به مدینه وارد می شوید. نگاهت به حرم پیغمبر می افتد. کوچه های مدینه حال غریبی دارند. حس می کنی که تمامی سراها با زبان حال، نوحه سرایی می کنند و در اندوه کربلاییان اشک می ریزند. سکوت می کنی و گوش می دهی. در و دیوار شهر می نالند و نجوا می کنند: «ای مردم! در نوحه سرایی و شیون یاری کنید. چرا که آن رادمردانی که ما در فراقشان شیون می کنیم، همدم شب ها و روزهای ما، روشنی بخش تاریکی شبانگاهان ما و سرمایه اقتدارمان بودند. چه شب هایی که آنان با کرامت خود، ترس و هراس را از این شهر دور ساختند. ای کاش ما آن انسان مصمم و توانایی بودیم که می توانستیم بلاگردان جان آنان باشیم و تیزی شمشیرها را به جای آنان بر جان خود بپذیریم! کاش می توانستیم حرارت مرگ را از آنان دور سازیم و به خود نزدیک گردانیم! کاش می توانستیم میان آنان و آن سپاه پست و خشونت کیش، مانعی نفوذناپذیر پدید آوریم. کاش می توانستیم تیرهای دشمنان را از آنان دور سازیم ای کاش! ای کاش …».
چهل روز است چشمهها خون میجوشانند، آسمان دلگرفته و غمگین در سوگ حنجرهی خونفشان غروب، خون میگرید. از آن لحظه سرخ که حنجرهی تشنه در گودال به دشنهی شقاوت سپرده شد همهگاه و همهجا رنگی از خون دارد. و چرا نه؟ خون، این محبوبترین قطره، از گلوی محبوبترین و عزیزترین وجود-حسین(ع)- بر خاک چکه کرده است.
چهل روز است هستی در مصیبت حسین میگرید. نسیمی که میوزد سوگوار و مرثیهخوان در گوش گلها، پرپرشدن بهار را بر داغترین خاک باز میگوید. گلها گریبان چاک میزنند. ستارگان، شبانگاه قطرهقطره، خاک را به باران اشک خویش میشویند و پدیدهها، خون رنگ و اندوهبار، عاشورای حسین را نوحه میکنند.
نه پیامبر، نه شهید شمشیر محراب، نه نُه شهید مسموم مظلوم، نه حتی مادری که حسین محصول و پروردهی آغوش اوست …. راستی چرا؟
پاسخ پرسش را در رمز و راز اربعین باید جُست.
اربعین، روز کمال و بلوغ عاشوراست. روز « پایان اقتدار بیداد»، شکست شوکت دروغین عبیدالله و یزید و بازگشت پیروزمندانه و عزتمندانه کاروانی است که چندی پیش زیر باران تازیانه و توهین و شماتت و قساوت به کوفه و شام رفت.
خورشید بر صبح ِ صحرا می تابد و زمان عاشورایی شدن فرا رسیده است.
قربانی خود را هم که آماده کرده ایی
دیشب که به آنها مشق جنگ می دادی و فن شمشیرزنی و رد ضربه حریف را به آنها یاد می دادی، پشت خیمه ات ، برادرت را ندیدی که چگونه ، با حسرت فرزندانت را نگاه می کرد و اشک بر گونه هایش جاری می شد!…