منو اصلي
صفحه اصلي
پست الکترونيک
سنگر فرماندهي
سنگر معصومين
سنگر منکرات
درباره پايگاه
سالهاست که جنگ پايان يافته ولي هنوز عطش شهادت بر لبهاي خشک و ترک خورده ي بشر تازيانه مي زند. آن زمان که دروازه هاي بهشت باز بود هر کس با حرفه اي خود را به آن باب مي رساند و ما نسل سومي ها هم که دستمان در گير صفر و يک است بابي را گشوديم تا جرعه اي را تا شهادت بنوشيم. افتخار ما اينست که سرباز ولايت فقيه هستيم هرچند دستمان خاليست اما دل هاي مان پر اسـت از عشق به ولايت.
موضوعات
صاحب الزمان
امام حسین (ع)، عاشورا
چهارده معصوم
شهدای گمنام
دفاع مقدس و شهدا
جنگ نرم
بانک شعر
شهدای انقلاب، دهه فجر
امام خمینی (ره)
مقام معظم رهبری
شهید عباس بابایی
شهید دکتر مصطفی چمران
شهید علی اکبر شیرودی
شهید سید مرتضی آوینی
شهید محمد ابراهیم همت
طنز جبهه
موبایل، دانلود
گلچین مطالب
جنگ معاصر
امر به معروف و نهی از منکر
آرشيو مطالب
اردیبهشت 1395
دی 1395
فروردین 1394
اردیبهشت 1394
خرداد 1394
تیر 1394
مرداد 1394
مهر 1394
آبان 1394
آذر 1394
دی 1394
اسفند 1394
شهریور 1393
مهر 1393
آبان 1393
آذر 1393
دی 1393
بهمن 1393
اسفند 1393
فروردین 1391
بیسیم به ما

اوقات شرعي
اوقات شرعی
شهید شاخص

شهید عباس بابایی

این پایگاه در سایت ساماندهی پایگاه های اینترنتی ثبت شده است

روایت شهید چمران از پرستار شهید
نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
نظرات 1

 

در اواخر مرداد 1358 و در جریان پاکسازی منطقه کردستان

از ضد انقلاب و به دنبال محاصره شهر پاوه،

شهید چمران که در آن زمان معاون نخست‌ وزیر دولت موقت بود

به همراه نیروهای پاسدار معروف به «دستمال سرخها»

به فرماندهی شهید علی اصغر وصالی توانستند پس از چند روز درگیری

در حالیکه روزه‌ دار بودند منطقه را از ضد انقلاب پس بگیرند.

 

روایت شهید چمران از پرستار شهید این واقعه:

 

خداوندا!

چه منظره ای داشت این خانه پاسداران؛

چه دردناک؛ چه مصیبت‌ زده و چقدر شلوغ و پلوغ؛

گویی صحرای محشر است، کردهای مؤمن پاوه از زن و مرد در استغاثه،

به این خانه پناه می آوردند؛ اما جز یأس و ناامیدی، ثمره ای نمی گرفتند.

در همین وقت، دختر پرستاری را که پهلویش هدف گلوله دشمن قرار گرفته بود

و خون، لباس سفید او را گلگون کرده بود، از در بیرون می بردند؛

آن قدر از بدنش خون رفته بود که صورتش مثل لباسش سفید و بی رنگ شده بود.

پاسداران جوان، به شدت متأثر بودند. 16 ساعت پیش، این پرستار،

مجروح شده بود و از پهلویش خون می رفت؛

نه پزشکی بود و نه دارویی که جلوی خون را بگیرد. پاسداران، گریه می کردند؛

ولی نمی توانستند کاری انجام دهند؛

بالاخره تصمیم گرفتند که جسد نیمه جان او را از خانه پاسداران بیرون ببرند

تا بیش از این باعث تضعیف روحیه ها نشود؛

لذا او را به ساختمان بهداری منتقل کردند که خالی بود و در بالای تپه،

در مدخل غربی شهر قرار داشت و این فرشته بی گناه، ساعاتی بعد،

در میان شیوه و ضجه زن ها و بچه ها، جان به جان آفرین تسلیم کرد.


تاريخ : یک شنبه 21 تیر 1394 
ساعت : 4:48 PM
لينک ثابت
احتیاج ندارم که دروغ بگویم
نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
نظرات 1

 

خدایا من به تو توکل کرده ام،

سرنوشت را به دست تو می دانم،

پیروزی و شکست را  به دست تو می دانم،

همه چیز را به دست تو می دانم،

بنابراین احتیاج ندارم که دروغ بگویم.

