در جستجوی او!

ابو سعید غانم بن سعید هندی می‏گوید:
من اهل کشمیر هندوستان هستم، من به همراه سی و نه دیگر در خدمت پادشاه هند بودم، همه ما تورات و انجیل و زبور را خوانده بودیم. به همین دلیل از مشاوران او به شمار می‏آمدیم.
روزی پادشاه از ما درباره حضرت محمد (صلی الله و علیه و آله و سلم) سوال کرد.
گفتیم: نام او را در کتاب‏های خودمان یافته‏ایم.
برای این کار مقدار زیادی پول به همراه برداشته و به راه افتادم. در راه گروهی از ترکان مرا غارت کردند. با همان وضع به کابل رفتم و از آن جا به طرف بلخ حرکت کردم.
وقتی به بلخ رسیدم نزد امیر آن شهر رفتم، امیر بلخ مردی به نام ابن ابی شور - همان داود بن عباس بن ابی اسود - بود، خود را معرفی نمودم و علت سفرم را بازگو کردم.
او تمام فقها و علما را برای گفت و گو با من جمع کرد. من از آن‏ها پرسیدم: محمد کیست؟
پیامبر ما، محمد بن عبدالله (صلی الله و علیه و آله و سلم) است.
- از کدام خاندان است؟
- از قریش.
- البته این مهم نیست. جانشین او کیست؟
- ابوبکر.
- ما در کتاب‏های خودمان خوانده‏ایم که جانشین او پسر عمویش و دامادش و پدر فرزندانش می‏باشد.
ای امیر! این مرد از شرک به کفر رسیده است و باید گردنش زده شود.
- من به دینی چنگ زده‏ام که جز با بیان روشن آن را رها نخواهم کرد.
آن گاه امیر شخصی به نام حسین بن شکیب را فرا خواند و گفت: ای حسین! با این مرد مناظره کن!
حسین بن گفت: در اطراف تو فقها و علمای زیادی هستند آن‏ها را برای مناظره با او بفرست!
امیر گفت: به طور دستور می‏دهم که با او مناظره کرده و با دوستی و لطف با او رفتار کنی.
آن گاه حسین مرا به گوشه‏ای برد. از او درباره حضرت محمد (صلی الله و علیه و آله و سلم) سوال کردم.
او گفت: همان طور که به تو گفته‏اند: او پیامبر ما است جز این که خلیفه به حق او پسر عمویش علی بن ابی طالب (علیه السلام) است که همسر دخترش فاطمه (علیها السلام) و پدر و دو فرزند او حسن و حسین (علیه السلام) می‏باشد.
آن گاه من گفتم: أشهد أن لا اله الله و ان محمد رسول الله.
سپس به نزد امیر رفتم و اسلام آوردم. او مرا به حسین سپرد تا معالم دینم را از او فرابگیرم.
روزی به حسین گفتم: ما در کتاب‏های خودمان خوانده‏ایم که هیچ خلیفه‏ای قبل از آن که خلیفه بعد از خود را تعیین کند رحلت نمی‏کند.
