منو اصلي
صفحه اصلي
پست الکترونيک
سنگر فرماندهي
سنگر معصومين
سنگر منکرات
درباره پايگاه
سالهاست که جنگ پايان يافته ولي هنوز عطش شهادت بر لبهاي خشک و ترک خورده ي بشر تازيانه مي زند. آن زمان که دروازه هاي بهشت باز بود هر کس با حرفه اي خود را به آن باب مي رساند و ما نسل سومي ها هم که دستمان در گير صفر و يک است بابي را گشوديم تا جرعه اي را تا شهادت بنوشيم. افتخار ما اينست که سرباز ولايت فقيه هستيم هرچند دستمان خاليست اما دل هاي مان پر اسـت از عشق به ولايت.
موضوعات
صاحب الزمان
امام حسین (ع)، عاشورا
چهارده معصوم
شهدای گمنام
دفاع مقدس و شهدا
جنگ نرم
بانک شعر
شهدای انقلاب، دهه فجر
امام خمینی (ره)
مقام معظم رهبری
شهید عباس بابایی
شهید دکتر مصطفی چمران
شهید علی اکبر شیرودی
شهید سید مرتضی آوینی
شهید محمد ابراهیم همت
طنز جبهه
موبایل، دانلود
گلچین مطالب
جنگ معاصر
امر به معروف و نهی از منکر
آرشيو مطالب
اردیبهشت 1395
دی 1395
فروردین 1394
اردیبهشت 1394
خرداد 1394
تیر 1394
مرداد 1394
مهر 1394
آبان 1394
آذر 1394
دی 1394
اسفند 1394
شهریور 1393
مهر 1393
آبان 1393
آذر 1393
دی 1393
بهمن 1393
اسفند 1393
فروردین 1391
بیسیم به ما

اوقات شرعي
اوقات شرعی
شهید شاخص

شهید عباس بابایی

این پایگاه در سایت ساماندهی پایگاه های اینترنتی ثبت شده است

دو تا بچه بسیجی
نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
نظرات 1

یه روزی روزگاری
دو تا بچه بسیجی
نمی دونم کجا بود
تو فکه یا دوعیجی

 

تو فاو یا شلمچه
تو کرخه یا موسیان
مهران یا دهلران
تو تنگه حاجیان

تو اون گلوله باران
کنار هم نشستند
دستا توی پشت هم
با هم جناق شکستند

با هم قرار گذاشتند
قدر هم و بدونن
برای دین بمیرن
برای دین بمونن

 

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 24 دی 1393 
ساعت : 1:17 PM
لينک ثابت
دشت (داستان طنز جبهه)
نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
نظرات 0

شب توی سنگر نشسته بودیم و چرت می زدیم.

آن شب مهتاب عجیبی بود.

فرمانده آمد داخل سنگر گفت: این قدر نخوابید تنبل می شوید.

به جای این کار بروید اول خط، یک سری به بچه های بسیجی بزنید.

نمی توانستیم دستور را اطاعت نکنیم.

بلند شدیم و رفتیم به طرف خاکریزهای بلندی که در خط مقدم بود.

بچه های بسیجی ابتکار خوبی به خرج داده بودند.

آنها مقداری سنگ و کلوخ به اندازه ی کله آدمیزاد روی خاک ریز گذاشته بودند

که وقتی کسی سرش را از خاک ریز بالا می آورد،

بعثی ها آن را با سنگ و کلوخ اشتباه بگیرند و آنها را نزنند!

...

مهتاب از آن طرف افتاده بود و ما بی خبر از همه جا بر عکس خیال می کردیم

که اینها همه کله ی رزمنده هاست که پشت خاک ریز کمین کرده اند.

یک ساعت تمام با سنگ ها و کلوخ ها سلام و علیک و احوالپرسی کردیم

و به آنها حسابی خسته نباشید گفتیم و برگشتیم!

صبح وقتی بچه ها متوجه ماجرا شدند تا چند روز، نقل مجلس آنها شده بودیم.

هی ماجرا را برای هم تعریف می کردند و می خندیدند!


تاريخ : چهارشنبه 24 دی 1393 
ساعت : 11:21 AM
لينک ثابت
زمین چقدر حقیر است آی خاکی ها
نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
نظرات 2

 

دلیل غربتشان اهل خاک بودن ماست

نه بی مزار شدن آن ها، نه بی پلاکی ها

به آسمان که رسیدند رو به ما گفتند

زمین چقدر حقیر است آی خاکی ها


تاريخ : جمعه 19 دی 1393 
ساعت : 11:51 AM
لينک ثابت
ولادت پیامبر (ص) و امام صادق (ع)
نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
نظرات 1

 

امشب سخن از جان جهان باید گفت 

توصیف رسول انس و جان باید گفت

در شام  ولادت  دو   قطب  عالم

تبریک به صاحب الزمان باید گفت

 

ولادت پر برکت رحمة للعالمین رسول خدا محمد بن عبدالله (ص)

و ولادت با برکت بنیان گذار  مذهب  تشیع امام جعفر صادق (ع)

بر همه مسلمانان و حق جویان عالم مبارک.

