دو کار بسیار مهمّ ؟!
امّ سلمه همسر رسول خدا صلوات اللّه علیه حکایت کند:
در آن روزهائی که حضرت، در بستر مرض و آن ناراحتی که سبب فوت و شهادت حضرتش شد، به بعضی از اطرافیان خود فرمود:
دوست مرا بگوئید بیاید، عایشه شخصی را به دنبال پدرش ابوبکر فرستاد و چون او وارد شد حضرت رسول صورت خود را از او برگرداند و اظهار داشت:
دوست مرا بگوئید بیاید، پس حفصه شخصی را به دنبال پدرش عمر فرستاد و چون عمر وارد شد، نیز حضرت صورت خود را برگرداند و فرمود:
دوست مرا بگوئید بیاید، در این هنگام فاطمه زهراء سلام اللّه علیها، شوهرش علیّ بن ابی طالب علیه السلام را به حضور پدرش فرستاد؛ چون علیّ علیهالسّلام وارد شد حضرت از جای برخواست و از ورود علیّ علیه السلام تجلیل نمود و او را در بغل گرفته و به سینه خود چسبانید.
پس از آن علیّ علیه السلام اظهار داشت: پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله هزار حدیثِ علمی به من تعلیم نمود که از هر یک از آنها هزار رشته دیگر باز میشود تا جائی که من و پیامبر عرق کردیم و عرق آن حضرت بر من و عرق من بر آن حضرت جاری گشت.** بحار الأنوار: ج 22، ص 461 به نقل از خصال مرحوم صدوق.***
هچنین شاذان قمّی در کتاب خود آورده است:
روزی پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله ، در جمع اصحاب خود نشسته بود که ناگهان شخصی از طایفه بنی تمیم به نام مالک بن نویره به حضور ایشان وارد شد و به آن حضرت خطاب کرد و اظهار داشت: ایمان و مبانی اسلام را به من تعلیم فرما تا با عمل به آن رستگار گردم.
حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله ، فرمود: باید شهادت دهی بر این که خدائی جز خدای یکتا نیست و او شریکی ندارد، همچنین گواهی دهی که من محمّد رسول خدا هستم، دیگر آن که روزی پنج مرتبه نماز بخوانی و ماه رمضان را روزه بگیری و زکات و خمس اموالت را بپردازی و حجّ خانه خدا انجام دهی، ضمناً در مجموع ولایت و امامت جانشین مرا که علیّ بن ابی طالب و یازده فرزندش میباشند بپذیری.
و احکام و دستورات اسلام را مورد عمل قرار دهی و موارد حلال و حرام را رعایت نمائی و حقّ کسی را ضایع و پایمال نکنی.
حضرت پس از آن که بسیاری از دیگر احکام و حقوق فردی و اجتماعی را برشمرد و تذکراتی را بیان نمود، مالک بن نویره عرضه داشت: یا رسول اللَّه! من خیلی فراموش کار هستم، تقاضامندم یک مرتبه دیگر آنها را تکرار فرما، حضرت هم قبول نمود و آنچه را فرموده بود بازگو نمود.
و چون مالک بن نُوَیره خواست از محضر مبارک رسول خدا خارج شود، حضرت فرمود: هر کس بخواهد یکی از مردان بهشتی را ببیند، به این شخص نگاه کند.
ابوبکر و عمر که در آن مجلس حضور داشتند بلند شدند و با سرعت به دنبال مالک حرکت کردند؛ وقتی به او رسیدند، گفتند: رسول خدا فرمود: تو اهل بهشت هستی، اینک از تو تقاضامندیم از درگاه خداوند برای ما استغفار و طلب آمرزش نما.
مالک گفت: رحمت و آمرزش خداوند شامل شما نگردد، چون رسول خدا را که صاحب شفاعت و مقرّب الهی است رها کردهاید و به من پناه آوردهاید.
لذا ابوبکر و عمر با ناراحتی برگشتند و پیش از آن که حرفی بزنند، حضرت تبسّمی نمود و فرمود: به راستی سخن حقّ تلخ است.** فضائل شاذان بن جبرئیل قمّی: ص 75، س 10، بحار: ج 30، ص 343، ح 163.***
ادامه مطلب
دوای درد من تویی!
سید باقی بن عطوه حسنی میگوید:
پدرم زیدی مذهب بود و اطرافیان خود مخصوصا فرزندانش را از تمایل به مذهب شیعه اثنی عشری باز میداشت، و به شیعیان میگفت: سالها است کلیههای من بیمار است و من از این درد رنج میبرم. اگر صاحب الامر شما مرا شفا دهد، من مذهب شما را قبول میکنم.
یک شب، همه دور جمع بودیم ناگاه صدای پدرمان را شنیدیم که ما را به کمک میطلبید. به سرعت نزد او رفتیم. گفت: صاحب الامرتان را دریابید که همین الان از نزد من خارج شد.
ما به سرعت به جستجو پرداختیم، اما کسی را نیافتیم. وقتی بازگشتیم و ماجرا را پرسیدم، گفت: شخصی آمد پیش من و گفت: ای عطوه گفتم: تو کیستی؟
گفت: صاحب الامر و امام فرزندانت!
آنگاه دست مبارکش را به کلیهها من کشید و فشار داد رفت.
وقتی متوجه شدم، دیدم اثری از درد نمانده است!
بیماری پدرم از آن روز از بین رفت او مانند آهو چابک و سر حال شد.(149)
ادامه مطلب
دوری دلدار
تابکی بیمارم و بر من کسی غمخوار نیستgggggجان بلب دارم طیبا حاجت گفتار نیست
آشنائی گفت با من کن مداوا درد خویشgggggگفتمش داروی دردم بر سر بازار نیست
گر چه بیمارم بظاهر لیک در پنهان امرgggggآنچه میسوزد مرا این درد ناهنجار نیست
بسته زنجیر عشقم خسته شام فراق gggggدرد بی درمان من جز دوری دل دار نیست
آنکه از هجران رویش هر دلی افسرده استgggggاو بجز نکوی حجت دادار نیست
آنکه گلهای چمن پژمرده هجران اوست gggggاو بغیر از عندلیب گلشن اسرار نیست
اوست پور عسگری شاهنشه مشکل گشاgggggاوست آن شاهی که غافل از من بیمار نیست
ادامه مطلب
دو جریان عبرتانگیز و آموزنده
أُسامه که یکی از اصحاب پیامبراسلام صلّی اللّه علیه و آله بود؛ و همچنین یکی از کسانی بود که نسبت به بیعت با امام علیّ علیه السّلام سر باز زد و تخلّف کرد.
روزی سخت مریض شده بود، همان مریضی که نیز سبب مرگ و فوت وی گردید.
امام حسین علیه السّلام چون شنید که اُسامه مریض شده و در بستر بیماری افتاده است، تصمیم گرفت تا به عنوان عیادت و دیدار از او به منزلش برود.
وقتی حضرت وارد منزل اُسامه گردید، کنار بستر او نشست و جویای احوال وی شد.
اُسامه که انتظار چنین برخورد محبّتآمیزی را از امام نداشت؛ آهی کشید و اظهار داشت: یا ابن رسول اللّه! غم و اندوه بسیاری دارم.
حضرت ابا عبداللَّه علیه السّلام به او خطاب کرد و فرمود: مشکل و ناراحتی تو چیست؟
اُسامه اظهار داشت: قَرْض و بدهی سنگینی بر دوش دارم که به مقدار شصت هزار درهم میباشد.
حضرت او را دلداری داد و فرمود: ناراحت نباش، تمام قرضی که بر عهده داری، من تعهّد مینمایم که آنها را بپردازم.
اُسامه گفت: میترسم پیش از آن که بدهکاریهایم پرداخت شود، از دنیا بروم.
امام حسین علیه السّلام فرمود: مطمئن باش پیش از آن که من، بدهی تو را نپرداختهام، هرگز نخواهی مُرد.
