مالیات از کشاورزان

مصعب بن یزید انصاری گوید:
حضرت امیرالمؤمنین علیّ علیه السلام مرا بر چهار شهر از شهرهای مدائن، نیابت و وکالت داد تا به امور مربوط به جمع‏آوری عوارض و مالیات اموال اهالی آن چهار شهر بپردازم.
و حضرت کیفیّت و کمیّت گرفتن مالیات را به شرح ذیل تنظیم نمود و سپس مرا به آن دیار فرستاد.
آن دستورالعمل به این شرح می‏باشد: در صورتی که زمین کشاورزی از نهرهای دجله، ملک، فرات و یا جوی، بهره‏برداری و آبیاری شود:
مقدار مساحت هر جریب زمینی که کشت و برداشت آن خوب و مرغوب باشد، یک درهم و نیم مالیات خواهد بود.
چنانچه کشت و برداشت از زمین متوسّط باشد، از هر جریب آن، یک درهم مالیات باید گرفته شود.
اگر کشت و برداشت از آن زمین کم و ناچیز بود، باید دو سوّم درهم مالیات دریافت گردد.
مقدار مساحت هر جریب زمینی که باغستان مُوْ درخت انگور باشد، ده درهم مالیات بابت آن باید پرداخت شود.
مقدار مساحت هر جریب زمینی که نخلستان درخت خرما باشد، نیز ده درهم مالیات آن خواهد بود.
اگر مقدار مساحت هر جریب زمین باغ از درختان مختلف باشد، نیز ده درهم مالیات باید دریافت گردد.
تبصرة: هر نوع درختی که در کنار معابر و جادّه‏ها و نهرها وجود دارد به آن‏ها مالیات تعلّق نمی‏گیرد.
همچنین امام علیّ علیه السلام دستور فرمود: هر کشاورز و دهقانی که مَرکَب قاطر دارد و نیز انگشتر طلا به دست می‏کند، از هر نفر بایستی چهل و هشت درهم مالیات و جریمه دریافت شود.
و نیز حضرت دستور فرمود: هر کاسب و تاجری که در آن دیار مشغول کسب و کار می‏باشد و دارای درآمدی است، باید هر نفر بیست و چهار درهم به عنوان مالیات پرداخت نماید.
و افراد ضعیف و کم درآمد، هر نفر دوازده درهم باید سهم مالیات خود را بپردازند.
مصعب گوید: مالیات سالیانه، جمعاً مبلغ هیجده میلیون درهم بود که تحویل امام علیّ بن ابی‏طالب علیه السلام می‏دادم.**تهذیب الأحکام: ج 4، ص 116، ح 343، استبصار : ج 2، ص 53 ح، 178.***


ادامه مطلب


[ شنبه 2 آبان 1394  ] [ 4:19 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

ماه جمالش‏

منم عاشق به روی ماه مهدی‏gggggمنم همواره خاطرخواه مهدی
نبینم گرشبی ماه جمالش‏gggggبسوزم ازغم جانکاه مهدی
قسم برقامت دلجوی مهدی‏gggggبخال گوشه ابروی مهدی
بخورشیدجمال انورینش‏gggggکه می‏باشم اسیربوی مهدی
نمی‏آید کسی ازکوی مهدی‏gggggکه تاگیرم سراغ روی مهدی
دلم بسته بتارموی مهدی‏gggggدلم رامی کشاند سوی مهدی
نیم پرسدکسی حال دلم رgggggکه تاگویم غم دلجوی مهدی
دلم راکرده بامهرش منورgggggفروغ جانفزای روی مهدی
دل نورانیم گرددمکدرgggggاگرازمن بتابد روی مهدی
جهان درپیش چشمم می‏شودتارgggggاگرراندگی کوی مهدی
مران ازدرگهت میرخلف راgggggترحم کن مرگردان روی خودمهدی


ادامه مطلب


[ شنبه 2 آبان 1394  ] [ 4:19 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

مادیون چه نظری راجع به پایان تاریخ دارند

از مادیون چهار طرح و نظریه درباره‏ی آینده‏ای درخشان از تاریخ بشریت رسیده است که هر کدام با هدف رسیدن به سعادت بشر ترسیم شده است:
1- تصویر آینده‏ای درخشان برای جامعه بشری از زاویه علم تکنیک جدید.
2- تصویر آینده‏ای درخشان از زاویه جعل قانون.
3- تصویر آینده‏ای درخشان با تک قطبی کردن عالم.
4- تصویر آینده‏ای درخشان از زاویه مادیت تاریخی.


ادامه مطلب


[ شنبه 2 آبان 1394  ] [ 4:18 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