خلیفه‏ای قبل از آن که خلیفه بعد از خود را تعیین کند رحلت نمی‏کند.
خلیفه بعد از علی (علیه السلام) که بود؟
او گفت: حسن (علیه السلام) و پس از او حسین (علیه السلام) سپس یک یک ائمه را نام برد تا به امام حسن عسکری (علیه السلام) رسید آنگاه گفت: برای دانستن و شناختن خلیفه بعد از او باید به جست و جو بپردازی؛
من به امید یافتن جانشین امام حسن عسکری (علیه السلام) از بلخ خارج شدم.
مدتی با شخصی که مدعی بود او نیز در جست و جوی قائم آل محمد (علیه السلام) است همراه بودم، اما بعضی اخلاق او ناخوشایند بود، به همین دلیل او را ترک کردم.
از بغداد به مدینه رفتم، مدتی در مدینه ماندم. از هر که سوال می‏کردم، مرا از پیگیری موضوعی منع می‏کرد. تا این که روزی پیرمردی از بنی هاشم را دیدم که یحیی بن محمد عریضی نام داشت او گفت: آنچه تو در جست و جوی آن هستی در صریاء است.
من با صریاء رفتم، در دهلیزی جاروب شده روی سکویی نشسته بودم که غلام سیاهی بیرون آمد و به من گفت: برخیز و از این جا برو!
گفتم: نمی‏روم.
او وارد خانه‏ای شد پس از مدتی خارج شد و گفت: داخل شو! و مولایت را اجابت کن.
من به همراه او وارد خانه‏ای شدم که دارای اتاقهای متعدد و باغچه‏های بسیار بود. امام (علیه السلام) را دیدم که در وسط حیاط نشسته است. نظر مبارکش به من افتاد، با زبان هندی سلام کرد و مرا به نامی خطاب قرار داد، و از سی و نه نفر دیگر که در هند جزء مشاوران پادشاه بودند پرسید، نام یک یک آن‏ها را بیان نمود.
آن گاه فرمود: می‏خواهی امسال با اهل قم، به حج مشرف شوی.
امسال نرو! به خراسان بازگرد و سال بعد مشرف شو!
عرض کردم: آقا جان من هزینه سفر خود را تمام کرده‏ام، مقداری هزینه راه به من عنایت بفرمایید!
حضرت (علیه السلام) فرمود: دروغ می‏گویی. و به خاطر همین دروغ تمام اموالت را به زودی از دست می‏دهی.
با این حال، کیسه‏ای به من عطا کرد که مقداری پول در آن بود و فرمود: این را هزینه راهت کن! وقتی به بغداد رسیدی، به خانه کسی مرو! و آنچه را دیده‏ای به کسی بازگو مکن!
از خدمت حضرت مرخص شدم. چیزی نگذشت که آنچه از اموال با خود داشتم همه ضایع شد، و تنها آنچه حضرت (علیه السلام) عطا فرموده بود، باقی مانده. به خراسان رفتم. سال بعد به قصد حج، بدون این که به قم بروم حرکت کردم. وقتی دوباره به همان خانه رفتم، کسی را آن جا نیافتم!(132)