سپس حضرت. از نزد اُسامه حرکت نمود تا قرضهایش را پرداخت نماید؛ و پس از آن که بدهکاریهایش پرداخت شد، فوت کرد.**حیاة الإمام الحسین علیه السّلام : ج 1، ص 128، بحارالأنوار: ج 44، ص 189.***
همچنین آوردهاند:
روزی حضرت ابا عبد اللّه الحسین علیه السّلام در مجلس معاویة ابن ابیسفیان شد و دید که یک نفر عرب بیابان نشین از معاویه تقاضای کمک دارد، ولی معاویه از کمک به آن عرب، خودداری نمود؛ و با حضرت مشغول صحبت گردید.
عرب بیابان نشین از برخی افراد حاضر در مجلس سؤال کرد: این شخص تازه وارد کیست؟
پاسخ دادند: او حسین فرزند علیّ بن ابی طالب علیه السّلام است.
آن گاه أعرابی حضرت را مخاطب قرار داد و گفت: ای فرزند رسول خدا! من از شما خواهش میکنم تا نسبت به رفع مشکل من با معاویه صحبت کنی؟
حضرت هم درخواست اعرابی را پذیرفت و سفارش او را به معاویه کرد و معاویه هم خواسته اعرابی را برآورد و نیازش را برطرف ساخت.
سپس أعرابی با اشعاری چند امام حسین علیه السّلام را مدح و ثناء گفت؛ و از آن حضرت قدردانی و تشکّر کرد.
معاویه به اعرابی معترض شد که من به تو کمک نمودم و تو حسین را تمجید و تعریف میکنی؟!
أعرابی در پاسخ گفت: ای معاویه! آنچه را که تو به من دادی از حقّ آن حضرت بود که سفارش و وساطت او را پذیرفتی؛ و به جهت او مرا کمک و یاری کردی.**بحارالأنوار: ج 44، ص 210، مناقب آل ابی طالب: ج 4، ص 81.***
ادامه مطلب
دو خاطره آموزنده مهمّ
مرحوم کلینی به نقل از امام جعفر صادق علیه السلام حکایت فرماید:
روزی سه نفر زن حضور پیامبر گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله شرفیاب شدند.
اوّلین نفر از ایشان اظهار داشت: یا رسول اللّه! شوهر من گوشت نمیخورد، دیگری گفت: شوهرم بوی خوش عطر استفاده نمیکند، سوّمی عرض کرد: یا رسول اللّه! شوهرم با من نزدیکی نمیکند.
حضرت رسول از شنیدن چنین سخنانی ناراحت شد و به سمت مسجد حرکت نمود، پس از وارد شدن به مسجد در جمع أصحاب، بالای منبر رفت و بعد از حمد و ثنای الهی چنین فرمود:
چه شده است! شنیدهام که بعضی از دوستان من گوشت نمیخورند و عدّهای بوی خوش استعمال نمیکنند و بعضی دیگر با زنان خود هم بستر نمیگردند.
همه بدانید که مَنِ رسول اللّه گوشت میخورم و بوی خوش استفاده میکنم و با زنان خود هم بستر میشوم.
پس هرکس از روش من در تمام جهات زندگی روی گردان باشد، من از او بیزار خواهم بود.** فروع کافی: ج 5، ص 496، ح 5.***
همچنین مرحوم شیخ صدوق آورده است:
عبداللّه بن عبّاس پسر عموی پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله ، حکایت کند:
روزی عقیل نزد رسول خدا حضور داشت و حضرت بسیار نسبت به ایشان اظهار علاقه و محبّت مینمود، علیّ بن ابیطالب علیه السلام وارد شد و اظهار نمود: یا رسول اللّه! آیا عقیل مورد علاقه و اطمینان شما است؟
حضرت رسول صلوات اللّه علیه فرمود: آری، به خدا سوگند! من او را به دو جهت دوست دارم: یکی به جهت خودش و دوّم به جهت دوستیش با ابوطالب.
و سپس افزود: همانا فرزندش مسلم در محبّت و دفاع از فرزندت حسین علیه السلام کشته خواهد شد و مؤمنین برای او گریان خواهند گشت و ملائکهها بر او درود خواهند فرستاد.
ابن عبّاس میافزاید: رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله ، پس از این سخنان گریان شد و اشکِ چشمهایش، بر صورت مبارکش جاری گشت و سپس فرمود: من شکایت غاصبین و ظالمین بر اهل بیتم را به خدای سبحان میکنم.** بحار الأنوار: ج 22، ص 288، ح 58 به نقل از امالی صدوق.***
ادامه مطلب
دو بر خورد متفاوت،نسبت به یک خواهر وبرادر
علاّمه مجلسی در حدیثی به نقل از صادق آل محمّد صلوات اللّه علیهم، آورده است:
روزی پیامبر الهی در منزل خویش نشسته بود؛ که خواهر رضاعی آن حضرت بر ایشان وارد شد.
چون حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله ، نگاهش به وی افتاد از دیدار او شادمان گشت و رو انداز خود را برای او پهن کرد تا خواهرش بر روی آن بنشیند.
پس از آن، رسول خدا صلوات اللّه علیه با تبسّم و خوشروئی با خواهر خود مشغول سخن گفتن شد، بعد از گذشت لحظاتی خواهر حضرت از جای برخاست و از حضور مبارک آن بزرگوار خداحافظی کرد و رفت.
روزی دیگر، برادر آن زن که برادر رضاعی رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله ، نیز محسوب میشد بر آن حضرت وارد شد، ولیکن آن حضرت برخورد و خوش روئی را که با خواهرش انجام داده بود با برادرش اظهار ننمود.
اصحاب حضرت که شاهد بر این جریان بودند، به پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله ، عرضه داشتند: یا رسول اللّه! چرا در برخورد بین خواهر و برادر مساوات را رعایت ننمودی و میان آن دو نفر تفاوت قائل شدی؟!
حضرت در پاسخ اظهار نمود: چون خواهرم نسبت به پدرش بیشتر اظهار علاقه و محبّت میکرد، من نیز این چنین او را تکریم و احترامکردم.
ولی چون پسر نسبت به پدرش بیاعتنا بود، لذا این چنین با او برخورد و بیاعتنائی شد** بحار الأنوار: ج 16، ص 281، ح 126.***.
ادامه مطلب
ده هزار نیرو در مقابل میلیاردها
حضرت عبدالعظیم حسنی رحمة اللَّه علیه حکایت کند:
روزی خدمت حضرت جواد الأئمّه علیهم السلام عرض کردم: یاابن رسول اللّه! امیدوارم که شما قائم از اهلبیت محمّد صلی الله علیه و آله باشید.
امام جواد علیه السلام فرمود: ای ابوالقاسم! هر یک از ما ائمّه، در زمان و موقعیّت خود، قائم و مجری احکام الهی و هدایتگر مردم به سوی دین خدا میباشیم.
ولیکن آن قائمی که خداوند به وسیله او زمین را از شرک و فساد پاک میگرداند و عدل و داد را میگستراند، ولادتش مخفی و پنهان میباشد و از دید انسانها غایب و نامعلوم خواهد بود، بردن نام او در زمان غیبتش حرام است.
او همنام و همکُنیه با حضرت رسول، محمّد صلی الله علیه و آله میباشد؛ طیّ الأرض مینماید و زمین برایش میچرخد، تمام مشکلات برایش آسان میگردد و سختیها و ناملایمات در مقابل حضرتش ذلیل و متواضع میباشند.
به تعداد اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله در جنگ بدر یعنی سیصد و سیزده نفر از دورترین سرزمینها برایش احضار و اجتماع مینمایند که خداوند متعال در قرآن، نیز به آن اشاره نموده: أیْنَ ما تَکُونُوا یَاْتِ بِکُمُ اللَّهُ جَمیعاً إنَّ اللَّهَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدیرٌ .** سوره بقرة: آیه 148.***
یعنی؛ هر کجا باشید، خداوند شما را حاضر میگرداند، زیرا که او بر هر کاری قادر و توانا است.
و چون این تعداد نفرات تکمیل گردد، با حضرت قائم عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف عهد و پیمان ببندند، ده هزار نیروی کمکی دیگر برایش میرسد و با اذن خداوند متعال قیام و خروج مینماید؛ و دشمنان و مخالفان خداوند را به قدری به هلاکت میرساند تا خدا از او راضی گردد.