مارکسیست‏ها تکامل تاریخ را با چه شیوه‏ای توجیه می‏کنند

مارکسیست‏ها تاریخ را جزئی از طبیعت و در نتیجه محکوم به سرنوشت طبیعت می‏دانند. مرحوم شهید مطهری رحمة الله علیه دیدگاه مارکسیست‏ها را در زمینه تکامل تاریخ چنین ترسیم می‏کند: تاریخ یک جریان دائم و یک ارتباط میان انسان و طبیعت انسان و اجتماع و یک صف‏آرایی و جدال دائم میان گروه‏های در حال رشد انسانی و گروه‏های در حال زوال انسانی است که در نهایت امر یک جریان تند و انقلابی به سود نیروهای در حال رشد پایان می‏یابد، و بالاخره یک تکاپوی اضداد است که همواره هر حادثه به ضد خودش و او به ضد ضد تبدیل می‏گردد و تکامل رخ میدهد. اساس زندگی بشر و موتور به حرکت درآورنده تاریخ او کار تولیدی است... .
نزاع و کشمکش میان دو گروه که یکی جامدالفکر و وابسته به گذشته و دیگری روشنفکر و وابسته به آینده است... سخت در می‏گیرد و شدت می‏یابد تا به اوج خود که نقطه انفجار است می‏رسد و جامعه با یک گام انقلابی به صورت دگرگونی نظام کهن و برقراری نظام جدید و به صورت پیروزی نیروهای نو و شکست کامل نیروهای کهنه تبدیل به ضد خود می‏گردد و مرحله‏ای از تاریخ آغاز می‏شود.
این مرحله از تاریخ نیز به نوبه خود سرنوشتی مشابه با مرحله قبلی دارد،... این مرحله نیز جای خود را به ضد و نفی کننده خود می‏دهد و مرحله جدیدتری آغاز میگردد و همین طور تاریخ - مانند خود طبیعت - همواره از میان اضداد عبور می‏کند.
این طرز تفکر درباره‏ی طبیعت و تاریخ، تفکر دیالکتیکی نامیده می‏شود و چون در مورد تاریخ همه ارزش‏های اجتماعی را در طول تاریخ تابع و وابسته به ابزار تولید می‏داند ما این طرز تفکر و این بینش را در مورد تاریخ بینش ابزاری می‏نامیم. و مقصودمان از بینش ابزاری طرز تفکر خاص درباره تحولات تاریخی است که از آن به مادیت تاریخی (ماتریالیسم تاریخی) تعبیر می‏شود....(46)
پاسخ : توجیه تکامل تاریخ با شیوه ابزاری و دیالکتیکی اشکالاتی دارد که به برخی از آنها اشاره می‏کنیم:
1- تکامل را با ابزار تولید نمی‏توان توجیه کرد زیرا تکامل ابزار تولید به نوبه خود معلول حس فطری کمال‏جویی و تنوع‏طلبی و گسترش خواهی و ناشی از ابتکار انسان است.
2- نظریه ابزاری که تمام نهضت‏های مذهبی و اخلاقی و انسانی تاریخ را توجیه طبقاتی می‏کند، نوعی قلب و تحریف معنوی تاریخ و اهانت به مقام انسانیَّت تلقی می‏شود.
3- واقعیات تاریخی، پوچی این نظریه را روشن می‏کند، زیرا در یک قرن گذشته کشورهایی به سوسیالیسم گرویدند که مرحله کاپیتالیسم را طی نکرده بودند. و برعکس کشورهایی که کاپیتالیسم را به اوج خود رسانده‏اند در همان مرحله باقی مانده‏اند، پس جبری در کار نیست.
4- نظریه ابزاری و دیالکتیک ایجاد نابسامانی‏ها و تخریب‏ها به منظور ایجاد بن‏بست و بحران را تجویز می‏کند که این امر نامشروع است.
5- طبق نظریه ابزاری، سیر تکاملی تاریخ جبری و لایتخلف است، یعنی هر جامعه در هر مرحله تاریخی لزوما نسبت به مرحله قبل از خود کامل‏تر است در حالی که این نظر باطل است، زیرا نظر به اینکه عامل اصلی این حرکت انسان است و انسان موجود مختار و آزاد و انتخاب‏گر است، تاریخ در حرکت خود نوسانات دارد، گاهی جلو می‏رود و گاهی به عقب بر می‏گردد و... تاریخ تمدن‏های بشری جز یک سلسله تعلیم‏ها و سپس انحطاطها و انقراض‏ها نیست.
سیر تکاملی بشریت به سوی آزادی از اسارت طبیعت مادی و به سوی هدفی و مسلکی بودن و حکومت و اصالت بیشتر از ایمان و ایدئولوژی بوده و هست.
سید محمد صدر رحمة الله علیه می‏گوید: ...حرکت دائما به سوی تکامل نیست بلکه گاهی حرکت به سقوط و نقض است همانند تحول آهن به خاک در نتیجه ارتباط آن با رطوبت و گاهی نیز این حرکت به هیچ نتیجه‏ای منجر نمی‏شود، مثل باقی ماندن بعضی از جوامع اولیه که تاکنون هیچ نوع پیشرفتی نداشته‏اند...(47).


ادامه مطلب


[ شنبه 2 آبان 1394  ] [ 4:18 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

مادر گرامی او

مادرش، بانوی بزرگ، نیک بخت پرشکوه و گرانقدری بنام نرجس است و او راصیقل،ریحانه و سوسن نیز، نامیده‏اند.
لازم به یادآوری است که تعدد نام و اختلاف در اسم، نه تعدد شخصیت را می‏طلبد و نه اختلاف در مورد صاحب آن را.
دخت گرانقدر پیامبر فاطمه علیهاالسلام نیز بخاطر مناسبتها و دلایل متعدد نامهای گوناگونی داشت که برخی از آنها را در کتابفاطمه از ولادت تا شهادت آورده‏ایم و در این کتاب نیز برخی از نامهای مادر گرامی حضرت مهدینرجس را نیز خواهیم آورد.


ادامه مطلب


[ شنبه 2 آبان 1394  ] [ 4:18 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

مادر شهید ارمنیامروز فهمیدم که علی(ع) کیست

صبح روز کریسمس یعنی عید پاک ارامنه، آقا فرمودند خانة چند ارمنی و عاشوری اگر برویم خوب است. ما آدرسی از ارامنه نداشتیم. سری به کلیساهای‌شان زدیم که آن‌ها از ما بی‌خبرتر بودند. رفتیم بنیاد شهید، دیدیم خیلی اطلاعات ندارند. کمی اطلاعات خانوادة شهدا را از بنیاد شهید، مقداری از کلیساها و یک سری هم توی محله‌ها پیدا کردیم و با این دیدگاه رفتیم. صبح رفتیم گشتیم توی محلة مجیدیه شمالی، دو سه تا خانواده پیدا کردیم. در خانواده‌ها را زدیم و با آن‌ها صحبت کردیم. توی خانواده مسلمان‌ها ما می‌رویم سلام می‌کنیم و می‌گوییم از هیئت آمدیم از بسیج، پایگاه ابوذر، بالاخره یک چیزی می‌گوییم و کارتی نشان می‌دهیم. بین ارمنی‌ها بگوییم که از بسیج آمدیم که بالاخره فرهنگش... بگوییم از دادستانی آمدیم که باید دربروند. کارت صداوسیما نشان دادیم و گفتیم از صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران هستیم. امشب شب کریسمس که شب پاک شماهاست می‌خواهیم فیلمی از شماها بگیریم و روی آنتن بفرستیم.

برای نماز مغرب‌ و عشا با یک تیم حفاظتی وارد مجیدیه شدیم. گفتیم اسکورت که حرکت کرد به ما ابلاغ می‌کنند، می‌رویم سر کارمان دیگر. اسکورت هم به هوای این‌که ما توی منطقه هستیم با بی‌سیم زیاد صحبت نکنند که مسیر لو نرود، روی شبکه بالاخره پخش می‌شود دیگر. چیزی نگفتند. یک آن مرکز من را صدا کرد با بی‌سیم گفتم به گوشم.موردمان را گفت که شخصیت سر پل سیدخندان است. سر پل سیدخندان تا مجیدیه کم‌تر از سه چهار دقیقه راه است.

من سریع از ماشین پیاده شدم. در خانه را زدم. خانمی از گل بهتر آمد دم در، در را باز کرد. ما با یاالله یاالله خواستیم وارد شویم، دیدیم نمی‌فهمد که. بالاخره وارد شدیم. چون کار باید می‌کردیم. گفتیم نودال و اَمپِکس و چیزایی که شنیده بودیم، کارگردان و این‌ها بروند تو.

کارگردان رفت پشت‌بام پست بدهد، اَمپِکس رفت توی زیرزمین پست بدهد، آن رفت توی حیاط پست بدهد. پست بودند دیگر حالا. فیلممان بود. یک ذره که نزدیک شد، بی‌سیم اعلام کرد که ما سر مجیدیه هستیم. من هم با فاصله‌ای که بود به این خانم چون احیا بشود، این‌جوری جلوی آقا نیاید، گفتم: ببخشید! الآن مقام معظم رهبری دارند تشریف میاورند منزل شما.

