رهبری در حکومت عدل جهانی چه اهمیتی دارد

هر حکومت اصلاحی احتیاج به رهبری دارد که در پیشاپیش، قافله سالار آن حرکت بوده و از ابتدا تا انتها دنباله‏رو آن قیام و نهضت باشد، زیرا هر نوع قیام و حرکتی گر چه کوچک باشد بدون رهبری و توجیه او امکان وجود و ادامه حیات ندارد و نیز نمی‏تواند مصالح خود را چه در حال و چه در آینده حفظ نماید تا چه رسد به حرکت اصلاحی که قرار است در سطح اصلاح کل جامعه باشد. لذا به جهت توجیه نیروهای مستعد و اداره و کنترل آنها برای پیاده نمودن هدف بزرگ الهی که همان گسترش عدل و توحید در سراسر گیتی است احتیاج به شخصی است که از همه جهات قابلیت برای به دست گرفتن آن حکومت را داشته باشد و او غیر از مهدی موعود علیه السلام نیست.


ادامه مطلب


[ جمعه 1 آبان 1394  ] [ 2:48 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

رهبرانقلاب اولین مهمان عروسی زوج سمنانی

بهت زده نگاه می‌کردم و اشک در چشمانم حلقه زده بود. اصلا نمی‌توانستم باور کنم که مقام معظم رهبری اولین مهمان جشن‌مان است که غیر مستقیم به خانه ما آمده، و اولین کادوی عروسی را از ایشان می‌گیرم...

 

آبان 85؛ در چنین روزهایی شهرها و روستاهای استان‌مان پر بود از شور و اشتیاق حضور مقتدایمان، حضرت آیت‌الله خامنه‌ای (مدظه العالی) برای گرامیداشت این سفر پر برکت به سراغ یکی از هم استانی‌هایمان رفتیم که خاطره زیبایی از این سفر دارد.

روزهای دوره آموزشی بود و تا مراسم ازدواجمان چیزی نمانده بود. برای انجام مقدمات ازدواج مرخصی گرفتم و به سمنان آمدم. از همان ورودی شهر متوجه شدم رهبر عزیزمان قرار است به استان سمنان سفر کنند. مردم در جای جای شهر خودشان را برای استقبال از مرادشان آماده کرده، و خیابان ها و کوچه ها پر بود از پرچم و آذین بندی.

اشتیاق وصف ناپذیر برای دیدار مجدد آقا داشتم؛ قبلا در حسینیه امام خمینی (ره)ایشان را زیارت کرده بودم؛ اما دیدار آقا اینجا توی شهر خودمان صفای دیگری دارد.

صبح 17آبان 85 بود؛ از کنار نگاه های منتظر مردم، قلب های مشتاق کودکان و جوانان حتی پیرمردها و پیرزن ها که با در دست داشتن عکس ایشان به استقبال آمده بودند، گذشتم و در میان دریای مردم توی ورزشگاه تختی سمنان گم شدم.
و آن لحظه شور انگیز فرا رسید. شور و ولوله در مردم افتاد، فریادهای «دسته گل محمدی به شهر ما خوشامدی»، «ای رهبر آزاده آماده ایم آماده»، «خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست»، با دست پر مهر و لبخند دلنشین آقا پاسخ داده می شد.
بعد از سخنان آقا راهی منزل شدیم. در راه با خودم فکر کردم کاش می شد یکبار ایشان را از نزدیک زیارت کنم؛ ناامیدانه به خودم می گفتم این امکان پذیر نیست، ناگهان چیزی به خاطرم رسید، شاید در دیدار خانواده های شهدا بتوانم از نزدیکتر ایشان را ببینم، چون همسرم خواهر شهید است و امکان دارد در این برنامه باشیم.
کارت دیدار خانواده شهدا با رهبر انقلاب به دستمان رسید، قبل از رفتن به این برنامه دور هم نشسته بودیم و داشتیم کارت های عروسی را می نوشتیم، مادرم بر اساس نذری که کرده بود اولین کارت را به نام امام زمان(عج) نوشت و دومین کارت را به نام رهبر معظم انقلاب.
عصر آن روز کارت را با خود به محل دیدار بردم و به یکی از مسئولان جمع آوری نامه های مردمی سپردم، در حالی که ذره ای امید به شرکت ایشان نداشتیم.

