اول شهید اهل بیت

خواستم از دلیل پاره پاره شدنش بنویسم دیدم نامش علی است و همین برای کینه جویان کافی بود. خواستم از دلیل کینه ی کوفیان بگویم و دیدم شبیه نبی است و همین برای کفار کافی بود....

خواستم بنویسم از درد حسین در فراق فرزند زیبای رشیدش....

دیگر دیده یاریم نمیکرد و اشک مجالم نمیداد....

حالات حسین، خود گویای این درد بود....

و چه دردی بالاتر از پاره پاره شدن فرزند، پیش چشمان پدر...

 

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 24 آبان 1393  | 5:35 PM | نویسنده : یحیی طاهرزاده | نظرات 3

...و چون ابراهیم به خواب دید که «پسر را برای ما قربانی کن،» دل بر آن بنهاد که او را قربانی کند و این نذر را وفا نماید و پسر را گفت که «ای پسر، ریسمانی برگیر و بیا تا به این کوه رویم و هیزم آوریم!»
پس پسر ریسمانی برگرفت و با پدر برفت و ابراهیم کاردی با خود ببرده و جمله خلایقِ آسمان و فرشتگان نگاه همی کردند و چون به کوه برشدند، همه فرشتگان گریستند و گفتند که «یا رَب، چه بزرگ بنده‌ای است ابراهیم – که نمرود او را به آتش انداخت از بهر تو و باک نداشت و اکنون، فرزند را از بهرِ تو قربان می‌کند و باک نمی‌دارد.».....


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 24 آبان 1393  | 5:35 PM | نویسنده : یحیی طاهرزاده | نظرات 2

شهادت

 

 

شنیدم که دوستی میفرمود" خدای تعالی معشوقیست که ابتدا جلوه ای کند تا عاشق او شویم و وقتی عاشق او شدیم....منتظر نامه ای از اوییم که ما را به لقاء خود برساند... و چون نامه نیامد، آنگاه عاشق اگر عاشق باشد، در پی معشوق روان میشود و چون به او رسد فقط یک چیز میخواهد و آن فنای در راه اوست و آنگاه باید از هر چیز رها شود و ناز معشوق را با نیاز پاسخ دهد که معشوق او را اجازه ی شهادت و فنای دهد.... و آنگاه تازه شهید است و این رقص خونین، خود نتیجه ی عشق ...

 

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 24 آبان 1393  | 5:35 PM | نویسنده : یحیی طاهرزاده | نظرات 1

 بصیرت

شب عاشورا بود و حسین، علی فرزند خود را بفرستاد، با سی سوار و بیست پیاده، تا آب آوردند...

حسین با اصحاب گفت" برخیزید و آب بنوشید_ که آخرین توشه ی شماست _ و وضو بسازید و غسل کنید و جامه های خود را بشویید، تا کفن شما باشد."

چه یارانی داشت حسین. چه شوری و چه ایمانی...

مرگ در برابرشان خجل بود و آسمان به ورودشان مشتاق...

 

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 24 آبان 1393  | 5:35 PM | نویسنده : یحیی طاهرزاده | نظرات 0

عمه....!؟

سؤالی هست....

می‏ترسم بپرسم........

در دیدگان مردمان کوفه گویا...

عمه خیالی هست...

می‏ترسم بپرسم...

***

 

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 24 آبان 1393  | 5:35 PM | نویسنده : یحیی طاهرزاده | نظرات 1
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 34 ::         20   21   22   23   24   25   26   27   28   29   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید