دعا برای امام زمان (عج)، نردبان قرب
خداوند عزوجل فرمان داده است که به سوی او وسیله گرفته شود و فرموده است:
یا أیـّها الّذین آمنوا اتـّقوا لله و ابتغوا إلیه الوسیلة و جاهدوا فی سبیله لعلّکم تفلحون.1
ای کسانی که ایمان آورده اید تقوای الهی پیشه کنید و به سوی او وسیله برگیرید و در راه او جهاد کنید، باشد که رستگار شوید.
در این آیه سه عامل، سبب رستگاری و نجابت معرفی شده که هر سه در دعا برای حضرت صاحب الزمان(ع) جمع است، زیرا: اولین مراتب تقوا ایمان است و بدون تردید دعا برای آن حضرت نشانة ایمان و سبب کمال آن است. هم چنین از اقسام جهاد با زبان است، که وسیله به سوی پروردگار رحمان می باشد و آن را در دو سطح می دهم.
اول، معنی «وسیله» ـ آن گونه که در مجمع البیان
نقل شده است ـ رشتة ارتباط و نزدیکی است و تردیدی نیست که «دعا» رشتة ارتباط و نزدیک شدن به خداوند متعال است مانند سایر عبادت ها که با آن ها قرب و نزدیکی حاصل می شود، و دعا از مهم ترین وسایل تقرب و نزدیک ترین راه های ارتباط، و ارزنده ترین آن ها است.2
دوم، منظور از وسیله ـ خصوصاً در این آیة شریفه ـ همان امام معصوم(ع) است، چنان که در تفسیر علی بن ابراهیم قمی از امام معصوم(ع) دربارة این آیه نقل شده است که فرمود:
به وسیلة امام به او (خدا) تقرب جویید.
و در تفسیر البرهان از امیر مؤمنان علی(ع) شده که در مورد آیه:
و ابتغوا إلیه الوسیلة.3
فرمود: «من وسیلة او هستم.»4
و در مرآت الأنوار از کتاب الواحده به نقل از «طارق بن شهاب» بیان شده است که گفت: در حدیثی امیرالمؤمنین(ع) فرمود:
امامان از آل محمد(ص) وسیلة به سوی خداوند و رشتة اتصال به عفو او هستند.5
و نیز در کتاب ریاض الجنان از «جابر» نقل شده که پیغمبر اکرم(ص)، در حدیثی که فضیلت خود و خاندانش را بیان می کرد، فرمود:
ما وسیلة به سوی خدا هستیم.6
و در بعضی از زیارت ها آمده است:
و آنان را وسیلة به سوی رضوانت قرار دادی.
و در «دعای ندبه» می خوانیم:
و آنان را مایة رسیدن به قرب خویش و وسیلة به سوی رضوانت ساختی.
و در دعای حضرت زین العابدین(ع) در روز عرفه می خوانیم:
و آنان را وسیلة به سوی خود و راه به سوی بهشت خویش قرار دادی.7
بنابراین منظور از وسیله، همان امام معصوم(ع) است، و منظور از وسیله برگرفتن به سوی خداوند انجام دادن اموری است که مایة رضایت و نزدیکی به درگاه آن حضرت(ع) می باشد. خداوند عزوجل برای هر قوم، هدایت کننده و برای هر امت، امامی قرار داده، چنان که فرموده است:
و لکلّ قومٍ هادٍ.
و برای هر قوم هدایت کننده ای هست.
او، امام(ع) را وسیله ای برای آن ها به سوی خویش تعیین کرده است. پس بر هر قومی لازم است که هادی و وسیلة تقرب خود را به سوی حق بشناسند و هر آن چه موجب نزدیک شدن به او و مایة رضایتش هست انجام دهند، زیرا که بدون شناخت او تقرب سودی ندارد.
از همین رو در حدیثی که مورد قبول شیعه و سنی است از رسول اکرم(ص) آمده است:
من مات و لم یعرف إمام زمانه مات میتةً جاهلیـّةً.8
هر کس بمیرد در حالی که امام زمانش را نشناخته باشد، به مرگ جاهلیت مرده است.
بنابراین آن که امام زمانش را نشناخته باشد، مثل کسی است که هیچ یک از امامان را نشناخته و دلیل بر این معنی روایات متواتری است که بعضی از آن ها را بیان می کنیم.
در مرآت الانوار و دیگر منابع از امام صادق(ع) نقل شده که فرمود:
حسین(ع) بر اصحاب خود بیرون آمد و گفت: آی مردم، ای مردم خداوند عزوجل، بندگان را نیافرید مگر برای این که معرفت یابند، پس اگر او را شناختند و عبادت کردند از عبادت غیر او بی نیاز شوند. مردی به آن حضرت عرض کرد: ای فرزند رسول خدا(ص)، پدر و مادرم به فدایت، معرفت خدا چیست؟ فرمود: در هر زمان، شناخت خداوند به شناختن امامی است که بر مردم اطاعتش واجب است.9
آن گاه مؤلف کتاب از استادش ـ علامه مجلسی ـ حکایت کرده که در بحارالانوار گفته است:
به این جهت معرفت خداوند به معرفت امام(ع) تفسیر شده، که معرفت الله جز از ناحیة امام حاصل نمی شود، و یا این که بهره گرفتن از معرفت الهی مشروط به معرفت امام(ع) است.