صبح جمعه 19 آبان 85 ؛ قرار بود جهیزیه را به منزل آینده مان ببریم و بچینیم. تا شب مشغول این کار بودیم، کم کم کسانی که برای کمک آمده بودند، رفتند و من مانده بودم تا باقی کارها را انجام دهم، مدتی گذشت کارها تقریبا تمام شده بود، قصد رفتن کرده بودم که تلفن همراهم زنگ خورد. دیدم شماره آشنا نیست جواب دادم.

آقایی پشت خط بود که صدایش برایم غریب بود. بعد از سلام و احوال پرسی گفتند: اگر اجازه می دهید می خواهیم به منزلتان بیاییم. هر چه اصرار کردم که خودتان را معرفی کنید که من بدانم با چه کسی صحبت می کنم بی فایده بود. من هم گفتم تا ندانم شما چه کسی هستید، آدرس نمی دهم.

تا اینکه صدای مادرم را از گوشی شنیدم و تعجبم بیشتر شد، از مادرم راجع به آنها پرسیدم باز هم بی نتیجه بود و در نهایت مادرم خواست که آدرس را به آنها بدهم تا متوجه قضیه شوم، آدرس را دادم و تا آمدن آنها با خودم کلنجار می رفتم که آنها با من چه کار دارند.

دلم تاب نمی آورد با مادرم تماس گرقتم و شروع کردم به سؤال کردن که اونا کی بودند از محل کارم بودند در خصوص کارم سؤال کردند، آیا در مسابقه ای برنده شدم، مادرم وقتی اصرار مرا دید گفت: آنها ازم خواستند چیزی نگویم،در همین حال که با مادرم صحبت می کردم متوجه شدم پشت خطی دارم با مادر خداحافظی کردم و جواب دادم همان شخص مورد نظر بود، گفت: ما جلوی مجتمع ایستاده ایم؛ اما بلوک را پیدا نمی کنیم؛ اگر ممکن است بیایید پایین؛ باسرعت خودم را به پایین رساندم و آنها را به منزل دعوت کردم دو نفر بودند، جوان و با وقار.

وارد منزل شدیم و آنها  نشستند، و در دستشان کادویی هم بود. دیگر مطمئن شدم که  در مسابقه ای برنده شدم و اینهم جایزه من است.

بعد از مختصر پذیرایی، ازمن سؤال کردند شغلت چیست و من پاسخ دادم: کارمند نیروی انتظامی ام و آنها به شوخی گفتند: چون نظامی هستی آدرس نمی دادی.

رو به یکی شان کردم و پرسیدم شما نمی خواهید خودتان را معرفی کنید. من هنوز نمی دانم شما کی هستید پاسخ داد: ظاهرا یک کارت دعوتی برای مقام معظم رهبری فرستاده بودید و وقتی ایشان از این موضوع مطلع شدند سلام رساندند و برای خوشبختی شما دعا کردند؛ ولی نمی توانستند در مراسم شما شرکت کنند؛ بنابراین هدیه ای برایتان فرستادند.

بهت زده تنها نگاه می کردم، اشک در چشمانم حلقه زده بود، اصلا نمی توانستم باور کنم که آقا اولین مهمان جشن مان است که غیر مستقیم به خانه مان آمده، و اولین کادوی عروسی را از ایشان می گیرم.

کم کم به خودم آمدم و شادی و شعف قلبم را سرشار کرد.

یکی از آنان رو کرد به من و گفت: ای کاش عروس خانم هم  اینجا تشریف داشتن تا عکسی از هر دوی شما می گرفتیم و طبق دستور ایشان خدمتشان می بردیم.

در نهایت دو تا عكس از من گرفتند و گفتند: اینها را خدمت آقا می بریم و به ایشان می گوییم ایشان آقای داماد هستند، مدتی نشسته و پذیرایی شدند و بعد از آن خداحافظی كردند و رفتند.و من همچنان مات و مبهوت با كادویی كه آورده بودند تنها ماندم . تازه اون موقع بود كه رفتم به سراغش و بازش كردم دیدم یك جلد قران كریم، یك جلد كتاب نوشته خود آقا به نام «مطلع عشق» و دو عدد انگشتر عقیق است.

ناباورانه به انگشترها نگاه می كردم، اشك بود كه از شور این محبت وصف ناشدنی دلم را یاری می داد، كم كم یادم آمد كه من اصلاً آدرس منزل مادرم را روی كارت عروسی ننوشته بودم...


منبع:

خبرگزاری دانشجو


ادامه مطلب


[ جمعه 1 آبان 1394  ] [ 2:47 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

رهبرگمگشتگان‏

مژده‏ای دل شام مشتاقان بسرخواهدرسیدgggggوزبس این تیره شب، تابان سحرخواهدرسید
ای زبان کم شکوه کن ازتلخی ایام هجرgggggدوره‏ای شیرین ترازشهدوشکرخواهدرسید
دیگرای چشم ازاسف برمامکن طوفان نوح‏gggggکارزوی دل امید جان زدرخواهدرسید
خویش راای جان مسوزان درشراراشتیاق‏gggggکان همایون شاهددورازنظرخواهدرسید
دیگرای یعقوب سیل اشک دردامن مریزgggggیوسف گمگشته خندان ازسفرخواهدرسید
ناامیدوخسته درصحرامپوی ای کاروان‏gggggرهبرگمگشتگان دربدرخواهدرسید
بیکس بیچاره راگوازتجاوزهامنال‏gggggدادخواه بی کسان خون جگرخواهدرسید
گرزطغیان ستمهابرلب آمد جان چه باک‏gggggمصلح کل منجی نوع بشرخواهدرسید


ادامه مطلب


[ جمعه 1 آبان 1394  ] [ 2:47 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

رهبراسلامیان‏

بار الها رهبر اسلامیان کی خواهد آمدgggggجانشین خاتم پیغمران کی خواهد آمد
درمندان غمش را کشت داروهای مهلک‏gggggدردمندان را طیب جسم و جان کی خواهد آمد
درد ما درمان ندارد جسم عالم جان نداردgggggاین تن بی روح را روح روان کی خواهد آمد
غم فزون شد قلب خون شد صبر از دلها برون شدgggggشیعیان راغمگساری مهربان کی خواهد آمد
قلب اگر از کار ما ندروح اندر تن نماندgggggآنکه هم روح است هم قلب جهان کی خواهد آمد
موج طوفان بلای ظلم شد نزدیک یارب‏gggggناخدای کشتی اسلامیان کی خواهد آمد
آتش نمرودیان سرتاسر عالم گرفته gggggآنکه سازد این جهان را گلستان کی خواهد آمد
ره زنان دین باسم خدمت از ما برده هستی‏gggggهستی عالم پناه شیعیان کی خواهد آمد


ادامه مطلب


[ جمعه 1 آبان 1394  ] [ 2:47 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

رسیدگی به فقراء و نصیحت دلسوزانه

امام جعفر صادق به نقل از پدران بزرگوارش علیهم السلام ، بیان فرماید:
پشت منزل و مسجد حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله جایگاهی به نام صُفّه برای مسلمانان مهاجری که پناهگاه ومنزلی نداشتند، تهیّه شده بود، که آن‏ها حدود چهار صد نفر مرد بودند.
حضرت رسول صلوات اللّه علیه، روزها از آن‏ها دلجوئی می‏نمود و نیز صبحانه و شام آن‏ها را تهیّه و تأمین می‏کرد و در اختیارشان قرارمی‏داد.
روزی حضرت نزد ایشان آمد؛ و دید که هرکس مشغول کاری است؛ یکی کفش پاره شده می‏دوزد، دیگری لباس و پیراهن خود را وصله می‏کند و ... .
حضرت به هر یک از آن‏ها مقدار ده سیر خرما داد، یکی از آن‏ها از جای خود برخاست و اظهار داشت: یا رسول اللّه! آن قدر به ما خرما داده‏ای که شکم‏ها و درون ما، در حال آتش گرفتن است.
پیامبر خدا در جواب چنین فرمود: اگر امکانات بیشتری داشتم و می‏توانستم، از دیگر غذاها نیز شما را بهره‏مند می‏کردم، ولیکن به شما می‏گویم که هرکس پس از من زنده باشد، بهره‏ای کافی از دنیا و نعمت های آن خواهد برد، واز بهترین لباس‏ها و بهترین منزل‏ها و ساختمان‏ها استفاده خواهد کرد.
شخصی از آن جمع بلند شد و به آن حضرت عرضه داشت: یارسول اللّه! من به آن زمان و به چنان زندگی علاقه‏مند هستم، به بفرما، که آن دوران چه وقت فرا خواهد رسید؟
حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله فرمود: آگاه باشید، ارزش این زمانی که شما در آن به سر می‏برید، بهتر و برتر از هر زمان دیگری است.
سپس افزود: شما مؤمنین چنانچه شکم‏های خود را از حلال پر کنید، پس میل آن پیدا می‏کنید که از چیزها وغذاهای حرام نیز استفاده و بهره گیرید.** مستدرک الوسائل: ج 16، ص 302، ح 18.***