ادامه مطلب


[ جمعه 1 آبان 1394  ] [ 2:06 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

در جستجوی محبوب!

علی بن ابراهیم مهزیار (مازیار) اهوازی می‏گوید:
بیست مرتبه به حج مشرف شدم و در همه آنها در جستجوی محبوبم، امام زمان (علیه السلام) بودم. اما به مقصود نرسیدم.
نا امید شدم و تصمیم را گرفتم، در بستر خوابیده بودم که ناگاه شنیدم هاتفی می‏گفت:
ای علی بن ابراهیم! حق تعالی به تو اجازه حج فرمود!
چنان از این بشارت عجیب مسرور شدم که هوش از سرم رفت و از خود بی‏خود شدم. هنگام صبح فقط به ماجرای آن شب و آن بشارت می‏اندیشیدم. به سرعت خود را برای سفری دوباره آماده کردم و تا رسیدن موسم حج لحظه شماری می‏نمودم.
وقتی موسم حج فرا رسید، کارهایم را رو به راه کرده و به طرف مدینه و به راه افتادم. در طول راه تنها به دیدار محبوبم می‏اندیشیدم.
وقتی به مدینه رسیدم، سراغ محبوبم را از همه گرفتم و به همه جا سر زدم، امام هیچ نشانه‏ای نیافتم و هیچ خبری به گوشم نرسید.
مدتی در مدینه سرگشته و حیران ماندم. سپس به طرف مکه به راه افتادم. در راه به جحفه رسیدم. بعد از یک روز اقامت، با نا امیدی و حسرت از آنجا نیز خارج شدم. چهار میل فاصله بین حجفه و غدیرخم را طی کرده و به مسجد غدیر رسیدم و در آنجا نماز خواندم. آنگاه صورت بر خاک نهاده و به شدت گریستم.
با حالت شوریدگی و پریشانی از غدیرخم به طرف عسفان به راه افتادم، و رنجور و خسته به مکه رسیدم. (اعمال حج را به جا آوردم).
روزها می‏گذشت و من در راز و نیاز می‏سوختم و می‏گریستم که:
تا این که شبی در حین طواف به جوانی که چون گل معطر و زیبا بود، برخوردم. او به آرامی قدم بر می‏داشت و گرد کعبه طواف می‏نمود. مهرش به دلم افتاد. به طرف او حرکت کردم و با دست او را متوجه خود نمودم. گفت:
- اهل کجایی؟
- اهل عراق.
- کجای عراق؟ - اهواز.
- ابن خضیب را می‏شناسی؟
- خدا او را رحمت کند. وفات یافت.
- خدا او را رحمت کند. چه شبها که بیداری می‏ماند! و چه بسیار گریست! و اشک از دیدگانش جاری بود. آیا علی بن ابراهیم مهزیار را نیز می‏شناسی؟
- خودم هستم.
- ای ابوالحسن! خدا تو را زنده نگهدارد. آن یادگاری را که از امام حسن عسکری (علیه السلام) با خود داشتی، چه کردی؟
- اکنون به همراه دارم.
آنگاه دست در گریبان نموده و آن را بیرون آوردم. وقتی آن را دید، نتوانست از گریه خود خودداری کند و به شدت گریست آن قدر که حوله احرامش تر شد.
گفت ای پس مهزیار! اکنون می‏توانی مولایت را ببینی. به اقامتگاهت بازگرد و خود را آماده کن! وقتی شب، چادر سیاه خود را به سر کشید و مردم در تاریکی فرو رفتند به طرف دره بنی عامر حرکت کن! آنجا مرا ملاقات خواهی نمود.
من که از شادی در پوست خود نمی‏گنجیدم به طرف منزلم به راه افتادم. هنگامی که زمان وعده فرا رسید، بارم را بسته و بر مرکب نهادم و آن را محکم بستم و به سرعت به راه افتادم.
وقتی به وارد دره بنی عامر شدم، آن عزیز را دیدم که می‏گفت: ای ابوالحسن! بیا.
با تمام وجود به سویش رفتم. هنگامی که به او نزدیک شدم، در سلام پیشی گرفت و گفت: ای برادر! با ما راه بیا!
به اتفاق به راه افتادیم و در راه از سخنان او بهره‏مند شده و لذت بردم. کوههای عرفات را پشت سر گذاشته و از ارتفاعات منا نیز عبور کردیم. نزدیک فجر به میان بلندی‏های طائف رسیدیم همانجا فرمود تا پیاده شویم و نماز شب را به جای آوریم.
پس از نافله شب، مرا به خواندن نماز وتر و سجده شکر تعقیبات نماز تشویق نمود.