اکنون باید گفت، بی تردید دعا برای تعجیل فرج مولایمان صاحب الزمان(ع) از والاترین وسائلی است که خداوند متعال آن را وسیله تقرب به سوی خودش قرار داده، و نه تنها به سوی خداوند که به سوی تمام امامان بلکه تمام انبیا و اوصیا است که وسایل ربانی و پدران روحانی می باشند و این دعا مایة سرور و خرسندی آن ها و طلب هدف و مقصود آنان است، افزون بر همة این ها در زمرة اطاعت اولی الامر است که خداوند عزوجل اطاعتشان را فرض نموده و فرموده است:
أطیعوا الله و أطیعوا الـرّسول و أولی الأمر منکم.10
خداوند را اطاعت کنید و رسول و اولی الامر را [نیز].
زیرا خود آن حضرت امر فرموده است که برای تعجیل فرج او بسیار دعا کنیم.
و شاهد بر آنچه گفته شد، در البرهان و غیر آن از حضرت ابوجعفر باقر(ع) دربارة فرمودة خداوند است.
فإذا قضیت الصـّلاة فانتشروا فی الأرض و أبتغوا من فضل الله.11
پس چون نماز پایان یافت، در زمین پراکنده شوید و از فضل الهی طلب نمایید.
فرمود:
منظور از نماز (صلاة) بیعت امیرالمؤمنین(ع) و مراد از زمین، اوصیا هستند که خداوند به طاعت و ولایت آن ها امر فرموده، هم چنان که به اطاعت پیغمبر(ص) و امیرمؤمنان(ع) فرمان داده و از آنان به کنایه نام برده است. و دربارة «و از فضل الهی طلب نمایید» فرمود: و طلب کنید فضل الهی را بر اوصیا12.
تشبیه جانشینان پیامبر(ص) به زمین، به سبب چند وجه است از جمله:
1. خداوند متعال، زمین را محلّ قرار و سکونت خلایق قرار داده که در آن زندگی می کنند و آرامش و راحت می یابند، و سکون و برقراری زمین به وجود امام(ع) است، پس آرامش و استراحت تمام موجودات زمین به وجود امام(ع) بستگی دارد.
2. زمین، واسطة رسیدن برکت های آسمانی به اهل عالم است چنان که خداوند فرماید:
و تری الأرض هامدة فإذا أنزلنا علیها الماء أهتزّت و ربت و أنبتت من کلّ زوجٍ بهیج.13
و زمین را خشک و بی گیاه چون باران بر آن فرو ریزیم، سبز و خرم شده و نمو می کند و از هر نوع گیاه زیبا برویاند.
امام(ع) نیز واسطة رسیدن برکت الهی به اهل عالم است.
3. خداوند متعال انواع مختلفی از نعمت ها را از زمین رویانیده، میوه ها، علف ها و غیر آن را بر حسب نیاز خلق از ان برآورده تا انسان و حیوان متناسب با حال خویش از آن برخوردار شوند، و می فرماید:
ثمّ شققنا الأرض شقّاً فأنبتنا فیها حبـّاً و عنباً و قضباً و زیتوناً و نخلاً و حدائق غلباً و فاکهة و أبـّاً متاعاً لکم و لأنعامکم.14
پس خاک زمین را شکافتیم و از آن حبوبات رویاندیم و انگور و نباتاتی که هی بدروند و زیتون و خرما و باغ های پر درخت (جنگل ها) و میوه ها و علف ها رویاندیم.
از وجود امام(ع) نیز انواع بسیاری از علوم و احکام برحسب نیازهای خلق و مصالح آنان ظاهر گردیده تا به دیگری نیازمند نشوند. و وجوه دیگری نیز از این تشبیه با دقت و تدبر به دست می آید.
پی نوشت ها:
مکیال المکارم فی فوائد الدعاء للقائم، ج1، صص410ـ406. (چاپ اول)، ترجمة سید مهدی حائری قزوینی.
1. سورة مائده (5)، آیة 35.
2. مجمع البیان، ج3، ص189.
3. تفسیر قمی، ج1، ص189.
4. مرآت الأنوار، ص331.
5. همان.
6. امام زین العابدین(ع) صحیفة سجادیه، دعای 47.
7. نعمانی، غیبت، ص180.
8. مرآت الأنوار، ص58.
9. سورة نساء (4)، آیة 59.
10. سورة جمعه (62)، آیة 10.
11. علامه بحرانی، تفسیر البرهان، ج4، ص335.
