یه روزی روزگاری
دو تا بچه بسیجی
نمی دونم کجا بود
تو فکه یا دوعیجی
تو فاو یا شلمچه
تو کرخه یا موسیان
مهران یا دهلران
تو تنگه حاجیان
تو اون گلوله باران
کنار هم نشستند
دستا توی پشت هم
با هم جناق شکستند
با هم قرار گذاشتند
قدر هم و بدونن
برای دین بمیرن
برای دین بمونن