بعدها نیز به همان ترتیب نماز شب را به جای می‏آوردم، و این خوش را از او به یادگار دارم. پس از اتمام نماز، دوباره به راه افتادیم.
وقتی به بلندی‏های کوه طائف رسیدیم، گفت: چیزی می‏بینی؟
گفتم: آری! تلی را می‏بینم که خیمه‏ای زیبا بر روی آن برپاست، و نوری از آن ساطع است که روح را به اهتزاز در می‏آورد.
او گفت: امید و آرزو آنجاست. ای برادر! با ما راه بیا!
به اتفاق به راه افتادیم، و از آن بلندی که بودیم، سرازیر شدیم. وقتی به نزدیکی خیمه رسیدیم، گفت: پیاده شو! که اینجا شرکشان، ذلیل و جباران خاضع هستند. زمام ناقه را نیز رهاکن!
گفتم: آن را به که بسپارم؟
گفت: این جا حرم قائم (علیه السلام) است و جز مومن کسی وارد و خارج نمی‏شود.
زمام شتر را رها کردم، با هم به طرف خیمه حرکت کردیم تا مقابل در خیمه رسیدیم. از من خواست منتظر بمانم خود وارد خیمه شد، و چند لحظه بعد بازگشت و گفت: داخل شو! گورایت باد این سلامت.
وارد آن خیمه شاهی شدم، وقتی شمایل مبارکش را دیدم نه عقل ماند و نه هوش.
حضرت را دیدم در حالی که لباس کاملی از جنس برد یمانی به تن داشت که قسمتی از آن را بر روی شانه‏هایش انداخته بود. صورتش چون گل سرخی بود که شبنم صبحگاهی بر آن نشسته و بر گلبرگهای لطیفش سنگینی کرده باشد. قامتش چون سرو روان و استوار و چون ساقه ریحان لطیف پاکیزه بود، نه بسیار بلند و نه بسیار کوتاه، ابروانش کشیده، صورتش گرد، بینی‏اش باریک و برآمده، گونه‏هایش هموار و برطرف راست صورتش خالی که چون دانه مشک سیاه بر سطح سفید عنبر بود.
سلام کردم. حضرت (علیه السلام) پاسخی نیکوتر فرموده و مرا مخاطب ساخته و پرسیدند:
مردم عراق چه می‏کنند؟
- آقا جان! پیراهن ذلت پوشیده و در میان آن گروه، خوار و بی‏مقدارند.
- ای فرزند مازیار (مهزیار)! در آینده همان طور که آنها بر شما مسلط شدند، شما بر آنها مسلط خواهید شد. آنگاه آنها خوار و بی‏مقدار خواهند شد.
- آقا جان! این سرزمین که در طول وطن گزیده‏اید بسیار دور است، و آنچه می‏فرمایید، نیازمند زمانی طولانی است.
- ای فرزند مازیار (مهزیار) پدرم امام حسن عسکری (علیه السلام) از من پیمان گرفته است که در میان گروهی که خداوند بر آنها غضب نموده و در دنیا و آخرت محکوم به تباهی هستند، و دچار عذابی دردناک خواهند شد؛ نباشم. و امر فرموده است که جز در کوههای صعب العبور و سرزمینهای خالی از سکنه، مقیم نباشم.
قسم به خدا! مولا شما امام حسن عسکری (علیه السلام) در تقیه بود، و وصیت نموده که من نیز چنین باشم. پس من تا زمانی که اجازه خروج بیابم در تقیه هستم.
- آقا جان؟ کی این امر اتفاق می‏افتد؟
- هنگامی که بین شما و راه کعبه فاصله بیفتد، و ماه خورشید جمع شوند و سیارگان و ستارگان، گرد آن دو در گردش باشند.
- کی این واقعه روی می‏دهد؟ ای فرزند رسول خدا (صلی الله و علیه و آله و سلم)!
- فلان سال دابه الارض - لقب حضرت (علیه السلام) - از میان صفات و مروه خارج می‏شود و در حالی که عصای موسی (علیه السلام) و انگشتر سلیمان (علیه السلام) با اوست، مردم را به سوی محشر سوق می‏دهد!
مدتی نزد حضرت (علیه السلام) ماندم تا این که حضرت (علیه السلام) اجازه مرخصی فرمودند در حالی که به هیچ وجه به یاد بازگشت نبودم. (با اندوه فراوان) به طرف منزلم به راه افتادم، از مکه به طرف کوفه به راه افتادم و در این مسیر غلامی که جز خیر از او ندیدم، مرا همراهی می‏کرد.(121)