12. سورة حج (22)، آیة 5.
13. سورة عبس (80)، آیات 33ـ26.
14. مجمع البیان، ج10، ص440.
ادامه مطلب
دست مسیحایی!
اسماعیل بن حسن هرقلی میگوید:
در ایام جوانی زخمی به اندازه کف دست روی ران چپم پیدا شد هر سال در فصل بهار این زخم دهان باز میکرد و از آن چرک و خون بیرون میریخت، طوری که دیگر زمینگیر شده و نمیتوانستم حرکت کنم و به کارهایم برسم.
به همین جهت، روزی از روستای هرقل به شهر حله که فاصله چندانی نداشت رفته، و به خدمت سید رضی الدین علی بن طاووس (رحمه الله) مشرف شدم و عرض حال نمودم.
سید فرمود: سعی میکنم تو را مداوا کنم.
آنگاه پزشکان حله را دعوت کرد، آنها جراحتم را معاینه نمودند و گفتند: این زخم روز رگ اکحل به وجود آمده، اگر بخواهیم آن را جراحی کنیم، ممکن است رگ قطع شده منجر به مرگ شود.
من با شنیدن تشخیص پزشکان خیلی ناراحت شدم.
سید فرمود: ناراحت نباش! من میخواهم به بغداد بروم. پزشکان آن جا حاذقتر و داناتر از اینها هستند، تو را نیز با خود میبردم.
به همراه سید به طرف بغداد به راه افتادیم، وقتی به بغداد رسیدیم، سید، پزشکان بغداد را به بالین من میآورد. آنها بعد از معاینه زخم همان تشخیص را دادند. من دلتنگ و مأیوس شدم که با این وضع خونریزی چگونه به عبادتم میرسم؟
وقتی سید ناراحت مرا دید گفت: از نظر شرعی هیچ مشکلی نداری. هر قدر هم که لباست آلوده باشد، میتوانی نماز بخوانی. ولی خوددار باش و فریب نفست را نخور! که خدا و رسول (صلی الله و علیه و آله و سلم) تو را از آن نهی نمودهاند.
من به سید عرض کردم: حالا که چنین شد و تقدیر مرا تا بغداد کشاند، میخواهم به زیارت سامرا مشرف شوم، سپس به نزد خانوادهام باز گردم.
سید نظر مرا پسندید. لباسها و بارهایم را نزد او گذارم و به طرف سامرا به راه افتادم.
وقتی به سامرا رسیدم، یک راست و به زیارت حرم با صفای امام هادی و امام عسکری (علیه السلام) رفتم و پس از زیارت آن دو امام بزرگوار وارد سرداب مقدس امام زمان (علیه السلام) شدم، در آن مکان مقدس به درگاه خداوند رو آورده و به امام زمان (علیه السلام) متوسل شده و استغاثه نمودم، تا پاسی از شب مشغول دعا بودم، پس از آن، تا شب جمعه در کنار قبور ائمه (علیه السلام) ماندم.
روزی پیش از زیارت، به کنار دجله رفتم و غسل کردم، و لباس پاکیزهای پوشیدم و ظرفم را پر از آب کردم. وقتی به طرف حرم به راه افتادم؛ متوجه شدم که چهار نفر سوار بر اسب از دروازه شهر خارج شدند.
به نظرم آشنا میآمدند. به نظرم رسید که قبلا آنها را اطراف حرم به راه افتادم؛ متوجه شدم که چهار نفر سوار بر اسب از دروازه شهر خارج شدند.
به نظرم آشنا میآمدند. به نظرم رسید که قبلا آنها را اطراف حرم دیده بودم که گوسفندانشان را میراندند. دو نفر آنها جوانتر بودند که یکی از آنها نوجوانی بود که به تازگی مو بر پشت لبانش روییده بود.
هر دو نفرشان شمشیری حمایل نموده بودند.
یکی دیگر، پیرمردی بود که چهره خود را با نقابی پوشانده بود و نیزهای نیز در دست داشت. دیگری آقایی که شمشیری زیر قبای رنگینش حمایل نموده و گوشه عمالش را تحت الحنک نهاده بود. وقتی کاملا به من نزدیک شدند، آن پیرمرد سمت راست ایستاد و بن نیزهاش را به زمین نهاد. آن دو جوان نیز سمت چپ ایستادند، و آن آقا مقابل من قرار گرفت. سلام کردند و من پاسخ دادم.
آن بزرگواری که مقابل من ایستاده بود فرمود: میخواهی فردا نزد خانوادهات بازگردی؟
عرض کردم: آری.
فرمود: بیا جلو چه چیزی تو را ناراحت کرده است؟
من پیش خودم گفتم: خوب نیست که در این حال با من تماس پیدا کنند، زیرا اینان بر خلاف اعراب، اهل بادیه هستند و چندان احترازی از نجاست ندارند، و من هم تازه غسل کردهام و پیراهنم خیس است.
