در صورت قول به عدم ازدواج، به روایت مفضل بن عمر چگونه پاسخ می‏دهید

کسانی که قائل به ازدواج حضرتند به روایت مفضل بن عمر تمسک کرده‏اند. او از امام صادق علیه السلام روایت کرده که فرمود: ... از مکان او هیچ یک از اولاد و غیر اولادش اطلاع نمی‏یابد مگر مولایی که متولی امر اوست.(999)
پاسخ :
1- این روایت را به همین مضمون نعمانی در کتاب الغیبة نقل کرده ولی به جای کلمه ولد کلمه ولی آورده است، به این شکل: و لا یطلع علی موضعه احد من ولی و لا غیره(1000)؛ و بر موضع او کسی از ولی و غیر ولی اطلاع نمی‏یابد.
2- در روایت نیامده که الان امام زمان دارای همسر و فرزند است، و لذا از این جهت اجمال دارد ممکن است که مراد فرزندانی باشند که در آستانه ظهور یا بعد از آن به دنیا می‏آیند.
3- ممکن است که این گونه تعبیر از باب مبالغه در خفای شخص باشد، یعنی حتی در صورتی که حضرت فرزند می‏داشت کسی از جایگاه او اطلاع نداشت.


ادامه مطلب


[ جمعه 1 آبان 1394  ] [ 2:09 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

در عزای امام علی

ناله کن ای دل به عزای علیّ‏ - گریه کن ای دیده برای علیّ‏
کعبه ز کف داده چو مولود خویش‏ - گشته سیه پوش عزای علیّ‏
عُمْر علیّ، عُمْره مقبوله بود - هر قدمش سعی و صفای علیّ‏
دیده زمزم که پر از اشک شد - یاد کند زمزمه‏های علیّ‏
تیغ شقاوت، سر او را شکافت‏ - کوفه بود، کوه منای علیّ‏
عالم امکان شده پر غلغله‏ - چون شده خاموش صدای علیّ‏
نیست هم آغوش صبا بعد از این‏ - پیک ظفر بخش لوای علیّ‏
منبر و محراب کشد انتظار - تا که زند بوسه به پای علیّ‏
ماه دگر در دل شب نشنود - صوت مناجات و دعای علیّ‏
آه که محروم شد امشب دگر - چشم یتیمان ز لقای علیّ‏
مانده تهی سفره بیچارگان‏ - منتظر نان و غذای علیّ‏
وای! امیر دو سرا کشته شد - خانه غم گشته سرای علیّ‏
پیش حسین و حسن و زینبش‏ - خون چکد از فرق همای علیّ‏**از شاعر محترم آقای حسان.***


ادامه مطلب


[ جمعه 1 آبان 1394  ] [ 2:09 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

در صورت امکان رؤیت در عصر غیبت کبرا چه فرقی بین این غیبت با غیبت صغرا است

در دوره غیبت صغرا امام زمان به کلی از دیده‏ها پنهان نبود، بلکه با وکلا و سفیران خاصش در تماس بوده، و گاهی سفیران آن حضرت ملاقات برخی از افراد را با امام مهدی علیه السلام ترتیب می‏دادند.(959) ولی در عصر غیبت کبرا ملاقات‏ها به این نحو سازماندهی نشده است بلکه در صورت ضرورت خود حضرت به دیدار برخی آمده و از وجود حضرت بهره‏مند می‏شوند.


ادامه مطلب


[ جمعه 1 آبان 1394  ] [ 2:09 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