گفت: قدم روی چشم، تشریف بیاورد. گفتید کی؟

من اسم حضرت آقا را گفتم. ـ داستان بازرگان و طوطی را شنیده‌اید ـ‌، تا اسم آقا را گفتم افتاد وسط زمین و غش کرد. فکر کردیم چه کنیم داستان را؟ داد بیداد کردیم، دو تا دختر از پله آمدند پایین. یاالله یاالله گفتیم و بهشان گفتیم که مادرتان را فعلاً جمع کنید. مادر را بردند توی آشپزخانه.

دخترها گفتند: چه شد؟

گفتم: ببخشید! ما همان صداوسیمای صبح هستیم که آمده بودیم. ولی الآن فهیمدیم که مقام معظم رهبری می‌آیند منزلتان، به مادرتان گفتیم غش کرد. فکری کنید
تا اجازه نگرفت وارد خانه نشد

این‌ها شروع کردند مادر خودشان را به حال آوردند. فشارشان افتاده بود، آب قند آوردند. بی‌سیم اعلام کرد که آقا پشت در است. من دویدم در خانه را باز کردم. نگهبانی هم که باید کنار در می‌ایستاد، رفت دم در. کارهای حفاظتی‌مان را انجام دادیم. آقا از ماشین پیاده شد تا وارد خانه بشود. آمد توی در خانه نگاه کرد و گفت: سلام علیکم

گفتم: بفرمایید.

گفت شما؟

نه این‌که ما را نمی‌شناخت، گفتند، تو چه کاره‌ای یعنی؟ گفتیم: صاحب‌خانه غش کرده

گفت: کس دیگری نیست؟

یاد آن افتادیم که دو تا دخترها هم می‌توانند به آقا بگویند بفرمایید. گفتیم آقا شما بفرمایید داخل.

گفت: من بدون اذن صاحب‌خانه به داخل نمی‌آیم.

معنی و مفهوم حفاظت، خودش را این‌جا از دست نمی‌دهد. مهم‌تر از حفاظت این است. بدون اذن وارد خانه کسی نمی‌شود. رهبر نظام است باشد، ارمنی است باشد، ضدحفاظت‌ترین شکل ممکن این است که مقام معظم رهبری توی خیابان اصلی توی چهارراه، با لباس روحانیت با آن عظمت رهبری خودشان بایستند، همة مردم هم ایشان را ببینند و ایشان بدون اذن وارد خانه کسی نشوند.

من دویدم رفتم توی آشپزخانه. به یکی از این دخترها گفتم آقا دم در است بیایید تعارف کنید بیایند داخل

لباس مناسبی تنشان نبود. گفتند: پس ما لباسمان را عوض کنیم

به آقا گفتیم: که رفته‌اند لباس مناسب بپوشند، شما بفرمایید داخل

گفتند: نه می‌ایستم تا بیایند

چند دقیقه‌ای دم در ایستادند. ما هم سعی کردیم بچه‌هایی که قد بلند دارند را بیاوریم، مثل نردبان دور ایشان بچینیم که ایشان پیدا نباشد. راه دیگری نداشتیم. چند دقیقه معطل شدیم. چون دانشجو بودند لباس دانشجویی مناسب داشتند. یکی از دخترها، دوید و آقا را دعوت کرد و آقا رفتند داخل اتاق. این خانم پیش آقا رفت و خوش‌آمد گفت. بعد گفت که مادرمان توی این اتاق است، الآن خدمت می‌رسیم

رفتند بیرون. آقا من را صدا کرد گفت این‌ها پدر ندارند؟

گفتم: نمی‌دانم. چون صبح نپرسیده بودم

گفت بزرگ‌تر ندارند؟ برادر ندارند؟

رفتیم آن اتاق پشتی. گفتم: ببخشید، پدرتان؟

گفتند، مرده

گفتیم، برادر؟

گفتند، یکی داشتیم شهید شده

گفتیم، بزرگتری، کسی؟

گفتند، عموی ما در خانة بغلی می‌نشیند

فکر کردیم بهترین کار این است که عمو را بیاوریم بیرون. حالا چه کلکی بزنیم عمو را از خانه بیرون بیاوریم؟ با این هیبت و این تیپ و قدوقواره، همه دو متر درازی و لباس‌ها، شکل، تیپ و اسلحه. هرچه هم بخواهی بگویی من کسی نیستم، قیافه‌ات تابلو است

در بغلی را زدیم. یک آقایی آمد دم در سلام کردم. گفتم، ببخشید! امر خیری بود خدمت رسیدیم

این بندة خدا نگاه کرد، یک مسلمان بسیجی، خانة یک ارمنی آمده، چه امر خیری؟ خودش تعجب کرد. رفت لباس پوشید آمد دم در. محترمانه باهاش پیچیدیم توی خانة برادر خودش. داخل خانه که شدیم، نگهبان او را بازرسی کرد. نگاه کرد، پیش خودش گفت، برای امر خیر مگر آدم را بازرسی می‌کنند؟

بعد از بازرسی قضیه را بهش گفتیم. گفتیم: رهبر نظام آمده این‌جا، این‌ها چون بزرگتری نداشتند، خواهش کردیم که شما هم تشریف بیاورید

او را داخل که بردیم و آقا را که دید، مُرد. یک جنازه را یدک کردیم و بردیم نشاندیم روی صندلی کنار آقا. این‌ها به خودی خود زبانشان با ما فرق می‌کند. سلام علیک هم که می‌خواهند بکنند کلی مکافات دارند. با مکافاتی بالاخره با آقا سلام و احوال‌پرسی کرد و درنهایت یک هم‌دمی را برای آقا مهیا کردیم
حضرت آقا چایی و شیرینی‌شان را خورد

رفتیم توی این اتاق بالای سر مادر و با التماس دعا، مادر را هم راه انداختیم. آمدند رفتند بالا، لباس مناسب پوشیدند و آمدند پایین. وقتی وارد اتاق شد، آقا تعارفشان کردند در کنار خودشان، کنار همان عمویی که نشسته بود. بعد هم گفتند: مادر! ما آمده‌ایم که حرف شما را بشنویم؛ چون شما دچار مشکل شده بودید، دوستان عموی بچه‌ها را آوردند

دخترها آمدند نشستند. آقا اولین سؤالشان این بود که شغل دخترها چیست؟

گفتند: دانشجو هستند

آقا خیلی تحسینشان کرد و با این‌ها کلی صحبت کردند، توی این حالت، این دختر سؤال کرد که آقا آب، شربت، چیزی برای خوردن بیاورم؟

این‌ها همه‌اش درس است. من خودم نمی‌دانستم که بگویم بیاورد یا نیاورد؟ آقا می‌خورد یا نمی‌خورد؟ نمی‌دانستم. رفتم کنار آقا، از آقا سؤال کردم، گفتم: آقا این‌ها می‌گویند که خوردنی چیزی بیاوریم؟ چایی چیزی بیاوریم؟

آقا گفتند: ما مهمانشان هستیم. از مهمان می‌پرسند چیزی بیاورند یا نیاورند؟ خُب اگر چیزی بیاورند ما می‌خوریم

بعد خود آقا گفتند: بله دخترم! اگر زحمت بکشید چایی یا آب‌میوه بیاورید، من هم چایی، هم آب‌میوة شما را می‌خورم