با این حال بیشتر رفتم. ایشان از روی اسب خم شده دست بر کتف من نهاده و تا روی دمل روی رانم دست کشید و آن را فشار داد. من دردم گرفت. آن گاه بر پشت اسب خود نشست.
پس از آن، پیرمرد رو به من کرد و گفت: اسماعیل! از رنجی که داشتی رستی؟
من از این که او مرا به نام مخاطب ساخت تعجب کردم که از کجا نام مرا میداند؟ گفتم: خداوند ما و شما را رستگار کند. ان شاء الله!
او گفت: ایشان امام زمان (علیه السلام) هستند.
من جلو رفتم و پای حضرت (علیه السلام) را در آغوش گرفته و بوسیدم. آنگاه حضرت (علیه السلام) حرکت نمود و من نیز به دنبالش به راه افتادم در حالی که دست از زانوی حضرت (علیه السلام) برنمیداشتم.
حضرت فرمود: برگرد!
عرض کردم: هرگز از شما جدا نخواهم شد.
حضرت (علیه السلام) فرمود: صلاح در این است که برگردی، برگرد!
من سماجت کرده و اصرار نمودم، پیرمرد رو به من کرد و گفت: ای اسماعیل! حیا نمیکنی؟ امام زمانت او بار به او امر به بازگشت مینماید و تو مخالفت میکنی؟
من از این سخن به خود آمدم و ایستادم، حضرت چند قدمی برداشت آنگاه رو به نمود و فرمودن وقتی به بغداد بازگشتی حتما خلیفه تو را نزد خود میخواهد، و چون به نزد او رفتی و خواست چیزی به تو بدهد، نگیر! و به فرزندمان رضی بگو: نامهای در مورد تو به علی بن عوض بنویسد، من به او سفارش میکنم که هر چه میخواهی به تو بدهد.
آن گاه به همراه یارانشان به راه افتادند و رفتند، من همین طور ایستاده بودم و بانگاهم درو شدنشان را بدرقه میکردم، و از این که گرفتار هجران شده بودم، دوچار تأسف اندوه شدم.
آن قدر از خود بیخود شده بودم که توان حرکت نداشتم. گویی حضرت (علیه السلام) با رفتن خود تمام هستیام را با خود برد.
آرام آرام برخاستم و به راه افتادم، وقتی به حرم رسیدم خدام حرم که قبلا مرا دیده بودند، گفتند: چرا آشفتهای، از چیزی ناراحتی؟
گفتم: نه.
گفتند: کسی آزارت داده است؟
گفتم: نه، چیزی نیست. ولی میخواهم بدانم آیا آن اسب سوارانی را که چنین و چنان بودند و از نزد شما عبور کردند، میشناسید؟
گفتند: آری، آنها متعلق به همان بزرگانی بودند که آن گله گوسفند را داشتند.
گفتم: نه، او امام زمان (علیه السلام) بود.
گفتند: آن پیرمرد یا آن مرد بزرگوار؟
گفتم: آن مرد بزرگوار.
گفتند: آیا زخم رانت را که داشتی، معاینه کرد؟
گفتم: دست روی آن کشید و دردم آمد.
آنگاه به محل زخم نگاه کردم، و هیچ اثری دیده نمیشد. شک کردم. آن یکی پایم را نیز وارسی کردم. هیچ زخمی دیده نمیشد.
وقتی مردمی که در اطرافم بودند، این صحنه را مشاهده کردند، به طرف من هجوم آوردند و پیراهنم را تکه تکه کردند، خدام دست مردم بیرون کشیدند.
یکی از مأمورین حکومتی که عنوان ناظر بین النهرین را داشت فریاد مردم را شنید و ماجرا را پرسید. وقتی از ماوقع مطلع شد، مرا خواست و نامم را پرسید و گفت: کی از بغداد خارج شدی؟
گفتم: اول هفته.
او رفت و من آن شب در حرم ماندم. هنگام صبح، پس از ادای نماز، خارج شدم. مردم نیز مقداری مرا بدرقه نمودند، وقتی کمی از حرم دور شدم، بازگشتند. من حرکت کردم و هنگام مغرب به شهرکی نزدیک بغداد که اوانی نام داشت رسیدم و شب را در آنجا گذراندم.
بامدادان به طرف بغداد به راه افتادم. وقتی به پل عتیق رسیدم، دیدم مردم ازدحام کردهاند و نام و نسب هر تازه واردی را که میخواهد وارد شهر شود؛ میپرسیدند.
وقتی نوبت من شد پرسیدند: نامت چیست؟ و از کجا میآیی؟
وقتی نام خود را گفتم، مانند اهالی سامرا به من همچون آورده و لباسهایم را تکهتکه کردند تا این که از حال رفتم.
موضوع از این قرار بود که ناظر بین النهرین نامهای به بغداد نوشته و ماجرا را به اطلاع مقامات رسانده بود.