ادامه مطلب


[ جمعه 1 آبان 1394  ] [ 2:46 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

رفتار با والدین معرف رفتار با امام زمان

کسی که پدر و مادر در نظر او حرمتی نداشته باشند، چطور می‌تواند حرمت امام زمان (عج الله تعالی فرجه الشریف) خود را حفظ کند؟ او به پدر و مادری که طعم محبت آنها را از نزدیک چشیده است، بی‌احترامی می‌کند، بعد می‌خواهد به امامی که تا کنون ندیده است احترام بگذارد ...

 

« بسم الله الرحمن الرحیم »

 

پدر و مادر بر انسان ولایت دارند؛ یكی از حقوق پدر و مادر بر گردن فرزند «خشوع و خضوع به ایشان در هنگامی است كه آنان به تو ظلمی روا می‌دارند» است. از امام صادق (علیه السلام)روایت شده است كه «اگر پدر و مادر كسی به او ستم كرده باشد و او نگاه تند و كینه توزانه‌ای به ایشان كند، خداوند نماز او را قبول نمی‌كند.»

اما ما فرزندان قرن بیست و یکمی به راحتی، و نه تنها در هنگامی که خدای نکرده آن ها بر ما ظلمی روا کنند، بلکه در بسیاری از اوقات، کمترین احترامی را برای آنها قائل نبوده و به بهانه های مختلف آنها را می رنجانیم.

با تمرین ولایت‌مداری، نزد پدر و مادر است که انسان می‌تواند به ولایت‌مداری امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) خود برسد.



احترام به پدر و مادر؛ مقدمه احترام به امام زمان

بسیاری اوقات پدر و مادرها از روی دلسوزی و محبت، و یا برای اینکه به فرزند خود سخت‌گیری نکنند، در مقابل بی‌احترامی‌هایی که فرزندانشان نسبت به آنها می‌کنند، اغماض کرده و به آنها تذکر هم نمی‌دهند. در صورتی که این دلسوزیِ بی‌جا اثر بدی بر روی فرزندان خواهد داشت و موجب می‌شود که به مرور، حرمت والدین در نظر آنها کم شود.

کسی که پدر و مادر در نظر او حرمتی نداشته باشند، چطور می‌تواند حرمت امام زمان (عج الله تعالی فرجه الشریف) خود را حفظ کند؟ او به پدر و مادری که طعم محبت آنها را از نزدیک چشیده است، بی‌احترامی می‌کند، بعد می‌خواهد به امامی که تا کنون ندیده است احترام بگذارد!

انسان در درجه اول باید یادبگیرد که در مقابل پدر و مادرش باادب باشد، تا بعد نوبت به حفظ ادب و احترام نسبت به امام زمان برسد. بچه‌ای که پای خود را در مقابل پدر و مادرش دراز می‌کند، یا به هر نحوی احترام آنها را رعایت نمی‌کند، باید به او تذکر داده شود.

اگر پدر و مادر نسبت به این بی‌احترامی‌ها بی‌تفاوت باشند، نه تنها به او محبت نکرده‌اند، بلکه موجبات هلاکت او را فراهم کرده‌اند. بهترین شیوه برای تذکر به فرزند هم، این است که پدر خانواده به فرزند خود تذکر بدهد که احترام مادرش را حفظ کند و مادر خانواده نیز به فرزند یاد بدهد که احترام پدر را رعایت کند.
شما فکر می‌کنید که صهیونیست‌ها چگونه توانسته‌اند جوامع را تحت سلطه خود نگه دارند و عالم را غارت کنند؟ چگونه توانسته‌اند یک اقلیت یک درصدی را بر 99 درصد مسلط کنند؟ جالب اینجاست که خود صهیونیست‌ها که همه جوامع را به بی‌بند و باری دعوت می‌کنند و با ابزارهای مختلف رسانه‌ای خود فحشا را ترویج می‌کنند، خودشان مقید به حفظ بنیان خانواده هستند.