ادامه مطلب


[ جمعه 1 آبان 1394  ] [ 2:06 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

در جستجوی امام زمان

ابوالرجال مصری که یکی از نیکوکاران بود، می‏گوید:
پس از رحلت امام حسن عسکری (علیه السلام) برای جستجوی امام زمان (علیه السلام) حرکت کردم، سه سال گذاشت، با خودم گفتم: اگر چیزی بود بعد از گذشت سه سال آشکار می‏شد.
در این هنگام، صدایی را شنیدم که صاحب صدا را نمی‏دیدم، او گفت: ای نصر بن عبد ربه! به اهل مصر بگو: آیا شما پیامبر (صلی الله و علیه و آله و سلم) را دیده‏اید که به او ایمان آورده‏اید؟
ابوالرجا گوید: من تا آن زمان نمی‏دانستم که نام پدرم عبد ربه است، چون من مدائن متولد شدم، و پدرم را از دست دادم، ابو عبد الله نوفلی مرا با خود به مصر آورد و در آنجا پرورش یافتم، چون آن صدا را شنیدم، مطلب را دریافتم، و دیگر به راه خود ادامه ندادم و مراجعت نمودم(31)


ادامه مطلب


[ جمعه 1 آبان 1394  ] [ 2:06 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

در برخی از روایات بر اهل و عیال حضرت اشاره شده، آیا این دلالت بر ازدواج دارد

محمد بن مشهدی در مزار از امام صادق علیه السلام نقل کرده که فرمود: گویا نزول قائم در مسجد سهله را با اهل و عیالش مشاهده می‏کنم.(1009)
پاسخ :
1- دعاها و روایات قابل جمع با اولاد حضرت هنگام ظهور یا بعد از آن است.
سید جعفر مرتضی عاملی می‏گوید: چه بسا مراد، اولاد حضرت بعد از ظهور باشد آن گونه که از سیاق کلام در اکثر روایات استفاده می‏شود.(1010)
2- تعبیر به آل بیت امام زمان علیه السلام که در برخی از ادعیه وارد شده با آباء و اجداد آن حضرت نیز سازگاری دارد.


ادامه مطلب


[ جمعه 1 آبان 1394  ] [ 2:05 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

در برخی روایات اهل سنت، ابوبکر و عمر هم جزء دوازده خلیفه معرفی شده‏اند آن را چگونه توجیه می‏کنید

طبرانی به سند خود از عبدالله بن عمرو نقل می‏کند: از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که می‏فرمود: بعد از من دوازده خلیفه خواهد آمد ابوبکر صدیق، او بعد از من بیش از مدتی کم درنگ نمی‏کند و صاحب آسیاب خانه‏اش... عمر بن خطاب....(677)
پاسخ :
1- حدیث از حیث سند اشکال دارد زیرا از جمله رجال آن عبدالله بن صالح است که ذهبی احادیث او را منکر دانسته است. و نیز احمد بن حنبل می‏گوید: او در آخر عمر فاسدالعقیده شد. و صالح بن محمد می‏گوید: به نظر من او در نقل حدیث دروغگوست. احمد بن صالح او را متهم دانسته و نسائی او را غیر ثقه می‏داند... .
و نیز در سند آن لیث بن سعد است که مورد اعتماد منصور عباسی بوده و سعی و کوشش فراوان در تضعیف ولای اهل بیت در مصر داشته است.
2- در این حدیث هر یک از خلفای سه گانه خصوصا عثمان با تعبیراتی ستوده شده‏اند که با واقعیات خارجی سازگاری ندارد.
3- با مراجعه به روایات دیگر پی می‏بریم که مقصود از حدیث، دوازده نفر از ذریه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می‏باشند.(678)


ادامه مطلب


[ جمعه 1 آبان 1394  ] [ 2:05 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

در آرزوی ملاقات!