این‌ها رفتند چایی، آب‌میوه و شیرینی آوردند. خود میوه را هم آوردند. خُب توی خانة مسلمان‌ها این‌‌طوری است. یک نفر چند تا میوه پوست می‌کند می‌دهد دست آقا، آقا هم دعا می‌کند. همان‌جا به پدر شهید، مادر شهید، پسر شهید و یا همسر شهید آن خوراکی را تقسیم می‌کنیم، همه یک قسمتی از این میوه می‌خورند که آقا به آن دعا کرده. توی ارمنی‌ها هم همین کار را باید می‌کردیم؟ واقعاً نمی‌دانستیم

چایی آوردند، آقا خورد، آب‌میوه آوردند، آقا خورد، شیرینی آوردند، آقا خورد. آقا حدود چهل دقیقه توی خانه ارمنی‌ها نشستند و با این‌ها صحبت کردند. مثل بقیة جاها آقا فرمودند: عکس شهیدتان را من نمی‌بینم. عکس شهید عزیزمان را بیاورید ببینم

توی خانة مسلمان‌ها چهار تا عکس بزرگ شهید وجود دارد که توی هر اتاقی یکی هست. می‌پریم و می‌آوریم. این‌ها رفتند آلبوم عکس‌شان را آوردند. آلبوم عکس هم متأسفانه برای شب عروسی شهید بود. آلبوم را گذاشتند جلوی آقا. صفحة اول یک عکس دوتایی. یادگاری فردین با دوستش گرفته بود آن وسط بود. آقا همین‌جوری نگاه می‌کردند، شروع کردند به صحبت کردن، همین‌جوری صفحه‌ها را ورق می‌زدند تا تمام شود. تمام که شد گفتند: خُب! عکس تکی شهید را ندارید؟

یک عکس تکی از شهید پیدا کردند و آوردند گذاشتند جلوی آقا. آقا شروع کردند از شهید تعریف کردن. گفت: خُب! نحوة اسارت، نحوة شهادت اگر چیزی داشته به من بگویید

ما فهمیدیم نام این شهید بزرگوار، شهید «مانوکیان» است، به اندازة شهیدان «بابایی»، «اردستانی» و «دوران» پرواز عملیاتی جنگی داشته است. هواپیمایش F14، بمب‌افکن رهگیر بوده و بالای صد سُرتی پرواز موفق در بغداد داشته. هواپیمایش را توی دژ آهنی بغداد می‌زنند. شهید، هواپیما را تا آن‌جا که ممکن است، اوج می‌دهد. هواپیما در اوج تا نقطة صفر خودش، که اتمسفر است بالا می‌آید و بقیه‌اش را به‌سمت ایران سرازیر می‌شود. چهار تا موتور هواپیما منهدم می‌شود. هواپیما لاشه‌اش توی خاک ایران می‌افتد، ولی چون دیگر سیستم برقی هواپیما کار نمی‌کرده‌، نتوانسته ایجکت کند و نشد که چتر برای شهید کار کند. هواپیما به زمین خورد و ایشان به شهادت رسید

ارمنی‌ای بود که حتی حاضر نشد، لاشة هواپیمای جمهوری اسلامی به‌دست عراقی‌ها بیافتد. آن خانواده، این فرزندشان است. این بزرگوار در نیروی هوایی مشهور است. دربارة شهادتش و اخلاقش تعریف کردند

مادر شهید گفت: امروز فهمیدم که علی(ع) کیست

مادر شهید گفت: آقا! حالا که منزل ما هستید، من می‌توانم جمله‌ای به شما عرض کنم؟

آقا گفت: بفرمایید، من آمدم این‌جا که حرف شما را بشنوم

گفت: ما با شما از نظر فرهنگ دینی فاصله داریم، در روضه‌هایتان شرکت می‌کنیم، ولی خیلی مواقع داخل نمی‌آییم. روز شهادت امام حسین(ع)، روز عاشورا و تاسوعا به دسته‌های سینه‌زنی امام حسین(ع) شربت می‌دهیم. می‌آییم توی دسته‌هایتان می‌نشینیم، ظرف یک‌بارمصرف می‌گیریم، که شما مشکل خوردن نداشته باشید، چون ما توی ظرف آن‌ها آب نمی‌خوریم. توی مجالس شما شرکت می‌کنیم و بعضی از حرف‌ها را می‌شنویم. من تا الآن نمی‌فهمیدم بعضی چیزها را

می‌گفتند، در دین شما بانویی ـ که دختر پیامبر عظیم‌الشأن اسلام(ص) است ـ را بین درودیوار گذاشته‌اند، سینه‌اش را سوراخ کرده‌اند. میخ، مسمار به سینه‌اش خورده. نمی‌فهمیدم یعنی چی. می‌گفتند مسلمان‌ها یک رهبری داشتند به نام علی(ع). دستش را بستند و در سه دورة 25 ساله، حکومتش را غصب کردند. نمی‌فهیمدم یعنی چی. گفتند، در 25 سالی که حکومتش غصب شده بود، شغلش این بود، آخر شب نان و خرما می‌گذاشت روی کولش می‌رفت خانه یتیم‌هایش. این را هم نمی‌فهمیدم. ولی امروز فهمیدم که علی(ع) کیست

امروز با ورود شما به منزل‌مان، با این همه گرفتاری‌ای که دارید، وقت گذاشتید و به خانة منِ غیر دین خودتان تشریف آوردید. اُسقُف ما، کشیش محلة ما به خانة ما نیامده است، شما رهبر مسلمین‌ هستید. من فهمیدم علی(ع) که خانة یتیم‌هایش می‌رفت چه‌قدر بزرگ است.

از ورود آقای خامنه‌ای به منزلشان، به علی(ع) و 25 سال حکومت غصب شده‌اش و زهرا(س) پی برد. خُب! این برود مشهد، امام رضا(ع) شفایش نمی‌دهد؟
بعد از بازگشت حضرت آقا، پاسداران را توبیخ کردند

ما چهل دقیقه با این خانواده بودیم. عین چهل دقیقه،‌ به اندازة چند کتاب از این‌ها درس گرفتیم. آقا در خانة ارامنه آب، چایی، شربت، شیرینی و میوه‌شان را خورد. بعضی از دوست‌های ما نخوردند. کاتولیک‌تر از پاپ هم داریم دیگر. رهبر نظام رفته خورده، پاسدار، من نوعی، نخوردم. حزب‌اللهی‌تر از آقا هستم دیگر

با آن‌ها خداحافظی کردیم و به‌سمت دفتر به‌راه افتادیم. وقتی رسیدیم آقا فرمودند: این بچه‌ها را بگویید بیایند

آمدند. گفتند: این کار چه بود که شما کردید؟ ما مهمان این خانواده بودیم. وقتی خانه‌شان رفتیم چرا غذایشان را نخوردید؟ این اهانت به این‌ها محسوب می‌شود. نمی‌خواستید داخل نمی‌آمدید

* نقل از ماهنامه امتداد*

منبع : http://www.sarbandeshahadat.blogfa.com/


ادامه مطلب


[ شنبه 2 آبان 1394  ] [ 4:17 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