 


تاريخ : پنج شنبه 18 دی 1393 
ساعت : 7:16 PM
لينک ثابت
مواظب باشید!
نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
نظرات 2


تاريخ : چهارشنبه 17 دی 1393 
ساعت : 12:30 PM
لينک ثابت
امام دلش براى دكتر تنگ شده
نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
نظرات 1

با خودش عهد كرده بود تا نيروى

دشمن در خاک ايران است برنگردد تهران

نه مجلس مى رفت، نه شوراى عالى دفاع.

يک روز از تهران زنگ زدند.

حاج احمد آقا بود. گفت: به دكتر بگو بياد تهران.

گفتم: عهد كرده با خودش، نمیاد.

گفت: نه، بياد. امام دلش براى دكتر تنگ شده.

بهش گفتم، گفت: چشم، همين فردا مى ريم.

برگی از خاطرات سردار چریک، شهید دکتر مصطفی چمران


تاريخ : جمعه 12 دی 1393 
ساعت : 8:30 PM
لينک ثابت
بگو حاج ابراهيم همت منو فرستاده
نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
نظرات 0

پادگان شلوغ بود. برای رفتن به لبنان اسم من را هم داده بودند.

كسی را آنجا نمی شناختم.

مثل بقيه رفتم چيزهايی را كه لازم بود، بگيرم.

ولي بهم ندادند.

كناری نشسته بودم كه يک نفر آمد جلو.

- چرا وسيله نگرفتی؟

- رفتم، ندادند.

- پاشو برو! بگو ابراهيم منو فرستاده.

رفتم. گفتم: منو ابراهيم فرستاده.

از اين چيزايی كه به بقيه دادين، به منم بدين.

گفت: برو بابا.

گفتم: چشم و دوباره برگشتم سر جام نشستم.

- بازم كه دستت خاليه.

- آخه تحويل نمی گيرن.

- اين‌ دفعه بگو حاج ابراهيم همت منو فرستاده.

تا اسم همت رو شنيد، دويد. هرچي لازم داشتم آورد.

دهنم باز مانده بود.

پرسيدم: مگه همت كيه؟

گفت: نمی شناسی؟ همت، معاون حاج احمد متوسليان.

فرمانده تيپ بيست و هفت.

اين بار از دور كه ديدمش، شناختمش.

گفتم: چرا نگفتيد چي كاره‌ايد؟

خنديد و گفت: همين كه كارت راه افتاد كافيه.

حالا برو مثل بقيه آماده شو می خوايم بريم.


تاريخ : جمعه 12 دی 1393 
ساعت : 8:09 PM
لينک ثابت
تعداد کل صفحات: 5
1
2
3
4
5

تمام حقوق اين وب سايت متعلق به پايگاه اينترنتي منتطران شهادت می باشد.

کپي برداري با ذکر يک صلوات بلا مانع می باشد.

لوگوي ما

منتظران شهادت

وبلاگ-
آخرين مطالب
پایگاه های آمریکایی پیرامون ایران
حاجی پاشو
اهل يقين پيامی ديگر دارند
قرارداد ایران و اسراییل
اومدم تفنگتون رو زمین نمونه
خون شیخ نمر سبب سقوط آل سعود می شود
اجر تو در کتمان کردن است و اجر ما در افشا کردن
نقطه ی یاس دشمن در استقامت ماست
حسین هنوز هم مظلوم است
دامان حسین اگر نگیرم چه کنم؟
کربلا
ارباب صدای قدمت می آید
همسنگران
مداحی
کجایید ای شهیدان خدایی
جنبش دانش آموزی
ان حزب الله هم الغالبون
راسخونک
همه چیز اینجا هست
امید، انتظار
نخبگان شهید
دنیای آبی من
در اوج بمان ایران من
حماسه جاودان
وان گرافیست
دفتر مجازی
شعور حسینی
حجاب انتخاب برتر
مهندسی مکانیک
شیعه 12 امامی
رنگین کمان
موسسه وصال یار
بچه های قلم
پایگاه جامع عاشورا
موسسه فرهنگی راسخون
موسسه فرهنگی تبیان
حمايت مي کنيم

موسسه فرهنگي راسخون

سربازان اسلام

khamenei.ir

مقدر مظلوم

کجایید ای شهیدان خدایی

معبر شهدا

بصیرت چلیچه

جستجو کنيد