زهری می‏گوید:
سال‏ها آرزوی ملاقات صاحب الامر (علیه السلام) را داشتم و در این راه زحمت فراوان کشیدم و پول زیادی خرج کردم. اما موفق نشدم. تا این که به محضر محمد بن عثمان، نایب دوم امام زمان (علیه السلام) رفتم و مشغول خدمت شدم.
روزی از ایشان پرسیدم که آیا می‏توانم امام (علیه السلام) را ملاقات کنم؟
او گفت: به این مقصود نخواهی رسید.
من از فرط تا امیدی و اندوه به پای ایشان افتادم. وقتی حال مرا دید، گفت: صبح اول وقت بیا!
فردا صبح اول وقت! به خدمت ایشان مشرف شدم. او به استقبال من آمد. در همان حال جوانی را دیدم که چهره‏ام به زیبایی او ندیده و عطری خوشبوتر از رایحه وجودش به مشامم نرسیده بود. لباسی مانند تجار به تن کرده و چیزی وجودش به مشام نرسیده بود. لباسی مانند تجاری به تن کرده و چیزی در آستین نهاده بود. چنان که تجار معمولا اشیاء گران بهای خود را در آستین می‏نهند.
وقتی نظرم به او افتاد، به طرف محمد بن عثمان برگشتم. او با اشاره تمام وجود مرا به آتش کشید.
و به من فهماند که آن که را می‏جستی اکنون در مقابلت نشسته است.
از امام (علیه السلام) سئولاتی نموم و ایشان پاسخ فرمود و بسیاری از آنچه را که می‏خواستم بپرسم، نپرسیده جواب فرمود.
آن گاه برخاستند و خواستند که وارد اتاقی دیگر شوند که در این مدتی که در نزد محمد بن عثمان بودم، اصلا متوجه آن اتاق نشده بودم.
در این حال، محمد بن عثمان گفت: اگر می‏خواهی چیز دیگری بپرسی، بپرس که بعد از این دیگر امام (علیه السلام) را مشاهده نخواهی کرد. به طرف حضرت (علیه السلام) شتافتم تا سوالاتی دیگر کنم، اما امام (علیه السلام) توجه نکرد و داخل اتاق شد و آخرین جمله‏ای که فرمود این بود:
ملعون است، ملعون است کسی که نماز مغرب را آن قدر به تأخیر اندازد که ستارگان در آسمان آشکار شوند، و ملعون است، ملعون است کسی که نماز صبح را آن قدر به تأخیر اندازد که ستارگان در آسمان ناپدید شوند.(124)


ادامه مطلب


[ جمعه 1 آبان 1394  ] [ 2:05 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

دختــرِ دهاتــــے!

  پدرم گفته بود: بعد از من، تو نگهبان باغ ها هستی  

  باید این سیب ها به او برسند، منتظر باش و خوب دقّت کن!

 

 

 

 گفته بودند تو نمی ‌آیی، شک نکردم! خودت قضاوت کن

حقّ من را که سال ها این‌جا، منتظر بوده‌ ام رعایت کن

گفته بودند بین یارانت، جای یک دختر دهاتی نیست

باشد آقا فقط همین یک بار، چند لحظه قبول زحمت کن

دل من شور می ‌زند گاهی، که مبادا دل شما تنگ ست

درد دل هم نمی ‌کنی با من، لطف کن لااقل نصیحت کن

من همیشه به یادتان هستم، پای شالی، کنار گندم زار

اگر از این طرف گذر کردی. با درختان باغ صحبت کن

پدرم گفته بود: بعد از من، تو نگهبان باغ ها هستی

باید این سیب ها به او برسند، منتظر باش و خوب دقّت کن

در بهاری که می ‌رسد از راه، آخرین مرد می‌رسد ناگاه

دخترم منتظر بمان اینجا، جای من با امام بیعت کن


ادامه مطلب


[ جمعه 1 آبان 1394  ] [ 2:04 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