مادر امام دوازدهم‏

مسعودی، قدیمی‏ترین عالم امامی است که درباره‏ی امام دوازدهم خبر می‏دهد. بنا به گزارش او، مادر ایشان، کنیزی به نام نرجس بوده است.[53(380)] شهید (متوفی 786 ه/ 1384 م) نام او را مریم بن زید علویه ذکر می‏کند [54 ]و دیگر اخبار، او را ریحانه، صیقل و سوسن می‏نامند. [55 ]امکان دارد نام اصلی او همان نرجس باشد و دیگر اسامی به جز صیقل را بانوی او حکیمه؛ دختر امام جواد علیه السّلام به وی داده باشد. مردم آن زمان، کنیزان را برای خوش آمد گویی به اسامی گوناگون می‏خواندند و نرجس، ریحانه و سوسن همه اسامی گل‏ها هستند.
قدیمی‏ترین خبر درباره‏ی ملیت مادر امام دوازدهم، به سال 286 ه/899 م برمی‏گردد. صدوق قدّس سرّه نخستین بار به نقل از محمد بن بحر شیبانی که روایت خود را به بشر بن سلیمان نخاس منسوب می‏داند، این موضوع را ذکر کرده است. طبق این خبر، او شخصی مسیحی مذهب از روم بود که توسط نیروهای اسلامی به اسارت درآمد و به صورت کنیز در معرض فروش قرار گرفت. نخاس، وی را از بازار برده فروشان بغداد خرید و به محضر امام دهم علیه الرحمه حضرت علی هادی علیه السّلام در سامراء فرستاد. روایت مذکور، پس از بیان این مطلب، اعتبار خود را از دست داده و به سبک شرح نویسی زندگی اولیا و قدیسین درمی‏آید. روایت می‏شود که مادر امام دوازدهم، ملیکه بنت یشوع، نوه‏ی دختری قیصر روم بود و مادرش از اعقاب شمعون؛ حواری عیسی علیه السّلام بوده است. زمانی که ملیکه در کاخ جدش، مریم علیه الرحمه مادر عیسی علیه السّلام و حضرت فاطمه علیها السّلام، دختر پیامبر اسلام را در عالم رؤیا می‏بیند، حضرت فاطمه علیها السّلام در عالم رؤیا، او را به اسلام دعوت می‏کند و وی را متقاعد می‏سازد تا خود را به اسارت لشکریان اسلام درآورد.[56 ]توثیق این روایت از جنبه‏های گوناگون مورد سؤال قرار گرفته است. شک‏آورترین نکته در بخش آخر این روایت ملاحظه می‏شود:
اولاً: پس از سال 242 ه/ 856 م جنگ عمده‏ای بین عباسیان و رومیان وجود نداشته و هیچ دلیلی هم در مآخذ دیده نمی‏شود که امپراتور روم از عباسیان، تقاضای آزادی نواده‏ی دختری خود را کرده باشد.[57]
ثانیاً: نویسندگان متقدم امامی به ویژه قمی، نوبختی، کلینی و مسعودی که معاصر شیبانی (راوی حدیث) بوده‏اند، در آثار خود به این روایت رجوع نکرده‏اند. به علاوه، کشی که از یاران شیبانی است و نجاشی و ابن داود از علمای بعدی، مدعی هستند که وی از غلات بوده است.[58]
ثالثاً: کلینی می‏گوید که مادر قائم، کنیزی از نویه، استان شمالی سودان بوده است.[59] به علاوه، نعمانی و صدوق، احادیث دیگری را روایت می‏کنند که حاکی از آن است که مادر قائم، کنیزی سیاه بوده است.[60 ]امکان دارد علت آن که متأخرین امامیه، این روایات را نادیده انگاشته و روایت شیبانی را موثق پنداشته‏اند، آن باشد که روایت مذکور، مادر امام قائم را از نسلی شریف و طبقه‏ی ممتاز اجتماعی می‏داند. به ویژه وجود رابطه‏ای بین امام دوازدهم، قائم (عج) و عیسی علیه السّلام در این حدیث، آن‏ها را مجذوب کرده است؛ زیرا احادیث نبوی حکایت از آن دارد که هر دو با هم قیام کرده و دنیا را از شرّ ظلم و جور، رهایی می‏بخشند.[61]
با ملاحظه‏ی این سه نکته، روایت محمد بن بحر شیبانی را می‏توان رد کرد، با وجود آن که طوسی و ابن رستم طبری آن را موثق می‏دانند.[62]
احتمالاً شیخ مفید، خبر صحیحی از منشأ مادر قائم ارایه داده باشد. وی می‏گوید: آن بانو، کنیزی بود که در خانه‏ی حکیمه، خواهر امام دهم علیه السّلام، بزرگ شد. بنا به گفته‏ی او، چون امام سیمای او را دید، پیش بینی کرد که از وی، فرزندی با عنایت خاص الهی به دنیا خواهد آمد.[63 ]طبق نظریه‏ی صدوق، وی قبل از رحلت شوهرش، امام حسن عسکری علیه السّلام به سال 260ه/ 874م درگذشته است،[64 ]ولی بنا بر روایت نجاشی، پس از این سال نیز در قید حیات بوده و در خانه‏ی محمد بن علی بن حمزه از دستیاران نزدیک همسرش، امام حسن عسکری علیه السّلام پنهان شده است.[65]


ادامه مطلب


[ شنبه 2 آبان 1394  ] [ 4:17 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

ماجرای دعوت امام خامنه ای از خانواده یک شهید

ولی امر مسلمین جهان با وجود گذشت چندین سال ، هنوز تک تک اعضای خانواده را در یاد و خاطره داشتند و فرزندان آن شهید را مورد لطف و عنایت قرار دادند و حتی سراغ دختر شهیدی که در دیدار حضور نداشت را گرفتند ، رهبر عزیز انقلاب مانند پدری مهربان به درد و دل های یادگاران این شهید گوش فرا دادند و ...

 

یکی از دوستان که علاقه خاصی به مقام معظم رهبری دارد خاطره جالبی را از ایشان نقل کرد :

قریب به چهار سال پیش می شد که به پابوس حضرت رضا (ع) مشرف شدم و چون چندی پیش کتاب خاک های نرم کوشک را مطالعه کرده بودم در نظر داشتم دیداری نیز با خانواده شهید برونسی داشته باشم که به لطف امام رضا (ع) و توفیق الهی به وسیله یکی از دوستان این توفیق حاصل شد که با استقبال خانواده ی شهید رو به رو شدم.

مدتی از گفت و گوی ما می گذشت که به طور ناگهانی پرسیدم آیا حضرت آقا تا به حال به منزلتان قدم رنجه فرموده اند ، در پاسخ و خطاب به بنده گفتند مقام معظم رهبری در اوایل شهادت عبدالحسین برونسی قدم بر چشمان ما نهادند و ما آرزو داریم دوباره ایشان را زیارت کنیم و در پایان از من خواستند سلامشان را به محضر مقام معظم رهبری برسانم.