مردم مرا روی دست وارد بغداد کردند. ازدحام آن قدر زیاد بود که کم مانده بود مرا بکشند.
موید الدین علقمی، وزیر وقت کسی را به دنبال سید رضی الدین علی بن طاووس فرستاد تا صحت موضوع ثابت شود.
سید بلافاصله به همراه اصحابش وارد بغداد شد، کنار دروازه نویی با هم ملاقات کردیم.
وقتی یاران سید ابن طاووس، مردم را از اطرافم دور کردند، چشم سید به من افتاد، گفت: تو؟!
گفتم: آری.
از مرکب خود پایین آمد و پای مرا بررسی کرد و چیزی از اثر آن زخم ندید. آن گاه از هوش رفت، ساعتی بعد وقتی کمی حالش بهتر شد، دست مرا گرفت: و با هم نزد وزیر رفتیم!
سید در حالی که میگریست به وزیر گفت: این برادر من، و محبوبترین در مردم در نزد من است.
وزیر همه ماجرا را از من پرسید و من همه را تعریف نمودم. آنگاه دستور داد تا همان پزشکان را که در بغداد مرا معاینه کرده بودند، حاضر کنند.
پزشکان حاضر شدند، آنها نیز در پاسخ وزیر گفتند: ما او را معاینه کردیم و تشخیص ما این بود که تنها راه علاج جراحی است که در آن صورت نیز منجر به مرگ میشد.
وزیر گفت: اگر به فرض پس از جراحی زنده میماند، چند وقت طول میکشید تا بهبودی کامل یابد؟
آنها گفتند: حداقل دو ماه طول میکشید، و پس از خوب شدن در محل زخم حفرهای سفید باقی میماند که مو روی آن نمیرویید.
وزیر گفت: شما کی او را معاینه کردید؟
گفتند: حدود ده روز پیش.
آن گاه وزیر به پزشکان گفت: او را دوباره معاینه نمایید، آنان بعد از معاینه که پایم سالم سالم است، درست مثل پای دیگر. در این هنگام، یکی از آنها فریاد زد و گفت: این کار، مسیح است.
وزیر گفت: همین که روشن شد که کار شما نبوده، کافی است. ما خود میدانیم کار چه کسی بوده است.
پس از آن، مرا نزد خلیفه المستضربالله بردند. وقتی او ماجرا را پرسید و من همه آن را بازگو کردم. هزار دینار به من داد و گفت: این را بگیر و مصرف کن!
گفتم: من جرأت آن را ندارم که حتی یک حبه از تو چیزی بگیرم. خلیفه گفت: از چه کسی میترسی؟
گفتم: از کسی که مرا شفا داد. او فرمود از خلیفه چیزی نگیر!
خلیفه با شنیدن این مطلب گریست و مکدر شد. و من نیز بدون این که چیزی از او بپذیرم او را ترک کردم.
شمس الدین محمد، فرزند اسماعیل هرقلی میگوید:
پس از این تشرف و شفای بیماری صعب العلاج، حال پدرم دگرگون شد و همیشه در فراق امام (علیه السلام) محزون بود، او به بغداد رفت و همان جا اقامت کرد، و هر روز - حتی در سرمای زمستان - برای زیارت به سامرا میرفت و باز میگشت. همان سال چهل باد به امید این که بار دیگر جمال دلربای حضرت را ببیند، و بتواند لذت دیدار یار را به دست آورد به زیارت رفت، ولی تقدیر با او مساعدت نکرد، و او با حسرت دیدار آن حضرت مرد و با غصه و اندوه آن وجود عزیز به جهان باقی شتافت، رحمت خدای بر او باد.(148)
ادامه مطلب
دست نگه دار! ما راضی به سفر تو نیستیم!
یکی از دوستان علی بن محمد میگوید:
صاحب فرزند شدم. روز هفتم نامهای برای حضرت امام زمان (علیه السلام) نوشتم و از ایشان اجازه خواستم که سنت پیامبر را (صلی الله و علیه و آله و سلم) در باب تراشیدن سر و عقیقه و نامگذاری طفل انجام دهد.
حضرت (علیه السلام) مرقوم فرموده بود دست نگه دار.
همان روز آن طفل مرد.
نامهای دیگر مبنی بر فوت فرزندم به حضور ایشان عرضه داشتم.
حضرت (علیه السلام) مرقوم فرمود: به زودی خداوند دو پسر به جای آن به عنایت خواهد نمود اولی را احمد و دومی را جعفر نام بگذار.
پس از آن همانطور که امام (علیه السلام) فرموده بود خداوند دو فرزند به من عنایت نمود.
همچنین سالی تصمیم گرفت که به حج مشرف شوم خود را آماده کردم و از مردم خداحافظی نمودم. درست هنگام خروج از شهر، نامهای از حضرت امام زمان (علیه السلام) به دستم رسید که: ما راضی به سفر تو نیستیم اما خود دانی!