حضرت عبدالعظیم حسنی گوید: اظهار داشتم: ای مولا و سرورم! چگونه به رضایت و خوشنودی پروردگار، علم پیدا میکند؟
فرمود: خداوندِ توانا، در قلب و درونش رحمت و رأفت ایجاد میگرداند.
و چون امام زمان علیه السلام داخل مدینه منوّره شود، دو بُت لات و عُزّی را خارج نماید و آنها را در حضور افراد به آتش میکشد.** احتجاج طبرسی: ج 2، ص 481، ح 324، إعلام الوری: ج 2، ص 242، إکمال الدّین: ص 377، ح 2، کفایة الأثر: ص 281، با مختصر تفاوتی در الفاظ.***
ادامه مطلب
دو آپارتمان سبز و قرمز
محدّثین و مورّخین آوردهند:
چون امام حسن مجتبی صلوات اللّه و سلامه علیه روزهای آخر عمر خویش را سپری مینمود و زهر، تمام وجودش را فرا گرفته بود و چهره مبارکش به رنگ سبز متمایل گشته بود.
و در این هنگام برادرش حسین سلام اللّه علیه کنار او حضور داشت؛ که ناگاه امام حسن علیه السلام گریان شد، حسین اظهار داشت: چرا رنگ صورتت دگرگون و سبز شده است؛ و چرا گریان هستی؟
فرمود: ای برادر! هم اکنون به یاد سخنی از جدّم رسول خدا افتادم؛ و ناگهان دست در گردن هم انداخته و مدّتی گریستند.
پس از آن امام حسین سلام اللّه علیه پرسید جدّم چه فرموده است؟
پاسخ داد: در ضمن سخنانی فرمود: آن هنگامی که به معراج رفتم و در بهشت وارد شدم و جایگاه مؤمنین را مشاهده کردم، دو قصر بسیار زیبا و عظیم مرا جلب توجّه ساخت که یکی از آنها زبرجدِ سبز رنگ و دیگری از یاقوتِ قرمز بود.
از جبرئیل پرسیدم: این دو قصر زیبا برای چه کسانی است؟
جبرئیل اظهار داشت : یکی از آنها برای حسن و آن دیگری از برای حسین میباشد.
گفتم: ای برادر، جبرئیل! پس چرا هر دو یک رنگ نیستند؟
ساکت ماند و جوابی نگفت، پرسیدم: چرا حرف نمیزنی و جواب مرا نمیدهی؟
گفت: شرم دارم از این که سخنی بر زبان آورم.
پس او را به خداوند متعال سوگند دادم که علّت آن را بیان نماید.
پاسخ داد: آن ساختمانی که سبز رنگ است برای حسن ساخته شده، چون او را به وسیله زهر مسموم میکنند و هنگام رحلت رنگ بدن مبارکش سبز خواهد شد.
و آن دیگری که قرمز میباشد برای حسین تهیّه شده، چون او را به قتل میرسانند و سر و صورت و بدن مقدّسش آغشته به خون خواهد شد.
و در این لحظه امام حسن مجتبی و برادرش حسین سلام اللّه علیهما و تمام کسانی که در آن مجلس حضور داشتند سخت گریستند.** مدینة المعاجز: ج 3، ص 331، ح 913، منتخب طُریحی: ص 180.***
ادامه مطلب
دنیای وبلاگ ها
یک خبر خوب برای تان دارم. قرار است دستگاه سرویس دهنده انتظار بلاگ، به همین زودی ها در همسایگی انتظار نوجوان ایجاد شود. بی صبرانه ما منتظریم تا همه وبلاگ نویس های منتظر کنار هم جمع شوند.