چندی بعد به طور اتفاقی خدمت حضرت آقا رسیدیم بعد از خواندن نماز به یاد شهید و خاطرات آن مهمانی با شکوه که در خدمت خانواده عزیزشان بودم و به یاد قولی که به فرزندانش داده بودم افتادم ، وقتی چشمانم را گشودم دیدم که مقام معظم رهبری  با انبوهی از جمعیت در فاصله دوری از من قرار گرفتند سراسیمه خود را به ایشان نزدیک کردم و با صدای بلند خطاب به حضرت آقا گفتم خانواده شهید عبدالحسین برونسی سلام خدمتتان رساندند. احساس کردم معظم له نام آشنا و پر خاطره ای به گوششان رسید و ایشان شروع به احوال پرسی از خانواده شهید برونسی از بنده نمودند که بسیار برای من جالب بود.
 
فردای آن روز دعوتی از سوی رهبر عزیز برای خانواده شهید فراهم شد این شور و شوق دیدار با حضرت آقا زمانی که در مشهد بودم در چشمان خانواده شهید برونسی دیدم را در چشمان خانواده شهید برونسی می دیدم ، زمان  دیدار فرا رسید بعد از احوال پرسی ولی امرمسلمین تمامی اعضای این خانواده پر جمعیت متوجه شدند که یکی از دختران شهید در مهمانی حضور ندارند و این جای تعجب داشت که با وجود گذشت چندین سال ، هنوز تک تک اعضای  خانواده را در یاد و خاطره داشتند و  فرزندان آن شهید را مورد لطف و عنایت قرار دادند و حتی سراغ دختر شهیدی که در دیدار حضور نداشت را گرفتند ، رهبر عزیز انقلاب مانند پدری مهربان به درد و دل های یادگاران این شهید گوش فرا دادند و در آخر ، این مهمانی معنوی و روحانی ، با صفا و صمیمیت به پایان رسید.

لازم به ذکر است کتاب خاک های نرم کوشک به قلم سعید عاکف یکی از پرفروشترین کتاب های دوران دفاع مقدس می باشد  که در تاریخ 26 خرداد 1385 مورد تایید حضرت آقا قرار گرفت.


ادامه مطلب


[ شنبه 2 آبان 1394  ] [ 4:16 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

ماجرای دیدار جرج جرداق با امام خامنه ای

رهبری در آن دیدار گفتند "من قبل از انقلاب از کتاب شما در سخنرانی هایم استفاده می کردم". جرج جرداق هم از آقا و انقلاب اسلامی به عظمت یاد کردند و یک ملاقات استثنایی بود...

 

« بسم الله الرحمن الرحیم »

جرج جرداق نویسنده، ادیب و متفکر سرشناس مسیحی در حالی دار فانی را وداع گفت که نام و خاطره وی با بسیاری از ایرانیان و محبان اهل بیت علیهم السلام در سراسر جهان همراه است. او 17 سال قبل از سوی جمهوری اسلامی ایران برای سفر به میهن مان دعوت می شود و دیدارهای متفاوتی را با مسئولان و شخصیت های علمی، ادبی و فرهنگی ایران به انجام می رساند.

ماجرای دیدار با رهبری از زبان جرج جرداق

جرج جرداق البته 3 سال قبل در مصاحبه ای به بخش هایی از این سفر به ویژه دیدار با رهبر معظم انقلاب اشاره کرده و گفته بود: "در سفری که در سال 1997 به ایران آمدم، با امام خامنه‌ای دیدار کرده و گفت‌وگو کردیم. احساس کردم که به واقع، انسانی بزرگ است، چه، از ویژگی‌های انسان بزرگ تواضع است.... ایشان یک انسان متفکر، فرهیخته، دانا، بزرگوار، وارسته و متواضع بود، همان گونه که شایسته یک رهبر است. در مورد ایشان باید بگویم که او پیرو امام خمینی(ره) است و امام خمینی(ره) هم پیرو امام علی(ع) بود...  در آن دیدار در مورد امام علی(ع) و انگیزه‌هایی صحبت کردیم که موجب شده بود در مورد امام علی(ع) کتاب بنویسم. ایشان کتابم را خوانده و بسیار پسندیده بود و من نیز به این خاطر از ایشان تشکر و به ایشان عرض کردم که بحق، نام شما باید امام باشد و ما از شاگردان شما هستیم."

حجت الاسلام والمسلمین سالار که در حال حاضر معاون بین الملل مجمع جهانی اهل بیت علیهم السلام است، در آن سفر همراه جرج جرداق بوده و خاطرات جالبی از آن سفر دارد.

وی با بیان اینکه ارادت متفکران و ادیبان مسیحی به اهل بیت علیهم السلام اختصاص به جرج جرداق ندارد گفت: شخصیت هایی مانند "سلیمان کتانی"، "آنطوآن بارو" ، "جوزف هاشم" و دیگران با تالیف کتاب، سرودن شعر و ... ارادت خود را به اهل بیت نشان داده اند و جرج جرداق یکی از این افراد به شمار می آید که شایسته است تا زمانی که این افراد در قید حیات هستند از آنها تجلیل نماییم و نسبت به انتشار آثار آنها اهتمام ورزیم.

دعوت جمهوری اسلامی ایران از جرج جرداق

حجت الاسلام سالار گفت: جرج جرداق در بیروت شرقی، منطقه مسیحی نشین لبنان زندگی می کرد. او شهرت جهانی داشت و به ویژه به دلیل کتاب امام علی صوت العدالة الانسانیة جایگاه ویژه ای در میان شیعیان داشت به ویژه آنکه بسیاری از خطبا و سخنرانان نام او را بر روی منابر برده بودند. به همین مناسبت زمانی که من رایزن فرهنگی ایران در بیروت بودم، از طرف جمهوری اسلامی ایران برای سفر ایشان به ایران دعوت به عمل آمد و حجت الاسلام دکتر احمد احمدی برای این امر به لبنان آمد. ما هم به اتفاق ایشان به منزل جرج جرج جرداق رفتیم.

منزل ایشان پر از کتاب های ارزشمند و گرانسنگ بود و همان جا موضوع دعوت از ایشان را مطرح کردیم. که همان جا آقای جرج جرداق از من پرسید: "ایشان(حجت الاسلام احمدی) می داند که من با هواپیما نمی کنم؟" آقای جرج جرداق در آن جلسه گفت: " چندی قبل سفری به اروپا داشتم و یک نقص فنی در هواپیما پیش آمد که از همان زمان عهد کردم دیگر با هواپیما سفر نکنم و مسافرت هایم را با کشتی انجام می دادم تا اینکه یکبار کشتی هم نزدیک کشور قبرص نقص فنی پیدا کرد و ما وسط دریا سرگردان ماندیم! حالا هم با اینکه علاقه مند ایران و انقلاب اسلامی ام اما این موضوع یعنی سفر نکردن با هواپیما، مانع از سفرم به ایران شده است."

سفر به ایران با ماشین!

