در خيالم از خودم گاهى فراتر می روم
می روم تا روبه رو، آن سوى باور می روم
می چكد يک قطره سبزى بر خيال تند خاک
در خيالى سرخ از خود تا كبوتر می روم
می روم آنجا كه مين روى زمين خوابيده است
گرچه خونين چهره ام، با زخم خنجر می روم
یک سر پر شور اينک روى خاک افتاده است
خاک می گريد برايم تا كه بی سر می روم
با خودم گفتم كه تنهايى غروب عاشقيست
گفت: تا ميدان مين يک بار ديگر می روم