خدا لعنت کند کسی را که عاق ما شود

رعایت احترام پدر و مادر در خانواه به قدری مهم و اساسی است که می‌توان گفت همین مسأله باعث غربت و شهادت امیرالمۆمنین(علیه السلام) و امام حسین(علیه السلام) شد.

مشکل مردم در زمان علی(علیه السلام) و امام حسین(علیه السلام) این بود که آداب احترام به پدر و مادر و حفظ حرمت آنها را نمی‌دانستند و این مسأله به سطح جامعه سرایت کرده بود و تبدیل شده بود به بلد نبودن آداب ولایت‌مداری.

در ماه رمضانی که امیرالمۆمنین(علیه السلام) ضربت خوردند، به امام حسن(علیه السلام) فرمودند: برای سخنرانی به بالای منبر مسجد برو و بعد از حمد و ثنای الهی و درود بر رسول الله(صلی الله علیه و آله) این کلمات را خطاب به مردم بگو: «لَعَنَ‏ اللَّهُ‏ وَلَداً عَقَّ أَبَوَیْهِ‏، لَعَنَ‏ اللَّهُ‏ وَلَداً عَقَّ أَبَوَیْهِ‏، لَعَنَ‏ اللَّهُ‏ وَلَداً عَقَّ أَبَوَیْهِ…‏» یعنی خدا لعنت کند فرزندی را که عاق پدران خود شود و سه مرتبه این جمله تکرار شد … بعد مردم نزد علی(علیه السلام) آمدند و معنای این جملات را پرسیدند.

حضرت فرمود: «روزی رسول خدا(صلی الله علیه و آله) دست مرا گرفت و به سینه مبارک خود چسباند و گفت: ای علی! من و تو پدران این امت هستیم، پس خدا لعنت کند کسی را که عاق ما شود: إِنِّی كُنْتُ مَعَ النَّبِیِّ ص فِی صَلَاةٍ صَلَّاهَا فَضَرَبَ بِیَدِهِ الْیُمْنَى إِلَى یَدِیَ الْیُمْنَى فَاجْتَذَبَهَا فَضَمَّهَا إِلَى صَدْرِهِ ضَمّاً شَدِیداً ثُمَّ قَالَ لِی یَا عَلِیُّ قُلْتُ لَبَّیْكَ یَا رَسُولَ اللَّهِ ص قَالَ أَنَا وَ أَنْتَ أَبَوَا هَذِهِ الْأُمَّةِ فَلَعَنَ اللَّهُ مَنْ عَقَّنَا » (معانی‌الاخبار/118)


آگاهی دشمنان به اهمیت خانواده

اهمیت ادب و احترام در خانواده را دشمنان ما خیلی زودتر درک کرده‌اند. شاید حدود 15 سال پیش بود که دشمنان ما از طریق برخی مجامع بین‌المللی به جمهوری اسلامی اصرار می‌کردند که یک خط تلفن ویژه(شبیه 110) اختصاص داده شود به فرزندانی که می‌خواهند از والدین خود شکایت کنند!
مشکل مردم در زمان علی(علیه السلام) و امام حسین(علیه السلام) این بود که آداب احترام به پدر و مادر و حفظ حرمت آنها را نمی‌دانستند و این مسأله به سطح جامعه سرایت کرده بود و تبدیل شده بود به بلد نبودن آداب ولایت‌مداری.

با این اقدام، می‌خواستند عمق خانواده‌های ما را هدف بگیرند و فرزندان را در مقابل پدر و مادرها قرار دهند تا روی آنها به والدین خود باز شود و حرمت والدین به کلی از بین برود. اصرار می‌کردند که ما این تلفن ویژه را راه بیندازیم (مشابه آنچه در برخی از کشورهای غربی وجود دارد) تا وقتی یک عصبانیتی در خانواده ایجاد شد، بلافاصله بچه زنگ بزند و بیایند پدر یا مادر او را بگیرند و به این ترتیب رابطه پدر و مادر با فرزند کاملاً نابود شود.

