سنم كم بود، گذاشتنم بیسيم چی؛ بیسيم چی ناصر كاظمی كه فرمانده ی تيپ بود.
چند روزی از عمليات گذشته بود و من درست و حسابی نخوابيده بودم.
رسيديم به تپه ای كه بچه های خودمان آنجا بودند.
كاظمی داشت با آنها احوال پرسی می كرد كه من همان جا ايستاده
تكيه دادم به ديوار و خوابم برد.
وقتی بيدار شدم، به ساعتم نگاه کردم
ديدم پنج دقيقه بيشتر نخوابيده ام، ولی آنجا كلی تغيير كرده بود.
يكی از بچه ها آمد و گفت: برو نمازهای قضايت را بخوان.
اول منظورش را نفهميدم؛
بعد حالیم كرد كه بيست و چهار ساعت و پنج دقیقه است خوابيده ام.
توی تمام اين مدت خودش بیسيم را برداشته بود و حرف می زد.
منبع : کتاب امتحان نهايی و آخرين امتحان