در رثای پنجمین اختر تابناک ولایت‏

آمدم در کربلا تا با خدا سودا کنم‏ - از دل و جان حکم او را مو به مو اجرا کنم‏
آمدم تا در ره عهدی که بستم با خدا - دین و قرآن را به خون خویشتن احیا کنم‏
آمدم تا برگه آزادی اسلام را - با نثار خون هفتاد و دو تن امضا کنم‏
آمدم تا نخل توحید خدا را بارور - با نثار اکبر و عبّاس مه سیما کنم‏
آمدم تا بر علیه دشمنان جدّ خود - با قیام خویش بر پا، محشر عظمی‏ کنم‏
آمدم تا تشنه لب، جان در ره جانان دهم‏ - نقش خود را در زمین کربلا ایفا کنم‏
آمدم تا بندگان را رهنمائی سوی حقّ‏ - با اسیری رفتن ذریّه زهراء کنم‏
آمدم تا با نثار کودک شش ماهه‏ام‏ - زاده مرجانه را بی چاره و رسوا کنم‏**اشعار از شاعر محترم ژولیده.***
شرح احوال شهیدان، گرچه زد آتش به جانم‏ - از غم سالار ایشان، سوخت مغز استخوانم‏
یادم آمد رفتنش، چون با تن تنها به میدان‏ - اشک‏ریزان همچو باران، از سحاب دیدگانم‏
از پی اتمام حجّت، ایستاد آن حجّت حقّ‏ - لیک با حالی که تقریرش نگنجد در زبانم‏
گفت و ای، لشکر من آخر زِیْن عرش کردگارم‏ - بنده خاصّ خدا و پادشاه إنس و جانم‏
علّت ایجاد موجودات و سِرّ کاف و نونم‏ - مقصد و مقصود حقّ از خلقت کَون و مکانم‏
واجب ممکن نما و ممکن واجب صفاتم‏ - اوّلین مخلوق خلاّق زمین و آسمانم‏
صورت انسان کامل از سلاله ماء و طینم‏ - احسن التّقویم حقّ را معنی و شرح و بیانم‏
یادگار حیدر صفدر، امیرالمؤمنینم‏ - زاده خیرالبشر، پیغمبر آخر زمانم‏
شاه بطحا، ماه یثرب، زاده زهرای اطهر - گر نباشم، هر چه باشم، من شما را میهمانم‏


ادامه مطلب


[ جمعه 1 آبان 1394  ] [ 2:08 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

در ستایش امام عصر

مصلح عالم
ای شاهد حسن غیب یزدانی     ای مظهر اقتدار سبحانی
ای مصلح عالم ای جهان آرا     ای پرتو آفتاب ربانی
باز آی و جهان به عدل و داد آرای     تا چند درون پرده پنهانی
باز آی و دل جهانیان مگذار     زین بیش در انتظار و حیرانی
باز آی و دو چشم انتظار ما     از طلعت خود نمای نورانی
ای یاور و یارت ایزد یکتا     لطف ازلت کند نگهبانی
ملک و ملکوت را تویی رهبر     بر غیب و شهود هم تو سلطانی
ای روی تو شمع محفل عالم     در شام جهان تو ماه تابانی
ما تشنه ی جرعه ی وصال تو     تو چشمه ی کوثری و رضوانی
خلقی همه تشنگان دیدارت     ای آب حیات و خضر روحانی
لطفی کن و خلق را ز غم برهان     بنمای رخ ای جمال سبحانی
گر غرق گناهی ای «الهی» باز     نومید مشو ز لطف رحمانی
بر حجت غیب حق توسل جو     هرجا که به کار خویش درمانی

(حکیم الهی قشمه ای)
امام منتظر
هان تویی اندر همه بالا و پست     ای گُل پاکیزه ی باغ اَلست
شمع رخت، نور به عالم فشاند     پرتو نور تو بُود هرچه هست
ذکر تو، نور دل پاکان بود     عاشق بیچاره ی مدهوش مست
از رخ زیبای تو مدهوش شد     پس به فدای رخ تو هرچه هست
ذکر تو ورْد همه افلاکیان     جمله ی افلاک، ز یاد تو مست
ذکر بلند تو به هر جاستی     لیک فراق تو دل ما بخَست
ای بت یکتای جهان وجود     یک نظری کن به من بت پرست
عین عنایت به «حسینی» فکن     من نزنم جز به ولای تو دست
بهر خداوند به الطاف خویش     از من وامانده بگیری تو دست

