بعد از عملیات که دشمن رو فراری دادیم
یکی فریاد زد: آنجا را نگاه کنید ...!
یکدفعه دیدیم یک تانک عراقی از دور یک راست آمد طرف ما.
هر کسی به سویی دوید. آماده شدیم که تانک را بزنیم.
تانک، وقتی که به نزدیک رسید، ناگهان ایستاد.
دریچه بالایی اش آرام باز شد. فکر کردیم راننده اش می خواهد تسلیم شود.
همه اسلحه ها را آماده کردیم.
احمد، از بچه های نترس و شجاع ما بود.
سرش را از داخل تانک بیرون آورد، می خندید.
داد زدم: احمد !!!
گفت: نترسید، اون پشت بود. بعثی ها ولش کرده بودند به امان خدا!
من هم اون قدر باهاش ور رفتم تا روشن شد و آوردمش اینجا.
حتماً به دردمان می خورد...!