 
تسلط صهیونیست‌ها بر جوامع، با هدف گرفتن خانواده

شما فکر می‌کنید که صهیونیست‌ها چگونه توانسته‌اند جوامع را تحت سلطه خود نگه دارند و عالم را غارت کنند؟ چگونه توانسته‌اند یک اقلیت یک درصدی را بر 99 درصد مسلط کنند؟ جالب اینجاست که خود صهیونیست‌ها که همه جوامع را به بی‌بند و باری دعوت می‌کنند و با ابزارهای مختلف رسانه‌ای خود فحشا را ترویج می‌کنند، خودشان مقید به حفظ بنیان خانواده هستند. آنها خوب می‌دانند که اگر در جامعه‌ای بنیان خانواده از هم گسیخته شود، به راحتی می‌توان بر آن جامعه حکومت کرد.

حال بیاییم به رفتار و اعمالمان نسبت به پدر و مادر خود، با نگاهی دیگر بیندیشیم. بیاییم با تمرین ولایت‌مداری نزد پدر و مادرمان، ولایت‌مدار راستین امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) شویم. انشاءالله بحق محمد و آله الطاهرین صلوات الله علیهم اجمعین و عجل فی فرج مولانا صاحب الزمان.

 


ادامه مطلب


[ جمعه 1 آبان 1394  ] [ 2:46 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

رسول خدا در بقیع‏

امام جعفری صادق (علیه السلام) می‏فرماید:
روزی رسول الله (صلی الله و علیه و آله و سلم) در بقیع تشریف داشتند. در این حال امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) به خدمت‏شان شرفیاب شده و سلام نمود.
حضرت رسول (صلی الله و علیه و آله و سلم) فرمود: بنشین.
حضرت علی (علیه السلام) اطاعت امر نموده و سمت راست پیامبر (صلی الله و علیه و آله و سلم) نشست، چند لحظه بعد جعفر بن ابی طالب که به بیت رسول خدا (صلی الله و علیه و آله و سلم) رفته بود و فهمیده بود که حضرت در بقیع تشریف دارند، از راه رسیده سلام کرده و سمت چپ پیامبر خدا (صلی الله و علیه و آله و سلم) نشست.
مدتی نگذشت که عباس عموی پیامبر (صلی الله و علیه و آله و سلم) نیز از راه رسید و سلام کرد و مقابل پیامبر نشست. او نیز مانند جعفر بن ابی طالب با راهنمایی اهل خانه پیامبر (صلی الله و علیه و آله و سلم) در جستجوی پیامبر (صلی الله و علیه و آله و سلم) به بقیع آمده بود.
آنگاه پیامبر رو به علی (علیه السلام) نمود فرمود: می‏خواهی خبری و بشارتی به تو بدهم؟
حضرت امیر (علیه السلام) عرض کرد: آری! یا رسول الله!
پیامبر خدا (صلی الله و علیه و آله و سلم) فرمود: همین حالا جبرئیل نزد من بود و به من اطلاع داد که قائم ما - که در آخر الزمان خروج می‏کند و زمین را بعد از آن که از ظلم و جور انباشته شده باشد، پر از عدل و داد می‏کند - از نسل تو و از فرزندان حسین هه خواهد بود.
حضرت علی (علیه السلام) عرض کرد: هر چیزی که از خدا به ما می‏رسد، به واسطه شماست.
آنگاه رسول خدا (صلی الله و علیه و آله و سلم) رو به جعفر بن ابی طالب نمود و فرمود: می‏خواهی به تو نیز خبری و بشارتی بدهم؟
جعفر عرش کرد: آری! یا رسول الله!
پیامبر خدا (صلی الله و علیه و آله و سلم) فرمودند: همین حالا که جبرئیل نزد من بود به من اطلاع داد آن کسی که از قائم ما حمایت می‏کند از نسل تو خواهد بود. آیا او را می‏شناسی؟
جعفر عرض کرد: نه.
پیامبر خدا (صلی الله و علیه و آله و سلم) فرمود: او کسی است که چهره‏اش طلایی و داندانهایش مرتب و شمشیرش آتش بار است، به ذلت داخل کوه می‏شود، و به عزت از آن خارج می‏گردد. در حالی که جبرئیل و میکائیل او را حمایت می‏کنند.
آنگاه حضرت (صلی الله و علیه و آله و سلم) رو به عباس نموده فرمود: می‏خواهی تو را نیز از خبری آگاه سازم؟
عباس عرض کرد: آری. ای رسول خدا!
حضرت (صلی الله و علیه و آله و سلم) فرمود: جبرئیل به من گفت: وای از آنچه اولاد تو، از فرزندان عباس می‏بینند.
عباس عرض کرد: آیا از نزدیکی با زنان خودداری کنم؟
حضرت (صلی الله و علیه و آله و سلم) فرمود: خداوند آنچه را که مقدر کرده است، خواهد شد.(9)