(علامه سیدهاشم تهرانی)
شمع انجمن
همره باد صبا نافه ی مشک خُتن است؟     یا نسیم چمن و بوی گل و یاسمن است؟
دیده ی دل شده روشن مگر ای باد صبا     همرهت پیرهن یوسف گل پیرهن است؟
یا مسیحا نفسی می رسد از عالم غیب     که دل مرده دلان تازه تر از نسترن است؟
ای نسیم سحری این شب روشن چه شب است     مگر امشب مه من شمع دل انجمن است؟
مشرق شمس ابد مطلع انوار ازل     صاحب العصر ابوالوقت امام زَمَن است
مرکز دایره ی هستی و قطب الاقطاب     آنکه با عالم امکان مَثَل روح و تن است
بحر موّاج ازل چشمه ی سرشار ابد     کاندر آن صبح و مسا روح قدس غوطه زن است
ای ز روی تو عیان جنت ارباب جنان     بی تو فردوس برین بر همه بیت الحزن است
ای که در ظلّ لوای تو کند گردون جای     نوبت رایت اسلام بر افراشتن است.

(آیت اللّه غروی اصفهانی)
قبله ی هفت آسمان
ای حریمت کعبه ی توحید را رکن یمان     آستانت، مستجار است و درت دارالامان

پیش کرسی جلالت عرش کمتر پایه ایبیت معمور جمالت قبله ی هفت آسمان

فیض سبحانی و آن لاهوت ربانی قرینامر کاف و نون و آن عزم همایون توامان

در گلستان حقایق شاخه ی طوبی،توییدر چمن زار معارف قدّ سرو تو چمان

شاه اقلیم ولایت مالک کون و مکانخسرو ملک هدایت صاحب عصر و زمان

مردم چشم دو گیتی روشن از دیدار توستهمتی ای روشنایی بخش چشم مردمان

خسروا صبر و تحمل پیشه کردن تا به کیتیشه بی اندیشه زن بر ریشه ی این ظالمان

(آیت اللّه غروی اصفهانی)


ادامه مطلب


[ جمعه 1 آبان 1394  ] [ 2:08 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

در چه مکان‏هایی سفارش دعا برای امام زمان علیه السلام شده است

مطابق روایات در برخی از مکان‏های مقدس سفارش خاص به جهت دعا برای امام زمان علیه السلام شده است از آن جمله:
1- مسجد الحرام.(1040)
2- سرداب مقدس.
3- مقامات منسوب به حضرت از قبیل مسجد کوفه، مسجد سهله، مسجد صعصعه و مسجد جمکران.
4- حرم امام حسین علیه السلام.(1041)
5- حرم امام رضا علیه السلام.(1042)
6- حرم عسکریین علیهما السلام در سامرا.(1043)
7- حرم هر یک از امامان به طور عموم.(1044)
8- عرفات در محل وقوف.(1045)


ادامه مطلب


[ جمعه 1 آبان 1394  ] [ 2:08 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

در چه مدت زمانی توقیع از طرف حضرت صادر می‏شده است

از برخی روایات استفاده می‏شود که مدت زمان خروج توقیع در جواب سؤال معینی دو یا سه روز بوده است همان گونه که راوی در برخی روایات می‏گوید: بعد از چند روز صاحب من گفت که به سوی ابو جعفر باز گردم تا از جواب سؤال‏ها بپرسم.(768) در روایتی دیگر آمده است آن گاه سفیر بعد از سه روز مرا از جواب حضرت خبر داد.(769)
در برخی موارد نیز جواب شفاهی بوده است که سفیر از حضرت می‏گرفته و برای سائل می‏آورده است. مثل اینکه حسین بن روح نوبختی به عده‏ای می‏گوید: شما امر شدید که به حائر روید.(770)
و در برخی از موارد نیز جواب سؤال کننده به جهت مصالحی داده نمی‏شد. از باب نمونه در موردی سائل از امام خواست که برای او دعا کند که خدا به او فرزندی دهد ولی به جهت مصالحی جواب نیامد.(771)
و گاه کسی سوالی را برای حضرت فرستاد که جواب نیامد، و بعد از چند روزی مشاهده شد که جزء قرامطه درآمده است.(772) گر چه در برخی از موارد نیز جواب سؤال‏ها ظرف چند ساعت داده شده است.(773) و در برخی دیگر از روایات می‏خوانیم که جواب آمد در حالی که هنوز مرکب بر روی کاغذ خشک نشده بود.(774) و نیز در برخی روایات می‏خوانیم که به مجرد خطور سؤال در ذهن شخص جواب بر روی کاغذ مکتوب بوده است،(775) ولی این موارد زیاد نبوده است.


