|
درباره پايگاه
![]() موضوعات
بیسیم به ما
شهید شاخص
|
| نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
چه زیباست توکل بر خدا کردن... و در میان طوفان ها با اطمینان قلب پرواز نمودن... و در عمق گرداب های خطرناک عاشقانه غوطه خوردن... و در معرکه حیات و ممات بی پروا به آغوش شهادت رفتن... و در قربانگاه عشق همه وجود خود را به قربانی خدا دادن... و از همه چیز گذشتن... و به آزادی مطلق رسیدن... شهید دکتر مصطفی چمران
نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
خدایا ٬ هدایتم کن زیرا می دانم که گمراهی چه بلای خطرناکی است. خدایا ٬ هدایتم کن که ظلم نکنم زیرا می دانم که ظلم چه گناه نابخشودنی است. خدایا ٬ مگذار دروغ بگویم زیرا دروغ ظلم کثیفی است. خدایا ٬ محتاجم مکن که تهمت به کسی بزنم زیرا تهمت جنایت ظالمانه ای است. خدایا ٬ ارشادم کن که بی انصافی نکنم زیرا کسی که انصاف ندارد شرف ندارد. خدایا ٬ راهنمایم باش تا حق کسی را ضایع نکنم که بی احترامی به یک انسان همانا کفر خدای بزرگ است. خدایا ٬ مرا از بلای غرور و خودخواهی نجات ده تا حقایق وجود را ببینم و جمال زیبای تو را مشاهده کنم. خدایا ٬ پستی دنیا و ناپایداری روزگار را همیشه در نظرم جلوه گر ساز تا فریب زرق و برق عالم خاکی مرا از یاد تو دور نکند. خدایا ٬ من کوچکم ٬ ضعیفم ٬ ناچیزم ٬ پر کاهی در مقابل طوفان ها هستم ٬ به من دیده ای عبرت بین ده که ناچیزی خود را ببینم و عظمت و جلال تو را به راستی بفهمم و به درستی تسبیح کنم. خدایا ٬ دلم از ظلم و ستم گرفته است ٬ تو را به عدالتت سوگند می دهم که مرا در زمره ستمگران و ظالمان قرار نده. خدایا ٬ می خواهم فقیری بی نیاز باشم که جاذبه های مادی زندگی مرا از زیبایی و عظمت تو غافل نگرداند. خدایا ٬ خوش دارم گمنام و تنها باشم تا در غوغای کشمکش های پوچ مدفون نشوم. خدایا ٬ دردمندم ٬ روحم از شدت درد می سوزد ٬ قلبم می جوشد ٬ احساسم شعله می کشد و بندبند وجودم از شدت درد صیحه می زند٬ تو مرا در بستر مرگ آسایش بخش. خسته شده ام ٬ پیر شده ام ٬ دلشکسته ام ٬ ناامیدم ٬ دیگر آرزویی ندارم ٬ احساس می کنم که این دنیا دیگر جای من نیست٬ با همه وداع می کنم و می خواهم فقط با خدای خود تنها باشم . خدایا به سوی تو می آیم ٬ از عالم و عالمیان می گریزم تو مرا در جوار رحمت خود سکنی ده.
شهید دکتر مصطفی چمران
نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
هم سگ خرید و فروش می کرد، هم دعواهاش حسابی سگی بود! یک روز داشت می رفت سمت کوهسنگی برای دعوا و غذا خوردن که دید یه ماشین با آرم ستاد جنگهای نامنظم داره تعقیبش می کنه. شهید چمران از ماشین پیاده شد و دست اونو گرفت و گفت: فکر کردی خیلی مردی؟ رضا گفت: برو بچه ها که اینجور میگن! چمران بهش گفت: اگه مردی بیا بریم جبهه! به غیرتش بر خورد، راضی شد و راه افتاد سمت جبهه... مدتی بعد... ادامه مطلب
|
| لوگوي ما
آخرين مطالب
همسنگران
|