ادامه مطلب


[ جمعه 1 آبان 1394  ] [ 2:46 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

رسوائی توطئه‏گر و زن شدن یک مرد

روزی عَمرو بن عاص نزد معاویة بن ابی سفیان آمد؛ و پس از بدگوئی بسیار از امام حسن مجتبی صلوات اللّه و سلامه علیه، گفت:
حسن بن علیّ مردی خجول و کم حرف است، اگر بتوانی کاری کنی که بالای منبر رود، خیلی خوب است؛ چون نمی‏تواند سخنرانی کند و با شرمندگی از منبر فرود آید و مردم نسبت به او بدبین و بی اعتماد شوند.
به همین جهت معاویه جلسه مفصّلی با حضور انبوه مردم تشکیل داد و به امام حسن علیه السلام گفت: چنانچه ممکن باشد بالای منبر بروی و قدری ما را موعظه فرمائی؟
حضرت پیشنهاد معاویه را پذیرفت و بالای منبر رفت؛ و پس از حمد و ثنای الهی و تحیّت و درود بر جدّ بزرگوارش، فرمود:
من حسن، فرزند ساقی کوثر، علیّ بن ابی طالب؛ و فرزند سرور زنان عالم، فاطمه دختر رسول اللّه می‏باشم.
و سپس آن حضرت، خطبه‏ای مفصّل در کمال فصاحت و بلاغت بیان نمود؛ و تمام چشم‏ها و افکار را متوجّه خود ساخت.
ناگاه معاویه به وحشت افتاد و در وسط خطبه و سخنرانی حضرت - مجتبی سلام اللّه علیه - گفت: ای ابو محمّد! این سخنان را کنار بگذار و پیرامون اوصاف خرمای تازه اندکی سخن بگو.
حضرت با صراحت و خونسردی، فرمود: و امّا رطب، پس همانا وزش باد آن را بی‏محتوا می‏سازد، گرمای خورشید آن را می‏پزد، و خنکی شب آن را خوش طعم و گوارا می‏گرداند؛ و سپس به ادامه مطالب قبل پرداخت.
در این هنگام معاویه سخت به وحشت افتاد، که مبادا مردم بر علیه او شورش کنند و آشوبی برپا شود، لذا دستور داد: ای ابو محمّد! آنچه گفتی کافی است، از منبر فرود آی.
و چون حضرت از منبر فرود آمد، معاویه گفت: آیا گمان کرده‏ای با این حرف‏ها می‏توانی خلیفه شوی؟!
بدان که هرگز به چنین آرزوئی نخواهی رسید.
حضرت فرمود: ای معاویه! خلیفه کسی است که به کتاب خدا - قرآن - و سیره و روش رسول خدا عمل نماید، نه آن که با ظلم و جور و تعطیل احکام و حدود الهی بر جامعه، مسلّط شود و یک لذّت و آسایش زودگذری را برای خود تأمین کند.
در این میان که مرد جوانی از بنی امیّه در آن مجلس حضور داشت، دهان به ناسزا گشوده و به امیرالمؤمنین علیّ و امام حسن مجتبی صلوات اللّه علیه بسیار توهین و جسارت کرد.
پس حضرت دست به دعا بلند نمود و اظهار داشت: خداوندا، نعمتی را که به او داده‏ای، دگرگون ساز و او را برای عبرت و بیداری دیگران تبدیل به زن گردان.
ناگهان آن جوان متوجّه خود شد که دیگر نشان مردی در او نیست، ریش و محاسنش به یک باره فرو ریخت؛ و عورتش همانند عورت زنان مبدّل گشت.
در این لحظه حضرت به او خطاب کرد و فرمود: تو زن هستی در مجلس مردان چه می‏کنی، این جا جای تو نیست.
و هنگامی که مجلس خاتمه یافت و امام حسن مجتبی سلام اللّه علیه خواست که از مجلس خارج شود، عمرو بن عاص جلو آمد و از حضرت چند سؤال - که به نظر خودش مشکل بود - پرسید؛ و حضرت یکایک آن سؤال‏ها را بی تأمّل پاسخ داد؛ و سپس از مجلس خارج شد.
معاویه به عمرو گفت:ای عمرو! فسادی عجیب بر پاکردی و مردم شام را به فتنه کشاندی؛ عمرو در جواب به معاویه گفت: ناراحت مباش، مردم شام با تو هستند و تا زمانی که آنها را سیر نگه داری از تو حمایت می‏کنند.
وامّا جریان آن جوان أموی که به شکل زن تبدیل شد و خبرش در شهر شام و دیگر شهرها منتشر گردید، بعد از گذشت چند روز از این واقعه، همسر آن جوان نزد امام حسن مجتبی علیه السلام آمد و بسیار گریست و از آن حضرت درخواست کرد تا شوهرش همانند دیگر مردها به حالت طبیعی خود باز گردد؟
و در نهایت، دل حضرت به حال همسر آن جوان سوخت و به درگاه خداوند دعا نمود و آن جوان أموی به حالت اوّل خود بازگشت‏** الخرایج والجرایح: ج 1، ص 236، مدینة المعاجز: ج 3، ص 414، ح 947، بحارالأنوار: ج 44، ص 88، ح 2.***.