ادامه مطلب


[ جمعه 1 آبان 1394  ] [ 2:07 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

در چه مدتی مقدمات ظهور حضرت مهدی علیه السلام فراهم می‏گردد

اتفاق امت اسلامی است بر اینکه امر حضرت مهدی علیه السلام یک شَبِه از جانب خداوند اصلاح شده و ظهورش امضا خواهد شد.
احمد بن حنبل به سند خود از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل می‏کند که فرمود: المهدی منا اهل البیت یصلحه الله فی لیلة(312)؛ مهدی از ما اهل بیت است خداوند امر فرج او را در یک شب اصلاح خواهد کرد.
شیخ صدوق به سند خود از امام حسین علیه السلام نقل می‏کند که فرمود: فی التاسع من ولدی سنة من یوسف و سنة من موسی بن عمران علیه السلام و هو قائمنا اهل البیت، یصلح الله تبارک و تعالی امره فی لیلة واحدة(313)؛ در نهمین فرزند از اولاد من سنتی از یوسف و سنتی از موسی بن عمران علیه السلام است و او قائم ما اهل بیت است. خداوند تبارک و تعالی امر او را در یک شب اصلاح خواهد کرد.


ادامه مطلب


[ جمعه 1 آبان 1394  ] [ 2:07 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

در جستجوی یار!