در آخرین لحظات، در فکر هدایت‏

عمرو بن اسحاق که یکی از اصحاب حضرت ابومحمّد امام حسن مجتبی صلوات الله و سلامه علیه می‏باشد، حکایت کند:
روزی من به همراه یکی از دوستانم جهت عیادت آن حضرت به محضر شریف ایشان شرفیاب گشتیم.
و چون اندک زمانی نشستیم، جویای حال و احوال آن امام مظلوم علیه السلام شدیم، که حضرت به من خطاب نمود و فرمود:
یا ابن اسحاق! آنچه نیاز داری سؤال کن؟
عرض کردم: یاابن رسول اللّه! حال شما مساعد نیست، هرگاه نقاهت شما برطرف شد و سلامتی خود را باز یافتی مسائل خود را مطرح می‏نمائیم.
در همین موقع حضرت از جای خود برخاست و جهت رفع حاجت از اتاق خارج گشت و پس از گذشت لحظاتی که مراجعت نمود؛ فرمود: پیش از آن که مرا از دست بدهی، آنچه می‏خواهی سؤال کن.
گفتم: ان شاء اللّه پس از آن که عافیت و سلامتی خود را باز یافتی، اگر سؤالی داشتم به عرض عالی می‏رسانم.
در این هنگام حضرت فرمود: دشمنان چندین مرتبه مرا زهر خورانیده‏اند؛ لیکن این بار به جهت شدّت زهر جگرم متلاشی شده است و دیگر مرا گریزی از مرگ نیست.
عمرو بن اسحاق گوید: ناگاه حال حضرت وخیم گشت؛ و لخته‏های خون قی و استفراغ می‏نمود؛ و من دیگر نتوانستیم بنشینیم، لذا مرخّص شدم تا آن حضرت اندکی بیارامد.
فردای آن روز دوباره جهت ملاقات و دیدار به حضور آن امام مظلوم شرفیاب شدم؛ و دیدم که حضرت سخت به خود می‏پیچد و می‏نالد و حسین علیه السلام بر بالین بسترش غمگین و افسرده حال نشسته بود و اظهار داشت: برادرم! چه کسی با تو چنین کرد؟
امام حسن مجتبی سلام اللّه علیه با سختی لب به سخن گشود؛ و در جواب فرمود: آیا می‏خواهی از قاتل من انتقام بگیری و قصاصش کنی؟
برادرش حسین علیه السلام ، پاسخ داد: بلی.
امام مجتبی سلام اللّه علیه فرمود: خداوند متعال از همه خلایق قوی‏تر و عالم‏تر است؛ و من دوست ندارم که به خاطر من، شخصی کشته گردد و خونی بر زمین ریخته شود.** مدینة المعاجز: ج 3، ص 375، ح 934، کشف الغمّة: ج 1، ص 584.***


ادامه مطلب


[ جمعه 1 آبان 1394  ] [ 2:04 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