پس از این خبر خوش، وبلاگ های نمونه این ماه را معرفی می کنیم:
www.abre-o-bahar.blogfa.com
وبلاگ یا حجت بن الحسن العسکری، یک ساله شده است. به ابر نوبهار، نویسنده این وب لاگ، یک سالگی وب لاگش را تبریک می گوییم. هرگاه مسئله مهمی پیش می اید، ابر نوبهار وبلاگش را به روز می کند و دل تنگی هایش را می نویسد. او خوش حال است که ما به چرخه سوخت هسته ای دست یافته ایم. ابر نوبهار قبل از تحویل سال، متنی برای امام زمان (عج) نوشته که با هم می خوانیم: «امسال فصل بهار، فصل جدید انتظار است. می خوام سال جدید، سال نوی انتظار باشه واسه من. می خوام حسابی خونه تکونی کنم. می خوام هرچی سیاهی، هرچی گرد و خاک، هرچی کثیفی است، همه رو پاک کنم.»
www.asrezohoor.persiablog.com
روزنامه اینترنتی عصر ظهور
یک وبلاگ نویس سراغ دارم که با نشریه های الکترونیک و روزنامه های آن لاین رقابت می کند. خدایی اش کارش آن قدر خوب است که باید به او بگوییم دست مریزاد. منتظر، به تنهایی خبرهای مهدوی و جالب را در وبلاگش منتشر می کند. چینش صفحه ها و نوشته ها جالب است. وب لاگ او گزارش و گفت وگو هم دارد. به روزنامه او سر بزنید و اگر خبر جالبی داشتید، او را با خبر کنید.
www.motazerezohoor.parsiblog.com
برای آمدنش، زود هم دیر است
نام وب لاگ شاعرانه است. منتظر ظهور این وب لاگ قشنگ را می نویسد و قالب پاییزی وبلاگش می گوید که منتظر بهارِ ظهور است. حرف هایش شاعرانه است. وقتی حرف هایش را می خوانم، یادم می رود باید وب لاگ های مهدوی را معرفی کنم: «از انعکاس نگاه ام تا چشم های پاک اینه، فاصله ای نیست. هر روز نگاه ام را در اینه چشمانت مرور می کنم و بلوغ انتظار را باور دارم. می گویند نگاهت آبی است؛ شاید آسمان باشد. می گویند در چشمانت ستارگان آسمان خفته اند؛ شاید چون ستارگانِ اشک در چشم من باشند. می گویند از یاس، گردن بندی داری که عطرش در تمام کوچه باغ ها منتشر می شود.»
شما دوست دارید ادامه نوشته زیبای او را بخوانید؟ پس هرچه زودتر به وب لاگ او سر بزنید.
ادامه مطلب
دنیا در نظر مردان خدا
هچنین مرحوم علاّمه مجلسی رحمة اللّه تعالی علیه، به نقل از یکیاز اصحاب امام جعفر صادق علیه السلام به نام محمّد بن سنان حکایت کند:
از حضرت صادق آل محمّد صلوات اللّه علیهم شنیدم، که در جمع اصحاب خود میفرمود:
روزی شخصی به محضر مبارک محمّد رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله وارد شد، در حالی که حضرت روی حصیری دراز کشیده بود و سر مبارک خود را بر بالشی از لیف خرما نهاده بود و استراحت میکرد.
همین که پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله ، متوجّه ورود آن شخص گردید، از جای خویش بلند شد و نشست و خواست دستی بر صورت و بدن خود بکشد که آن شخص مشاهده کرد که حصیر بر بدن مبارک حضرت و نخهای لیف بر صورت نورانیش أثر گذاشته است.
با خود گفت: قیصر و کسری روی پارچههای ابریشمی و مخمل میخوابند و هنوز به این زندگی تشریفاتی که دارند راضی و قانع نیستند، ولی شما با این مقام والا و عظیم بر روی حصیر مینشینی و بر لیف خرما میخوابی؟!
و چون رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله ، متوجّه افکار آن شخص شد، او را مخاطب قرار داد و فرمود:
توجّه داشته باش که ما از آنها بهتر و برتریم.
به خدا قسم! ما با دنیا و أشیاء آن رابطهای نداریم؛ چون مَثَل ما در این دنیا همانند سوارهای است که بر درختی سایهدار عبور کند، سپس جهت استراحت کنار آن درخت فرود آید و زیر سایهاش بنشیند؛ و چون به مقدار کافی استراحت کرد آن را رها کند و به دنبال مقصد خویش به راه افتد.** بحارالأنوار: ج 16، ص 282، ح 129.***
ادامه مطلب