علی بن محمد بن احمد بن خلف می‏گوید:
از شهر فسطاط به قصد حج با گروهی از ملازمانم خارج شدم. در منزل دوم که عباسیه نام داشت، برای استراحت و نماز توقف کردم و در مسجدی که آنجا برای مسافرین ساخته شده بود، با غلامی که به زبان عربی آشنا نبود، مشغول نماز شدیم و غلامان دیگر هر کدام پی کاری رفتند.
در گوشه‏ای از مسجد، پیرمردی را دیدم که مرتب ذکر می‏گفت: هنگام ظهر، اول وقت، نماز گزاردم. پس از نماز، دستور دادم تا غذا حاضر کنند. آن پیرمرد را دعوت به صرف غذا نمودم. او نیز پذیرفت. بعد از ناهار، از او نام خودش و پدرش و شهر و شغلش را جویا شدم.
گفت: من محمد بن عبیدالله و اهل قم هستم. سی سال است که در جستجوی حق همه جا را زیر پا نهاده‏ام، و حدود بیست سال است که ساکن مکه و مدینه هستم و درباره اخبار و آثار ظهور امام زمان (علیه السلام) تحقیق می‏کنم.
در سال 293 هجری قمری، روزی پس از طواف و ادای نماز در مقام ابراهیم به خواب رفتم، در آن حال صدایی شنیدم که تا آن زمان ترنمی به زیبایی آن به گوشم نرسیده بود. برخاستم. جوانی را دیدم زیبا و گندم گون با قامتی کشیده مشغول راز و نیاز با خالق کارساز است. منتظر ماندم تا اینکه نمازش به پایان رسید و از مسجد خارج شد.
در پی او روان شدم. به طرف کوه صفا رفت و سعی بین صفا و مروه را آغاز نمود. در آن لحظه به دلم الهام شد که‏ای غافل! او خود صاحب الزمان (علیه السلام) بوده است.
بعد از فراغت از سعی، به طرف دره‏ای سرازیر شد. من نیز همچنان در پی او می‏رفتم. وقتی کاملا به او نزدیک شدم، مرد سیاه پوست و قوی هیکلی سر راهم سبز شد، و فریاد مهیبی برآورد که: خداوند تو را عافیت دهد، چه می‏خواهی؟
من ترسیدم و درجا خشکم زد، و حضرت (علیه السلام) از نظرم ناپدید شد.
همانجا مدتی ماتم برد. وقتی به خودم آمدم دیدم تنها هستم. برگشتم و خود را ملامت می‏کردم که چرا از آن مرد سیاه‏پوست ترسیدم.
از آن پس، با افسردگی خلوت گزیدم و بسیار تضرع می‏نمودم. از پیامبر (صلی الله و علیه و آله و سلم) می‏خواستم که مرا در نزد خداوند شفاعت فرماید تا سعیم ضایع نشود و چیزی که باعث آرامش قلبی و بصیرت من می‏شود، برای من آشکار سازد.
دو سال بعد، در مدینه به زیارت قبر پیامبر (صلی الله و علیه و آله و سلم) مشرف شدم، و در رواقی که بین قبر و منبر قرار داشت، نشسته بودم، خوابم برد. بعد از چند دقیقه، احساس کردم کسی مرا تکان می‏دهد. چشم گشودم، دیدم که همان مرد سیاه‏پوست است. گفت: حالت چه‏طور است؟ چه خبر؟
گفتم: الحمدالله، چرا با من چنین کردی؟
گفت: مرا نکوهش نکن! من مأمور بودم که با تو آن گونه سخن بگویم. با این حال، تو به خیر کثیر رسیدی. خوشا به حالت! خدا را به خاطر آنچه دیده‏ای شکر کن! راستی فلانی چه می‏کند؟
او یکی از دوستان مرا که اهل بصیرت بود، نام برد.
گفتم: در برقه قم است.
گفت: می‏دانم. فلانی چه طور؟ او چه می‏کند؟