دانشگاه جعفری‏

این شجره ملعونه با انهدام رژیم پلید بنی‏امیه از هم پاشید و شجره طیبه خاندان وحی و رسالت فرصتی یافت تا میوه و بهره خویش را به بشریت ارزانی دارد.
امام صادق علیه السلام اندکی آزادی بیان و قلم بدست آورد و شرایط جاری او را یاری کرد تا بر فراز منبر پیامبر(ص) اوج گیرد و در همان مسجد و همان پایگاه توحید و تقوا، فقه، عقاید و دیگر رشته‏های علمی و فکری را به انبوه دانش دوستان، تدریس نماید؛ بگونه‏ای که رفته رفته هر روز مجلس درس آن حضرت با حضور چهار هزار نفر فقیه، محدث، مفسر و... تشکیل می‏گردید.
از کسانی که به افتخار کسب فیض و شاگردی آن حضرت نایل آمده و خود نیز بارها بدان اعتراف و افتخار هم نموده،ابو حنیفه، نعمان بن ثابت است.
او در اشاره به آن دو سال پر افتخار و پربرکت محضر امام صادق علیه السلام و بهره‏وری از دریای ژرف و گسترده دانش، بینش و معارف آل محمد(ص) از ششمین امام نور علیه السلام می‏گفت:
لو لا السنتان لهلک نعمان(159)
یعنی: اگر آن دو سال شاگردی امام صادق علیه السلام و فرا گرفتن علوم و معارف از آن حضرت بزرگوار نبود، نعمان، هلاک و گمراه شده بود.
و سرانجام از این دانشگاه پربرکت جعفری شخصیتهای بزرگ و شایسته کردار و درست اندیشی فارغ التحصیل شدند که جهان بشریت بوسیله آنان به شکوه و اقتدار رسید. شخصیتهایی چون:جابربن حیان نخستین شیمیدان جهان عرب و اسلام،هشام بن حکم و دیگر کسانی که با بر شمردن نام و نشان آنان بحث طولانی می‏شود.
و کار شکوه و عظمت علمی و فرهنگی دانشگاه جعفری به جایی رسید که تنها در مسجد جامع کوفه نهصد نفر اندیشمند و صاحبنظر در عقاید و مذاهب بحث و تدریس و سخنرانی می‏کردند و هر کدام هم گفتارشان به سرچشمه همیشه جوشان دانش حضرت امام صادق پیوند داشت.(160)
بدینسان امام صادق علیه السلام با این آمادگی اندیشه و فراهم بودن امکانات و زمینه مساعد فرصت مناسبی یافت تا انگشت روی آن نقطه حساس نهد و نقطه مورد نظر را بفشارد و از امام مهدی علیه السلام سخن گوید و از وجود گرانمایه او برای همه معتقدان و شیفتگانش، نویدها و بشارتها دهد و بصورتهای گوناگون از ابعاد مختلف شخصیت و قیام نقش عظیم او... بحث کند.
به همین دلیل هم هست که آن حضرت گاه از نام حضرت مهدی علیه السلام سخن می‏گوید و گاه از نسب بلند و پرافتخارش.
گاه از نشانه‏های ظهور او پیام داد و گاه از دوران حکومت سراسر عدل و مهرش و گاه در مورد دیگر مسایل و مطالبی که در این جهت دور می‏زند.
و اگر بگوییم که روایات رسیده از امام صادق علیه السلام در مورد حضرت مهدی علیه السلام از روایات سایر امامان معصوم علیهم‏السلام بیشتر است، سخن درست و سنجیده‏ای گفته‏ایم.
بعبارت دیگر: از هیچ یک از امامان اهل بیت علیهم‏السلام پیرامون امام عصر علیه السلام به مقدار روایات رسیده از امام صادق علیه السلام روایت دیده نشده است و دلیل آن، همان شرایط مساعد و جو آماده‏ای بود که برای آن حضرت فراهم شد.
روشن است که ما نمی‏توانیم همه روایات رسیده از آن جناب در مورد امام عصر علیه السلام را به دلیل محتوای غنی و شمار بسیار آنا در اینجا بیاوریم. این روایت را با رعایت تناسب در بخشهای مختلف کتاب خواهیم آورد و در این بخش بخاطر رعایت اسلوب بحث، تنها به ترسیم برخی از آنها بسنده می‏شود.


ادامه مطلب


[ جمعه 1 آبان 1394  ] [ 2:03 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

دانشمندان اهل سنت و اعتراف به ولادت امام مهدی‏

مرحومشیخ نجم الدین عسکری در جلد اول کتاب خویش(178) نام چهل تن از علما و دانشمندان اهل سنت را آورده است که همگی آنان در کتابهای خویش با ایمان به روایات رسیده از پیامبر(ص) به ولادت حضرت مهدی علیه السلام اعتراف نموده‏اند.
همانگونه که علامه معاصرآیت الله العظمی صافی نیز در کتاب ارزشمند خود، نام و نشان گروه دیگری از آنان را آورده است که شمارشان از 26 نفر می‏گذرد و همگی به ولادت داوزدهمین امام نور، تصریح می‏کند و ما در اینجا برای رعایت اختصار برخی از آن منابع اهل سنت را از این دو کتاب ترسیم می‏کنیم.
کسانی که آگاهی بیشتری در این موضوع می‏خواهند، می‏توانند به دو کتاب مورد اشاره و دیگر کتابهایی که در این مورد نگارش یافته است مراجعه کنند.


ادامه مطلب


[ جمعه 1 آبان 1394  ] [ 2:03 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]