حجت الاسلام سالار ادامه داد: در آن جلسه من به ایشان گفتم که اگر آمادگی داشته باشید این سفر با ماشین انجام بگیرد، ایشان قبول کرد. خلاصه اینکه با ماشین رایزنی فرهنگی و یک راننده راه افتادیم؛ از لبنان به سوریه و از آنجا به ترکیه و سپس ایران. سفری طولانی بود و در ایران هم از تبریز و لاهیجان و سپس تهران را طی کردیم. وقتی به لاهیجان رسیدیم آقای زین العابدین قربانی که هم اینک نماینده ولی فقیه در گیلان هستند، امام جمعه لاهیجان بودند. از ما دعوت کردند و نشستی با دانشجویان و جوانان داشتیم و من صحبت های جرج جرداق را ترجمه می کردم و بسیار جلسه خوبی بود. حضور در شمال ایران با توجه به مطالعاتی که جرج جرداق درباره دیلمی ها داشت، از جذابیت بالایی برخوردار بود. در تهران هم جلسات خوبی با مسئولان و همچنین شخصیت های علمی و فرهنگی داشتیم.

دیدار با رهبر معظم انقلاب

وی یکی از این دیدارها را دیدار با رهبر معظم انقلاب دانست و گفت: این دیدارها برای آقای جرج جرداق خیلی جالب بود و بعد از بازگشت به لبنان، همیشه از این دیدارها به نیکی یاد می کرد. رهبری هم در آن دیدار خاطرات خودشان را نقل کردند و گفتند "من قبل از انقلاب از کتاب شما در سخنرانی هایم استفاده می کردم". جرج جرداق هم از آقا و انقلاب اسلامی به عظمت یاد کردند و یک ملاقات استثنایی بود.

حجت الاسلام سالار گفت: در یکی دیگر از جلسه ها برخی ناشران و نویسندگان حضور داشتند، به خاطر اینکه جرج جرداق گلایه داشت که بعضی از ناشران کتابش را ترجمه کرده اند اما حق ایشان را نپرداخته اند و می گفت که بی انصاف ها حداقل 2 نسخه از آن را به من نداده اند! در آن جلسه افراد مختلفی همچون مرحوم فخر الدین حجازی، آقای سیدهادی خسروشاهی و تعدادی از اساتید و نویسندگان حضور داشتند و تعدادی از آقایان که آثار ایشان را ترجمه کرده بودند، حق طبع را به ایشان پرداخت کردند.

حضور در جامعه مدرسین حوزه علمیه قم

وی سفر به شهر مقدس قم را گام بعدی در سفر جرج جرداق به ایران بیان کرد و گفت: در قم با اعضای جامعه مدرسین حوزه علمیه قم جلسه داشتیم که آن موقع آیت الله مشکینی بودند. آقایان استادی، هاشمی شاهرودی، آذری قمی، امینی و رجال جامعه مدرسین حضور داشتند و جلسه خوبی برگزار شد و از آقای جرج جرداق تجلیل کردند. در مدرسه علمیه امام مهدی هم جلسه خوبی با طلاب داشتند.

وی با بیان اینکه سفر به ایران برای جرج جرداق جذابیت بالایی داشت گفت: او پس از بازگشت به لبنان در برنامه روزانه صبحگاهی که در رادیو فالانژهای لبنان داشت، هر روز به مدت 15 دقیقه درباره سفرش به ایران صحبت می کرد و در برخی مجلات لبنان هم یادداشت و گزارش هایی را از این سفر به چاپ رساند.

جرقه آشنایی جرج جرداق با امام علی(ع)

معاون بین الملل مجمع جهانی اهل بیت علیهم السلام به گفت و گوی خود و جرج جرداق اشاره کرد و اظهار داشت:

از ایشان پرسیدم چطور شد که درباره امام علی کتاب نوشتید؟ پاسخ داد: در مدارس بیروت که در س می خواندم، برخی شاهد مثال های درس ادبیات توجهم را به خود جلب می کرد و نسبت به محتوا و قالب ادبی اش تحت تاثیر قرار گرفته بودم زیرا برایم جاذب و گیرا بود و برایم تازگی داشت و مفاهیم اش برای من قوی و مهم بود تا اینکه پیگیری کردم و متوجه شدم که این کلمات و جمله ها از علی بن ابیطالب است. پس از این بود که به دنبال سخنان و کلمات امام رفتم و خواستم ببینم این شخصیت، کیست که چنین کلماتی دارد و پیگیری های بعدی و آشنایی با شخصیت امام علی باعث شد که این کتاب را تدوین نمایم.


ادامه مطلب


[ شنبه 2 آبان 1394  ] [ 4:16 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

ما برآریم شبی دست و دعایی بکنیم!

بدون تردید دعا کردن برای حضرت صاحب الزمان، علیه السلام، نصرت و یاری اوست، چون یکی از انواع نصرت یاری کردن به زبان است، و دعا برای آن حضرت یکی از اقسام یاری کردن به زبان است قرآن مجید می فرماید:

و اذا حییتم بتحیة فحیوا باحسن منها او ردوها (1)

و هرگاه محبت و ستایش شدید به بهتر یا نظیر آن جواب دهید.

در تفسیر علی ابراهیم قمی ذیل آیه شریفه می گوید: سلام و کارهای نیک دیگر. (2)

پر واضح است که دعا از بهترین انواع نیکی است، پس اگر مؤمن برای مولای خود خالصانه دعا کند مولایش نیز برای او دعا می کند و دعای آن بزرگوار کلید همه خیرات و برکات و فلاح و رستگاریست. شاهد و مؤید این مدعا روایت ذیل است.

جمعی از اهالی اصفهان از جمله ابوالعباس احمد بن النصر و ابو جعفر محمد بن علویه نقل کردند که: شخصی به نام عبدالرحمن در اصفهان ساکن بود که شیعه بود. از او پرسیدند: چرا به امامت حضرت امام علی النقی، علیه السلام، معتقد شدی؟ گفت: چیزی دیدم که سبب اعتقاد محکم من شد.

من مردی فقیر بودم و زبان و جرات داشتم، در یکی از سالها اهل اصفهان مرا از شهر بیرون کردند. من با جمعی دیگر برای شکایت به دربار متوکل رفتیم، در حالی که در دربار بودیم دستور از او صادر شد، که علی بن محمد بن الرضا، علیه السلام، را حاضر کنند. به یکی از حاضران گفتم: این مرد کیست که دستور احضارش داده شده؟ گفت: او مردی علویست که رافضیان معتقد به امامتش هستند. سپس گفت: چنین می دانم، که متوکل او را برای کشتن حاضر می کند و گفتم: از اینجا نمی روم تا این مرد را ببینم چگونه شخصی است.