این بار نیز یکی از دوستان مرا که اهل شب زنده داری و بصیرت بود، نام برد.
گفتم: در اسکندریه است.
به همین ترتیب چند نفر دیگر از دوستانم را نیز نام برد و یک‏یک از احوال آنان جویا شد. سپس گفت: نقفوز چه می‏کند؟
گفتم: من او را نمی‏شناسم.
گفت: چطور نمی‏شناسی؟ او اهل روم است. خدا او را هدایت می‏کند تا از قسطنطنیه فاتح خارج می‏شود.
دوباره از حال مردی پرسید که باز نیم شناختمش.
او گفت: او هم اهل هیت و از یاران صاحب الزمان (علیه السلام) است.
اکنون به نزد دوستانت برو و بگو که امیدوارم خداوند به زودی اجازه نجات مستضعفین و انتقام و از ظالمین را به ما عنایت فرماید.
من نیز گروهی از یاران را ملاقات کرده و پیام حضرت (علیه السلام) را به ایشان رساندم. اینک به تو ابلاغ می‏کنم که خود را به مشقت نیانداخته و درگوشه‏ای مشغول عبادت خدا باش که ظهور حضرت (علیه السلام) نزدیک است. ان شاء الله.
وقتی سخنان پیرمرد به پایان رسید، به خازنم گفتم که پنجاه سکه طلا بیاورد و از پیرمرد خواستم که آنها را قبول کند.
او گفت: ای برادر! خداوند چیزی را که به آن نیاز ندارم بر من حرام کرده است که از تو بگیرم. همچنان که جایز نموده است که هرگاه حاجتی دارم از تو بگیرم.
به او گفتم: این ماجرایی را که به من تعریف کردی آیا به کسی دیگر اطرافیان خلیفه نیز بازگو کرده‏ای؟
گفت: آری، به برادرت احمد بن حسین همدانی گفتم، وی دست از زندگی پر ناز و نعمت خود در آذربایجان برداشته و به امید ملاقات حضرت (علیه السلام) به حج مشرف شد. امیرالمؤمنین رکزویه بن مهرویه او را به قتل رساند.
همانجا از پیرمرد جدا شدیم و به طرف مرز به راه افتادیم. وقتی به امید مکه رسیدیم، اعمال حج را به جای آوردیم. و از آنجا به مدینه رفتیم. در مدینه شخصی از سادات هاشمی زندگی می‏کرد و مشهور بود که اطلاعاتی در خصوص حضرت (علیه السلام) دارد. نام او طاهر و از اولاد حسین اصغر بود.
من برای کسب اطلاعات نزد او رفته و با او مأنوس شدم. کم‏کم به من اعتماد پیدا کرد و دانست که در اعتقادم راسخ هستم. آنگاه به او گفتم: ای فرزند رسول خدا! تو را به به حق پدران پاکت قسمت می‏دهم! آنچه درباره حضرت (علیه السلام) می‏دانی، به من بیاموز. زیرا افرادی که مورد اطمینان شما نیز هستند، به من خبر داده‏اند که قاسم بن عبدالله بن سلیمان بن وهب به خاطر اعتقادات شیعی من، می‏خواهد که مرا دستگیر نموده و به قتل برساند. گروهی نیز دائما او را به این کار ترغیب می‏کنند. اما تا کنون خداوند مرا محفوظ داشته است.
او گفت: ای برادر! آنچه را که از من می‏شنوی، پنهان کن! خیر در این کوه است، کسانی می‏توانند آن عجایب را ببینند که شب هنگام توشه‏ای برداشته و به جایی که خود می‏شناسند، می‏روند. ما نیز بیش از این اجازه تحقیق امر حضرت (علیه السلام) را نداریم.
آنگاه با او خداحافظی نموده و برگشتم.(113)


