مرثیه
کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا

ده روز تا عاشورا(گام نهم) - ابراهیم قبله آرباطان

 

روز نهم:
 
دشت ، زیر سم اسب ها ، مثل طبلی تو خالی می لرزد؛
 
از تمام جهات ، نیزه ها و نظاره هاست که خیمه ها را هدف گرفته است،
 
ظهر روز نهم است که صدایی در اطراف تل ، تو را به خود می آورد:
 
کجاست خواهرزاده های من که امان نامه برایشان آورده ام؛
 
این صدای شوم شمر است که برای ابوالفضلت امان نامه آورده است،
 
در دلت بر خیال خام شمر می خندی!
 
مگر ممکن است که ابوالفضل (ع) برادرش را تنها بگذارد
 
مگر ممکن است که ابوالفضل (ع) شما را تنها بگذارد
 
مگر …
 
اما دلت یک لحظه می لرزد؛ اما اگر برود چه؟!…
 

[چهارشنبه 2 دی 1394 ]   [mojdeh]

ده روز تا عاشورا(گام هشتم)  - ابراهیم قبله آرباطان

 

روز هشتم:
 
عطش بی تاب تان کرده است،
 
نمی توانی دست روی دست بگذاری،
 
باید برای گریه های علی اصغر جوابی پیدا کنی!
 
باید برای ناله های فرزندان ، لبخندی هدیه کنی،
 
باید برای زنان دیگر قبیله قوت قلبی باشی،
 
اما دریغ که آخرین چکامه های مشک ها نیز خشکیده اند و لب های عطش را چاره ایی غیر از صبر نیست.
 

[چهارشنبه 2 دی 1394 ]   [mojdeh]

ده روز تا عاشورا(گام هفتم)  - ابراهیم قبله آرباطان

 

روز هفتم:
 
شاید داغت از این روز شروع شده باشد؛
 
فرات دیگر به چشمان شما زیبا نیست،
 
فرات ، مثل مردابی در حوالی خشکیدن ها و خشک شدن هاشده است…
 
امروز را مرور می کنی که فرمان منع رسیدن آب به کاروان رسیده است
 
شاید علی اصغر (ع) تلخی خبر را نمی داند که هنوز خنده بر لب دارد؛
 

[چهارشنبه 2 دی 1394 ]   [mojdeh]

ده روز تا عاشورا(گام ششم) - ابراهیم قبله آرباطان

 

روز ششم
 
صورت بچه ها را با زلالی آب مشک ها که شستشو می دهی ، قطرات آب با ولع تمام، بر شن ماسه ها می چکند و خاک تفتیدهء دشت، با استثقای تمام، آب را از تن هوا می مکد…
 
نگاه برادر ، آرامت نمی گذارد؛ رازی نهفته در چشمان برادر ، چونان خنجری بر دلت چنگ می اندازد… جوانان قبیله را می بینی که آرامش ندارند؛ مبادا که دشمن حمله ور شود… مبادا که اتفاقی برای حسین (ع) بیافتد… مبادا که شیهه ء اسبان سرکش ، بچه ها را بترساند…
 

[چهارشنبه 2 دی 1394 ]   [mojdeh]

ده روز تا عاشورا(گام پنجم)  - ابراهیم قبله آرباطان

 

روز پنجم:
 
دمدمه های صبح است که صدای شیهه اسبی ، چشم ها را متوجه خود می کند؛ سیاهی نزدیک می شود و “عامر بن ابی سلامه” خودش را به جمع سپاه برادر می رساند.
 
عامر، گَرد از لباس هایش می تکاند و با لبخندی، چشم های مهربان امام را نوازش می دهد.عامر هم مثا ده ها نفر، در تاریکی ها و از کوره راه ها خودشان را رسانده اند تا شهد شیرین وصال را از دست امام زمان خود بچشند…
 

[چهارشنبه 2 دی 1394 ]   [mojdeh]

ده روز تا عاشورا(گام چهارم)  - ابراهیم قبله آرباطان

 

روز چهارم:
 
این خبرهای بی شمار است که یکی پس از دیگری می رسد؛
 
عبیداللّه‏ بن زیاد مردم کوفه را در مسجد جمع کرده و سخنرانی کرده است که مردم را برای جنگ با شما ترغیب کند؛
 
۱۳ هزار نفر در قالب ۴ گروه به کربلا وارد شده اند؛
 
بچه ها را نوازش می کنی و گاهی هم قنداق علی اصغر را تکان می دهی تا راحت بخوابد. نمی دانی چه بر سرتان خواهد آمد. هر کس به کاری مشغول است و تو هم چنان بی تاب و بی قرار منتظر ایستاده ایی…
 

[چهارشنبه 2 دی 1394 ]   [mojdeh]

ده روز تا عاشورا(گام سوم)  - ابراهیم قبله آرباطان

 

روز سوم:
 
خورشید بی تاب ، در آسمان کربلا به تماشا ایستاده است.
 
خبرها یکی پشت سر دیگری می آید. “عمر بن سعد” به کربلا رسیده است.
 
پیک ها یکی پس از دیگری به خیمهء برادرت وارد می شوند و علت آمدنتان را می پرستد؛ و چقدر متین و استوار، برادرت پاسخ می دهد: “مردم کوفه مرا دعوت کرده‏اند و پیمان بسته‏اند، به سوی کوفه می‏روم و اگر خوش ندارید بازمی‏گردم… .”
 

[سه شنبه 1 دی 1394 ]   [mojdeh]

ده روز تا عاشورا(گام دوم)  - ابراهیم قبله آرباطان

 

روز دوم:
 
ذوالجناح سُم بر سنگ های بیابان می کوبد و دلشوره ای پنهان ، تو را آرام نمی گذارد. خستگی را از شانه هایت می تکانی و امتداد نگاهت را می سپاری به دورهای لایتناهی.این صدای برادر است که تو را به خود می آورد : … و آیا کسی می داند که نام این سرزمین چیست؟
 
صدایی از بین مردان؛ دلشوره ات را دو چندان می کند:
 
کربلا!…
 

[سه شنبه 1 دی 1394 ]   [mojdeh]

ده روز تا عاشورا(گام اول)  - ابراهیم قبله آرباطان

 

روز اول :
 
داری به چند روز قبل فکر می کنی!
 
اشتیاق ها و احساس ها ، دست به دست هم دادند تا نتوانی برادرت را تنها بگذاری؛
 
دست بچه هایت را گرفتی و راه افتادی؛
 
لیلا هم که گویا دلش هوای بیابان کرده باشد، مگر ممکن بود مجنون خود را تنها بگذارد…
 
یک دست لباس سفید هم که برای علی اصغرش گذاشت ، نمی توانستی اشتیاقش را ببینی…
 

[سه شنبه 1 دی 1394 ]   [mojdeh]

تقدیم به قاسم ابن االحسن(ع) - عبدالرحیم سعیدی راد

 

فرشته‌ای با ماه دف می زند و هفتاد و دو عاشق سرمست از عطر حضور، پایکوبی می کنند. چشم ها غرق در شعف و شادی اند. هر کس دیگری را در آغوش می گیرد و تبریک می گوید:
 
– فردا تو زودتر گل باران می شوی یا من؟
 
– تو دوست داری نخل بی سر باشی یا گلستانی از گل؟
 
– آرزو دارم لحظه آخر، سرم بر زانوی امام باشد و او غبار از چهره ام بگیرد!
 

[سه شنبه 1 دی 1394 ]   [mojdeh]
تعداد کل صفحات : 5 ::      1   2   3   4   5  
زیارت عاشورا