من دلتنگ و اندوهگین شدم. نامهای عرضه داشتم که: هر چند از نرفتن به حج غمگینم اما گوش به فرمان و اطاعت امر شما دارم.
حضرت (علیه السلام) مرقوم فرمود: ناراحت نباش سال آینده - ان شاء الله - به حج مشرف خواهی شد.
سال بعد برای تشرف به حج اجازه خواستم و ایشان اجازه فرمودند.
نامه دیگری نوشتم و عرض کردم: میخواهم با محمد بن عباس که به دیانت و امامت او اطمینان دارم همسفر شوم.
حضرت (علیه السلام) مرقوم فرمودند: اسدی؟ همسفر خوبی است، اگر او آمد کسی دیگر را انتخاب نکن.
اسدی آماده شد و به اتفاق عازم سفر شدیم.(47)
ادامه مطلب
دستگیری از تهیدستان
در یکی از روزها امام حسین علیه السّلام از محلّی گذشت و عبورش به عدّهای از فقراء و تهی دستان افتاد، که سفره نانی پهن کرده و مشغول خوردن غذا بودند.
هنگامی که آن افراد حضرت را مشاهده کردند او را برای خوردن غذا دعوت نمودند.
و حضرت دعوت آنان را پذیرفت؛ و چون در کنار آنها نشست، پس از لحظهای فرمود: چنانچه خوراک شما صدقه نمیبود، حتماً با شما غذا میخوردم.**چون صدقه بر ذراری رسولاللَّه صلّی اللّه علیه و آله حرام است.***
سپس امام حسین علیه السّلام در ادامه فرمایشاتش افزود:
هنگامی که غذایتان را میل نمودید، بلند شوید تا با همدیگر به منزل ما رویم؛ و میهمان من باشید.
آنها هم دعوت امام علیه السّلام را اجابت کردند و چون وارد منزل شدند؛ حضرت آنها را مورد لطف و احترام قرار داد؛ و تعدادی لباس به همراه مقداری پول نقد به هر یک از آنها پرداخت نمود.**بحارالأنوار: ج 44، ص 191، عوالم: ج 17، ص 65.***
ادامه مطلب
دست خیانت و تحریف در برخی روایات مربوط به نسب امام مهدی
هر پژوهشگری به روایاتی که از نسب امام عصر علیه السلام سخن میگوید، مراجعه کند به روشنی در خواهد یافت که امام مهدی علیه السلام بیهیچ تردیدی فرزند گرامی حضرت امام حسن عسکری علیه السلام است. با این وصف شما در برخی از کتابهای اهل سنت به روایتی بر میخورید که دست تحریف و تزویر بسوی آن دراز شده و خیانتکارانه بخاطر زشت و بیاعتبار جلوه دادن روایت و منحرف ساختن آن از هدف اصلی خویش که بیان شخصیت و نسب حضرت مهدی علیه السلام است، یک واژه بیگانه بر آن افزوده است و به همین جهت هم این روایت، ارزش و اصالت حقیقی خویش را از دست داده است.
علاوه بر این، روایت مورد اشاره، از نظر سند و متن نیز ضعیف است و نزد پژوهشگران فاقد ارزش و اعتبار. اما شگفت اینجاست که برخی از بداندیشان صدها روایت صحیح و اصیل و معتبر را در این مورد رها ساخته و به همین روایت فاقد ارزش و اعتبار چسبیدهاند، چرا که پاسخگوی تمایلات و خواستههای دل بیمار آنان است.
آن روایت این است:
عن ابی داود، عن زائدة، عن عاصم، عن زر، عن عبدالله، عن النبی(ص) انه قال:
لو لم یبق من الدنیا الا یوم واحد، لطول الله ذلک الیوم، حتی یبعث الله رجلاً منی - او: من اهل بیتی - یواطیء اسمه اسمی (و اسم ابیه اسم ابی) یملاء الارض قسطاً و عدلاً، کما ملئت ظلماً و جوراً.
این روایت با چیزی که دست تحریف و خیانت بدان افزوده است از دیگر انبوه روایات که پیرامون حضرت مهدی علیه السلام آمده است، از نظر سند متن متفاوت است.
از نظر سند: بدان جهت فاقد ارزش است که روایت بوسیله فردی بنام زائده روایت شده است و او فردی است که دانشمندان علم رجال در بیوگرافیاش تصریح کردهاند که:
انه یزید فی الاحادیث(33)
یعنی: او در روایات میافزود و امانت در نقل را رعایت نمیکرد.
اما از نظر متن: بدان دلیل فاقد ارزش است که این روایت اززر از راههای فراوان دیگری روایت شده است و در هیچ کدام از آن، جمله و اسم ابیه اسم ابی وجود ندارد.(34) و این نشانگر آن است که این جمله اضافی، ساخته و پرداخته فردی بنامزائده است که پژوهشگران اهل سنت نیز این واقعیت را دریافتهاند از جمله یکی از آنان در کتاب خویش مینویسد:
همه روایات رسیده از پیامبر(ص) در این مورد، فاقد جملهو اسم ابیه اسم ابی میباشد
آنگاه روایت مورد بحث را اززائده میآورد و پس از آن میگوید:
ترمذی این روایت را نقل نموده است، اما آن جمله را ذکر نکرده است.
