
نویسنده:معصومه بخشی نیا
-بنشین،نترس
پایم را بلند می کنم و می نشینم روی کبوتر.بدنش نرم نرم است. می گویم:«کجا می خواهی بروی؟»کبوتر می پرد واز روی زمین بلند می شویم:«یک جای خوب، فقط تو محکم بنشین.»محکم می نشینم. دست هایم رامی گیرم به گردن کوچک کبوتر. می رویم بالا.همیشه یکی از آرزوهایم بود که مثل گنجشک ها و کبوترها پرواز کنم وبروم آن بالا بالا. می گویم:«خب،بگودوراست یا نزدیک؟» کبوتر بال هایش را تکان نمی دهدوآنها راصاف نگه می دارد، مثل همیشه که آنها رادرآسمان می بینم که پرواز می کنند. می گوید:«نزدیک است.الان می رسیم.»آدم ها، درخت ها و خانه ها دارند کوچک می شوند.باد می خورد تو صورتم و قلقلکم می دهد.یک جایی توخیابان پیداست که دارند شربت می دهند.
ادامه مطلب