ادامه مطلب


[ جمعه 1 آبان 1394  ] [ 2:45 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

رسوای جهان‏

عشقت رسوای جهانم کردgggggرسوای خلق زمانم کرد
رسوای خاص و عام شدم‏gggggرسوا بسر زبانم کرد
عمری که بفکر و ذکر توام‏gggggفارغ ز فکر جهانم کرد
در راه عشقت خسته شدم‏gggggعشقت بی تاب و توانم کرد
گویند مرا از عشق بگذرgggggبی عشقت بجهان چه تانم کرد
با خلق جهان نشاید گفتن‏gggggسوز عشقت چه بجانم کرد
بیمار و ضعیف و رنجور شدم‏gggggرنج عشقت چه جانم کرد
پیداست ز سینه سوزان‏م‏gggggآتش چه زیان بجانم کرد
مهجور و فقیر و حقیر توام‏gggggهجرت رنجور روانم کرد


ادامه مطلب


[ جمعه 1 آبان 1394  ] [ 2:45 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

رخسار تو

افسوس که عمر پی اغیار دویدم‏gggggاز یار بماندیم و بمقصد نرسیدیم
سرمایه ز کف رفت و تجارت ننمودیم‏gggggجز حسر و اندوه متاعی نخریدیم
بس سعی نمودیم که بینیم رخ دوست‏gggggجانها بلب آمد رخ دلدار ندیدیم
ما تشنه لب اندر لب دریا متحیرgggggآبی بجز از خون دل خود نچسبیدیم
ای بسته بزنجیر تو دلهای محبان‏gggggرحمی که در این بادیه بس رنج کشیدیم
رخسار تو در پرده نهانست و عیان است‏gggggبر هر چه نظر کردیم رخسار تو دیدیم
چندانکه بیاد تو شب و روز نشستیم‏gggggاز شام فراقت چو سحرگه ندمیدیم
تا رشته طاعت بتو پیوسته نمودیم‏gggggهر رشته که بر غیر تو بستیم بریدیم
شاها بتولای تو در مهد غنودیم‏gggggبر یاد لب لعل تو ما شیر مکیدیم
ای حجة حق پرده ز رخسار برافکن‏gggggکز هجر تو نا پیرهن صبر دریدیم
ما چشم براهیم بهر شام و سحرگاه‏gggggدر راه تو از غیر خیال تو رهیدیم
ای دست خدا دست بر آور که دشمن‏gggggبسی ظلم بدیدیم و بسی طعنه شنیدیم
شمشیر کجت راست کند قامت دین رgggggهم قامت ما را که ز هجر تو خمیدیم
شاها ز فیقران درت روی مگردان gggggبر درگهت افتاده بصد گونه امیدیم


ادامه مطلب


[ جمعه 1 آبان 1394  ] [ 2:45 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]