|
کریمه اهل بیت معصومه، قصه بلند مدینه تامشهد است
| ||
|
|
آقاى شيخ عبد الله موسيانى نقل مى كند: كه ما عازم مشهد مقدس بوديم در حالى كه در آنجا به جهت جعيت زياد زوار, منزل به سختى پيدا مى شد. من با اطلاع از اين جهت به حرم حضرت معصومه عليها السلام مشرف شدم و خيلى خودمانى گفتم: بى بى جان ما عازم زيارت برادر شماييم, خودتان عنايتى بفرماييد. ما عازم مشهد شديم,ديديم منزل بسيار كمياب است نزديك حرم از تاكسى پياده شديم, ناگهان ديدم جوانى از داخل كوچه به طرف من آمد و به من گفت: منزل مى خواهيد؟ گفتم: بله, گفت دنبال من بيا با او رفتم مرا داخل خانه اش برد, اطاف بزرگ و خوبى را به ما داد, ما وقتى در آنجا مشغول جابجايى وسايل بوديم, خانم ايشان ما را براى نهار دعوت كرد, بعد از تشرف به حرم و زيارت و نماز, نهار را با آنها خورديم.
آقاى شيخ عبد الله موسيانى نقل كردند از حضرت آيت الله مرعشى نجفى: كه شب زمستانيى بود كه من دچار بى خوابى شدم; خواستم حرم بروم, ديدم بى موقع است, آمدم خوابيدم و دست خود را زير سرم گذاشتم كه اگر خوابم برد خواب نمانم, در عالم خواب ديدم خانمى وارد اطاق شد ((كه قيافه او را به خوبى ديدم ولى آن را توصيف نمى كنم)) به من فرمود: سيد شهاب! بلند شو و به حرم بو; عده اى از زوار من پشت در حرم از سرما هلاك مى شوند, آنها را نجات بده.
آقاى شيخ عبد الله موسيانى(ايشان از شاگردان آيت الله مرعشى(ره) بودند)نقل فرمودند به اين كه حضرت آيت الله مرعشى نجفى به طلاب مى فرمود: علت آمدن من به قم اين بود كه پدرم آسيد محمود مرعشى نجفى (كه از زهاد و عباد معروف بود) چهل شب در حرم حضرت امير عليه السلام بيتوته نمود كه آن حضرت را ببنيد, شبى در (حال مكاشفه) حضرت را ديده بود كه به ايشان مى فرمايد: سيد محمود چه مى خواهى؟ عرض مى كند: مى خواهم بدانم قبر فاطمه زهراء عليها السلام كجاست؟ تا آن را زيارت كنم.
- ايشان درباره خودشان فرمودند: دستم باد مى كرد و پوست آن ترك بر مى داشت به طورى كه نمى توانستم وضو بگيرم و ناچار بودم براى نماز تيمم كنم و معالجات هم بى اثر بود تا اينكه به حضرت معصومه(س) متوسا شدم و به من الهام شد كه دسكش به دست كنم, همين كار را كردم, دستم خوب شد.
از غم هجررضا جزدیدگان ترنداشت
| |