شهید دکتر مصطفی چمران


تاريخ : دوشنبه 15 تیر 1394 
ساعت : 5:18 AM
لينک ثابت
شهید مصطفی چمران
نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
نظرات 3


تاريخ : پنج شنبه 23 بهمن 1393 
ساعت : 8:25 PM
لينک ثابت
تو قبولی!
نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
نظرات 2

 

مدیر دبیرستان با خودش فکر کرد و

به این نتیجه رسید که حیف است مصطفی در آن جا بماند.

او را خواست و بهش گفت:

برود البرز و با دکتر مجاهدی که مدیر آن جاست صحبت کند.

البرز دبیرستان خوبی بود، ولی شهریه می گرفت.

دکتر مجاهدی چند سوال از مصطفی پرسید. بعد یک ورقه داد که مسئله حل کند.

هنوز مصطفی جواب هارا کامل ننوشته بود که دکتر گفت:

پسر جان تو قبولی شهریه هم لازم نیست بدهی.

خاطره ای از زندگی سردار چریک شهید مصطفی چمران


تاريخ : جمعه 3 بهمن 1393 
ساعت : 9:49 AM
لينک ثابت
نفس این بچه ها خوبم می کند
نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
نظرات 1

 

مریض شده بود، بدجور.

گفتم: دکتر، چرا نمیری تهران؟ دوایی، دکتری؟

گفت: عزیز جان نفس این بچه ها خوبم می کند.


تاريخ : جمعه 26 دی 1393 
ساعت : 6:38 PM
لينک ثابت
امام دلش براى دكتر تنگ شده
نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
نظرات 1

با خودش عهد كرده بود تا نيروى

دشمن در خاک ايران است برنگردد تهران

نه مجلس مى رفت، نه شوراى عالى دفاع.

يک روز از تهران زنگ زدند.

حاج احمد آقا بود. گفت: به دكتر بگو بياد تهران.

گفتم: عهد كرده با خودش، نمیاد.

گفت: نه، بياد. امام دلش براى دكتر تنگ شده.

بهش گفتم، گفت: چشم، همين فردا مى ريم.

برگی از خاطرات سردار چریک، شهید دکتر مصطفی چمران


تاريخ : جمعه 12 دی 1393 
ساعت : 8:30 PM
لينک ثابت
همرنگ همرزمان
نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
نظرات 0

اهواز که بودیم مصطفی زخمی شد

هوا خیلی گرم بود و پای ایشون تو گچ بود

پوستش به خاطر گرما خورده شده بود و خون میومد

به این حال حاضر نبود کولر روشن کنند و می گفت:

چطور کولر روشن کنم وقتی بچه ها تو گرما می جنگند؟

مصطفی همون غذایی رو می خورد که همه می خوردند.


تاريخ : پنج شنبه 1 آبان 1393 
ساعت : 9:57 AM
لينک ثابت
تعداد کل صفحات: 3
1
2
3

تمام حقوق اين وب سايت متعلق به پايگاه اينترنتي منتطران شهادت می باشد.

کپي برداري با ذکر يک صلوات بلا مانع می باشد.

لوگوي ما

منتظران شهادت

وبلاگ-
آخرين مطالب
پایگاه های آمریکایی پیرامون ایران
حاجی پاشو
اهل يقين پيامی ديگر دارند
قرارداد ایران و اسراییل
اومدم تفنگتون رو زمین نمونه
خون شیخ نمر سبب سقوط آل سعود می شود
اجر تو در کتمان کردن است و اجر ما در افشا کردن
نقطه ی یاس دشمن در استقامت ماست
حسین هنوز هم مظلوم است
دامان حسین اگر نگیرم چه کنم؟
کربلا
ارباب صدای قدمت می آید
همسنگران
مداحی
کجایید ای شهیدان خدایی
جنبش دانش آموزی
ان حزب الله هم الغالبون
راسخونک
همه چیز اینجا هست
امید، انتظار
نخبگان شهید
دنیای آبی من
در اوج بمان ایران من
حماسه جاودان
وان گرافیست
دفتر مجازی
شعور حسینی
حجاب انتخاب برتر
مهندسی مکانیک
شیعه 12 امامی
رنگین کمان
موسسه وصال یار
بچه های قلم
پایگاه جامع عاشورا
موسسه فرهنگی راسخون
موسسه فرهنگی تبیان
حمايت مي کنيم

موسسه فرهنگي راسخون

سربازان اسلام

khamenei.ir

مقدر مظلوم

کجایید ای شهیدان خدایی

معبر شهدا

بصیرت چلیچه

جستجو کنيد