و در انبوه روایات حافظان و افراد مورد اعتماد که روایت را آوردهاند، تنها این عبارت است:اسمه اسمی میباشد.(35)
علاوه بر آنچه آمد، در همه روایات رسیده از پیامبر در مورد شخصیت والای امام مهدی علیه السلام ، عبارت کوتاهو اسم ابیه اسم ابی وجود ندارد و مسلمانان نیز بر این مطلب، اتفاق نظر دارند که آن حضرت فرزند حضرت حسن عسکری علیه السلام است.
با این بیان، روایت تحریف شدهزائده فاقد ارزش و اعتبار است و از دیدگاه علما و دانشمندان، مردود؛ چرا که با انبوه روایات صحیح و معتبر، ناسازگار است و نیز بدان دلیل کهزائده عنصری شناخته شده است که با روایات بازی میکرد و طبق هواها و خواستههای خویش، در آنها دستکاری مینمود.
ادامه مطلب
دست دعا
اللهم کما جعلت قلبی بذکره معمورا، فاجعل سلاحی بنصرته مشهورا و ان حال بینی و بین لقائه الموت الذی جعلته علی عبادک حتما ... فابعثنی عند خروجه ظاهرا من حفرتی مؤتزرا کفنی حتی اجاهد بین یدیه فی الصف الذی اثنیت علی اهله فی کتابک، فقلت: کانهم بنیان مرصوص .
اللهم طال الانتظار، و شمت بنا الفجار، و صعب علینا الانتصار ...
بارالها! همان گونه که دلم را به یاد مولایم آبادان ساختی، سلاحم را نیز برای یاریش از نیام بیرون آر; و اگر مرگ، این قضای حتمی بر بندگانت، بین من و دیدار حضرتش فاصله افکند، هنگام ظهور آن عزیز مرا در حالی که کفن بر تن آراسته ام، از قبر برانگیز، تا در رکاب آن حضرت به جهاد برخیزم; آری، در همان صف و در شمار همان رزمندگانی که در کتاب خویش (قرآن) مدح و ثنایشان کرده و گفته ای: «آنان بسان سدی پولادین، سخت محکم و پرصلابت اند .»
بارالها! این انتظار بس طولانی شد; و بدکاران بسی ما را شماتت کردند، و فتح و پیروزی بر ما سخت گردید ... (پس دیگر، او را به فریاد تمامی مستضعفان و مظلومان برسان) .
آمین
مفاتیح الجنان
ادامه مطلب
دُرّیگانه
دردل کشدم آتش هجرزبانهgggggآخرکشدم ازغمت این آه شبانه
خونم چکدازدیده زروی توپاکیgggggتاچند روم درطلبت خانه بخانه
هرسونگرم مهردل آرای توجویمgggggهرجاگذرم میطلبم ازتونشانه
دل برسرآن شدکه بپای تودهدجانgggggگردست دهدوصل توای دریگانه
آیارسدبهرجمع پریشان توبیندgggggیاران همه مشغول وتوغایب زمیانه
برخیزبساط ستم وجور توبرچینgggggبرهان همه یاران خودازجورزمانه
حیران به امید است که دیدارتوبیندgggggروزی که زنی تکیه به اورنگ شهانه
ادامه مطلب
دریافت هدیه از طاغوت
امام جعفر صادق صلوات اللّه و سلامه علیه حکایت فرماید:
روزی امام حسن مجتبی علیه السلام در حضور شوهر خواهرش - عبدالله بن جعفر - به برادر خود حضرت ابا عبداللّه الحسین علیه السلام فرمود: این طاغوت حاکم - یعنی؛ معاویه بن ابی سفیان - اوّل ماه، هدایائی را برای ما خواهد فرستاد.
حسین علیه السلام اظهار نمود: حال تکلیف ما چیست؟ و با آن هدایا چه باید کرد؟
امام حسن مجتبی سلام اللّه علیه فرمود: من بدهی سنگینی برعهدهام قرار گرفته، به طوری که تمام فکرم را به خود مشغول کرده است، چنانچه خداوند متعال خواست و هدایایی برایم رسید، در اوّلین فرصت قرض خود را پرداخت مینمایم.
پس چون اوّل ماه فرا رسید، معاویه مبلغ یک میلیون درهم برای امام حسن مجتبی سلام اللّه علیه؛ و نهصد هزار درهم برای امام حسین علیه السلام ؛ و پانصد هزار درهم جهت عبداللّه بن جعفر ارسال کرد.