گوید: پس آن مرد سوار بر اسب آمد و مردم از سمت راست و چپ راه، در صف ایستاده به او نگاه می کردند هنگامی که او را دیدم محبتش در دلم جا گرفت. شروع کردم در دل برای او دعا کردن که خداوند شر متوکل را از او دفع نماید، او در بین مردم پیش می آمد و به کاکل اسبش نگاه می کرد نه به چپ نظر می کرد و نه به راست. من در دل دعایم را تکرار می کردم. هنگامی که به کنارم رسید صورتش را به سویم گردانید. سپس فرمود: خداوند دعایت را مستجاب کند و عمرت را طولانی نماید و مال و فرزندت را زیاد سازد. از هیبت و عظمت او به خود لرزیدم و درمیان رفقایم رفتم و پرسیدند چه شد؟ گفتم، خیر است و به هیچ کس نگفتم. پس از این ماجرا به اصفهان برگشتم، خداوند به برکت دعای او راههایی از مال دنیا به من گشود به طوری که امروز من تنها هزار هزار درهم ثروت در خانه ام دارم غیر از اموالی که خارج از خانه دارم. و صاحب ده فرزند شدم و هفتاد و چند سال از عمرم می گذرد، من به امامت آن بزرگوار قائلم که آنچه در دلم بود دانست و خداوند دعایش را درباره ام مستجاب کرد. (3)

ای دوستان امام زمان، علیه السلام، خوب در این روایت بنگرید که چگونه یک انسانی که اهل ایمان نبود به خاطر یک دعا برای حضرت هادی، علیه السلام، و دعای آن امام همام در حقش صاحب ثروت و عزت و ایمان و تقوی گردید. اگر ما که از شیعیان و دوستان حضرت صاحب الزمان، علیه السلام، هستیم برای آن بزرگوار دعا کنیم و متقابلا حضرت ما را دعا بفرمایند چه برکات عجیبی در زندگی ما پیدا خواهد شد.

مرحوم آیة الله موسوی اصفهانی در کتاب مکیال المکارم، مطلبی را به این شرح نقل می کند: یکی از برادران صالحم برایم نقل کرد که آن حضرت را در عالم رؤیا مشاهده کرده و آن بزرگوار به او فرموده اند: «من برای هر مؤمنی که پس از ذکر مصائب سیدالشهدا در مجالس عزاداری دعا می کند، دعا می کنم ». (4)

تا کی به اشک و آه تمنا کنم ترا جانا بیا دمی که تماشا کنم ترا امید دل به راه وصالت نشسته ام تا یک نظر به آن قد رعنا کنم ترا وقت سحر امید اجابت رود که من با سوز دل دعا به سحرها کنم ترا گفتم چه چاره آتش سوزان عشق را گفتا به آب دیده تسلی کنم ترا ای مشعر و منا ز صفای تو با صفا من از صفا و مروه تمنا کنم ترا از درد هجر تو دل مجروح ناله کرد گفتم به وصل یار مداوا کنم ترا ای غایب از نظر به خدا، من هم از خدا چون هاشمی همیشه تقاضا کنم ترا

راستی چه شیرین است زندگی در زیر سایه اش و در زمان حضورش. در خاتمه این بحث دست به دعا برمی داریم و می گوییم:

پروردگارا! لباس فرج را بر اندام زیبای دلربایش بپوشان و دل نازنینش را با بشارت ظهورش مسرور فرما، و توفیق دیدار جمال ملکوتیش را با عافیت نصیب گردان بمنک و کرمک یا ارحم الراحمین

ای حجت کردگار مهدی ای خاتم هشت و چار مهدی تنها نه منم اسیر عشقت عالم به غمت دچار مهدی تا کی ز برای دیدنت من آواره هر دیار مهدی مسرورم از اینکه با نگاهت کردی تو مرا شکار مهدی یاد تو بود فروغ جانم در خلوت شام تار مهدی بر چوبه دار عشق باشد نام تو مرا شعار مهدی بیچاره دل شکسته من دارد ز تو انتظار مهدی تااز سر لطف پا گذاری بر دیده اشکبار مهدی با این دل بیقرار و زارم بگذار شبی قرار مهدی با بنده رو سیاه عاصی یک لحظه بیا کنار مهدی با ناله زار هاشمی گفت دستی به دلم گذار مهدی

در بهترین و عالیترین حالات برای فرج آن نازنین دعا کنیم!

متاسفانه بسیار دیده می شود که در محافل دینی و جلسات مذهبی اهمیت فوق العاده و خاصی به دعا برای فرج آن عزیز داده نمی شود، در حالیکه شیعه حاجتی مهمتر از فرج آن بزرگوار ندارد و وظیفه این است که در بهترین اوقات و اماکن اجابت دعا اول فرج آن امام همام را از خدا مسئلت کنیم.

یکی از علمای وارسته و برجسته نجف به کربلای معلی مشرف می شود و در حرم مطهر امام حسین، علیه السلام، شرفیاب محضر مقدس امام عصر، علیه السلام، می گردد، حضرت به او می فرماید: فلانی ببین، این جا که دعا مستجاب است مردم به فکر من نیستند و برای فرجم دعا نمی کنند. سپس حضرت تصرف ولایتی می فرمایند و آن عالم ربانی خواسته های مردم را می شنود که هر کدام برای حوایج خصوصی خود دعا می کنند، حضرت می فرمایند: شنیدی حتی یک نفر از این زائرین نگفت خدایا فرج مهدی، علیه السلام، را برسان.

برای اینکه خوانندگان گرامی بااوقات اجابت دعا و اماکن اجابت دعا بیشتر آشنا گردند به اوقات و اماکن اجابت دعا اشاره می کنیم که هرگاه دوستان حضرت و شیفتگان وصال در آن لحظات خاص و در آن اماکن مقدس قرار گرفتند برای فرج امام زمان، علیه السلام، دعا کنند.
اوقات اجابت دعا

1. سحر 2. بعد از نماز واجب 3. بین صلوتین 4. بین الطلوعین 5. هنگام آمدن باران 6. هنگام وزیدن بادها 7. هنگام شنیدن اذان 8. هنگام رؤیت هلال 9. در قنوت نماز وتر 10. هنگام رؤیت کعبه 11. هنگام غروب خورشید 12. ایام و لیالی ماه مبارک رمضان 13. روز عرفه 14. شب و روز جمعه 15. هنگام صف آرایی لشگریان حق در مقابل باطل 16. شب عید فطر 17. شب عید قربان 18. شب نیمه شعبان 19. شب اول ماه رجب 20. هنگامی که نیمی از خورشید غروب کرده و نیم دیگرش در حال غروب است که در روایت دارد حضرت زهرا، سلام الله علیها، به غلامش می فرمود: بالای بلندیها، و پشته ها برو، چون دیدی نصف قرص خورشید از افق غروب کرده، به من اعلام کن تا دعا کنم. (5)

پی نوشتها:

1. سوره نساء (4)، آیه 8

2. القمی، علی بن ابراهیم، تفسیرالقمی ، ج 1، ص 145.

3. الراوندی، سعید بن هبة الله، الخرائج و الخرائج، باب حادی عشر در معجزات حضرت هادی.

4. موسوی اصفهانی، مکیال المکارم، ج 1، ص 386.

5. طرائف الحکم، ج 1، ص 365.
 


ادامه مطلب


[ شنبه 2 آبان 1394  ] [ 4:15 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]