قدری که می تواند خم شود، و مهر یا چیز دیگری را که سجده بر آن صحیح است روی چیز بلندی گذاشته و طوری
پیشانی را برآن بگذارد که بگویند سجده کرده است، ولی باید کف دستها و زانوها و انگشتان پا را به طور معمول به زمین بگذارد. و اگر چیز بلندی نباشد که مهر یا چیز دیگری
که سجده بر آن صحیح است روی آن بگذارد، لازم است که مهر یا چیز دیگر را با دست بلند کرده و بر آن سجده نماید، و در صورتی که خودش نتواند، دیگری بلند کند و او برآن سجده نماید.
ادامه مطلب
در جواب او گفت بعد از این که درس تمام شد بیا منزل تا مشکلت را حل کنم. یکی از آقایان گفت آقا این اشکال درسی دارد. ایشان دید قدری از شأن و مرتبه ی طلبه کاسته شد. این طلبه چون قبلاً نیاز شخصی خود را با آیت الله بروجردی در میان نهاده بود ایشان تصور کرده بود ، این بار نیز همان درخواست قبلی را مطرح کرده است و نمیخواهد جلو مردم اظهار نیاز بکند. آقای بروجردی بعد از این که فهمید طلبه سؤال علمی داشته است خیلی پریشان شد. میگفت چرا گوش من این قدر سنگین است که مطلب را درست تشخیص نمیدهم. بعد از اتمام درس طرف کفش کَن نرفت به داخل جمعیت رفت طلبه را دید خم شد ودست او را بوسید.
ایشان این حرکت را فقط به دلیل این که گوششان سنگین بوده انجام دادند نه این که عمداً آن طلبه را آزرده باشد.
گاه گاهی که زود عصبانی می شد نذر میکرد تا یک سال روزه بگیرد، خدا بر ما منت نهاد و چنین استادانی را درک کردیم.
یک بار آیت الله بروجردی در بازگشت از سفر حج مجبور به عبور از لرستان گردید، درست در همان زمان رضا شاه نیز در آن جا بود. رضا شاه از ایشان خیلی عصبانی بود، اما چون از میزان نفوذ این مرجع آگاه بود سعی کرد سبب تحریک مردم لرستان نشود. رضا شاه ترتیب ملاقاتی را داد و سعی کرد به گونه ای با ایشان برخورد کند که این روحانی عظیم الشان خفیف و تحقیر شود.
در محل ملاقات یک صندلی قرار دادند. آیت الله بروجردی زودتر آمد نشست، همه فکر میکردند با آمدن رضا خان، ایشان از صندلی بلند میشود و به جای او، رضا خان بر صندلی خواهد نشست و به این ترتیب آیت الله بروجردی مجبور خواهد شد سرپا بایستد اما با آمدن رضا شاه این مرجع بزرگ هیچ حرکتی نکرد، بنابراین رضا شاه جفت آیت الله بروجردی نشست و به این ترتیب عزت رضا شاه مبدل به ذلت شد.
کرمی پور ،حمید،خاطرات آیت الله ابوالقاسم خزعلی،انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی،ص۶۲٫
ادامه مطلب
ادامه مطلب
.: Weblog Themes By Pichak :.






