امام مجتبی سلام اللّه علیه آن مبلغ را دریافت نمود و قبل از هر کاری بدهکاریهای خود را پرداخت نمود.
و امام حسین علیه السلام نیز ششصد هزار درهم آن را بابت بدهیهای خود پرداخت نمود؛ و مقداری هم بین اعضاء خانواده و دیگر دوستان تقسیم کرد و باقی ماندهاش را جهت مخارج روزانه منزل و کمک به مراجعین و تهیدستان اختصاص داد.
و امّا عبداللّه بن جعفر نیز تمام بدهیهای خود را پرداخت کرد؛ و مقدار یک هزار درهم برایش باقی ماند که آنها را توسّط همان مأمور برای معاویه ارجاع داد.
و همین که مأمور نزد معاویه مراجعت کرد گزارش کاملی از جریان را برای معاویه تعریف کرد.** الخرایج و الجرایح: ج 1، ص 238، ح 3، بحار الأنوار: ج 43، ص 323، ح 2، مدینة المعاجز: ص 243، ح 865، اثبات الهداة: ج 2، ص 563، ح 38.***
ادامه مطلب
دریافت وجوهات و تعیین نماینده
مرحوم کلینی، طوسی، راوندی و بعضی دیگر از بزرگان به نقل از محمّد بن ابراهیم بن مهزیار اهوازی حکایت کنند:
پس از شهادت امام حسن عسکری علیه السلام أموال بسیاری - از وجوهات توسط مؤمنین - نزد پدرم جمع شده بود، او متحیّر شد که پس از آن حضرت به چه کسی رجوع کنیم.
پدرم تمام اموال را برداشت و با یکدیگر حرکت کردیم و راه دریا را به وسیله کشتی پیمودیم و چون مسافتی را طیّ کردیم از کشتی پیاده شدیم؛ پدرم سخت مریض شد و پیش از آن که رحلت نماید، اظهار داشت: نسبت به حفظ این اموال سعی و تلاش کن و آنها را به دست صاحبش برسان.
من با خود گفتم: پدرم بدون جهت و بدون اطّلاع حرفی نمیزند و بیهوده وصیت نمیکند، باید این اموال را به عراق برسانم.
بر همین اساس آنها را برداشتم و در بغداد، کنار رود دجله خانهای کرایه کردم و در حالی که هیچکس از افکار و موقعیّت من خبری نداشت، تصمیم بر این داشتم که اگر کسی همانند حضرت ابومحمّد، امام حسن عسکری علیه السلام پیدا شود و نشانی و خصوصیّات اموال را بگوید، تحویل او بدهم وگرنه مصرف زندگی خود نمایم.
پس از آن که منزل را کرایه کردم، چند روزی را با همین سرگردانی سپری کردم، بعد از گذشت چند روز، ناگهان نامهای توسّط شخصی به دستم رسید.
وقتی نامه را گشودم، در آن با اشاره به تمام خصوصیّات اموال و صاحبان آنها، به من خطاب نموده بود: ای محمّد ابراهیم! آن اموال و اشیاء را تحویل حامل نامه بده.
چون تمام نشانیها و خصوصیّات، حقیقت و واقعیّت داشت فهمیدم که فرزند امام عسکری علیه السلام ، حضرت مهدی امام زمان صلوات اللّه علیه نامه را فرستاده است، لذا آنها را تحویل آورنده نامه دادم و چند روزی دیگر را در همان منزل ماندم تا آن که نامهای دیگر از همان حضرت به این مضمون به دستم رسید:
ما تو را به جای پدرت قرار دادیم و باید در هر حالی که هستی شکرگزار خداوند متعال باشی.** اصول کافی: ج 1، ص 434، ح 5، غیبة طوسی: ص 281، ح 239، إعلام الوری طبرسی: ج 2، ص 261، الخرائج والجرائح: ج 1، ص 462، ح 7.***
ادامه مطلب
درود بر منتظران خورشید جهان افروز
درود بیکران به منتظرانی که به نوید غیر قابل تغییر انبیا و اولیا، مبنی بر آمدنمصلح جهانی امید دوختهاند.
به منتظرانی که برای طلوع فجر حماسه آفرینخورشید جهان افروز موعود امم در بلندای قلههای بیداری، به انتظار نشستهاند.
به منتظرانی که در تاریکیهای استبداد و ظلمت بیداد، در انتظار سپیده نور عدالت، لحظه شماری میکنند.
به منتظرانی که در زیر فشار هوای کشنده اختناق، برای وزیدن نسیم حیات بخش آزادی، دل خوش کردهاند.
به منتظرانی که در تیرگیهای چپاول غارتگران بین المللی، قلبهای خود را به فرارسیدن روز رهایی و پایان استعمار و استثمار، بشارت دادهاند.
به منتظرانی که در برابر سیل خروشان فساد و بیبندباری، همانند فولاد، مقاومت نموده و خم به ابرو نمیآورند.
ادامه مطلب
