
بوی غریب حضور، مژگانت را از هم باز میکند. چشم میگشایی. پدر بالای سر تو ایستاده. عطر دل انگیز امام تو را جان تازه میبخشد. کمی جابه جا میشوی تا بنشینی. امام زودتر از تو پیش رویت مینشیند.آرام و مهربان میفرماید:«علی جان!حالت چطور است؟».به زحمت، لب میگشایی:«پدر!تب سختی دارم! بدنم درد دارد!…
دستهای لرزان و خستهات میان دستان استوار امام قرار میگیرد. چنان تو را درآغوش میکشد، که کوه خورشید را. آخرین بازماندهی دل امام! اباعبدالله آنگونه تو را به سینه میفشارد که گویی مصائب تمام شهدا در او حلول کرده است.احساس میکنی میان سینه امام، همهی اسرار آفرینش به تو منتقل میشود.