ادامه مطلب


[ جمعه 1 آبان 1394  ] [ 2:07 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

در جستجوی او!

ابو سعید غانم بن سعید هندی می‏گوید:
من اهل کشمیر هندوستان هستم، من به همراه سی و نه دیگر در خدمت پادشاه هند بودم، همه ما تورات و انجیل و زبور را خوانده بودیم. به همین دلیل از مشاوران او به شمار می‏آمدیم.
روزی پادشاه از ما درباره حضرت محمد (صلی الله و علیه و آله و سلم) سوال کرد.
گفتیم: نام او را در کتاب‏های خودمان یافته‏ایم.
برای این کار مقدار زیادی پول به همراه برداشته و به راه افتادم. در راه گروهی از ترکان مرا غارت کردند. با همان وضع به کابل رفتم و از آن جا به طرف بلخ حرکت کردم.
وقتی به بلخ رسیدم نزد امیر آن شهر رفتم، امیر بلخ مردی به نام ابن ابی شور - همان داود بن عباس بن ابی اسود - بود، خود را معرفی نمودم و علت سفرم را بازگو کردم.
او تمام فقها و علما را برای گفت و گو با من جمع کرد. من از آن‏ها پرسیدم: محمد کیست؟
پیامبر ما، محمد بن عبدالله (صلی الله و علیه و آله و سلم) است.
- از کدام خاندان است؟
- از قریش.
- البته این مهم نیست. جانشین او کیست؟
- ابوبکر.
- ما در کتاب‏های خودمان خوانده‏ایم که جانشین او پسر عمویش و دامادش و پدر فرزندانش می‏باشد.
ای امیر! این مرد از شرک به کفر رسیده است و باید گردنش زده شود.
- من به دینی چنگ زده‏ام که جز با بیان روشن آن را رها نخواهم کرد.
آن گاه امیر شخصی به نام حسین بن شکیب را فرا خواند و گفت: ای حسین! با این مرد مناظره کن!
حسین بن گفت: در اطراف تو فقها و علمای زیادی هستند آن‏ها را برای مناظره با او بفرست!
امیر گفت: به طور دستور می‏دهم که با او مناظره کرده و با دوستی و لطف با او رفتار کنی.
آن گاه حسین مرا به گوشه‏ای برد. از او درباره حضرت محمد (صلی الله و علیه و آله و سلم) سوال کردم.
او گفت: همان طور که به تو گفته‏اند: او پیامبر ما است جز این که خلیفه به حق او پسر عمویش علی بن ابی طالب (علیه السلام) است که همسر دخترش فاطمه (علیها السلام) و پدر و دو فرزند او حسن و حسین (علیه السلام) می‏باشد.
آن گاه من گفتم: أشهد أن لا اله الله و ان محمد رسول الله.
سپس به نزد امیر رفتم و اسلام آوردم. او مرا به حسین سپرد تا معالم دینم را از او فرابگیرم.
روزی به حسین گفتم: ما در کتاب‏های خودمان خوانده‏ایم که هیچ خلیفه‏ای قبل از آن که خلیفه بعد از خود را تعیین کند رحلت نمی‏کند.
خلیفه‏ای قبل از آن که خلیفه بعد از خود را تعیین کند رحلت نمی‏کند.
خلیفه بعد از علی (علیه السلام) که بود؟
او گفت: حسن (علیه السلام) و پس از او حسین (علیه السلام) سپس یک یک ائمه را نام برد تا به امام حسن عسکری (علیه السلام) رسید آنگاه گفت: برای دانستن و شناختن خلیفه بعد از او باید به جست و جو بپردازی؛
من به امید یافتن جانشین امام حسن عسکری (علیه السلام) از بلخ خارج شدم.
مدتی با شخصی که مدعی بود او نیز در جست و جوی قائم آل محمد (علیه السلام) است همراه بودم، اما بعضی اخلاق او ناخوشایند بود، به همین دلیل او را ترک کردم.
از بغداد به مدینه رفتم، مدتی در مدینه ماندم. از هر که سوال می‏کردم، مرا از پیگیری موضوعی منع می‏کرد. تا این که روزی پیرمردی از بنی هاشم را دیدم که یحیی بن محمد عریضی نام داشت او گفت: آنچه تو در جست و جوی آن هستی در صریاء است.
من با صریاء رفتم، در دهلیزی جاروب شده روی سکویی نشسته بودم که غلام سیاهی بیرون آمد و به من گفت: برخیز و از این جا برو!
گفتم: نمی‏روم.
او وارد خانه‏ای شد پس از مدتی خارج شد و گفت: داخل شو! و مولایت را اجابت کن.
من به همراه او وارد خانه‏ای شدم که دارای اتاقهای متعدد و باغچه‏های بسیار بود. امام (علیه السلام) را دیدم که در وسط حیاط نشسته است. نظر مبارکش به من افتاد، با زبان هندی سلام کرد و مرا به نامی خطاب قرار داد، و از سی و نه نفر دیگر که در هند جزء مشاوران پادشاه بودند پرسید، نام یک یک آن‏ها را بیان نمود.
آن گاه فرمود: می‏خواهی امسال با اهل قم، به حج مشرف شوی.
امسال نرو! به خراسان بازگرد و سال بعد مشرف شو!
عرض کردم: آقا جان من هزینه سفر خود را تمام کرده‏ام، مقداری هزینه راه به من عنایت بفرمایید!
حضرت (علیه السلام) فرمود: دروغ می‏گویی. و به خاطر همین دروغ تمام اموالت را به زودی از دست می‏دهی.
با این حال، کیسه‏ای به من عطا کرد که مقداری پول در آن بود و فرمود: این را هزینه راهت کن! وقتی به بغداد رسیدی، به خانه کسی مرو! و آنچه را دیده‏ای به کسی بازگو مکن!
از خدمت حضرت مرخص شدم. چیزی نگذشت که آنچه از اموال با خود داشتم همه ضایع شد، و تنها آنچه حضرت (علیه السلام) عطا فرموده بود، باقی مانده. به خراسان رفتم. سال بعد به قصد حج، بدون این که به قم بروم حرکت کردم. وقتی دوباره به همان خانه رفتم، کسی را آن جا نیافتم!(132)


ادامه مطلب


[ جمعه 1 آبان 1394  ] [ 2:06 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]